اندیشه

دریچه ای به دنیای دانش

اربعین

 روزهای مدیدی از پرواز سبز تو به آسمانها گذشته است ؛تو به قرب رسیده ای وما هنوز در ابتدای بعد غریبانه جاده ی زندگی در گیر اوهامیم.

هنوز از پس قرنها ،نوای پاک افلاکی تو به گوش می رسدکه:اگر دین ندارید ؛لااقل آزاده باشید.

چه غم مارا که عاشقیم ومجازات عشق سنگین است ؛درآن شبی که چراغ خموش خیمه ی تو گریز پایان را مجال رفتن داد؛به خیمه گاه تو ماندیم ،جرم ما این است.

واینک ما به انتها رسیدگان خط دنیا ،فرزندانمان را به نام نامی تو می نامیم .

بیداد زمان را یارای آن نیست که در مقابل حضور زیبایت سرپا بماند .

من از پیکر برخاک افتاده ات دانستم که در حضیض هم می توان عزیز بود .از گودال بپرس که آنچه در سمت تو حسینی شد ؛در سمت دیگر یزیدی بود .

خون تراویده از گلویت زمین را داغدار عزایی جاودانه کرد ؛اینک یا همه چیز سرخ وتبدار است یا بویی از تو نشنیده است .

با خون تو ،حقیقت در تراز درستی ایستاد وشعر وشعورازقد قامت ظهر عاشوراییت نظم یافت وتو دردانه ی آفرینش برصدردلهای عاشق فرمانرواشدی.

تنها خدا می تواند صفات وجودی تورابشناساند ؛خورشید را به حضور روشن تو چکار؛وگرنه می گفتم که آفتاب شرری از

جرقه ی نگاه توست.

فرقی نمی کند که ندای« هل من ناصر ینصرنی»تورا با گوش دل نیوش کنیم یا نوای حزن انگیز قرآن تو را برفرازنیزه ها ،به هرحال ما تشنه کامان حقیقت اگر باشیم ،همیشه وهمه جا صدای تو را خواهیم شنید .

تقدیم به تو که رؤیای به حقیقت پیوسته ی ابراهیمی که حج نیمه تمام را در استلام حجر وا نهادی...

روزهای مدیدی از پروازسبز تو به آسمانها گذشته است،.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 18:27  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

حکایات پارسایان

 

ابو حامد محمد غزالی ،از دانشمندان بزرگ اسلامی در قرن پنجم وششم هجری است .در سال 450هجری در شهر توس دیده به جهان گشود و55سال بعد د همان شهر دیده از جهان فرو بست.

زندگانی شخصی وعلمی امام محمد غزالی ،پر از حوادث ومسافرت ها ونزاع های گوناگون علمی است .وی برادری داشت که به عرفان واخلاق شهره بود ودر شهرهای ایران می گشت ومردم را پند واندرز می داد .نام او احمد بود وچند سالی از محمد کوچکتر.محمد واحمد ،هردو در علم وعرفان به مقامات شامخی دست یافتند اما محمد بیشتر در علم واحمد در عرفان .

محمد غزالی در اثر نبوغ ودانش بسیاری که داشت ،از سوی خواجه نظام الملک طوسی ،وزیر ملک شاه سلجوقی ومؤسس دانشگاه های نظامیه ،به ریاست بزرگترین دانشگاه اسلامی آن روزگار ،یعنی نظامیه بغداد منصوب شد .وی در همان جا نماز جماعت اقامه می کرد وعالمان وطالبان علم به او اقتدا می کردند.

روزی به برادر کوچکتر خود ،احمد،گفت:مردم از دورونزدیک به اینجا می آیند تا در نماز به من اقتدا کنند ونماز خود را به امامت من بگزارند ؛اما تو که در کنار من وبرادر من هستی ؛نماز خود را با من نمی گزاری !

احمد رو به برادر بزرگتر خود کرد وگفت:پس از این در نماز شما شرکت خواهم کرد ونماز را با شما خواهم خواند .

آواز موذن از گلدسته های مسجدبگوش رسید .محمد غزالی پیش رفت وتکبیر گفت.احمد به برادر اقتدا کرد وبه نماز ایستاد .اما هنوز در نیمه ی نماز بودند که احمد نماز را کوتاه کرد واز مسجد بیرون آمد ودرجایی دیگر نماز خواند .

محمد غزالی از نماز فارغ شد وهمان دم پی برد که برادر نماز خود را از جماعت به فرادی برگردانده است .اورا یافت وخشمگینانه از او پرسید :این چه کاری بود که کردی؟

- محمد برادرم ،آیا تو می پسندی که من از جاده شرع خارج شوم وبه وظایف دینی خود عمل نکنم؟

- نه نمی پسندم.

- وقتی در نماز شدی ،به تو اقتدا کردم اما تا وقتی به اقتدایم ادامه دادم که تو در نماز بودی .

- آیا من از نماز خارج شدم ؟

- آری تو در اثنای نماز ،از آن بیرون آمدی وپی کاری دیگر رفتی.

- اما من نمازم را به پایان بردم !

- نه برادر !تودر اثنای نماز به یاد اسب خود افتادی ویادت آمد که اورا آب نداده اند ؛پس در همان حال ،در این اندیشه فرو رفتی که اسبت را سیراب گردانی واو را از تشنگی برهانی.

وقتی دیدم که قلب وفکر تو از خدا به اسب مشغول شده است؛ وظیفه ی خود دیدم که نمازم را با کسی دیگر بخوانم ؛زیرا در آن هنگام ،تودیگر در نماز نبودی ونماز گزار در نماز باید به کسی اقتدا کند که او در حال نماز خواندن است .

محمد غزالی از خشم پیشین به شرم فرورفت ودانست که برادر از احوال قلب او آگاه است .آنگاه روی به اطرافیان خود کرد وگفت: برادرم ،احمد،راست می گوید .دراثنای نماز از حالت نماز خارج شدم .

برگرفته از کتاب حکایات پارسایان تألیف رضا بابایی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 18:38  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

هدیه ی خدا به من و هدیه ی من به خدا

 

به یاد داشته باشم:

زندگی راه های زیادی را پیشنهاد خواهد داد .

ناگزیرم درست ترین راه را انتخاب کنم ،شاید این انتخاب ،انتخاب بین بد وبد تر باشد،این راه مسیری است که خم شدن در آن مساوی سقوط است .کسب ثروت راحت تر از کسب احترام است.لازم نیست فکر دیگران را عوض کنم ،کافی است که همه انسانها را آنگونه که هستند باور داشته باشم .حقیقت درستی است که باور داشته باشم کسانی که دوستشان دارم ،مرا دوست نداشته باشند با این حال باید به بهترین صورت زندگی کنم .

کافی نیست که دیگران مرا ببخشند؛ لازم است بیاموزم که خودم راببخشم.دنیا برای غم واندوه من لحظه ای متوقف نمی شود .

آنچه هستم هدیه ی خدا به من است ؛وآنچه خواهم شد هدیه ی من به خداست.انتقاد از خود انصاف است واجرای آن فداکاری .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 20:7  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

رابعه عدویه

 پدر رابعه را چهار دختر بود ورابعه را بدان جهت رابعه نامیدند . نقل است شبی که رابعه در وجود آمد،نه چندان جامه بود که وی را در آن پیچند ونه قطره ای روغن ونه چراغی؛ مادر رابعه ،پدر رابعه را گفت:«به فلان همسایه رو وچراغی روغن بخواه .»

پدر رابعه عهد کرده بود که از خلق هیچ نخواهد .برخاست وبه در خانه آن همسایه رفت وبازآمد وگفت:«خفته اند »پس غمگین بخفت پیغمبر رابه خواب بدیدکه وی را بفرمود :«غمگین مباش که این دختر سیده ای است که هفتاد نفر از امت مرا شفاعت خواهد نمود ؛به خانه عیسی رادان-امیر بصره-برو وبگو بدان نشان که در هر شب پیامبررا صد صلوات می فرستی وشب آدینه چهارصد بار ؛شب آدینه ای که گذشت فراموش کردی کفارت آن چهارصد دینار زر به من بده .»پدررابعه چون از خواب بیدار شد ؛خواب خویش بر صفحه ای بنوشت وبه در خانه عیسی رادان برد .رادان دستور بداد تا ده هزار درم به صدقه بدادند به شکرانه آن که پیامبر وی را یاد فرموده است ؛وچهار صد دینار به پدر رابعه دادند .چون رابعه بزرگ شد پدر ومادر وی بمردند ؛در بصره قحطی عظیم پدید بیامد .خواهران متفرق گردیده ورابعه بدست ظالمی بیفتاد که وی را به چند درم بفروخت .آنکه وی را خرید او را به رنج ومشقت کار می فرمود .رابعه روزها را روزه می داشت وشبها به عبادت مشغول بود .شبی خواجه از خواب درآمد .آوازی بشنید ؛رابعه را در عبادت بدید که با خدای می گفت:«الهی تو می دانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست وروشنایی چشم من در خدمت درگاه تو .اگر کار بدرگاه من استی ،یک ساعت از خدمتت نیاسودمی ؛اما تو مرا زیر دست خلق کرده ای .به خدمت تو ،از آن دیر می آیم .»

خواجه نگاه کرد قندیلی آویخته بدید بالای سر رابعه ،معلق وبی هیچ سلسله ای وبدان همه خانه نور بگرفته .برخاست وبا خود بگفت:«اورا به بندگی نتوان داشت »پس رابعه را بگفت :«تو را آزاد کردم .اگر اینجا باشی همه خدمت تو کنیم ،واگر نه ،هرجا که خاطر توست می رو!»

رابعه برفت.گویند در شبانه روز هزار رکعت نماز می گزارد وگاه گاه به مجلس حسن بصری می رفت .رابعه در نزد حسن جایگاهی یافت که تا رابعه حضور نمی یافت مجلس نمی گفت .

رابعه چون به مکه می رفت ،در بادیه روزی چند بماند ،گفت :«الهی! دلم بگرفت ،کجا روم ؟-من کلوخی ،آن خانه سنگی –مرا توباید!» به مکه برفت .در میان بادیه ،کعبه را دید که به استقبال او آمده بود .رابعه گفت:مرا رب البیت می باید ،کعبه را چه کنم .»

نقل است که دو شیخ به زیارت او آمدند وگرسنه بودند وبا خود گفتند:هر طعام که آرد به کار بریم که حلال باشد .رابعه دو گرده نان داشت .پیش نهاد ،ناگاه سائلی آواز در داد .رابعه آن نان از پیش ایشان بر داشت وبه سائل بداد ؛ایشان را عجب آمد ،در حال کنیزکی سر رسید که هژده قرص نان آورده بود .رابعه وی را بگفت :«باز بر که غلط اورده ای ».

کنیزک نانها را باز برد وخاتون خویش را حکایت بکرد ؛خاتون دو نان دیگر مزید نمود وباز فرستاد.رابعه بشمرد بیست بود .

نانها بگرفت ودر پیش روی ایشان باز بنهاد .دو درویش وی را بگفتند:« که چه حکایت بود دراین ؟ »

گفت:«چون شما آمدید دانستم که گرسنه اید.گفتم دو نان در پیش دوبزرگ چون نهم ؟چون سائل بیامد به وی دادم ومناجات کردم وگفتم :الهی !تو فرمودی که یک را ده عوض می دهم ؛ودر این یقین داشتم . چون هژده نان بیاورد دانستم که از تصرفی خالی نیست یا به من نفرستاده است ؛باز فرستادم تا بیست تمام کرد وبیاورد.»

نقل است که روزی وی را به خانه حسن بصری گذر افتاد وحسن بر بام چندان گریسته بود که آب از ناودان می چکید وقطره ای چند از آن بر رابعه بیفتاد .تفحص کرد تا چه آب است ؟چون معلوم شد گفت :«ای حسن اگر این گریه از رعونات نفس است آب دیده نگه دار تا اندرون تو دریایی شود.حسن را این سخن سخت آمد وهیچ نگفت .

یک روز رابعه را در کنار فرات بدید .سجاده بر آب بینداخت ورابعه راگفت:«بیاتااینجا دورکعت نماز گزاریم . »

رابعه گفت:«ای استاد !دربازاردنیاآخرتیان را عرضه دهی ؟چنان باید که ابناء جنس از آن عاجز باشند .»

پس رابعه سجاده در هوا انداخت واستاد را بگفت :«اینجا بیا تا از چشم خلق پوشیده باشی » پس دیگر خواست تا دل حسن بدست آورد؛گفت :«ای استاد !آنچه تو کردی ،ماهیی بکند وآنچه من می کنم ،مگسی بکند .کار از این هر دو بیرون است.»

حسن گفت : شبانه روزی پیش رابعه بودم وسخن طریقت وحقیقت می گفتیم ،چنان که نه بر خاطر او گذشت که من مردم ونه به خاطر من که او زن .آخرالامر چون برخاستم خود را مفلسی بدیدم واو را مخلصی ....

«نقل داستان از رابعه بسیار است اگر طالب این قبیل حکایتها بودید؛ تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری را به نور دیدگانتان منور بفرمایید . »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/24ساعت 20:16  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

عبادت حقیقی

 عبادت از اصول مسلم معارف اسلامی است .عبادت در اخلاص شرط آن است .
وما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین .(بینّه/5)
بالا ترین اخلاصها این است که انسان معبودش را به خاطر خودش دوست بدارد.
اما گاهی شرک انسان به معنای متعارف شرک است،ودرواقع توحید است،یعنی توحید در غیر خداپرستی است که با این وصف اکثر مردم در خدا نا پرستی موحدند.
مرحوم شیخ جعفر شوشتری روزی بر منبر رفته فرمود:ایها الناس!همه پیغمبران
آمده اند شما را به توحید دعوت کنند من امده ام شما را به شرک دعوت کنم .
نظر ها به سوی او جلب شد که چه می گوید؟
نفس که در سینه ها حبس شد ،ادامه داد :
همه پیامبران می گویند :فقط خدا را بپرستید ،فقط برای خدا کار کنید،یعنی همه کارهایتان برای خدا خالصانه باشد .
کاری که خالصانه برای غیرخداست یعنی کاری که انسان فقط برای دنیا انجام
می دهد که هیچ به خدا ارتباط پیدا نمی کند ،ولی انسان در برخی از کارها خدا را وسیله قرار می دهد برای خواسته های نفسانی خویش .
این گونه کارها ولو خدا در آن وسیله است نه هدف باز نوعی در خانه خدا را کوبیدن است.
شکی نیست که این طرز تلقی نوعی از شرک است ،یعنی پرستشی که خدا از هدف بودن خارج شده ووسیله شده است برای خواسته های نفسانی .
اما خداوند متعال این نوع شرکها را شرکهای خفی است به نوعی از انسان
می پذیرد ،یعنی هر آن چیزی راکه انسان می خواهد به او می دهد .
در آخرت هم همین طور است .
اگر انسان عبادت را برای خواسته های اخروی انجام دهد ،خدای متعال همان خواسته ها را به او می دهد .اما این عبادت به معنای واقعی عبادت وپرستش خدا آنگونه که سزاوار است ،نیست .
آن هنگام خدا پرستش شده است که خدا را بخاطر خودش پرستش کنند .یعنی پرستش حقیقی واخلاص واقعی فقط وفقط از آن خداست .وباقی مراتب ودرجاتی از شرک است .
شرک های خفی ،عقوبتی در عالم آخرت ندارند ،اما در شرک بودنشان شکی نیست .حتی توحید هم یک درجه ویک مرتبه ندارد .

ان دبیب الشرک فی القلب اخفی من دبیب النمله السودا علی الصخره الصما فی اللیله الظلما .(بحار الانوار ،ج72،باب98،ص96)

پیدایش مخفیانه شرک آنقدر نا محسوس است که از خود انسان مخفی وپوشیده است .ما تنها یک عبادت حقیقی داریم والباقی همه مجازی است .عبادت حقیقی همان است که:

ما عبدتک خوفا من نارک ولا طمعا فی جنتک بل وجدتک اهلا للعباده فعبدتک .
(بحار الانوار ،ج41 ،باب101،ص14با اندکی اختلاف.

تمثیل سعدی
سعدی تمثیلی دارد با عنوان عشق سلطان محمود به ایاز .

یکی خرده برشاه غزنین گرفت       
  که حسنی ندارد ایاز،ای شگفت
گلی را که نه رنگ باشد نه بو          
دریغ است  سودای بلبل بر  او
به محمود گفت این حکایت بسی
  بپیچید زاندیشه برخود بسی
که عشق من ای خواجه برخوی اوست
نه بر قد وبالای دلجوی اوست
 
سلطان محمود در سفری دستور داد بارها را شل ببندند ودر هنگام عبور از دره ای صندوق جواهرات را تعمدا در دره انداختند صندوق جواهرات افتاد وشکست وجواهرات ودرّومرجان به دره سرازیر گردید .سلطان امر کرد هرکه هر چه یافت برای خود نگهدارد.
به یغما ملک آستین برفشاند          وز آنجا به تعجیل مرکب براند
سواران پی در ومرجان شدند          ز سلطان به یغما پریشان شدند
نماند از وشاقان گردن فراز             کسی در قفای ملک جز ایاز
بگفتا که ای سنبلت پیچ پیچ           زیغما چه آورده ای گفت:هیچ
من اندر قفای تو می تاختم            زخدمت به نعمت نپرداختم
سلطان گفت :من ایاز را نه برای آنچه شما می گویید دوست می دارم .دلیل محبت وارادت من به ایاز به خاطر این است که او مرا به خاطر خودم دوست می دارد.
شیخ اجل در ادامه به آنجا می رسد که می فرماید:

خلاف طریقت بود که اولیا           
 تمنا کنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت به احسان اوست
تو در بند خویشی نه در بند دوست
 
عبادت حقیقی این است ،غیر آن را به حساب عبادت نگذاریم .هرچند این شرکها را خدا به تفضل خود از ماپذیرفته است .
لغت عشق در مورد خدا به کار نرفته است جز این حدیث از علی (ع)

طوبی لمن عشق العباده واحبها بقلبه وباشرها بجسده ....(کافی/ج2/ص83)
در دعای کمیل می خوانیم :واجعل قلبی بحبک متیّما .
متیّم همان حالت عاشقانه با معبود است .حتی در عشق مجازی که شبه جنونی در شخص پیدا می شود از همه غیر معشوق می برد ودر ابراز محبت خود به او از هیچ چیز ابا ندارد ،از جان ،مال وحتی آبروی خویش .
دراین مرحله انسان آمادگی دارد که به یکباره از خلق ببرد ودر معشوق حقیقی خویش تمرکز یابد .
در سوره مبارکه یوسف تعبیر قران از واژه عشق چنین است:
قد شغفها حبّا (یوسف/30)شغفها یعنی مجامع قلبش را فرا گرفته بود .
در قصص وحکایت ها آمده است که یوسف زمانی زلیخا را می یابد که زلیخا دیگر به او اعتنا نمی کند .
زیرا او در خود خدا را یافته است .حالت قبلی او اگرچه بد بود اما اگر عشق مجازی او به یوسف او را از همه تعلقات جدا نکرده بود وبه چنان حالت روحی نکشانده بود به چنین مرحله ای از عشق الهی نرسیده بود .

