دریچه ای به دنیای دانش
میان همه مردم جهان رسم است که هر کار مهم و پر ارزشى را به نام بزرگى از بزرگان آغاز مىکنند، و نخستین کلنگ هر مؤسسه ارزندهاى را به نام کسى که مورد علاقه آنها است بر زمین مىزنند، یعنى آن کار را با آن شخصیت مورد نظر از آغاز ارتباط مىدهند.
ولى آیا بهتر نیست که براى پاینده بودن یک برنامه و جاوید ماندن یک تشکیلات، آن را به موجود پایدار و جاویدانى ارتباط دهیم که فنا در ذات او راه ندارد، چرا که همه موجودات این جهان به سوى کهنگى و زوال مىروند، تنها چیزى باقى مىماند که با آن ذات لا یزال بستگى دارد.
اگر نامى از پیامبران و انبیاء باقى است به علت پیوندشان با خدا و عدالت و حقیقت است که کهنگى در آن راه ندارد، و اگر فى المثل اسمى از” حاتم” بر سر زبانها است به خاطر همبستگیش با سخاوت است که زوالناپذیر است.
از میان تمام موجودات آنکه ازلى و ابدى است تنها ذات پاک خدا است و به همین دلیل باید همه چیز و هر کار را با نام او آغاز کرد و در سایه او قرار داد و از او استمداد نمود لذا در نخستین آیه قرآن مىگوئیم” بنام خداوند بخشنده بخشایشگر” (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ).
این کار نباید تنها از نظر اسم و صورت باشد، بلکه باید از نظر واقعیت و معنى با او پیوند داشته باشد، چرا که این ارتباط آن را در مسیر صحیح قرار مىدهد و از هر گونه انحراف باز مىدارد و به همین دلیل چنین کارى حتما به پایان مىرسد و پر برکت است.
به همین دلیل در حدیث معروفى از پیامبر ص مىخوانیم:
کل امر ذى بال لم یذکر فیه اسم اللَّه فهو ابتر:
” هر کار مهمى که بدون نام خدا شروع شود بىفرجام است”
امیر مؤمنان على ع پس از نقل این حدیث اضافه مىکند” انسان هر کارى را مىخواهد انجام دهد باید بسم اللَّه بگوید یعنى با نام خدا این عمل را شروع مىکنم، و هر عملى که با نام خدا شروع شود خجسته و مبارک است”.
کوتاه سخن اینکه پایدارى و بقاء عمل بسته به ارتباطى است که با خدا دارد.
به همین مناسبت خداوند بزرگ در نخستین آیات که به پیامبر وحى شد دستور مىدهد که در آغاز شروع تبلیغ اسلام این وظیفه خطیر را با نام خدا شروع کند: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ و مىبینیم حضرت نوح ع در آن طوفان سخت و عجیب هنگام سوار شدن بر کشتى و حرکت روى امواج کوه پیکر آب که هر لحظه با خطرات فراوانى روبرو بود براى رسیدن به سر منزل مقصود و پیروزى بر مشکلات به یاران خود دستور مىدهد که در هنگام حرکت و در موقع توقف کشتى” بِسْمِ اللَّهِ” بگویند (وَ قالَ ارْکَبُوا فِیها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها) (سوره هود آیه ۴۱).و آنها این سفر پر مخاطره را سرانجام با موفقیت و پیروزى پشت سر گذاشتند و با سلامت و برکت از کشتى پیاده شدند چنان که قرآن مىگوید: قِیلَ یا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَکاتٍ عَلَیْکَ وَ عَلى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ (سوره هود آیه ۴۸).و نیز سلیمان در نامهاى که به ملکه سبا مىنویسد سر آغاز آن را” بسم اللَّه” قرار مىدهد (إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ …) (سوره نحل آیه ۳۰).
و باز روى همین اصل، تمام سورههاى قرآن- با بسم اللَّه آغاز مىشود تا هدف اصلى که همان هدایت و سوق بشر به سعادت است از آغاز تا انجام با موفقیت و پیروزى و بدون شکست انجام شود.
تنها سوره توبه است که بسم اللَّه در آغاز آن نمىبینیم چرا که سوره توبه با اعلان جنگ به جنایتکاران مکه و پیمانشکنان آغاز شده، و اعلام جنگ با توصیف خداوند به” رحمان و رحیم” سازگار نیست.
در اینجا توجه به یک نکته لازم است و آن اینکه ما در همه جا بسم اللَّه مىگوئیم چرا نمىگوئیم بسم الخالق یا بسم الرازق و مانند آن؟! نکته این است که” اللَّه” چنان که به زودى خواهیم گفت، جامعترین نامهاى خدا است و همه صفات او را یک جا بازگو مىکند، اما نامهاى دیگر اشاره به بخشى از کمالات او است، مانند خالقیت و رحمت او و مانند آن.
از آنچه گفتیم این حقیقت نیز روشن شد که گفتن” بسم اللَّه” در آغاز هر کار هم به معنى” استعانت جستن” به نام خدا است، و هم” شروع کردن به نام او” و این دو یعنى” استعانت” و” شروع” که مفسران بزرگ ما گاهى آن را از هم تفکیک کردهاند و هر کدام یکى از آن دو را در تقدیر گرفتهاند به یک ریشه باز مىگردد، خلاصه این دو لازم و ملزوم یکدیگرند یعنى هم با نام او شروع مىکنم و هم از ذات پاکش استمداد مىطلبم.
به هر حال هنگامى که کارها را با تکیه بر قدرت خداوند آغاز مىکنیم خداوندى که قدرتش ما فوق همه قدرتها است، سبب مىشود که از نظر روانى نیرو و توان بیشترى در خود احساس کنیم، مطمئنتر باشیم، بیشتر کوشش کنیم، ازعظمت مشکلات نهراسیم و مایوس نشویم، و ضمنا نیت و عملمان را پاکتر و خالصتر کنیم.
و این است رمز دیگر پیروزى به هنگام شروع کارها به نام خدا.
گر چه هر قدر در تفسیر این آیه سخن بگوئیم کم گفتهایم چرا که معروف است” على ع از سر شب تا به صبح براى” ابن عباس” از تفسیر” بِسْمِ اللَّهِ” سخن مىگفت، صبح شد در حالى که از تفسیر” با” بِسْمِ اللَّهِ فراتر نرفته بود” ولى با حدیثى از همان حضرت این بحث را همین جا پایان مىدهیم، و در بحثهاى آینده مسائل دیگرى در این رابطه خواهیم داشت.
” عبد اللَّه بن یحیى” که از دوستان امیر مؤمنان على ع بود به خدمتش آمد و بدون گفتن بسم اللَّه بر تختى که در آنجا بود نشست، ناگهان بدنش منحرف شد و بر زمین افتاد و سرش شکست، على ع دست بر سر او کشید و زخم او التیام یافت بعد فرمود: آیا نمىدانى که پیامبر از سوى خدا براى من حدیث کرد که هر کار بدون نام خدا شروع شود بى سرانجام خواهد بود، گفتم پدر و مادرم به فدایت باد مىدانم و بعد از این ترک نمىگویم، فرمود: در این حال بهرهمند و سعادتمند خواهى شد.
امام صادق ع هنگام نقل این حدیث فرمود: بسیار مىشود که بعضى از شیعیان ما بسم اللَّه را در آغاز کارشان ترک مىگویند و خداوند آنها را با ناراحتى مواجه مىسازد تا بیدار شوند و ضمنا این خطا از نامه اعمالشان شسته شود”
رسول گرامی اسلام صلوات الله علیه و آله فرمودند:
هرکس بشارت ماه ربیع الاول را به من بدهد من هم بشارت بهشت را به او می دهم .
اَللّهُمَّ اِنّي اَسئلُکَ وَاَتَوَجَّهُ الَيکَ بِنَبِيِّکَ نَبِيّ الرَّحمَةِ مُحَمَّدٍ صَلَّي اللّهُ عَلَيهِ وَالِهِ يا اَبَاالقاسِم یا رَسوُلَ اللّهِ يا اِمامَ الرَّحمَةِ يا سَيِدَناوَ مَولانا اِنا تَوَجَّهنا وَاستَشفَعنا وَ تَوَسَّلنا بِکَ اِليَ اللّهِ وَ قَدَّمناکَ بَينَ يَدَی حاجاتِنا یا وَجيهاً عِندَاللّهِ اِشفَع لَنا عِندَاللّه
يااَبا مُحَمَّدٍ ياحَسَنَ بنِ عَلِيِ اَيُّهَا المُجتَبي يَابنَ رَسوُلِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلي خَلقِهِ يا سَيِدَناوَ مَولانا اِنا تَوَجَّهنا وَاستَشفَعنا وَ تَوَسَّلنا بِکَ اِليَ اللّهِ وَ قَدَّمناکَ بَينَ يَدَی حاجاتِنا یا وَجيهاً عِندَاللّهِ اِشفَع لَنا عِندَاللّه
يااَبَالحَسَنِ يا عَلِيَّ بنَ موُسَي الرِضا يَابنَ رَسوُلِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلي خَلقِهِ يا سَيِدَناوَ مَولانا اِنا تَوَجَّهنا وَاستَشفَعنا وَ تَوَسَّلنا بِکَ اِليَ اللّهِ وَ قَدَّمناکَ بَينَ يَدَی حاجاتِنا یا وَجيهاً عِندَاللّهِ اِشفَع لَنا عِندَاللّه

قضاء در لغت به معنی حکم و قدر به معنی قضاء معین شده می باشد.[1] قدری و قدریه در موارد مختلفی بکار میرود، از جمله به منکرین قضاء و قدر خداوند در امور گفته میشود. در شرح مواقف گفته شده است که به معتزله قدری می گویند؛ زیرا افعال را بدون مشیت الهی، به خود منتسب می کنند.[2] همچنین به افرادی که با تفسیر ناصحیح از قضاء و قدر به جبر معتقد شدند نیز قدری گفته می شود. در اعتقادات از قضاء و قدر به عنوان کیفیت و نحوه اراده الهی نسبت به افعال بندگان یاد می شود. این اصل اعتقادی موجب اختلاف شدید بین معتزله و اشاعره میباشد.