من رشته ی محبت خود از تو می برم      شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم

              


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 11:56  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

نشانی

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار .
آسمان مکثی کرد .
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری وگفت:
نرسیده به درخت ،کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
ودرآن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است .
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد .
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دوقدم مانده به گل ،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
وتورا ترسی شفاف فرا می گیرد .
درصمیمیت سیال فضا ،خش خشی می شنوی .
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا ،جوجه بردارد از لانه نور
واز او می پرسی
خانه دوست کجاست؟

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/18ساعت 12:22  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

نکات عرفانی در قرآن

1-حروف مقطعه
الم(بقره /1) ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین (بقره/2)
این همان کتابی است که در آن تردیدی نیست وهدایت گر پرهیز گاران است.

توضیح حروف مقطعه:
برای حروف مقطعه که در ابتدای 29 سوره از سوره های قرآن قرار دارد تفسیرهای زیادی شده که به چند نمونه از آنها اشاره می شود :

الف- این حروف اشاره به این است که مواد قرآنی با این حروف در اختیار همه قرار دارد.واین کتاب با عظمت که همگان را متحیر ساخته ودر اعماق دل وجان نفوذ کرده وعقول را واله ساخته از همین حروف است ،از این رو امام سجاد علیه السلام
می فرماید:قریش به قرآن نسبت ناروا دادند وگفتند قرآن سحر است .خدا به آنان اعلام فرمود:الم ذلک الکتاب ،یعنی قرآن کتابی است که از این حروف تشکیل شده است پس اگر راست می گویید مانند آن را بیاورید .

تذکر:
همانگونه که حضرت حق از ساده ترین مواد خاک موجوداتی مانند انسان را باآن همه شگفتی آفرید از ساده ترین مواد(حروف )نیز قرآن را می آفریند وبا پیام آن هزاران جان تشنه را سیراب می کند .
          زان گونه پیامها که او پنهان داد       
                                                       یک ذره به صد هزار جان نتوان داد
ب-این حروف رمزی بین خدا وپیامبر است.
تذکر:
در صحیفه دوستی ،نقش خطی است که جز عاشقان نخوانند ودر خلوت خانه دوستی ،میان دوستان رازی است که جز عارفان ندانند ودر نگارخانه دوستی رنگی از بی رنگی است که جز والهان ومشتاقان نبینند .

ج-الم ،نوازشی است به زبان اشارت که با مهتر عالم است وشیخ انصاری می گوید:
(الف)پیشوای حرف است ودر میان حروف معروف است وبه حرف دیگر پیوند ندارد ولی حروف دیگر به او پیوند دارند .
 
د-برخی این حروف را نام سوره یا نام پیغمبر می دانند مانند طه ویس.
 
ه-برخی آن را سوگند خداوند به آن حروف می دانند .

و-حروف در ابتدای سوره اشاره به حقیقتی است مثلا این سه حرف در ابتدای سوره بقره اشاره به تمام هستی دارد ،زیرا (الف)اشاره به ذاتی است که اول وجود است و(لام)اشاره به عقل فعال دارد که همان جبرئیل وواسطه در فیض است ،یعنی فیض را از مبدا می گیرد وبه منتهی می رساند و(میم)اشاره به حضرت ختمی مرتبت دارد که دائره وجود با او تمام می شود .

ز-الف ولام ومیم پیامی از حق به مهتر عالم است که :ای سید از پرده واسطه جبریل درگذر تا صفت عشق ،نقاب تعزز فرو گذارد وآن شگفتی های پنهانی وذخیره های غیبی که تورا ساخته به تو بنمایاند .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 14:6  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

برای رسیدن باید رفت

همیشه رفتن رسیدن نیست

ولی برای رسیدن باید رفت

در بن بست هم راه آسمان باز است.

 انسانهای بزرگ هیچ گاه به بن بست نمی رسند

زیرا براین باورندکه یا راهی خواهیم یافت یا راهی خواهیم ساخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 14:13  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

نغمه به یاد ماندنی

 

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند واز صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 0:20  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

نقش تلفظ صحیح در معانی آیات وعبارات عربی

                                        ( الف-ع)

اَرش=دیه -فساد                                     عَرش=تخت حکومت    یوسف/۱۰۰

الیم =بسیار دردناک    بقره/۱۰                                   علیم=بسیار دانا      روم/۵۴

امارت=حکومت کردن                                                عمارت=آباد کردن       توبه۱۹

امد=روزگار      حدید۱۶                                              عمد=ستونها           همزه/۹

اسیر=اسیر                                                             عسیر=سخت وسنگین    مدثر/۹

امین=امانت دار   شعرا/۱۰۷                                        عمین=کوردل       اعراف/۶۴

 

                                              (ت-ط)

تین=انجیر        تین/۱                                              طین=گِل      آل عمران/۴۹

قُنوت=دوام طاعت وفروتنی    بقره /۲۲۸                      قُنوط=ناامیدی    شوری/۲۸

قتور=بسیاربخیل           اسرا/۱۰۰                             قطور=ابر پرباران

 

                                             (ث-س-ص)

ثبت=پایداری    بقره/۲۵۰                                         سبت=شنبه    بقره /۶۵

نفث=دمیدن    فلق/۴                                             نفس=ذات -روح    فجر/۲۷

ثمر=میوه-حاصل  انعام/۹۹                                       سمر=افسانه   

ثواب =پاداش      آل عمران/۱۴۵                               صواب=درست-صحیح     نسا/۳۸

اثم=گناه      بقره/۱۷۳                                           اسم=نام   

عصی=عصیان کرد     طه/۱۲۱                                 عسی=شاید    یوسف/۲۱

 

                                           (ذ-ض-ز-ظ)

نقذ=نجات دادن   یس/۴۳                                       نقض=شکافتن -شکستن   نسا/۱۵۵

نبذ=افکندن    صافات/۱۴۵                                      نبض=جنبیدن رگ-زدن رگ   

نَبذ=افکندن      //                                                 نَبز=لقب بددادن   حجرات/۱۱

زالین=ریخته شدگان                                             ضالین =گمراهان   فاتحه /۷

عزیم=سرسخت                                                   عظیم =بزرگ   توبه/۷۲

زرع=کشت   رعد/۴                                               ذرع=قسمتی ازدست    هود/۷۷

عزم=سخت -استوار   طه/۱۱۵                                عظم=استخوان     مریم/۴

 

                                         (ح-ه)

حد=اندازه -مرز     بقره /۱۸۷                                  هَد=فروریختن   مریم/۹۰

حزم=محکم کردن امری-دوراندیشی                        هزم=درهم شکستن  بقره ۲۵۱

تحلیل=حل کردن                                                 تهلیل=لااله الاالله

حمید=ستوده    بقره /۲۶۷                                    همید=پژمرده    

حمد=ستودن   فاتحه /۲                                       همد=پژمردن(هامده)  حج/۵

حَجر=آغوش                                                       هجر=دوری    مزمل/۱۰

حُر=آزاد    بقره/۱۷۸                                              هُر=آب فراوان وشیر زیاد 

 

                                     (س-ث)

سُبات=آرامش   فرقان /۴۷                                       ثُبات=گروه گروه     نسا/۷۱

 

                                    (ص-س)

صَب=ریختن     عبس/۲۵                                     سَب=دشنام    انعام/۱۰۸

صبر=خویشتن داری واستقامت   یوسف/۱              سَبر=تجربه-بدست آوردن حقیقت امری

صَدید=زردابه آمیز                                               سَدید=سنجیده استوار    نسا/۹

صَعید=خاک-روی زمین    کهف/۴۰                         سعید=خوشبخت    هود۱۰۵

صَور=صورت                                                      سَور=بالارفتن با جهش   ص/۲۱

صُور=شیپور       کهف/۹۹                                   سُور=دیوارشهر     حدید/۱۳

نصر=یاری کردن   نصر/۱                                      نَسر=نام بتی است   نوح/۲۳

نَکص=برگشتن    انفال/۴۸                                  نَکس=واژگون شدن    سجده /۱۲

قَصم=درهم شکستن    انبیا /۱۱                         قَسم=تقسیم کردن    زخرف/۳۲ 

وَصیلة=میشی که دوقلو زاید    مائده/۱۰۳             وَسیلة=نزدیکی   مائده /۳۵  

صِر=سرمای سوزان   آل عمران /۱۱۷                    سِر=راز-نهان   رعد /۲۲

صَوت=بانگ       حجرات /۲                                 سَوط=تازیانه    فجر/۱۳

صَهر=پیوند سببی      فرقان/۵۴                           سحر=جادو      بقره /۱۰۲

 

                                       (غ-ق)

غَدیر=برکه =آبگیر                                            قَدیر=توانا       بقره /۲۰

غَریب=دور- تنها وبیکس                                    قریب=نزدیک    بقره/۱۸۶

غَلیل=عطشان-مشتاق                                   قلیل=اندک -کم    آل عمران/۱۹۷

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/10ساعت 10:47  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

دو حکایت از کتاب دیوانه وخدایان زمینی(جبران خلیل جبران)

«دو دانشمند»

در شهر قدیمی اندیشه ها دو دانشمند زندگی می کردند که دانش یکدیگر را نا چیز می دانستند.اولی کافر بود ودیگری مومن .

روزی آن دو در میدان شهر گرد آمدند تا در برابر پیروانشان درباره وجود خدا مجادله کنند وپس از چند ساعت بحث وگفتگو هر یک به راه خود رفته ومجلس را ترک کردند .

در همان شب دانشمند کافر به سوی معبد رفت ودر برابر قربانگاه زانو زد وبرای اشتباهات گذشته ی خویش از خدا طلب مغفرت کرد ومومن شد.

ودر همان ساعت دانشمند با ایمان کتابهای مقدس خود را به میدان شهر برد وآنها را سوزاند واز دین روی گردان شد وکافر گشت .

 

«روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند.»

یک برگ علف به برگی پاییزی گفت:

تودر هنگام افتادن از شاخه غوغایی برپا می کنی ورویای زمستانی ام را برهم می زنی!

برگ پاییزی خشمگین شد وگفت:ای همیشه فرومایه !از چه رویایی سخن می گویی؟

درحالی که به خاک پست چسبیده ای و از موسیقی آسمانی دور مانده ای ومیان آواز ونوحه فرق نمی گذاری؟

برگ پاییزی پس از گفتن این سخن برزمین افتادوبه خواب رفت وچون بهار فرا رسید به برگی پوسیده تبدیل شده بود .

پاییز نیز به خواب زمستانی فرو رفت وچون باد وزید برگهای پوسیده بربرگ علف افتادند.

برگ علف با خود گفت:

وای از این برگهای سنگین پاییزی !

آنان در هنگام افتادن از شاخه ها غوغایی به پا می کنند واکنون رویا های زمستانی ام را برهم ریختند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 18:55  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

ردپا

ازکه می گویی حکایت ؟

شهردل خالیست خاموش است.

برکه آرامست وغمگین

شهرزادقصه گو تنهاست

نغمه های آشنایی مرده برلبهای کوچه

نه صدایی

نه دگر آوای گرم آشنایی

برخیابانهای ساکت مانده تنها ردپایی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 13:14  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

دریاست آسمان

دیرینه سالهاست که در دیدگان من

شبهای ماهتاب چو دریاست آسمان

وین تک ستاره های درخشان بیشمار

سیمین حباب هاست که برسطح آبهاست

در دیدگان من

این ماه پر فروغ که بیتاب می رود

سیمینه زورقی است که بر آب می رود

رخشان شهاب ها که پراکنده می خزند

هستندماهیان سبک خیز گرم پوی

کاندر پی شکار شتابنده می خزند

دردیدگاه من

دریاست آسمان وندارد کرانه ای

جز بی نشانگی

از ساحلش نبوده خرد را نشانه ای

گفتم شبی به خویش :

این آسمان پیر

 بحریست بیکرانه ولی چشم من مدام

دنبال ناخداست

پس ناخدا کجاست؟

درگوش من چکید صدایی که نرم گفت:

دریاست آسمان ودرآن ناخدا«خداست»

"مهدی سهیلی"

ازدفترشعرطلوع محمد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 21:48  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

محاسبه در قرآن

عزت الله محمدي

دانشجوی كارشناسي رشته ديني و عربي

 تربيت معلم شهيد مقصودي همدان

 

ترجمه و تفسير :آيات سوره هاي مباركه  ((   بقره 284) ( ابراهيم 34 ) ( انبياء 47 ))

به تفكيك در تفسير الميزان علّامه طباطبايي و تفسير نمونه آيت الله مكارم شيرازي

 

*** بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ***

 

(* ِللهِ ما فِي السَّمواتِ وَما فِي الاَرْضِ

وَ اِنْ تُبْدُوا ما فِي اَنْـفُسِكُمْ اَوْ تُـخْـفُـوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللهُ

 فَـيَـغْـفِـرُ لِمَنْ يَشاءُ وَيُـعَـذِّبُ مَنْ يَشاءُ

 وَاللهُ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَـدِيْـرٌ *)      

(  بقره / 284 )

***

((تفسير الميزان )) :

ترجمه :                                         

از آن خداست آنچه در آسمان ها و آنچه در زمين است و اگر آشكار كنيد آنچه در دلهايتان است يا نهان داريد، خدا شما را به آن محاسبه مي كند ؛ پس براي هركس بخواهد مي آمرزد و هر كس را بخواهد عذاب مي كند و خدا بر هر چيز توانا است .

***

تفسير :

لِلهِ ما فِي السَّمواتِ وَما فِي الاَرْضِ. اين جمله دلالت دارد بر مالكيت پروردگار نسبت به جهان آفرينش و سراسر آنچه در آسمان ها و زمين است ، و آن ، مقدمه ي جمله ي بعد« وَ اِنْ تُبْدُوا ... » مي باشد ،يعني : آنچه در آسمان ها و زمين است و از جمله شما و اعمالتان و آنچه نفوستان فراهم آورده ، همگي ازآن خداست .

و او به شما واعمالتان احاطه دارد وبراي اوفرقي نمي كند كه اعمال شما ظاهروآشكاريا مستورونهان باشد و  درهرصورت حساب آنها را از شما خواهد كشيد .