اهمیت قضاء و قدر
نزد تشیع اهمیت این مسأله از اعتقادی بودن آن کشف می شود. رابطه بین قضاء و قدر و اعتراف به توحید و خالقیت خداوند رابطه ای همسو است و نمیتوان با اعتراف به یکی دیگری را انکار نمود. در حقیقت مسأله قضاء و قدر یکی از شئون توحید را به تصویر می کشد و به همین دلیل یکی از ارکان شناخت توحید قضاء و قدر معرفی شده است، چنانکه در روایت از قول خداوند متعال آمده است که: هرکس به قضاء و بلاء من صبر ندارد و راضی نیست، پروردگار دیگری انتخاب کند.[3]
همچنین امام زین العابدین(ع) فرمودند:
اگر قدر بر اعمال نبود، خالق از مخلوق شناخته نمیشد. [4]
در نتیجه منکرین قضاء و قدر (معتزله، مفوضه) از این جهت که شناخت صحیحی از توحید و خالقیت خداوند ندارد، محکوم به لعن و کفر و الحاد و تشبیه شدهاند.[5]
مبنای انکار قضاء و قدر
برداشت و تفسیر ناصحیح از قضاء و قدر باعث شد تا عدهای با اعتقاد به قضاء و قدر به دام جبرگرائی بلغزند و در برابر ایشان عدهای به انکار جبر و قضاء و قدر بپردازند. گروه اول عموم اهلحدیث از جامعه اهلسنت بودند و گروه دوم معتزله بود. تفویض که یکی از اصول اعتقادی معتزله است، برای نفی جبرگرائی و رد توحید افعالی و بالتبع رد قضاء و قدر اهلحدیث در افکار معتزله مطرح شد.[6] اما غافل از اینکه با اصل تفویض به توحید ضربه زدند؛ زیرا خدای مکتب معتزلی ارادهای حاکم بر افعال مخلوقات خویش ندارد. این متفکرین قائل به آزادی عمل و خارج دانستن افعال از اراده خداوند هستند. به همین دلیل قضاء و قدر نیز به تبع انکار تاثیر ارادهالهی نفی میشود.
رابطه خداوند و افعال بندگان
همانطور که دانستیم معتزله با اعتقاد به تفویض منکر قضاء و قدر شدند و گمان میکردند که با این اصل میتوان در رد جبرگرائی استفاده کرد. اهل حدیث نیز با اعتقاد نادرست از قضاء و قدر جبرگرا شدند. این اختلافات تماما از بررسی نسبت بین اراده خدا و افعال بندگان بوجود آمد. در این رابطه سه نظریه مهم به صورت افراط و تفریط و اعتدال وجود دارد.[7]
1. اشاعره معتقدند که خداوند قدرت را برای بندگان خلق ننموده و قائل به جبر شدند. به همین دلیل تمام افعال را از خود سلب نموده و به خدا نسبت میدهند حتی قبایح را به خداوند نسبت دادند.
2. معتزله معتقداست که خداوند هیچ قدرتی بر فعل بندگان ندارد و قائل به تفویض شدند و قدرت و اراده و علم و قضاء و قدر خداوند را نسبت به افعال بندگان نفی میکنند و در واقع قدرت خدا را کاسته و نسبت عجز به خدا میدهند.
3. امامیه معتقداست که خداوند همانطور که انسانها را خلق نموده است، قدرت (قدرت بر فعل و ترک) را نیز در ایشان نهاده است و به همین دلیل او را به انجام واجبات و ترک محرمات امر نموده است. به این ترتیب افعال اختیاری و خیر و شر حقیقتا به انسانها انتساب دارد و این درحالی است که خداوند علاوه بر اینکه قدرت بر فعل و ترک را به انسانها داده، میتواند بدون بوجود آمدن جبر مانع از اعمال ایشان شود و یا به ایشان توفیق عمل عنایت کند و هرگز به خداوند نسبت عجز داده نمی شود، همانطور که فعل قبیح را از او نفی میکنند.
ویتگنشتاین دارای دو فلسفه است: یکی فلسفهای که به صورت جدی در کتاب رساله منطقی فلسفی به آن اشاره شده و فلسفه دوّم، فلسفهای است که با بازگشت به کمبریج از سال 1929 و به صورت جدی از 1930 شروع به بیان آن میکند. بسیاری از اوقات چنین مطرح میشود که این دو فلسفه، دو فلسفه کاملاً متمایز از یکدیگر است و به همین خاطر وقتی درباره ویتگنشتاین صحبت میشود از تعبیر ویتگنشتاین متقدم (اوّل) و ویتگنشتاین متأخر (دوّم) استفاده میشود؛ یعنی گاهی اوقات چنان تمایز را بزرگ میکنند که انگار دو فیلسوف با دو نظریه کاملاً متفاوت و متمایز داریم. اما با توضیحاتی که خواهد آمد، به نظر میرسد که هر چند از جهاتی این تمایز قابل قبول است ولی از جهات دیگر، این تمایزی که تا این حد بزرگ شده است، حداقل در زمینه باورهای دینی و دیدگاههای ویتگنشتاین درباره دین، قابل قبول نیست.
ویتگنشتاین در کتاب مختصر «رساله منطقی- فلسفی» مباحث خودش را در ضمن هفت گزاره اصلی مطرح کرده است. روشش به این گونه است که هر گزارهای را که مطرح میکند، چند زیرگزاره دارد و آن زیر گزارهها نیز به نوبه خود گزارههای فرعی و فرعیتر را مطرح میکنند. در رساله منطقی – فلسفی چند نکته اساسی وجود دارد. یکی از مهمترین مواردی که در این رساله مشاهده میشود، تقسیم قضایا به ترکیبی و تحلیلی است. هیوم بین دو نوع قضیه تفاوت قائل میشود: قضایایی که توصیف کننده حقایق امور و قضایایی که توصیفگر روابط منطقی هستند. ویتگنشتاین این تقسیم را میپذیرد ولی بر خلاف هیوم معتقد میشود که تنها قضایای ترکیبی معنا دارند و معنا داری قضایای تحلیلی را نمیپذیرد.
از سوی دیگر در اندیشه نخست ویتگنشتاین، رویکردی به زبان صوری دیده میشود.فیلسوفان زبانی، فیلسوفانی هستند که ادعا میکنند اگر بتوانیم زبان حاکم بر گفت و گو را به خوبی تشخیص دهیم و تحلیل کنیم، مشکلات فلسفه حل خواهد شد. در واقع فیلسوفان زبانی معتقدند که مشکل فلسفه از کاربرد نادرست زبان نشأت گرفته است.
خود ویتگنشتاین در جایی بیان میکند که مسائل فلسفی وقتی ایجاد میشود که زبان به تعطیلات میرود. راسل ب بیان نظریه خود درخصوص اوصاف خاص«definite description» در واقع تمایزی را قائل میشود بین زبان عرفی« natura anguage» .که مردم با آن صحبت میکنند و «زبان صوری» (forma anguage) که در آن سعی شده است دقت نظرها اعمال شود و از ابهامات زبان عرفی خالی باشد. رویکرد ویتگنشتاین در رساله منطقی – فلسفی رویکرد زبان صوری است و برای تبیین رویکردش قائل به نظریه «اتمیسم منطقی» میشود. نظریه اتمیسم منطقی در زبان صوری معنا پیدا میکند.
در رویکرد زبان ایدهآل، جملات و قضایا به جملات ساده یا اتمیک و جملات مرکب تقسیم میشوند. جملات مرکب از ترکیب جملات ساده، ساخته میشوند؛ یعنی اگر من بیایم و از اداتی مثل اگر، یا و .... استفاده کنم و جملات اتمیک را به هم مرتبط کنم، جملهای که به دست میآید جمله مرکب است. به همین منوال حقایق عالم به حقایق بسیط و حقایق مرکب تقسیم میشود. حقایق بسیط یک وضعیت امور هستند که از ارتباط اشیاء حاصل آمدهاند.
ویتگنشتاین براساس نظریه اتمیسم منطقی، نظریه تصویری معنا را مطرح میکند. او معتقد است که زبان تصویری است که واقعیت را بازنمایی میکند. همان گونه که هر نقطه یک تصویر، جایگاهی دارد که کل مجموعه نقاط کل تصویر را بازنمایی میکنند، هر جملة اتمیک به عنوان یک جزء در کنار دیگر جملات اتمیک، قرار میگیرد و جملات مرکب و مرکبتر را ایجاد میکند و این جملات مرکب باز نماکننده واقعیت هستند.
در چنین دیدگاهی وظیفه فیلسوف چیست؟ ویتگنشتاین میگوید وظیفه فیلسوف فهم دقیق زبان است. او میگوید: کاری که فیلسوف باید انجام دهد، نقادی زبان است و این همان بحثی بود که از آن به فلسفه زبانی تعبیر کردم، یعنی با فهم زبان ما توانایی آن را داریم که مشکلات فلسفه را برطرف کنیم. ادعای ویتگنشتاین این است که اگر زبان را خوب بفهمیم از مشکلات زیادی که گریبانگیر فلسفه خواهد شد، نجات پیدا میکنیم. اگر ما چنین ساختاری را قبول کنیم و بپذیریم که کار زبان فقط این است که حقایق را توصیف کند، متوجه خواهیم شد که زبان ما محدودیتهایی را پیدا میکند و آن محدودیتها آن چیزی است که در آخرین گزارههای فرعی گزارة 6 رساله منطقی فلسفی و گزاره 7 کتاب، خودش را نشان میدهد. مباحث متافیزیک، مسألة فلسفه حیات، مباحث مربوط به خداوند، مباحث مربوط به اخلاق، زیباشناسی، دین و ... همگی فراتر از زبان هستند. ویتگنشتاین این حیطهها را مربوط به امور رازآلود میداند که زبان درباره آنها نمیتواند اظهار نظری داشته باشد. در واقع همان محدودیتی که کانت در باب عقل مطرح کرده است، ویتگنشتاین به نوعی دیگر در باب زبان مطرح میکند.
این که ویتگنشتاین از محدودیتهای زبان سخن می گوید و بیان میکند که مباحث مربوط به خداوند، اخلاق، زیباشناسی و دین فراتر از زبان هستند به چه معناست؟
اعضای حلقه وین، تصورشان این بود که ویتگنشتاین میخواهد بگوید اینها در حد خرافات و اوهام هستند و وجودی ندارند و بیمعنا هستند؛ به تعبیری نفی اخلاق، دین و زیباشناسی؛ امّا به نظر میرسد که تلقی ویتگنشتاین این نبوده است. شواهد مختلفی میتوان اقامه کرد که مقصود ویتگنشتاین آن چیزی که اعضای حلقه وین فهمیدهاند، نبوده است. ویتگنشتاین نمیخواسته بگوید که اینها بی معنا هستند، بلکه میخواسته بگوید زبان، گنجایش بیان اینها را ندارد؛ یعنی اگر انسان بخواهد در این راستا قدم بردارد، باید از زبان بیرون بیاید و در ارتباط وجودی با این مباحث قرار بگیرد؛ یعنی در ارتباط فرا زبانی با این امور قرار بگیرد. ویتگنشتاین در جایی بیان میکند که من در 21 سالگی، نمایشنامهای را در وین مشاهده کردم و در آنجا برای اوّلین بار فهمیدم که باورهای دینی امکانپذیر است. در یکی از بحثهایی که با موریس شلیک دارد، با این سخن شلیک که دین برای دوران کودکی بشر است، مخالفت میکند. در نامهای که در سال 1919 به فیکر نوشته است، میگوید: رساله منطقی – فلسفی در برگیرنده دو بخش است: آنچه در کتا ب مورد دقت قرار گرفته و آنچه هنوز آن را ننوشتهام، و بیان میکند که بخش دوّم مهمترین بخش است. در جایی به ویتگنشتاین میگویند که اعضای حلقه وین چنین اعتقادی دارند، او در جواب میگوید اینها حرفهای شاعرانه است.
ویتگنشتاین در دوره دوّم فلسفی دیدگاههایی را مطرح میکند که لُب این دیدگاهها را در چند کتاب،خصوصاً کتاب «تحقیقات فلسفی» مشاهده میکنیم. دیدگاههای دوّم ویتگنشتاین، هنگامی که دوباره در سال 1930 شروع به تدریس میکند، از جهاتی با دیدگاه اوّلش متفاوت است و از جهاتی هم متفاوت نیست بلکه در راستای آن است. تفاوتی که ویتگنشتاین در دوره دوّم با دوره اوّل دارد، این است که اتمیسم منطقی خودش را نفی میکند و تئوری معنا داری جدیدی را ارائه میکند. امّا در باب گزارههای دینی باید بگوییم که ویتگنشتاین کاری که انجام میدهد، در تعارض با دیدگاه اوّلش نیست، بلکه در راستا و تکمیل کنندة آن است. ویتگنشتاین در دورة اول بیان میکند که زبان محدود است و توانایی کشش و بار کردن مفاهیم مربوط به خداوند، اخلاق و ... را ندارد. در واقع کاری که ویتگنشتاین در دوره دوّم فلسفه خودش انجام میدهد، توسعه دادن به حیطه زبان است؛ یعنی قابلیتهای زبان را اضافه میکند، به گونهای که این زبان بتواند مفاهیم مربوط به دین، اخلاق و زیباشناسی را هم بیان کند؛ یعنی این طور نیست که ویتگنشتاین در دورهای بیان کند که گزارههای دینی بی معناست، بعد در دوره دوّم بگوید گزارههای دینی با معناست. خیر، ویتگنشتاین گزارههای دینی را معنادار میدانسته، امّا در دوره اوّل معتقد بوده که نمیتوان اینها را بیان کرد؛ در حالی که در دورة دوّم میگوید اینها قابلیت بیان را دارند و این کار را با توسعه دادن واضافه کردن قلمرو زبان انجام میدهد.
اولین کاری که او در دورة دوّم انجام میدهد، نقد اتمیسم منطقی است. به تعبیری اگر بخواهم دقیقتر صحبت کنم، نقد ذات گروی است. ویتگنشتاین در دوره اول فلسفیاش، معتقد است که هر اسمی برای شیئ خاصی وضع میشود، این یک نوع ذات گروی است؛ ویتگنشتاین در دوره دوم فلسفیاش، این دیدگاه را به نقد میکشد. در اوّل کتاب تحقیقات فلسفی،عبارتی را از آگوستین نقل و نقد میکند. نقد آن عبارت آگوستین، در واقع نقد تفکر اوّل فلسفی خودش است. او عبارت مهمی را بیان میکند که امروزه خیلی معروف است: معنا همان کاربرداست “Meaning is use ” ودر کتاب“ Phiosophica Grammer ”بیان میکند: شاید فهمیدن یک لDظ به معنای دانستن چگونگی کاربرد آن یا توانایی به کارگیری آن باشد. من هنگامی معنای یک لفظ را میدانم که بتوانم از آن استفاده کنم. لفظ در کاربرد، معنا پیدا میکند. در جای دیگر ویتگنشتاین بیان میکند که فهمیدن معنای یک کلمه به معنای دانستن راههای ممکن دستور زبانی کاربرد آن است. یعنی من بدانم این کلمه را در چه کاربردهایی میتوانم استفاده کنم و در چه جایی نمیتوانم از آن استفاده کنم. ویتگنشتاین با این سخن از تفکر ذات گروی بیرون میآید و نظریه «شباهت خانوادگی» را ارائه میکند؛ یعنی این طور نیست که یک لفظ معنای مشخصی داشته باشد. بلکه مصادیق یک لفظ در طیفی قرار میگیرند که شباهت خانوادگی با هم دارند، همانند رنگ، در یک طیف رنگ. در طیف رنگ آن مرزی که رنگ قرمز از رنگ نارنجی جدا میشود، قابل تشخیص نیست و درعین حال در دو طرف طیف دو رنگ کاملاً متفاوت را مشاهده میکنیم.
• ويتگنشتاين متقدم
آموزه هاى ويتگنشتاين در «رساله منطقى- فلسفى» پژواكى از نظريه «اتميسم منطقى» راسل است كه پوزيتيويست هاى منطقى و ديگر پيروان تحليل زبانى در اين دوره را تحت تاثير قرار دارد.
قصد «راسل» از گزينش «منطقى» تحكيم اين موضع بود كه از طريق تحليل مى توان حقايقى بنيادى درباره چگونگى كاركرد هر زبانى را كشف كرد و اين كشف هم به نوبه خود ساختار بنيادى آنچه را كه زبان به قصد توصيفش به كار مى رود نشان خواهد داد؛ و مقصود او از كلمه اتميسم اين بود كه ماهيت ذره اى نتايج را برجسته سازد. ويتگنشتاين در «رساله» هدف خود را قرار دادن حدى براى ابراز تفكرات و حل مسائل فلسفى از طريق فهم صحيح زبان معرفى مى كند.غرض او از مسائل فلسفى، مسائلى نظير رابطه ميان زبان و واقعيت، ماهيت منطق، مفهوم عدد، عليت و استقرا و پرسش هاى مربوط به امور اخلاقى، دين و زندگى بود.از ديدگاه ويتگنشتاين متقدم آنچه قابل بيان كردن است معادل آن چيزى است كه انديشيدن درباره آن امكان پذير است در نتيجه با درك منطق زبان امكان حل مسائلى كه ناشى از عدم فهم صحيح زبان است فراهم مى آيد.
آموزه هاى رساله را مى توان در پنج اصل صورت بندى كرد:
۱- زبان از قضاياى پيچيده اى تشكيل شده است كه مى تواند از طريق تحليل به قضاياى كمتر پيچيده تجزيه شود تا در نهايت به قضاياى بنيادى يا ساده برسيم.
در واقع زبان بايد درپى تحليل به عناصرى نهايى تجزيه شود كه ديگر به اجزاى سازنده كوچك ترى تجزيه پذير نيستند. در اين حالت زبان مشتمل بر قضاياى بنيادى است كه تصوير واقعيتند و ادات منطقى آنها را به هم وصل مى كند تا قضاياى مركب را پديد آورند.
در بند ۲۲/۴ رساله آمده است «يك قضيه بنيادى شامل نام هاست، اين قضيه شبكه اى يا رشته اى از نام هاست» و در توضيح اسم در بند ۲۰۳/۳ مى نويسد: «يك نام يعنى شى، شى معنى آن است». بنابراين قضاياى بنيادى، تركيبى از زنجيره هايى از نام ها هستند كه به مفهومى دقيقاً منطقى درك مى شوند و تمام قضاياى معنى دار ديگر با اين قضاياى بنيادى ساخته مى شوند. قضاياى بنيادى به لحاظ تشبيه با شيمى، قضاياى اتمى هستند و قضاياى مركب، قضاياى مولكولى.
۲- متناظر با اصل اول، جهان هم از واقعيات پيچيده اى تشكيل يافته است كه مى توان از طريق تحليل در نهايت به واقعيات اتمى ساده آن برسيم كه جهان كليتى از اين واقعيات ساده است.
وقتى زبان بايد در پى تحليل به عناصر نهايى تجزيه شود كه به اجزاى سازنده كوچك تر قابل تجزيه نيست، چون زبان بازنمايى واقعيت است پس جهان هم بايد متشكل از امورى واقعى باشد كه به تمامى بسيط اند. در سطح زبانى قضاياى اتمى ساده ترين احكامى هستند كه مى توان درباره جهان صادر كرد و واقعيت هاى اتمى مركب از اشياى ساده اند (همانند قضيه بنيادى كه مركب از اسم هاست و اسم يعنى شى)كه مى توانند به مفهوم دقيقاً منطقى درك شوند. كه اصل بعد جمع اصل يك و دو است.
۳- ماهيت زبان نيازمند قضاياى بنيادى است و قضاياى بنيادى يا اتمى به لحاظ منطقى واقعيات اتمى را تصوير مى كند.اين نظريه كه به «نظريه تصويرى معنا» شناخته مى شود، جان كتاب رساله منطقى- فلسفى است. برطبق اين نظريه، زبان تصوير واقعيت است و واقعيات در زبان منعكس مى شوند به عبارت ديگر ساختار زبان ساختار جهان را باز مى تابد. ويتگنشتاين در دوره متقدمش جهان را متشكل از اشيايى بسيط، مجزا و بدون تغيير مى داند كه تنها روابط ميان آنها دستخوش تغيير مى شود و وضع و حالت هاى تازه اى پديد مى آيد. اين وضع و حال ها (States Of Affairs) زمينه ساز ايجاد امور واقع مى شوند كه جهان از آنها به وجود مى آيد. از ديدگاه او ميان جهان و زبان تناظرى يك به يك حاكم است يعنى اتم ها يا اشياى بسيط سازنده عالم، به وسيله نام ها و اسم ها در زبان بيان مى شوند و وضع و حال ها در قالب قضاياى بنيادى يا اتمى؛ توصيف امور واقع نيز به وسيله قضاياى مركب صورت مى گيرد كه از به هم پيوستن قضاياى بنيادى پديد مى آيند. در نتيجه از ديدگاه او جهان عبارت است از وضع و حال هاى موجود. پس مى توان ديدگاه ويتگنشتاين متقدم را اينگونه نشان داد كه امور واقع همان قضاياى مركب، وضع و حال ها قضاياى بنيادى و اشياى بسيط همان اسم ها هستند.
۴- برطبق نظريه تصويرى معنا تنها قضايايى كه واقعيات را تصوير مى كنند يعنى قضاياى علمى معنا دار هستند.
ويتگنشتاين در بند ۵۳/۶ رساله مى نويسد: «روش درست در فلسفه در واقع چنين خواهد بود چيزى نگويى مگر آنچه كه بشود گفت يعنى قضاياى علم طبيعى، يعنى چيزى كه هيچ ربطى به فلسفه ندارد و هر گاه كه كسى بخواهد چيزى ما بعد الطبيعى بگويد برايش اثبات كنى كه نتوانسته به برخى علائم در قضايايش معنى بدهد هرچند كه اين كار آن فرد را راضى نخواهد كرد، اين روش تنها روش اكيداً درست است.»