بعضي از اين آيه استظهار كرده اند كه آسمان با اعمال قلبي و صفات نفساني سنخيّت دارد و آنها از موجودات آسماني به شمار مي روند و اثر امور نفساني كه دراعمال بدني به ظهور مي رسداز موجودات ارضي خواهد بود و موجودات آسماني و زميني همه مملوك پروردگار است ، و امور نفساني چه اظهار شود و چه اخفاء، مُلك خدا است و در آن ها به محاسبه، تصرّف مي كند «وَ اِنْ تُبْدُوا ما فِي اَنْـفُسِكُمْ..... – اِبْداء ] مصدر « تُبْدُوا » [ يعني اظهار كردن . و منظور از « ما فُي اَنْفُسِكُمْ » چنانكه اهل عُرف و لغت از آن مي فهمند چيزهايي است كه در نفس استقراري دارد مانند ملكات و صفات نفساني از قبيل حُبّ و بُغْض و عَزْم و غيره و اين هاست كه قابل اظهار و اخفاء مي باشد اظهارش به اينكه افعالي است مناسب با آن ها از اعضاء و جوارح صادر شود و حس، آن را درك كند و عقل، به مبادي نفساني آن ها پي ببرد ، و اخفاءش به اينكه از صور چنين افعالي كه دلالت بر وجود آن امور نفساني دارد جلوگيري شود . اجمالاً ظاهر تعبير «  ما فِي اَنْفُسِكُمْ » ثبوت و استقرار در نفس است البتّه نه آن طور ثبوتي كه مانند مَلكات راسخه زوالش محال باشد، بلكه ثبوت قابل توجّهي كه صلاحيت منشأيت براي افعال بدني داشته باشد. و خود آيه ي شريفه به اين معني اشعار دارد زيرا وصف ابداء و اخفاء دلالت دارد بر اينكه اين امور نفساني طوري است كه ممكن است منشأ ظهور باشد و ممكن است منشأ ظهور نباشد كه همان خفاء است و چنين چيزها يي يا ملكات نفساني است يا حالات نفساني ، و امّا خطورات ذهني كه عارض نفس مي شود يا تصوّرات ساده اي كه به هيچ وجه، تصديقي با آن ها نيست مثل تصوّر صورت مَعاصي ، از آن ها خارج است زيرا نه در نفس استقراري دارد و نه منشأ ظهور افعال و آثاري مي گردد . پس حاصل مدلول آيه ي شريفه، اينكه : احوال و ملكات نفساني كه منشأ افعال است، از طاعات و معاصي به شمار مي رود و خدا حساب آن ها را از انسان مي خواهد ؛ بنا براين ، سوق آيه مانند آيه ي ( 225 ) از سوره ي بقره است كه مي فرمايد « .... و لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ » (ولي شما را به آنچه در دلهايتان فراهم آورده مؤاخذه مي كند ).  و همچنين آيه ي ( 283) از همين سوره « فَاِنَّهُ ءاثِمٌ قَلْبُهُ » ( ....  همانا دلش گنهكار است  ).  و آيه ي (36) از سوره ي اسراء « اِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وََالْفُؤادَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً »  ( .... همانا گوش و چشم و دل همه ي آنها مورد سؤال مي باشد ) . و همه ي اين آيات دلالت دارد بر اينكه قلوب كه همان نفوس است احوال و اوصافي دارد كه انسان در باره ي آن ها محاسبه مي شود ، همچنين ظاهر آيه ي (19) از سوره ي نور كه مي فرمايد : « اِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ ءامَنُوا لَهُمْ عَذابٌ اَلِيمٌ فِي الـدُّ نْـيـا وَ الآخِرَةِ »

( تحقيقاً كساني كه دوست دارند كار زشت ميان كساني كه ايمان آورده اند شيوع يابد براي ايشان است عذابي دردناك در دنيا و آخرت ) .  اين است كه عذاب براي همان حبّ قلبي است . اين ظاهر آيه است و بايد دانست كه مدلول آن، اين است كه امور نفساني چه اظهار بشود و چه نشود ، مورد حساب خواهد بود ، و امّا اينكه آيا جزاي آنها در صورت اظهار و در صورت اخفاء مساوي است يا نه ؟ و به عبارت ديگر آيا جزاء ، داير مدار عزم است  چه فعل صورت بگيرد و چه نگيرد ، و فعل مصادف با واقع مقصود بشود يا مثلاً مانند صورت  تجرّي با منظور مصادف نشود ويا داير مدار عزم نيست ؟ اين آيه نظري به آن ندارد . مفسرين چون پنداشته اند كه آيه ي شريفه دلالت مي كند بر اينكه هر خاطره ي نفساني خواه استقرار در نفس داشته باشد و خواه نداشته باشد ، مورد مؤاخذه مي باشد و اين تكليف به امر خارج از قدرت است . از اين رو بعضي ملتزم به جواز آن شده اند و برخي براي تخلّص از آن دست به دامن تأويل زده اند . يكي از مفسرين گويد : اين آيه دلالت دارد بر اينكه هر چه وارد قلب مي شود مورد حساب قرار خواهد گرفت و اين ، تكليف به امر خارج از طاقت است ، ولي اين آيه به آيه ي بعدي كه مي فرمايد « لايُكَلِّفُ اللهُ نَفْسًا اِلا وُسْعَها » نسخ شده است . اين كلام اشكالش اين است كه اوّلاً از ظاهر آيه ي شريفه چنين عمومي استفاده نمي شود ، به علاوه امر به خارج از قدرت، بدون شك و ريب جايز نيست ، و در قرآن شريف خبر مي دهد كه در دين چيز خارج از طاقت مردم تشريع نشده ، چنانكه در آيه ي(78) از سوره ي حج مي فرمايد « ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ » (در اين دين بر شما هيچگونه حرج و دشواري قرار داده نشده  ) .

بعضي ديگر گفته اند كه معناي آيه اين است : اگر با اعمال خويش منويّات سوء خود را آشكار كنيد و كارهاي زشت را علناً مرتكب شويد يا منويّات خود را مخفي داريد و كارهايتان را مخفيانه انجام دهيد و در هر صورت خدا شما را محاسبه خواهد فرمود . بعضي ديگر گفته اند كه منظور از « ما فِي اَنـْفُسِكُمْ » همه ي خواطر نفساني است ولي منظور از محاسبه ، خبر دادن است نه جزا دادن چنانكه در آيه ي(105) از سوره ي مائده مي فرمايد « فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ » يعني در روز قيامت شما را خبر مي دهد به آنچه مي كرديد .

محاسبه بر امور نفساني در جمله ي سابق ، محاسبه در صفات و احوال ناپسند است چون مورد مغفرت يا عذاب همان امور ناشايست مي باشد گرچه مغفرت گاهي در غير مورد معصيت نيز استعمال مي شود ولي آن ، استعمال نادري است كه محتاج به قرائن خاص مي باشد . و جمله ي اخير « اِنَّ اللهَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ » در مقام تعليل براي مضمون جمله ي سابق يا مدلول همه ي آيه است .

 

 

 

 

 

***

(* ِللهِ ما فِي السَّمواتِ وَما فِي الاَرْضِ

وَ اِنْ تُبْدُوا ما فِي اَنْـفُسِكُمْ اَوْ تُـخْـفُـوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللهُ

 فَـيَـغْـفِـرُ لِمَنْ يَشاءُ وَيُـعَـذِّبُ مَنْ يَشاءُ

 وَاللهُ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَـدِيْـرٌ *)      

(  بقره / 284 )

***

 

((  تفسير  نمونه  )) :

 

ترجمه :

 

آنچه در آسمان و زمين است از آن خداست و ( لذا ) اگر آنچه در دل داريد ، آشكار سازيد يا پنهان ، خداوند شما را طبق آن محاسبه مي كند سپس هر كس را بخواهد ( و شايستگي داشته باشد ) مي بخشد و هر كس را بخواهد ( و مستحق باشد ) مجازات مي كند و خداوند به همه چيز قدرت دارد .

 

تفسير :

 گناهاني كه از انسان سر مي زند ، بعضي جنبه ي عمل خارجي دارد و بعضي جنبه ي دروني و قلبي ، همچون كتمان شهادت و شرك و مانند آن . آيه ي بالا اشاره به اين است كه خداوند تنها گناهان ظاهري را محاسبه نمي كند بلكه گناهاني را كه جنبه ي باطني و قلبي دارند نيز مورد محاسبه قرار مي دهد چه اينكه او حاكم بر جهان و زمين و آسمان است و هيچ چيز بر او مخفي نيست . آنهايي از محاسبه ي گناهان دروني و قلبي خودداري مي كنند كه از اسرار آسمان و زمين و ظاهر و باطن جهان بي خبرند نه خداوند عالم به همه چيز . با توجه به اين تفسير روشن مي گردد كه اين آيه منافاتي با احاديث فراواني كه مي گويد : نيت در گناه ،  گناه نيست ، ندارد . زيرا آن احاديث مربوط به مخالفت هايي است كه جنبه ي عمل خارجي دارند و نيست ، مقدمه ي آنهاست نه گناهاني كه ذاتاً جنبه ي دروني دارند و عمل قلبي هستند . آيه معني ديگري نيز دارد و آن اينكه ، عمل ممكن است به صورتهاي مختلفي انجام گيرد ؛ مثلاً انفاق ممكن است براي خدا باشد و امكان دارد از شهرت طلبي سرچشمه گرفته باشد . آيه مي گويد اگر نيّت خود را آشكار سازيد يا پنهان ، خدا از آن آگاه و طبق آن محاسبه مي كند و در واقع در اين آيه ، روايت ( لا عَمَلَ اِلا بِالنِّيَةِ ) بازگو شده است .

سپس مي فرمايد: درهرموردي كه او بخواهد از لغزشها مي گذرد و درهر جا كه اراده اش تعلق گرفت ، مجازات مي كند (فَـيَـغْـفِـرُ لِمَنْ يَشاءُ وَيُـعَـذِّبُ مَنْ يَشاءُ ) . البته اين روشن است كه اراده و مشيّت خدا نسبت به بخشش و مجازات و يا هدايت و ضلالت ، بي حساب نخواهد بود بلكه به دنبال شايستگي ها و لياقتهايي است كه خود انسان تحصيل كرده است و پروردگار بر همه چيز توانا است .                                                  

***

(* وَءاتكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ

 وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللهِ لاتَحْصُوها

اِنَّ الاِنْسانَ لَـظَلُومٌ كَفّارٌ *)

( ابراهيم / 34 )

 

((تفسير الميزان )) :

ترجمه

 

و از هر چه خواستيد به شما عطا كرد ، اگر خواهيد نعمت خدا را بشماريد ، شماره كردن آن نتوانيد ، كه انسان ، ستم پيشه و ناسپاس است .

تفسير :

 

 سؤال به معناي طلب است و طلب هر چند عام است ولي طلبي كه در كلمه ي سؤال خوابيده ، طلب كسي است كه با شعور باشد و آدمي وقتي متنبّه و متوجّه سؤال شد كه حاجت ، اورا ناگزير ساخت ، لاجرم  ازخدا خواست تا حوائجش را برآورد . وسيله ي معمولي سؤال ، همين سؤال زباني و لفظي است . البتّه به وسيله ي اشاره و يا نامه هم صورت مي گيرد كه در اين فرض هم سؤال حقيقي است نه مجازي  و چون برآورنده ي حاجات هر محتاجي ، خداي سبحان است ، و هيچ موجودي در ذات و وجود و بقائش قائم به خود نبوده ، هر چه دارد از جود و كرم او دارد ، حال چه اينكه اين معنا را اقرار داشته باشد و يا نداشته باشد ، خداي تعالي از خود آنان داناتر به آنان و جوائج ظاهري و باطني ايشان است . آري ماسِوَي الله هر چه هست گداي در خانه ي خدا و ، سائلي است كه حوائجش را از او سؤال مي كند  حال چه اينكه خداوند هم همه ي آنها را كه ميخواهد ، بدهد و يا ندهد ، يا بعضي را بدهد و بعضي را دريغ بدارد . ( عَلي اَيِّ حالٍ، فقر و سؤال جزء ذات ماسِوَي الله است ) .

اين حق سؤال و حقيقت آن است كه مختص به ذات باري تعالي است ، از غير او چنين سؤالي تصوّر و تحقّق ندارد . قِسم ديگر سؤال ، زباني است – همانطور كه گذشت – كه گاهي به آن وسيله ازخداي سبحان سؤال مي شود ، و گاهي از غير خداي سبحان ، بنابراين خداي سبحان يگانه مسئولي است كه تمامي موجودات هم به حقيقت معناي سؤال از او مسئلت مي دارند و هم بعضي از مردم يعني مردم باايمان به سؤال زباني از او درخواست مي كنند .

اين نسبت به سؤال ، و امّا نسبت به دادن خدا ، و اعطاي او ، كه به طور مطلق و بدون هيچ قيدي و استثنايي اطلاق شده و او را مُعْطِي عَلَي الاِطْلاق معرّفي نموده كه خود مي تواند دليل باشد بر اينكه: پس هيچ سؤالي نيست مگر آنكه خداوند در آنچه عطايي دارد ، و همين قرينه است بر اينكه در جمله   « وَءاتكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ » خطاب به نوع است ، همچنانكه جمله ذيل آيه كه مي فرمايد :

 « اِنَّ الاِنْسانَ لَـظَلُومٌ كَفّارٌ » مؤيِّد همين مطلب است ، چه مي رساند نوع انساني به نوعيتش به هيچ نعمتي محتاج نشد مگر آنكه خداوند آن را برآورده كرد حال يا همه آن را ، و يا بعضي از آن را ، و خلاصه براي نوع انسان هيچ حاجتي زمين نمانده هرچند كه افرادي از انسان محتاج باشند و حتّي سؤال كرده باشند و حاجتشان برآورده نباشد .

اين آن معنايي است كه جمله « اُجِيبُ دَعْوَةَ الـدّ اعِ اِذا دَعانِ » ( بقره : 186 ) آن را تأييد مي كند ، آري ما در تفسير آن گفتيم ، كه خداي تعالي دعاي دعا كننده ي خود را رد نمي كند ، مگر آنكه در حقيقت، دعا نباشد و يا اگر دعا هست دعاي از خدا نباشد و يا تنها از خدا نباشد ، چه بسيار مي شود كه آدمي زبانش با دلش يكسان نبوده و يا دعايش بيهوده گويي است ولي نوع انساني به نوعيتش دچار هذيان و بيهوده سرايي نمي شود ، و هيچگاه نفاق و دورويي مرتكب نمي گردد ، و جز خداي سبحان ربّ و پروردگار ديگري نمي شناسد . در نتيجه هر وقت به حاجتي برخورد ، از او به معناي حقيقي كلمه درخواست و سؤال مي كند ، و از خود او هم سؤال مي كند نه از غير او ، و لذا مي بينيم تمامي حوائجش برآورده است و سؤالاتش داده شده و تمامي دعاهايش ، مستجاب است .

از آنچه گذشت روشن گرديد كه كلمه ي « مِنْ » در جمله ي « مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ » ، ابتدائيه است و اين معنا را مي رساند كه آنچه را كه خداي تعالي مي دهد از آنچه كه سؤال مي كنند ، مأخوذ است ؛ حال چه اينكه همه ي آنچه سؤال مي كنند باشد و يا بعضي از آن باشد . 

و اگر كلمه ي ( مِنْ ) تبعيضي بود ، چنين معنا مي داد : كه خداي تعالي در هر سؤالي ، عوض آن را مي دهد و حال آنكه ؛ مي بينيم  واقع بر خلاف آن است و خداوند در پاره اي موارد بعضي سؤال سائل را مي دهد و در مواردي همه ي آن را عطا مي كند همچنانكه اگر مي فرمود  « وَءاتكُمْ كُلّ ما سَاَلْتُمُوهُ :

و همه ي آنچه از او بخواهيد مي دهد » نيز بر خلاف واقع بود .

و همچنين اگر مي فرمود « وَءاتكُمْ مِمّا سَألْتُمُوهُ » باز اين محذور پيش مي آمد كه چنين معنا دهد ؛ خداوند بعضي از خواسته ها را مستجاب مي كند و بعضي را نمي كند و به كلّي آن را رد مي كند چه آيه ي شريفه كه در مقام امتنان است از اين معنا اباء دارد .

پس كوتاه سخن اينكه معناي آيه چنين است ( خداي تعالي به نوع انسان آنچه كه خواسته است مرحمت فرموده و هيچ حاجتي نماند مگر اينكه برآورده و بر مي آورد حال يا همه ي آنها و يا از هر يك مقداري را كه حكمت بالغه اش اقتضا داشته باشد .

و چه بسا گفته باشند كه تقدير كلام اين است كه « ءاتيكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَألْتُمُوهُ وَ ما لَمْ تَسْألُوهُ » ( شما را عطا كرده همه ي آن چيزهايي را كه درخواست نموده ايد و آنها را كه درخوست نكرده ايد ) عكس اين معنا مبني بر اين است كه مراد به سؤال ، سؤال زباني باشد وما قبلاً گفتيم كه مطلب خلاف آن است زيرا سياق آيه با سؤال زباني سازگاري ندارد .

« وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللهِ لاتَحْصُوها » راغب مي گويد كلمه ي ( احصاء ) به معناي تحصيل با عدد و به دست آوردن با شماره است و در اصل از « حصا » ( ريگ ) گرفته شده و چون عرب جاهليت هر چيزي را مي خواستند بشمارند به وسيله ي ريگ مي شمردند ، همچنانكه ما با سر انگشت خود مي شماريم . اين بود كلام راغب .

در اين جمله به اين معنا اشاره شده كه نعمت هاي خدا از حيطه عدد و شماره بيرون است و در نتيجه انسان نمي تواند نعمتهايي را كه خداي تعالي به او ارزاني داشته بشمارد .

و چگونه مي توان نعمتهاي خدا را شمرد ؟ و حال آنكه عالم وجود با تمامي اجزاء و اوصافش و احوالش كه همه به هم مرتبط و پيوسته اند و هر يك در ديگري اثر دارد و وجود يكي موقوف بر وجود ديگري است ، نعمتهاي خدا هستند و اين معنا قابل احصاء نيست .

و شايد همين معنا باعث شده كه نعمت را با لفظ مفرد بياورد و بفرمايد « نِعْمَتَ اللهِ » ، زيرا جايي جمع مي آورند كه مطلب را بزرگ و يا بسيار جلوه دهند و نعمت با اينكه مفرد است ، شامل تمامي موجودات جهان مي شود و در نتيجه كار جمع را مي كند و ديگر حاجتي به جمع بستن ندارد .

« اِنَّ الاِنْسانَ لَـظَلُومٌ كَفّارٌ »  كفار ( به فتح كاف ) ، به معناي كثير الكُفْران است يعني بسيار كفران مي ورزد ، به خود ستم مي كند و شكر نعمتهاي خدا را به جا نمي آورد و همچنان كفران مي كند تا آنكه كفران كار او را به هلاكت و خسران منتهي مي سازد ؛ ممكن هم هست معنايش اين باشد كه به نعمتهاي خدا زياد ظلم مي كند ؛ يعني شكرش را بجا نياورده ،كُفْران مي كند .

و اين جمله در عين اينكه استثنايي و مستقل است ، مطالب قبلي را هم تأكيد مي كند و اين را مي رساند كه شخصي كه به حكم آيه ي قبل به وضع نعمتهاي خدا آشنايي دارد و مي داند كه خدا هر چه را درخواست كرده ، داده است .

 او خوب مي فهمد كه انسان چه قدر از نعمتهاي خدا غافل و طبعاً نسبت به خود ، ظالم و نسبت به آنها كافر است .   

..........................................................................................................................................................