بنابراين در نزد ويتگنشتاين روش صحيح در فلسفه اثبات اين معنى است كه هر قضيه متافيزيكى خاص، بى معنى است. البته او بعداً نظريه معنى دارى خود در «رساله» را نقد كرد و از آن دست كشيد. البته نظريه معنى دارى او دنباله منطقى همان اصول پيش است.
5- قضاياى متافيزيكى، اخلاقى و الهياتى اظهاراتى هستند كه به لحاظ تجربى قابل شناخت نيستند چون اين قضايا، ارتباطى با آنچه كه مى توان تجربه كرد ندارد. ويتگنشتاين براين باور بود كه رساله منطقى- فلسفى از طريق آنچه كه درباره زبان و جهان بيان كرده است اخلاق و دين را به منزله امورى كه تنها مى توانند خود را ظاهر سازند و نمايش دهند اما توصيف پذير نيستند، روشن ساخته است. از ديدگاه او اخلاق و الهيات امورى هستند كه نمى توان بيانشان كرد. آنها خود را آشكار مى سازند و در واقع امر راز آميز هستند. در بند ۴۲/۶ از رساله مى نويسد: «بنابراين ممكن نيست كه قضاياى اخلاقى وجود داشته باشند، قضايا نمى توانند چيزى را كه والاتر است ابراز كنند» و در بند ۴۲۱/۶ مى گويد: «آشكار است كه نمى توان اخلاقيات را به زبان آورد. اخلاقيات متعالى هستند» همچنين در بند ۰۰۳/۴ رساله آمده است: «غالب قضايا و پرسش هايى كه در آثار فلسفى ديده مى شوند، كاذب نيستند، بلكه بى معنى هستند. بنابراين ما به پرسش هايى از اين دست نمى توانيم پاسخ دهيم بلكه تنها مى توانيم اثبات كنيم كه بى معنى هستند و تعجب آور نيست كه عميق ترين مسائل فى الواقع اصلاً مسئله نيستند.»
• ويتگنشتاين متاخر
ويتگنشتاين در دوره دوم فلسفى خود بر اين باور بود كه برخى از ديدگاه هاى «رساله» اشتباه است. نقد او از «رساله» منجر به اصول جديدى شد كه در كتاب «پژوهش هاى فلسفى» منعكس شد. او در اين كتاب نظريه تصويرى معنا را مورد انتقاد شديد قرار مى دهد و آراى خود را از بسيارى لحاظ نقطه مقابل نظريه اتميسم منطقى مى داند. او توجه خود را به نقشى كه زبان در شكل دادن به شخصيت آدمى و در تعامل ميان افراد يك جامعه بازى مى كند، معطوف داشت. از اين جهت كل محتواى «پژوهش هاى فلسفى» بررسى در باب ماهيت زبان و جامعه و ارتباطات پيچيده ميان آن دو است. آموزه هاى او در «پژوهش هاى فلسفى» را مى توان بدين صورت خلاصه بندى كرد:
۱- واژگان به مانند ابزارها هستند. همچنان كه ابزارها براى كاركردهاى مختلف به كار برده مى شوند، واژه ها يا بيان هاى زبانى نيز براى كاربردهاى مختلف به كار گرفته مى شوند. اگرچه برخى قضايا براى تصوير كردن واقعيات استفاده مى شوند اما برخى ديگر چنين نيستند.
در نظريه اتميسم منطقى زبان واجد نوعى ساختار نهفته ضرورى و نسبتاً ساده تلقى مى شد كه وظيفه آشكار ساختن آن به عهده فلسفه است. ويتگنشتاين در حقيقت اين فرضيه را مورد حمله قرار مى دهد. او در پژوهش هاى فلسفى بر اين اعتقاد است كه زبان همانند ابزار يا آلتى است كه مى تواند براى مقاصد بى شمارى استفاده شود. در نتيجه هر تلاشى براى تعيين چگونگى كاركرد زبان به كمك تنظيم تعداد اندكى از قواعد، به مانند آن است كه بگوييم ابزارى نظير پيچ گوشتى فقط براى باز كردن و بستن پيچ كاربرد دارد و از ياد ببريم كه پيچ گوشتى به خوبى مى تواند در باز كردن در قوطى ها يا چفت كردن پنجره ها هم به كار مى رود.
او در دوره متقدمش بر اين باور بود كه زبان بايد ساختارى انعطاف ناپذير داشته باشد و بدون قواعد هيچ زبانى ممكن نيست. اما در دوره متاخر اين عقيده را ابراز كرد كه قاعده به صرف خود امرى بى جان است. به مانند كسى كه خط كشى در دستش است و كاربرد آن را نياموخته باشد. قواعد نمى توانند كسى را مجبور كنند و حتى نمى توانند او را هدايت كنند مگر آن كه فرد بداند كه چگونه آنها را به كار برد. شناخت اين انعطاف پذيرى زبان ويتگنشتاين را به اصل دوم مى رساند.
۲- افراد درگير بازى هاى زبانى مختلفى هستند. مثلاً دانشمندان درگير بازى زبانى متفاوتى نسبت به الهيون هستند و معناى قضيه بايد در زمينه آن فهميده شود يعنى برحسب قواعد بازى اى كه قضيه جزيى از آن است. منظور از بازى زبانى نوعى فعاليت اجتماعى قاعده مند است كه در آن كاربرد زبان نقش اساسى دارد. در بند ۷ كتاب «پژوهش هاى فلسفى» مى نويسد: «كل زبان، شامل زبان و اعمالى را كه در آن بافته شده است، بازى زبانى مى نامم». و در بند ۲۳ مى گويد: «منظور او از بازى زبانى در اينجا، برجسته ساختن اين واقعيت است كه سخن گفتن به زبان بخشى از يك فعاليت يا بخشى از يك صورت زندگى است».ويتگنشتاين با مثال مشهورش درباره استاد و وردست در ساختمان سازى، مفهوم بازى زبانى را توضيح مى دهد. استاد مثلاً فرياد مى زند «نيمه» و وردست بايد يك «نيمه» بياورد. سخن ويتگنشتاين اين است كه معنى كلمه «نيمه» را كاربردش در فعاليتى كه استاد و وردست انجام مى دهند تعيين مى كند. به عبارت ديگر آدمى زبان را در درون يك جامعه و در جريان آنچه ويتگنشتاين از آن به عنوان «شكل زندگى» ياد مى كند فرا مى گيرد. معانى واژه ها كاربرد آنها در حوزه عمل اجتماعى است، مفاهيم نيز كه به وسيله واژه ها بيان مى شوند در چارچوب «بازى هاى زبانى» و ظرف تعامل اجتماعى معنا و محتواى خاص خود را مى يابند.
۳- زبان شخصى و خصوصى امكان پذير نيست و در اين خصوص تجارب شخصى به همان اندازه تجارب بيرونى بى فايده اند. ويتگنشتاين از مفهوم درد به عنوان مثال خوبى از تجربه درونى براى ابطال زبان خصوصى استفاده مى كند. او از طريق بررسى كاربرد زبانى درد نشان مى دهد اين واژه معناى خود را نه از طريق رجوع به درون بلكه با توجه به محيط پيرامون پيدا مى كند. از ديدگاه او تجربه هاى شخصى نمى توانند منشا توليد مفاهيم عمومى و ايجاد زبان مشترك براى تفهيم و تفاهم ميان آدميان باشند. ويتگنشتاين بر اين باور است كه از طريق اشاره اى نمى توان زبان را فراگرفت و اگر كسى بخواهد بدين طريق زبان بياموزد بايد از قبل بر بخشى از زبان، يعنى بازى زبانى اشاره كردن، احاطه داشته باشد.او تعريف از طريق اشاره را هم در مورد امور بيرونى و هم در مورد امور درونى مانند درد صحيح نمى داند و منكر اين بود كه افراد به حالت درونى و شخصى خود دسترسى مستقيم دارند. مثلاً اگر كسى بگويد مى دانم درد دارم بى معنى است. (بند ۲۴۶ كتاب پژوهش هاى فلسفى). او همچنين تاكيد دارد كه اجزاى تشكيل دهنده انديشه تنها در زمينه شكل زندگى ما به دست مى آيند و فهم مى شوند. فراگيرى مفاهيم از طريق يادگيرى زبان در درون يك جامعه معين امكان پذير است. از ديدگاه او قواعد به وسيله جمع و براساس توافق كسانى كه در يك شكل زندگى با يكديگر مشترك اند ساخته مى شود و به صورت خصوصى نمى توان از يك قاعده پيروى كرد. به طورى كه در بند ۳۸۴ كتاب پژوهش هاى فلسفى مى نويسد: «شما مفهوم درد را وقتى ياد گرفتيد كه زبان را ياد گرفتيد».
۴- رسالت فلسفه تبيين امور نيست بلكه روشنگرى و توصيف آنهاست. در واقع فلسفه هدفش يافتن ديدى روشن از وضع امور است و نه كسب معرفت بيشتر.
در بند ۱۲۶ كتاب پژوهش ها مى نويسد: «فلسفه فقط همه چيز را پيش روى ما قرار مى دهد و نه چيزى را توضيح مى دهد و نه چيزى را استنتاج مى كند چون همه چيز آشكارا در معرض ديد است چيزى براى توضيح نمى ماند».
به اعتقاد او فلسفه يكى از شاخه هاى درونى مقوله شناخت انسانى نيست و قضاياى تبيينى و توضيحى جايى در فلسفه ندارند و همان گونه كه در بند ۲۵۵ مى گويد: «پرداخت يك فيلسوف به يك مسئله همانند مداواى يك بيمارى است». او وظيفه فيلسوف را در پژوهش هاى فلسفى اش اين مى داند كه ببيند مردم چگونه در كاربردهاى متعارف از زبان كمك مى گيرند.در بند ۱۲۷ كتاب مى نويسد: «كار فيلسوف عبارت است از گردآوردن يادآورى ها براى يك مقصود خاص».
ويتگنشتاين از بند ۸۹ تا ۱۳۳ كتاب پژوهش هاى فلسفى اين معناى جديد از فلسفه را بسط مى دهد. ويتگنشتاين با دو كتاب خود دو انقلاب فلسفى ايجاد كرد كه تا به امروز محل ارجاع و برداشت هاى گوناگون است. اين نابغه بزرگ فلسفه در سال 1965 در كمبريج چشم از جهان فرو بست.
منابع:
۱-Ludwig Wittgenstein: Stanford encyclopedia of philosophy
۲-Tractatus logico-philosophicus. Routledge classics 2001
(ترجمه انگليسى كتاب)
۳.پژوهش هاى فلسفى. ويتگنشتاين، ترجمه فريدون فاطمى، ۱۳۸۰.
۴.فلسفه علم در قرن بيستم. دانالد گيليس، ترجمه حسن مياندارى، ۱۳۸۱
۵.فلسفه تحليلى. على پايا، انتشارات طرح نو ۱۳۸۲.
۶.فلسفه تحليلى. فصلنامه ارغنون شماره ۷ و ۸
مقدمه:
ويتگنشتاين(1)witgenestein( ) را مي توان فيلسوفي براي تمام اعصار ناميد. او يکي از مهمترين فيلسوفان قرن بيستم (2) است که تفکرش در ساحات مختلف فلسفه و نيز ديگر دانش ها اثرگذار بوده است. رگه هاي انديشه او در فلسفه ذهن (3)philosophy of mind( ) به ويژه مباحث رفتار گروي منطقي- فلسفي )philosopiceal behaviorism -logico(؛ فلسفه زبان(4)philosophy of language( )، به ويژه مباحث مربوط به زبان طبيعي(5)natural language( )، زبان صوري(6)formal language( )، نظريات مربوط به معنا(7)theories of meaning( )، بازيهاي زباني(8)language games( )، زبان خصوصي(9)thivate language( )؛ معرفت شناسي(10)، به ويژه نظريات مربوط به ادراک )perception(، توجيه معرفت شناختي(11)epistemic justification( )، کل گرايي ذهن؛ )holism(؛ فلسفه دين(12)، به ويژه نظريات مربوط به معناداري گزاره هاي ديني و توجيه معرفت شناختي باورهاي ديني مشهود است. (13) آنچه در اينجا براي ما داراي اهميت است و نقطه مرکزي بحث ما را تشکيل مي دهد ديدگاه ويتگنشتاين در باب رويکردش به مباحث فلسفه زبان است. ويتگنشتاين در طول فعاليت فلسفي خود دو نظريه کاملا متفاوت درباره زبان و ماهيت و ساختار آن ابراز داشته است. يکي از نقاط اصلي اختلاف در فلسفه او همان اختلافي است که در دو نوشته مهم او در رساله منطقي- فلسفي (14)philoso phisch Abhundlung -logish( ) مشهور به تراکتاتوس و پژوهش هاي فلسفي )philosophishe untersuchungen( در مورد تحليل زبان به چشم مي خورد که مي توان آن را تقابل ميان “نظريه تصويري زبان”(15)picture theory of language( ) و “نظريه کاربردي زبان”(16)use theory of language( ) دانست. ويتگنشتاين در دوره اول فلسفي خود با پذيرش اتميسم منطقي (17)the picrure theory of mening( ) و رويکرد زبان صوري (متاثر از نظريات راسل) و تقسيم گزاره ها به تحليلي )analytic proposition( و ترکيبي =( )synthetic( متاثر از هيوم) و بي معنا تلقي کردن قضاياي تحليلي و نيز پذيرش گزاره هاي بسيط و گزاره هاي مرکب در عالم زبان و واقعيات بسيط )atomic facts( و واقعيات مرکب ()complex facts(18) نظريه تصويري زبان را در تراکتاتوس، بيان کرد. مسئله اصلي ويتگنشتاين در تراکتاتوس، ماهيت زبان، ماهيت انديشه و واقعيت است. انديشه اصلي ويتگنشتاين در تراکتاتوس اين است که زبان تصويري منطقي از جهان ارائه مي کند. زبان، يک ماهيت مشترک دارد و وظيفه آن تنها تصوير واقع است و نمي تواند به فراسوي واقعيت برسد. متافيزيک، مسئله حيات، اخلاق، زيباشناسي و دين همگي فراتر از زبان هستند؛ اين امور، رازورزانه هستند و براي گام نهادن در اين امور بايد با آنها ارتباط وجودي برقرار کرد.
1- ويتگنشتاين و پديده زبان: براي شمار زيادي از فلاسفه تحليلي(19)، پديده زبان از اهميت بسيار زيادي برخوردار بوده است. هر چند که رويکرد آنان به اين پديده يکسان نمي باشد. ويتگنشتاين در دوره نخست فلسفي خود که محصول آن در قالب رساله منطقي- فلسفي متبلور شد بر اين باور بود که “مرزهاي زبان من، نشانگر مرزهاي جهان من است” و هيچ واقعيتي خارج از حدود زبان، ناظر بر امر واقع نيست. منطق زبان فقط از چيزهاي معين سخن مي گويد و چيزهايي که فراسوي حد زبان قرار دارد به پهنه چيزهايي ناگفتني يا بر زبان نيامدني تعلق دارند. بنابراين جهان تا جايي وجود دارد که مي تواند در قالب زبان گنجانده شود. ويتگنشتاين به حدود معرفت مي انديشد اما حد معرفت براي او زبان بود. وي با بيان نظريه تصويري زبان در رساله منطقي- فلسفي چنين مي گفت که زبان ابزاري است که با آن واقع نمايانده مي شود و تصويري از واقعيت امور را نشان مي دهد. در اين بينش اجزاي زبان برابر اجزاي واقعيت هستند.؛ پس زبان، آنجا که چيزي را تصوير نمي کند، بي معنا خواهد بود و بدين سان گزاره هاي متافيزيکي، اخلاقي، ديني و زيباشناختي در نظر او، فراسوي حد زبان قرار مي گيرند و فاقد معنا مي باشند. هرگونه سخني در باب امور فرا واقع، بي معنا و مهمل خواهد بود، اما اين، به معناي نفي امور واقع و متعالي نيست(20) بلکه ويتگنشتاين، اين امور را ناگفتني مي داند و تلاش براي بيان آنها را بي معنا مي انگارد. پژوهشهاي فلسفي(21) نيز مانند رساله منطقي- فلسفي عمدتا مصروف بحث از ماهيت زبان است. ويتگنشتاين در پژوهش هاي فلسفي که محصول دوره دوم فلسفي اوست(22) بر نظريه کاربردي يا ابزاري زبان تاکيد دارد. وي با بيان نظريه “بازيهاي زباني” در پژوهش هاي فلسفي چنين عنوان مي کرد که معناي کلمات را از استعمال آنها در موقعيت هاي مختلف مي توان فهميد و کلمات بيرون از هر متن و موقعيتي فاقد معنا هستند و حد مشترکي ندارند. به اين ترتيب وظيفه فيلسوف، توضيح مفاهيم نخواهد بود بلکه توصيف بازي هاي زباني است و با توصيف بازي هاي زباني مي توان توصيف معناي کلمات را فهميد.
نظريه ابزاري يا کاربردي زبان، گذشته از کلمات در باب انواع گفتارها نيز، صادق است. گفتار علمي، گفتار ديني و... شيوه هاي مختلف به کارگيري زبان هستند. پس زبان داراي انواع بازي هاي مختلف است و هر يک از آنها در حد خود مستقل مي باشد. در اين تلقي دين نيز يک بازي زباني است و مفاهيم و گزاره هاي ديني در بازي زباني دين معنا مي يابند و معيارهاي قضاوت درباره مفاهيم هر ديني در خود آن دين مشخص مي شود حاصل آنکه به همان اندازه که بازي هاي گوناگوني وجود دارد کاربردهاي متنوعي براي زبان وجود دارد و ناميدن اشياء صرفا يکي از کاربردهاي زبان در کنار کاربردهاي بيشمار ديگر است.(23)
2- نظريه تصويري زبان(معنا:) ايده اصلي ويتگنشتاين در فلسفه نخست او نظريه تصويري معنا است که در کتاب تراکتاتوس يا رساله منطقي- فلسفي به آن پرداخته است. بر اساس اين نظريه، زبان ما تصويري از حقايق موجود در جهان است. وي در توضيح گزاره اوليه و حقيقت بيان مي دارد که هر گزاره توصيف يک وضعيت امور است و هر حقيقت وجود يک وضعيت امور است. بنابراين هر گزاره اي يک حقيقت را توصيف مي کند. گزاره هاي مرکب، حقايق مرکب را و گزاره هاي اوليه، حقايق بسيط را توصيف مي کند. ويتگنشتاين انديشه را عبارت از گزاره اي معنادار و تصويري از حقيقت مي داند و زبان را شامل همه گزاره ها تلقي مي کند. نتيجه اي که مي توان از اين سه ادعاي ويتگنشتاين اخذ نمود اين است که زبان تصوير حقايق است. او همچنين تصوير را مدل حقيقت مي داند که اين تصوير، معنا و مضمون خود را مجسم مي نمايد. از اين رو تصوير چيزي در باب درستي يا نادرستي خود ابراز نمي کند بلکه اين سازگاري يا ناسازگاري معناي تصوير با حقيقت همان صادق بودن يا کاذب بودن تصوير است.(24)
ويتگنشتاين بر اساس نظريه تصويري مي گويد: اگر جمله اي از روابط و نسب ممکن يا محقق ميان اشياء تصويري ارائه دهد آن جمله معنادار است ولي اگر تصويري از رابطه ميان اشياء بيان کند که آن رابطه ناممکن باشد و نه محقق، بلکه محال باشد در آن صورت آن جمله بي معنا است.(25) در باب تقسيم گزاره ها از نظر ويتگنشتاين بايد گفت که وي گزاره ها را به راستگو )tautology(، دروغگو )contradiction( و ممکن الصدق )contingent( تقسيم مي کند. از نظر ويتگنشتاين، به گزاره هايي راستگو مي گويند که در هيچ شرايطي کاذب نيستند بلکه لزوما صادق هستند از اين رو به آنها مي توان گزاره هاي ضروري الصدق گفت. معمولا گزاره هاي منطق و رياضيات در اين دسته جاي مي گيرند. براي مثال گزاره “R??7R” يک گزاره راستگو است. گزاره هاي راستگو به دليل اينکه در هر شرايطي صادق هستند براي تعيين صدق آنها نيازمند مراجعه به عالم واقع نيستيم بلکه با رجوع به ساختارشان متوجه صادق بودن آنها مي گرديم.گزاره هاي دروغگو که مي توان به آنها گزاره هاي ضروري الکذب لقب داد گزاره هايي هستند که در هيچ شرايطي صادق نيستند بلکه لزوما کاذب اند که گزاره هايي که نتيجه آنها بطور مثال تناقض است در اين دسته جاي مي گيرند. براي نمونه مي توان به گزاره “P.P” اشاره کرد. کذب گزاره هاي دروغگو ناشي از ساختار منطقي آنها است، بنابراين براي تعريف کذب آنها همانند گزاره هاي ضروري الصدق نيازي به مراجعه به عالم واقع نيست و در نهايت گزاره هاي ممکن الصدق در برخي شرايط صادق و در برخي شرايط کاذب هستند. از اين رو تعيين صدق يا کذب گزاره ممکن الصدق نيازمند مراجعه به عالم واقع و بررسي شرايط است. به همين دليل گزاره هاي تجربي را گزاره هاي ممکن الصدق مي نامند.(26) حال بعد از توضيح تقسيم گزاره ها از نظر ويتگنشتاين، اين سئوال براي ما جلوه گر مي شود که معيار ممکن بودن و محقق بودن يک نسبت ميان دو چيز در عالم خارج چيست؟ پاسخ ويتگنشتاين اين است که اگر رابطه اي که جمله به تصوير مي کشد رابطه اي باشد که بتوان آن را در بوته آزمايش و تجربه قرار داد آن جمله معنادار است، در غير اين صورت بي معنا خواهد بود. گزاره هاي متافيزيکي بر اساس نظريه تصويري بي معنا هستند؛ زيرا تصويري از وضع امور به شمار نمي روند. روح حاکم بر کتاب تراکتاتوس اين است که يک جمله تا آنجا معنادار است که تصويري از واقعيت باشد. در اين ديدگاه اجزاي منطقي يک جمله در تناظري با اجزاي واقعيت قرار مي گيرند.(27)