***

(* وَءاتكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ

 وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللهِ لاتَحْصُوها

اِنَّ الاِنْسانَ لَـظَلُومٌ كَفّارٌ *)

( ابراهيم / 34 )

***

 

((تفسير نمونه )) :

 

ترجمه  :

 

و از هر چيزي كه از او تقاضا كرديد به شما داد و اگر نعمتهاي خدا را بشماريد هرگز آنها را احصاء نخواهيد كرد ، انسان ستمگر و كفران كننده است .

تفسير  :

 

 « و از هر چيزي كه از او تقاضا كرديد و از نظر جسم و جان فرد و اجتماع و سعادت و خوشبختي به آن نياز داشتيد در اختيار شما قرار داد » (وَءاتكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ) .

 و به اين ترتيب « اگر نعمتهاي الهي را بخواهيد بشمريد ، هرگز نمي توانيد شماره كنيد »

 (وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللهِ لاتَحْصُوها) .

چرا كه نعمتهاي مادي و معنوي پروردگار، آنچنان سر تا پاي وجود و محيط زندگي شما را فرا گرفته كه قابل احصاء نيستند ، به علاوه  آنچه از نعمتهاي الهي شما مي دانيد در برابر آنچه نمي دانيد ، قطره اي است در برابر دريا .

امّا با اين همه لطف و رحمت الهي ، باز اين انسان ستمگر است و كفران كننده ي نعمت :

 (اِنَّ الاِنْسانَ لَـظَلُومٌ كَفّارٌ) .

 نعمتهايي كه اگر به درستي از آنها استفاده مي كرد ، مي توانست سراسر جهان را گلستان كند و طرح مدينه ي فاضله را پياده سازد . بر اثر سوء استفاده ها و ظلم ها و كفران نعمتها به جايي رسيده است كه افق زندگيش را تاريك و شهد حيات را در كامش زهر جانگداز كرده و انبوهي از مشكلات طاقت فرسا به صورت غل ها و زنجيرها بر دست و پايش نهاده است .

 

نكته ها :

1-     آيا هرچه را از خدا مي خواهيم به ما مي دهد ؟

 

درآيه ي فوق خوانديم كه خداوند ، به شما لطف كرد و قسمتي از آنچه را از او تقاضا كرديد به شما داد ( توجه داشته باشيد ، « مِنْ » در جمله ي « مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ » ، تبعيضيه است ) .

و اين به خاطر آن است كه بسيار مي شود انسان از خدا چيزي مي خواهد كه قطعاً ضرر و زيان و يا حتّي هلاك او در آن است و خود نمي داند امّا خداوند عالم و حكيم و رحيم ، هرگز به چنين تقاضايي پاسخ نمي دهد .

و در عوض شايد در بسياري از اوقات انسان با زبانش چيزي را از خدا نخواهد ولي با زبان حالش و فطرت و طبيعت و هستيش ، آن را تمنّا مي كند و خدا به او مي دهد و هيچ مانعي ندارد كه سؤال در جمله ي « ما سَأَلْتُمُوهُ » هم سؤال به زبان قال را شامل شود هم زبان حال را .

***

 

 

2- چرا نعمتهاي او قابل شمارش نيستند ؟

 

اين يك حقيقت است كه سر تا پاي وجود ما غرق نعمتهاي اوست و اگر كتابهاي مختلف علوم طبيعي و انسان شناسي و گياه شناسي و مانند آن را بررسي كنيم ، خواهيم ديد كه دامنه ي اين نعمتها تا چه حد گسترده است . اصولاً هر نفسي به گفته ي آن اديب بزرگ ، دو نعمت در آن موجود است و به هر نعمتي شكري واجب .

از اين گذشته، مي دانيم در بدن يك انسان به طور متوسّط ده ميليون ميليارد سلول زنده است كه هر كدام يك واحد فعّال بدن ما را تشكيل مي دهد . اين عدد به قدري بزرگ است كه اگر ما بخواهيم اين سلول ها را شماره كنيم ، صدها سال طول مي كشد !

تازه اين يك بخش از نعمتهاي خدا نسبت به ما است و بنابراين به راستي اگر ما بخواهيم نعمتهاي او را بشماريم ، قادر نيستيم : (وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللهِ لاتَحْصُوها) .

در درون خون انسان دو دسته گلبول ( موجودات زنده ي كوچكي كه در خون شناورند و وظائف حياتي سنگين بر دوش دارند ) وجود دارند  : ميليونها گلبول قرمز كه وظيفه ي آنها رساندن اكسيژن هوا براي سوخت و ساز سلولهاي بدن و ميليونها گلبول سفيد كه وظيفه ي آنها پاسداري از سلامت انسان در مقابل هجوم ميكرب ها به بدن مي باشد و عجب اينكه ، آنها بدون استراحت و خواب ، دائماً كمر به خدمت انسان بسته اند . آيا با اين حال هرگز مي توانيم ، نعمت هاي بي پايانش را احصاء كنيم ؟!

3- افسوس كه انسان « ظَلُوم » و « كَفّار » است .

از بحث هاي گذشته به اين واقعيت رسيديم كه خداوند با اين همه موجوداتي كه مسخّر فرمان انسان كرده و با آن همه نعمتي كه به او ارزاني داشته ، ديگر كمبودي از هيچ جهت براي او نيست .

ولي اين انسان بر اثر دور ماندن از نور ايمان و تربيت ، در جادّه ي طغيان و ظلم و ستم گام مي نهد و به كفران نعمت مشغول مي شود :

انحصارگران سعي مي كنند نعمتهاي گسترده ي الهي را به خود منحصر سازند و منابع حياتي آن را در اختيار بگيرند و با اينكه خودشان جز اندكي را نمي توانند مصرف كنند ، ديگران را از رسيدن به آن محروم مي نمايند .

اين ظلم و ستمها كه در شكل انحصار طلبي ، استعمار، و تجاوز به حقوق ديگران ظاهر مي شود، محيط آرام زندگي او را دستخوش طوفانها مي كند ، جنگ ها مي آفريند ، خونها مي ريزد و اموال و نفوس را به نابودي مي كشاند .

در حقيقت قرآن مي گويد ، اي انسان همه چيز به قدر كافي در اختيار توست امّا به شرط اينكه ، ظَلُوم و كَفّار نباشي ، به حقّ خود قناعت كني و به حقوق ديگران تجاوز ننمايي !   

 

 

 

***

وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِـيَـوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُـظْـلَـمُ نَفْسٌ شَيْئاً

وَ اِنْ كانَ مِـثْـقـالَ حَـبَّـةٍ مِنْ خَــرْدَ لٍ اَتَـيْـنا بِـها

وَ كَـفي بِـنـا حاسِبـينَ

( انبياء 47 )

***

 

 

 ((تفسير الميزان )) :

 

 

 

 

 

 

 

ترجمه  :

 

روز رستاخيز ترازوهاي درست و ميزان نصب كنيم و كسي به هيچ وجه ستم نبيند و اگر هم وزن دانه  خردلي باشد آن را به حساب بياوريم كه ما براي حسابگري كافي هستيم .

 

تفسير :

 

وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِـيَـوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُـظْـلَـمُ نَفْسٌ شَيْئاً

 

  : كلمه ي قسط به معناي عدل است و آيه ي شريفه عطف بيان براي موازين و يا صفت آن است كه اگر آن را صفت بگيريم بايد مضافي در آن تقدير بگيريم و تقديرآن را (وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ) بدانيم.

« وَ اِنْ كانَ مِـثْـقـالَ حَـبَّـةٍ مِنْ خَــرْدَ لٍ اَتَـيْـنا بِـها » :

 

ضمير در ( وَ اِنْ كانَ ) به عمل موزون كه از كلمه ي ( ميزان ) استفاده مي شود ، برمي گردد يعني

واگرچه آن عمل موزون به مقدار سنگيني خردلي باشد آن را مي آوريم و ما براي حسابكشي كافي هستيم .

 دانه ي خردل در اينجا به عنوان مثال ذكر شده و مبالغه در دقّت ميزان را مي رساند كه حتّي به كوچكي و ناچيزي خردل هم رسيدگي مي كند و در اين تعبير اشاره به اين نيز هست كه وزن يكي از شئون حساب است . 

 

***

وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِـيَـوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُـظْـلَـمُ نَفْسٌ شَيْئاً

وَ اِنْ كانَ مِـثْـقـالَ حَـبَّـةٍ مِنْ خَــرْدَ لٍ اَتَـيْـنا بِـها

وَ كَـفي بِـنـا حاسِبـينَ

 ( انبياء 47 )

***

((  تفسير نمونه )):

ترجمه  :

و ما ترازوهاي عدل را در روز قيامت نصب مي كنيم لذا به هيچ كس كمترين ستمي نمي شود و اگر به مقدار سنگيني يك دانه خردل ( كار نيك وبدي باشد ) ما آن را حاضر مي كنيم و كافي است كه ما حساب كننده باشيم .

تفسير  :

  ترازوهاي عدل در روز قيامت :

آيه ي مورد بحث اشاره به حساب و جزاي دقيق و عادلانه ي قيامت مي كند تا افراد بي ايمان و ستمگر بدانند به فرض كه عذاب اين دنيا دامانشان را نگيرد ، مجازات آخرت حتمي است و دقيقاً تمام اعمالشان مورد محاسبه قرار مي گيرد .

مي فرمايد : « ما ترازوهاي عدل را در روز قيامت نصب مي كنيم » (وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِـيَـوْمِ الْقِيامَةِ) .

 « قِسْط » گاه به معني عَدَم تبعيض  و گاه به معني عدالت به طور مطلق مي آيد و مناسب در اينجا معني دوم است . 

 

جالب اينكه قسط در اينجا به عنوان « صفت » براي « موازين » ذكر شده .

اين ترازوهاي سنجش آنچنان دقيق ومنظم است كه گويي عين عدالت مي باشد  . (( اگرچه « موازين » جمع است وقسط مفرد ، ولي با توجّه به اينكه قسط مصدر مي باشد و مصدر جمع بسته نمي شود ، مشكلي به وجود نمي آيد . ))

و به همين دليل بلافاصله اضافه مي كند : « به هيچكس در آنجا كمترين ظلم و ستمي نمي شود »

(فَلا تُـظْـلَـمُ نَفْسٌ شَيْئاً)

نه از پاداش نيكوكاران چيزي كاسته مي شود و نه به مجازات بدكاران افزوده مي گردد .

 

 

 

امّا اين نفي ظلم و ستم ، مفهومش اين نيست كه در حساب دقّت نمي شود بلكه « اگر به مقدار سنگيني يك دانه ي خردل ،كار نيك و بدي باشد ما آن را حاضر مي سازيم » و مورد سنجش قرار مي دهيم

 (وَ اِنْ كانَ مِـثْـقـالَ حَـبَّـةٍ مِنْ خَــرْدَ لٍ اَتَـيْـنا بِـها) .

«  و همين قدر كافي است كه ما حسابگر اعمال بندگان باشيم  » (وَ كَـفي بِـنـا حاسِبـينَ ).

«  خردل  » گياهي است كه داراي دانه ي سياه بسيار كوچكي است و ضرب المثل در كوچكي و حقارت مي باشد .

 نظير اين تعبير در جاي ديگر قرآن به عنوان « مِثْقالَ ذَرَّةٍ » « سنگيني يك ذره » ( يك مورچه ي بسيار كوچك يا يك جزء كوچك از خاك و غبار ) آمده است . ( زلزال آيه ي 7 )

قابل توجّه اينكه در قرآن مجيد در شش مورد تعبير به « مِثْقالَ ذَرَّةٍ » و در دو مورد تعبير به

« كانَ مِثْقالَ حَـبَّـةٍ مِنْ خَرْدَلٍ » شده است .

درحقيقت در آيه ي فوق با شش تعبير مختلف تأكيدي برمسئله ي حساب و كتاب دقيق روز قيامت شده است .

كلمه ي « موازين » آن هم به صورت جمع و سپس ذكر وصف « قسط » و به دنبال آن تأكيدي بر نفي ظلم « فَلا تُـظْـلَـمُ نَفْسٌ » و پس از آن ذكر كلمه ي « شيئاً » ( هيچ چيز ) و بعد مثال زدن به « دانه ي خردل » و سرانجام جمله ي  « وَ كَـفي بِـنـا حاسِبـينَ » : ( كافي است كه ما حسابگر باشيم ) . 

همه ي اينها دليل بر اين است كه حساب روز قيامت فوق العاده دقيق و خالي از هر گونه ظلم و ستم مي باشد .

در اينكه منظور از ترازوي سنجش چيست ؟ بعضي چنين پنداشته اند كه در آنجا ترازوهايي همچون ترازوهاي اين دنيا نصب مي شود و دنبال آن چنين فرض كرده اند كه اعمال انسان در آنجا داراي سنگيني و وزن است ، تا قابل توزين با آن ترازوها باشد .

ولي حق اين است كه « ميزان » در اينجا به معني «وسيله ي سنجش » است و مي دانيم هر چيزي وسيله ي سنجشي متناسب با خود دارد ، ميزان الحراره ( گرما سنج ) ميزان الهوا (هوا سنج ) و ميزانهاي ديگر هر يك هماهنگ با موضوعي است كه مي خواهند آن را به وسيله ي آن بسنجند .

در احاديث اسلامي مي خوانيم : كه ميزانهاي سنجش در قيامت ، پيامبران و امامان و پاكان و نيكاني هستند كه در پرونده ي اعمالشان نقطه ي تاريكي وجود ندارد .

مي خوانيم : اَلسَّلامُ عَلي مِيزانِ الاَعْمالِ : « سلام بر ميزان سنجش اعمال » !

ذكر « موازين » به صورت « جمع » ( جمع ميزان ) نيز ممكن است اشاره به همين معني باشد، چرا كه مردان حق، هر يك ميزان سنجشي هستند براي اعمال انسانها ، به علاوه گرچه همه ممتازند ولي هر يك از آنها امتياز ويژه اي دارند كه در همان قسمت ، الگو و مقياس سنجش محسوب مي شوند . و به تعبير ديگر، هر كس به اندازه اي كه با آنها شباهت دارد و از نظر صفات و اعمال بزرگواران هماهنگ است ،  به همان مقدار وزنش سنگين و به هر نسبت دور و ناهماهنگ است ، سبك وزن مي باشد .

 

حواشي و اضافات خارج از تفسير

 

عقل، تاجر راه آخرت

 عقل در بدن آدمى به منزله تاجر راه آخرت است.و سرمايه او عمر است.

و نفس، در اين تجارت معين و ياور اوست.پس آن به جاى شريك يا غلام او است كه‏به سرمايه او تجارت مى‏كند.و نفع اين تجارت، تحصيل اخلاق حسنه و صفات فاضله‏و اعمال صالحه است، كه وسيله رسيدن به نعيم ابدى و سعادت سرمدى است.و نقصان‏او كسب اوصاف رذيله و ارتكاب معاصى است كه باعث وصول دركات جحيم وعذاب اليم است.و موسم اين تجارت، ايام زندگانى است. و بازار آن، دنيا است. 

همچنان كه هر تاجرى ابتدا با شريك يا غلام خود شرط و پيمان مى‏كند كه چه معامله بكند و چه نكند.و به چه قيمت‏بخرد و به چه قيمت‏بفروشد.و بعد از آن خود مراقب‏احوال او مى‏گردد.و از هر طرف مترصد و متوجه اوست كه از شرط تجاوز نكند وپيمان را نشكند و مايه را تلف نكند.و اگر جايى خطايى از او ديد او را آگاه مى‏سازد ومنع او مى‏كند.و بعد از اينها حساب او را مى‏رسد و نفع و نقصان او را ملاحظه مى‏كند.

و بعد از اينها اگر در تجارت تقصير كرده است و خيانتى از او سرزده است و سرمايه راتلف كرده است او را مؤاخذه مى‏كند و غرامت از او مى‏ستاند.همچنين عقل انسانى بايددر شركت نفس و تجارت به آن، اين اعمال را به جا آورد.و مجموع اين اعمال را «مرابطه‏» گويند، كه مركب است از امور زير است:

.................................................................................................

اول مشارطه است: و آن عبارت از اين است كه: در هر شبانه روزى يك دفعه بانفس، شرط كند و از آن عهد و پيمان گيرد كه پيرامون معاصى نگردد. وتمام همت خويش را صرف انجام دستورات الهي و اموري نمايد كه رضايت پروردگار را در پي دارد و چيزى كه‏موجب سخط الهى باشد از او صادر نشود.و در طاعات واجبه كوتاهى نكند.و هر عمل‏خيرى كه از براى او ميسر شود ترك نكند.

..................................................................................................................................

دوم«مراقبه‏» است : و آن عبارت از اين است كه: هميشه متوجه خود و مراقب‏ظاهر و باطن خود باشد كه معصيتى از او صادر نشود وواجبي را ترك ننمايد.و مواظبت نمايد كه مبادا از دايره انجام فرامين الهي تخطي كند .

.................................................................................................................................

از جمله امورى كه در مراقبه لازم است آن است كه: در هر حالى از احوال، ازحركت و سكون ملتفت‏به جانب خدا باشد و او را مراقب خود داند.و بداند كه: خداى - تعالى - بر ضمير همه كس آگاه، و به جميع اعمال و افعالشان بيناست.و اسرار دل درنزد او مكشوف و ظاهر است‏بيشتر از آنچه ظاهر بدن بر مردمان بيدار واضح است.

و خداى - تعالى - مى‏فرمايد: «الم يعلم بان الله يرى‏». يعنى: «آيا انسان عالم نيست‏به‏اينكه خدا همه چيز را مى‏بيند» .

............................................................................................................................................

سوم«محاسبه» است : وآن عبارت از اين است كه : در هرشبانه روزى وقتى را معين نمايد كه در آن وقت‏به حساب نفس خود برسد، و طاعات ومعاصى خود را موازنه نمايد.پس اگر آن را مقصر يافت در مقام عتاب و خطاب‏در آورد و الا شكر پروردگار نمايد.

...........................................................................................................................................

 فراموشى اعمال خود، و غفلت از محاسبه آنها

و اين سبب كلى هلاكت اكثر مردمان و خسران ايشان است، زيرا تاجر اگر هر چندى‏يك دفعه به حساب خود نرسد و دخل و خرج خود را موازنه ننمايد و سود و زيان خودرا مقابله نكند و محاسبه كاركنان و شركاى خود را نجويد، در اندك وقتى همه سرمايه‏او برباد مى‏رود و تهى دست و بيچاره مى‏ماند.

پس همچنين آدمى اگر هر چندى يك مرتبه به محاسبه اعمال اعضا و جوارح خودنپردازد و طاعات و حسنات خود را موازنه نكند و سود و زيان عمر خود را كه سرمايه‏اوست ملاحظه ننمايد عاقبت امر او به او هلاكت منجر مى‏شود.

ضد اين فراموشى و غفلت، محاسبه و مراقبه است

  و بدان كه: اجماع امت منعقد است و از كتاب الهى و اخبار ثابت است كه در روزقيامت محاسبه بندگان به دقت‏خواهد شد و مطالبه حبه و مثقال از اعمال را خواهند كرد.

چنانچه خداى - تعالى - مى‏فرمايد: «و نضع الموازين القسط ليوم القيمة فلا تظلم نفس شيئا».

يعنى: «مى‏گذاريم ترازوهاى عدل را در روز قيامت، پس هيچ نفسى ظلم‏كرده نمى‏شود به هيچ چيز» .

و مى‏فرمايد: «و ان كان مثقال حبة من خردل اتينا بها و كفى بنا حاسبين‏». يعنى: «و اگربه قدر خردلى از اعمال ايشان بوده باشد آن را به حساب خواهيم آورد» .

و ديگر فرموده است:

«فَمَنْ يعمل مِثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره‏». يعنى: «هر كه به قدر ذره‏اى عمل خير كند آن را خواهد ديد و به قدر ذره‏اى ازهر كه عمل شر سرزند به آن خواهد رسيد» .

و ديگر مى‏فرمايد: «فو ربك لنسئلنهم اجمعين عما كانوا يعملون‏». يعنى: «قسم به‏پروردگار تو از همه ايشان سؤال خواهيم كرد از آنچه مى‏كنند» .

...............................................................................................................................................................................................

آيات و اخبار در محاسبه اعمال از قليل و كثير وكوچك وبزرگ درروز شمار بى‏شمار است.و حساب در آن روز، با مستوفيان عرصه قيامت و محاسبان ‏آن وادى پر هول و وحشت است.و در اين دنيا امر به محاسبه  ‏شده و آن را سبب نجات از وقت‏حساب در آخرت قرار داده‏اند و آن محاسبه هر كس‏است‏با خود، كه آدمى پيش از حضور در دفتر خانه محشر به حساب خود برسد، ونفس خود را محاسبه نمايد. و اعمال و افعال و حركات‏و سكنات خود را به ميزان شرع بسنجد تا در روز قيامت، حساب او آسان، و جواب اوحاضر باشد.

و اشاره به اين محاسبه است آنچه خداى - تعالى - مى‏فرمايد: «و لتنظر نفس ما قدمت لغد». يعنى: «بايد ببيند هر كسى آنچه را كه پيش فرستاده است از براى فرداى خود» .

و حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمود كه: «محاسبه خود را برسيد پيش ازآنكه حساب شما را بكنند.و اعمال خود را بسنجيد پيش از آنكه به ترازوى عرصه ‏محشر آنها را بسنجند» .

...............................................................................................................................................................

و الحمدلله اولاً و آخراً

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 21:8  توسط حسین شمس  | 

معرفت امام (ع)

معرفت امام (ع)

گردآوری :عزت الله محمدي

دانشجوی كارشناسي رشته ديني و عربي

تربيت معلم شهيد مقصودي همدان

خلاصه ی شرح حديث شماره 33 از كتاب چهل حديث حضرت امام خمبنی( ره )

 

موضوع كلي : معرفت پيدا كردن در حق ائمه (ع) ورفتار وعمل در طول آن معرفت = مقبوليت عمل در پيشگاه ذات حق

بِالسَّنَدِ الْمُتِصِلِ اِلَي الشَّيْخِ الاَقْدَم مُحَمَّدِبْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِي رِضْوانُ اللهِ عَلَيْهِ عَنْ اَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرارَه عَنْ مُحَمَِدِ بْنِ مارِدٍ قالَ قُلتُ لِاَبِي عَبْدِاللهِ عَليْهِ السَّلامُ حَدِيثٌ رُوِيَ لَنا اَنَّكَ قُلْتَ اِذا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ ما شِئْتَ فَقالَ قَدْ قُلْتُ ذَلِكَ وَ اِنْ زَنَوْا وَ اِنْ سَرَقُوا وَ اِنْ شَرِبُوا الْخَمْرَ ؟ فَقالَ لِي اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ . وَاللهِ ما اَنْصَفُونا اَنْ نَكُونَ اُخِذْنا بِالْعَمَلِ وَ وُضِعَ عَنْهُمْ ! اِنَّما قُلْتُ اِذا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ ما شِئْتَ مِنْ قَلِيلِ الْخَيْرِ وَ كَثِيْرِهِ فَاِنَّهُ يُقْبَلُ مِنْكَ .

ترجمه :

 راوي حديث شريف گويد : « به جناب امام صادق عليه السلام گفتم : حديثي براي ما روايت شده كه شما فرموديد ، وقتي معرفت پيدا كردي( يعني در حق ائمه عليهم السلام ) ، هر چه مي خواهي بكن .

 فرمود : من چنين گفتم . راوي گويد، گفتم :  گرچه زنا كنند يا دزدي كنند يا شراب بخورند ؟

 *امام اين آيه رابيان فرمودند :*(( اِنّـا لِـلّـهِ وَ اِنّـا اِ لَـيْـهِ راجِـعُـونَ ))*

 به خدا بي انصافي نمودند با ما كه ما ها خود اخذ شويم به اعمال و از آنها  برداشته شود ! آنچه من گفتم اين بود كه وقتي معرفت پيدا كردي ، هرچه مي خواهي بكن از عمل خير، چه كم باشد و چه زياد ، از تو قبول مي شود .

* بعد از آن ، مقصود خود را بيان فرمودند كه : ولايت شرط قبولي افعال است .

*پيروان ما كساني هستند كه داراي حزن و اندوه اند و لاغر اندامند از شدت حزن و عبادت و چون تاريكي شب آنها را فرا گيرد ، به حزن از آن استقبال كنند .

*بر حذر باش از اين مردم پست . دوستدار علي كسي است كه عفيف باشد بطن و فرج او و شديد باشد جهاد او و عمل كند براي پروردگارش و اميد ثواب او را داشته باشد و خوف عقاب او را .

+ امام باقر (ع) فرمودند : ما بي نياز نمي كنيم از خداوند چيزي را . ( يعني با اعتماد به ما از عمل باز نمانيد ) و به ياران ما نرسد آنچه پيش خدا هست مگر به عمل . اگر اطاعت خدا كردند اهل نجات هستند .

+ عذر تراشي نكنيد در معاصي خدا و رأي هاي باطـل را پيروي نكنيد كه  انتساب ما به اهل بيت ، اسبـاب نجات ماست « به خدا قسم ، نيست پيرو ما مگر كسي كه اطاعت خداي تعالي كند ».

+ بترسيد از خدا و عمل كنيد براي آنچه كه پيش خداست ( يعني از ثوابها ) ؛ ميان خدا و كسي خويشاوندي نيست و دوست ترين وبزرگوارترين بندگان نزد خدا ، پرهيزكارترين و عمل كننده ترين آنها به فرمايشات اوست . تقرب به خدا حاصل نشود مگر به اطاعت . نيست با ما آزادي از آتش و نيست براي كسي حجت بر خداوند  .كسي كه مطيع خداوند است ، او دوست ماست و كسي كه عصيان خداوند كند او دشمن ماست  . در حد وسط باشيد كه غاليان به شما رجوع كنند و تاليان به شما ملحق شوند .

غالي : قومي هستند كه در باره ما چيزهايي گويند كه ما در باره خود نگوييم پس آنها از ما نيستند و ما از آنها نيستيم.

تالي : كسي است كه طالب هدايت است و طريق آن را نمي داند و مي خواهد كه خير به او برسد و عمل كند .

+ با ما برائت و آزادي از خداوند نيست ( يعني از سخط و عذاب او ) و بين ما و خداوند خويشاوندي نيست و ما بر خداوند حجتي نداريم و تقرب به خدا حاصل نكنيم مگر به اطاعت و فرمانبرداري و هر كس مطيع خدا باشد ولايت و دوستي ما به حال او فايده دارد و هر كه فرمانبردار خدا نباشد ولايت ما به او نفعي نرساند . واي برشما مغرور نشويد ؛ مغرور نشويد .

+امام باقر(ع) فرمودند : رسول خدا (ص) ايستاد بر صفا و فرمودند : اي اولاد هاشم ، اي اولاد عبدالمطلب ، من رسول خدا هستم به سوي شما و من شفقت دارم نسبت به شما و همانا عمل من براي خود من است و عمل هر يك از شما از براي اوست .

+ مذاهب باطـله و رأي هاي فاسده تو را گول نزند گمان كني كه حبّ علي (ع) تورا بس است . اگر كسي بگويد من رسول خدا را دوست دارم در حاليكه متابعت سيره او نكند و عمل به سنّت او ننمايد از حبّ او نفعي برايش حاصل نشود.

 

+ خداوند بهشت را خلق كرد از براي كسي كه عبادت و اطاعت او كند گرچه غلام حبشي باشد و آتش را آفريد براي كسي كه معصيت او كند گرچه اولاد قريش باشد ( يا سيد قريش باشد. )

+ اي مردم حفظ كنيد دين خود را و دست از آن برنداريد زيرا كه گناه در آن بهتر از حسنه در غير آن است و گناه در آن آمرزيده شود و در غير آن عبادات و حسنات قبول نگردد .

 

سيئات مؤمنين و صاحبان دين حق بالاخره آمرزيده مي شود : *ان الله يغفر الذنوب جميعا * و از اين رو مي توان گفت كه سيئات آنها بهتر از حسنات ديگران است كه هرگز قبول نشود . و اما اهل ايمان هم گرفتار سيئات خود خواهند شد .

حبّ آن سرور ، نورانيت و ملكه ايمان در قلب حاصل كند كه احتراز از گناهان كند و اگر گاهي به گناهي مبتلا شد ، آن را به توبه و انابه ترميم نمايد و نگذارد كه رشته كار از دستش برود ومهار نفس گسيخته شود . 

 

چنــــــــــــــد آيــــــــــــه :

 

(( هر كه در گرو چيزي است كه اندوخته است.))  ( مدثر 38 )

(( پس هركه به قدر ذرّه اي نيكي كرده باشد آن را مي بيند و هر كه به قدر ذرّه اي بدي كرده باشد آن را خواهد ديد.))  ( زلزال 7و8 )

(( هرچه ( از نيكي ) كرده از آن اوست و هرچه (از بدي ) كرده به زيان اوست.)) ( بقره 286)

(( به درستي كه خداوند تمام گناهان را مي آمرزد .)) ( زمر 53 )

 

 

 

والحمدلله اوّلاً و آخراً

............................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 20:59  توسط حسین شمس  | 

حلاج وراز اناالحق

  کلام پرجاذبه،مهیج وعشق انگیز حسین در عصر تیرگی وظلمت که از طاق مقرنس بغداد عباسی سنگ حادثه وفتنه می باریدکلامی تازه ،سحرآمیز ودگرگون کننده بود.
ًَُحلاج توانست مکنونات عارفانه قلبی خویش را در زمینه وحدت وجود با جمله ای کوتاه ،دلپذیر وروان بیان کند .به طوری که عارف وعامی ،درویش وقلندروعیار ،نیت ومنظورش را به آسانی در می یابندوتحت تاثیر واقع می شوند ،تاثیری که در جهان عرب ،بویژه در عصر ابن داوود ،دادستان جاه طلب بغداد کمتر نظیر دارد!آیا در توجیه عظمت وبزرگواری انسان ،عارفی از این جمله زیباتر سخن گفته است؟
این کلام موجز تا آنجا که شنونده صاحبدل ومشتاق بتواند قادر خواهد بود پرده از رازهای کائنات بردارد و مفهومی ژرف تر ،لطیف تر وقیق تر در تار وپود کلامش کشف می کند .حسین، وارسته و از خود گذشته در لحظاتی که از خود بی خبر بود وفانی در حقیقت یا به عبارتی محو دریای عشق الهی بود ،نکته ای پر معنی را مشتاقانه وایثارگرانه به گوش دور افتادگان از اصل خویش می رسانید .
دادستان خشک اندیش بغداد که غرق اندیشه های خام ورویایی خود بود ،نمی توانست مقام والای عشق ملکوتی شهید بیضای فارس را به آسانی درک یا کلام الهی بخش وی را توجیه نماید .

  الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها
                                               که عشق آسان نمود اول ،ولی افتاد مشکلها

حلاج غرق دریای عشق بودوبلند پروازانه سخن نمی گفت ،هسته اصلی ایدئولوژی وحدت وجودی وی ،کلام سحرآمیز وجادویی "اناالحق" بود .
ابن داوود نمی دانست ویا شاید نمی خواست بداند که چه قدرتی الهام بخش حلاج است ....
او از خودتهی بود وبجز یاد معشوق هیچ نداشت .
در لحظات وآنات تصرف عشق ومحبوب سرود آسمانی خود را برزبان می آورد !گویی دادستان بغداد نمی خواست عارفی را از نظر آرا واندیشه های تازه وجالب که نام وآوازه اش بغداد را به زیر سیطره برده واز نظر معنویت وتبیین عشق نیز توانا تر وغنی تر از اوست تحمل کند !
اناالحق در محافل مختلف بغداد،به عنوان کلامی سرشار از شور وشوق عرفانی وعوالم زیبای عشق وشوریدگی به آسانی راه یافت وشیفتگان ورهروان را به سوی معرفت قلبی وتصفیه باطن وخویشتن شناسی سوق داد ،ابن داوود نمی دانست که عشق آمدنی است ،آموختنی نیست .ستودنی است وملامت بر نمی تابد .
جذبه های عشق جوهر وعصاره اناالحق بود .حسین نمی توانست دست از آیین خویش بردارد ،حسین ابن منصور حلاج در کوچه بازار ها وزندان بغداد سرمستانه فریاد بر می آورد که نعره ی شیر افکنش کاخ ظلم وستم خلیفه مقتدای عباسی را به لرزه درمی آورد با این عبارت شور انگیز که به فارسی چنین است:

                دست در دامن جان خواهم زد
                                                           پای بر فرق جهان خواهم زد
                چون مرا نام ونشان نیست پدید
                                                           دم زبی نام ونشان خواهم زد

آری حلاج در دریای عظمت هستی مطلق غرق شده بود ،شوق وشور مستی وبی خویشی در عشق محبوب دریافتنی وچشیدنی است .
ابن داوود که با اندیشه وایدئولوژی حلاج در زمینه عشق مخالف بود ،به تدریج از پیشرفت نظریه رقیب ،منظومه تعادل روحیش را از دست داد وزیر پرتو انوار حقیقت به تدریج آب می شد ،ولی حلاج سرخوش از وصال مطلوب ومحبوب خویش در زندان سخن می گفت وآماده ایثار وپاک بازی درراه هدف مقدسش بود .
اناالحق، کلامی است که می توان آن را حماسه یک عارف جانباز که حیثیت وشکوه شرافت وفضیلت انسان موءمن وعاشق پاکباز را همراه با آزاد اندیشی در خود گنجانیده است تلقی کرد .هدف وآرزوی حلاج این بود که گسترده ترین ومطرح ترین بحث های دارالعلم بغداد وبصره را در زمینه انسان شناسی وارتباط با حقیقت ودرون بینی ،آن طور که احساس می کرد به شایستگی تعبیر نماید .


حسین حلاج چه می گفت؟

حلاج عاشق پاکباز وشیفته فداکار ونامدار جهان عشق ،قاضی بغداد را کوچک تر از آن می دانست که با اودرباره منشور عشق وافکار ناروا و بی منطق وی مناقشه ومجادله کند وتا آخرین دقایق حیات پر ماجرایش ثابت کرد که رازداری با پویایی وجهش عشق حقیقی هماهنگی ندارد،اگر ابن داوود می گوید چنانچه عاشق صادق پیش از مرگ به هنگام ادای کلمات شهادت ،پرده از راز های رویایی عشق برنگیرد یا به عشق وشیفتگی خویش اعتراف نکند شاهد وشهید است نظریه ای بی اعتبار است .
نمی توان جلوعطر گل سرخ رادر فضا گرفت ،عشق هم معطر وافشا کننده است .
حلاج ومریدش ابن سراج که او هم در دادگاه محکوم به اعدام شد معتقدبودند اقرار وافشای اسرارچشمه آب حیات ،شاهراه شهادت است نه کنمان وراز پوشی آن .
اسرار عشق را باید فاش کرد وگرنه جذبه "وجد "و نهایتا عشقی وجود نخواهد داشت .
حلاج دیدگاهی متفاوت ودقیق از منشور جادویی عشق داشت که به کلام موزون وسحر آسای وی ،ژرفایی ویژه می داد ،ابن داوود خشک اندیش نمی توانست حتی کوچکترین نوع همدلی وهماهنگی در مقوله لطیف عشق الهی با اوداشته باشد .
عطار عروس طبع خویش را به زیور آراسته وآن را به آتش شعله ور واخگر سوزان تشبیه کرده است:

  کس در این وادی به جز آتش مباد، وان که آتش نیست ،عیشش خوش مباد.