3- نفي نظريه تصويري معنا: ويتگنشتاين در ابتداي کتاب پژوهش هاي فلسفي با آوردن عبارت هايي از آگوستين )Augustin( به نقد آن مي پردازد. او پس از ذکر عبارت هاي آگوستين از آن چنين برداشت مي کند که “هر لفظ معنايي دارد. اين معنا در ارتباط دو سويه با لفظ است. اين معنا همان چيزي است که لفظ به جاي آن مي نشيند.” آنگاه توضيح مي دهد که: “اگر يادگيري زبان را چنين توصيف کنيد به نظر من ابتدا درباره اسم هايي مانند ميز، صندلي، نان و اسم اشخاص مي انديشيد و در نهايت درباره بقيه اسم ها نيز فقط به عنوان چيزهايي که بايد مواظب آنها بود خواهيد انديشيد.” پس از اين سخنان است که ويتگنشتاين معنا را کاربرد تلقي مي کند. اما آنچه ويتگنشتاين به عنوان برداشتي از نظريه آگوستين در نخستين پاراگراف کتاب پژوهش هاي فلسفي آورده چيزي جز نظريه تصويري خود او در دوره اول فلسفي اش نيست. پذيرش نظريه تصويري معنا در پي پذيرش اتميسم منطقي و تقسيم گزاره ها به گزاره هاي اوليه و مرکب و نظريه مطابقت حاصل شد. از اين رو ويتگنشتاين با نفي نظريه تصويري معنا، نظريه اتميسم منطقي خود را نيز نفي مي کند. نفي نظريه تصويري معنا از سويي ديگر به معناي نفي ذات گروي نيز هست. چنين نيست که لفظ براي شيئي معين وضع شده باشد و در تمام کاربردها لفظ فقط و فقط بر يک شي دلالت کند. به همين منوال نفي نظريه تصويري معنا که توجه را به کاربرد لفظ معطوف مي کند به معناي کناره گيري از رويکرد زبان صوري نيز قلمداد مي شود. در واقع ويتگنشتاين با نگاه جديدي که به کاربرد لفظ پيدا مي کند رويکرد زبان طبيعي (28) را اتخاذ مي کند رويکردي که توجه خود را به کاربردهاي مختلف يک لفظ در موقعيت هاي مختلف معطوف مي نمايد.(29) با نفي اي که ويتگنشتاين از نظريه تصويري معنا که در دوره اول فلسفي خود به آن اعتقاد داشت به نظريه بازي هاي زباني روي مي آورد. بر اساس نظريه بازي هاي زباني که محصول دوره دوم فلسفي اوست و در کتاب پژوهش هاي فلسفي به آن پرداخته شده است. هر لفظ داراي کاربردهاي مختلفي است. کاربردهاي مختلف لفظ با توجه به نحوه هاي مختلف زندگي است که لفظ در آنها کاربرد دارد. اين بدان معنا است که لفظ در هر نحوه زندگي داراي کاربردي متفاوت از نحوه زندگي ديگر است. علت اين امر آن است که قواعد حاکم بر معناداري الفاظ در هر نحوه زندگي متفاوت از نحوه زندگي ديگر است. تفاوت قواعد حاکم بر معناداري الفاظ در نحوه هاي مختلف زندگي به گونه اي است که تسري قواعد يک نحوه زندگي به نحوه زندگي ديگر امري نادرست است. (30)
بَکَتِ السَّماءُ عَلَی الحُسَینِ أربَعینَ یَوْماً بِالدَّمِ.
آسمان چهل روز بر حسین (ع)، خون گریه کرد.
چطور شده است که فلسفه چنین ساختار پیچیده ای است؟ آخر اگر فلسفه آن امر نهایی، امر مستقل از هر تجربه، است که وانمودش می کنی، باید کاملاً ساده باشد.- فلسفه گره های اندیشیدن ما را باز می کند: از این رو باید نتیجه اش ساده باشد، ولی فلسفه ورزیدن به همان پیچیدگی گره هایی است که باز می کند.(ویتگنشتاین،برگه ها، قطعه:452)
در عمل، این دو واژه با هم فرقی نداشته و مترادف اند، اما میان «وجوب» و «لزوم» از جهت نظری فرق هایی وجود دارد که برخی از اینها بیان می شود:
1. واژۀ «وجوب»، یک اصطلاح فلسفی و فقهی است،[1] ولی واژۀ «لزوم»، یک اصطلاح فلسفی و عقلی است.[2]
2. در فقه، «وجوب» وصفِ فعل واجب است و در مقابل حرام قرار می گیرد،[3] امّا «لزوم» نحوۀ وجود دو امر است كه تصوّر وجود هر يك بدون تصوّر وجود ديگرى امكان ندارد.[4] به بیان دیگر، لزوم، عبارت است از رابطۀ منطقى بين مبادى و نتايج.[5]
3. «وجوب»، یکی از احکام پنج گانه تکلیفی است، امّا «لزوم» یک حکم عقلی است.
با این وجود، دربارۀ «وجوب» و «لزوم» به چند نکته باید توجّه نمود:
یک. در عمل، این دو واژه با هم فرقی نداشته و مترادف اند و اگر کسی متعلّق وجوب و لزوم را ترک نماید، مستحقّ عقاب و مذمّت واقع می شود.
دو. واژۀ وجوب در برخی از بحث های فقهی به معنای لزوم نیز به کار می رود؛[6] مانند این که در برخی از بحث های مربوط به معاملات، وجوب عقد بیع، به معنای لزوم عقد است؛ همچنین در فقه، اصلی به نام «اصالة لزوم العقد» داریم.[7]
سه. بیشتر مواقع، اگر عقل حکم به «لزوم» کاری نماید، شرع نیز حکم به «وجوب» آن کرده و حکم عقل را امضا و تأیید می نماید.[8]
[1]. سجادی، سيد جعفر، فرهنگ معارف اسلامی، ج 3، ص 2099، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، 1373ش.
[2]. همان، ص 1636.
[3]. همان، ص 2099 و 2100.
[4]. همان.
[5]. صليبا، جميل و صانعى دره بيدی، منوچهر، فرهنگ فلسفی، ص 553، انتشارات حكمت، تهران، چاپ اول، 1366ش.
[6]. ابن اثیر جزرى، مبارك بن محمد، النهاية فی غريب الحديث و الأثر، ج 5، ص 154، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان، قم، چاپ اول، بی تا.
[7]. ر.ک به مانند: اسدی حلّى، جمال الدين احمد بن محمد،المهذب البارع فی شرح المختصر النافع، محقق و مصحح: عراقی، مجتبی، ج 2، ص 373، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ اول، 1407ق؛ حسینی مراغى، سيد ميرعبد الفتاح بن على، العناوين الفقهية، ج 2، ص 113، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ اول، 1417ق؛ شیخ انصاری، مرتضی،كتاب المكاسب المحرمة و البيع و الخيارات، ج 3، ص 55، نشر كنگره جهانى بزرگداشت شيخ اعظم انصارى، قم، چاپ اول، 1415ق؛ و کتاب های فقهی دیگر.
[8]. ر.ک: میرزای آشتیانی، بحرالفوائد، ج 3، ص 17، نشر كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى، قم، 1403ق؛ حیدری، سید علی نقی، أصول الاستنباط، ص 180، نشر شوراى مديريت حوزه علميه قم، 1412ق؛ مظفر، محمد رضا، اصول الفقه، ج 1، ص 208، انتشارات اسماعيليان، قم، بی تا؛ صدر، سيد محمد باقر، بحوث فی علم الاصول، ج 4، ص 57، مؤسسه دائرة المعارف فقه اسلامى، قم، 1417ق.
به نقل از اسلام کوئیست

در بسیاری از کتب تفسیر و حدیث و تاریخ، امام حسین(علیه السلام) از جمله مصادیق بارز آیه تطهیر،[۱] مباهله،[۲] مودت[۳]، اطعام[۴]و کلمات[۵] و آیات پایانی سوره فجر دانسته شده، و روایات معتبری در این باره نقل کردهاند. درباره آیات پایانی سوره فجر روایاتی نقل شده است که اثبات کننده این معناست که این آیات درباره حضرت سیدالشهداء امام حسین(علیه السلام) است در تفسیر «البرهان» چنین آمده است:
امام صادق(علیه السلام) فرمود: «سوره فجر را در نمازهای واجب و نیز نماز مستحب خود بخوانید؛ چرا که این سوره، سوره حسین بن علی است.»

الف- سلامتي؛ قال رسول الله صلّي اللّه عليه و آله: سافروا تصحوا و جاهدوا تغنموا. بحار/76/221
سفر كنيد تا صحت و سلامتي به دست آريد و جهاد كنيد تا غنيمت يابيد.
ب- زياد شدن عقل؛ قال رسول الله صلّي اللّه عليه و آله: "سافروا فانكم ان لم تغنموا مالا افدتم عقلا. "
مسافرت كنيد. چرا كه اگر مالي به دست نياوريد، اما عقلتان زياد ميشود.
ـ پيامبر خدا (ص): مسافرت كردن بخشى از عذاب است و هرگاه فردى از شما سفرش را به پايان رساند زود نزد خانواده خود رود.
ـ مـسـافرت بخشى از عذاب است، كه انسان در آن از غذا و آب و خواب خود مى افتد، پس هرگاه فردى از شما به هدف خود از مسافرت دست يافت، زود برگردد.