تفسیر وتوجیه ابن داوود مطلبی نیست که برای مشتاقان وادی شور و وجد و وصال جالب وشوق انگیز باشد یاحصول مقصود دست دهد ،این عشق پرسوز وگداز وارسته حماسه آفرین بیضای پارس است که هیجان وطوفان می آفریند وندای قدرتمند ومتعال انسان خدایی را تا آنجا که قدرت الهام به وی اجازه می داد تبیین کند !
دادستان ظاهر بین بغداد از پشتیبانی خلیفه برخورداراست،در محافل درباری بر صدر می نشیند ،از تعلقات نفسانی به دور نیست وبیشتر دقائق حیات رادر رویاهای جاه طلبانه سیر می کند .
از فیض کشف وشهود بی بهره است ،مانندحسین حلاج از خویشتن خویش تهی نشده است بدین جهت منشورش درباره عشق ،لطفی ،کششی وحالی ندارد!
او نمی توانست ستاره فروزان عشق را مانند مولانا،عطاروحافظ رصد کند.
این منصور حلاج است که از سر شوق وایثار وفداکاری آوای دل را سر می دهد وتسلیم جاه وجلال زندگی باشکوه وبی ثبات دربار خلیفه نمی شود ،هدف وآرزویش گسستن از تعلقات دنیوی واتصال به محبوب ومعشوق جاویدان وفنا ناپذیر است .
کلام جادوییش هنوز بعد از گذشت سده ها در درون روان وقلب شیفتگان صاحبدل نفوذ دارد وتاثیر جانبخش دارد،اگر چشمه فیض نمی جوشید ،اگر اتصال شهودی وجود نداشت ،نمی توانست مقوله جالب ،تازه ودل انگیز انسان خدایی رابر زبان آورد
این جوشش وپویش از کجا بود ؟
ای کاش ابن داوود می توانست آبشخور احساس شهید عشق را درک کند .
آیا درفرهنگ عرفانی کلامی شور انگیز تر،مفاهیمی دل انگیز تر وآسمانی تر از "اناالحق"موجود است ؟اناالحق یعنی سرمستی از شور حق ،یعنی تسلیم وفنا در عشق حق وبه قول نجم الدین رازی در رساله "عشق وعقل"

عقل،
قهرمان آبادانی دوعالم جسمانی وروحانی است !
وعشق ،
خرمن سوز ،و وجود برانداز  این دو عالم است !
بیشتر خلق آنانند که:
نورعقل ایشان ،بی نور عشق است.  
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 18:14  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

خلا صه ی کتاب "خدمات متقابل اسلام و ایران نوشته ی استاد شهید مطهری"

 

تهيه و تنظم : معصومه عمّتی          

                                                  دانشجوي کارشناسي دينی و عربی

تربيت معلم شهيد مقصودي همدان

 

 

این کتاب شامل 3 فصل است :

فصل اول:اسلام از نظر ملیت ایرانی

فصل دوم:خدمات اسلام به ایران

فصل سوم:خدمات ایران به اسلام                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        

یکی ازبحث هایی که در قرن حاضر در میان تمام ملل رواج بسیار داشته است بحث ملیت است.  این موج ابتدا در اروپا بالا گرفت چه بسا در انجاطبیعی بود زیرا مکتبی که بتواند ملل اروپارا در یک واحد انسانی وعالی جمع کند وجود نداشت این بحث سپس سلاح اسستعماری برای اجرای اصل      ((تفرقه بیندازوحکومت کن)) شد. با سرگرم کردن  ملت مابه افتخارات موهوم قومی وملی انها را به مرور از یکدیگر جدا کرد ودر همین دوره بود که     پدیده هایی همچون ((پان ترکیسم)) و(( پان عربیسیم)) بوجود امد . در جامعه اسلامی هم این بحث نه بدست مردم بلکه از سوی دولت ها وحکومت ها  و بالا تر از ان از سوی قدرت های اروپایی وامریکایی ترویج  شد. در پیرامون این بحث لازم است چند نکته تذکر داده شود:                                                      

اولاً:بطور کلی مساله ی ملیت بر خلاف اصول تعلیمات اسلام است.                                         

 ثانیاً:شاید گفته شود تهیيج  احساسا ت ملّی در برخی از ملتها باعث رهایی آنها از دست استعمار واستقلال ایشان  شده است  ولی باید گفت: که برای جامعه ی اسلامی  که قرن هاست این مرحله را طی کرده  وبه وحدت فکری عقیده ای و ایدوئولوژیکی رسیده است این جریان سبب تفرقه و جدایی می شود. و در حقیقت یک ارتجاع به حساب می اید زیرا همانطورتاریخ چند قرن معاصر نشان میدهد. اسلام میتواند در مبارزات ضد استعماری اثر گذاری بیشتری نسبت به ملیت ازخود نشان دهد الجزایر،  اندونزی ، پاکستان وبرخی از کشورهای عربی از این قسمند از سوی دیگر در مواردی که ملل اسلامی بر قومیت تکیه داشته اند شکست خورده اند. همچون جریان شکست اعراب از اسرائیل در این جنگ در اثر قومیت گرایی اعراب در حقیقت عربیسیم بود که که با صهیونیسم می جنگید و نه اسلام با صهیونیسم ثالثاً :هجوم وسیعی در زیر نقاب مبارزه با عرب وعربیت بر اسلام وارد میشود که سعی در تحریک احساسات جوانان خام و بی خرد دارد می کوشد تا احساسات اسلامی را بر ضد اسلامی تبدیل کند. البته علی رغم نکات مذکور توجه داریم که احساسات ملی تا انجا که جنبه مثبت داشته باشد و نتیجه اش در خدمت به هم وطنان باشد قابل قبول است.             رابعاً:منطق عالی تری از منطق احساسات ملی و ناسیو نالیستی وجود دارد وآن این که یک مساله ی علمی یا یک نظریه ی فلسفی با یک حقیقت دینی را هرگز به دلیل  این که ملی و وطنی است نمی توان پذیرفت همچنان که به بهانه ی این که بیگانه واجنبی است نمی توان انرا نادیده گرفت و رد کرد. بنابراین ما منطقی عالی عقلی وانسانی را کنار نمی گذاریم وبا همان منطق احساساتی که شایسته انسانهای تکامل نیافته است وارد بحث می شویم و می خواهیم ببینیم با منطق احساسات ملی ایا باید اسلام را امری خودی بشمار اوریم یا امری بیگانه واجنبی؟ ایاباید   انرا جزو ملیت خود محسوب کنیم یا خارج از ان . بنا براین بحث ما به دو قسمت تقسیم می شود.        

الف)کبرای بحث

طبق این مقیاس ملیت یعنی ملاک این که چیزی ار جز و ملیت یک قوم یا خارج از ان قرار دهیم چیست؟                                           ب)صغرای بحث:

طبق این مقیاس آیا اسلام از نظر ملیت ایرانی یک امر خودی است یا یک امر بیگانه  واجنبی ؟                                         

 

کبرای بحث:

ازلحاظ ادبی کلمه ی ملت لغتی  عربی به معنی  راه و روش است و در قرآن هم 15بار به همین معنا ذکر شده است ولی مفهومی که امروز مصطلح فارسی زبانان است و از کلمه ی ملیت آن را مشتق کرده اند ، تفاوت زیادی دارد. از نظر قران یک مجموعه ی فکری و علمی و روشی که مردم باید طبق آن عمل کنند ملت نامیده می شود  بنابراین کلمه ی ملت با داشتن یک تفاوت کوچک با دینهم معنی است. این اصطلاح جدید از دوران مشروطه  به بعد به اشتباه معمول گشته است. بنابراین یک اصطلاح جدید است . ما امروز به جای مردم آلمان، مردم انگلستان می گوییم: ملت المان ، ملت انگلستان و احیاناً  به همه ی مردم ، این کلمه را اطلاق نمی کنیم بلکه مردم را به دو طبقه تقسیم می کنیم .

طبقه حاکم وطبقه محکوم، به طبقه ی حاکم کلمه دولت وبه طبقه محکوم، کلمه ملترا اطلاق می کنیم.

اعراب امروزی در موادی که کلمه ملت را به کار می برند قوم یا شعب بکار می برند از لحاظ اجتماعی ملت به مجموع مردمی گفته میشود که حکومت واحد وقانون واحدی بر آنها . حکومت می کند.

درعرف علوم انسانی کلمه مردم جنبه جامعه شناسی بیشتری دارد. در حالی که ملت بیشتر از نظر حقوق وسیاست داخلی یا یبن المللی مورد نظر قرار می گیرد. مساله بسیار مهم این است که امروز درجهان ملل گوناگون وجود دارد آن چه هریک از این ملتها را به صورت واحد درآورده است زندگی مشترک و قانون وحکومت مشترک است نه چیز دیگر از قبیل نژاد وخون وغیره وجه مشترک این واحد ها این است که حکومت واحدی آنرا اداره می کند حتی از این ملت ها سا بقه تاریخی زیادی  ندارندبلکه مولود یک حادثه اجتماعی اند مثل بسیاری ازملل خاور میانه که مولود جنگ بین المل اول وشکست عثمانی ها می باشد حقیقت این است که ادعای جدا بودن خونهاو نژادها خرافه ای بیش نیست.نژادها سامی وآریایی و غیره به صورت جدا و مستقل   ازیکدیگر در گذ شته بوده است.اما حالا آنقدر اختلا ط و امتزاج وانتقال صورت گرفته که اثری از نژادهای مستقل باقی نمانده است شاید بسیاری از اولاد ابوسفیان هاامروز سنگ تعصب ایرانی به سینه می زنند.

از لحاظ اخلاقی ملیت از خانواده خود خواهی است که از حدودخون وقبیله تجاوز کرده شامل افراد یک ملت شده است واین چنین جانبداری می تواند توسعه ی بیشتری هم یافته در واحدهای منطقه ای و قاره ای نیز بوجود آید. این حس خواه ناخواه عوارض    اخلاقی خود خود خواهی رادرپی دارد.این گرایش به جنبه های قو می وملی در زبان اروپایی ناسیونالیسم خوانده میشود این جا   باید تذکر داده شود که جنبه های مثبت ناسیو نالیسم که موجب همبستگی  بیشتر و روابطه حسنه بیشتر واحسان وخد مت بیشتربه کسانی که با آنها زندگی مشترک داریم بشود. مورد تایید اسلام است حال که   منظور ا ز کلمه ملیت را شناختیم  ببینیم چه ویژگی هایی باعث مشود که پدیدهای تحت سیطره ملیت قرارگیرد ؟

دو نکته را گوشزد می کنیم :

1) از نظر احساسات ملی وعواطف قومی نه هرچیزی که  ازوطن برخاست جنبه ملی پیداد میکند ونه هرچیزی که از مرزوبوم د یگر آمده باشد بیگانه به شمارمی رود مثلا مردم ایران بعداز25 قرن رژیم مشروطه را به جای آن انتخاب کردند. در صورتی که :

اولاً اگر ملاک سابقه تاریخی بود بازمی گفتیم رژیم ملی رژیم استبدادی است ورژیم مشروطه برای یک رژیم بیگانه  است .

ثانیاً رژیم مشروطه را ما ابداع نکردیم واز دنیای خارج به کشورما آمده بود ولی ملت ما آن را پذیرفت ودرراه تحصیل آن فداکاری ها کرد

2)عمده آن است که اولاً بدانیم آن چیز رنگ ملت به خصوصی دارد.یا بی رنگ است وعمومی وجهانی است ثانیاً آیا ملت مورد نظر آن چیز رابه طوع ورغبت پذیرفته است یا نه زور واکراه در مورد اول مثلا نازیس آلمان وصهیونیزم یهود رنگ ملت بخصوصی دارد اگر افراد یک ملت دیگر بخواهند آنرا بپذیرند بر خلاف ملیت خودعمل کرده اند واحیاناً نوعی تغییرملت به شمارمی رود ودر مقابل حقایق علمی وپدید آورندگانشان به همه جهانیان تعلق دارد ونه به ملیت بخصوصی  ودر مورد دوم: مثلاً اگرما کیش مانوی و مسلک مزدکی را به اعتبارابداع کنندگان و پیروان محدودشان در ایران ، ملی به حساب آوریم ، عواطف و احساسات اکثریت را نادیده گرفته ایم.                                                                                                        

صغرای بحث:   

در صغرای بحث ما اسلام را از دو نقطه نظر که در کبری بیان کردیم مورد بررسی قرار می دهیم.                                      

آیا اسلام رنگ ملت بخصوصی دارد؟                        

در اینجا ما باید به دو پرسش پاسخ دهیم:

1- یکی آنکه آیا این اسلام که مااز آن صحبت می کنیم ، رنگ ملت بخصوصي را دارد یا خیر ؟

برخی از اروپاییان ادعا می کنند که پیغمبر اسلام در ابتدا که ظهور کرد فقط می خواست مردم قریش را هدایت کند ولی پس از آنکه پیشرفت در کار خود احساس کرد تصمیم گرفت که دعوت خویش را به همه ملل عرب و غیر عرب تعمیم دهد ما پاسخ این بحث را در اثبات دو گزاره زیر خواهیم آورد.

الف - اسلام از آغاز ظهور خویش ادعای جهانی داشته است. در اثبات این مدعا ما چهار نکته را بیان می کنیم .

1)در قران مجید آیاتی هست که نزول آنها در مکه ودر همان اوایل بعثت پیغمبر اسلام بوده و در همین

حال جنبه جهانی دارد. مانند:اِن هُواِلّاذِکرٌلِلعالَمین 

این چیزی جزء یک تَذَ کُّر و بیدار باش برای تمام جهانیان نیست   یا أَیُّهاالنّاس إِنّی رَسولُ اللّهُ أَلَیکُم جَمیعاً (ای مردم من فرستاده ی خدا هستم بر همه شما)

2) در قرآن هیچ جا خطابی به صورت( یا أَیّها القُریشون) پیدا نمی کنید.

3) آیاتی در قرآن هست که مفاد آن ها یک نوع اظهار بی اعتنایی به مردم عرب از نظر قبول دین اسلام استنباط میشود. بلکه از مجموع این آیات استنباط می شود که قرآن مجید روحیه اقوام دیگری غیر از قوم عرب را برای اسلام مناسب تر و آماده تر می داند این آیات به خوبی جهانی بودن اسلام را می رساند. چنانكه خداوند مي فرماييد:

 (اگر اینان - اعراب - به قرآن کافر شوند. همانا ما کسانی را خواهیم گمارد که قدر آن را بدانند و به آن موءمن باشند.)این امر یعنی خروج یک عقیده و مسلک از مرزهای محدود و نفوذ در مرز ما و مردم دور دست اختصاص به اسلام ندارد. همه ادیان بزرگ جهان بلکه مسلک های بزرگ جهان، آن اندازه که در سرزمین های دیگر مورد استقبال قرار گرفته اند. در سرزمین اصلی خود که از آنجا ظهور کرده اند. مورد استقبال قرار نگرفته اند.

بطور مثال: مسیحیّت که اکنون در مغرب زمین بیش از مشرق زمین گسترش یافته است. پیامبرش یعنی حضرت مسیح در فلسطین (منطقه ای از مشرق زمین) بدنیا آمد.

ب) مقیاس های اسلامی،جهانی است. نه ملی و قومی و نژادی.

در این قسمت ما اسلام را از لحاظ خواص درونی ونوع شاخص هایی که برای ارزیابی پدیده ها به ما می دهد مورد بررسی قرار میدهیم:

اسلام بشدّت با مسائلی همچون خویشاوند پرستی و تفاخر به قبیله و نژاد مبارزه می کند. قرآن در کمال صراحت می فرماید. ای مردم ما همه شما را از یک مردو یک رن آفریدیم وشما را گروه ها و قبائل قرار دادیم تا به این وسیله یکدیگر را بشناسید. گرامی ترین شما نزد خدا با تقوی ترین شماست. در سنّت پیامبر هم بیانات و طرز رفتارآن حضرت با غیر اعراب و نیز قبائل مختلف عرب راه اسلام را کاملاً مشخص کرده است.زیرا همواره تقوی به عنوان ملاک مقیاس   برتری عنوان می شود. پیغمبر اکرم (ص)بلال حبشی را همانگونه با آغوش باز می پذیرفت که مثلاً ابوذر غفّاری را می پذیزفت.سپس معلوم شد مقیاس های اسلامی ، مقیاس های کلّی و عمومی و انسانی است ، نه قومی و نژادی و ملّی.

2- آیا ملّت ایران اسلام را با رغبت پذیرفته است؟

اگر از نظر فردی در نظر بگیریم شاید اولین فرد مسلمان ایران، سلمان فارسی است وچنانکه میدانیم اسلام ِاین ایرانی جلیل آنقدر بالا گرفت که به تشرّف سلمانُ مِنا اَهلَ البیت نائل شد. اما ازنظر جمعی طبقات گواهی تاریخ پیامبر اکرم (ص) در سال 6هجری نامه هایی به سران کشورهای جهان نوشتند و آنها را به اسلام دعوت کردند ولی خسروپرویز   تنها کسی بود که نسبت به آن حضرت اهانت کرد و آن نامه را درید. همچنین در زمان حیات پیغمبر اسلام در اثر تبلیغات اسلامی عده ی زیادی از مردم بحرین که آن روز محل سکونت ایرانیان محبوس و غیر محبوس بود به آیین مسلمانی در آمدند و حتی حاکم آن جا که از طرف پادشاه ایران تعیین شده بود. مسلمان شد. از اولین اسلام گروهی ایرانیان در یمن و بحرین بوده است.

حال به مسئله ی شکست ایرانیان از مسلمانان می پردازیم .

الف)نا رضایتی مردم ،دلیل اصلی شکست ایرانیان .

حقیقت این است که مهم ترین عامل شکست حکومت ساسانی را باید ناراضی بودن ایرانیان از وضع دولت و آیین و رسوم آن زمان دانست اگر روح مردمی به اساس یک رژیم یا یک آیین خوشبین شد نا رضایتی موقت سبب نمی شود که هنگامی که دشمن مشترک روی آورد آن مردم مقاومت نکنند. بر عکس ،اگر روح ملی زنده باشد.

معمولاً هجوم دشمن سبب اتّحاد بیشتر و از میان رفتن اختلافات داخلی میشود . این روح ملی باید از مذهب یا حکومت آنان سرچشمه می گرفت به عقیده محققین اگر هم اسلام در آن وقت به ایران نیامده بود ،مسیحیّت تدریجا ایران رامسخّر میکرد و زرتشتی گری را از میان می برد. مراکز علمی و فرهنگی ایران آن روز در دست مسیحیان بود. در واقع مسیحیّت بیش از زرتشتی گری از ورود اسلام به ایران زیان دید. زیرا زمینه ی  بسیار مناسبی را از دست داد.

ب) نفوذ اسلام در ایران نفوذی آرام و تدریجی .

تاریخ نشان می دهد ایرانیان، پس از صد سال که از فتح ایران بدست مسلمانان گذشت نیروی نظامی عظیمی بوجود آوردند و قطعاًاگر می خواستند ، می توانستند استقلال سیاسی و آیین کهن خویش را تجدید کند. امّا آن ها هر گز به این فکر نیفتادند.

حتّی هنگامیکه به خاطر یأس کامل از اسلامی بودن حقیقی حکومت های عربی به فکر استقلال سیاسی افتادند تنها به همان اکتفا کردندو نسبت به آیین مقدس اسلام سخت وفادار ماندند. استقلال سیاسی ایران از اوایل قرن سوم هجری شروع و تا آن هنگام بسیاری از مردم ایران به آیین ها و کیش های قدیم از قبیل زرتشتی ، مسیحی و حتی  بودایی باقی  بودند . دو نوع جریان، یکی احیای زبان فارسی و دیگر مذهب تشیع سیر شد که عده ای دا شته و یا نداشته مغالطه کنند و آن ها را نوعی مقاومت و عکس العمل از طرف ایرانیان در مقابل اسلام و لااقل در مقابل اعراب قلمداد کنند.

بخش دوم:خدمات اسلام به ایران

آن چه قطعی و مسلّم است این است که پس از تشکیل  حکومت اسلامی و گرد آمدن  ملل گوناگون زیر پرچم اسلام،تمدنی عظیم به نام تمدن اسلامی بوجود  آمد. در این تمدن ملت های گوناگون از آسیا و آفریقا و حتی اروپا شرکت داشتند ولی به انفاق همه صاحب نظران سهم  عمده از آنِِِِِ ایرانیان است.

 عده ای ازمحققین ورود  اسلام به ایران را موهبت دانسته و از آن به نیکی یاد میکنند که در این جا به دو مورد اشاره می کنیم .

آقای دکتر زرین کوب در بحث از علل تمد ن عظیم و با شکوه اسلامی عقیده دارد. که اسلام به دنیایی پا گذاشت که در حال رکورد و جمود بود. اسلام با تعلیمات مبنی بر جستجوی علم و ترک تعصبات قومی و مذهبی و اعلام مکان هم زیستی با اهل کتاب غل و زنجیرهایی را که بدست و پا و گردن مردم جهان آن روز بسته شده بود. پاره کرد و زمینه رشد یک تمدن عظیم را فراهم ساخت.

آقای تقی زاده در خطابه ای میگوید: اسلام به ایران روح تازه داد ایشان در ادامه سخن خود صریحاً

بیان می کند. که این اسلام بود که زمینه را برای شکفتن استعداد های ادبی و حکمت عمل از قبیل سعدی و حافظ و برای شکفتن استعداد های فلسفی و طبی و ریاضی از قبیل ابن سینا و رازی و بیرونی فراهم کرد.

بررسی این بحث مستلزم این است که تاریخ ایران مقارن ظهور اسلام را ورق بزنیم و نظام های فکری،اعتقادی،اجتماعی،سیاسی،خانوادگی و اخلاقی آن عهد را بررسی کنیم.

بخش اول:نظام فکری ـ نظامی

ایران آن روز دین و مذهبی داشتند که همه کسانی که راجع به مذاهب ایران ساسانی  بحث کرده اند. وجود و شیوع مذاهب مختلفی را در ایران یاد کرده اند. سعید نفیسی که مهمترین سبب آشفتگی اوضاع در دوره ی ساسانیان را اختلافات مذهبی می داند ادیان آن زمان را بدین گونه می شمارد.

 1ـ زرتشتی 2ـ دین یهود 3ـ نصارا 4ـ طریقه ی مانوی 5ـ طریقه ی مزدکی 6 ـ بوداییان

بخش دوم:نظام اجتماعی

جا معه ی ایران در زمان هخامنشی . اشکانی تا دوره ی ساسانی جا معه ای طبقاتی و ضعفی بوده و اصول و نظامات طبقاتی بشدّت در آن اجرا می شده است. بر اساس منابع مختلف تاریخی یو نانی و رومی  و سریانی و ارمنی و عربی نظام طبقاتی ایران ریشه یکهن دارد.

بخش سوم: نظام خانوادگی

در عهد ساسانی حقوق شخصی ، بسیار دستخوش تصرف بود. مخصوصاً احکام نکاح وارث به اندازه ای پیچیده و مبهم بود که موبدان هر چه می خواستند می کردند تعدد زوجات و حتی حر مسرا در میان اشراف معمول بود. برای محفوظ بودن خانواده ها و اصل مالکیت خاندان ها پس از مرگ مردی که فرزند پسری نداشت(ازدواج نیابی) انجام میدادند ، یعنی زن یا دختراو را به نزدیکترین خویشان ولی به نام مرد متوفی می دادند و پسری که از این ازدواج متولد می شد قانوناً پسر متوفی و وارث او محسوب می شد. ملاک و محور همه مقررات خانوادگی ، نژاد و ثروت بود. تا جایی که برای حفظ آن از ازدواج با محارم نیز صورت می گرفته است. و آن را باعث آمرزش گناهان، مانع آنرا معذب درب دوزخ می دانستند. نمونه آن ازدواج بهرام چوپین با خواهر خود .

بخش چهارم: نظام اخلاقی

اخلاق و روحیه دو نوع است:طبیعی،اکتسابی،اخلاق طبیعی یک قوم، خصایص نژادی واقلیمی آنهاست. وراثت و محیط طبیعی، همچنانکه بر خصوصیات جسمی موثر است بر خصوصیات روحی و مشخصات اخلاقی نیز موثر است با این تفاوت که عامل نژادی یعنی وراثت بر اثر اختلاط از بین می رود. اما عامل منطقه ای و جغرافیایی ثبات نسبی دارد.عاطفه،مهربانی،تیزهوشی،آبروداری از خصایص است که ایرانیان در همه دوره ها به آن ستوده شده اند.اخلاق اکتسابی به درجه تمدن انسانی  و نه صنعتی یافتی وابسته است . نوع آموزش و پرورش ،نظامات اجتماعی و یقین آداب حاکم بر جامعه همگی براین اخلاق موثرند.

در روایات اسلامی خلق و روحیه ایرانی به ویژه بی تعصبی و دانش دوستی آنان مورد ستایش قرارگرفته است. امام صادق(ع) فرمود: آن کس که اسلام را از روی میل و رغبت پذیرفته بهتر است از آنکس كه اسلام را از روی ترس پذیرفته است. منافقین عرب از روی ترس اسلام را پذیرفته اند ایمانشان حقیقی نیست ، اما ایرانیان به میل و رغبت خود اسلام را پذیرفته اند.

فصل سوم:خدمات ایران به اسلام

ایرانیان پیش از هر ملت دیگر نیرو های خود را در اختیار اسلام قرار داده و در این راه صمیمیت  و اخلاصی نشان داده اند. در این دو جهت هیچ ملتی   به پای ایرانیان نمی رسد حتی خود ملت عرب که دین اسلام را در بیان آن ها ظهور کرد کمتر به این نکته توجه می شود که ایرانیان شاه کارهای خود را در راه خدمت به اسلام بوجود آوردند و جز نیروی عشق و ایمان نیروی دیگر قادر نیست شاهکار خلق کند به همان نسبت که اسلام یک دین همه جانبه است.خدمات ایرانیان به اسلام نیز وسیع و گسترده   و همه جانبه است. اولین خدمتی که باید از آن نام  برد خدمت تمدن کهن ایران به تمدن جوان اسلام است.

درباره ی صمیمیت ایرانیان آن چه ما مدعی هستیم این است که نه همه اما اکثر قریب به اتفاق ایرانیان  نسبت به اسلام صمیمی بوده اند و انگیزه ای جز خدمت به آن نداشته اند. منشاء اصلی تجزیه ی حکومت اسلامی به صورت حکومت های کوچک تبعیضات نژادی و تفاخرات قومی بوسیله ی اعراب بوجود آمد.

ایرانیان اسلام را پذیرفته بودند نه عرب را. ایرانیان و همچنین سایر مسلمانان غیر عرب ، به هیچ وجه حاضر نبودند برتری عرب را   بپذیرند. عکس العمل ابتدایی آنها در مقابل این تبعیضات ، بسیار منطقی و انسانی بود. آنها عرب را به کتاب خدا دعوت کردند.

بدیهی است که فطری و منطقی بودن این دین و هماهنگی آن با نوامیس زندگی عامل اساسی انتشار  آن است مبلغان مسیحی، جنگهای صدر اسلام را دست آویز قرار داده و عامل نشر و توسعه ی اسلام    را زور و جبر معرفی کرده اند. عوامل تبلیغ اسلام   توده ی مردم بوده اند نه یک دستگاه عریض و طویل تبلیغاتی صحنه علم و فرهنگ وسیع ترین پر شور ترین میدان های خدمات ایرانیان به اسلام است.

اولین کتابی که اندیشه ی مسلمین را به خود جلب کرد و ایشان را در پی درس و تحصیل آن فرستاد قرآن پس از آن احادیث بود. جوشش و جنبش علمی مسلمین از مدینه آغاز شد.

یکی از علل سرعت و پیشرفت در علوم این بوده است که در اخذ علوم و فنون كوتاهي نمی ورزیدند و علم را در هر نقطه و در دست هرکس می یا فتند از آن بهره گیری میکردند و به اصطلاح امروز روح تساهل بر آنها حاکم بوده است. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 23:35  توسط حسین شمس  | 

یک روز در شهر

برای درک درست این مطلب دروس فارسی ابتدایی (قبل ازتغییرات جدید)را به یاد بیاورید.



دیر وقت بود ،خورشید پشت کوههای مغرب پنهان شده بود .
گاو قهوه ای رنگ پوزه ای به زمین مالید وبا صدایی بلند گفت :ما...ما...ما...
یعنی حسنک کجایی ؟من گرسنه ام.
خروس حنایی قوقولی قوقویی کرد وزمین را برای یافتن دانه ای جستجو کرد وباز بلند تر از قبل گفت :قوقولی قوقو ....
یعنی حسنک کجایی ؟من منتظرم بر گردی .
گوسفند سفید پشمالو بع بعی کرد واز این سمت آغل به آن سمت دوید.
او هم غیر مستقیم حسنک را صدا می زد.
هر کدام از حیوانات به نوعی لزوم حضور حسنک را یاد آور شدند.
شب شد ،اما حسنک برنگشت.مدت های زیادی است که حسنک به خانه با صفایشان در روستا سری نزده است .اوبه شهر رفته است ودر انجا لباسهای آنچنانی می پوشد .
او هرروز صبح به جای غذا دادن به حیوانات، جلوی آینه ی قدی به موهایش ژل می زند دست هایش را در پریز برق فرو می کند تا موهایش را سیخ سیخ کند .
دیگر از آن موهای وزوزی خبری نیست ،چون حسنک موهایش را گلت زده است .
دیروز حسنک در یک تماس تلفنی به کبری گفت:دوستت ندارم وتصمیم گرفته ام از تو جدا شوم .
کبری هم این بار بزرگترین تصمیم زندگیش را گرفت وگفت :اصلا مهم نیست
من هم نمی خواهم با تو زندگی کنم.
دعوای کبری وحسنک به جدایی منجر شد.
کبری از روزی که تنها ماند به این فکر می کرد که با مریم برادر زاده عمو حسین خانه ای اجاره کنند.
پتروس پسر عموی کبری از وقتی که خبر ایجاد رخنه در سد را شنیده است مشغول چت کردن است .این بی اعتنایی شهر اورا به زیر آب فرو برد .
کبری ومادرش برای مراسم خاکسپاری پتروس وپدر ومادرش با قطار راهی شهر حادثه دیده شدند،امادر فاصله چند کیلومتری از ایستگاه کوه ریزش کرده بود ،ریز علی خواجوی فرو ریختن سنگها را متوجه شد فکری مثل برق از سرش گذشت ،اما حالی برای کمک کردن نداشت .زمستان بود وسرمای جانکاه ،علاوه براین حال روشن کردن فندکش را هم نداشت.چه رسد به اینکه لباسهایش را آتش بزند .علاوه براین ممکن بود چهره اش تابلو شود وانگشت نمای مردم شهر شود .
براثرسهل انگاری ریز علی قطار به کوه برخورد کردوتمام مسافران دردم جان باختند.ریزعلی از انفجار حاصله دستانش را گرم کرد وبا خونسردی هر چه تمام تر به خانه برگشت.
کوکب خانم ،همسر ریزعلی ،بی صبرانه انتظار همسرش را می کشید تا آب گرم وغذای سرد ونان کپک زده را در سفره جلوی همسرش بکوبد وبه قول خودش کپه ی مرگش را بگزارد.
کوکب خانم دیگر مهمان ناخوانده ندارد، او تخم مرغ وپنیر وشیر وکره ودوغ ندارد،چون پول ندارد.
زیرا ریزعلی دیگر دل ودماغ کار کردن ندارد،به قول خودش مرد هر چه بیشتر کار کند ارزشش را بیشتر از دست میدهد.
چوپان دروغگو هم شغلش را تغییر داده است او قصاب ماهری است ،اما هیچ کس از او گوشت نمی خرد.....زیرا علاوه براینکه کسی قبولش ندارد خودش هم به دیگران اعتماد ندارد.
هیچ کس از چوپان دروغگو ،حسنک،کبری ،پتروس،ریزعلی و....گله ای ندارد، زمانه ،
زمانه ی دیگری است.به خاطر همین در کتابهای ابتدایی دیگر از این دست قصه های قشنگ یافت نمی شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 17:59  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

چند حکایت پند آمیز

 

مترسک
برای ساختن من وقت زیادی صرف نکردن ،می تونستن منو قشنگتر از این که هستم بسازن،با هر چی دم دستشون بود منو ساختن .همین قدر که دیگران باور کنن من هستم.
هر وقت که بارون میادوگودال جلو پام پر آب میشه وآینه ای میشه واسه دیدن خودم،
چشام پر اشک میشه وبه خودم میگم :بیچاره پرنده ها !حق دارن ازم بترسن.کلی دلم می گیره!آخه توی دنیای به این بزرگی خیلی تنهام!

                                 ××××××××××××××××××
مثبت اندیشی وامید
مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراندوپنجره های اتاق باز نمی شد.نیمه شب با احساس خفگی از خواب بیدار شدودرتاریکی به سمت پنجره رفت وبا مشت به شیشه کوبید،هجوم هوای تازه را احساس کردوسرتاسر شب را به راحتی خوابید.صبح روز بعد فهمید که شیشه کتابخانه را شکسته است....اوتنها با فکر اکسیژن هوای لازم را به خود رسانده بود.
                                 ××××××××××××××××××

خدایا کجایی؟
کشیشی در روستایی از مناره کلیسا بالارفت تا به خدا نزدیک تر شود.اومی خواست مانند موسی کلام خدا را به گوش اهالی روستا برساند فریاد زد: خدایاکجایی؟من صدایت را به وضوح نمی شنوم وصدایی به گوش رسید که می گفت:من این پایین هستم درمیان بندگانم.توکجایی؟؟؟

                               ××××××××××××××××××
ساعت 3شب....
زنگ تلفن به صدادرآمدمادری پشت خط بود .پسر با عصبانیت گفت:چرا این وقت شب مرا بیدارکردی؟
مادر گفت:25سال پیش در همین موقع شب تومرا از خواب بیدار کردی !فقط خواستم بگویم عزیزم تولدت مبارک!

                             ××××××××××××××××××
کودکی بهترین دوران یادگیری
حفظ الغلام الصغیرکالنقش فی الحجر وحفظ الرجل بعد مایکبر کالکاتب علی الما
 محفوظات طفل نورس مانند نقشی است که برسینه سنگ حک شده باشد ،ولی محفوظات مرد بزرگسال مانند کسی است که برروی آب بنویسد.
 
پدیده ای عجیب در این رابطه
چندین سال پس از جنگ جهانی دوم که آلمانیها فرانسه را اشغال کردند زنی فرانسوی به جراحی مغز احتیاج پیدا کرد.هنگام عمل جراحی وقتی چاقوی پزشک جراح به رگی از مغز اوبرخورد کرد، زن در حال بیهوشی شروع به خواندن سرودی آلمانی کرد.وقتی جراح چاقورابرداشت سرودخواندن او هم قطع شد.برای بار دوم جراح چاقورا به آن رگ زد ودوباره سرودخواندن زن شروع شد.این امر موجب شگفتی پزشکان شد .پس از اینکه زن به هوش آمداظهار کردکه اصلا قادر به تکلم به زبان آلمانی نیست واین امر بر تعجب پزشکان افزود .
دربررسی این پدیده شگفت انگیز جمعی از روانشناسان گردهم آمدندوبه تحقیق پرداختند.پس از مطالعات زیاد دریافتند که هنگام حمله سربازان آلمانی به منزلشان کودکی خردسال بوده است وسرود هایی که آلمانیها می خواندند در مغز وذهن او اثر گذاشته وبه یادگار مانده است.
این داستان از نظر روایات قابل تصدیق است زیرا در احادیث آمده هنگامی که کودک متولد می شود در گوشش اذان واقامه بگویید و....