ـ امام على (ع): سفر كردن يكى از دو عذاب است.
انتخاب همسفر
ـ پيامبر خدا (ص): نخست همسفر انتخاب كن، بعد قدم در راه گذار.
ـ امـام عـلـى (ع): پـيش از مسافرت، از همسفر جويا شو و پيش از (خريد) خانه، ببين همسايه ات كيست.
ـ مفضل بن عمر (در برگشت از سفر) چون بر امام صادق (ع) وارد شد، حضرت پرسيد: چه كسى هـمـسـفر تو بود؟
عرض كردم: مردى از برادرانم، فرمود: پس چه شد؟
عرض كردم: از وقتى وارد مـديـنـه شـده ام نـمـى دانم جايش كجاست، حضرت فرمود: مگر نمى دانى كه هر كس چهل گام با مؤمنى همسفر شود خداوند در روز قيامت راجع به او از وى مى پرسد؟
سيد مهدى موسوى كاشمرى
انسان در طول حيات همواره با دعا مانوس بوده، با آن به سر بردهاست. نياز بشر به دعا چنان گسترده است كه تنها اختصاص به مؤمنان نداشته بلكه در طول تاريخ در زندگى كافران نيز وجود داشتهاست. ولى آنان، در اثر گمراهى، اين عمل مقدس و پراهميت را در جايى غير از جايگاه شايسته آن به كار مىبرند.
آنها به جاى اينكه نياز خود به عالم غيب را در اعتقاد به خداى بزرگ و در طلب از او جستجو كنند، براى رفع اين احتياج، به سمت غير او متوجهشدند. قرآن كريم مىفرمايد: «وما دعاء الكافرين الا فى ضلال» (1) ; دعاى كافران، كه غيرخدا را مىخوانند، در گمراهى است و راه به جايى نمىبرد.
بزرگترين خدمتى كه اديان الهى، بخصوص اسلام بزرگ، به بشريت كردند اين بود كه فرزندان آدم را از اين انحراف آشكار بازداشتند و آنان را به پيمودن راه صحيح و شايسته هدايت كردند.
در قرآن كريم و كلمات معصومان – عليهمالسلام – موضوع دعا، بسيار مورد توجه واقعشده، جايگاه شايستهاى بدان اختصاص يافتهاست. در اين نوشتار، به خواستخداوند، در حد توان به ابعادى از اين حقيقت انسانى – الهى از ديدگاه قرآنكريم مىپردازيم و كام خشك خود را با قطرههايى از اين درياى خوشگوار و پهناور تازه مىكنيم.
واژه دعا
فيروزآبادى در معناى دعا مىگويد: «الدعاء: الرغبة الى الله …»; يعنى دعا همان ميل و توجه به سوى خداست (2) .
راغب اصفهانى مىنويسد: «… دعوته: اذا سالته واذا استغثة … والدعاء الى الشىء: الحث على قصده …»; يعنى اينكه مىگويى: <دعوته» هنگامى است كه از او چيزى بخواهى و زمانى كه از او يارى بخواهى… . خواندن به سوى چيزى به معناى كسى را به كارى و چيزى دعوت و ترغيبكردن است … (3) .
در قرآنكريم، دعا به صورتهاى گوناگون در معناهاى متعدد به كار رفتهاست و شايد بيشترين و مهمترين آنها همان دو معنايى باشد كه از <مفردات راغب» نقلشد.
براى نمونه قرآنكريم مىفرمايد: «والله يدعوا الى دارالسلام» (4) ; خداى بزرگ مردمان را به سوى بهشت دعوت مىكند.
و نيز مىفرمايد: «ياقوم ما لى ادعوكم الى النجاة وتدعوننى الى النار تدعوننى لاكفر بالله واشرك به.» (5)
اى قوم من، چه شدهاست كه من شما را به سوى نجات فرامىخوانم و شما مرا به سوى آتش مىطلبيد؟! از من مىخواهيد تا به خدا كافر شوم و بدو كفر ورزم.
در اين دو آيه و نظاير آن <دعا» به معناى دعوت و تشويق به سوى چيزى است.
دراويش و صوفيه فرقههاى مختلفى دارند و نمىشود درباره همه آنها يكسان قضاوت كرد؛ طريقه تصوف تقريباً از قرن دوم به صورت يک مسلک معيني درآمده و تا قرن هفتم رو به تکامل بوده و قرنهاي 7 و 8 اوج اين مکتب است و از قرن نه تاکنون رو به نزول و انحطاط داشته . اگر نگوييم که تعريف تصوف غيرممکن است بايد اعتراف کرد که بسيار مشکل است. در روشن شدن اين مطلب کافي است که بدانيم که ابوالمنصور بغدادي حدود 1000 تعريف درباره تصوف جمع آوري کرده، (تاريخ تصوف، دکتر مهديزاده، ص 4) و علت اين مطلب اين است که در تصوف در طول تاريخ دگرگوني هاي بسيار زيادي حاصل شده که تصوف در اسلام از زهد ابتدائي شروع تا اوج عرفان که امروزه بعضي عرفان را تکامل يافته تصوف مي دانند علاوه بر اينکه در هر دوره در تصوف فرقه هاي گوناگون که حتي گاه در مقابل هم بودند پيدا شده اند که همين مکاتب متعدد گاه متضاد نشان مي دهد که تصوف واقعاً داراي چهارچوب منظم و قابل تعريف نيست و رد کردن آن بصورت مطلق و يا قبول کردنش بنحو مطلق درست نيست لهذا بايد آراء و عقايد فرقه خاصي از صوفيه را که ما شخصاً با آن مواجه هستيم مورد شناخت قرار دهيم تا بتوانيم بصورت مستدل قبول يا رد کنيم.

((و اذا سئلك عبادى عنى فانى قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان1)).
نخست به مبادى تصوریه دعا پرداخته, سپـس, موانع, شرایط و مشكلات آن را بازگو مى كنیم. ((دعا)) در فرهنگ لغت به مفهوم خواندن, صدا زدن و عبادت و نیایش است; خواندن, گاهى تواءم با خواستن است و زمانى به شكل راز و نیاز و تضرع و ابتهال مى باشد.
اقبال لاهورى مى نویسد: ((نیایش خواه به شكل فردى و خواه به صورت اجتماعى, تجلى اشتیاق درونى انسان براى دریافت جوابى در سكوت است))2. كم نیستند كسانى كه اعتقاد به مبداء متعال ندارند, لیكن براى تسكین دردها و آلام درونى, حوایج قلبى خویش را در قالب دعا مطرح مى سازند; در این صورت, اگرچه چنین خواندنى, دعاى اصطلاحى نیست (زیرا مدعوى در میان نیست), ولى بیانگر ضرورت دعا براى بشر, است. بنابراین, اگر بخواهیم تعریف جامع ترى از دعا ارائه بدهیم, باید بگوئیم دعا تجلى عشق به خدا براى نیل به تكامل و رفع نیازمندیهاست; ((الدعاء الرغبه الى الله));3 نیایش, گرایش و كشش به سوى خدا است.
درخصوص دعا تعریف هاى زیادى شده است كه نمونه هایى از آن ها را مىآوریم:
ـ دعا مطالبه آن چیزهایى است كه انسان به لیاقت و كار و اندیشه باید به دست آورد.
ـ دعا منبع و كانون عظیم تغذیه روح انسانى است; همان گونه كه جسم مركز تغذیه نیازهاى مادى بشر مى باشد.
ـ دعا احیاى خواسته ها, آرمان ها و ایدهآل هاى راستین انسان است.
ـ بالاخره حقیقت دعا عشق به خالق زیبایى ها, عظمت ها, جهش به سوى كمال مطلق و علم مطلق و پرواز بسوى بى نهایت و معبود لایتناهى است. به عقیده دكتر ((كارل)) دعا و نیایش عبارت است از تضرع و ناله و طلب یارى و استعانت و گاهى یك حالت كشف و شهود روشن و آرامش درونى و مستمر دورتر از اقلیم همه محسوسات.
دعا, گاهى براى جلب منفعت و سود مادى و زمانى به منظور دفع ضرر و زیان و گاهى در قالب نفرین است. زمانى هم به شكل پوزش و عذرخواهى از قصور و تقصیرها و گاهى براى جلب بهره هاى معنوى و كرامات اخروى است. صدا زدن را دعوت مى گوییم و دعوت شونده را مدعو; این قسم از دعا در میان مردم معروف و رایج است.
((علامه طباطبایى)) مى فرماید: ((دعا و دعوت عبارت است از اینكه دعا كننده نظر مدعو را به سوى خود متوجه كند و پـس از جلب توجه, فایده و نعمتى را از وى درخواست نماید. بنابراین, ((سوال)) به منزله غرض و نتیجه دعا مى باشد, و این مفهوم به تمام موارد سوال منطبق است, مانند پرسش در مورد مجهولات و سوال به معنى محاسبه و پرسش در زمینه تقاضاى كمك مادى و معنوى.
خداى تبارك و تعالى چیزى را كه زبان در آن دخالت دارد سوال نامیده است.
((وآتاكم من كل ما ساءلتموه و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها4)); و از انواع نعمت هایى كه از او درخواست كردید به شما عطا فرمود كه اگر نعمت هاى خدا را بخواهید به شماره در آورید هرگز حساب آن نتوانید كرد.
البته این درخواست به زبان ظاهرى نیست بلكه به زبان فقر و استحقاق وجودى و فطرى است.
((دعوت)) با ((نداء)) نیز فرق دارد; زیرا ندا اختصاص به لفظ و صوت دارد, ولى دعا مى تواند از مقوله لفظ باشد و یا از طریق اشاره و با توجه قلبى انجام بگیرد ((ادعوا ربكم تضرعا و خفیه))5.
((راغب اصفهانى)) مى گوید: دعا مثل نداست, جز آنكه ندا گاهى فقط خواندن است, بدون ذكر اسم, ولى دعا غالبا با ذكر اسم است و ندا به مجرد بلند كردن صدا گفته مى شود.6
دعا کردن فوایدی دارد که باعث ایجاد سلامت جسمانی در انسانها میشود و کلیه این مزایا قابل اثبات هستند.
دعا، صحبت کردن با خالقی است که به شما هستی بخشیده، دعا یعنی برقراری ارتباط با یگانه خالق هستی.
خداوند به تکتک مخلوقاتش علاقه دارد و برای آنها ارزش قائل است. زمان دعا کردن باید این کار را با اعتقاد و ایمان کامل انجام دهید و مطمئن باشید که خداوند صدای شما را میشنود و روزی به شما پاسخ خواهد داد. اگر به دعا کردن ایمان نداشته باشید، چیزی بیشتر از آرامش نصیبتان نخواهد شد. برای رسیدن به حاجات، باید اعتقاد داشته باشید که خداوند به شما علاقهمند است و منتظر شنیدن صدای شماست. او همیشه به شما کمک خواهد کرد تا نقاط خالی موجود در زندگی خود را به نحوی پر کنید.