                               ×××××××××××××××××
حکایتی از امپراتور روم
امپراتور روم  نامه ای به حضرت علی (ع)نوشت وراه درمان سردرد (عجیبی را که به آن مبتلا بود )را از او خواستار شد.چون تا آن زمان تلاش اطبا به جایی نرسیده بود
حضرت در جواب نامه کلاهی برای او فرستادوفرمود به او بگویید هرگاه سردرد عارض شد برسر بگذارد .
این جریان موثر واقع شد وامپراتور از سردرد های شدید نجات یافت.روزی به فکر افتاد ببیند علی (ع)چه کرده است، دستور شکافتن کلاه را داد .
نوشته ای به چشم می خورد:بسم الله الرحمن الرحیم
                               
     کتاب علم تورا آب بحر کافی نیست
                                                    که تر کنم سر انگشت وصفحه بشمارم

                                  ×××××××××××××××××××  
به اسکندر گفتند:چرا معلمت را بیش از پدرت تعظیم می کنی ؟
گفت:چون پدر مرا از عالم ملکوت به زمین آورد ،ولی معلمم مرا از زمین به آسمانها می رساند.
                                 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 17:55  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

درسی از نهج البلاغه

درسي از نهج البلاغه

 

تهیه کننده : محمد امين شمس

 

وقتي امير مومنان براي اداره ي كارهاي كشوركارگزاراني به شهرهاي مختلف مي فرستاد برنامه ي كارآنان

رادرفرماني مشخص مي فرموداين برنامه هاراهر فرمانروايي  مي بايست به دقت بنگردوبكاربنددآنچه مي

خوانيدقسمت هاي كوتاهي ازفرمان امام علي(ع)به مالك اشتر،فرماندار مصراست كه براي شما انتخاب شده

است اين فرماني است كه بنده ي خدا،علي،براي مالك مينويسدوبه موجب آ ن فرمانداري سرزمين

مصرونيزاختيارات سپاه اسلام را درآنجاتحت فرمان او درآوردراين فرمان بيش از همه چيزمالك را به

پرهيزکاري واطاعت خداوندوصيت مي كنم وازاوانتظاردارم كه در اجراي اوامرالهي دقيقه اي فروگذارنكندوياد آ

ورمي شوم كه سعادت هردو جهان به رضاي خداوندميسرميشودآن چنان كه بي خشنودي اوهيچ طاعتي پسنديده

ومقبول نخواهد شداي مالك براي روزگارسختي چه ذخيره اي بهترازنيكوكاري ميتوان گذارد؟كدام پس انداز

ازعدل وداد براي فرمانروايان گرانبهاترتواندبود؟پس برغضب وخواهش دل خويش پاي بگذارازآنچه برتوحلال

نيست بپرهيزودرداوري كاملا" بي طرف وحق طلب باش .

 

اي مالك مهربان باش وملت را با چشمي پر مهروسينه اي لبريز از محبت بنگر.

 

اي فرمانرواي مصرفرمانبران  توازدوگروه  بيرون نيستنديامسلمانانند  كه باتوهم كيش هستند ياپيرو مذاهب

ديگرند كه با  توهم  نوع  وهم جنسند .

 

اي مالك مردم همه مانند تو بشرند. هم چنان كه تو در زندگي ازلغزش به دورنيستي آنها نيز بدون لغزش

نخواهند بود . پس بايد درآنان چنان بنگري كه توقع داري خداوند درتو بنگرد . 

 

 اي مالك توبرمصرحكومت مي كني واميرالمؤ منين بر تو حكومت ميكند ، ولي پروردگاربي همتا ، بر همه ،

يعني بر عالم حاكم مطلق است  ومارا درهمه حال مي آزمايد . پس هر امري كه از مافوق مي شنوي ، با امر خدا

بسنج . اگر خداوند تورا از آن عمل نهي مي كند  فرمان خدا را بپذير وهرگز مگوكه من مأمورم ومعذور . هرگز

مگو كه به من دستور داده اند وبايد كور كورا نه اطاعت كنم وهرگز مخواه كه ازتوكور كورانه اطاعت

كنند .                                                                

 

اي مالك انصاف وعدل سرلوحه ي برنامه ي حكومت است دادگاه خانه ي ملت است و قانون حق عموم و اسلام

منادي آزادي ومساوات ، وعموم مسلمانان بايد از اين دو موهبت بر خوردار گردند.

 

اي مالك ، از خشم ملت بترس كه نمونه اي از خشم خداوند است .چاپلوسان ثناگو را از خود دور بدار  زيرا آن

ناكسان هميشه طالب نعمت وآسايشند ودر روزسختي تورا به چنگ بلا سپارند وخود به گرد ديگري حلقه زنند.

 

اي مالك ، باتمام وسايلي كه در اختيار داري وبا منتهاي نيروي كه درجان توست درراه سعادت ملت ورضايت 

 جامعه  بكوش ، زيرا كه ملت نگهبان  كشور است.

 

اي مالك  همان گونه كه ملت براي توست تو نيز براي ملت باش . ازآن مردم  باش تامردم از آن تو باشند .  

تورابه استفاده از انديشه ي خير انديشان  وانسانهاي صالح وصيت ميكنم. بابخيل مشورت مكن ، زيرا او

پيوسته از گدايي دم زند وتو را از رادمردي وگشاده دستي باز دارد . ترسو را در مجلس شوراي خو يش راه

مده كه اين شخص ضعيف هم خودمي ترسد وهم كوشش ميكند  تاپايه  ي تصميم واراده ي اصحاب مشورت را

 سست كندباحريصان ومال اندوزان هم نشين مباش  كه اين جماعت همواره ازمنافع شخصي سخن

ميگويندوبراي كسب مال وزراندوز ي تورابه ظلم وستم تشويق مي كنند .

 

 اي مالك تومي تواني ازميان خردمندان قوم وزيراني كارآزموده ولايق انتخاب كني كه دامنشان به خون بي

گناهان الوده نيست ودست پرهيزکارونجيبشان به مال مستمندان درازنشده است بايدوزيران تواز كساني باشندكه

نه ستم كرده اندونه ستمگررابادست وزبان كمك وياري داده انداي فرمانداردراعمال كاركنان حكومت خود

بازرسي ودقت كن مبادا كه درحكومت تو،خادم وخائن يكسان باشد ،زيرا خادمي كه در ازاي خدمت خود مزد و

مرحمت نبيند ، دلسرد وبي قيد مي گردد. خائني هم كه جزاي خيانت خود را به حد كمال نيابد ، كردار زشت

 خويش را با جرأت بيشتري تكرار مي كند .

 

      اي مالك ، سرباز زينت كشور است . سرباز پاسدار حرمت قانون و نگهبان استقلال كشور است . افسران

تو بايد پرهيزگار ترين سپاهيان  و نجيب ترين افراد باشند . من آن افسر را دوست مي دارم كه با ناتوانان و

بيچارگان ، فروتن  و گردن كشان ، بي رحم وتوفنده باشد .

 

                                     

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/04ساعت 10:52  توسط حسین شمس  | 

سی نکته ی مهم برای تدریس موفق

آموزش وتدریس موفق مستلزم رعایت وتوجه به مواردی از سوی معلم است.


1- به کار خود ایمان واعتقاد قلبی داشته باشد.


2-بر موضوع درسی تسلط وبه آن اطلاع کافی داشته باشد.


3-مطالعه پیش از تدریس داشته باشد.


4-برنامه ریزی تدریس داشته باشد.


5-از روش های تدریس ونحوه بکارگیری آنها آگاه باشد.


6-برای یاد گیری در دانش آموزان ایجاد انگیزه کند.


7-موضوع وعنوان وهدف های درس را در ابتدای تدریس مشخص وباز گو کند.


8-از مرحله به مرحله واین شاخه به آن شاخه پریدن پرهیز کند.


9-وقت کلاس را برای مطالب کم فایده دانش آموزان تلف نکند.


10-به کیفیت شروع  ادامه وپایان درس توجه داشته باشد.


11-به هنگام تدریس مطالب تنوع را فراموش نکند.


12-برای هر درس مطالب نو وتازه ای بیان کند.


13-برای دانش آموزان فعالیت عملی در نظر بگیرد.


14-نسبت به فعالیت دانش آموزان بی تفاوت نباشد.


15-ساده اماعمیق تدریس کند.


16-از داشتن لحن یکنواخت بپرهیزد.


17-در هنگام تدریس در یک مکان ثابت توقف نکند.


18-از مثال های مربوط استفاده کند.


19-تمرین ها در حد توان دانش آموزان طراحی شود.


20-از امکانات کمک آموزشی بیشترین بهره را ببرد.


21-خلاصه ی درس را در انتهای تدریس توسط دانش آموز یا خود بیان کند.


22-برای تشخیص نقاط ضعف وقوت دانش آموزان نتایج آزمون ها را بررسی کند.


23-در برخورد با نادانسته ها به ندانستن اقرار کند.


24-جمع بندی درس را در انتهای هر قسمت ارائه کند.


25-مقررات خشک وافراطی را از کلاس دور کند.


26-به سوالات دانش آموزان با لحن خوب ومناسب پاسخ دهد.


27-ظاهر آراسته ومنظم داشته باشد .سادگی زیبایی است.


28-کارها وفعالیت های کلاس را بین دانش آموزان تقسیم کند.


29-بیش از اندازه خود را در کار دانش آموزان دخالت ندهد.


30-تجارب تازه خود را در اختیار دانش آموزان قرار دهد.

وهمواره به یاد داشته باشد که معلم هنر مند وحرفه ای کسی است که با ایجاد شرایط وموقعیت های مناسب آموزشی باعث یادگیری بیشتر وعمیق تر دانش آموزان می شود.
-

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 13:56  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

آب را گل نکنیم

 

آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بیشه دور سیره ای پر می شوید.
یا در آبادی کوزه ای پرمی گردد.

آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان
می رود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید
نان خشکیده فرو برده در آب

 

زن زیبایی آمد لب رود
آب را گل نکنیم
روی زیبا دو برابر شده است

چه گوارا این آب !
چه زلال این رود!
مردم بالادست چه صفایی دارند.!


چشمه هاشان جوشان
گاوهاشان شیر افشان باد!
من ندیدم دهشان
بی گمان پای چپرهاشان جاپای خداست.
ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام.
بی گمان در ده بالا دست
چینه ها کوتاه است .
مردمش می دانند که شقایق چه گلی است .
بی گمان آنجا آبی آبی است .
غنچه ای می شکفداهل ده با خبرند.
چه دهی باید باشد!کوچه باغش پر موسیقی باد!
مردمانش سر رود آب را می فهمند.
گل نکردندش مانیز آب را گل نکنیم.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 17:38  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

اصول مطالعه

اصول مطالعه

برای یک مطالعه ی موثرومفیدچه اصولی بایدرعایت شود؟

چگونه میتوان بهره وری مطالعه را افزایش داد؟

نکاتی که دراین قسمت مطرح میشوند شایدخیلی ساده به نظربرسند،اما همین نکات ساده به میزان غیرقابل تصوری درکیفیت مطالعه تاثیر دارند.

این اصول،تقریبا ارتباطی با موضوع یا عنوان درسی ندارند وبه عبارت بهتر،اصولی هستند که بایدهمیشه ودر هر درسی رعایت شوند.

یک نکته ی ظریف دراستفاده از این اصول آن است که

دانش آموزان ودانشجویان تصور میکنند باید زمانی راصرف آنها نمایند،درصورتی که از وقت خود میتوانند به شکل دیگری بهره ببرند.این تصورغیرمنطقی باعث میشودآنان به همان شیوه های نادرست خود ادامه دهند.برخلاف تصور،رعایت این اصول،حتی اگردرابتدای کارزمانی را از وقت آنان بگیرد ، درادامه به شدت موجب صرفه جویی در زمان خواهد شد.

کل خوانی

یک اشکال مهم دانش آموزان و دانشجویان در مطالعه این است که آنها مطالب را جزء جزء خوانده و بعد این اجزاء را به هم ارتباط میدهند.کل خوانی یک اصل بسیار مهم درمطالعه است ومنظور ساده از آن این است که قبل ازشروع مطالعه هر کتاب یاموضوع کلی،ابتدا باید چهارچوب یا طرح کلی ازآن در ذهن ایجاد کنیم.کلی خوانی باعث ایجاد ارتباط بیشتر بین مطالب و همچنین ایجاد نظم ذهنی میشود.بنابراین درمطالعه توصیه میشود وقتی کتاب یایک موضوع کلی راشروع میکنید ، ابتدا برفهرست مطالب توجه وتمرکز نمایید.ببینید چه ارتباطی بین مطالب وجود دارد؟درموردکدام موضوعات سابقه ی ذهنی دارید و کدام مطالب جدید هستند؟بعد از آن در یک فرصت زمانی مناسب و با حوصله و تامل کتاب را از ابتدا تا انتها ورق بزنید و مجموعه مطالب آن را مرور نمایید.مطمئن باشید همین کار ساده و وقت اندکی که برای بررسی فهرست و مرور مطالب صرف میکنید،بازده مطالعه شما را چندین برابر افزایش خواهد داد.

پس:

با رعایت اصل کل خوانی به ارتباط بین مطالب و ایجاد نظم ذهنی خود کمک کنید.

 

توجه به عناوین و سرفصلها

هر مطلب کلی از کتاب وبخشهای مختلف آن از یک سری سرفصلها وعناوین فرعی تشکیل شده است.شاید باور نکنیدکه همین سر فصلها وعناوین فرعی چقدر دریادگیری و درک بهتر مطلب میتوانند مؤثر باشند.برای شما پیش آمده، سرجلسه امتحان به سؤالی بر خورده اید که میدانید حتما جواب آن را خوانده اید ولی هر چه به ذهن خود فشار میآورید این جواب را به خاطرنمیآورید.دلیل این امرهمین است که درحین مطالعه عناوین رامانند متن کتاب خوانده اید.

توجه و تمرکز بر سرفصلها و عناوین فرعی نه تنها موجب تقویت هشیاری میشود،بلکه باعث میگردد شما ارتباط بین مطالب را گم نکنید و بدانید که بین قسمتهای مختلف یک موضوع چه ارتباطی وجود دارد.بنابراین توصیه میکنیم که درآغاز هرفصل،هم به موضوع اصلی وهم به عناوین فرعی با دقت بیاندیشید وسعی کنیددرذهن خودارتباط بین مطالب را با دقت جا بیاندازید.

پس:

بر روی سرفصلها و عناوین فرعی تامل و تمرکز کنید.

ارتباط مطالب

از نظر روانشناسی،یادگیری وقتی معنی دار است که بین مطالب قبلی و جدید ارتباط ایجاد شود.سعی برحفظ نمودن به جای درک وفهم مطالب،باعث عدم شکل گیری این ارتباط میشود.یک دلیل اصلی ضعف دانش آموزان دردروس ریاضی و دانشجویان در دروس فلسفی همین نکته است.اصولا دراکثردروس یک ارتباط پل های بین مطالب وجود دارد و هرچه این ارتباط قویتر باشد پیشرفت درسی نیز ازسرعت بیشتری برخوردار خواهد بود. بنابراین وقتی شما مطلبی را خوب متوجه نمیشوید و با این ضعف پیش میروید،این ضعف فقط درهمان نقطه باقی نمیماند و ارتباط بین سایر مطالب را هم متزلزل میکند.

پس:

با درک و فهم بهتر موضوعات،به ارتباط مطالب و در نتیجه افزایش سطح یادگیری کمک کنید.

شیوه ی یادگیری

دو شیوهی یادگیری وجود دارد.متراکم و فاصلهد ار،در شیوه ی متراکم،فرد وقتی شروع به مطالعه میکند تا زمانی که فرصت دارد پیش میرود واستراحتی برای خود درنظرنمیگیرد.امادر شیوه ی فاصله دار،فرد زمانهایی را برای مطالعه وزمانهایی نیز برای استراحت درنظر میگیرد. مثلا اگر 4 ساعت وقت دارد بعد از هر مطالعه 70یا60 دقیقه ای یک فرصت استراحت 10 دقیقه ای به خود میدهد.

پژوهش ها نشان داده اندکه یادگیری فاصله دار نتایجی به مراتب بهتراز یادگیری متراکم دارد.عده ای با این تصور که هیچ زمانی را از دست ندهندفرصت استراحت را هم مغتنم شمرده و به کار خود ادامه میدهند.اما مطمئن باشید که این فرصت نه تنها زمان از دست رفته نیست بلکه تا حد غیر قابل تصوری، بهره وری مطالعه را افزایش میدهد.

پس:

ساعات و فرصتهای مطالعه را به زمانهایی برای مطالعه و زمانهایی را برای استراحت تقسیم کنید.

نتیجه اینکه:

-1 با رعایت اصل کل خوانی به ارتباط بین مطالب و ایجاد نظم ذهنی خود کمک کنید.

-2 بر روی سرفصلها و عناوین فرعی تامل و تمرکز کنید.

-3 با درک و فهم بهتر موضوعات،به ارتباط مطالب و در نتیجه افزایش سطح یادگیری کمک کنید.

-4 ساعات و فرصتهای مطالعه را به زمانهایی برای مطالعه و زمانهایی را برای استراحت تقسیم کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 0:2  توسط حسین شمس  |