از ماندگارترین و مفیدترین و هدایتگرترین گنجینههای معنوی تشیّع، وصیّت ها و نصیحت هایی است که از امامان معصوم علیهالسلام به یادگار مانده است، این وصیّت ها، وصیّت های اصطلاحی که درباره مال و اموال باشد، نیست، بلکه وصیّت های معنوی و اخلاقی است که جنبه موعظه و هدایتگری دارد، و این هدایتگری میتواند در طول تاریخ ادامه داشته باشد.
این وصیّت ها از تک تک معصومان و امامان، از پیامبر گرفته تا علی و امامان به دست ما رسیده است آنچه در این مقال به دنبال ارائه آن هستیم، گوشههایی از وصیّت های حضرت باقر علیهالسلام است که نسبت به برخی افراد داشته. امید که بتواند مفید و راهنما و راهگشا باشد.
یکی از ارزشمندترین سفارشاتی که از امام محمد باقر علیه السلام رسیده است وصیّتی است که به درخواست یکی از دوستان ایشان ارائه شده است. امام در پاسخ آن مرد فهیم تنها به گفتن سه جلمه اکتفا کرده است. اما سه جملهای که یک دریا سخن در آن و یک زندگی سعادت در آن نهفته است.
«اوصیک بتقوی اللّه؛ وَ اِیّاکَ وَ المِزاح فَاِنَّه یُذهِب هَیبةَ الرّجُل وَ ماءَ وَجهِه؛ و علیک بالدّعاء لاخوانک بظهر الغیب فانّه یهیل الرّزق، بقولها ثلاثاً».
۱ـ «اوصیک بتقوی اللّه؛ تو را به تقوای الهی در خودنگهداری توصیه میکنم».
این جمله هر چند کوتاه است ولی اگر نگاه و نظری به قرآن داشته باشیم به خوبی میفهمیم که از جایگاه با عظمت و با اهمیّت برخوردار است. در یک نگاه اجمالی به قرآن به این نکات درباره تقوا برمی خوریم:
تقوا، ملاک برتری فرد بر انسانهای دیگر: «انّ اکرمکم عند اللّه اتقیکم»(۱)
تقوا، زمینه پذیرش هدایت الهی را فراهم میکند: «هدی للمتّقین»(۲)
تقوا، وسیله برای دریافت علم الهی و ویژه است: «اتقواللّه و یعلّمکم اللّه»(۳)
تقوا، وسیله دریافت رحمت الهی است: «اتقوا لعلّکم ترحمون»(۴)
تقوا، معیار قبولی اعمال و طاعات: «انّما یتقبل اللّه من المتّقین»(۵)
تقوا، وسیله دریافت رزق از طرق غیر منتظره: «و یرزقه من حیث لا یحتسب»(۶)
تقوا، وسیله برای در بن بست قرار نگرفتن: «و من یتّق اللّه یجعل له مخرجاً»(۷)
تقوا، عامل توجه و حمایت و همراهی خاص خداوند: «ان اللّه مع المتّقین»(۸)
تقوا، عامل عاقبت به خیری است: «والعاقبة للمتّقین»(۹)
تقوا، فلسفه عبادت(۱۰) و بسیاری از دستورات اسلامی چون روزه(۱۱) و… میباشد.
مسأله شر که از دیر زمان در تمام ادیان مهم و مکتبهای برجسته جهان مطرح بوده است، اینک یکی از مباحث فلسفه دین به شمار میآید و جایگاه آن، مسأله اثبات وجود خدا است. در این زمینه، دو فکر عمده، وجود دارد:
الف) دستهای از فلاسفه دین معتقدند که وجود خداوند، نیازی به اثبات ندارد. اینان راه خداشناسی را غیر از راه استدلال و اثبات میدانند و معتقدند که در ادیان بزرگ، وجود خداوند به عنوان یک امر بدیهی و فطری و بینیاز از استدلال در نظر گرفته شده است و عمده دعاوی پیامبران پیرامون مسأله عبادت دور میزند، نه اثبات وجود خدا. برخی راه دل و شناخت عرفانی را پیش میکشند و یامان را جدای از عقل و بینیاز از آن میدانند.
ب) عدهای نیز، معتقدند که وجود خداوند، نیاز به اثبات و استدلال دارد. فیلسوفانی که چنین رهیافتی دارند به سه دسته تقسیم میشوند.
1. برخی معتقدند که وجود خدا اثبات شده است و ادله کافی برای آن وجود دارد.
2. برخی دیگر وجود خدا را اثبات ناشده میدانند و دلیلی هم بر نفی آن ندارند.
3. دسته دیگر وجود خدا را اثباتناشدنی میدانند و یا میگویند که دلیل بر نفی آن وجود دارد.
از میان دسته سوم، برخی مدعیاند که چون ما محدودیم و اگر خداوند وجود داشتهب اشد نامحدود است، ما نخواهیم توانست بر او احاطه پیدا کنیم و به همین جهت قابل شناخت و اثبات نیست. منتهای مدعای اینان با همه مسامحاتی که دارد تنها اثباتناشدنی بودن وجود خدا را اثبات میکند ولی دلیلی بر نفی وجود او اقامه نمیکند. برخی دیگر، پیشتر رفته، مدعیاند که دلیل بر نفی وجود خدا اقامه کردهاند. عمده دلیلی که به آن تمسک شده اثبات وقوع تناقض میان وجود شرّ و اوصاف الهی است که با مسلّم گرفتن وجود شرور، نتیجه نفی وجود خدا خواهد بود. البته پارادکس قدرت مطلق نیز، از قدیم الایام، مطرح بوده است و مادیهای جدید هم بدان تمسک کردهاند. مضمون این حکم متناقض این است که اگر خداوند قادر مطلق باشد، باید بتواند موجودی خلق کند که خود از مهار کردن آن عاجز باشد. اگر محقق نشود، یعنی خداوند نتواند چنین موجودی را بیافریند، باز هم دلیل بر عجز او خواهد بود و این با مطلق بودن قدرت خداوند نمیسازد.
از همان دوران ینز پاسخهای محکمی به این استدلال داده شده است. از جمله اینکه فاعلیت خداوند تام است و نقص در قابلیت قابل است؛ یعنی چنین چیزی خودش امکان وجود ندارد و محال است و کسی نیز ادعا نکرده است که قدرت خداوند بر محال تعلق میگیرد. از این پاسخ که بگذریم، میتوان مسأله را به گونهای دیگر حل کرد که در ضمن پاسخهای ارائه شده درباره مسأله شرّ به آن اشاره میشود.
در روایات وارد شده که قبل از غذا خوردن، بسم الله الرحمن الرحیم و در انتهای آن الحمد لله رب العالمین گفته شود. دعای خاصی در این باره وارد نشده؛ ولی در بین اهل علم و مؤمنان بعد از خوردن غذا، جملاتی را به صورت دعا (دعای سفره) ذکر می کنند که البته مضمون آن در روایات و دعاها هست. آن جملات این است:
الحمد لله ربّ العالمین هنیئاً للآکلین و برکةً للباذلین. الحمد لله الّذی یُطعِمُ و لا یُطْعَم و یَرزُقُ و لایُرْزَق، زاد الله النّعم، دَفْعَ الله النّقَم، بِحَقّ سیّد العرب و العجم. اللّهم تَقَبَّل حَسنات المُحسنین لا سیّما هذا الأحْسان من هذا المحسن؛اللّهمَ اغفر للمؤمنین و المؤمنات و المسلمین و المسلمات الأحیاء منهم و الأموات لاسیّما اَمْواتَ الحاضرین، رَحِمَ اللّهُ من قَرَءَ الفاتِحَةَ مع الصَّلوات.
دعاهاي ديگري نيز خوانده مي شود.
مقدمه:
طرح درس یا سناریوی آموزشی برای نخستین بار در سال 1918 توسط"فرانکلین بوبیت" مطرح شد و لزوم استفاده از سازماندهی در امر یاددهی – یادگیری مورد تأکید قرار گرفت. طرح درس به شکل امروزی آن، در سال 1950 به وسیله روان شناسان برجسته امر تعلیم و تربیت "بنجامین . اس . بلوم" شکل گرفت و در سال 1962 " رابرت گلیرز" نظرات تکمیلی خود را در راستای دیدگاههای بلوم مطرح کرد که تا به امروز نیز مدنظر برنامه ریزان و هدف گذاران آموزشی و دست اندرکاران امور آموزشی در سطح جهان بوده است.
در ایران حیات مجدد "طرح درس" مربوط به هشت نه سال گذشته می باشد. لزوم استفاده از طرح درس، به عنوان ابزار کارآمدی در زمینه تکنولوژی آموزشی، در خدمت افزایش کیفیت نظام آموزشی کشورمان قرار گرفت. و طرح درس به عنوان برنامه ریزی و سازمان دادن به مجموعه فعالیتهایی که معلم در ارتباط با هدفهای آموزشی، محتوای درس و توانائیهای دانش آموزان برای مدت زمان مشخص تدوین می گردد مد نظر قرار گرفت.
از محاسن طرح درس می توان به موارد ذیل اشاره نمود:
1- طرح درس به معلم کمک می کند تا پیش بینی های لازم را برای تهیه وسایل آموزشی و رسانه ها به عمل آورد.
2- داشتن طرح درس موجب می شود که معلم به تنظیم اوقات کلاس بپردازد و از ایجاد بی نظمی در کلاس جلوگیری کند.
3- طرح درس موجب می شود که معلم فعالیتهای ضروری آموزشی را به ترتیب و یکی پس از دیگری در مراحل و زمانهای مشخص و به شیوه های منطقی پیش ببرد و نتایج حاصل آن را برای تدریس در مراحل بعدی آموزش مورد استفاده قرار دهد.
4- با توجه به آنچه رفت، نقش و اهمیت طرح درس در بهبود امر یاددهی – یادگیری کاملاً مشهود و ضروری به نظر می رسد. لذا جزوه ی حاضر به منظور مطالعه و استفاده همکاران محترم جهت بهبود کیفیت آموزشی و ارتقای سطح یادگیری طراحی شده است.
حسابدار: کسی است که قیمت هر
چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را
نمی داند.
شعری از امیر حسین میر حسینی
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود
وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم تشنه یک جرعه آب
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت
سوره حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه رفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی
آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست
آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنهکار سیه دل بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
ما که ماموران حق داوریم
نک تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
نا امید از هر کجا و دلفکار
می کشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد