اندیشه

دریچه ای به دنیای دانش

تشابه و تمایز علم كلام و فلسفه

مقصود از فلسفه در عنوان بحث، فلسفه الهی است كه به فلسفه اولی و فن اعلی شهرت دارد نه فلسفه مادی و نه فلسفه علمی، و مشابهت و تمایز آن را با علم كلام از سه نظر می‌توان بررسی نمود: 1. موضوع، 2. اسلوب و روش بحث، 3. اهداف و غایات.
1. موضوع فلسفه و كلام
رأی مشهور و رایج درباره موضوع فلسفه این است كه موضوع آن «موجود بما هو موجود» است. شیخ الرئیس در آغاز الهیات شفاء پس از بررسی و نقد دو نظریه دیگر كه موضوع فلسفه اولی را وجود خداوند و یا اسباب عالی هستی می‌دانند گفته است: «فالموضوع الاول لهذا العلم هو الموجود بما هو موجود».
[1]فلاسفه اسلامی پس از شیخ الرئیس نیز طرفدار همین نظریه‌اند، و به گفته استاد شهید مطهری، ارسطو اولین كسی است كه پی برد یك سلسله مسائل است كه در هیچ علمی از علوم اعم از طبیعی، ریاضی، اخلاقی، اجتماعی و منطقی نمی‌گنجد و باید آنها را به علم جداگانه‌ای متعلق دانست و شاید هم او اوّل كسی است كه تشخیص داد محوری كه این مسائل را به عنوان عوارض و حالات خود گرد خود جمع می‌كند، «موجود بما هو موجود» است.[2]
درباره اینكه موضوع علم كلام چیست دانستیم كه در این باره آراء مختلفی ابراز گردیده كه اجمال آنها چنین است:
1. موجود بما هو موجود.
2. معلوم، از این جهت كه در طریق اثبات عقاید دینی قرار می‌گیرد.
3. ذات و صفات خداوند.
4. اصول عقاید دینی.
5. اوضاع شریعت.
بنابر نظریه نخست، فلسفه و كلام از نظر موضوع متحد، و بر پایه آراء دیگر، موضوع آن دو متمایز می‌باشد. گفتنی است كه محقق لاهیجی در گوهر مراد، كلام را به دو قسم: كلام متقدمان و متأخران تقسیم كرده و موضوع كلام متقدمان را اوضاع شریعت و موضوع كلام متأخران را موجود بما هو موجود دانسته و نتیجه گرفته است كه كلام متقدمان با فلسفه از نظر موضوع متمایز و كلام متأخران با آن متحد می‌باشد.
[3]
نامبرده در شوارق بدون اشاره به تقسیم مزبور پس از نقل و بررسی آراء پیرامون موضوع علم كلام گفته: رأی صحیح این است كه میان كلام و فلسفه الهی از نظر موضوع تفاوتی گذاشته نشود بلكه موضوع هر دو علم موجود بما هو موجود به شمار آید.
[4]
2. اسلوب بحث در فلسفه و كلام
در تاریخ فلسفه اولی از دو نظام فلسفی مشائی و اشراقی بسیار یاد می‌شود. تفاوت بارز این دو نظام فلسفی در اسلوب بحث و شیوه شناخت آنها است.
شیوه بحث در فلسفه مشائی منحصر در تفكر برهانی و استدلال عقلانی است. شیخ اشراق از پیروان فلسفه مشاء به «حكیم بحاث عدیم التألَه»
[5] یاد كرده است و حكیم سبزواری در وصف آنان گفته است: «این گروه در طریق معرفت به مجرد نظر و بیان و دلیل و برهان اكتفا می‌كنند و از این جهت به آنان حكمای مشاء گفته می‌شود كه عقل آنان پیوسته در مشی فكری به سر می‌برد، زیرا نظر و فكر عبارت است از حركت از مطالب به سوی مبادی به سوی مطالب».[6]
و در نظام فلسفه اشراقی تفكر و استدلال برهانی گرچه لازم است ولی كافی نبوده و بهره‌گیری از ذوق عرفانی نیز لازم می‌باشد. حكیم سهر‌وردی درباره آنان گفته است: «حكیم متوغل فی التأله والبحث»
[7] و حكیم سبزواری آنان را چنین وصف نموده است: «آنان میان هر دو طریقه پیشین (تفكر برهانی و ذوق عرفانی‌) جمع كرده‌اند و به اشراقیون معروف می‌باشند و بدین جهت به این نام موسومند كه چون از عالم غرور دل بركنده و از گفتار ناصواب اجتناب نموده‌اند، از اشراقات عالم نور بهره‌مند گردیده و عنایات الهی شامل آنان شده و از اشراق قلب و شرح صدر برخوردار شده‌اند».[8]
اولین تفاوت
در هر حال در هیچیك از این دو نظام فلسفی، به مشهورات و مسلمات استناد نمی‌گردد و نیز از روش‌های ظنی استدلال، مانند تمثیل و استقراء استفاده نمی‌شود، بلكه دلایل فلسفی از نظر ماده و صورت، برهانی و یقینی می‌باشند، ولی رعایت این شرط در دلایل كلامی به عنوان یك اصل كلی لازم نیست، آری آنجا كه متكلم در مقام كسب معرفت تفصیلی و تحقیقی پیرامون عقاید دینی است، رعایت شرط مزبور برای او لازم می‌باشد ولی در جبهه نبرد كلامی با حریف، در استفاده از شیوه‌های مختلف استدلال آزاد می‌باشد و كارآمدترین شیوه در این هنگام همان شیوه «جدال احسن» است و در چنین موقعیتی نه تنها بهره‌گیری از روش جدل نكوهیده نبوده، و مایه نقصان شناخته نمی‌شود، بلكه كاری به جا و تحسین برانگیز خواهد بود چنانكه قرآن كریم پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را به بهره‌گیری از جدال احسن توصیه نموده می‌فرماید: «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ»
[9] و هشام بن حكم به خاطر بهره‌گیری از این روش در مناظره با عمرو بن عبید پیرامون مساله امامت مورد تكریم امام صادق ـ علیه السّلام ـ قرار می‌گیرد.[10]
از اینجا معلوم می‌شود كه مذمت و نكوهش بزرگانی چون صدرالمتألهین از شیوه متكلمان نه بدین خاطر است كه آنان در مناظره با رقیبان خود از طریقه جدال استفاده می‌نمودند، بلكه به خاطر این است كه آنان به قدری به مجادلات كلامی دل بسته بودند كه حتی در بحث‌های تحقیقی خود پیرامون معارف و عقاید دینی نیز تفكر عقلانی و دلایل برهانی را كنار گذاشته و در مرز ظواهر توقف كرده و از درك حقایق فرو مانده بودند.
و به عبارت دیگر: نكوهش‌های امثال صدرالمتألهین، عمدتاً متوجه متكلمان اشعری است كه عقل را از مقام تفكر و تحقیق عزل نموده و برداشت‌های سطحی گرایانه خود را معیار سنجش و داوری در عرصه كلام و دین شناسی، دانسته‌اند. شاهد این مدعا، انتقاد تندی است كه وی در بحث اعاده معدوم از متكلمان نموده است، زیرا پس از آنكه اكثریت متكلمان را طرفدار اعاده معدوم دانسته و روش آنان را در شناخت معارف دینی عقیم شناخته، آورده است: مانند اعتقاد به تعدد قدماء و اثبات اراده گزافی بر خداوند، و نفی داعی در افعال الهی و ابطال حكمت در آفرینش، و اثبات كلام نفسی و ...
[11]
می دانیم كه موارد یاد شده نمونه‌هایی از عقاید و آراء متكلمان اشعری است.
در هر حال یكی از تمایزهای فلسفه و كلام از نظر روش بحث این است كه در فلسفه از نظر منطق ماده استناد به مشهورات و مسلمات و مظنونات و مقبولات و شعریات مجاز نیست و فقط باید به یقینیات استناد شود، و از نظر منطق صورت نیز فقط باید از روش‌های یقین‌آور مانند قیاس استفاده شود. ولی این شرط در علم كلام، كلیت ندارد و متكلم در مواردی در بكارگیری روش‌های مختلف استدلال مجاز می‌باشد،  آری فیلسوف نیز گاهی به استفاده از روش غیر برهانی ناچار می‌شود، ولی نه به اعتبار فیلسوف بودنش.
تفاوت دوّم
دومین تفاوت شیوه بحث‌های كلامی و فلسفی این است كه متكلم غالباً در بحث‌های خود موضع‌گیری دینی داشته و می‌كوشد تا عقیده‌ای را كه از قبل پذیرفته است از طریق استدلال عقلی به اثبات برساند. به عبارت روشن‌تر متكلم می‌كوشد تا بحث‌های عقلی را در استخدام اثبات عقاید دینی گرفته، و تلاش او بر این است كه اندیشه‌های عقلی با ظواهر شرعی مطابق باشد، اگر چه احیاناً برخی از متكلمان از این خط منحرف گردیده و برای اثبات اندیشه‌های كلامی خود دست به تأویل ظواهر زده‌اند، ولی فیلسوف الهی بدون موضع‌گیری قبلی و صرفاً به انگیزه حقیقت جویی، بحث‌های عقلی خود را به صورت آزاد مطرح نموده و با استفاده از نیروی عقل قله‌هایی بلند را در زمینه معارف الهی فتح می‌كند و بدین طریق عقاید دینی را اثبات می‌نماید.
البته نباید آزاد اندیشی فلسفی را به دین ستیزی و یا بی‌تقیدی نسبت به عقاید دینی تفسیر نمود، كاری كه متأسفانه از طرف برخی انجام گرفته است، بلكه مقصود این است كه فیلسوف الهی با انگیزه حقیقت جویی، عقل و تفكر خویش را به كار می‌گیرد و در عین حال عقیده دارد كه هدایت ‌های عقلی با هدایت‌های شرعی هم آهنگ می‌باشد و اگر احیاناً نتایج بحث‌های عقلی صریح و استوار، با ظواهر دینی ناهماهنگ و ناسازگار باشد، باید آن را به گونه‌ای تفسیر كرد كه با نتایج روشن و قطعی دلایل صحیح عقلی هماهنگ باشد، مانند ظواهر ابتدایی آیاتی كه بر تشبیه و تجسیم دلالت دارند و نظایر آن، از كسانی كه به گونه روشن تفاوت مزبور را یادآور شده است حكیم لاهیجی است. در اینجا شایسته است به عنوان قدرشناسی از وی كه این بحث را به گونه‌ای جامع و منقح مطرح نموده است متن سخنان او را از نظر محققان گرامی بگذرانیم:
«امّا فرق بین كلام و حكمت آنست كه چون دانسته شد كه عقل را در تحصیل معارف الهی و سایر مسائل عقلیه استقلال تمام حاصل است و توقفی در این امور به ثبوت شریعت ندارد، پس تحصیل معارف حقیقیه و اثبات احكام یقینیه برای اعیان موجودات برنهجی كه موافق نفس الامر بوده باشد از راه دلایل و براهین عقلیه صرفه كه منتهی شود به بدیهیات كه هیچ عقلی را در قبول آن توقف و ایستادگی نباشد، بی‌آنكه موافقت یا مخالفت وضعی از اوضاع یا ملتی از ملل را در آن مدخلی بود و تأثیری باشد، طریقه حكماء بود و علم حاصل شده به این طریق را در اصطلاح علما علم حكمت گویند و لا محاله موافق شرایع حقه باشد، چه حقیقت شریعت در نفس الامر به برهان عقلی محقق است، اما این موافقت را در اثبات مسائل حكمیه مدخلیتی نباشد و ثبوت وی موقوف بر آن نبود.
[1] . الشفاء، الالهیات، ابن سینا، صفحه 281.
[2] . آشنایی با علوم اسلامی «منطق، فلسفه» صفحه 133.
[3] . گوهر مراد، عبدالرزاق لاهیجی، طبع جدید، صفحه 42، 43.
[4] . شوارق الهام، عبدالرزاق لاهیجی، صفحه 11.
[5] . شرح حكمه الاشراق، انتشارات بیدار، صفحه 23.
[6] . شرح الاسماء الحسنی، حاج ملاّ هادی سبزواری، صفحه 76.
[7] . شرح حكمه الاشراق، صفحه 23.
[8] . شرح الاسماء الحسنی، صفحه 76.
[9] . سوره نحل، آیه 125.
[10] . اصول كافی، جلد 1، صفحه 129.
[11] . الاسفار الاربعه، جلد 1، صفحه 361 و 362.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/09ساعت 11:24  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

روشهای بحث در علم كلام

روشهای منطقی بحث
روشهای منطقی استدلال از نظر منطق صورت، به دو نوع كلّی تقسیم می‌شوند:
1. روش استدلال مباشری، 2. روش استدلال غیر مباشری.
در روش استدلال مباشری، تنها یك قضیه كافی است تا از طریق آن، بر مطلوب استدلال شود و معرفت نوینی به دست آید.
این نوع از استدلال دارای اقسامی است كه در دو باب جداگانه از كتابهای منطقی بررسی گردیده‌اند. یكی باب عكس و توابع آن، و دیگری باب تناقض قضایا و ملحقات آن.
در روش استدلال غیر مباشری، یك قضیه كافی نبوده، بلكه دو یا چند قضیه به عنوان حدّ وسط، مورد استفاده قرار می‌گیرند. استدلال غیر مباشری، سه نوع معروف دارد كه عبارتند از: قیاس، استقراء و تمثیل.
بحث پیرامون اقسام یاد شده استدلال از گنجایش و رسالت این مقاله بیرون است، علاقمندان می‌توانند به كتابهای منطقی مراجعه نمایند.
[1]
نكته‌أی كه یادآوری آن لازم است این كه از اقسام یاد شده، همه انواع روش‌های استدلال مباشری و نیز استدلال قیاسی یقین‌آور می‌باشند. ولی روش تمثیل، مفید یقین نیست، و استقراء نیز در دو صورت مفید یقین است، یكی استقراء تام، و دیگری استقراء ناقص معلَّل، امّا استقراء ناقص غیر معلَّل، فقط مفید احتمال و ظنّ است.
[2]
صناعتهای پنجگانه
تا این جا سخن پیرامون روش‌های استدلال از نظر منطق صورت بود، روش استدلال از نظر منطق مادّه نیز اقسامی دارد كه اصطلاحاً به صناعت‌های پنجگانه (صناعات خمس) معروفند كه عبارتند از:
1. صناعت برهان.
2. صناعت جدل.
3. صناعت خطابه.
4. صناعت شعر.
5. صناعت مغالطه.
مبنای این تقسیم، نوع قضایایی كه در استدلال به كار می‌روند و نیز هدف به كارگیری استدلال است.
توضیح آنكه هرگاه قضایای تشكیل دهنده استدلال، از یقینات باشند و هدف از استدلال، یافتن و اثبات حقیقت باشد، آن را برهان می‌نامند.
و هرگاه قضایای مورد استفاده در استدلال از مشهورات (آنچه مورد قبول همگان یا گروه خاصی می‌باشد) و یا مسلمات (آنچه مورد قبول طرف مقابل است) باشند و هدف، الزام یا اقناع طرف مقابل باشد، آن را جدل گویند.
و هرگاه قضایای استدلال از منظونات و مقبولات بوده و غرض از استدلال، اقناع مخاطب یا مخاطبان و مانند آن باشد، استدلال را خطابه نامند.
وهرگاه مواد استدلال را سخنان تخیّلی تشكیل دهد، آن را شعر نامند.
و بالاخره هرگاه مواد استدلال را قضایای نادرستی تشكیل دهند كه به گونه‌أی با یقینات و یا مشهورات شباهت دارند (مشبّهات) و مورد قبول قوّه وَهْم قرار گرفته‌اند، هر چند عقل از قبول آنها اباء دارد (وهمیات) ، در این صورت استدلال، مغالطه نامیده می‌شود.
پیرامون هر یك از این صناعت‌های پنجگانه، مطالبی مورد بحث قرار گرفته كه بررسی آنها مربوط به بحث‌های مفصل منطقی است و غرض در این فصل یادآوری نكات كلی این مباحث است. بنابراین بحث درباره روش‌های منطقی استدلال را در همین جا پایان داده و به بررسی روش بحث‌های كلامی می‌پردازیم.
روش بحث‌های كلامی
اینك باید ببینیم در بحث‌های كلامی از كدام روش استدلال استفاده می‌شود؟ پاسخ این سئوال این است كه روش استدلال‌های كلامی متنوع و مختلف بوده، و چه از نظر صورت و چه از نظر ماده منحصر در روش خاصی نیست و اینك تفصیل این مجمل:
در گذشته دانستیم كه موضوع علم كلام دارای غایات و رسالت‌های مختلف است كه عبارتند از:
1. خداشناسی تحقیقی (تحصیل معرفت یقینی در زمینه اصول عقاید).
2. اثبات موضوعات و مبادی سایر علوم دینی.
3. ارشاد مسترشدان و الزام معاندان.
4. دفاع از اصول و عقاید دینی.
با توجه به موضوع و غایات علم كلام، یادآور می‌شویم كه در رابطه با غایت نخست (و نیز غایت دوّم مگر در مباحثه) روش استدلال، باید از گونه روش مفید یقین باشد؛ بنابراین از نظر صورت، بهره‌گیری از روش تمثیل مجاز نخواهد بود، ولی استفاده از روش استدلال مباشر و نیز روش قیاس و استقراء معلَّل، مجاز است.
و از نظر منطق ماده نیز فقط باید از روش برهان بهره گرفت، زیرا روش‌های دیگر افاده یقین نمی‌كنند و اصولاً كاربرد آن روش‌ها در جایی است كه پای مباحثه و محاوره با دیگران در میان باشد كه از مورد بحث بیرون است.
ولی در رابطه با دو غایت دیگر، بهره‌گیری از همه روش‌های استدلال مجاز خواهد بود و انتخاب روش، بر عهده متكلم است كه با در نظر گرفتن تفاوت‌های فكری و روحی مخاطبان و طرف‌های بحث و نیز شرایط مختلف زمانی، مكانی و غیره شیوه استدلال مناسب را برگزیند و در نتیجه در مواردی، بهره‌گیری از شیوه برهان جایز نبوده و باید از روش جدل یا خطابه استفاده شود و نیز در مواردی به كار بردن روش قیاسی میسور و نافع نبوده و باید از روش استقراء و تمثیل بهره‌گیری شود. تا اینجا دو نكته روشن گردید:
1. اندیشه كسانی كه روش استدلال‌های كلامی را منحصر در روش جدل دانسته آن را معرِّف بحث‌های كلامی می‌شناسند، صحیح نیست؛ زیرا همان‌گونه كه بیان گردید، اوّلاً در رابطه با غایت نخست روش جدل مجاز نیست، و در رابطه با دو غایت اخیر نیز روش بحث منحصر در بهره‌گیری از شیوه استدلال جدلی نبوده و از روش خطابه یا برهان نیز می‌توان استفاده نمود.
2. گاهی تصور می‌شود كه بهره‌گیری از روش جدل و یا هر روش دیگری كه افاده یقین نكرده و تنها مفید اقناع یا الزام باشد مایه نقصان به شمار می‌رود، ولی این تصورِ نادرست، ناشی از ناآگاهی یا غفلت از غایت كلام و رسالت متكلم است و گویا تصور شده كه مخاطبان بحث‌های كلامی همیشه كسانی هستند كه آمادگی لازم برای دریافت استدلال‌های برهانی را دارند، و نیز تصور شده كه سر و كار متكلم همیشه با كسانی است كه جویای حقیقت بوده و قصد جدال و خصومت ندارند، ولی نادرستی هر دو تصویر آشكار است.
قرآن و شیوه بحث‌های كلامی
قرآن كریم در زمینه دعوت به یكتاپرستی، سه شیوه را پیشنهاد داده است كه عبارتند از:
1. روش حكمت (برهان).
2. روش موعظه پسندیده (خطابه).
3. روش جدال احسن.
چنانچه می‌فرماید: « ادْعُ إِلى سَبِیلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ».
[3]
از آنجا كه دعوت شوندگان به راه خدا، از نظر افكار و روحیات متفاوت بوده و دارای اهداف و موضع‌گیری‌های مختلف در برابر منادیان توحید می‌باشند، بر دعوت كنندگان لازم است تا به روش‌های مختلف دعوت آشنا بوده و در هر مقام، روش مناسب با آن را به كار گیرند، و مهمترین این روش‌ها شیوه‌های بازگو شده در آیه كریمه است. البته معنای این سخن این نیست كه روش‌های مزبور مانعه الجمع بوده و بهره‌گیری از همه آنها در یك مسأله و در مورد یك فرد یا گروه همسان امكان‌پذیر نمی‌باشد، زیرا اصل مزبور جنبه غالبی و اكثری داشته و با موارد نادر منافات ندارد.
سخنی از علاّمه طباطبائی
علاّمه طباطبائی، در تفسیر آیه فوق، كلام سنجیده‌أی دارد كه به اختصار یادآور می‌شویم:
1. تردیدی نیست كه از آیه مزبور استفاده می شود كه روش‌های سه گانه: حكمت، موعظه و مجادله از شیوه‌های بحث و گفتگو می‌باشند و پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ مأموریت یافته است تا در طریق دعوت به آئین الهی از تمام روشهای مزبور بهره بگیرد.
2. حكمت (چنانكه در مفردات راغب آمده) به دریافت حق بر پایه علم و اندیشه تفسیر شده است، و موعظه (چنانكه خلیل گفته) عبارت است از یادآوری امور پسندیده به گونه‌أی دلنشین، و جدال (چنانكه در مفردات آمده) عبارت است از گفتگو بر سبیل منازعه و غلبه یافتن بر خصم.
3. تأمل در معانی یاد شده بیانگر این مطلب است كه حكمت، عبارت است از دلیلی كه به گونه‌أی استوار و تردید ناپذیر و دور از ابعام حق را افاده می‌كند، و موعظه، عبارت است از سخنان پندآمیز كه چون بیانگر مصالح و مفاسد و سود و زیان شنونده می‌باشد، موجب لینت نفس و رقت قلب او می‌گردد، و جدال، عبارت است از دلیلی كه هدف از بكارگیری آن افاده حق نیست، بلكه مقصود، غلبه یافتن بر رقیب در مباحثه و گفتگو است، و برای دست یافتن به این هدف از قضایای مورد قبول عموم مردم یا آنچه مورد قبول خصم می‌باشد استفاده می‌شود.
4. بنابراین، اصطلاح حكمت و موعظه و جدال كه در كلام الهی آمده است بر اصطلاح برهان، خطابه و جدل در فن منطق منطبق می‌گردد.
5. از آیه استفاده می‌شود كه همه مصادیق روش حكمت و برهان نیكو است، ولی روش خطابه به دو قسم نیكو و غیر نیكو تقسیم می‌گردد، و تنها به كارگیری قسم نخست مطلوب است و روش جدل دارای سه قسم: غیر نیكو، نیكو و نیكوتر است و تنها قسم اخیر مطلوب می‌باشد.
6. در آیه، راجع به كاربرد روش‌های مزبور در دعوت به یكتاپرستی و اینكه روش‌های یاد شده را در مورد چه كسانی باید به كار گرفت؛ سخنی نیامده است و ملاك در این باره حسن تأثیر و دست یابی به مطلوب (یعنی آشكار شدن حق) می‌باشد. بر این اساس در برخی از موارد، استعمال همه طرق یاد شده جایز خواهد بود و در مواردی به كارگیری دو طریق و احیاناً فقط به كارگیری یك طریق جایز می‌باشد.
7. برخی گفته‌اند: روش جدال به احسن از طرق دعوت نبوده و غرض از آن چیزی جز الزام و افحام نیست و به همین جهت در آیه، موعظه حسنه بر حكمت عطف گردیده، ولی در مورد جدال، سیاق آیه تغییر كرده و فعل و جمله «جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» بر جمله «ادْعُ إِلى سَبِیلِ رَبِّكَ» عطف گردیده است.
[1] . از جمله ر.ك: اساس الاقتباس، خواجه نصرالدین طوسی. المنطق: شیخ محمد رضا مظفر و المنطق الصوری: عبدالرحمن بدوی.
[2] . در این باره به كتاب مناهج الاستدلال از نگارنده رجوع شود.
[3] . سوره نحل، آیه 125.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 16:55  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

موضوع علم کلام

از آنجا كه موضوع هر علمی در تعریف آن علم نقش اساسی دارد. در این فصل موضوع علم كلام را به بحث می‌گذاریم. درباره موضوع علم كلام از سوی محققان و صاحب‌نظران آراء مختلفی مطرح گردیده است كه نمونه‌هایی از آنها را نقل و بررسی می‌كنیم:

1. موجود بما هو موجود
گروهی از متكلمان، موضوع علم كلام را «موجود بما هو موجود» دانسته‌اند. تفتازانی
[1] این قول را به قدماء نسبت داده شود.[2]
در توضیح آن گفته‌اند: «متكلم، اعمّ اشیاء یعنی موجود بما هو موجود را مورد بحث قرار می‌دهد و آن را به قدیم و حادث تقسیم می‌نماید، آنگاه موجود حادث را به جوهر و عرض، و هر یك از آن دو را به اقسام مختلف تقسیم می‌كند، سپس به بحث درباره قدیم می‌پردازد و اثبات می‌كند كه كثرت و تركیب در آن راه ندارد و به واسطه صفات ویژه خود از موجودات حادث ممتاز می‌گردد.
آنگاه از طریق اثبات حادث بودن عالم، وجود مُحْدِث (خداوند) را اثبات می‌كند و پس از آن به بحث درباره نبوت و سایر مباحث عقلی و نقلی علم كلام می‌پردازد».
طرفداران این قول برای آنكه موضوع علم كلام از فلسفه اولی ممتاز گردد، قید «علی سبیل قانون الاسلام» را به آن افزوده و گفته‌اند: «اگر چه كلام و فلسفه هر دو پیرامون موجود بما هو موجود بحث می‌كنند لیكن شیوه بحث آنها متفاوت است، زیرا مباحث علم كلام به شیوه‌ای هماهنگ با عقاید اسلامی كه از ظواهر كتاب و سنت به دست می‌آید انجام می‌گیرد و حال آنكه بحث‌های فلسفی به صورت آزاد و بر پایه قواعد مسلّم عقلی انجام می‌شود و هرگاه مفاد استدلال عقلی با ظاهر دین مخالفت داشته باشد آن ظاهر، به گونه‌ای تأویل و توجیه می‌شود».
[3]
مؤلف مواقف
[4] بر این نظریه دو اشكال وارد نموده است: یكی اینكه در علم كلام پیرامون مسائلی چون معدوم و حال بحث می‌شود كه دارای وجود خارجی نیستند و نیز درباره اموری بحث می‌شود كه از احكام وجود ذهنی هستند مانند مباحث مربوط به نظر و دلیل، چنانچه گفته می‌شود: نظر صحیح مفید علم است یا نه؟ و وجه دلالت دلیل چیست؟ و حال آنكه متكلمان قائل به وجود ذهنی نیستند.
اشكال دیگر اینكه: مفاد كلمه «قانون الاسلام» عقاید حقّه است و در این صورت آن آراء كه با عقاید حقّه مطابقت ندارند، در زمره مباحث كلامی نخواهند بود، و حال آنكه موضوع علم باید چیزی باشد كه همه آراء و نظریات كلامی اعم از صحیح و ناصحیح را پوشش دهد.
[5]
تفتازانی هر دو اشكال مواقف را پاسخ داده است. در پاسخ اشكال اول گفته است:
بحث درباره معدوم و حال از ملحقات مباحث وجود است و بحث درباره نظر و دلیل نیز از مبادی علم كلام می‌باشد نه از مسائل آن، و بسیاری از متكلمان نیز قائل به وجود ذهنی می‌باشند و كسانی كه قائل به آن نیستند، موضوع علم كلام را موجود بما هو موجود نمی‌دانند.
و در پاسخ اشكال دوم گفته است: مقصود از «قانون الاسلام» مطابقت داشتن آراء كلامی با واقع شریعت نیست، بلكه مقصود این است كه متكلم همه بحثهای خود پیرامون وجود را هماهنگ با عقاید دینی انجام می دهد و هرگز رأیی مخالف با قواعد قطعی شرع صادر نمی‌كند.
[6]
در هر حال این نظریه قابل قبول نیست، زیرا چنانكه در مباحث مربوط به بررسی تاریخ علم كلام روشن خواهد شد، علم كلام اسلامی در اواخر قرن اول هجری پدید آمد و موضوعات كلامی مورد بحث آن روز مسائلی چون قضا و قدر، جبر و اختیار، صفات الهی و ... بود كه از اعراض ذاتی موجود بما هو موجود نیستند، و نسبت دادن نظریه مزبور به قدمای متلكمان (چنانچه از تفتازانی نقل گردید) صحیح نیست، چنانكه مؤلف مواقف آن را به غزالی
[7] نسبت داده است، بنابراین باید گفت: نظریه یاد شده در دوره‌ای كه مباحث فلسفه اولی در متون كلامی راه یافت توسط متأخران مطرح شده است چنانكه محقق لاهیجی[8] آن را از ویژگی‌های كلام متأخرین به شمار آورده است.[9]
و هدف طراحان آن نیز ـ چنانچه گفته‌اند ـ این بوده كه علم كلام در اثبات موضوع خود نیازمند فلسفه اولی نباشد، زیرا آنان چنین نیازمندی را مایه سرشكستگی علم كلام می‌دانستند. ولی این توهمی بیش نیست، چنانكه در آینده بیان خواهیم نمود.
2. معلوم از جنبه خاص
گروهی از متكلمان گفته‌اند: موضوع علم كلام معلوم از جنبه خاص است،
[10] یعنی از این جنبه كه اثبات عقاید دینی به آن مستند می‌گردد. محقق لاهیجی این نظریه را به اكثر متأخرین نسبت داده است و صاحب مواقف یكی از طرفداران آن می‌باشد. بر این نظریه نیز اشكالاتی وارد شده است، چنانكه شارح[11] مواقف گفته است: قید و حیثیت این كه معلوم از عقاید دینی باشد یا عقاید دینی به آن مستند گردد هیچگونه دخالتی در این كه محمولات مسایل كلامی بر موضوع آن یعنی معلوم حمل شود، ندارد. مثلاً وقتی می‌گوییم خدا قادر است، حمل قادر بودن بر مفهوم خدا مقید به این نیست كه معلوم باشد.[12]
3. ذات خداوند
عده‌ای از متكلمان، موضوع علم كلام را ذات خداوند دانسته‌اند، قاضی ارموی،
[13] كه از طرفداران این نظریه است در توضیح آن گفته است: بحث درعلم كلام پیرامون صفات ثبوتیه و سلبیه و افعال الهی است، اعم از آنچه مربوط به امور دنیوی است، مانند چگونگی حدوث عالم و صدور آن از خداوند و خلق افعال بشر و كیفیت نظام عالم (اجتماع بشری) یعنی بحث درباره نبوت و توابع آن و آنچه مربوط به آخرت است مانند بحث درباره معاد و مسائل سمعی (نقلی) دیگر.[14]
به گفته ابوالخیر، قدمای متكلمین موضوع علم كلام را ذات و صفات الهی می‌دانستند.
[15] ممكن است مقصود همان نظریه ارموی باشد، یعنی در علم كلام درباره ذات و صفات خداوند بحث می‌شود. بدین صورت كه پس از اثبات ذات، صفات ثبوتیه و سلبیه بحث و بررسی می‌گردد. این نظریه قابل قبول است چنان كه توضیح آن خواهد آمد.
4. وجود خداوند و وجود ممكنات
بنا به نقل تفتازانی و محقق لاهیجی مؤلف كتاب صحائف
[16] گفته است: موضوع علم كلام ذات خداوند من حیث هی و ذات ممكنات از آن جهت كه به خداوند احتیاج دارند، می‌باشد، و جهت وحدت میان آن دو وجود است.[17]
اشكال این نظریه واضح است، زیرا بحث درباره وجود ممكنات از جهت نیازمندی آنها به خداوند در حقیقت بحث درباره دلالت آنها بر وجود خداوند و صفات كمال او است، و به تعبیر قرآن، هستی‌های امكانی آیات و نشانه‌های وجود و كمالات خداوند می‌باشند. بنابراین در این نظریه موضوع یا مسأله علم كلام با دلیل آن به یكدیگر اشتباه گردیده‌اند.
5. اوضاع شریعت یا عقاید دینی
محقق لاهیجی كلام قدما را چنین تعریف كرده است: صناعتی باشد كه قدرت بخشد بر محافظت اوضاع شریعت به دلایلی كه مؤلَّف باشد از مقدمات مسلّمه و مشهوره در میان اهل شرایع، خواه منتهی شود به بدیهیات و خواه نه.
[18]
مقصود از اوضاع شریعت آراء و عقاید مسلم دینی است كه متكلم از آنها دفاع می‌كند.
ابن خلدون نیز موضوع علم كلام را عقاید ایمانی دانسته و گفته است: «موضوع علم الكلام انما هو العقائد الایمانیه».
[19]
كسانی نیز كه علم كلام را به علم اصول دین یا اصول عقاید تعریف نموده‌اند قائل به همین نظریه‌اند. استاد شهید مطهری نیز بر این عقیده است كه علم كلام دارای موضوع واحدی نیست بلكه موضوع آن عبارت است از اصول دین و عقاید اسلامی.
[20]
محقق طوسی در دو كتاب معروف خود در منطق یعنی «اساس الاقتباس» و «منطق تجرید» آنجا كه درباره واحد یا متعدد بودن موضوعات علم بحث كرده، علم كلام را در شمار علومی دانسته است كه موضوع آنها امور متعدد است.
[21]
بررسی و تحقیق
در اینجا این سئوال مطرح می‌شود كه هرگاه موضوع علم كلام امور متعدد است جامع آنها چیست؟ و آیا جامع، امر ذاتی است یا عرضی؟
محقق طوسی جامع آنها را انتساب موضوعات متعدد به مبدء واحد (خداشناسی) دانسته است. در این صورت جامع، امری خارج از موضوعات علم كلام نیست، همه موضوعات علم كلام سرانجام به خداشناسی منتهی می‌گردند، زیرا بحث‌هایی چون نبوت و معاد نیز در حقیقت مربوط به فعل الهی است كه خداوند به مقتضای عدل و حكمت خود رهبرانی را برای هدایت انسانها مبعوث نموده و نیز آنان را در سرای دیگر پاداش و كیفر خواهد داد. بنابراین، وحدت موضوعات مسائل كلام اعتباری نخواهد بود، بلكه وحدت آنها حقیقی است، زیرا همه آنها به موضوع واحدی كه ذات الهی است باز می‌گردند.
مرحوم مطهری وحدت مسائل كلام را اعتباری و جامع آنها را غرض و هدف مشترك دانسته است. ولی حق در این باره با محقق طوسی است، زیرا با وجود جامع داخلی و ذاتی، نوبت به جامع خارجی و اعتباری نمی‌رسد.
با توجه به توضیحی كه پیرامون كلام محقق طوسی داده شد می‌توان نتیجه گرفت كه نظریه‌ای كه قبلاً از قاضی ارموی نقل گردید، و آن اینكه موضوع علم كلام ذات خداوند است، نظریه‌أی صحیح و پابرجاست و در حقیقت وی جهت جامع موضوعات مسائل علم كلام را مورد توجه قرار داده است.
بنابراین می‌توان گفت: موضوع علم كلام ذات الهی است و همه بحثهایی كه در ابواب مختلف این علم مطرح شده و حتی آن دسته از مسائل كلامی كه مستقیماً مربوط به عقاید دینی نیست، نظیر آنچه در رابطه با فلسفه احكام دینی مطرح می‌گردد، نیز در حقیقت ناظر به صفات خداوند است.
حاصل كلام آنكه: اگر جهت جامع مسائل كلامی را در نظر بگیریم موضوع علم كلام، ذات الهی است و اگر موضوعات مختلف مسائل كلامی را مورد توجه قرار دهیم موضوع علم كلام، اوضاع شریعت و عقاید دینی است.
[1] . سعد الدین تفتازانی (793ـ712) متكلم برجسته اسلامی و طرفدار مذهب اشعریه.
[2] . شرح المقاصد، ج 1، صفحه 76.
[3] . شوارق الالهام، ص 8، ما هو علم الكلام، ص 27.
[4] . عضدالدین ایجی (756ـ700) متكلم برجسته اسلامی، پیرو مذاهب اشعریه.
[5] . المواقف فی علم الكلام: صفحه 7ـ8.
[6] . شرح المقاصد: جلد 1، صفحه 179ـ178.
[7] . ابوحامد غزالی (505ـ450) متكلم نامدار اسلامی و طرفدار مذهب اشعریه.
[8] . ملا عبدالرزاق لاهیجی، (متوفای 1072) فیلسوف و متكلم برجسته شیعی.
[9] . گوهر مراد، طبع جدید، صفحه 43.
[10] . المعلوم من حیث یتعلق به اثبات العقاید الدینیه، المواقف، صفحه 7.
[11] . میر سید شریف گرگانی (816ـ740) متكلم شهیر اسلامی و طرفدار مذاهب اشعریه.
[12] . شرح المواقف، ج1، ص 42، ما هو علم الكلام، ص 125.
[13] . قاضی تاج الدین ارموی شافعی متوفای 656 هجری مؤلف كتاب «الحاصل من المحصول لفخر الدین الرازی».
[14] . المواقف، صفحه 7. شرح المقاصد: جلد 1، صفحه 180.
[15] . كشف الظنون، جلد 2، صفحه 1503.
[16] . شمس‌الدین محمد سمرقندی از متكلمان اهل سنّت، مؤلف كتاب «الصحائف فی علم الكلام».
[17] . شوارق الالهام: صفحه 9. شرح المقاصد: جلد 1، صفحه 180.
[18] . گوهر مراد: طبع جدید، صفحه 42.
[19] . مقدمه ابن خلدون، صفحه 466.
[20] . آشنایی با علوم اسلامی: كلام، عرفان، درس 1 و 2.
[21] . اساس الاقتباس: صفحه 393ـ394. الجوهر النضید: فصل 5، برهان و حدّ.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 8:48  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

امروزباحافظ

عیدست وآخرگل ویاران در انتظار

ساقی به روی شاه ببین ماه ومی بیار

دل برگرفته بودم از ایام گل ولی،

کاری بکرد همت پاکان روزه دار

دل درجهان مبند وبه مستی سوال کن

ازفیض جام وقصه جمشید کامگار

جزنقد جان به دست ندارم،شراب کو؟

کان نیزبرکرشمه ساقی کنم نثار

خوش دولتیست خرّم وخوش خسروی کریم

یارب زچشم زخم زمانش نگاه دار

می خور به شعر بنده، که زیبی دگر دهد

جام مرصع توبدین درّشاهوار

گرفوت شدسحورچه نقصان،صبوح هست

ازمی کنند روزه گشا،طالبان یار

زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست؛

برقلب ما ببخش که نقدی است کم عیار!

حافظ چورفت،روزه وگل نیز می رود

ناچارباده نوش که از دست رفت کار

عیدعبادت وبندگی درگاه دوست برشما مبارک

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/28ساعت 18:28  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

بخشندگی پس ازمرگ

فضل ابن شاذان که ازیاران امام رضا(ع)است ازکلبی نقل کرده است که اوگوید:

ابوالخبیری باگروهی برقبرحاتم طایی گذرمی کردند،اوروبه قبرحاتم گفت:من به عرب خواهم گفت که نزد حاتم رفتیم ومارا پذیرایی نکرد.

شب را درهمانجا خوابیدندوچون پاسی از شب گذشت،ابوالخبیری بیدارشددرحالی که شترش روی زمین افتاده بودوحرکت نمی کرد.ابوالخبیری فریاد کشید به نحوی که یارانش بیدارشدند وگفتند:چه شده است؟گفت :هم اکنون درخواب حاتم را دیدم که از قبرش بیرون آمدوباحربه ای که داشت به شترم   زدواشعاری را می خواندکه مضونش این است:البته ما میهمانان خود راازبیم سرزنش باتیغی که دردست داریم خوراک دهیم.

دوستان ابوالخبیری به او گفتند:حاتم از تو پذیرایی کرد،هم درزمان حیات وهم پس از مرگش.

پس از آن شتر رانحرکرده ،گوشت آن را پختند ومشغول خوردن شدند.

فردای آن شب آماده حرکت شدند؛ابوالخبیری که شتر نداشت برشتر یکی از دوستانش سوارشد وبه راه افتادند.

دربین راه به سواری رسیدندکه شتری را یدک می کشید.وقتی نزدیک شد ،دیدند عدی ابن حاتم است.عدی گفت:کدام یک از شما ابوالخبیری است؟ابوالخبیری خود را معرفی کرد.عدی ابن حاتم گفت:دیشب پدرم را در خواب دیدم که حال تو را به من خبر دادوگفت تا تورا برشتری سوارکنم؛این شتر از آن تو می باشد؛برآن سوار شو!!

برگزیده از کتاب رویاهای صادقه اثرعلی نظری منفرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 19:17  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

شور عاشقانه

                      

امشب دوباره پروانه‏هاي دل بال می گیرند به سوی باغی که جز  خلسه و جذبه، عطری از آن بیرون نمی‏تراود.

شوری عاشقانه تورا فرا میگیرد ، آن‏گاه که در پرتو زلال عشق غرق ‏می شوی و بالی فرا دست ملکوت برایت هویدا می شود و تو انگار پرمی گیری از تو به تو و از خود به خود.

چه قدر دل هاي پروانه‌اي آنجا زیاد است! چه قدر بوی واژه‏های نور را می‏تواني حس کني! چه قدر خورشید در حال آغاز است؛ آغاز دوست داشتنی ترین ثانیه‏های عشق و عشق یعنی جدایی از دنیا و عشق یعنی جدایی از همه چیز جز دوست.

و تو می نشینی و کنار این همه خلسه و خاطره، نماز عشق می خوانی.. نماز عاشقانه‏ای که به احترامش، فرشته‏ها تبرکت می کنند. تو بار دیگر معتکف هزار ساله عشق میشوی!.

تو مخلوط ملکوتي و مجذوب جاذبه نور. تو انگار در وسط دنياي غبار آلود و در اوج روزمرگي، خلاصه خلسه‏های زمینی!

چه قدر زیباست که همه دنیا را زیر پاهایت نگاه کنی! چه قدر زیبا ست که چند روز جز نور نفس نکشی، جز نور نگویی، جز نور نشنوی، جز نور نبینی، جز نور... نور... نور و نور یعنی شاعرانه‏ترین تجلی خداوند بر زمین و نور یعنی خاطره سی روز با ابدیت نماز خواندن.

این  روزها، آفرینش، کنار تسبیح تو آرام می‏نشست و لب می‏گرفت به ذکری مقدس. این روزها، کبوترهای پشت بام و گلدسته‏های مسجد هم ساکت بودند انگار. و نماز می‏خوانند، با چشم‏های خیس.

این روزها، خدا خودش را روی زمین تکثیر کرد. شوری در زمین افتاد و تو با عشق، به خلوت ابدی واژه‏ها رسیدی؛ به ساکت‏ترین گوشه شبستان نور، به منتهای سادگی!

صبحی تازه آمد و فضا پر از عطری دل انگیز شد انگار.. بوی عطر تو، بوی عطرهای زمینی که از آن ها بریده‏ای نبود؛ آن‏جا بوی مشک می‏آمد، بوی گلاب ملکوتی، بوی محمد (ص)

آن‏جا لباس تو عوض نشد؛ زیرا آیه‏های نور، بر نخ لباس تو تکثیر و تلاوت می‏شدند. آنجا آن قدر بی‏خود بودی، که نه خود دیدی و نه دیگری.

یادش بخیر قدم‏هایی آشنا، صحن مسجد. مساجد شهر، این روزها، حال و هوای خاصی داشت، عطر صلوات و نیایش، عجیب فضای شهر را پر کرده بود که باید دل می سپردی تا بشنوی.

خاک نشینان عاشق آسمان، این روز هاروزه گرفتند و در گوشه‏ای عزلت نشین شدند. روزهايي بود براي خانه تکانی، منزه كردن خانه روح و جلا دادن آئینه جان!

چه زیبا بود فریاد گوشه نشینانی که پیوسته تنها پروردگار خود را می‏خواندند، تا در جاری لطفش حتی برای لحظه‏ای آرام بگیرند. و حالا لذت لحظات گوشه نشینی را در عمق جانت جای می‏دهی؛ آن چنان که خیال گام نهادن دوباره در سیلاب دنیا پریشانت می‏کند.

حالا تو می‏دانی که گوهر از گوشه نشینی است که چنین پر بهاست؛ پس وجودت گوهری می‏شود تا در صدف تنهایی، به روزهای درخشندگی بیندیشی؛ آن‏گاه، می‏دانی که تنهایی رازی است که با هیچ کس نمی‏توان گفت و با دل سخن گفتن لذتی دارد که هر کس را شایسته دریافتنش نیست.

حالا می‏دانی که تو را بار ديگر به گوشه‌اي فرا خواندند تا در دارالامان گوشه تنهایی، در شبستان حیرت، اعتکاف نشین درگاه پروردگار باشی.

این گوشه، خلوتی بود که جز با بال دل نمی‏توان در آن جای گرفت. خدای را سپاس و سلام بر  تمام گوشه نشینان تنهای حرم پروردگار!

وسپاس برتو که درمناجات سحرگاهت به یاد ما هم بودی!          

التماس دعا

                         

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 15:11  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

سعدی (حکایت روزه داری)

به سرهنگ سلطان چنین گفت زن، که خیز ای مبارک در رزق زن
برو تا ز خوانت نصیبی دهند، که فرزندگانت نظر بر رهند!
بگفتا بود مطبخ امروز سرد، که سلطان به شب نیت روزه کرد
زن از نا امیدی سر انداخت پیش، همی گفت با خود دل از فاقه ریش
که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟، که افطار او عید طفلان ماست
خورنده که خیرش برآید ز دست، به از صائم الدهر دنیا پرست
مسلم کسی را بود روزه داشت، که درمانده ای را دهد نان چاشت
و گرنه چه لازم که سعیی بری، ز خود بازگیری و هم خود خوری

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 11:27  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

دانستنیهایی درباره منظومه شمسی

عطارد
روز و شب در عطارد

عطارد نزدیک ترین سیاره به خورشید است و شباهت زیادی به کره ماه دارد . این سیاره خاکستری صخره ای مانند پوشیده از گودال های به شکل دهانه آتش فشان است . دمای عطارد تا 430درجه سانتی گراد بالا می رود ؛ یعنی دمایی که در آن فلز سرب ذوب می شود . در طول شب دمای عطارد تا 183-درجه سانتی گراد پائین می آید.

زهره
زهره ، سیاره بسیار داغ

زهره همیشه پوشیده از ابر های انبوه و مترا کم است . به همین علت سطح صخره این سیاره را نمی توان دید . در سال 1991 میلادی ، فضاپیمای (ماژلان )با استفاده از رادار ، نقشه ای از سطح زهره تهیه کردند . امواج رادار پس از عبور از میان ابر ها و جو متراکم زهره ،‌با سطح آن برخورد کردند و دوباره منعکس شدند. ‍ فضاپیمای ماژلان بارها به دور زهره چرخید و در هر گردش مقداری از نقشه ی سطح این سیاره را کامل کرد . هیچ موجود زنده ای در سطح زهره نمی تواند زندگی کند ، چون دمای آن 457درجه سانتی گراد است.
زمین
زمین، سیاره آبی رنگ

جو زمین گازهایی دارد که در برابر تشعشعات مضر خورشید از موجودات زنده محافظت می کند . در عین حال ، جو زمین به نور و حرارت خورشید اجازه عبور می دهد . گیاهان با استفاده از نور خورشید غذا می سازند و رشد می کنند. به دور اکثر سیارات منظومه شمسی ، کره هایی پوشیده شده از صخره ، یخ و گاز در حال گردشند. به این کره ها قمر می گویند که قمر زمین ، ماه نام دارد .بین سیاره منظومه شمسی فقط دو سیاره زهره و عطارد ، قمر ندارند.

مشتری
اطلاعاتی مربوط به مشتری

تعداد قمر ها :63

حلقه:3

فاصله از خورشید: 020/412/788کیلومتر

دور تا دور سیاره مشتری را نوار هایی از ابر های صورتی ،زرد، قرمز، قهوه ای روشن و سفید فرا گرفته است .بادهای قوی و چرخش سیاره، سبب کشیده شدن این ابر ها و ایجاد نوار های رنگی می شود

لکه قرمز بزرگ، در حقیقت طوفانی است که بیش از 300 سال است می وزد.

حقیقتی در مورد مشتری :

این سیاره به حدی بزرگ است که اگر تو خالی بود ،تمام سیارات منظومه شمسی درون آن جای می گرفتند .

زحل
اطلاعات مربوط به زحل

تعداد قمر ها:46

حلقه:7

فاصله از خورشید:400/725/426/1کیلومتر

سیاره زحل رنگ لیمویی جذابی دارد . بسیار زیبا و دیدنی است ، اما نباید به آن خیلی نزدیک شد .بادهای جو بالای آن پنج برابر سریع تر از قوی ترین تند باد های زمین هستند . حلقه های زحل از میلیون ها تکه یخ ، سنگ و ذرات غبار تشکیل شده اند.برخی از این تکه ها کوچکتر از یک دانه ریز شن و برخی بزرگ تر از یک خانه است.

حقیقتی در مورد زحل:

بزرگترین قمر زحل (تایتان )نام دارد و از سیاره تیر (عطارد )بزرگ تر است.

اورانوس
اطلاعات مربوط به اورانوس

تعداد قمر ها:27

حلقه:11

فاصله از خورشید:200/972/870/2کیلومتر

گازهای شناور در اتمسفر اورانوس رنگ آبی-سبز زیبایی به این سیاره داده اند . اورانوس متمایل به پهلوی خود است .ستاره شناسان گمان می کنند که احتمالا یک شی بزرگ به شدت به این سیاره برخورد کرده و سبب تمایل بیشتر آن به یک سمت شده است .

حقیقتی در مورد اورانوس

نام های بیشتر قمر های اورانوس ، از روی نام های شخصیت های داستان های ویلیام شکسپیر ، نویسنده مشهور انگلیسی گرفته شده اند . نام های چون : میراندا ، ژولیت وپوک

نپتون
اطلاعات مربوط به نپتون

تعداد قمر ها:13

حلقه:4

فاصله از خورشید:900/252/498/4کیلومتر

سیاره نپتون ممکن است هم چون اقیانوسی گرم و مرطوب (استواییی)، بزرگ و آبی رنگ به نظر بیاید . اما این سیاره گرم نیست ، بلکه مثل تمام سیارات گاز دار دیگر ، بسیار سرد است. باد های شدید و چرخش های سریع سیاره نپتون سبب شده اند که این سیاره یکی از طوفانی ترین سیارات باشد.

حقیقتی در مورد نپتون :

مدار سیاره نپتون آن قدر طولانی است که از زمان کشف آن ، یعنی بیش از150سال پیش تا به حال،یک گردش کامل به دور خود نکرده است.

پلوتو
اطلاعات سیاره پلوتو

بنا به آخرین اخبار سیاره پلوتو از منظومه شمسی جدا شد و دیگر سیاره به حساب نمی آید، اطلاعات زیر مربوط به زمان سیاره بودن آن است.

تعداد قمرها:1

فاصله از خورشید:000/380/906/5کیلومتر

پلوتو کوچکترین و سرد ترین سیاره است . سطح آن سنگ پوشیده از یخ و برفک است؛درست مثل یک گوی یخی بزرگ در آسمان.پلوتو آن قدر از خورشید دور است که اگر روی آن بایستی ،خورشید مثل یک ستاره کوچک و درخشان به نظر خواهد آمد .

راه شیری
نوار کم رنگ مه مانندی که آسمان را دربرگرفته است ، ‹‹ راه شیری ›› نام دارد . تا سال 1609 میلادی که نخستین تلسکوپ ساخته شد، کسی نم دانست که راه شیری چیست . سپس کشف شد که راه شیری ، مجموعه ای ازمیلیاردها ستاره ی کم نور است . در حدود سال 1800 ، ستاره شناسان دریافتند ، ستارگان راه شیری درمجموعه ی بزرگی به شکل یک کلوچه گرد آمده اند .این مجموعه ستارگان ، کهکشان نامیده می شود.

اختر شناسان ابتدا تصور می کردند که خورشید در نزدیکی مرکز کهکشان راه شیری قرار گرفته است . بعدها دریافتند ، مرکز کهکشان ما 24 هزار سال نوری در راستای صورت فلکی قوس (کمان) با زمین فاصله دارد. در ضمن ، یک سال نوری مسافتی است که نور در یک سال طی می کند و تقریباً شش تریلیون کیلومتر است . با این سرعت ، نور خورشید تقریباً هشت دقیقه طول می کشد تا به زمین برسد .

اگر شما بتوانید با سرعت نور حرکت کنید ، طی یک ثانیه می توانید هفت و نیم بار زمین را دور بزنید .

این سوی کهکشان تا سوی دیگر آن 100 هزار سال نوری فاصله دارد . کهکشان از یک گوی مرکزی متشکل از ستارگان پیر قرمز رنگ و یک صفحه ی خارجی مسطح حاوی گاز و غبار و ستارگان آبی جوان تشکلیل شده است. بخش مرکزی راه شیری باید بسیار درخشان تر به نظر برسد ، ولی ابرهای غباری شکل ، آن را از دید ما پنهان می کنند . خورشید ما رد صفحه ی خارجی ، در بازوی جبار (شکارچی) کهکشان قرار گرفته است . جبار ، قنطوس ، قوس و بر ساووش (برساووس) چهار بازوی مارپیچی کهکشان ما هستند.

تعداد ستارگانی که کهکشان ما را تشکیل می دهند ، دست کم به دویست میلیارد می رسد . ستارگان از ابرهای پهناور غبار و گاز پدید می آیند با توجه به این که کهکشان ما ستارگان بسیار زیادی دارد ، ستارگان فراوانی در مراحل سنی متفاوت ، در آن یافت می شود. خورشید ما حدود پنج میلیارد سال پیش پدید آمد . ستارگان دیگری هم وجود دارند که هم اکنون در حال پدید آمدن هستند . ستارگان عمر جاودانی ندارند و ممکن است بسیاری از آن ها در همین لحظه درحال مرگ باشند . بزرگ ترین ستارگان سرانجام منفجر می شوند و مواد بیشتری را به ابرهای غباری شکل که ستارگان جدید از آن ها زاده می شوند ، می افزایند . در واقع ستارگان پر جرم فقط چند میلیون سال زندگی می کنند و سپس منفجر می شوند و به صورت غولی قرمز در می آید . خورشید ما میلیاردها سال دیگر عمر می کند و سپس منفجر می شود. داستان زندگی خورشید به شکل آرامی پایان خواهد یافت ؛ بدین صورت که جمع و کوچک می شود و به شکل ستاره ی کوتوله ی سفیدی در می آید !
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 12:8  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

قرآن در روایات

رسول اکرم(ص):
ان البیت اذا کثر فیه تلاوه القرآن کثر خیره و اتسع اهله و اضاء لاهل السماء کما تضی ء نجوم السماء لاهل الدنیا؛
خانه ای که در آن قرآن فراوان خوانده شود، خیر آن بسیار گردد و به اهل آن وسعت داده شود و برای آسمانیان بدرخشد چنان که ستارگان آسمان برای زمینیان می دخشند.
رسول اکرم(ص)
الا من تعلم القرآن و علمه و عمل بما فیه فأنه له سائق الی الجنه و دلیل الی الجنه.
بدانید هرکس قرآن بیاموزد و به دیگران آموزش دهد و به آنچه در قرآن است عمل کند، من جلودار و راهنمای او به سوی بهشت هستم.
رسول اکرم(ص):
یا بنی لا تغفل عن قراءه القرآن فان القرآن یحیی القلب و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی؛
فرزندم از خواندن قرآن غافل مباش، زیرا که قرآن دل را زنده می کند و از فحشاء و زشتی و ستم باز می دارد.
رسول اکرم(ص):
ان اردتم عیش السعداء و موت الشهداء و النجاه یوم الحسره و الظل یوم الحرور و الهدی یوم الضلاله فادرسوا القرآن فانه کلام الرحمان و حرز من الشیطان و رجحان فی المیزان؛
اگر زندگی سعادتمندان،مرگ شهیدان، نجات روز حسرت(قیامت)، سایه روز سوزان و هدایت در روز گمراهی را می خواهید، قرآن را یاد بگیرید که آن سخن خدای مهربان است و سپری است در مقابل شیطان و سنگینی در ترازوی اعمال.
رسول اکرم(ص):
اصدق القول و ابلغ الموعظه و احسن القصص کتاب الله؛
راست ترین سخن، رساترین پند و زیباترین حکایت، کتاب خدا(قرآن) است.
رسول اکرم(ص):
من قرأ القرآن ابتغاء وجه الله و تفقها فی الدین کان له من الثواب مثل جمیع ما اعطی الملائکه و الأنبیاء و المرسلون؛
هرکس برای کسب رضایت خدا و آگاهی در دین قرآن بیاموزد، ثوابی مانند همه آنچه که به فرشتگان و پیامبران و رسولان داده شده، برای اوست.
امام علی(ع):
علیکم بکتاب الله... من عمل به سبق؛
بر شما باد رجوع به کتاب خدا(قرآن) ... کسی که به آن عمل کند از همه پیشی می گیرد.
امام علی(ع):
الا ان فیه علم مایأتی و الحدیث عن الماضی و دواء دائکم و نظم ما بینکم؛
آگاه باشید که دانش آینده، اخبار گذشته و درمان دردهایتان و نظم میان شما در قرآن است.
امام علی(ع):
ان القرآن ظاهره انیق و باطنه عمیق لا تفنی عجائبه و لا تنقضی غرائبه و لاتکشف الظلمات الا به؛
براستی که قرآن ظاهرش زیباست و باطنش عمیق، عجایبش پایان ندارد، اسرار نهفته آن پایان نمی پذیرد و تاریکی های جهل جز بوسیله آن رفع نخواهد شد.
امام صادق(ع):
من لم یعرف الحق من القرآن لم یتنکب الفتن؛
هرکس حقیقت را از طریق قرآن نشناسد، از فتنه ها بر کنار نمی ماند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 11:54  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای دیدن

 

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

 

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

 

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

 

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

 

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

 

سرشار می

کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 

و می شود از

آنجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

 

خورشید  را  به غربت گل های شمعدانی مهمان 

کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

 

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ* ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ  ــــــ ـــــ  ـــــ    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

 

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ  ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

 

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

 

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

 

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــ*

 

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــــــ*

 

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــ*

 

*ـــــــــــــــــــــ*

 

*ـــــــــ*

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 13:6  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

سرسجاده نیایش

خدایا ! ساعت ها و ثانیه های عمرم را در گفتگوی با تو می گذرانم.

                                   تو را می خوانم ؛ تو که مراخواندی ، 

                          از تو می خواهم ، تو که استجابتم نمودی ،

                          از تو می گویم ؛ تو که بهترینی .

من لحظه های زندگی ام را در میان سنگینی سا عت ها  به حضور طلبیدم و عطش نیاز را به عطر نمازلبریز کردم.

خدایا ! آمده ام ؛

من بنده ی تو هستم بنده ی تو با دستانی پر از نیاز که آمده ام تا دامن از سرشک دیدار تو تر کنم و گوش به حلقه ی بندگی تو بسپارم.

ای مهربانم ! بپذیر دست های نیازمند مرا ، تو که سر چشمه ی همه ی خوبی ها هستی .

 

 

اینک این محراب جاودانی که در آن

عابد و معبود و عبادت و معبد

                                      جلوه یی یکسان دارند:

بنده پرستش خدای می کند

هم از آن گونه

                 که خدای

                            بنده را .
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 13:4  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

ندای« ربنا»

یک سال روزهايمان از پي هم آمدند و رفتند و  اما انگار روزهاي سپيد با او بودن و از او گفتن از راه ‌رسيده‌اند .

آخر اين روزها دل سياهرويان نیز به هوايش پر مي‌كشد و تا آنجا مي‌رود كه خيال برگشتني نداشته باشد؛بیندیشیم که آن مهربان‌ترين باز هم بهانه‌اي گذاشته‌ تا بيش‌تر به اوبیندیشیم .

دراین روزهایی که بازقرآن مهجورارج وقربی دیگر می یابد آن سان که برسر می گذارندش،ما نه درسربلکه قرآن را دردل کنیم.

این روزها که ندای« ربنا»ازکوی وبرزن به گوش می رسدحال وهوای دیگری است برای شکستن ،برای گسستن وبرای به یارپیوستن ،دراین آرامش محض ،دراین شکوه سبکباراگر تنهابه فکرخودباشیم خودخواهی است، این روزهافرصتی دوباره است که بانسیم خوش نیایش ،درکنارسجده گاه خویش دستی به دعابرآریم وبرای دنیا وآخرت آنان که خاکی وافلاکی اند ازباغ اجابت شکوفه بچینیم ،باشد که ماهم مشمول دعای اجابت شده ایشان باشیم ..

این روزها بارانی درنمی گیرد جزاشک های پاک خداجویان پارسا،پس چه خوب می شود که ببارد،چه خوب می شود که در قنوت سبزسحرگاه، باران رحمت دوست برقلب ودست هایمان جاری شود .

چه خوب میشود وقتی ابری شدیم وبارانی چتردعایی باشیم برسردوست،شاید که دوست هم ازمایادی کند به دعایی مستجاب آنگاه که روزه داراست.

التماس دعا.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/30ساعت 20:25  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

اهمیت تغییراستراتژی

مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد:

من کور هستم لطفا کمک کنيد.

روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد.

عصر آن روز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است .

مرد کور از صداي قدم هاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:

امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم!

وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.

حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است ...لبخند بزنيد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/26ساعت 10:19  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

درسی از ادیسون

اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد.

اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود.
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند.

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟
چطور ميتواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد!
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست!
به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!
فردا صبح ادیسون به خرابه ها نگاه کرد و گفت: " ارزش زیادی در بلا ها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت. خدا را شکر که می توانیم از اول شروع کنیم."
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 20:10  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

درماندگی آموخته شده

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد.
او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد. در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامريي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت..
ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن سوي آكواريوم نيز نرفت!می‌دانید چرا ؟
ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش ...
+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 20:5  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

معرفی شخصیت(خواجه عبدالله انصاری)

باسلام.شایداین مطلب تاحدودزیادی به عرفان مربوط باشد.این مطلب را به یاد روزهای پرخاطره وزیباوبه یاد ماندنی که بادرس عرفان شاگرد کوچک استادبزرگوارآقای دکتر«شمس»بودیم .پست کردیم.تاچه قبول افتد وچه درنظرآید.

عناوین والقاب ونسب خواجه عبدالله انصاری ،بطوری که خود اودرکتاب طبقات الصوفیه املافرموده چنین است:

شیخ الاسلام ،امام الائمه،ابواسمعیل عبدالله ابن ابی منصورمحمد ابن ابی معاذعلی ابن محمداحمد ابن علی ابن جعفرابن منصورابن مت الخزرجی الانصاری الهروی .

نسب وی به ابوایوب انصاری –ازمشاهیرصحابه پیامبر –می رسد.

ابوایوب درزمان خلیفه سوم به خراسان آمدودرهرات ساکن شد.

خواجه عبدالله انصاری ازجمله اجله علماومحدثین وازاکابرصوفیه وعرفاست.مذهبش حنبلی ومایل به تجسیم وتشبیه ودرعقیده خوددرنهایت رسوخ وتعصب بوده است.

علماء عصرخصوصا حکماومتکلمین ازدست خشونت وتعصب او همواره دررنج وتعب بودند وچندین بارقصد هلاک اونمودند.

خواجه از بزرگان مشایخ وعلمای راسخ بوده وبه خدمت شیخ ابوالحسن خرقانی اخلاص وارادت داشته خود درمقالات گوید:عبدالله مردی بود بیابانی می رفت به طلب آب زندگانی ناگاه رسید بابوالحسن خرقانی ؛چندان کشید آب زندگانی که نه عبدالله ماند نه خرقانی.

مولدش دردوم شعبان 397هجری قمری درقهند ازاطراف طوس ووفاتش درذی الحجه سنه 481هجری قمری درگازرگاه هرات بوده ودر همانجا مدفون گردیده است .

منزل السائرین وی درفصاحت الفاظ ورعایت معانی وگنجایش مطالب ومسائل در عبارات مختصر مشهور است .خواجه از خردی ،زبانی گویا وطبعی توانا داشته وشعر عربی وفارسی نیکو می سروده است وبه هر دو زبان عربی وفارسی مسلط بوده است .دربرخی اشعارش انصاری ودربرخی پیر هرات تخلص نموده است.

اوراه وصول به حق رادرپیروی از ظواهرمذهب حنبلی می دانست.ودرمقام شیخ الاسلامی هرات در امربه معروف ونهی از منکرسخت گیری ها ومبالغه می کرد.وبرخلاف گفته ها ومناجات های پرشور وگدازش از آزاراهل ذوق وحال خودداری نداشت وباصاحبان علوم عقلی دشمنی ها می کردتا جایی که از سوزاندن کتابهای آنان دریغ نمی کرد.

علمای فلسفه ،طب،ریاضی ونجوم در این زمان بامقاومت شدید اهل شرایع وادیان وعلی الخصوص فقهای اسلامی مواجه گردیدند وعلت این مخالفت آن است که از اوایل قرن پنجم به تدریج درنتیجه نفوذ علمای مذهبی خاصه علمای سنت وحدیث ومعتقدان به ظواهر احکام وآیات درمیان مسلمانان قوت یافتند.وهرگونه بحث واستدلال وتوسل به عقل رابرای حل معضلات دینی زائد ومقرون به جسارت دانستند.

ذهبی روایت کند:وقتی سلطان آلب ارسلان سلجوقی با خواجه نظام الملک طوسی به هرات آمدند علماء هرات درخدمت وزیر از سوءمعامله وتعصب شیخ الاسلام شکایت کردند ،ازپیش با هم مواضعه نموده بودند که درحضور نظام الملک از وی چیزی بپرسند که اورا از چشم نظام الملک بیندازند.چون اهل مجلس همه جمع شدند،یکی از علماءابتدا به سخن نموده وشیخ را پرسید:چرا ابوالحسن اشعری را لعنت می کنی؟شیخ الاسلام ساکت ماند وهیچ نگفت .

نظام الملک که اشعری مذهب بودازشیخ درخواست پاسخ نمود.

شیخ الاسلام گفت:من اشعری را نمی شناسم همانا لعن می کنم کسی را که معتقد نباشد که خداوند درآسمان است.

درجایی دیگر آمده است که روسای بلد هرات خواستند اورا درنظرآلب ارسلان مغضوب سازندپس بتی کوچک ازمس ساخته آن را درمحراب شیخ پنهان کردندوچون به حضورسلطان رفتندازشیخ الاسلام شکایت ها کردند وگفتند:اوقائل به تجسیم است ودرمحراب خود بتی نهدوگوید خدا به صورت اوست .

این سخن سلطان راسخت گران آمد فی الحال جماعتی از غلامان بفرستاد تا بت رااز زیر سجاده شیخ به درآوردند .

شیخ الاسلام را احضار نمود.شیخ، مشایخ بلد رادیدهمه نشسته وبتی در پیش روی سلطان وسلطان در غایت خشم وغضب .

سلطان پرسید:این چیست؟

شیخ گفت:بتی است که از« روی» سازندبازیچه کودکان را؛گفت از این نمی پرسم؛این جماعت گویندکه تواین بت را می پرستی وگویی که خدابرصورت اوست .

شیخ گفت:«سبحانک هذا بهتان عظیم»

وچنان بامهابت وصوت بلنداین کلام رااداکردکه سلطان رادردل افتادکه آن جماعت براو افترازده اند،ازشیخ عذرخواهی نمودواورا با اکرام به منزل بازگردانیدومشایخ بلد را تهدیدنمود؛ایشان گفتند:ما از دست تعصب واستیلای اوپیوسته دربلاییم،خواستیم بدین وسیله شراو رااز سرکم کنیم .

سلطان جمعی رابرآنان موکل نمود تاهم درآن مجلس مبلغی عظیم ازایشان به رسم خزانه بستدند وجان ایشان راببخشید.

شیخ الاسلام که درکشورما به خواجه عبدالله انصاری معروف است اشعار ورباعیات بسیار شیرین به زبان فارسی داردازجمله آثاراو می توان به ذم الکلام،منازل السائرین ،مناجات نامه،زاد العارفین،کتاب اسرار،املاءطبقات الصوفیه،کنز السالکین،قلندرنامه،محبت نامه،هفت حصار،رساله دل وجان،رساله واردات والهی نامه.

به عنوان حسن ختام ،قطعه ای ظریف ازطبقات الصوفیه راتقدیم می داریم؛

«ازهرپیری سخنی یادگیریدواگرتوانیدنام ایشان یاد داریدتا بدان بهره یابیدوگفت: پیشین نشان وبرکت دراین کارآن است که سخنان مشایخ شنوی ،توراخوش آیدوبه دل به ایشان گرایی وانکارنیاری.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 19:42  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

ميلاد با سعادت يگانه منجي عالم بشزيت مبارك باد.


مطرب آن روز كه از ساغر هستي خبرم داد و برفت
خبر از ساقي روح البشرم داد و برفت
ساقي امروز بيامد به در ميكده ليك

هوس نوش مي اش را به سرم داد و برفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 10:25  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

آيات قرآن در مثنوي معنوي:

مولوي نيزمانند ساير علماوعرفاي اسلامي، با توجه به محدوده فكرش به آيات قرآن احاطه داشته ودر مسير حركتش بسوي الله ازآيات اين منبع پرارزش، استفاده مي جسته است.اوبيش از اينكه متوجه مذاهب وفرق و ملل گذشته باشد، به معارفي كه در بين آنان تربيت شده است توجه دارد. بدين جهت ملاجظه مي شود كه به كتب اسلامي مانند: نهج البلاغه و اخباراصحاح توجه زيادي داشته است و به داستانهاي قرآن مانند قصه يوسف ، اصحاب كهف ، بلعم وباعور ، هاروت وماروت ، نوح ، ابراهيم ، موسي وقوم يهود واوليايي كه از بركت اسلام به مقامي معنوي رسيده اند مانند ابراهيم ادهم ، حكيم غزنوي و جز آن هاتوجه كامل تري كرده است. به اقوام ومللي كه به هلاكت رسيده اند و اعمال بد آنان ، آن ها را به نابودي سوق داده است و قصص الملوك و شاهان عادل وجبار نيز توجه دارد.از اخبار واحكام عهد عتيق وجديد نيز اطلاع كامل داشته است و از بيان و تلفيق مطالب فوق با ديد خود به نتيجه نايل گرديده است. اوّلاً او تصوف را در موضوع عادي با مقاصد بلند حكيمانه خود را آميخته و ثانياً مانند اكثرعرفا، به كيفيّت استناد آن به شخص و يا در زمان و مكان مشخصّي نظر نداشته و از اين رو، زمان و مكان در نظر او يكسان است.

 از اواخرقرن چهارم هجري كه فرهنگ اسلامي انتشار يافت ومدارسي در نقاط مختلف تأسيس شد وديانت اسلام بر ساير اديان غالب آمد ومقاومت ارباب ملل ديگر و از جمله زردشتيان در بلاد و نواحي ايران با شكست روبروشد و فرهنگ ايران به همراهي مدنيّت اسلامي در آمد و پايه تعليمات بر اساس ادبيّـات و مباني دين اسلام قرار گرفت بالطّبع توجه شعرا و نويسندگان به نقل الفاظ و مضامين معارف اسلامي فزوني گرفت و كلمات و امثال و حكم پشتيبان (ايران) در نظم ونثر كمتر مورد استفاده قرار گرفت و توجه بيشتر به معارف و فرهنگ اسلامي شد.

تعليمات مولوي سعادت آدمي را در شناخت حق و معرفت حقايق از راه تزكيه باطن و تهذيب نفس ميداند اما براي ورود در اين راه طولاني و پرنشيب به حبل المتين دين و اجراي احكام قرآني و تعليمات نبوي را لازم مي شمرد اينهمه ورود در مباحث ديني به درگاه حق همين مردمان مهذب بود نه اصولاً تهذيب نفس در نظر آنان رسيدن به مرحله اي بود كه آن بزرگان در آن قرارداشتند.

 

·        ابياتي از دفتراول:

        در ميان قوم موسي چند كس             بي ادب گفتند كو سير و عدس

       منقطع شد نان و خوان از آسمان         مانند رنج زرع و بيل و داسمان

آيه: « واِذ قلتُم يا موسي لنْ نَصْبرُ عَلي طعام واحِدٍ فادع لنا رَبِّكَ يخْرج لنا مِمّا تُنْبِتُ اَلارض من بقلها و قثائها و فومَها و عَدَسَها و بصلها قالَ اتَستَبدونَ الذي هُوَاَدْني بالّدي هوَ خَير اهبطوامصراً فانّ لكُم ماسَألتمْ وَضَرَبْتُ عَليهم الذلة وَالمسكنة وَباؤا بغضب مِنَ الله ذلِكَ باَنَّهُمْ كانوا يَكفِرونَ باياتِ الله وَ يَقتلونَ النّبينَ بغير الحَق ذلِكَ بما عَصَوْا وَ كانوا يَعتَدون.» ( بقره-61 )

شما اي قوم بني اسرائيل هنگاميكه بموسي گفتيد ما نمي توانيم به يك طعام اكتفا كنيم از خداي خود بخواه براي ما از آنچه كه زمين مي روياند از سبزيجات و خيار( يا ميوه زميني شبيه خيار است) و نخود و يا هر حبوباتي كه مي توان از آن خمير كرد و نان ساخت و عدس و پياز بيرون آور .

موسي گفت : آيا شما آنچه را كه خداوند به جهت مصلحت نهني براي شما خير ديده فرستاده است، مي خواهيد تبديل كنيد به چيزي كه دلخواه شما است؟ اكنون كه نمي خواهيد مطابق خواست خدا رفتار كنيد وارد مصر شويد. باين بني اسرائيل به جهت كشتن پيامبران و نا فرماني هاي بيجا، خواري و بيچارگي تثبيت شد و غضب خداوندي را برخود ارجاع نمودند، زيرا آنان بآيات خداوندي كفر مي ورزند و پيامبران را بد وحق مي كشتند . اين كيفر براي گناهان آنان بود كه متجاوز بودند.

                 ناقة الله آب خورد از جوي ميغ          آب حق را داشـتند از حق دريغ

                 ناقه ي صالح چو جسم صالحان         شد كمين در هلاك صـالحان

                  تا براي امـت زحكم مرگ و درد         ناقه الله و سقيـاها چه كرد؟

آيه : اشاره به داستانهاي صالح (ع) و ثمود :‌« كَذبَتْ ثمودُ بتَقواها اِذِ انْبَعَثَ اَشْقاها. فقالَ لهُمْ رَسولُ الله ناقة الله و سُقيها . فكَذبوهُ فعَقروها . فدَمْدَمَ عَليهمْ رَبِّهمْ بذنبهمْ فسَّواها . وَلا يُخافُ وعُقباها »( شمس – 11-15 )  ( طغيان ، قوم ثمود را به تكذيب صالح عليه السلام وادار كرد ، هنگاميكه شقي ترين آن قوم تحريك گشت فرستاده خدا ( صالح ) با آنها گفت : اين ناقه ي خدايست آن را به حال خود بگذاريد و از آشاميدن او از آب جلوگيري نكنيد ، آنان آن ناقه را پي كردند ( كشتند ) ، خداوند در نتيجه نا فرماني آنها دمار از روزگارشان بر آورد و عذاب  را به همه آنها تعميم داد و براي خدا از نتايج هلاكت گروهي باكي نيست )

·        ابياتي از دفتر دوم:

           راست كن اجزات را از راستان          سر مكش اي راست روزان آستان

           هم ترازو را تـرازو زاست كرد            هم ترازو را ترازو كاسـت كرد

           هر كه با نارستان همسنگ شد          در كمي افتاد و عقـلـش دنگ شد

آيه:« يا اَيُها الذينَ آمَنوا اتقوا الله وَكونومَعَ الصّادِقين » ( توبه-19) اي مردمي كه ايمان آوده ايد، به خدا تقوي ورزيد و با راستگويان باشيد.

           دشمن خود بوده اند آن منكران         زخم بر خود مي زدند ايشان چنان

آيه:« وَما ظلمونا وَلكِن كانوا اَنفسِهم يَظلِمون » (بقره-57) آنان به ما ظلم نكردند بلكه به خودشان ستم روا داشتند.

·        ابياتي از دفتر سوم:

          مادرش انداخت اندر رود نيل               كار را بگذاشت بانعم الوكيل

آيه:« حَسبُنا الله وَ نِعْمَ الوَكيل » (آل عمران-173)خداوند براي ما كافي است .اوبهترين وكيل است.

          سيصدو نه سال آن اصحاب كهف          پيششان يكروز بي اندوه ولهف

          وانگهي ننمودشان يكـروز هم              كه به تن ياز آمد ارواح ازعـدم

آيه:« وَلبثوا في كَهفِهم ثلاث ماية سِنين وَ اِزْدا دُوا تِسَعاً» ( كهف-25)

·        ابياتي از دفتر چهارم:

         مي كشاندشان سوي نيك و بد             گفت حق في جيدها حبل من مسد

آيه:« أمْرَتهُ حَمالة الحَطبْ في جيدِها حَبلٌ مِن مَسَدٍ.»(تبّت-4 و5) و زن ابولهب كه هيزم حمل ميكرد، در گردن او طنابي است از ليف خشن.

 

          گر نبودي عكس آن سرو سرور            پس نخواندي ايزدش دارالغرور

آيه: « وَمَا الحَياة الدّنيا الامَتاعَ الغرور »(آل عمران-158) زندگاني دنيا چيزي جز كالاي فريبنده نيست.

 

·        ابياتي از دفتر پنجم :

         اي تو سبحان اك از ظلم وستم          كي دهي بي جرم جان را درد و غم

آيه:« وَ اِنّ الله ليسَ بطلام لِلبَعيد » (آل عمران-179) وبتحقيق به هيچ وجه به بندگانش ستمكار نيست.

            ديو گويد اي اسير طبع و تن               عرضه مي كردم نكردم زور من

آيه:« وَقالَ الشّيطان لمّا قضِيَ الامر اِنّ الله وَعدَكُم  وَعدَالحَق...لي فلا تَكوني وَلوموا اَنفُسِكُم»(اِبراهيم-22) هنگامي كه كار دنيا خاتمه يافت شيطان به مردم گمراه گفت: خداوند به شما وعده حق داده و من هم به شما وعده دادم و تخلّف كردم ومن سلطه اي به شما جز اينكه شما را بخوانم ندانستم، شما دعوت مرا اجابت كرديد، پس مرا ملامت نكنيد و خودتان را توبيخ نماييد.

·        ابياتي از دفتر ششم :

           منكري اين را كه شمس كورت           شمس پيش تست عالي مرتبت

آيه:« اِذا الشّمسُ و كوّرَت .وَاِذا النّجومُ انْكَدَرَت »(تكوير-1 و 2) در آن هنگام كه خورشيد تاريك و ستارگان تيره و تار گشت.

           ورنه آدم كي بگفتي با خدا                ربّنا انّا ظلمنا نفسنا

آيه:« قالا رَبّنا ظلمْنا اَنفُسَنا وَ...»(اعراف-22) آدم و حوّا گفتند: اي پرودگار ما، ما به خود ستم كرديم و اگر تو ما را نبخشايي و به ما رحم نكني البتّه از زيانكاران خواهيم بود.

اين نكته كه زمينه فكر و بيان مثنوي بيش از هر چيز متأثر از قرآن كريم به نظر مي رسد نه فقط از آنجا ناشي است كه متصوفه مبادي و تعاليم خود را غالباً به قران منسوب يا مربوط مي كرده اند و حتّي در عين آنكه به نقل احاديث چندان عنايت نداشته اند و اخذوضبط آن را مقوله اشتغال به علم قال و علم رسمي و بحثي تلقي مي كرده اند باز بر تلاوت و ختم قرآن مواظبت و مداومت داشته اند، بلكه در مورد مولانا و مثنوي اين كثرت و تنوع اشارات و معاني قرآني تا حدّ زيادي مخصوصاً ناشي از همان سابقه اشتغلا شخصي و خانوادگي وي به حرفه اي وعظ وتذكير هم بوده است.

باري تأثير قرآن هم در لغات و تعبيرات مثنوي جلوه دارد ، هم در معاني و افكار آن پيدا است وكثرت و تنوع اين تأثير به قدري است كه نه فقط مثنوي را بدون توجّه به دقايق قرآن نمي توان درك و توجيه كرد، بلكه حقايق قرآن هم در بسياري موارد به مدد تفسيرهايي كه در مثنوي از معاني واسرار كتاب الهي عرضه مي شود بهتر مفهوم مي گردد ، و از اين حيث گه گاه همچون تفسيري لطيف و دقيق از تمام قرآن كريم محسوب مي شود كه هم طالبان و حقايق از آن بهره مي يابند ، هم كساني كه به لطف الفاظ و ظواهر اقتصار دارند آن را مستندي سودمند مي توانند يافت.

طرز تلقي مولانا از قرآن حاكي از استغراق تامّ ومخصوصاً از عشق و تسليم مخلصانه گوينده مثنوي نسبت به كلام الهي است ، و وي در طيّ آن در عين آنكه در اسرار و معاني گه گاه به شيوه يي نزديك به طريقه اهل اشارت ، مثل اِبن عربي و عبدالرزّاق كاشاني ، گرايش دارد، ظاهر را هم بي هيچ تأويل مي پذيرد و چون و چرا وبحث عقلي را در مقابل آن به هيچ مجه جايز نمي يابد.

به هر حال بر كسانيكه قرآن را بدون تعمّق در حقايق و اسرار آن مي خوانند مولانا غالباً طعن و عتاب دارد و گاه به آنها خاطرنشان مي كنند كه وقتي قرآن را براي دفع وسواس خاطر خويش مي خوانند و نمي خواهند جان را به معاني و حقايق آن تحقق دهند ديگر عجيب نخواهد بود كه مثل مشركان قريش آن را « اساطير الاوّلين » بخوانند و در واقع از آن همان بهره يي را كه از شاهنامه يا كليّه مي توان يافت حاصل كنند.

باري تلّقي گوينده مثنوي از قزآن كريم تكريم و شوقي را كه صحابه در مورد اين كلام خداوند داشته اند به خاطر مي آورد. خود وي در باب اين شوق و علاقه خاطرنشان مي كند كه وقتي پيغامبر چيزي از قرآن برين ياران فرو مي خواند آنها كَاَنَهُمْ عَلي روُسِهِم الطّير خاموش و آرام مي شوند.

اين نكته نيز كه لفظ يا مضمون برخي آيات را مكرّر از باب تمسّك يا تبرّك اخذ و نقل ميكند در واقع يك ويژگي طرز بيان مثنوي است. طرفه ان است كه با وجود تكرار اين گونه موارد، در هر مورد كه به لفظ يا مضمون اين نوع آيات اشارات مي شود غالباً آن را از نظرگاه تازه اي مطرح مي كند و بي آنكه بين نظرهاي مختلف وي دراين باب تناقص باشد غالباً در مجموع آن ها تنوعي است كه از قدرت استنباط و ذوق نكته سنجي مولانا حكايت دارد.

في المثل در اشاره به آيه شريفه « وَلَقدْ كَرَمنا بني آدَم » ( 17/70 ) يكجا آن را اشارت به قدرت و تفويق انسان بركانيات برّ وبحر تلقي مي كند و چندجا مفهوم كَرَّمنا را متضمن اشارت به تفويض اختيار انسان و اينكه خداوند با اين تفويض انسان را از ساير كانيات ممتاز ذاشته است مي داند. جاي ديگر هم اين مزيّت كرّمنا را به وجود جان و به آگاهي كه از تأثير جان است مربوط مي داند. ويداست كه در بين اقوام گونا گونش تناقص هم نيست.

باري در بين آنچه از قرآن كريم در مثنوي اخذ وتضمين شده است، تعبيرات قرآني با چنان وفور وكثرتي اقتباس ونقل گشته است كه به نحو بارزي از غلبه معاني و الفاظ قرآن بر ذهن گوينده و از احاطه وي بر اسرار و دقايق آن حاكي است و جالب آنست كه آن ها را نيز احياناً در غير معاني اصل وبر وجه مجاز و كنايه هم به كار مي برد.

براي مثال تعبيرات ذيل كه در مثنوي مكرّر وبا نظاير متعدّد آمده است و تكرار آن ها صبغه خاصّي به زبان مثنوي مي دهد.

بيت العنكبوت (2/256 ) كه آن را اشارت به ترك هوي مي پندارد كه چون انسان بدان دست در زند به بهشت علوي راه مي يابد.

تعداد زيادي از امثال قرآن هم در مثنوي اخذ يا تضمين شده است كه نيز همين حكمت هاي قرآني مبني بر عبرت و موعظه حسينه است. از جمله اينكه در بيان ضرورت تناسب بين دو امري كه با هم ارتباط دارند مي گويد : نيست درخور با جَمَل سمّ الخياط ، بي شك به اين آيه شريفه در نظر دارد كه در باب تحقق امري كه حصولش قابل تصوّر نيست مي گويد: حتّي يَلِجَ الجَمَلُ في سَمَّ الخِياط ( 7/40 ) وذكر اين تعبير در مجمع الامثال ميداني تداول آن را به عنوان مثل ساير هم نشان مي دهد. همچنين وقتي حال منكران را كه ضلالت خويش رهايي ندارند و صفر مي كند، به آنچه در قرآن از باب تمثيل يا مثال در احوال آن ها هست و مي گويد: بَيْن اَيديهمْ سَدّاً وَمِنْ خَلفِهمْ سدّاً ( 36/9 ) نظر دارد.

در هر حال اين اشارت ها كه در مثنوي به حِكَم و اَمثال قرآني مي شود، و آنچه از امثال قرآني در جاي جاي مثنوي نقل و اخذ و تضمين مي گردد لطف خاصّي به زبان مثنوي مي دهد وتأثير قرآن را در شيوه بلاغت آن بهتر و كاملتر نشان مي دهد.

·       عشق در مثنوي معنوي:

مولانا، كاخي رفيع از عشق و معرفت بر روي اصول مخروق تصوّف كلاسيك برافراشته است. او هستي را به مصداق آيه كريمه ذات پروردگار دانسته و جز آن وجود مطلق، هر آنچه هست، اعلام هستي نما مي داند و مي گويد:

              ما عدمهائيم و هستيهاي ما           تو وجود مطلقي فاني نما

در نظر مولانا ، جمال تام و ابدي از آن خداست و هر چيزي كه در عالم ظاهر زيباست، تنها پرتو گذرايي از جمال ابدي خداست و پيوندش با خدا همچنان پيوند نور آفتاب است با افتاب . زيبايي . زيبايي چيزي جز نور گرفتن ، ديواري است از آفتاب و هنگامي كه خورشيد از آن روي بگرداند، بنگر كه ديوار ديگر بار تاريك مي شود. بنابراين ، عشق نبايد به هر چيز زيبا كه نوري موقت و عاريتي دارد، بسنده كند. بلكه از ظاهر بگذرد و به اصل و منشأ ذاتي همه زيبائيها برسد.

          الحذراي ناقصان زين گلرخي          كاو به گاهِ صبح آمد دوزخي

         صورتش جنّت به معني دوزخي     افعيي پُر زهر نقشش گُلرخي

         آتشش پــنهان و ذوقش آشكار       دود او ظاهر شود پــايان كار

در كتاب « مولوي نامه » آمده است: همين جاذبه و عشق ساري غير مرئي است كه عالم هستي را زنده و برپا نگهداشته است و سلسله موجودات را به هم يوسته است. به طوري كه اگر در اين پيوستگي و بهم بستگي، سستي و خللي روي دهد، رشته هستي گسيخته خواهد شد وقوام و دوام از نِظام عالم، رخت بر خواهد بست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت 18:15  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

تجلی

تجلّى مراتب گوناگون دارد. هر موجودى به حسب استعداد و كمالات لايق خود، مى تواند مرتبه اى از مراتب تجلّى را دريابد. تجلّى مرتبه لايق هر انسانى حجاب تجليات ما فوق استعداد وى است كه از آن به «حجب نور» يا «حجب نورانى» تعبير مى شود كه در دعاى شعبانيه از خداوند سبحان خواسته مى شود تا توفيق رفع حجب نورانى را عطا فرمايد:

«وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ».

«و چشم هاى دل ما را به نور بينش خويش روشن فرما تا چشم هاى دل حجاب هاى نور را بردرد و به معدن عظمت برسد.»

حجابى كه حضرت سيد الشهدا در اين فراز از دعاى عرفه بيان مى كند، همان حجاب نور ناشى از تجلى خداوند سبحان است.

«يَا مَنِ احْتَجَبَ فِي سُرَادِقَاتِ عَرْشِهِ عَنْ أَنْ تُدْرِكَهُ الاَْبْصَارُ، يَا مَنْ تَجَلَّى بِكَمَالِ بَهَائِهِ».

اقتضاى اسم «الظاهر» تجلى و بروز است و اقتضاى اسم «الباطن» احتجاب و خفا است آن كه مظهر اسم الظاهر است به عالم شهادت واقف است و آن كه مظهر اسم الباطن است به عالم غيب و غيب الغيوب واصل است.

هركس به قدر سعه وجودى اش مى تواند با مراتب تجليات و مجالى انوار مرتبط باشد. از اين رو، در معراج پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) جبرئيل رفيق نيمه راه مى گردد; زيرا

ظرفيت وجودىِ وى طاقت رويارويى با انوار ذات را ندارد و لذا در جواب پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) عرض مى كند: «لَوْ دَنُوتُ اَنْمُلَةً لاَحْتَرَقْتُ»; «اگر به اندازه يك بند انگشت پيش بروم، مى سوزم.»

 

با توجه به مطالب پيش گفته، مى توان گفت همه عوالم، مراتب تجلّيات گوناگون است و هركسى به قدر كمال وجودى مى تواند با عالم يا عوالمى ارتباط برقرار كند.

عرفا يكى از حكمت هاى آفرينش عوالم را اختلاف استعدادها و علوّ مرتبه تجلى ذاتى مى دانند.

مى گويند اقتضاى تجلىِ ذاتى و حركت حبّى ظهور و بروز است كه حديث قدسى «كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً فَاَحْبَبْتُ أَنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَىْ اُعْرَفَ»(3) بيانگر آن است.

و از آنجا كه همگان نمى توانند به طور مستقيم با مبدأ آفرينش روبرو شوند; لذا ناگزير بايد از راه غير مستقيم و به اصطلاح عرفانى، از وراى حجاب با انوار تجلّيات الهى مرتبط گشت و چون تجليات الهى بى نهايت است، حجب الهى نيز بى نهايت بوده كه در يك تقسيم بندى كلّى به «حجب ظلمانى» و «حجب نورانى» تقسيم مى گردد.

حجب ظلمانى درعالم ماده وشهادت استوحجب نورانى درعالم غيب و مجرّدات.

بعضى از اين حُجُب، اعتبارى اند و بعضى ديگر حقيقى.

حُجُب اعتبارى عبارتند از چيزهايى كه آدمى خود را به آن وابسته كرده و اوقات عمر را به مشغوليت با آنها سپرى مى كند; مانند دلبستگى به پست و مقام و زر و زيور دنيا، كه وجود و ارزش آنها اعتبارى و غير حقيقى است.

بعضى از عرفا پا را فراتر نهاده، كلّ عالم ماده را اعتبارى دانسته و به سراب تشبيه كرده اند. البته منظور از اعتبارى و سرابى بودنِ عالم، نمود و تعيّنات آن است نه حقيقت عالم; زيرا حقيقت عالم چيزى جز تجلّى و ظهور اسم «الخالق» نيست. بدين جهت آنان كه به ظاهرِ عالم دل بسته اند و از حقايق آن غافلند; مانند دلبند شدن انسانِ تشنه به سراب است كه وقتى بدان مى رسد مى بيند كه وجود واقعى نداشته است.

 

منشأ اين حجاب ها نفس آدمى است كه خواهش هاى خود را به صور گوناگون ظاهر ساخته و آدمى را بدان سو مى كشد. از اين رو، گاهى به اين حجاب ها «حُجُب نفسانى» يا «منيّت» نيز اطلاق مى شود.

  • ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 17:49  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

امروز8مرداد88مصادف با7شعبان المعظم1430روزبزرگداشت فیلسوف بزرگ اشراق شیخ شهاب الدین سهروردی است.

خورشید معرفت اشراقی

عارف شهید، شیخ شهاب الدین سهروردی مشهور به شیخ اشراق، فیلسوف، دانشمند و عارف برجسته‏ای است که از همه دانش‏های متعارف زمان خود مانند فقه، فلسفه، ادبیات و اصول بهره کافی داشت و در آنها صاحب‏نظر بود. وی یکی از نام‏آوران حوزه فلسفه اسلامی است که به حق باید او را بنیانگذار روشی نو در این عرصه و یکی از احیاگران فلسفه در شرق به شمار آورد. خورشید معرفت اشراقی شیخ، پس از چند قرن پرتوافشانی در قلمرو تفکر اسلامی، به تازگی در عرصه اندیشه فلسفی غرب نیز درخشیدن گرفته است.

طلوع اشراق

سهروردی در تاریخ 549 ق، در دهکده سهرورد زنجان به دنیا آمد. او دانش‏های مقدماتی را در مراغه، نزد مجدالدین جیلی شاگردی کرد. پس از آن به اصفهان رفت که در آن زمان مهم‏ترین مرکز علمی در ایران بود و تحصیلات خود را نزد ظهیرالدین قاری به نهایت رسانید. سهروردی پس از پایان تحصیلات رسمی، به سفر کردن در داخل ایران پرداخت و مدت زیادی را به اعتکاف، عبادت و تأمل گذراند.

سهروردی در کلام شهید مطهری

شهید مطهری درباره شخصیت والای شیخ اشراق چنین می‏نویسد: «سهروردی معروف به شیخ اشراق، بدون شک از اعجوبه‏های روزگار است. ذهنی فوق‏العاده نوجو و مبتکر داشته است. تمایل اشراقی در فلسفه، پیش از او حتی در فارابی و بوعلی وجود داشته است، اما کسی که مکتبی به نام مکتب اشراق تأسیس کرد و در بسیاری از مسائل راه آن مکتب را از راه مکتب مشاء جدا کرد، این مرد بزرگ بود. سهروردی در دیگر علوم و از جمله فقه نیز سرآمد بوده است. سهروردی نه تنها در مناظره با فقها و متکلمان بی‏پروا بود و دشمنی برمی‏انگیخت، در اظهار اسرار حکمت، برخلاف توصیه بوعلی در آخر اشارات، شاید به علت جوانی، بی‏پروایی می‏کرد و همین باعث دشمنی و توطئه‏چینی علیه وی شد».

امام فخررازی و سهروردی

امام فخررازی و سهروردی، هر دو از شاگردان مجدالدین جیلی و در اصفهان معاصر و همدرس بودند. پس از مرگ سهروردی، هنگامی که کتاب تلویحات وی را به امام فخررازی دادند، آن را بوسید و به یاد همدرس خود و در سوگ وی که در سن جوانی غریبانه جان داده بود، اشک از دیدگان فروریخت.

تمسک به قرآن

در دیدگاه سهروردی، هر سخنی که به نحوی قرآن و وحی آن را تصدیق نکند، بیهوده است و باید از آن دوری جست. با نظر به تعلق خاطر و دلبستگی خاص سهروردی به قرآن و وحی، حضور قرآن را در همه آثار وی می‏توان احساس کرد. او به ویژه در رساله‏های عرفانی و بحث‏های الهیات، روان‏شناسی، نورشناسی و مُثُل افلاطونی، به صورت گسترده از آیات قرآن بهره گرفته است.

اندرز اشراقی

شیخ اشراق در توصیه‏ای چنین می‏گوید: «نخستین چیزی که تو را به آن توصیه می‏کنم، تقوای خداوند بزرگ و برتر است. هر کس به او روی آورْد، ناکام نماند و آن کس که بر او توکل کرد، باز نمانْد. شریعت و دین را به پای دار. دین، تازیانه‏ای الهی است که خداوند بندگان خود را با آن به رضوان خویش هدایت می‏کند. هر سخنی که قرآن و حدیث به آن گواهی ندهد، از سرچشمه بیهوده برخاسته، از سخنان ناسزا به شمار می‏رود. آن کس که به ریسمان قرآن چنگ نزند، به گمراهی رفته و در ته چاه هوا و هوس فرو افتاده».

یکی از سفارش‏های معنوی شیخ اشراق چنین است: «اگر کسی پیوسته به جهان ملکوت فکر کند و از روی خضوع خدای خود را یاد کند و در عالم قدس به ظرافت بیندیشد و از غذای خود و امور نفسانی بکاهد و شب را زنده بدارد و در پیشگاه پروردگار به التماس افتد و خاشع گردد، مشمول عنایاتِ ویژه خداوندی می‏شود». او در جای دیگری می‏گوید: «اگر بیش از میزان ضرورت به نفس خود نپردازی و به علم و دانش روی آوری، به بسیاری از فضایل می‏رسی».

روش سیر و سلوک

شیخ اشراق روش‏های معمول سیر و سلوک و مجاهده را چنین برمی‏شمارد: ذکر پیوسته؛ خلوت ‏نشینی؛ بریدن از جاذبه‏های دنیوی؛ عبادت پیوسته؛ خواندن قرآن، کتاب الهی؛ مواظبت بر نمازها، به ویژه در نیمه شب که تمام دیده‏ها به خواب رفته‏اند؛ روزه داشتن؛ گوش سپردن به پند انسان‏های پاک.

نور اشراقی

سهروردی در دوران کوتاه حیات خویش، به نگارش 49 کتاب و رساله مهم توفیق یافت که بیشتر آنها به زبان عربی است. وی در مهم‏ترین کتاب خود به نام حکمة الاشراق، اصول فلسفه خویش را بیان کرده است. اشراق در زبان عربی، هم با کلمات شرق و خاور زمین هم‏ریشه است و هم به معنای نور و نورانی می‏باشد. آن حکیم عارف، بر پایه این معناهای دوگانه و مفهوم رمزی و تمثیلی آن، فلسفه خود را بنا نهاد. به نظر وی، نورانی شدن و رسیدن به حقیقت، تنها از راه جدا شدن از پلیدی‏ها و تیرگی‏های جهان مادی و دل‏بستگی به ظواهر پر زرق و برق، ولی خالی از حقیقت زندگانی به دست می‏آید.

آثار فارسی سهروردی

آثار فارسی شیخ اشراق، شامل چند رساله کوچک به نام‏های آواز پر جبرئیل، رسالة العشق، لغت موران، صفیر سیمرغ، عقل سرخ و روزی با جماعت صوفیان است. سهروردی همه این رساله‏ها را با نثری بسیار ساده و روان، به طریقی تمثیلی در توضیح عقاید فلسفی خود نوشته است. اشاره به داستان‏هایی چون رستم و اسفندیار و تأویل عرفانی عناصر اساطیری ایران در این مجموعه آثار فارسی، آشنایی و عشق عمیق شیخ را به فرهنگ ایران باستان آشکار می‏کند.

شیخ شهید

سهروردی، حکیمی پر سفر بود. سفرهای او رفته رفته گسترده‏تر شد و به آناتولی و شامات نیز رسید و منظره‏های شام او را بسیار مجذوب خود کرد. در یکی از سفرها از دمشق به حلب رسید و در آنجا با پسر صلاح‏الدین ایوبی، ملک ظاهر آشنا شد. ملک ظاهر که به دانشمندان علاقه و محبت شدیدی داشت و مجذوب سهروردی شده بود، از وی خواست در دربار وی در حلب بماند و شیخ نیز پذیرفت. اندک اندک سخن گفتن بی‏پروا و بی‏احتیاط بودن وی در بیان معتقدات باطنی در برابر هرگونه شنونده، و نیز زیرکی و هوشمندی فراوان وی که سبب چیرگی بر مخالفان می‏شد، دشمنان زیادی برای شیخ ایجاد کرد. از این رو، او را به بی‏دینی و کفر متهم کردند و حکم قتلش را خواستند. شیخ شهید در سال 587 هجری قمری در زندان حلب، بنا به قولی خفه گردید یا به روش دیگری کشته شد.

پیش‏بینی استاد

محمدبن عبدالسلام ماردی (ماردینی) در زمان خود در علوم عقلی و فلسفی یگانه و علامه وقت به شمار می‏آمده است. وی مردی فوق‏العاده متشرع و متعبد بود و شهاب‏الدین سهروردی، مقداری فلسفه نزد او آموخته بود. ماردی به خوبی جایگاه شاگرد خود شیخ اشراق را شناخته بود؛ از این‏رو درباره او می‏گفت: «در هوشمندی و زیرکی و سرعت انتقال کسی را مانند او نیافته‏ام و از این رو بر جانش می‏ترسم». او چون خبر مرگ سهروردی را شنید گفت: «آنچه من حدس می‏زدم رخ داد».

شهید راه اندیشه

شیخ اشراق، از جمله آگاهانِ معرفت‏شناسِ حقیقت‏گویی است که در راه بیداری خفتگان غافل و متعصّبان جاهل، به دستِ جمعی زورمدار که تاب فهم و مُدارا با اندیشه ژرف و تعصب‏سوز این حکیم عارفِ عاشق را نداشتند، جان باخت و نامی دیگر در صحنه سرخ شهیدان راه عشق و اندیشه تاریخ بشریت برجای نهاد. شیخ شهید با اینکه مدت زیادی در غربت قفس این جهان خاکی محبوس نماند و در 38 سالگی به سوی دیار دوست شتافت، ولی از بزرگان حکمت، فلسفه و عرفان قرن ششم ایران شد و حدود پنجاه اثر به زبان فارسی و عربی از خود به جای نهاد که بیانگر ژرفای بینش و گستردگی آگاهی اوست. در یک نگاه کلی، تمامی این آثار یک هدف را دنبال می‏کنند و آن احیای حکمت اشراقی ایران باستان و تلفیق آن با تعالیم اسلام است.

یادش گرامی وروانش پرنور

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت 12:11  توسط فاطمه شفيعي لو  | 


                            
                                                                          
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت 11:43  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

معجزه محبت

خانم تامپسون،معلم کلاس پنجم ابتدایی،دراولین روزمدرسه مقابل دانش آموزانش ایستاد،به چهره آنها خیره شدومانند اکثر معلمان دیگربه بچه هاگفت:همه شما را به یک اندازه دوست دارم.

اماغیر ممکن بود؛درردیف جلو،درست درمقابل تیررس نگاه معلم ،تدی استوارت پسربچه شلخته و کثیف ،فردی نامطلوب قلمداد می شد.

وضعیت ظاهری تدی چنان معلم راتحت تاثیر قرارداده بود که عملانمرات پایینی به اوراق امتحانی تدی می داد.

مقررات مدرسه ایجاب می کردکه شرح گذشته دانش آموزان توسط معلم پایه جدیدبررسی شود.

خانم تامپسون پرونده تدی را درنوبت آخرقرارداد؛با این حال بامطالعه پرونده او شگفت زده شد.

معلم کلاس اول تدی نوشته بود:اوبچه ای باهوش است.تکالیفش رامرتب انجام می دهد،رفتارخوبی داردوازاین که دوروبرش شلوغ باشد خوشحال است.

معلم کلاس دوم نوشته بود:تدی دانش آموز باهوش وبااستعدادی است،هم کلاسی هایش اورا دوست دارند،امااواخیرا به خاطربیماری مادرش دچارمشکل شده است.

معلم کلاس سوم نوشته بود:مرگ مادربرای تدی سخت تمام شد،اوتمام تلاش خود رابه کارمی بندد،اماپدرش علاقه ای ازخود نشان نمی دهد،اگر دراین خصوص اقدامی نشود زندگی تدی دچارمشکل خواهد شد.

معلم کلاس چهارم نوشته بود:تدی انزوا طلب است وعلاقه چندانی به مدرسه ندارد،دوستان زیادی نداردوگاهی سرکلاس خوابش می برد.

اکنون خانم تامپسون مشکل تدی را شناخته بودوبه خاطر رفتارهای نسنجیده اش احساس شرم می کرد.

خانم تامپسون درمقابل هدایای روز کریسمس بچه ها که باکادوهاوروبان های زیبا بسته بندی شده بود احساس ناراحتی کردچون در مقابل ،هدیه تدی استوارت در کمال بی سلیقگی در میان کاغذی ضخیم وقهوه ای رنگ پیچیده شده بود.

خانم تامپسون برای بازکردن هدیه تدی در میان سایر هدایا دچارسردرگمی شده بود.

وقتی او گردنبند بدلی کهنه ای را که تعدادی از نگین های آن افتاده بودبه همراه شیشه عطری که یک چهارم آن باقی مانده بود،ازلای کاغذ قهوه ای رنگ بیرون کشید؛بچه های کلاس از خنده ریسه رفتند.اماخانم تامپسون خنده استهزاءبچه هارا با تحسین گردنبندخاموش کرد؛آن را به گردن آویخت ومقداری ازعطر رابه مچ دستش پاشید.

حرکت بعدی تدی خانم تامپسون را کاملاشگفت زده کرد،آنروز تدی مدتها منتظر ماند تا درتنهایی به معلمش گفت:امروز شما دقیقا بوی مادرم رامی دهید.

خانم تامپسون ،مدتها پس از رفتن تدی اشک ریخت.

ازآن روز به بعد،اودیگرتدریس راصرفا محدود به آموختن خواندن ونوشتن نکرد،بلکه کوشید به بچه ها درس زندگی بیاموزد.

خانم تامپسون توجه ویژه اش راصرف تدی کرد.با تشویق های معلم ،تدی عکس العمل بیشتری نشان می داد.درپایان سال،تدی یکی از بهترین دانش آموزان محسوب می شد.

خانم تامپسون باردیگر ادعا کرد که همه دانش آموزانش را به یک اندازه دوست دارد،امااین بارهم واقعیت را نگفت چراکه تعلق خاطر ویژه ای به تدی یافته بود.

1سال بعد تدی نامه ای برای معلمش نوشت ودرآن خاطرنشان کردکه اوبهترین معلمش است.

شش سال دیگر سپری شد،خانم تامپسون نامه دیگری از تدی دریافت کرد.تدی دراین نامه نوشته بودکه درحال فارغ التحصیل شدن ازدانشگاه بارتبه عالی است.

4سال بعد به سرعت برق وباد طی شد ؛نامه دیگر تدی حاکی از آن بودکه به زودی به درجه دکترانائل خواهد آمد.اونوشته بودکه بازهم می خواهد پیشرفت کندومجددااحساس قلبی خود رادرباره او تکرارکرده بود.

بهارسال بعد نامه ای ازتدی به دست خانم تامپسون رسید اودرنامه نوشته بودازآنجا که پدرش را سالیان پیش از دست داده است موجب افتخارش خواهد بوداگرخانم تامپسون به جای مادرداماد در مراسم درمراسم عقدش حضورداشته باشد.

خانم تامپسون درمراسم حضور یافت،همان گردنبندی را به گردن آویخت که چند نگین آن افتاده بودوهمان عطری رامصرف کردکه خاطره مادرتدی را در ذهنش زنده می کرد.

درمراسم عروسی،تدی با دیدن خانم معلم لبخندی زد ؛پیش رفت،مودبانه دستان معلمش را دردست گرفت،بردستان معلمش بوسه زدوآهسته درگوش معلم خود گفت:متشکرم که مراباور کردی،بسیارمتشکرم که احساس مهم بودن رادردرونم بیدارکردی وبه من نشان دادی که می توانم مهم وتاثیرگذارباشم.

اشک درچشمان خانم تامپسون حلقه بست ،آهسته پاسخ داد:توکاملا دراشتباهی تدی،این تو بودی که به من آموختی می توانم مهم وتاثیر گذارباشم .درآن زمان ،من اصلا نمی دانستم چطور باید بیاموزم تااینکه باتو آشنا شدم.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/21ساعت 20:0  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

گوشه ای ازحکایات اسکینر

                                                                                             

   درباره مکتب رفتارگرایی ونظریه شرطی شدن فعال  اسکینربارها وبارها مطالبی شنیده اید.

اسکینرهمین آزمایش راروی« بندورا»دانشمند بنام وهم عصرخویش انجام داد.

دریک جلسه مهم که درنقد نظریه شرطی شدن فعال باحضوراسکینربرگزارشده بود؛بندورا به ایراد انتقادات تند از این نظریه پرداخت .بندورا درتمام جلسه مراقب نوع واکنش های اسکینربود.

شیطنت اسکینرگل کرد،دفترچه یادداشتی را که همراه داشت درجیب گذاشت وبا دقت تمام به افرادی که در ردیف های پشت نشسته بودند نگاه کردبعد بدون اینکه بندورا را نگاه کند با فرد بغل دستش مشغول صحبت شدو...

دقایقی به این صورت گذشت؛از آنجا که توجه اسکینربه سخنان بندوراازاهمیت زیادی برخورداربود،بندورامیکروفون رادردست گرفت ،ازتریبون دور شد ودقیقا درتیررس نگاه اسکینر قرارگرفت ،این باراسکینر دفترچه یادداشت را دردست گرفت وبانوشتن وحرکات سر ونگاه کردن به بندوراتوجه خودرابه بحث نشان داد.

بعد ازچند دقیقه بندوراخودرابه تریبون رساند وادامه بحث راپی گرفت؛امااین دفعه اسکینررادیدکه مشغول چرت زدن است؛کمی صدایش رابلندتر کرد واین بارمدت بیشتری مقابل اسکینر قرارگرفت.

این اتفاق چند باردرطول جلسه اتفاق افتاد تا نهایتا بندوراتصمیم گرفت درهمان نقطه روبروی اسکینرسخنرانی کند وتاآخرجلسه پشت تریبون نرفت.بندورامشغول جمع بندی مطالب خویش بود که اسکینرازجای برخاست ودرمقابل دیدگان جمعیت انبوه حاضرودرمقابل دوربین هایی که این برنامه رابه صورت زنده مخابره می کردند؛در کنار بندورا قرارگرفت واز او اجازه صحبت خواست،اسکینرگفت :من برای دفاع از نظریه ام هیچ چیز نمی توانم بگویم جز اینکه توامروز در مقابل دیدگان مردم درحالی که به من شرطی شده بودی نظریه شرطی شدن فعال رابه باد انتقاد گرفتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 19:59  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

روزت مبارک

 تولدمولودکعبه فخرعالم امکان مولاعلی بردوستداران حضرتش خجسته باد.

شعردرجستجوی پدر از شهریار را در ادامه مطلب ملاحظه بفرمایید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 11:12  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

وخداوندسکوت راآفرید.

سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با زوربازوی رام نشدني حرف، يعني تمرين
برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض.
سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم.
هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضی وقت هاسرشاراز گفته هاست.

موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون.
سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم،
در
سکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان.
سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون.
سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي.
بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار، به اسم حق
السکوت، مي فروشند.
سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمتِ عشق.
سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد.
بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي
شکنند.
سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان است.
آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.
ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط
در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است.
آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر
اميدواري مي دهند.
وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند.
سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري.
سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است.
سکوتِ يک محکوم به مرگ، پر از پشيماني  است.
خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست.
زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير،
انار
خشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است.
بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش،
غمناک ترين سکوت، چنگ مي اندازد.
سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود.
غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که، شاگرد قديمش را
در حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلویزيون مي بيند.
آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ بگوییم ومخاطبت در سکوتي سنگين،
فقط نگاه  کند.
آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند.
تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها، در سکوتي بي ادعا، عابران را
راهنمائي مي کنند.
تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند، ولي به محض باز کردن دهان
از هم فاصله مي گيرند.
کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند.
سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي.
بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در
قبالش گرفته باشند.
در آخرت،ما را به خاطر حرفهاي نسنجيده، ممکن است مجازات کنند، ولي سکوتِ
بي جايمان را، هرگز نمي بخشايند.
سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد.
دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.
قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است.
آدم هاي خسيس، ممکن است بي بهانه حرف بزنند، ولي بي بها، سکوت نمي کنند.
آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند.

تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را، از زباني به زبان ديگر
ترجمه کند.

وخداوند سکوت راآفرید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 10:20  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

فلسفه‌ تطبيقي‌ چيست‌؟ (روايت‌ دكتر رضا داوري‌)

تطبيق‌ فلسفه‌ها، قياس‌ كردن‌ نيست‌، تطبيق‌ مبادي‌ است‌
فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ چيست‌؟ در ظاهر پاسخ‌ اين‌ پرسش‌ روشن‌ است‌. در فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ به‌ تحقيق‌ در موارد اختلاف‌ و اتفاق‌ نظر ميان‌ فيلسوفان‌ مي‌پردازند. من‌ بعضي‌ آراي‌ مشابه‌ اسپينوزا و اشاعره‌ را آورده‌ام‌ و فارابي‌ و ابن‌ سينا را با ارسطو، و ملاصدرا را با لايب‌نيتس‌ و هوسرل‌ قياس‌ كرده‌ام‌. اما اگر مي‌پرسيد كه‌ چرا نظر ديويد هيوم‌ درباره‌ي‌ عليت‌ را با قول‌ اشاعره‌ تطبيق‌ نكرده‌ام‌ و از مشابهت‌ شك‌ غزالي‌ با شك‌ دستوري‌ دكارت‌ و انسان‌ معلّق‌ ابن‌سينا با كوژيتوي‌ دكارت‌ و عقل‌ كل‌ مولانا با روان‌ مطلق‌ هگل‌ چيزي‌ نگفته‌ام‌ توضيح‌ مي‌دهم‌ كه‌ قياس‌ مسائل‌ چيزي‌ است‌ و تطبيق‌ مبادي‌ چيزي‌ ديگر. همين‌ جا بگويم‌ كه‌ انكار ضرورت‌ علّي‌ در آراي‌ اشاعره‌ و در فلسفه‌ي‌ ديويد هيوم‌ بسيار به‌ هم‌ شبيه‌ است‌. هم‌ اين‌ و هم‌ آن‌ عليت‌ را فرع‌ عادت‌ دانستند. هر دو در اصل‌ عليت‌ چون‌ و چرا كردند. يكي‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ امكان‌ شناخت‌ جهان‌ خارج‌ و درك‌ روابط‌ واقعي‌ اشياء را منكر بود و موجودات‌ را چيزي‌ جز آنچه‌ در ادراك‌ ما ظاهر مي‌شوند نمي‌دانست‌ و ديگري‌ براي‌ اينكه‌ معتقد بود كه‌ مؤثري‌ در وجود جز خدا نيست‌، چنانكه‌ ديويد هيوم‌ افعال‌ و اعمال‌ آدمي‌ را تابع‌ ضرورت‌ نمي‌دانست‌، ولي‌ اشعري‌ مي‌گفت‌ مردم‌ (بندگان‌) فاعل‌ افعال‌ خود نيستند بلكه‌ كاسب‌ فعلند؛ فعل‌ از خداست‌، و به‌ قرآن‌ مجيد استناد مي‌كرد كه‌ «ما رميت‌ اذ رميت‌ ولكن‌ اللّه‌ رمي‌'». 

گر بپرانيم‌ تير آن‌ ني‌ ز ماست‌ ما كمان‌ و تيراندازش‌ خداست‌
اشعري‌ و ديويد هيوم‌ در عين‌ حال‌ كه‌ آرايشان‌ به‌ هم‌ نزديك‌ است‌ در حقيقت‌ از هم‌ بسيار دورند و گزاف‌ نيست‌ كه‌ بگوييم‌ فاصله‌ي‌ ميان‌ آنها دو جهان‌ يا زمين‌ و آسمان‌ است‌. نزديكي‌ و مشابهت‌ آنها در گفته‌ها ونوشته‌هايشان‌ پيداست‌، اما دروي‌ شان‌ در روح‌ فلسفه‌شان‌ نهفته‌ است‌. نگوييم‌ كه‌ اختلاف‌ در اينكه‌ ترتيب‌ علت‌ و معلولي‌ امور عادت‌ خدا يا عادت‌ آدمي‌ است‌ اهميت‌ ندارد، بلكه‌ مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ هر دو عليت‌ را عليت‌ عادي‌ مي‌دانند؛ اين‌ مشابهت‌ از آن‌ جهت‌ و صرفاً از آن‌ جهت‌ مهم‌ است‌ كه‌ اگر با قول‌ به‌ سير امتدادي‌ تاريخ‌ منافات‌ نداشته‌ باشد ممكن‌ است‌ نشانه‌ي‌ دوري‌ بودن‌ زمان‌ و تاريخ‌ تلقي‌ شود. اگر سير تاريخ‌ را سير امتدادي‌ بدانيم‌ اين‌ قبيل‌ مشابهتها را به‌ تأثير و تأثر نسبت‌ مي‌دهيم‌ و چه‌ بسا به‌ اين‌ نكته‌ توجه‌ نكنيم‌ كه‌ اگر دكارت‌ سخن‌ غزالي‌ را تكرار كرده‌ و ديويد هيوم‌ نظر خود درباره‌ي‌ عليت‌ را از اشعريان‌ آموخته‌ است‌ چرا اين‌ همه‌ به‌ نظر دو فيلسوف‌ اهميت‌ داده‌ مي‌شود. اصلاً اگر سير تاريخ‌ را سير خطي‌ و امتدادي‌ بدانيم‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ معني‌ و مورد پيدا نمي‌كند، زيرا هر روز تازه‌ است‌ و چيزي‌ تكرار نمي‌شود و اگر تكرار شود امرِ ديروزي‌ است‌. شايد به‌ طور كلي‌ بتوان‌ گفت‌ كه‌ با قبول‌ تاريخ‌انگاري‌ (هيستوري‌ سيسم‌) فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ معني‌ ندارد، زيرا هر فلسفه‌اي‌ يا به‌ عصر و تاريخي‌ تعلق‌ دارد يا بسط‌ فلسفه‌ي‌ يك‌ عصر است‌. در تاريخ‌انگاري‌ بيان‌ نحوه‌ي‌ آغاز هر دوره‌ي‌ تاريخي‌ دشوار مي‌شود، يعني‌ اگر بتوان‌ توضيح‌ داد كه‌ چگونه‌ طرح‌ خودآگاهي‌ دكارت‌ در فلسفه‌هاي‌ كانت‌ و هگل‌ بسط‌ مي‌يابد اغراض‌ بيكن‌ و دكارت‌ از قرون‌ وسطي‌ قابل‌ تبيين‌ نيست‌. ولي‌ مشكل‌ عمده‌ي‌ تاريخ‌انگاران‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر فلسفه‌ به‌ دوره‌ و زمان‌ تاريخي‌ خاصي‌ تعلق‌ دارد چرا پس‌ از اتمام‌ آن‌ دوره‌ باز هم‌ آموخته‌ مي‌شود و مورد تأمل‌ و بحث‌ قرار مي‌گيرد. فلسفه‌ و به‌ طور كلي‌ تفكر چون‌ شرط‌ قوام‌ دوران‌ تاريخي‌ است‌ تابع‌ آن‌ نمي‌شود و با پايان‌ گرفتن‌ دوران‌ از اعتبار نمي‌افتد، يعني‌ متفكران‌ همه‌ي‌ ادوار و عهدها مي‌توانند از حكمت‌ جاويدان‌ اسلاف‌ خود درس‌ بياموزند، يا بهتر بگويم‌ با آنها هم‌زبان‌ و هم‌داستان‌ شوند. ولي‌ توجه‌ كنيم‌ كه‌ هم‌داستاني‌ متفكران‌ در فطرت‌ اول‌ صورت‌ نمي‌گيرد و كساني‌ كه‌ به‌ فطرت‌ ثاني‌ - كه‌ افق‌ تفكر فلسفي‌ است‌ - رو نكرده‌اند، هم‌داستاني‌ را نمي‌توانند دريابند. زبان‌ هم‌داستاني‌ نه‌ زبان‌ هر روزي‌ است‌ و نه‌ حتي‌ زبان‌ فلسفه‌ و علوم‌. هم‌داستاني‌ در كوچه‌ و خيابان‌ و روزنامه‌ و سياست‌ و به‌ طور كلي‌ در عالم‌ مصلحت‌انديشي‌ محقق‌ نمي‌شود.
در خرابات‌ مغان‌ ما نيز هم‌داستان‌ شويم/‌ كاينچنين‌ رفته‌ است‌ از روز ازل‌ تقدير ما 

دشواري‌ فلسفه‌ تطبيقي‌
اگر فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ هم‌ همان‌ شرايطي‌ را دارد كه‌ براي‌ هم‌زباني‌ و تفكر فلسفي‌ لازم‌ است‌، ورود در آن‌ بسيار دشوار به‌ نظر مي‌رسد. نكته‌ي‌ شايان‌ توجه‌ و تأمل‌ اين‌ است‌ كه‌ از سالها پيش‌ اصطلاح‌ و تعبير فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ در زبان‌ وارد شده‌ و كساني‌ به‌ تطبيق‌ آراي‌ اين‌ و آن‌ پرداخته‌اند، ولي‌ كسي‌ در صدد برنيامده‌ است‌ كه‌ تحقيق‌ كند و ببيند فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ چيست‌ يا چه‌ مي‌تواند باشد. گويي‌ پذيرفته‌اند كه‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ ترتيب‌ فهرست‌ آراي‌ مشترك‌ فيلسوفان‌ است‌ و اهميت‌ ندارد كه‌ اين‌ فيلسوفان‌ در كدام‌ دوره‌ي‌ تاريخي‌ بوده‌اند. البته‌ در پژوهشهايي‌ كه‌ به‌ نام‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ تطبيق‌ در حدود تاريخ‌ فلسفه‌ي‌ رسمي‌ محدود نمانده‌ و كساني‌ مثل‌ ماسون‌ اورسل‌ و ايزوتسو به‌ تطبيق‌ فلسفه‌ با تفكر چيني‌ و هندي‌ پرداخته‌ و احياناً عرفان‌ را هم‌ صورتي‌ از فلسفه‌ دانسته‌ و مثلاً به‌ جستجوي‌ امكان‌ هم‌زباني‌ ميان‌ محي‌الدين‌ ابن‌ عربي‌ و حكماي‌ چين‌ برخاسته‌اند. اتفاقاً ايزوتسو در زمره‌ي‌ كساني‌ است‌ كه‌ درباره‌ي‌ معني‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ قدري‌ تأمل‌ كرده‌ و آن‌ را در صقع‌ وراي‌ تاريخ‌ ميسر دانسته‌ است‌. 

كُربن‌ و فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌
ايزوتسو به‌ هانري‌ كربن‌ از نظر فكري‌ بسيار نزديك‌ بود و تا آنجا كه‌ من‌ مي‌دانم‌ كربن‌ كسي‌ است‌ كه‌ به‌ طور منظم‌ درباره‌ي‌ ماهيت‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ انديشيده‌ است‌. او نه‌ فقط‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ با تاريخ‌ فلسفه‌ به‌ طور كلي‌ و با فلسفه‌ اسلامي‌ آشنا بود - يعني‌ نه‌ به‌ سبب‌ بسيارداني‌ - به‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ توجه‌ كرد، بلكه‌ اعتقاد به‌ خرد جاويدان‌ - يعني‌ چيزي‌ كه‌ سهروردي‌ آن‌ را در كلمات‌ ايرانيان‌ قديم‌ و افلاطون‌ و عارفاني‌ چون‌ ابويزيد بسطامي‌ و سهل‌ بن‌ عبداللّه‌ تستري‌ مي‌توانسته‌ است‌ بيابد - او را به‌ تأمل‌ در فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ رساند. او فكر نمي‌كرد كه‌ بايد آراي‌ فيلسوفاني‌ را هر چه‌ هست‌ با هم‌ بسنجيم‌، بلكه‌ به‌ مسائلي‌ رسيده‌ بود كه‌ به‌ نظر او اساسي‌اند و مي‌خواست‌ ببيند يا بداند كه‌ فيلسوفان‌ آن‌ مسائل‌ را چگونه‌ تلقي‌ كرده‌اند و البته‌ اين‌ مسائل‌ را بيشتر در فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ و مخصوصاً در سهروردي‌ و ملاصدرا يافته‌ بود. 

1- كربن‌ معتقد نبود كه‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ فلسفه‌ي‌ يك‌ دوران‌ تاريخي‌ است‌ كه‌ ما آن‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ايم‌. او حتي‌ مانند بسياري‌ از استادان‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ اين‌ فلسفه‌ را مجموعه‌اي‌ از احكام‌ و قضاياي‌ درست‌ نمي‌دانست‌. او آنچه‌ را كه‌ در جواني‌ در فلسفه‌ مي‌جست‌ در فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ يافته‌ بود. عنوان‌ يكي‌ از درسهايش‌ در دانشكده‌ي‌ ادبيات‌ دانشگاه‌ تهران‌ «اهميت‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ در زمان‌ حاضر» بود.كربن‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ را طوري‌ بيان‌ و تفسير مي‌كرد كه‌ ضربان‌ نبض‌ زمان‌ را در آن‌ مي‌توانستيم‌ حس‌ كنيم‌. شايد او كم‌ و بيش‌ با زمان‌ هم‌آوا بود. من‌ گمان‌ مي‌كنم‌ درك‌ تاريخيِ كربن‌ مقتضاي‌ راه‌ يافتن‌ او به‌ عمق‌ فلسفه‌ي‌ صدرا بوده‌ است‌، ولي‌ كسي‌ كه‌ شاگرد حوزه‌ي‌ پديدارشناسي‌ هوسرل‌ و هيدگر است‌ و خوب‌ مي‌داند كه‌ در غرب‌ چه‌ پيش‌ آمده‌ و نيهيليسم‌ از كجا و از كدام‌ راه‌ فرا رسيده‌ و چه‌ شأني‌ در عالم‌ كنوني‌ دارد، چه‌ اميدي‌ به‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ دارد؟ 

آن‌ روز كه‌ دكارت‌ جدايي‌ و بيگانگي‌ روان‌ و ماده‌ را اعلام‌ كرد اروپا سهروردي‌ و ملاصدرا را نمي‌شناخت‌ و شايد آشنايي‌ با ابن‌ سينا نيز تحت‌الشعاع‌ نفوذ تعاليم‌ ابن‌ رشد قرار داشت‌. بدون‌ ترديد ابن‌ رشد راه‌ را براي‌ اعلام‌ اين‌ جدايي‌ هموار كرده‌ بود، چنان‌ كه‌ كربن‌ نقل‌ مي‌كند ابن‌ رشد مفهوم‌ ابن‌سينايي‌ نفوس‌ فلكي‌ را به‌ سخره‌ گرفته‌ و آن‌ را از نوع‌ اشتباههايي‌ كه‌ از مبتديان‌ سر مي‌زند دانسته‌ است‌. انكار نفوس‌ فلكي‌ در حقيقت‌ به‌ معني‌ نفي‌ عالم‌ مثال‌ و خيال‌ مجردِ واسط‌ ميان‌ معقول‌ و محسوس‌ است‌. وقتي‌ اين‌ واسط‌ نفي‌ شود نسبت‌ ميان‌ محسوس‌ و معقول‌ نيز معلق‌ مي‌ماند. ولي‌ آيا به‌ صرف‌ اينكه‌ كربن‌ يا هر صاحب‌نظر و متفكر ديگري‌ وجود اين‌ عالم‌ را تصديق‌ كند بحران‌ جهان‌ كنوني‌ رفع‌ مي‌شود و تعادل‌ به‌ وجود آدميان‌ باز مي‌گردد؟ كربن‌ نگفته‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ را به‌ اروپاييان‌ بياموزيم‌ تا آنها از راهي‌ كه‌ رفته‌اند بازگردند. او به‌ اقتضاي‌ هولدرلين‌ و ريچارد واگنر و هيدگر معتقد است‌ كه‌ نجات‌ از همان‌ جا مي‌آيد كه‌ خطر آمده‌ است‌. كربن‌ حتي‌ ساكنان‌ شرق‌ جغرافيايي‌ را از ملامت‌ غرب‌ بر حذر مي‌دارد. به‌ نظر او كساني‌ كه‌ از غرب‌ تقليد مي‌كنند و به‌ غربيان‌ تشبه‌ مي‌جويند از ملامت‌ غرب‌ چه‌ طرفي‌ مي‌توانند بربندند. به‌ نظر كربن‌ صرف‌ آموختن‌ فلسفه‌ي‌ ابن‌ سينا و سهروردي‌ و ملاصدرا جهاني‌ را كه‌ در آن‌ به‌ سر مي‌بريم‌ تغيير نمي‌دهد. پس‌ او مثلاً دعوت‌ نمي‌كند كه‌ بياييد از فلسفه‌ي‌ دكارتي‌ رو بگردانيد و جامعه‌شناسي‌ را كه‌ به‌ جاي‌ علم‌ الهي‌ نشسته‌ است‌ از مسند به‌ زير آوريد و به‌ جاي‌ آن‌ فلسفه‌ و الهيات‌ بگذاريد تا جهان‌ آرام‌ گيرد. كربن‌ نسخه‌ي‌ علاج‌ نداده‌ است‌. او تاريخي‌ را به‌ اشاره‌ و اجمال‌ گزارش‌ كرده‌ است‌ كه‌ در آن‌ بشر با علم‌ و تكنولوژي‌ «مأواي‌ خود و زمين‌ را كه‌ نام‌ و مايه‌ي‌ حيات‌ خود را از آن‌ مي‌گيرد ويران‌ و نابود مي‌سازد»(1) ولي‌ او مورخ‌ به‌ معني‌ عادي‌ لفظ‌ نيست‌. حتي‌ وقتي‌ تاريخ‌ فلسفه‌ مي‌نويسد كاري‌ ندارد كه‌ فيلسوف‌ قبلي‌ در فيلسوف‌ بعدي‌ چه‌ اثر گذاشته‌ و اين‌ يك‌ از سلف‌ خود چه‌ها آموخته‌ است‌، بلكه‌ مي‌خواهد بداند كه‌ در كجا با هم‌ هم‌زبان‌ شده‌ يا سخن‌ يكديگر را درنيافته‌ و از هم‌ دور شده‌اند. 

2- كربن‌ در مقاله‌اي‌ از اهميت‌ كنوني‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ سخن‌ گفته‌ است‌. فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ در زمان‌ ما چه‌ اهميتي‌ دارد؟ او در كنفرانس‌ «تأثير ابن‌ رشد در فلسفه‌» گفته‌ است‌ كه‌ ابن‌رشد در فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ اثري‌ نداشته‌ است‌ و قاعدتاً مي‌بايست‌ ديگر سخن‌ نگويد، اما سخن‌ او به‌ قول‌ خودش‌ از همين‌ جا آغاز مي‌شود كه‌ ابن‌ رشد در فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ تأثيري‌ نداشته‌ است‌ و از قول‌ ارنست‌ رنان‌ نقل‌ مي‌كند كه‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ پس‌ از ابن‌ رشد ناگهان‌ از ميان‌ رفته‌ و مسلمانان‌ آن‌ را از ياد برده‌اند و اين‌ نشان‌ ضعف‌ علاج‌ناپذير اسلام‌ است‌. آنچه‌ كه‌ ارنست‌ رنان‌ ضعف‌ علاج‌ناپذير اسلام‌ مي‌داند در نظر كربن‌ نه‌ فقط‌ حفظ‌ حريم‌ و حرمت‌ تفكر و فلسفه‌ بلكه‌ پاسداري‌ از وجود انسان‌ است‌، زيرا به‌ نظر او راهي‌ كه‌ با ابن‌ رشد گشوده‌ شد و به‌ تفكر جديد جهت‌ داد جزئي‌ از ماجراي‌ غرب‌ بود و شايد مراد ارنست‌ رنان‌ اين‌ است‌ كه‌ اسلام‌ نتوانست‌ در اين‌ ماجرا شريك‌ شود. اگر كربن‌ درباره‌ي‌ ماجراي‌ غرب‌ و تاريخ‌ غربي‌ نظري‌ شبيه‌ به‌ نظر رنان‌ داشت‌ عالم‌ اسلام‌ را ملامت‌ مي‌كرد كه‌ چرا از فيلسوف‌ خود چشم‌ پوشيده‌ و او را يكسره‌ به‌ اورپا بخشيده‌ است‌، اما كربن‌ كه‌ با وجود تعلق‌ به‌ تاريخ‌ غربي‌ و تصديق‌ اين‌ تعلق‌، اين‌ تاريخ‌ را تاريخ‌ كمال‌ بشر نمي‌دانست‌ و با هگل‌ موافق‌ نبود كه‌ ما در مرحله‌ي‌ تحقق‌ روان‌ مطلق‌ قرار داريم‌، مي‌توانست‌ به‌ ارنست‌ رنان‌ بگويد كه‌ چون‌ تفكر اسلامي‌ در زمان‌ ابن‌ رشد در شرق‌ عالم‌ اسلام‌ در اوج‌ قوت‌ بود طرح‌ ابن‌ رشدي‌ فلسفه‌ در آنجا جلوه‌ نكرد و پذيرفته‌ نشد و اگر پذيرفته‌ شده‌ بود اكنون‌ كربن‌ و امثال‌ او بيشتر احساس‌ غربت‌ مي‌كردند، زيرا سهروردي‌ فراموش‌ مي‌شد و ميرداماد و ملاصدرا پديد نمي‌آمدند و منطق‌ شرقي‌ ابن‌سينا به‌ آساني‌ كنار گذاشته‌ مي‌شد. همه‌ي‌ سخن‌ كربن‌ از پايان‌ كار ابن‌ رشد در جهان‌ اسلام‌ و بي‌تأثيري‌ او شروع‌ مي‌شود، گويي‌ كربن‌ خط‌ سير منفي‌ و عدمي‌ اين‌ تأثيرنگذاشتن‌ را مي‌خوانده‌ است‌. در حقيقت‌ نظر كربن‌ اين‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ پس‌ از ابن‌رشد تمام‌ نشده‌ است‌. او كتاب‌ «تاريخ‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌» و اثر چهار جلدي‌ «در باب‌ اسلام‌ ايراني‌» را نوشته‌ است‌ تا همين‌ معني‌ را اثبات‌ كند. ولي‌ اثبات‌ اينكه‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ پس‌ از ابن‌ رشد پايان‌ نيافته‌ است‌ در ظاهر كار دشواري‌ نيست‌. وانگهي‌ با اثبات‌ اين‌ معني‌ چگونه‌ مي‌توان‌ يك‌ فلسفه‌ پديد آورد كه‌ كسي‌ مثل‌ كربن‌ بتواند فيلسوف‌ آن‌ فلسفه‌ شود؟ 

3- كربن‌ در حادثه‌ي‌ اروپايي‌ شدن‌ ابن‌رشد جوهر تاريخي‌ فلسفه‌ اسلام‌ و طرح‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ را يافته‌ است‌؛ حادثه‌ي‌ عجيبي‌ كه‌ نه‌ فقط‌ ارنست‌ رنان‌ بلكه‌ تقريباً همه‌ي‌ پژوهندگان‌ و مورخان‌ تاريخ‌ فلسفه‌ با بي‌اعتنايي‌ و سهل‌انگاري‌ از آن‌ گذشتند. ابن‌ رشد فيلسوف‌ مسلمان‌ بود اما در عالم‌ اسلام‌ به‌ او هيچ‌ اعتنايي‌ نشد، ولي‌ در اروپا به‌ او اقبال‌ كردند و حوزه‌ي‌ مؤثر فلسفه‌ي‌ ابن‌ رشدي‌ در آنجا تأسيس‌ شد و راه‌ خود را تا آغاز دوران‌ تجدد طي‌ كرد.
ابن‌ رشد عالم‌ مثال‌ را منتفي‌ دانست‌ و عقل‌ فعال‌ را «همانند ذرات‌ روشنايي‌ كه‌ در درون‌ يك‌ جسم‌ جاي‌ مي‌گيرد» دانست‌ كه‌ در نفس‌ وارد مي‌شود و تفرّد پيدا مي‌كند(2). با اين‌ تلقي‌ نفس‌ ناطقه‌ هم‌ منتفي‌ مي‌شود و تعقل‌ به‌ جاي‌ اينكه‌ سير و سفر از عالم‌ محسوس‌ به‌ معقول‌ و بازگشت‌ از معقول‌ به‌ محسوس‌ باشد به‌ اشتغال‌ به‌ مفاهيم‌ منطقي‌ تنزل‌ مي‌يابد و به‌ تعبير كربن‌ راه‌ سكولاريزاسيون‌ فلسفه‌ گشوده‌ مي‌شود. ظاهراً اينكه‌ يك‌ فيلسوف‌ به‌ عالم‌ خيال‌ يا مثال‌ معتقد نباشد امر مهمي‌ نيست‌ و حتي‌ وقتي‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ كربن‌ به‌ هيدگر اعتراض‌ دارد كه‌ چرا عالم‌ خيال‌ را درك‌ نكرده‌ است‌ ممكن‌ است‌ شنونده‌ي‌ آشنا به‌ تاريخ‌ فلسفه‌ تعجب‌ كند كه‌ در تفكر تاريخي‌ هيدگر چه‌ جايي‌ براي‌ عوالم‌ طولي‌ موجودات‌ و از جمله‌ عالم‌ خيال‌ مي‌تواند وجود داشته‌ باشد. ولي‌ كربن‌ كه‌ هيدگرِ كتاب‌ «وجود و زمان‌» را مي‌شناسد و با او كم‌ و بيش‌ در نقد جهان‌ و فلسفه‌ي‌ مدرن‌ هم‌زبان‌ است‌ مي‌خواهد بگويد كه‌ غفلت‌ از وجود نتيجه‌ي‌ حذف‌ عالم‌ ميانه‌ است‌. اينكه‌ هيدگر تا چه‌ اندازه‌ مي‌توانست‌ سخن‌ كربن‌ را بشنود امر ديگري‌ است‌. 

اشاره‌ كرديم‌ كه‌ كافي‌ نيست‌ كه‌ در مدارس‌ فلسفه‌ي‌ سهروردي‌ و ملاصدرا تدريس‌ شود و مردمان‌ بدانند كه‌ اينها به‌ مراتب‌ حس‌ و خيال‌ و عقل‌ قائل‌ بوده‌اند، بلكه‌ وجود آدمي‌ كه‌ از ساحت‌ خيال‌ بي‌بهره‌ شده‌ و در آن‌ گسيختگي‌ پديد آمده‌ است‌ بايد با بازگشتِ ساحت‌ خيال‌ ترميم‌ شود. كربن‌ مي‌خواست‌ كه‌ هيدگر هم‌ به‌ اين‌ معني‌ بينديشد. او فكر مي‌كرد كه‌ وظيفه‌ي‌ فلسفه‌ در زمان‌ ما همين‌ تجديد عهد است‌. وقتي‌ از مناسبات‌ فلسفه‌ي‌ كربن‌ با تاريخ‌ كنوني‌ مي‌گوييم‌ مراد اين‌ نيست‌ كه‌ او فلسفه‌اي‌ آورده‌ است‌ كه‌ مي‌تواند مبناي‌ اصلاحات‌ فرهنگي‌ و اجتماعي‌ و سياسي‌ باشد. درست‌ است‌ كه‌ او فلسفه‌ را نه‌ محصول‌ زمان‌ بلكه‌ عين‌ زمان‌ مي‌دانست‌ و از اين‌ حيث‌ به‌ هوسرل‌ و هيدگر نزديك‌ بود، اما به‌ نسبتي‌ كه‌ در غرب‌، از زمان‌ دكارت‌ تا هوسرل‌، ميان‌ فلسفه‌ و علم‌ و تمدن‌ قائل‌ بودند نظر نداشت‌. او حوادث‌ تاريخي‌ را امور فرعي‌ مي‌دانست‌ و معتقد بود كه‌ اصل‌ حوادث‌ در عالم‌ خيال‌ روي‌ مي‌دهد و آنچه‌ در جهان‌ تاريخي‌ مي‌بينيم‌ ظهور و جلوه‌ي‌ امر وراي‌ تاريخ‌ است‌. اهميتي‌ كه‌ كربن‌ به‌ عالم‌ ملكوت‌ و خيال‌ مي‌داد از اين‌ بابت‌ است‌. عالم‌ خيال‌ چنان‌ كه‌ او آن‌ را مي‌شناخت‌ و در آن‌ راهي‌ براي‌ نجات‌ مي‌جست‌ حتي‌ چيزي‌ بيش‌ از عالم‌ خيال‌ سهروردي‌ و ملاصدرا بود. به‌ نظر كربن‌ با سفر به‌ اين‌ عالم‌ شايد بتوان‌ رو در روي‌ نظمي‌ كه‌ بشر در آن‌ زمين‌ يعني‌ مأواي‌ خود را ويران‌ مي‌سازد، ايستاد. 

چگونه‌ با فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ مي‌توان‌ چشم‌ در چشم‌ چنين‌ قدرت‌ عظيمي‌ دوخت‌؟ مگر ساكنان‌ شرق‌ جغرافيايي‌ و وارثان‌ رسمي‌ سهروردي‌ و ملاصدرا خود در طرح‌ تاريخ‌ غربي‌ وارد نشده‌اند؟ كربن‌ اميد به‌ تعداد اندك‌ «مشرقياني‌» دارد كه‌ هنوز در جهان‌ و از جمله‌ در غرب‌ وجود دارند و مي‌توانند به‌ نجات‌ بينديشند؛ مشرقياني‌ كه‌ با سهروردي‌ هم‌زبانند. ظاهراً مشرقيان‌ مناطق‌ ديگر جهان‌ هم‌ بايد به‌ مشرقيان‌ غربي‌ مدد برسانند، زيرا اينانند كه‌ با منشأ خطر غربي‌ ارتباط‌ دارند و مي‌توانند پادزهر آن‌ را فراهم‌ آورند. اگر كربن‌ اين‌ روايت‌ امام‌ جعفر صادق‌ (ع‌) را كه‌ فرموده‌ است‌ «عند فناء الشّدة‌الفرج‌» مي‌شنيد، بسيار شادمان‌ مي‌شد. به‌ هر حال‌ اينكه‌ غرب‌ بايد درد جهان‌ كنوني‌ را با تفكر شرقي‌ و مشرقي‌ علاج‌ كند نكته‌اي‌ قابل‌ تأمل‌ است‌. فيلسوف‌ زمان‌ ما به‌ نظر كربن‌ بايد به‌ ارض‌ ملكوت‌ سفر كند و به‌ آنجا بپيوندد. او بايد عالِمِ علم‌ سماوات‌ باشد تا سود و زيان‌ جهان‌ و جهانيان‌ را تشخيص‌ دهد. ترانه‌سراي‌ دل‌آگاه‌ همدان‌ نيز همين‌ معني‌ را آموخت‌. 
ته‌ كه‌ ناخوانده‌اي‌ علم‌ سماوات/‌ ته‌ كه‌ نابرده‌اي‌ ره‌ در خرابات‌
ته‌ كه‌ سود و زيان‌ خود ندوني‌ /به‌ ياران‌ كي‌ رسي‌، هيهات‌ هيهات‌ 

4- سفر به‌ عالم‌ خيال‌ چگونه‌ ممكن‌ است‌ و راه‌ آن‌ كدام‌ است‌؟ راه‌ اين‌ سفر راه‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ است‌. شايد اين‌ پاسخ‌ عجيب‌ باشد به‌ خصوص‌ اگر فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ را فهرست‌ مشابهتها و اختلاف‌نظرهاي‌ فيلسوفان‌ بدانيم‌. چنين‌ پژوهشها و تتبعهايي‌ كه‌ نظاير فراوان‌ نيز دارند در بهترين‌ صورت‌ مي‌توانند در درسهاي‌ تاريخ‌ فلسفه‌ به‌ كار آيند. كربن‌ به‌ صراحت‌ نمي‌گويد كه‌ اين‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ چيست‌ و البته‌ نبايد از او توقع‌ داشت‌ كه‌ تعريف‌ صريح‌ و روشني‌ بياورد، زيرا اين‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ هنوز وجود ندارد بلكه‌ بايد تأسيس‌ شود. كربن‌ در سالهاي‌ آخر عمر كوشش‌ خود را صرف‌ تأسيس‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ كرده‌ بود. او نمي‌توانست‌ به‌ وضوح‌ و با ذكر دليل‌ بگويد فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ چيست‌ ولي‌ مي‌كوشيد تا برنامه‌ي‌ مطالعه‌ي‌ آن‌ را تدوين‌ كند و البته‌ بگويد كه‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ مورد نظر او با تلقيهاي‌ رايج‌ و متداول‌ نبايد اشتباه‌ شود. در آغاز اين‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ بايد:
از خود سؤال‌ كنيم‌ كه‌ جاي‌ تاريخ‌ كدام‌ است‌ و تاريخ‌ در كجا جريان‌ دارد؟ مبناي‌ تاريخي‌ بودن‌ يا تاريخي‌ نبودن‌ بشر چيست‌؟ آن‌گاه‌ راهي‌ هموار خواهد شد كه‌ ما بتوانيم‌ از طريق‌ آن‌ سه‌ بحث‌ را در فلسفه‌اي‌ كه‌ در ايران‌ تداوم‌ دارد براي‌ كوششهاي‌ تطبيقي‌ خود برجسته‌ سازيم‌. اين‌ امر شايد به‌ ما اجازه‌ دهد تا نه‌ تنها ماجراي‌ غربي‌، بلكه‌ غربي‌ شدن‌ جهان‌ را نيز دريابيم‌. اين‌ دو امر وجوه‌ پديدار يگانه‌اي‌ هستند كه‌ همديگر را كامل‌ مي‌كنند، اما نبايستي‌ به‌ خلط‌ آن‌ دو با يكديگر پرداخت‌. اين‌ ماجراي‌ دوگانه‌ بر ما روشن‌ خواهد ساخت‌ كه‌ آيا امروز «مشرقييين‌» به‌ معنايي‌ كه‌ سهروردي‌ مراد مي‌كرد وجود دارند؛ آنان‌ كه‌ به‌ شرق‌ و غرب‌ جغرافيايي‌ اين‌ جهان‌ تعلق‌ ندارند(3).
در اين‌ نقل‌ قول‌ نسبتاً طولاني‌ كربن‌ اشاره‌اي‌ به‌ عالم‌ خيال‌ و اقليم‌ مياني‌ نكرده‌ است‌ بلكه‌ بيشتر به‌ شرايط‌ و نتايج‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ نظر داشته‌ است‌. ظاهراً براي‌ اينكه‌ راه‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ گشوده‌ شود و مسائل‌ مهمي‌ مانند مُثُل‌ افلاطون‌ و اصالت‌ وجود و ادوار تاريخي‌ با نظر تطبيقي‌ مورد بحث‌ قرار گيرد بايد به‌ دو امر مهم‌ كه‌ از هم‌ جدا نيستند پرداخته‌ شود، يكي‌ ماجراي‌ غربي‌، و ديگر غربي‌ شدن‌ جهان‌. شايد گفته‌ شود كه‌ ماجراي‌ غربي‌ و غربي‌ شدن‌ جهان‌ به‌ فرض‌ اينكه‌ وجهي‌ داشته‌ باشد چه‌ ربطي‌ به‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ و به‌ مسائلي‌ مانند مُثُل‌ افلاطون‌ دارد و مگر نه‌ اين‌ است‌ كه‌ ابن‌ عربي‌ و مولوي‌ را با هگل‌ و غزالي‌ را با دكارت‌ و...سنجيده‌اند و هيچ‌ نيازي‌ به‌ ماجراي‌ غربي‌ و غربي‌ شدن‌ جهان‌ پيدا نكرده‌اند، و مگر غزالي‌ و دكارت‌ هر دو به‌ تاريخ‌ قبل‌ از غربي‌ شدن‌ تعلق‌ ندارند؟ دكارت‌ هم‌ كه‌ در صدر تاريخ‌ جديد غربي‌ قرار دارد. پس‌ چرا بايد آراي‌ متقدمان‌ را با پيش‌آمدهاي‌ پس‌ از آنان‌ مربوط‌ كرد؟ به‌ فرض‌ اينكه‌ آنها در زمانهاي‌ بعد از خود اثر و تأثيري‌ داشته‌اند، ارتباطشان‌ به‌ اين‌ تأثير باز نمي‌گردد، مگر اينكه‌ بخواهيم‌ ببينيم‌ كه‌ آيا تأثير دو تفكر در زمانهاي‌ بعد در جايي‌ به‌ هم‌ رسيده‌ يا در مقابل‌ هم‌ قرار گرفته‌ است‌. ممكن‌ است‌ چنين‌ پژوهشي‌ به‌ درك‌ موافقت‌ يا عدم‌ موافقت‌ دو صاحب‌نظر كمك‌ كند، اما اولاً سنجش‌ تأثير دو فلسفه‌ غير از سنجش‌ آن‌ دو است‌، ثانياً به‌ فرض‌ اينكه‌ از اين‌ سنجش‌ مددي‌ به‌ فهم‌ نزديكي‌ يا دوري‌ آراي‌ دو فيلسوف‌ برسد، اين‌ سنجش‌ شرطِ لازمِ تحقيق‌ نيست‌. اما نظر كربن‌ اين‌ است‌ كه‌ بحث‌ غربي‌ شدن‌ كه‌ در دويست‌ سال‌ اخير روي‌ داده‌ شرط‌ مقدمه‌ي‌ لازم‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ است‌. 

ولي‌ براي‌ تطبيق‌ آراي‌ اسپينوزا با اشعريان‌ و معتزليان‌ چه‌ نياز داريم‌ كه‌ ماجراي‌ غربي‌ و غربي‌شدن‌ را بشناسيم‌؟ گر چه‌ در ظاهر فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ ربطي‌ به‌ اين‌ مسائل‌ ندارد، اما ما كه‌ مي‌پرسيم‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ چيست‌ و مسائل‌ آن‌ كدام‌ است‌ بي‌تعلق‌ به‌ ماجراي‌ غرب‌ و غربي‌ شدن‌ جهان‌ نيستيم‌ و اگر چنين‌ تعلقي‌ داريم‌، چگونه‌ مسائلمان‌ آزاد و مستقل‌ از آن‌ ماجرا باشد؟ ما دكارت‌ و كانت‌ را چگونه‌ مي‌شناسيم‌ كه‌ آنها را با غزالي‌ و فخر رازي‌ يا با متفكران‌ هندي‌ و يوناني‌ قياس‌ كنيم‌؟ اگر فهمي‌ بود كه‌ مي‌توانست‌ مستقل‌ از تاريخ‌ بر تفكر دكارت‌ و كانت‌ و غزالي‌ و فخر رازي‌ احاطه‌ يابد و همه‌ را چنان‌ كه‌ بوده‌ است‌ و هست‌ دريابد، تطبيق‌ ضرورت‌ نداشت‌، چنان‌ كه‌ فيزيك‌ تطبيقي‌ نداريم‌ و اگر فقه‌ تطبيقي‌ داريم‌ براي‌ اين‌ است‌ كه‌ وجوه‌ اختلاف‌ و اشتراك‌ مذاهب‌ فقهي‌ را تدوين‌ كنند. ولي‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ بيان‌ مشابهت‌ و اختلاف‌ فيلسوفان‌ با يكديگر نيست‌، زيرا اين‌ مهم‌ را مورخان‌ و مدرسان‌ فلسفه‌ي‌ عمومي‌ به‌ عهده‌ دارند و انجام‌ مي‌دهند؛ اما آنچه‌ مي‌گويند فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ نيست‌. اينكه‌ مثلاً دكارت‌ راسيوناليست‌ بوده‌ و فرانسيس‌ بيكن‌ به‌ حوزه‌ي‌ آمپيريسم‌ تعلق‌ داشته‌ است‌ درست‌ است‌، اما در فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ به‌ ذكر اين‌ قبيل‌ مسائل‌ اكتفا نمي‌شود. 

يك‌ مثال‌ (فلسفه‌ تطبيقي‌ چه‌ بسا دوريهاي‌ ظاهري‌ را نزديك‌ و نزديكيها را دور مي‌سازد)
با طرح‌ پرسشي‌ مطلب‌ را توضيح‌ مي‌دهم‌. آيا دكارت‌ راسيوناليست‌ به‌ ارسطوي‌ تدوين‌كننده‌ي‌ منطق‌ نزديك‌تر بوده‌ است‌ يا به‌ بيكن‌ آمپيريست‌؟ اگر نظرمان‌ به‌ تقابل‌ عقل‌ و تجربه‌ باشد شايد دكارت‌ را اگر نه‌ به‌ ارسطو، به‌ افلاطون‌ نزديك‌تر بدانيم‌ تا به‌ بيكن‌؛ ولي‌ اگر به‌ فلسفه‌ي‌ اين‌ فلاسفه‌ از اين‌ وجهه‌ نظر نگاه‌ كنيم‌ مبادي‌ و اصول‌ تفكرشان‌ چه‌ بوده‌ و چه‌ نگاهي‌ به‌ موجودات‌ داشته‌اند و غايت‌ تفكرشان‌ چه‌ بوده‌ است‌، نظر به‌ كلي‌ تغيير مي‌كند تا آنجا كه‌ بيكن‌ و دكارت‌ در كنار هم‌ قرار مي‌گيرند و دو هزار سال‌ از افلاطون‌ دور مي‌شوند. درست‌ است‌ كه‌ بيكن‌ آمپريست‌ و دكارت‌ راسيوناليست‌ بوده‌ است‌ اما هر دو طبيعت‌ را اُبژِه‌ي‌ علم‌ و تصرف‌ آدمي‌ مي‌دانسته‌ و علم‌ را مايه‌ي‌ قدرت‌ و تسلط‌ انسان‌ بر طبيعت‌ تلقي‌ مي‌كرده‌اند. آنها هر دو در بناي‌ تفكر فلسفي‌ جديد كه‌ لازمه‌اش‌ گذشت‌ از تفكر يونان‌ و قرون‌ وسطاست‌ مقام‌ بزرگ‌ دارند، اما افلاطون‌ و ارسطو جهان‌ طبيعت‌ را ماده‌ي‌ تصرف‌ نمي‌دانستند و علم‌ در نظرشان‌ عين‌ فضيلت‌ بود. هر دو فيلسوف‌ يوناني‌ قائل‌ بودند كه‌ غايت‌ تعليم‌ و تربيت‌ كمال‌ نفس‌ و نيل‌ به‌ فضيلت‌ است‌. اگر به‌ جاي‌ بيكن‌ و دكارت‌، ديويد هيوم‌ و هگل‌ را هم‌ در نظر آوريم‌ نتيجه‌ي‌ قياس‌ همان‌ است‌ كه‌ ذكر كرديم‌، اما دوري‌ نسبي‌ دكارت‌ از افلاطون‌ و نزديكي‌اش‌ با بيكن‌ را چگونه‌ دريافته‌ايم‌؟ آيا مطالب‌ كتابهاي‌ آنان‌ را در كنار هم‌ قرار داده‌ و موارد اختلاف‌ و اتفاق‌ را فهرست‌ كرده‌ايم‌؟ 

تا پنجاه‌ سال‌ پيش‌ دكارت‌ و كانت‌ در نظر اهل‌ فلسفه‌ فيلسوفان‌ بزرگ‌ دوران‌ جديد بودند اما درباره‌ي‌ نسبت‌ آنان‌ با تجدد جز به‌ اشاره‌ و اجمال‌ چيزي‌ گفته‌ نمي‌شد. اكنون‌ ما بحث‌ مي‌كنيم‌ كه‌ ثنويت‌ دكارتي‌ و كانتي‌ لازمه‌ي‌ ظهور عقل‌ اعدادانديشِافزاري‌ و شرط‌ پيدايش‌ علم‌ تكنولوژيك‌ بوده‌ است‌. اگر طبيعت‌ و جهان‌ موجودي‌ بيجان‌ كه‌ مي‌تواند و بايد متعلَّق‌ علم‌ و تصرف‌ ما قرار گيرد تصور نمي‌شد و اگر كانت‌ علم‌ را حاصلِ صورت‌بخشي‌ فاهمه‌ به‌ ماده‌ي‌ ادراك‌ حسي‌ نمي‌دانست‌ و اين‌ فهم‌ را مقتضاي‌ گذشت‌ از كودكي‌ و رسيدن‌ به‌ بلوغ‌ نمي‌دانست‌ تمدن‌ تكنيكي‌ كنوني‌ قوام‌ نمي‌يافت‌. اگر كساني‌ اين‌ عبارات‌ را چنان‌ درمي‌يابند كه‌ گويي‌ در آنها علت‌ پيدايش‌ تمدن‌ جديد تلقي‌ شده‌ است‌ بايد توضيح‌ داد كه‌ با الفاظ‌ و زبان‌ مرده‌ي‌ فلسفه‌ هيچ‌ گشايشي‌ پديد نمي‌آيد. حتي‌ تفكر دكارت‌ و كانت‌ علت‌ پيدايش‌ تجدد نبوده‌ است‌. پس‌ چه‌ نسبتي‌ ميان‌ فلسفه‌ي‌ اين‌ فيلسوفان‌ و تاريخ‌ جديد وجود دارد؟ فيلسوفان‌ جديد در زمره‌ي‌ سخنگويان‌ تاريخند و فهم‌ و درك‌ جديد با زبان‌ آنان‌ قوام‌ يافته‌ است‌. اگر اين‌ زبان‌ نبود، فهم‌ و درك‌ و علم‌ كنوني‌ هم‌ نبود. به‌ عبارت‌ ديگر، اگر كوژيتوي‌ دكارت‌ و طرح‌ درك‌ ترانساندانتال‌ كانت‌ نبود راه‌ تصرف‌ آدمي‌ در جهان‌ و موجودات‌ گشوده‌ نمي‌شد. در حقيقت‌ فلسفه‌ راه‌آموز و راهگشا و شرط‌ قوام‌ يافتن‌ دوران‌ جديد بود نه‌ علت‌ وجود آن‌، و اگر علت‌ وجود بود مي‌بايست‌ بيرون‌ از معلول‌ باشد. 

با اين‌ تلقي‌ از فلسفه‌، افلاطون‌ و ارسطو را كه‌ هنوز معتقد بودند موجودات‌ را بايد آزاد گذاشت‌ تا به‌ علم‌ ما درآيند و علم‌ به‌ اعيان‌ اشيا را ممكن‌ مي‌دانستند از دكارت‌ و كانت‌ بسيار دور مي‌يابيم‌، زيرا دكارت‌ زمينه‌ را فراهم‌ كرد كه‌ علم‌ عين‌ تصرف‌ دانسته‌ شود و كانت‌ تصرف‌ بشر در ماده‌ي‌ مدرك‌ حسي‌ را علم‌ دانست‌. مي‌گويند اين‌ يك‌ نظر است‌ و اثبات‌ آن‌ آسان‌ نيست‌. راست‌ مي‌گويند، ولي‌ اگر همه‌ تصديق‌ مي‌كردند كه‌ فلسفه‌ي‌ دكارت‌ و كانت‌ راه‌ علم‌ و تمدن‌ جديد را گشوده‌ و هموار كرده‌ است‌ بحث‌ فعلي‌ بي‌مورد مي‌شد. مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ معمولاً اهل‌ فضل‌ اين‌ سخنها را نمي‌پذيرند. چرا نمي‌پذيرند؟ آيا درباره‌ي‌ آن‌ تحقيق‌ كرده‌اند و آيا چنين‌ تحقيقي‌ را لازم‌ مي‌دانند؟ نه‌. پس‌ چگونه‌ و چرا مخالفت‌ مي‌كنند؟ زيرا با مسلّمات‌ زمان‌ سازگار نيست‌ و اين‌ مسلّمات‌ متعلق‌ به‌ تاريخ‌ تجدد است‌. ما اكنون‌ از طريق‌ مسلّمات‌ جهاني‌ كه‌ در آن‌ به‌ سر مي‌بريم‌ به‌ موجودات‌ و مسائل‌ نگاه‌ مي‌كنيم‌ و مي‌انديشيم‌. اصولي‌ مثل‌ سير خطي‌ تكامل‌ تاريخي‌ و ملاك‌ و ميزان‌ بودن‌ حقايق‌ علم‌ جديد و... در جهان‌ توسعه‌ نيافته‌ و توسعه‌ يافته‌ و در نزد همه‌ي‌ گروه‌هاي‌ مردم‌، اعمّ از پير و جوان‌ و عالم‌ و عامي‌ و ديندار و بي‌دين‌ و سنتي‌ و متجدد، مسلّم‌ گرفته‌ مي‌شود و گفتار و كردار با آن‌ نظم‌ مي‌يابد. تا سيصد سال‌ پيش‌ در هيچ‌ جاي‌ جهان‌ و تا يكصد و پنجاه‌ سال‌ پيش‌ در آسيا و آفريقا اين‌ حرفها نبود و سخناني‌ كه‌ اكنون‌ مسلّم‌ انگاشته‌ مي‌شود به‌ ذهن‌ كسي‌ خطور نمي‌كرد. ديروز كه‌ آثار ابن‌ سينا را مي‌خواندند فكر نمي‌كردند كه‌ اين‌ آثار متعلق‌ به‌ دوره‌اي‌ از تاريخ‌ باشد بلكه‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ حكمت‌ فرا مي‌گرفتند و از ميان‌ فراگيرندگان‌ كساني‌ به‌ تأمل‌ و تحقيق‌ در آن‌ مي‌پرداختند و...مي‌گويند اكنون‌ هم‌ وضع‌ تغيير نكرده‌ است‌. ابن‌ سينا را مي‌خوانند و رد و اثبات‌ مي‌كنند. مسئله‌ اين‌ است‌ كه‌ ما نمي‌توانيم‌ از فضاي‌ عالمي‌ كه‌ در آن‌ به‌ سر مي‌بريم‌ بيرون‌ برويم‌ و در جايي‌ كه‌ هيچ‌ جا نيست‌ ابن‌ سينا بخوانيم‌ و با او انس‌ پيدا كنيم‌ يا به‌ رد و ابطالش‌ بپردازيم‌. ابن‌ سينا را ما اكنون‌ براي‌ اين‌ مي‌خوانيم‌ كه‌:
1- ببينيم‌ در تاريخ‌ فلسفه‌ و مخصوصاً در تاريخ‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ چه‌ مقامي‌ دارد.
2- با فرهنگ‌ و تاريخ‌ خود آشنا شويم‌ تا بتوانيم‌ هويت‌ خود را با اين‌ آشنايي‌ حفظ‌ كنيم‌ و در زماني‌ كه‌ در همه‌ جا از دكارت‌ و كانت‌ و هگل‌ و نيچه‌ مي‌گويند ما هم‌ فيلسوف‌ و آموزگار خودمان‌ را داشته‌ باشيم‌.
3- از خلال‌ كلمات‌ او، حكمت‌ و مايه‌ي‌ تذكري‌ بيابيم‌ كه‌ در فتنه‌ي‌ آخرالزمان‌ چراغي‌ پيش‌ پاي‌ ما بگذارد و راه‌ بيرون‌شُد را بنمايد. (شايد كساني‌ هم‌ بدون‌ هيچ‌ غرضي‌ فلسفه‌ بخوانند و الفاظ‌ و عبارات‌ را ياد بگيرند و تكرار كنند، ولي‌ اينكه‌ اينها چه‌ ياد مي‌گيرند و چه‌ مي‌فهمند مهم‌ است‌: الفاظ‌ و عبارات‌ مغلقي‌ كه‌ مردم‌ آنها را نمي‌فهمند و به‌ آنها نيازي‌ ندارند. اينها اگر بيرون‌ از تاريخ‌ باشند متوجه‌ باشيم‌ كه‌ درك‌ و فهمشان‌ را هم‌ به‌ چيزي‌ نمي‌توان‌ گرفت‌). 

زبانهاي‌ ما و زبان‌ فلسفه‌ تطبيقي‌
در هيچ‌ يك‌ از اين‌ سه‌ صورت‌، بيرون‌ از تاريخ‌ و فارغ‌ از مسلّمات‌ عهد و زمان‌ قرار نداريم‌، الاّ اينكه‌ در وضع‌ سوم‌ به‌ اين‌ امر واقفيم‌ و در اوضاع‌ اول‌ و دوم‌ معمولاً به‌ حكم‌ رسم‌ و شهرت‌ و علائق‌ ملي‌ و سياسي‌ و ايدئولوژيك‌ عمل‌ مي‌شود. به‌ عبارت‌ ديگر، ما سه‌ زبان‌ داريم‌:
1- زبان‌ عمومي‌ و متداول‌، زبان‌ خودمان‌ كه‌ اگر تفكر و به‌ خصوص‌ تفكر قديم‌ با آن‌ بيان‌ شود حرفهاي‌ هر روزي‌ معمولي‌ خواهد بود. 2- زبان‌ فني‌ فلسفه‌ي‌ قديم‌ كه‌ بايد حريم‌ آن‌ را پاس‌ داشت‌، اما اگر عيناً تكرار شود ديگر فلسفه‌ نيست‌ بلكه‌ تقليد است‌ و البته‌ تقليدي‌ كه‌ حتي‌ بر فهم‌ عادي‌ زبان‌ هم‌ تحميلي‌ و گران‌ مي‌آيد. اين‌ زبان‌ در بهترين‌ صورت‌ زبان‌ لوژيك‌ (منطق‌ و استدلال‌) است‌. و بالاخره‌، 3- زبان‌ همداستاني‌ (ديالوژيك‌). اين‌ زبان‌ نه‌ تكرار الفاظ‌ فلسفه‌ و حكمت‌ است‌ و نه‌ تفسير آنها به‌ قصد رد يا اثبات‌ قضايا بلكه‌ نحوي‌ خاص‌ گوش‌ دادن‌ به‌ سخن‌ متفكر و حكيم‌ و پاسخ‌ دادن‌ به‌ آن‌ است‌. گوش‌ دادن‌ يعني‌ انتظار چيزي‌ بيش‌ از معني‌ ظاهر داشتن‌. سخن‌ حكمت‌ و شعر بيان‌ مقصود اين‌ يا آن‌ شخص‌ نيست‌، كه‌ اگر بود بعد از برآمدن‌ مقصود او از ياد مي‌رفت‌. سخني‌ كه‌ مي‌پايد و مي‌ماند خواننده‌ و شنونده‌ را به‌ خود مي‌خواند تا با خواندن‌ و شنيدن‌ آن‌، بعضي‌ از معانيش‌ آشكار شود. فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ نه‌ با زبان‌ هم‌زباني‌ كه‌ فلسفه‌ در آن‌ نمي‌گنجد بلكه‌ با طرح‌ امكان‌ هم‌داستاني‌ و هم‌زباني‌ متفكران‌ عهدها و تاريخهاي‌ مختلف‌ مي‌تواند پديد آيد. ولي‌ اينها چه‌ ربطي‌ به‌ حادثه‌ي‌ غرب‌ و غربي‌شدن‌ جهان‌ دارد؟
چرا بحث‌ غرب‌ و غربي‌شدن‌ در مطالعه‌ تطبيقي‌ مهم‌ است‌؟
در حادثه‌ي‌ غرب‌ و غربي‌شدن‌ گوشها و زبانها تغيير كرده‌ است‌. مقصود اين‌ نيست‌ كه‌ غرب‌ چون‌ قدرت‌ دارد بيشتر زبان‌ است‌ و كمتر به‌ سخن‌ غير گوش‌ مي‌دهد. اينكه‌ غرب‌ غرور دارد و به‌ سخني‌ ديگر نيازمند نيست‌ از جهت‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ درست‌ است‌، اما غرور و تكبر اختصاص‌ به‌ غرب‌ ندارد. عالم‌ غربي‌ طوري‌ بنا شده‌ است‌ كه‌ همه‌ي‌ صداها و گفتها در آن‌ به‌ گوش‌ نمي‌رسد. نگاه‌ ابژكتيو غرب‌ به‌ جهان‌ و گذشته‌ معني‌ تازه‌اي‌ بخشيده‌ است‌ و هر كس‌ از هر جا و در هر جاي‌ روي‌ زمين‌ با اين‌ نگاه‌ به‌ موجودات‌ و به‌ تاريخ‌ نظر كند در بهترين‌ صورت‌ همان‌ مي‌بيند كه‌ غرب‌ ديده‌ است‌. يكي‌ از آفتهاي‌ غرب‌زدگي‌ كه‌ شايد شايع‌ترين‌ مظهر آن‌ نيز باشد ابتلا به‌ درك‌ مكانيكي‌ امور و مطلق‌ دانستن‌ اين‌ درك‌ است‌. اين‌ تلقي‌ مكانيكي‌ را در بحث‌ غرب‌ و غربي‌ شدن‌ نيز مي‌يابيم‌. وقتي‌ تعبير «غرب‌» به‌ زبان‌ مي‌آيد نظر متوجه‌ سمت‌ چپ‌ نقشه‌ي‌ جغرافيا مي‌شود و اگر بگويند مراد از غرب‌، غرب‌ جغرافيايي‌ و حتي‌ سياسي‌ نيست‌، مي‌گويند ما ديگر چيزي‌ كه‌ بتوان‌ نام‌ غرب‌ به‌ آن‌ داد نمي‌شناسيم‌، يعني‌ نظرشان‌ اين‌ است‌ كه‌ بايد چيزي‌ در جايي‌ باشد كه‌ بتوان‌ به‌ آن‌ نامي‌ داد و اگر نام‌ مصداقي‌ در خارج‌ نداشته‌ باشد در حقيقت‌ نام‌ نيست‌. البته‌ نامْ صرف‌ يك‌ لفظ‌ نيست‌ بلكه‌ نامِ چيزي‌ است‌، اما در تلقي‌ مكانيكي‌ آن‌ نام‌ بايد نام‌ چيزي‌ باشد كه‌ همه‌ بتوانند يكسان‌ آن‌ را درك‌ كنند و در مورد آن‌ به‌ توافق‌ برسند. همچنين‌ آن‌ چيز بايد اثر و كاركرد معين‌ در گردش‌ امور هر روزي‌ داشته‌ باشد. پيداست‌ كه‌ اين‌ تلقي‌ در عمل‌ زندگي‌ هر روزي‌ و در تدبير امور اداري‌ و حتي‌ پژوهشهاي‌ علمي‌ موجه‌ است‌، اما مسائل‌ فلسفه‌ به‌ معقولات‌ ثاني‌ تعلق‌ دارد و معقول‌ ثاني‌ معيني‌ در خارج‌ نيست‌ كه‌ بتوان‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرد. اگر هر چيز و همه‌ چيز بايد قابل‌ اشاره‌ي‌ حسّي‌ باشد و اگر بپرسند كو و كجاست‌ بايد بتوان‌ آن‌ را نشان‌ داد مطالب‌ فلسفه‌ به‌ كلي‌ بي‌وجه‌ مي‌شود. 

ماجراي‌ غرب‌ و تاريخ‌ غربي‌ مثل‌ جنگهاي‌ ايران‌ و روم‌ نيست‌ كه‌ مورخ‌ بتواند با كاربرد روش‌ آن‌ را گزارش‌ كند. اين‌ حادثه‌ را نه‌ همه‌ي‌ مردمان‌ ديده‌اند و نه‌ مي‌توانسته‌اند كه‌ آن‌ را ببينند. درست‌ است‌ كه‌ در زبان‌ و در ميان‌ مردمي‌ كه‌ در يك‌ منطقه‌ي‌ جغرافيايي‌ ساكنند پديد آمده‌ و آغاز شده‌ است‌، اما در همانجا كه‌ روي‌ داده‌ پايان‌ نيافته‌ و تعلق‌ به‌ مردم‌ و منطقه‌ي‌ خاص‌ نيز ندارد. ماجراي‌ غرب‌ و تاريخ‌ غربي‌ پديد آمدن‌ نوعي‌ نگاه‌ به‌ موجودات‌ و به‌ آدميان‌ و به‌ زبان‌ و تاريخ‌ است‌. اين‌ نگاه‌ را نياورده‌اند و به‌ ما تحويل‌ نداده‌اند بلكه‌ بدون‌ اينكه‌ توجه‌ و تذكر داشته‌ باشيم‌ از راهي‌ ناپيدا آمده‌ و در چشم‌ و گوش‌ جانها نشسته‌ و دركها را دگرگون‌ كرده‌ است‌. به‌ عبارت‌ ديگر، بسياري‌ از مردمان‌ بدون‌ اينكه‌ بخواهند و بدانند، دركي‌ از موجودات‌ دارند كه‌ كم‌ و بيش‌ جهاني‌ است‌ و پدرانشان‌ از آن‌ درك‌ بهره‌ نداشته‌اند. اينها درك‌ خود را مطلق‌ مي‌انگارند و اگر به‌ آنان‌ گفته‌ شود كه‌ دركشان‌ غربي‌ است‌ پريشان‌ و آزرده‌ مي‌شوند و البته‌ وقتي‌ از غرب‌ و ماجراي‌ غربي‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آيد تعجب‌ مي‌كنند كه‌ سخن‌ از چه‌ مي‌گويند، زيرا در جايي‌ چيزي‌ به‌ نام‌ غرب‌ نمي‌بينند و نمي‌شناسند. غرب‌ در جانهاست‌، در نگاهها و در حركات‌ دستها و پاهاست‌ و بيهوده‌ در جاي‌ ديگر سراغ‌ آن‌ را مي‌گيرند. 

اگر با پيش‌آمد غرب‌ نگاهها نگاه‌ ديگري‌ شده‌ باشد فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ ديگر چه‌ جايي‌ دارد؟ در غرب‌ تاريخ‌ فلسفه‌ و دين‌ و فرهنگ‌ و هنر و سياست‌ نوشتند و در اداي‌ اين‌ امر مهم‌ رشته‌اي‌ از قرن‌ هيجدهم‌ و نوزدهم‌ تا يونان‌ هُمر و توسيديد رسم‌ كردند. شرق‌شناسي‌ هم‌ در همين‌ راه‌ به‌ وجود آمد و از اين‌ رشته‌ي‌ اصلي‌ راههاي‌ فرعي‌ به‌ تاريخ‌ ايران‌ و مصر و چين‌ و هند و ترك‌ و تاتار و عهد اسلام‌ و مزداپرستي‌ و...كشيده‌ شد. در اين‌ تاريخ‌نويسي‌ بعضي‌ تطبيقها هم‌ مي‌توانست‌ صورت‌ گيرد و صورت‌ گرفت‌، اما كسي‌ به‌ آنها نام‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ نداد. بنابراين‌، مثلاً نوشتن‌ يك‌ تاريخ‌ موضوعي‌ فلسفه‌، فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ نيست‌ و اگر درسي‌ به‌ نام‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ دائر شود و در آن‌ مثلاً در باب‌ اشتراك‌ و افتراق‌ افلاطون‌ و ارسطو و كانت‌ و هگل‌ بحث‌ كنند، به‌ درستي‌ نمي‌توان‌ آن‌ را فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ دانست‌. ولي‌ به‌ هر حال‌ تلقي‌ عادي‌ از فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ همان‌ ترتيب‌ فهرست‌ اختلافها و مشابهتهاي‌ مشهور در كتب‌ تاريخ‌ فلسفه‌ است‌. اين‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ صورتي‌ از تاريخ‌ فلسفه‌ است‌ و ضرورت‌ ندارد كه‌ نام‌ تازه‌ بر آن‌ بگذارند. اين‌ قبيل‌ تاريخ‌ فلسفه‌ها در اروپا بسيار نوشته‌ شده‌ است‌ و حتي‌ در آغاز قرن‌ نوزدهم‌ مردي‌ در هند به‌ نام‌ ميلاپوري‌ كتابي‌ به‌ نام‌ «اصل‌الاصول‌» نوشت‌ و در آن‌ به‌ تاريخ‌ موضوعي‌ اقوال‌ و آراي‌ فلاسفه‌ و عارفان‌ عالم‌ اسلام‌ پرداخت‌، ولي‌ چنان‌ كه‌ گفته‌ شد اينها فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ نيست‌. اگر بخواهيم‌ اثري‌ از گذشتگان‌ بيابيم‌ كه‌ نام‌ فلسفه‌ تطبيقي‌ بر آن‌ روا باشد شايد كتاب‌ كم‌نظير يا بي‌نظير «الجمع‌ بين‌ رأيي‌ الحكيمين‌» فارابي‌ مناسب‌ترين‌ باشد. 

اثر تطبيقي‌ فارابي‌، كم‌نظير است‌
مي‌گويند كه‌ تطبيقهاي‌ فارابي‌ احياناً دقيق‌ نيست‌ و او از اول‌ قصد داشته‌ است‌ وحدت‌ نظر و اتفاق‌ دو فيلسوف‌ را اثبات‌ كند و نشان‌ دهد. اتفاقاً من‌ هم‌ به‌ همين‌ جهت‌ اين‌ كتاب‌ را كتاب‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ به‌ معني‌ درست‌ لفظ‌ مي‌دانم‌. اهل‌ دقت‌ و پژوهش‌ تعجب‌ مي‌كنند و با لحني‌ آميخته‌ به‌ اعتراض‌ مي‌گويند: آيا تحريف‌ آراي‌ فيلسوفان‌ به‌ قصد نزديك‌ كردن‌ آن‌ آراء به‌ يكديگر فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ است‌؟ نه‌، فلسفه‌ اگر تحريف‌ شود ديگر فلسفه‌ نيست‌. اتفاقاً ورود در بحث‌ ماجراي‌ غرب‌ و غربي‌شدن‌ براي‌ اين‌ است‌ كه‌ ببينيم‌ مبادا در عين‌ بي‌خبري‌ از پيش‌آمد غرب‌ كساني‌ كه‌ به‌ تفكر و فلسفه‌ي‌ گذشته‌ مي‌پردازند، بدون‌ اينكه‌ غرضي‌ داشته‌ باشند آن‌ را تحريف‌ كنند. اگر تحريف‌ نادانسته‌ بد است‌ و بايد از آن‌ پرهيز كرد تحريفي‌ كه‌ از روي‌ قصد و عمد صورت‌ گيرد گناه‌ نابخشودني‌ است‌، ولي‌ فارابي‌ افلاطون‌ و ارسطو را تحريف‌ نكرده‌ است‌. او آن‌ هر دو بزرگ‌ را به‌ عالم‌ اسلام‌ فراخوانده‌ و در مجلسشان‌ نشسته‌ و با گوش‌ عهد خود سخن‌ آنان‌ را شنيده‌ و ميان‌ آنها هم‌زباني‌ و هم‌داستاني‌ يافته‌ است‌. آنچه‌ در اثر فارابي‌ لااقل‌ در اين‌ مقام‌ اهميت‌ دارد اين‌ است‌ كه‌ او به‌ مبادي‌ آرا و غايت‌نظر دو فيلسوف‌ نظر داشته‌ است‌. از وقتي‌ كه‌ عالم‌ غربي‌ استقرار يافته‌ است‌ درك‌ مبادي‌ آرا و غايت‌ نظر متفكران‌ گذشته‌ دشوار شده‌ است‌. به‌ اين‌ جهت‌ بايد اين‌ ماجرا را بازشناخت‌. فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ هم‌ با اين‌ بازشناسي‌ حاصل‌ مي‌شود و در حقيقت‌ جر آن‌ نيست‌.
فلسفه‌ها را به‌ يك‌ اعتبار به‌ دو نحو مي‌توان‌ خواند: يكي‌ خواندن‌ رايج‌ و متداول‌ است‌ كه‌ آنچه‌ را يك‌ فيلسوف‌ گفته‌ است‌ فرا مي‌گيرند و مطالب‌ مهم‌ و بديع‌ آن‌ را از مطالبي‌ كه‌ در آثار پيشينيان‌ هم‌ بوده‌ است‌ جدا مي‌كنند. مورخان‌ فلسفه‌ در عين‌ اختلافهايي‌ كه‌ از حيث‌ نظر و سليقه‌ با هم‌ دارند در فلسفه‌ها به‌ همين‌ نحو نگاه‌ مي‌كنند و اگر اختلافي‌ دارند، اختلاف‌ در ميزان‌ فهم‌ و درك‌ و مخالفت‌ و موافقت‌ با آراي‌ فيلسوفان‌ است‌. نظر دوم‌ به‌ شرح‌ يا تلخيص‌ و درست‌ بودن‌ و نادرست‌ بودن‌ فلسفه‌ها كاري‌ ندارد بلكه‌ ناظر به‌ اين‌ پرسش‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ با تاريخ‌ و زمان‌ چه‌ مناسبت‌ دارد و مثلاً اگر هگل‌ گفته‌ است‌ كه‌ با ظهور تفكر فلسفي‌ در يونان‌، مدينه‌هاي‌ يوناني‌ از هم‌ پاشيد،
سخنش‌ را چگونه‌ بايد فهميد؟ ميان‌ قول‌ دكارت‌ به‌ دو جوهر متباين‌ و پديد آمدن‌ علم‌ تكنولوژيك‌ چه‌ مناسبت‌ است‌؟ با اين‌ قبيل‌ پرسشها ظهور سقراط‌ و افلاطون‌ و ارسطو حادثه‌اي‌ است‌ كه‌ با آن‌ دوره‌ي‌ تازه‌اي‌ از تاريخ‌ آغاز مي‌شود و دكارت‌ هم‌ ديگر فيلسوفي‌ نيست‌ كه‌ مثلاً گرفتار مشكل‌ ارتباط‌ و پيوند تن‌ و روان‌ باشد بلكه‌ فلسفه‌اي‌ آورده‌ است‌ كه‌ ريشه‌ي‌ فيزيك‌ رياضي‌ جديد و تمدن‌ تكنولوژيك‌ است‌. 

ناسازگاري‌ قول‌ به‌ تاريخيت‌ و فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌
با اين‌ درك‌ و نظر، اولاً معلوم‌ مي‌شود كه‌ فلسفه‌ مجموعه‌اي‌ از مسائل‌ انتزاعي‌ بي‌ارتباط‌ با تاريخ‌ نيست‌ بلكه‌ مي‌تواند نظمي‌ را ويران‌ كند و بنياد نظم‌ ديگر را بگذارد. فلسفه‌ گفتاري‌ است‌ كه‌ عالمي‌ را قوام‌ مي‌بخشد و امكانهاي‌ فكر و عمل‌ مردمان‌ را در آن‌ عالم‌ تعيين‌ مي‌كند. عالم‌ تجدد مثال‌ عالمي‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ در قوام‌ و بناي‌ آن‌ دخالت‌ آشكار داشته‌ و مردم‌ اين‌ عالم‌ بدون‌ اينكه‌ ضرورتاً فلسفه‌ بدانند يا با فلسفه‌ سر و كاري‌ داشته‌ باشند دكارتي‌ و بيكني‌ و كانتي‌ و هگلي‌ فكر مي‌كنند. مردم‌ دكارت‌ را نمي‌شناسند اما چهارصد سال‌ است‌ كه‌ نادانسته‌ به‌ پيروي‌ از او طبيعت‌ را مرده‌ و بي‌جان‌ و ماده‌ي‌ تصرف‌ آدمي‌ انگاشته‌ و مي‌انگارند. فرانسيس‌ بيكن‌ را هم‌ جز اهل‌ فلسفه‌ كسي‌ نمي‌شناسد. حتي‌ اگر از دانشمندان‌ هم‌ درباره‌ي‌ او بپرسيد شايد ندانند كه‌ كيست‌ و چه‌ گفته‌ است‌، اما همه‌ كم‌ و بيش‌ با او و مثل‌ او مي‌انديشيم‌ كه‌ علم‌ بايد به‌ بهبودي‌ زندگي‌ مدد كند و آدمها را به‌ تسخير طبيعت‌ قادر سازد. پيش‌ از بيكن‌ و دكارت‌ هيچ‌ صاحب‌نظري‌ طبيعت‌ را مرده‌ نديده‌ بود و غايت‌ علم‌ را قدرت‌ نمي‌دانست‌. بسياري‌ از مسلّمات‌ و مشهورات‌ ديگر جهان‌ متجدد و متجددمآب‌ هم‌ كه‌ جزء ادب‌ و اخلاق‌ زندگي‌ هر روزي‌ شده‌ است‌ برگرفته‌ از تعليمات‌ فيلسوفان‌ و صاحب‌نظران‌ است‌. كسي‌ كه‌ در اين‌ عالم‌ به‌ سر مي‌برد اگر به‌ علم‌ و ادب‌ و تفكر جهان‌ پيش‌ از تجدد نظر كند چه‌ بسا كه‌ آنها را با عادات‌ و مسلّمات‌ خود مي‌سنجد. عالم‌ تجدد از قرن‌ هيجدهم‌ تاكنون‌ تاريخ‌ انگار است‌ و در تلقي‌ شايع‌ آن‌ هر چه‌ در گذشته‌ وجود داشته‌ اگر مانع‌ و مزاحم‌ نبوده‌ مرحله‌ي‌ ناقص‌ تجدد يا مقدمه‌ي‌ آن‌ بوده‌ است‌. اين‌ معني‌ اصلِ شرق‌شناسي‌ است‌، اما شرق‌شناسي‌ در قول‌ به‌ اين‌ اصل‌ تنها نيست‌ بلكه‌ مونتسكيو و كانت‌ و هگل‌ و اوگوست‌ كنت‌ و...هم‌ آن‌ را به‌ نحوي‌ تأييد مي‌كنند. با اين‌ تلقي‌، فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ معني‌ ندارد زيرا همه‌ چيز در قياس‌ با پايان‌ تاريخ‌ (يعني‌ پايان‌ تاريخ‌ غربي‌) و مسلّمات‌ آن‌ سنجيده‌ مي‌شود. تذكر به‌ اين‌ معني‌ شرط‌ راه‌ يافتن‌ به‌ حريم‌ تفكر متفكران‌ گذشته‌ است‌. 

ثانياً با تلقي‌ دوم‌، اين‌ اصل‌ كه‌ همه‌ي‌ فلسفه‌ها را با يك‌ ميزان‌ مي‌توان‌ سنجيد و فلسفه‌ي‌ درست‌ را از ميان‌ آنها مي‌توان‌ شناخت‌ سُست‌ مي‌شود. سست‌شدن‌ اين‌ اصل‌ نيز شرط‌ امكان‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ است‌ زيرا اگر ملاك‌ دقيقي‌ مستقل‌ از فلسفه‌ وجود داشته‌ باشد كه‌ با آن‌ بتوان‌ صحت‌ فلسفه‌ها را تعيين‌ كرد ديگر فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ وجهي‌ ندارد، مگر اينكه‌ مراد از آن‌ شناخت‌ فلسفه‌ي‌ حقيقي‌ و تعيين‌ فلسفه‌هاي‌ نزديك‌ به‌ حقيقت‌ يا نادرست‌ باشد. مي‌گويند اگر اين‌ اصل‌ سُست‌ شود همه‌ چيز نسبي‌ مي‌شود. اين‌ اشكال‌ جدلي‌ است‌ و در مقابل‌ آن‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ اگر يك‌ فلسفه‌ي‌ درست‌ و فقط‌ يك‌ فلسفه‌ درست‌ وجود دارد پس‌ چرا فلسفه‌هاي‌ افلاطون‌ و ارسطو و ابن‌ سينا و توماس‌ آكوئيني‌ و بيكن‌ و دكارت‌ و كانت‌ و... اعتبار كم‌ و بيش‌ يكسان‌ دارند و چرا ارسطو افلاطون‌ را كنار نگذاشته‌ و فلسفه‌ي‌ جديد نظر متقدمان‌ را بي‌اعتبار نكرده‌ است‌؟ به‌ جاي‌ اينكه‌ ملاك‌ و ميزاني‌ براي‌ تشخيص‌ فلسفه‌ي‌ حقيقي‌ و درست‌ بجوييم‌ بهتر است‌ به‌ اين‌ معني‌ بينديشيم‌ كه‌ چه‌ چيز فلسفه‌ها را ماندگار كرده‌ است‌. اگر پاسخ‌ اين‌ پرسش‌ را بيابيم‌ به‌ درك‌ ماهيت‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ نزديك‌ شده‌ايم‌ زيرا كلي‌ترين‌ و مهم‌ترين‌ وجه‌ مشترك‌ همه‌ي‌ فلسفه‌ها و حتي‌ همه‌ي‌ تفكرها همان‌ وجه‌ پايداري‌ آنهاست‌. راستي‌ افلاطون‌ و ارسطو را چه‌ چيز ماندگار كرده‌ است‌ و چرا دو هزار و پانصد سال‌ است‌ كه‌ آثار اين‌ دو آموزگار فلسفه‌ را مي‌خوانند و شرح‌ مي‌كنند و همواره‌ درسهاي‌ تازه‌ از آن‌ مي‌آموزند؟ 

گاهي‌ مي‌گويند وجه‌ پايداري‌ و ماندگاري‌ فيلسوفان‌ و متفكران‌ و شاعران‌ آشكارا متفاوت‌ است‌. اگر مُثُل‌ افلاطون‌ را با صورت‌ ارسطو بتوان‌ قياس‌ كرد، كوژيتوي‌ دكارت‌ كه‌ عظمت‌ فيلسوف‌ به‌ آن‌ باز مي‌گردد با مُثُل‌ افلاطوني‌ و صورت‌ ارسطويي‌ مناسبت‌ ندارد، يا به‌ هر حال‌ اين‌ با آنها قابل‌ تطبيق‌ نيست‌؛ اما اگر دكارت‌ از ارسطو دور است‌ سوفوكل‌ و حافظ‌ و ريلكه‌ را با اينها چگونه‌ قياس‌ كنيم‌؟ سياستمداران‌ بزرگ‌ هم‌ نام‌ جاودان‌ دارند اما فلسفه‌اي‌ نياورده‌اند و نمي‌توان‌ از آنان‌ توقع‌ هم‌ سخني‌ با فيلسوفان‌ داشت‌. شعر و سياست‌ را با فلسفه‌ قياس‌ نمي‌كنيم‌ هر چند كه‌ اينها اگر معاصر فلسفه‌اي‌ باشند با آن‌ نحوي‌ همنوايي‌ دارند، يعني‌ حتي‌ اگر امر مشتركي‌ ميان‌ سياست‌ و شعر و حكمت‌ و فلسفه‌ نباشد، همبستگي‌ و تناسبي‌ ميان‌ آنها هست‌. وقتي‌ يك‌ عالم‌ يا يك‌ دوران‌ تاريخي‌ به‌ نهايت‌ راه‌ و پايان‌ خود مي‌رسد آن‌ تناسب‌ و همبستگي‌ در هم‌ مي‌ريزد و تناسب‌ و همبستگي‌ تازه‌ پديد مي‌آيد و پيداست‌ كه‌ در اين‌ تناسب‌ جديد اشياء و اجزاء هم‌ تغيير مي‌كنند. بسيار مهم‌ است‌ كه‌ كيفيت‌ اين‌ تغيير و معني‌ آن‌ را دريابيم‌. 

پرسشهاي‌ محورين‌ در فلسفه‌هاي‌ تطبيقي‌
افلاطون‌ و ارسطو در پايان‌ تاريخ‌ و عالم‌ يوناني‌ فلسفه‌ي‌ خود را تعليم‌ كرده‌اند. حتي‌ اگر اين‌ سخن‌ هگل‌ را نپذيريم‌ كه‌ گفته‌ بود ظهور فلسفه‌ مدينه‌هاي‌ يوناني‌ را نابود كرد، نمي‌توانيم‌ انكار كنيم‌ كه‌ افلاطون‌ و ارسطو در پايان‌ دوره‌ي‌ يوناني‌ (هلنيك‌) ظهور كرده‌اند و به‌ عبارت‌ ديگر، ظهور فلسفه‌ با پايان‌ دوره‌ي‌ يوناني‌ مقارن‌ شده‌ است‌. آيا حقيقتاً ارتباطي‌ ميان‌ اين‌ دو حادثه‌ وجود داشته‌ است‌؟ آيا پس‌ از دوره‌ي‌ يوناني‌ و در دوراني‌ كه‌ آن‌ را يوناني‌مآبي‌ (هلنيستيك‌) مي‌خوانند تحول‌ و تغيير معني‌داري‌ در فلسفه‌ پيدا شده‌ است‌؟ شايد آسان‌تر باشد كه‌ به‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ نظر كنيم‌ و بپرسيم‌ آيا فلسفه‌ وقتي‌ به‌ عالم‌ اسلامي‌ آمد و در اين‌ عالم‌ جايگاهي‌ يافت‌ دستخوش‌ تحول‌ و تغيير شد و اين‌ تغييرات‌ در چه‌ حدي‌ بود؟ آيا ابن‌سينايكي‌ از پيروان‌ و شاگردان‌ ارسطو بود كه‌ بعضي‌ آراي‌ استاد را از روي‌ ملاحظه‌ تعديل‌ كرد و آن‌ را با جهاني‌ كه‌ در آن‌ مي‌زيست‌ تطبيق‌ داد، يا او خود طرح‌ فلسفه‌ي‌ متناسب‌ و هماهنگي‌ را درانداخت‌ كه‌ در عين‌ مشابهت‌ با فلسفه‌ي‌ ارسطويي‌ با آن‌ اختلاف‌ جوهري‌ داشت‌؟ پژوهشي‌ كه‌ براي‌ يافتن‌ وجوه‌ مشابهت‌ و اختلاف‌ باشد فلسفه‌ تطبيقي‌ نيست‌، اما اگر محقق‌ براي‌ يافتن‌ پاسخ‌ پرسشي‌ كه‌ مطرح‌ شد تحقيق‌ كند، در قلمرو فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ قرار مي‌گيرد. اگر بپرسيم‌ كه‌ چگونه‌ دكارت‌ به‌ جاي‌ اينكه‌ در برابر وجود به‌ حيرت‌ دچار شود با اين‌ پرسش‌ مواجه‌ شد كه‌ امر يقيني‌ چيست‌، شايد متوجه‌ تغيير بزرگي‌ شويم‌ كه‌ در فلسفه‌ي‌ جديد نسبت‌ به‌ فلسفه‌ي‌ قرون‌ وسطي‌ و دوره‌ي‌ يوناني‌ به‌ وجود آمده‌ است‌، اما اگر اين‌ معني‌ را يك‌ انحراف‌ از فلسفه‌ حقيقي‌ يا اصلاح‌ فلسفه‌هاي‌ قديم‌ و آوردن‌ آنها به‌ راه‌ راست‌ بينگاريم‌، نه‌ فقط‌ كاري‌ به‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ نداريم‌ بلكه‌ تاريخ‌ فلسفه‌ را نيز قطعاتي‌ از زمان‌ و آرا و اقوال‌ كه‌ در كنار هم‌ قرار گرفته‌اند فرض‌ كرده‌ايم‌. ولي‌ تاريخ‌ فلسفه‌ پيوستگي‌ دارد و بوعلي‌ و دكارت‌ در پي‌ افلاطون‌ و ارسطو آمده‌اند و اگر مي‌شد مجلسي‌ برگزار شود كه‌ اينها در آن‌ حضور داشته‌ باشند مي‌توانستند تفاوتها را درك‌ كنند و البته‌ كم‌ و بيش‌ زبان‌ يكديگر را نيز مي‌فهميدند. 

اين‌ زبان‌ مشترك‌ چيست‌ و فيلسوف‌ از كجا و چگونه‌ آن‌ را فرا مي‌گيرد؟ فيلسوف‌ زبان‌ خاصي‌ را ياد نمي‌گيرد. او به‌ زبانِ وجود سخن‌ مي‌گويد. ابن‌ سينا ارسطو را به‌ دلخواه‌ خود تفسير نكرده‌ و دكارت‌ تفكر توماس‌ آكوئيني‌ را ناچيز نمي‌شمرده‌ است‌. در تغيير و تحولي‌ كه‌ از افلاطون‌ به‌ فارابي‌ و ابن‌ سينا و از يونان‌ و قرون‌ وسطي‌ به‌ دوره‌ي‌ جديد صورت‌ گرفته‌ است‌ امر يا امور ثابت‌ و پايداري‌ يافت‌ مي‌شود كه‌ پيوستگي‌ فلسفه‌ها را ضمان‌ شده‌ است‌ و اصل‌ همه‌ي‌ آنها اين‌ پرسش‌ است‌ كه‌ چرا موجودات‌ هستند و چرا نابود و عدم‌ نيستند. اگر افلاطون‌ طرح‌ عالم‌ مُثُل‌ در مي‌اندازد و پس‌ از او در تاريخ‌ فلسفه‌ تقدم‌ علم‌ بر اراده‌ يا اراده‌ بر علم‌ مطرح‌ مي‌شود و متكلم‌ وجود جزء لايتجزي‌ را اثبات‌ مي‌كند، همه‌ي‌ اينها به‌ پرسش‌ مزبور باز مي‌گردد. فيلسوف‌ معمولاً بنا را بر اين‌ مي‌گذارد كه‌ عقل‌ هست‌ و هر چه‌ هست‌ بايد معقول‌ باشد. خداوند هم‌ موجودات‌ را بر وفق‌ عقل‌ پديد آورده‌ و نظم‌ داده‌ است‌ اما متكلم‌ همه‌ چيز را موقوف‌ به‌ اراده‌ي‌ خدا مي‌داند و مناسب‌تر مي‌بيند كه‌ بگويد موجودات‌ هيچ‌ ربط‌ ذاتي‌ با هم‌ ندارند تا به‌ قول‌ خودش‌ ناگزير نشود كه‌ وجوب‌ علي‌ اللّه‌ را بپذيرد. در اين‌ تفكيك‌ و تقسيم‌ مي‌بينيم‌ كه‌ فلسفه‌ي‌ جديد از جهتي‌ به‌ فلسفه‌ي‌ قديم‌ و قرون‌ وسطي‌ (اين‌ تقسيمها با اصالت‌ يافتن‌ دوران‌ جديد و جهان‌ متجدد صورت‌ گرفته‌ و متداول‌ شده‌ است‌) شباهت‌ دارد و از جهتي‌ نيز به‌ علم‌ كلام‌ شبيه‌ است‌. اين‌ شباهت‌ به‌ تقدم‌ اراده‌ بر علم‌ باز مي‌گردد و اختلاف‌ در اين‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ جز به‌ عقل‌ و ضرورتهاي‌ عقلي‌ التزام‌ به‌ چيزي‌ ندارد و در صدد اثبات‌ اصول‌ اعتقادي‌ و دفاع‌ از آنها نيست‌. تطبيق‌ فلسفه‌ با كلام‌ مي‌تواند محملي‌ براي‌ تطبيق‌ آن‌ با عرفان‌ و تصوف‌ نظري‌ و انحاي‌ ديگر حكمت‌ باشد. پيداست‌ كه‌ اين‌ تطبيق‌ در جزئيات‌ وجهي‌ ندارد. در اصول‌ هم‌ به‌ دشواري‌ مي‌توان‌ ميان‌ متقدمان‌ و متجددان‌، از هر قبيله‌اي‌ كه‌ باشند، وجه‌ اشتراك‌ پيدا كرد. مع‌هذا، متفكران‌ بزرگ‌ هر زماني‌ مي‌توانند با متفكران‌ ديگر، متعلق‌ به‌ هر زماني‌ كه‌ باشند، هم‌زبان‌ شوند. فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ به‌ معنايي‌ كه‌ گفتيم‌ تأمل‌ در امكانهاي‌ هم‌زماني‌ ميان‌ متفكران‌ است‌. صورتهاي‌ ديگر فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ پژوهشهايي‌ در تاريخ‌ فلسفه‌ است‌ كه‌ به‌ نام‌ و عنوان‌ نياز ندارد(4).

پانوشتها
1- هانري‌ كربن‌، فلسفه‌ي‌ ايراني‌ و فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ ، ترجمه‌ي‌ سيدجواد طباطبايي‌، تهران‌، انتشارات‌ قدس‌، 1369، ص‌ 6.
2- داريوش‌ شايگان‌، هانري‌ كربن‌ ، ترجمه‌ي‌ باقر پرهام‌، تهران‌، انتشارات‌ آگاه‌، 1371، ص‌ 188.
3- « فلسفه‌ي‌ ايراني‌ و فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ »، صص‌ 23-22.
4- داوري‌ اردكاني‌، رضا، فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ ، تهران‌، ساقي‌، 1383، صص‌ 21-3
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 9:58  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

تقدیم به مادران خوب سرزمین مادری

من امروز باردیگر متولد شده ام ،احساس خوب مادربودن را به توبخشیده ام،احساس درآغوش کشیدن اولین فرزند وشکفتن اولین لبخندازغنچه باغ زندگی وثمره عمر رامن به توداده ام.

باآمدن من رویاهای نوجوانی تویابهتربگویم ،عروسک بازی های کودکیت تحققی دوباره یافت.

نازنین من !

امروز ،روز توست،بخاطروجودمن!

ومن امروزرنج های شیرین وخستگی های شریفت  رابه توتبریک می گویم.

من امروزتولد خودم را به توتبریک می گویم،هرچند تقویم ها چیز دیگری بگویند،زیراهرگاه که نامی از مادرببرند آنروز حادثه سازترین روززندگی توست؛روزتولد من!

هرچنداولین خاطره تحقق یافته من درخاک خفته است،اما

وقتي دستان پر از مهرت را در دستان مملو از نيازم مي گذاري، گويي بار ديگر متولد مي شوم .وقتي چشمان خسته ات كه مملو از شوق ديدار است، به چشمان من خيره مي ماند. قشنگترين احساس دنيا در دل تنهايم جوانه مي زند. مي داني ، مي دانم ، ما خوب مي دانيم كه ذرات وجود من سر شار از نيا زبه مهرباني هاي توست. و تنها من می دانم كه چه در انتظارم نشسته است.

!خوب من

!نازنينم

!مهربانم

،مي خوانمت به نام همیشه ات،مادر

به نام همیشه ات می خوانمت،ای شکوه باورهستی وای نهال خدا درزمین!

مادر!

 باز هم مي خوانمت و با تمام وجودم مي دانم و نمي داني كه بدون توناچیز بودم .يقين دارم و شك داري كه با تو بودن برايم همه چيز بود و بي تو بودن يك كابوس محض!

!فرشته من

گرماي دستان كم جانت را از من دريغ مکن؛كه همان گرماي کوچک قادر است وجود مرابه تعالی برساند . مهربانم نمي داني در كنارت بودن براي من حكم بهشت زميني را داشت و نمي دانم از چه روست اين سيب حوا كه چاره ايي جز خوردنش برايم نمانده،مراازتودور کرده است،غربتی این چنین مراازتوفرسنگها دورکرده است.ماکه لحظه ای تحمل دوری هم را نداشتیم .اکنون تودرگوشه ای ومن دردیاری دیگر به تو می اندیشم . ازفاصله ای دور روزت راتبریک می گویم .منتظرم ازخواب بیدارشوی تاسیم های بی احساس تلفن احساس های بی شائبه مرا به توبرساند.بغض گلويم را مي فشارد.

اشك به ديده گانم مي دود و روي گونه هايم جاري مي شود وقتي به ياد روزي مي افتم كه قرار است بدون گرماي دستانت به راهم ادامه دهم اين را خوب ميدانم بدون تو براي من راهي نمي ماند به جز خزيدن در جاده زندگي،پس  بمان تا بودن من بی بهانه نباشد.بمان تاشمع هستی من برکیک زندگی خاموش نشود.

روزت مبارک.روزت مبارک.روزت مبارک.روزت مبارک.روزت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 10:16  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

معرفی یکی از مشاهیرفلسفه(کانت)

 

ايمانوئل کانت

 (۱۷۲۴-۱۸۰۴) فیلسوف آلمانی و از مهم‌ترین اندیشمندان اروپایی بود.

او در کونیگسبرگ در خانواده‌ای مسیحی از مذهب پرهیزکاران لوتری  متولد شد. خانوادهٔ او نه فرزند داشتند و او فرزند چهارم آنان بود. او در سن هشت سالگی به اصرار پدر به دست کشیشی به مدرسه کونیگسبرگ رفت. او تا دانشگاه در این مدرسه سخت و خشک مذهبی درس خواند. او بعد از چند سال تدریس خصوصی به دانشگاه رفت و شروع به سخنرانی‌های متعدد نمود. در این سالها کتابهایی در زمینه ریاضیات و دینامیک نوشت و منتشر کرد. پس از انتشار کتابهایی در زمینه کیهان‌شناسی به فلسفه روی آورد.

وی در ۱۲ فوریه ۱۸۰۴ میلادی درگذشت. در مراسم تشییع جنازه او، مردم از شهرهای مختلف آلمان گرد آمدند تا به استادی بزرگ ادای دین نمایند

گفتاری چند از زندگی شخصی او

کانت در زندگی نظمی استثنایی داشت. او هر کارش را در ساعتی مخصوص به خود انجام می داد و ذره ای از آن تخلف نمی کرد. بین مردم شهرش این جمله رایج بود که: می توانید ساعتتان را با کارهای کانت تنظیم کنید. او هیچ گاه ازدواج نکرد و به مسافرتی هم نرفت. وظایفش به عنوان مدرس دانشگاه ایجاب می کرد که همه بخش های فلسفه را درس دهد و سالهای متمادی توان فکری خود را مصروف تدریس، انتشار کتابهای مختلف و مقالات کرد.

فلسفه آزادی از نظر کانت

آزادی به مفهوم کانتی آن، مادامی که با آزادی هر فرد دیگر، بتواند در چارچوب یک قانون عمومی برقرار باشد، تنها حق اولیه‌ای است که به هر انسانی به دلیل انسان بودنش تعلق دارد. کانت همهٔ دیگر اصل‌های حقوق بشری مانند برابری و استقلال انسان را از همین اصل بنیادین آزادی مشتق می‌کند. کانت در فلسفهٔ سیاسی خود، نه تنها آخرین پیوندهای میان اندیشهٔ سیاسی دوران جدید و دورانهای پیش از آن را بطور قطعی می‌گسلد، بلکه فراتر از آن، مفهوم «حق طبیعی» عصر روشنگری را به گونه‌ای پیگیر رادیکالیزه می‌کند.

فلسفه کانت

کانت نوعی نگاه متعادل و بینابینی یا سنتزی در برخورد با دو مشرب مسلط آن زمان؛ یعنی فلسفه قاره و فلسفه انگلستان در پیش گرفت و همین معنا به وی امکان داد تا به دور از حب و بغض‌های رایج در میان پیروان این دو مشرب امکان تلفیق و ترکیب آن‌ها را فراهم سازد و سنتز یا برابر نهاد دیگری ارائه کند که نام او را در عرصه نظام فلسفی جهان و فلسفه کلاسیک آلمان به اوج افتخار برساند. یکی از میراث‌های اساسی به جای مانده از دستگاه فکری و تحلیلی کانت مبادرت به فراهم ساختن بستر نقد به عنوان یکی از بسترهای چالش برانگیز در عرصه فلسفه مدرن اروپاست. او این بستر را با تدوین سه اثر مهم که بعدها به صورت کلاسیک‌های فلسفه قاره‌ای و ایده‌آلیسم آلمانی در آمدند پی می‌گیرد؛ یعنی در قالب نقد عقل محض و دوم نقد عقل عملی و سوم نقد قوه حکم یا نقد داوری. به این ترتیب، وی با ترکیب این دو مشرب روند تکامل فلسفه را متحول ساخت و مسیر آن را دگرگون نمود. در این راه او دو حرکت یا گام اساسی را در پیش گرفت. 1- با تاکید بر قوت و توانمندی این ادعای تجربه‌گرایی که تجربه حسی تنها منبع شاخت و منشا تمام آراء و اندیشه‌های انسان به شمار می‌رود ولی نتیجه‌گیری بدبینانه آن را قبول نداشت که نمی توان این آراء و اندیشه‌ها را توجیه نمود و علت یا عللی برای آنها اقامه کرد. 2- از سوی دیگر، این ادعای عقل‌گرایی را نیز قبول نداشت که حقایق واقع درباره مساله وجود یا عدم پدیده‌ها و اشیاء تنها به مدد عقل قابل شناسایی است. می‌توان حرکت کانت را خروج عقل‌گرایی و ایده‌آلیسم از بن بست‌های کور آن دانست. این تدوین‌ها و نظرات را در نخستین نقد خود یعنی نقد عقل محض آورده است که در سال 1781 به رشته تحریر در آمد. در کتاب نقد عقل عملی نیز که در 1788 تالیف شد به تحقیق در خصوص مابعدالطبیعه یعنی شناخت مسایلی چون وجود خدا، جاودانه بودن روح، جبر و اختیار انسان ضرورت آزادی و نظایر آنها پرداخته است. نقد سوم نقد قوه حکم یا داوری است را نقد زیبایی شناسی ترجمه کردند. مفاهیم محور کانت در نقد سوم دو مؤلفه اساسی یعنی هدف یا غایت و غایتمندی یا هدفمندی، جزء مقولاتی است که کانت ضمن طرح آنها معتقد است که در هر تبیین علمی می‌توان از این دو مفهوم، مفهوم نخست یعنی غایت یا هدف را سراغ گرفت. در حالی‌که، در این قبیل تحقیق‌های علمی چیزی به نام غایتمندی به معنای منظومه‌ای دال بر وجود یک سری ارزش‌ها و هنجارهای اخلاقی به چشم نمی‌خورد. کانت غایتمندی را بدون غایت قبول دارد. وی زیبایی را شکلی از غایتمندی می‌داند البته زمانی که مستقل از ارائه یک غایت فهم و دریافت شود. به اعتقاد کانت قضاوت یا داوری نوعی ملکه و قوه استعداد عمومی است و همه افراد در معرض یا در محدوده آن قرار دارند و طبعا کم و بیش تحت تأثیر آن هستند یا از آن برخوردارند اما داوری بر خلاف تصور رایج تنها قدرت تمیز یا انتخاب نیست بلکه از طریق هماهنگ سازی و ایجاد اعتدال یعنی ایجاد امر زیبا و یا از طریق کنار گذاشتن و محو یا فرا رفتن (امر والا) می‌توان مفهوم داوری را ارتقاء بخشید. از سوی دیگر بخش اصلی تلاش کانت در این کتاب ( نقد قوه داوری) آن است تا شکلی بسیار زیبا و عالی از احساس را در قضاوت زیبا شناختی پیدا کند که به گونه‌ای ماتقدم و پیشینی تجربه لذت و رنج را تعیین نماید. این تجربه حاکی از هماهنگی (امر زیبا) یا محو و از بین رفتن امر والا یی است که هرگونه نقد و داوری مستلزم آن است.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/23ساعت 13:1  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

به دیار من اگر می آیید...(بیجار)

بیجار در غرب ایران واقع شده و تابع استان کردستان می باشد دارای 7730 کیلومتر مربع مساحت بوده و دارای 288 روستاست که حدود 262 روستای آن قابل سکونت می باشد . از شمال شرقی به استان زنجان ، از شمال غربی به شهرستان تکاب ( درآذربایجان غربی) ، از جنوب به شهرستان قروه ، از جنوب شرقی به قسمت کوچکی از استان همدان و از غرب به سنندج و دیواندره محدود است....  ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/16ساعت 20:2  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

دانستنیهایی درباره ایمیل

 

ازابتدای پیدایش اینترنت پرکاربرد ترین خدمات آن ایمیل بوده است .اماپس از آنکه صفحات وب توجه کاربران را به خود جلب کردند،ایمیل ها هم به صورت وب عرضه شدند.باعرض معذرت بدلیل اینکه باتایپ عبارت های انگلیسی جمله های فارسی به هم میریخت کلماتی را که باید لاتین می نوشتم داخل پرانتز گذاشتم.

1-برای ساختن ایمیل در( یاهو)ابتداباید ثبت نام(ساین آپ)کنید.

2-درصفحه ثبت نام ،درگزینه اول ودوم نام ونام خانوادگیتان را می نویسید.

3-این گزینه مربوط به انتخاب نوع جنسیت کاربراست که معمولا اولین گزینه آن مرد (میل)است.

4-یاهو آی دی شما همان آدرسی خواهد شد که می توانید به دوستانتان بدهید تاازاین طریق درمکاتبه باشید.آی دی شما3تا32کاراکتر(حروف،اعداد،علائم)می تواند داشته باشد.

5-درگزینه ی بعدی آی دی انتخابی خود را چک کنید .درصورتی که آی دی انتخابی شما قبلا توسط فردی دیگرانتخاب شده باشد ،یاهو به شما آی دی هایی پیشنهاد می دهد.

6-پسورد رابه صورت یکسان دردوخانه بعدی واردکنید.

7-اطلاعاتی که دراین بخش از شما خواسته می شود؛برای موقعی است که شما رمز عبور خود را فراموش کرده اید.

8-یکی از سوالها راانتخاب می کنید.

9- همان سوال راپاسخ می دهید.

10-تاریخ تولدازچپ به راست برحسب روز،ماه،سال.

11-کدپستی (5رقمی)

12-نام کشور

13-آدرس ایمیل دیگرشمادرسایت دیگر

14-عبارت درهم ریخته را درکادرموردنظرتایپ کنید.دراین هنگام دکمه(کپس لاک)خاموش باشد!

15-درپایان دکمه موافقت(آی اگری)راکلیک کنید.

اگردرست ثبت نام کرده باشید صفحه ای غیر از صفحه ثبت نام برای شما نمایان می شود.

نحوه واردشدن به ایمیل:

1-ورود به سایت یاهو

2-کلیک دکمه (ساین این)

3-آی دی وپسورد خودرا وارد نموده روی دکمه (ساین این)کلیک کنید.

4-واردایمیل خود که شدیددکمه (میل کلاسیک)راکلیک کنید.

توضیح راجع به موارد سمت چپ ایمیل

1-(این بوکس)صندوق نامه های دریافتی.

2-(درافت)پیش نویس نامه های.

3-(سنت)تصویری از نامه های فرستاده.

4-(بالک)هرزنامه

5-(تراش)سطل زباله

 

*برای رویت نامه های دریافتی روی گزینه (این بوکس)کلیک کنید.

*بعد درقسمت باز شده روی موضوع(سابجکت)کلیک کرده تا متن نامه راببینید.

 

توضیح برخی دکمه ها

*(ریپلی)درصفحه ارسال شده به شما،می توانید با زدن این دکمه پاسخی برای فرستنده نامه ارسال کنید.

*(فوروارد) بازدن این دکمه می توانیدنامه رسیده را برای شخص دیگری بفرستید.

ارسال ایمیل

*دکمه (کامپوز)راکلیک کنید.

*آدرس ایمیل گیرنده رابدون (دبلیو)واردکنید.

*(سی سی)فرستادن یک کپی است که می توانید این بخش را پر نکنید.

*می توانید در(سابجکت)موضوع نامه یا نام خودرا بنویسید.

نکته:برای اینکه بتوانید یک نامه را برای چند نفر ارسال کنیدبایدآدرس ها را با (،)از هم جدا کنید.

درقسمت زیرین متن نامه راتایپ کنید یادرصورتی که قبلاتایپ کرده اید دراین قسمت پست کنید.

 

*اگر گزینه (اتک فایل)راکلیک کنید می توانید به متن نامه خود عکس.موسیقی.فیلم...اضافه کنید.

بازدن دکمه (بروز)فایل مورد نظرتان را درهارد رایانه تان انتخاب کنید.

*دکمه(اپن)راکلیک کنید.

*دکمه(اتک فایل )را کلیک کنید.

*روی دکمه (کانتینیوتو مسیج)کلیک کنید.

می بینید که فایل به نامه شما ضمیمه شده است.

درپایان گزینه (سند)راکلیک کنید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت 18:44  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

کدامین دعا.... ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت 18:31  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

تلخیص ودستبرد به یکی از رسالات افلاطون

سقراط،جوینده ی خستگی ناپذیر حقیقت،خود چیزی نمی داند اما به دیگران کمک  می کند تا کودک فکررابه سلامت به دنیا بیاورند؛واز این رو کار او به کار مامایان مانند است وخود بارها کار خویش را به مشغله ی دائمی مادرش که ماما بود تشبیه می نماید.

برآن شدیم تا یکی از رساله های افلاطون را تلخیص نماییم . دستی به خطا به قلم برده واندکی برحواشی مطلب (هرچند مطایبه وار)سخنانی افزوده ایم .توجه گرامی شما را به مطلب مورد نظر جلب می نمایم.

 «ترپ سیون»درشهرمگارا(megara)به رفیق چندین وچند ساله خویش «اقلیدس» برمی خورد،اما غمی پنهان در چهره اقلیدس ترپ سیون را واداربه پرسش می نماید. اقلیدس  خبرزخمی شدن «ته تتوس»رابه ترپ سیون می دهد.

ترپ سیون از زخمی شدن ته تتوس اظهار تاسف فراوان می نماید.

اقلیدس با حرکت سر گفته های ترپ سیون را تایید نموده ودرتایید گفته های اوماجرای دیدار ته تتوس با «سقراط»رایادآوری می نماید.

ترپ سیون با شنیدن نام سقراط جان دوباره ای یافت ونقل گفتگوی آن دو را از او درخواست می نماید.

اقلیدس خود را ناگزیر از آن دید که بدون هماهنگی با اهل خانه، ترپ سیون رابه سرای خویش درآنسوی شهرمگارا به صرف طعام نیمروز دعوت نماید.

پس از طی مدتی راه ورسیدن به سرای شخصی اقلیدس واکرام فراوان اهل خانه !،اقلیدس از میان صندوقچه جواهرات «سالار مربوطه!»طوماری را به در آورده وبه دوست قدیمی خویش،ترپ سیون می سپارد؛

آنچه برآن طومار نگاشته شده بود این بود:

درروزی از روزهای سرد پاییزی که طبق معمول سقراط فیلسوف، توسط بداخلاقی های سالارمربوطه!ازهمه جا مانده وازخانه رانده ،نه بیهوده راه می پیمود،به« تئودوروس»ریاضی دان بر خوردواز او پرسید:

ازمیان جوانان آتن وشاگردان توخردمند تر وباهوش تر از همه کیست؟

تئودوروس،شاگردش «ته تتوس»را نام می بردوتاکید می نماید که ازبسیاری جهات شبیه خود سقراط است ؛آنگاه ته تتوس را که در آن نزدیکی است فرا می خواند که بیاید وبا سقراط سخن بگوید.

سقراط ته تتوس جوان را به سرای خویش دعوت می نماید.ودرآنجا باب گفتگو با ته تتوس را باز کرده واز او می پرسد:دانش چیست؟

ته تتوس در پاسخ به نام بردن اقسام دانش مبادرت می ورزد.

سقراط اورا متوجه می سازد که منظورش تعریف دانش به طور کلی است نه ذکر این ویا آن دانش.

ته تتوس منظور سقراط رادرمی یابد ودرپاسخ به سقراط ملول شده وسربزیروخجل می گوید:

نمی توانم جواب دهم وازنادانی خود در رنجم.

سقراط اورامتوجه درد زایش خویش می نماید ومانند مادرش اورادربه دنیا آوردن کودک فکر واندیشه اش یاری می نماید.

به تشویق سقراط ،ته تتوس مبادرت به جواب دادن می کند.

اولین جواب اواین است؛«دانش همان ادراک حسی است.»

سقراط می گوید:عقیده خودت را می خواهم.این سخن ازتو نیست؛از« پروتاگوراس» است.

پروتاگوراس گفته است:«آدمی میزان همه چیزاست.»یعنی حقیقت چیزها برای انسان چنان است که به نظر آنهامی آیدوبه ادراک آنها می گنجد.پروتاگوراس در این خصوص با«هراکلیتوس» هم عقیده است که؛«عالم چون رودی دائم درجریان است ودوآن بریک حال نیست وبنا براین درخصوص هیچ چیز نمی توانیم بگوییم «هست»بلکه باید بگوییم:«می شود»

سقراط نگاهی به اطراف افکنده وپس از اندکی مکث سخن خویش راباایراد ازعقیده پروتاگوراس وهراکلیتوس ادامه می دهد ودر رد دانش بودن ادراکات حسی سخنی چند برزبان می آوردبدین مضمون:

ادراکات حسی درنزد انسانها نسبی است.ازاین گذشته ،اگر درست باشد که حقیقت برای هر کس همان است که به نظر او می آید ،آنچه کودکان یا دیوانگان حس می کنند همان قدر اعتبار داردکه محسوسات بزرگترین دانشمندان!

گذشته ازاین سخنان ،ممکن است کسی معتقد باشدکه پروتاگوراس خطا کرده ؛بنا برآنکه«هرکس میزان حقیقت است»آنچه می پندارد درست است واگر پنداراو درست باشد سخن پروتاگوراس برخطاست!

اگرگفته پروتاگوراس را بپذیریم که ثباتی موجود نیست وهمه چیز در جنبش وبی قراری است،آنگاه نه تنها شناختن عالم بلکه سخن گفتن عادی هم نا ممکن می شود،تا بخواهی چیزی بگویی ،چیز دیگر شده است.

فرض اساسی تفکر وسخن گفتن این است که ثباتی در چیزها هست بنا برسخن هراکلیتوس سخن گفتن وشناخت چیزها ناممکن است .

ازایرادهای دیگری که سقراط به سخن هراکلیتوس وارد می سازد این است که مابه چیزهایی آگاهیم که درک آنها توسط حواس ممکن نیست .

دانش به اینکه این دو محصول مختلف ازکجا می آیند؟مسلما از هیچ چیز!(دراینجا سقراط به وجود حس مشترک اشاره می کند.)

سقراط عدم حضورهمسربداخلاقش را غنیمت شمرده وازته تتوس به نحو اکمل پذیرایی نموده ودرحین آمد وشد به مطبخ سراتاکید می نماید که:بنابراین ادراک حسی سرچشمه دانش نمی تواندبود، چه ادراک ناقص است وخطاکار،ودانش از نقص وخطا برکنار است.

درضمن بحث سقراط مکررا به نادانی خود اشاره می کند وبه ته تتوس یادآوری می نماید که حرفه او همانند مادرش مامایی است .

وبا این بیان ته تتوس را تشویق می نماید که از طلب باز نایستد وبکوشد تا حقیقت دانش را بازگو نماید.

تعریف دوم ته تتوس از دانش این است:«دانش ،گمان درست است.»

دراین هنگام صدای درب سرا به گوش رسید؛ته تتوس که ماجرای اخلاق تند همسرسقراط رابارها شنیده بود به گوشه ای خزیدوسقراط باکمال آرامش به سخن خویش ادامه داده واز ته تتوس جوان پرسید:بگو ببینم گمان درست چیست؟گمان نادرست هم داریم؟پسرکم باز هم که به خانه اول باز گشتیم!

برای شناسایی گمان درست از نادرست باز هم محتاج دانشیم وچون هنوز نمی دانیم دانش چیست ،این جواب را نشنیده می گیریم.

صدایی خفیفی از درب ورودی خانه به گوش رسید ته تتوس جوان رارنگی بر چهره نمانده بود .

سقراط به ته تتوس گفت:نترس فرزندم،بحث خویش را پی بگیریم ،داشتی می گفتی...

ته تتوس آخرین تعریفش از دانش را اینگونه بیان کرد:

«گمان درستی که با توجیه عقلی همراه باشد.»

  سقراط توجیه عقلی را به سه قسمت تقسیم کرد:

1-بیان فکر به مدد الفاظ

2-عناصر واجزاء مشکله چیز مورد نظر راپیدا کرده وباز نماییم.

3-شخص از صفات مشخصه وممیزه مورد بحث آگاه باشد.

سقراط چشم در چشم ته تتوس دوخته بود وته تتوس به گمان اینکه به جواب درست رسیده است لبخندی برلب جاری کرد.

اماسقراط سری به تاسف تکان داد وباحسرت گفت:ردمساله اول ودوم که واضح است ؛درباره مساله سوم هم باید بگویم که صفات ممیزه راکه جز با دانش نمی توان شناخت؛بنا براین مجهول را با مجهول نمی توان پاسخ گفت.بلکه مجهول را باید به مددمعلومات پاسخ گفت.

بنابراین این تعریف ته تتوس مانند سایر تعاریف مقبول طبع مشکل پسند سقراط واقع نشدوبه این ترتیب بحث بین سقراط وته تتوس به پایان می رسد وسقراط وعده دیدار فردا صبح را میدهد...

همسر سقراط درحیاط خانه مشغول شستشوی البسه  بود ودرهنگام خداحافظی سقراط وته تتوس ،یک باردیگر باتشت پرازکف وچرک سقراط رابدرقه کرد........

ترپ سیون تومار را درهم پیچید وبه دست اقلیدس سپردوپس ازدقایقی برای عیادت از ته تتوس به راه افتادند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 11:56  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

گفتم: .... گفت: ...

گفت شیفته باران شو ،

وقتی بی‌تابی ، می بارد و خیست می‌کند

شیفته باران که شدم ، باران بارید اما

هرگز خیسم نکرد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان شیفتگی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

 گفت دلداده مهتاب باش ،

شبهای گم شده در کوچه‌های تاریکت را ،

روشن و پیدا می‌کند .

دلداده مهتاب که شدم ، شب‌های تاریکم عادت کرد به خلوت راه‌های بی چراغ و

هرگز پیدا نشد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان دلدادگی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

گفت :دلت خوش باشد به ستاره‌های روشنی که

می‌کشاندت تا اهتزاز وارستگی

دلخوش ستاره که شدم ، دور شد در آشوب پریشانی آسمان

شاید هنوز تا سپیده‌دمان دلخوشی جاویدان هزار فرسنگ فاصله است 

 گفت بی‌‌تاب خورشید شو ،

گرمت می‌کند میان انجماد یاس و پوچی

بی‌تاب آفتاب که شدم ، سوزاند چشمانم را و

از نور گریزانم کرد.

شاید هنوز تا سپیده‌دمان بی‌تابی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

 گفت آسوده بخواب به انتظار دیدن رویای شبنم و گلبرگ

اما خواب با چشمان من بیگانه ای بیش نبود.

شاید هنوز تا سپیده‌دمان آسودگی هزار فرسنگ فاصله است

 اما تو ای سپیده صبح

به هنگامه میلادم دستی برآور

بگذار نامم مشوش هراس از پیروزی تاریکی نباشد

 

به هنگامه آغازم دستی برآور

بگذار نه شیفته باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره

 

به هنگامه آمدنم دستی برآور

بگذار طلوع دروغین شب بیچاره ای نباشم ، در انتظار نافرجام روشنی

 

خدا را

به هنگامه میلادم دستی برآور

بگذار فاصله بیهوده ای نماند تا سپیده دمان بی‌ادعای سترگ

 آی با توام ای سپیده راستین صبح

تاریکی دیگر بس است

طلوعی جاودانه کن.

 

(مارابه دعا کاش فراموش نسازند      رندان سحرخیزکه صاحب نفسانند)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/04ساعت 20:23  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

.... ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 19:21  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

برابری احکام با آیات

 

-چرا خداوند در آيه‌ى- 6 سوره‌ى مائده که يک آيه‌ى کلى است و در مورد وضو گرفتن است و هم مربوط به آقايان است و هم خانم‌ها، فقط از صفات مذکر استفاده کرده است؟

 آيا شرب خمر به طور واضح در قرآن حرام اعلام شده يا فقط عنوان ضرر براى بدن ذکر شده؟

- آيه‌ى 92 سوره‌ى نساء مى‌فرمايد: اگر مقتول از قومى است که با شما محاربند، قاتل ديه ندهد، بلکه مؤمنى را آزاد کند. آيا اين قوم محارب از غير مسلمانان است؟ در اين صورت مؤمنى که آزاد شود، سودى براى قوم مقتول ندارد و اگر قوم محارب از مسلمانان است، چطور مى‌شود ديه نداشته باشد؟

پاسخ این چند سوال وسوالاتی از این دست را در ادامه مطلب ملاحظه بفرمایید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 17:44  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

پاسخ به برخی مسائل مطرح در قرآن

برخی از آیات قرآن انسان را دچار شبهه می نمایند.برآنیم تا پاره ای از این مسائل را پاسخگو باشیم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 18:1  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

آموزش word

 

 Format به شما امكان ميدهد تا دور كاغذ يا دور پاراگراف خود را كادري بيندازيد و يا داخل پاراگراف خود را رنگي کنید.

پس از كليك روي اين زيرمنو پنجره اي باز ميشود كه داراي سه كادر محاوره اي زير است...




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 17:53  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

معرفى پايگاه‏های قرآنی

 باسلام .نام وآدرس پایگاههای قرآنی را درادامه مطلب ملاحظه بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت 13:58  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

معلم عزیز...

از زمانی که از هیچ همه چیز ساختیم،از زمانی که لوح نانوشته کودکان سرزمین ایران در دست های سرنوشت سازمان قرار گرفت ؛

اززمانی که گام در راه زنده سازی فرهنگ این خاک مقدس نهادیم تا به امروز که معرف کوچکی از والایی فرهنگ جامعه هستیم ؛همواره یاری عزیزانی چون شما هویت بخش تلاشمان وروشنی بخش راهمان بوده است و...

تا هماره که هستید وخواهید بود دریادها خواهید درخشید وقدر دان یاریتان خواهیم بود ؛باشد که به یاری شما معلمانی درخور ایران پاک وآزادمان باشیم .

معلم عزیز روزت مبارک

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 13:4  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

نگاهی به مسئله سحردرقرآن

 

داستان هاروت و ماروت

در روزگاران پيش، پس از عصر حضرت سليمان - عليه السلام - سحر و جادوگرى در ميان مردم بابل به طور عجيبى رايج شده بود. بابل از شهرها و سرزمينهاى تاريخى مربوط به پنج هزار سال قبل است، كه شامل منطقه وسيعى بين رود فرات و دجله مى‌شد. داراى تمدن عظيمى بود، و آن چنان بزرگ شد كه به آن كشور بابل مى‌گفتند. اين كشور داراى شهرهايى بزرگ و قلعه‌هاى بلند، و قصرهاى سر به فلك كشيده و بتكده‌هاى عظيم بود، و اكنون از آن بناهاى عظيم، خرابه‌هايى باقى مانده است كه جزء آثار باستانى به شمار مى‌آيد.

سحر و جادوگرى در ميان مردم بابِل بسيار رايج بود، آنها از طلسمات و علفهاى مخصوص و پاشيدن آب متبرك، و دوختن نوارهاى مخصوص، براى انجام كارهاى حيرت‌انگيز و شگفت‌آور استفاده مى‌كردند...(1)

از تاريخ استفاده مى‌شود كه حضرت سليمان - عليه السلام - تمام نوشته‌ها و اوراق جادوگرى مردم بابِل را جمع‌آورى كرد، و دستور داد تا در محل مخصوصى نگهدارى كنند (اين نگهدارى براى آن بود كه مطالب مفيدى براى دفع سحر در ميان آنها وجود داشت.) سليمان - عليه السلام - به اين ترتيب براى نابودى سحر و جادوگرى اقدام نمود.

ولى پس از وفات سليمان - عليه السلام -، گروهى آن اوراق را بيرون آورده و به اشاعه و تعليم سحر پرداختند، و بار ديگر بازار سحر و جادو رونق گرفت.

براى جلوگيرى از سحر و جادو، و زيانهاى آن لازم بود اقدامى جدى صورت بگيرد و براى جلوگيرى از آن چاره‌اى جز اين نبود كه مردم راه باطل كردن سحر را ياد بگيرند، و چنين كارى مستلزم آن است كه خود سحر را نيز ياد بگيرند، تا بتوانند با فوت و فن دقيق، آن سحرها را باطل نمايند.(2)

خداوند دو فرشته «هاروت و ماروت» را به صورت انسان به ميان مردم بابل فرستاد، تا به آنها سحر و جادو ياد بدهند، تا بتوانند از سحر ساحران جلوگيرى نمايند.

آمدن هاروت و ماروت در ميان مردم بابل فقط به خاطر تعليم سحر براى خنثى سازى سحر بود، از اين رو آنها به خصوص به هر كس كه سحر مى‌آموختند به او اعلام مى‌كردند كه:

«إِنَّما نَحْنُ فِتْنَة فَلا تَكْفُرْ؛ ما وسيله آزمايش تو هستيم كافر نشو.» (و از اين تعليمات سوء استفاده نكن).

اما آنها از تعليمات هاروت و ماروت، سوء استفاده كردند، تا آن جا كه با سحر و جادوى خود به مردم آسيب مى‌رساندند، و بين مرد و همسرش جدايى مى‌افكندند و مشمول سرزنش شديد الهى شدند.(3)

بنابراين فلسفه وجودى هاروت و ماروت همين بود كه به مردم راه‌هاى سحر را براى خنثى سازى سحر بياموزند، و در اين كار توفيقاتى نيز نصيبشان شد گر چه در كنار اين عمل سازنده و مثبت، عده‌اى سوء استفاده نيز نمودند.(4)

------------------------------

۱- اقتباس از قصص قرآن بلاغى، فرهنگ قصص، ص 325 و 326.

۲ سحر و ساحرى و آموختن آن، حرام است، ولى ياد گرفتن آن براى خنثى سازى سحر ساحران اشكال   ندارد بلكه گاهى واجب است.

۳- چنان كه اين مطلب در آيه 102 بقره آمده است.

۴- داستان‌هاى خرافى بسيار، از اسرائيليات و... پيرامون اين دو فرشته معصوم الهى بافته‌اند كه ساختگى و بى‌اساس است، آن چه در قرآن آمده همان است كه در بالا ذكر شد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 17:34  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

آخرین قسمت سریال حضرت یوسف (ع)

نام حضرت يوسف - عليه السلام - فرزند يعقوب - عليه السلام - 27 بار در قرآن آمده است، و يك سوره قرآن يعنى سوره دوازدهم قرآن به نام سوره يوسف است كه 111 آيه دارد و از آغاز تا انجام آن پيرامون سرگذشت يوسف - عليه السلام - مى‌باشد. و داستان يوسف - عليه السلام - در قرآن به عنوان «اَحسَنُ القِصَص؛ نيكوترين داستان‌ها» معرفى شده، چنان كه در آيه 3 سوره يوسف مى‌خوانيم خداوند مى‌فرمايد:

«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَينا إِلَيكَ هذَا الْقُرْآنَ؛ ما بهترين سرگذشتها را از طريق اين قرآن - كه به تو وحى كرديم - بر تو بازگو مى‌كنيم.»

ادامه مطلب را کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 13:54  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

آموخته ام که ...

*شادی ما ارمغان کسانی است که لحظه های دیدار را لحظه شماری می کنند.

*بهترین کلاس درس دنیا،دنیای بی معاوضه ای است که دراختیار دوست داشتنی ترین معلم دنیاست.

*معلوم نیست که زندگی تا چه اندازه جدی بودن را از ما انتظار دارد،اما همه ما احتیاج داریم که لحظه هایی به دور از جدیت به سر ببریم.

*گاهی وقت ها تمام آرزوی یک نفر،دستی برای دردست گرفتن ویا قلبی برای فهمیدن است.

*دور از انتظار نیست اگر نتوانیم یک شبه به همه چیز دست بیابیم ؛زیرا خدا همه چیز را یک شبه نیافرید.

*گاهی لازم است که چشم پوشی کنیم؛چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهداما می تواند ما را تغییر دهد.

*درزندگی دشواری که پیش رو داریم ؛سخت تر از زندگی باشم تا مغلوب نشویم.

*فرصت ها همیشه باقی اند؛ تا زمانی که شخصی دیگر آنها را تصاحب کند.

*گاهی اوقات داشتن کودکی که در آغوش ما به خواب رفته است ؛آرزوی هزاران انسان مثل ماست .

*پس ؛ درآغوش کشیدن کودکانمان را مانند عروسک بازی های زمان کودکی هایمان ،جدی بگیریم.

*به جای اینکه با آنها جدی بازی کنیم ؛بازی کردن با آنها را جدی بگیریم.

*وشاید راه رفتن درکنار پدر یا مادر بهترین خاطره بزرگسالی کودک باشد.

*لحظه ها را خودمان می سازیم،در خلق لحظه های خوب برای هم تلاش کنیم.

*برای بیان عشق ونفرت نیازی به گفتگو نیست هردورامی شود از نگاه انسانها دریافت.

*هیچ انسانی درنگاه ما کامل نیست ،تازمانی که عاشق باشیم.

*وهمه این ها ،یعنی: چشم ها را باید شست ؛جور دیگر باید دید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 19:34  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

از دوست تا خدا


 آری ازدوست بگو !
لحظه ها منتظراست...
لحظه ها پرتو یارای دگردارد وبس .

آری ازعشق ، حقیقت ، الفت ؛

اتحادی که دگر، اثرازجنگ وجدال اینهمه نیست .
صلح اززمزمه دوست چه حالی دارد ،
چه لطیف است چنین زمزمه ای !
چه بشارت دارد...

سروپا گوش ده ای عاشق شیدا ،ای دوست،
تا بدانی که همه ، تشنهء صلح وصفای دگرند .
صلحی ازپای عمل ، کسب فضائل کردن ،
تشنه جام می دوست شدن ،
پرکشیدن وبه آن لایتناهی رفتن ،
به! چه نیکوست ندای فتبارک گفتن ،
عاشق دوست شدن !
وصل اورا جستن !

وتوای عاشق دلداده که نامت باقیست ،
نور او شو! که به مقصود رسی .
همچو پروانه بروتا به آن شمع، پی وصل رسی

آفرین ،
آفرین برتوکه لبیک به محبوب زدی !
رفتی وهمره خود ، من شیدا به بلندا بردی!
به لقا پیوستی ، ساکن جرگه آن دوست شدی !
صلح را پیشه خود کردی وسرمست شدی !
آری ازدوست بگو... .

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/28ساعت 20:26  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

.... ...

  با کلامی میشود اعجاز کرد
   با کلامی تلخ و تند میشود ناساز گاری ساز کرد.
     خنده ها را گریه کرد .رشته ی پیوندها را پاره کرد.
      با کلامی مهربان چون سر انگشت نسیم میشود هر عقده ای را باز کرد.
    رشته های پاره را پیوند زد,دوستی آغاز کرد.
  با کلامی میشود اعجاز کرد
.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/24ساعت 18:51  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

تکريم ظاهرى و واقعى قرآن کريم

در مورد احترام به قرآن، بيشتر آنچه که در جوامع اسلامى وجود دارد، مى‌توان احترام ظاهرى قرآن ناميد. در حالى‌که قرآن کريم هرگز تنها براى اين‌که با آداب و رسوم و احترام خاصّى با آن مواجه شويم، نازل نگرديده است. قرآن فقط براى حفظ کردن و تلاوت نمودن با لحن و صوتى زيبا نيست. قرآن کتاب زندگى و پيام‌هاى الهى است که همگان موظفند در زندگى دنيوى خود آنها را به کار بندند، تا در دنيا و آخرت رستگار شوند، خصوصاً دست‌اندرکاران حکومت در جوامع اسلامى موظفند سياست‌هاى کلّى نظام را بر اساس رهنمودهاى اين کتاب الهى تنظيم و به اجرا درآورند تا زمينه‌ى رشد و تعالى فرهنگ قرآن براى افراد جامعه بهتر مهيّا گردد و در نتيجه هدف نزول قرآن که همان تکامل و سعادت انسان در سايه‌ى بسط قسط و عدل در روى زمين است، تحقّق يابد. متأسفانه بر‌خلاف اين انتظار، آنچه امروزه به عنوان تکريم و تعظيم قرآن کريم شاهد آن هستيم از حدّ پرداختن به ظواهر روبنايى در نمى‌گذرد و لزوم محوريّت قرآن در زندگى سياسى اجتماعى مسلمانان مورد غفلت قرار گرفته است. امروزه در بسيارى از کشورهاى اسلامى مؤسساتى از دوره‌ى آمادگى و دبستان تا سطح دانشگاه به امر تعليم و تعلّم قرآن کريم می پردازند و در جهت فراگيرى روخوانى و حفظ قرائت قرآن به روش‌هاى مختلف همّت مى‌گمارند و هر ساله شاهد مسابقات جهانى حفظ و قرائت قرآن کريم هستيم. علوم مختلف قرآن از قبيل تجويد و ترتيل و غيره جايگاه ويژه‌اى در ميان علاقه‌مندان به قرآن دارد. علاوه بر اين امور، قرآن در ميان عامّه مسلمانان از احترام ويژه‌اى برخوردار است، به نحوى که دست بى‌وضو به کلمات و آيات آن نمى‌گذارند و در هنگام قرائت مؤدب مى‌نشينند. بيشتر افراد در مقابل قرآن پاى خود را دراز نمى‌کنند. آن را در بهترين جلد و مناسب‌ترين مکان‌ها قرار مى‌دهند و خلاصه احترام‌هاى ظاهرى از اين قبيل در ميان عامّه‌ى مسلمانان، امرى رايج مى‌باشد.بديهى است که رعايت امور مذکور به عنوان احترام به اين کتاب آسمانى، ارزشى بايسته است که هر قدر بدان پاى‌بند باشيم، حقّ احترام اين کتاب آسمانى را آن‌طور که شايسته است ادا نکرده‌ايم و شکر اين بزرگ‌ترين نعمت خداى متعال را، که نعمت هدايت است، به جاى نياورده‌ايم؛ لکن بالاترين نوع احترام و شکر هر نعمت، شناخت حقيقت آن و به کارگيرى آن در جهتى که خدا آن را آفريده است، مى‌باشد. چنان‌چه با اين نگرش بخواهيم به قرآن بنگريم و آن را احترام و تعظيم کنيم به نظر مى‌رسد قرآن کريم جايگاه مطلوبى در فرهنگ جوامع اسلامى ندارد و هرگز نسبت به آن احترام و تکريم شايسته انجام نمى‌گيرد. آنچه به عنوان موارد احترام مسلمانان به قرآن کريم ذکر شد، هر چند ضرورى و لازم است، لکن با انجام اين امور هدف خداى متعال از نزول قرآن محقّق نمى‌شود و تکليف مسلمانان در قبال اين کتاب آسمانى انجام نمى‌شود. آشنايى با ظواهر قرآن و قرائت آيات الهى و ارج نهادن ظاهرى به اين نسخه‌ى شفابخش، مقدّمه‌ى عمل به مضامين و دستورات آن است. حقّ واقعى قرآن، بدون محور قرار دادن آن در زندگى سياسى و اجتماعى مسلمانان ادا نمى‌شود.

بديهى است بوسيدن و احترام گذاشتن به نسخه پزشک و خواندن آن با آوازى بسيار زيبا، بدون فهم دستورات و راهنمايى‌هاى پزشک و عمل کردن به آنها هرگز دردى را از بيمار درمان نمى‌کند. هر عاقلى باور دارد که بهبودى در گرو عمل به دستورات پزشک حاذق است. احترام واقعى به نسخه‌ى پزشک، عمل کردن بدان است نه اداى تکريم‌هاى ظاهرى نسبت به پزشک و نسخه‌ى او.

در باب قرآن نيز بايد گفت هر چند اداى احترام‌هاى ظاهرى نسبت به قرآن کريم از امور پسنديده و از وظايف تک‌تک مسلمانان است، لکن اين کم‌ترين وظيفه‌ى مسلمانان در قبال اين کتاب آسمانى است و مسلمانان موظف‌اند با فهم قرآن کريم و عمل به دستورات حيات‌بخش آن به شکر و احترام واقعى نسبت به اين نعمت هدايت الهى روى بياورند و خود را از اين وديعه‌ى پر‌فيض محروم نکنند تا در نتيجه با اين نور الهى دنياى ظلمت‌زده‌ى خويش را روشنى بخشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/24ساعت 18:50  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

اعجاز عددی قرآن



- «اعجاز عددى قرآن كريم» يكى از رشته‌هاى قرآن‌پژوهى جديد است كه مقصود آن نشان‌دادن نظم اعجازگونه رياضى قرآن كريم است. نخستين كسى كه اين مسأله را پيش كشيد و حيرت و اعجاب جهانيان را برانگيخت، دكتر رشاد خليفه مصرى‌الاصل و استاد كامپيوتر در دانشگاه‌هاى امريكا بود كه فرضيه عدد نوزده را پيش كشيد كه بسم‌اللَّه‌الرحمن الرحيم، نوزده حرف است و كلمه «اسم» نوزده بار در قرآن آمده است، و كلمه جلاله (اللَّه) 2698 بار كه مضربى از نوزده است؛ يعنى 19 ضرب در 142؛ و «الرحمن» 57 بار (3 ضرب در 19)، و «الرحيم» 114 بار (19 ضرب در 6) در قرآن به‌كار رفته است. اما نظريه او از آن جهت که عدد نوزده عدد مقدس بابيان و بهاييان است، مشکلات جدى به وجود آورد. اشكال ديگر نظريه او اين بود كه تا حدودى «حساب‌سازى» در آن مشاهده شد. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 23:44  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

لحظه های غنیمت

خطوط ارتباطی دلتان را مشغول نکنید؛شاید پشت خطی ،خدا باشد.

وقتی خداوند آرزویی را در دلتان انداخت،بدانید که توان رسیدن به آن را در شما دیده است.

خدا از ما انتظار کارهای بزرگ را ندارد؛اما می خواهد کارهای کوچک را درست انجام دهیم.

زندگی با زنده بودن تفاوت دارد.

طوطی وکلاغ هردوزشت آفریده شدند؛طوطی اعتراض کردوزیبا شد وکلاغ راضی به رضای خدا

ماند؛حالاطوطی در قفس است وکلاغ آزاد.بنابراین داده ها ونداده های خدا را شاکرباشیم.

 هرسلام آغاز دیدار است ودرنمازپایان است؛شاید این بدان معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.

 پس در آغاز دیدارتان به یاد تمام کسانی که به یاد شما ومحتاج دعاهای خیرخواهانه شما

هستند؛باشید.

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 0:32  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

مراحل مانع‌زدايى از سير و سلوك(توبه)

  سير و سلوك الى الله درجات و مراتب گوناگونى دارد كه بايد يكى پس از ديگرى پيموده شود؛ اما پيش از پيمودن آن مراحل بايد با توبه مانع را برداشت. اولين مرحله از مانع زدايى براى سالكان راه، گناه زدايى است؛ چون گناه نه تنها مايه‌ى ورود به جهنم است، بلكه مانع انجام كار خير در دنيا نيز خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 6:16  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

یادت باشه....

یادمون باشه وقتی بهارشد؛به گل ها لبخند بزنیم وبه شکوفه ها سلام بدیم.

احساسات پاک بارون خورده ی قشنگ رواز زمین برداریم وبااحترام نگه داریم.

وقتی بارون میادورعد وبرق به گل ها چشمک می زنه نترسیم ؛فقط برای سلامتی شکوفه ها دعا کنیم.

سیزده تا سنگ رو، نه به نشونه نحسی، بلکه به شاد باش سیزدهمین روز بهار ازجاشون حرکت بدیم.؛آخه تو بهارفقط سنگا سرجاشون ثابتن.

بیاین برای تمام کسانی که دوستشون داریم سبزه گره بزنیم؛ومنتظر جادوی سبز طبیعت باشیم.

وقتی زمین ترک می خوره ؛سبزه ای به دنیا میادوشکوفه ای از دل سخت وچوبی درخت بیرون می زنه به جای تموم گلای دنیا لبخند بزنیم وتولدش رو تبریک بگیم.

وقتی بارون میاد وگل نم بارون رومژه هات می شینه ؛هفت رنگ خدا روتوش ببین،رقص جادویی رنگ دیدنیه؛رنگین کمون قشنگی که توفقط می بینیش؛یه زیبایی مخصوص که فقط وفقط مال توئه!

پس؛ توشکار لحظه های قشنگ وبا طراوت بهاریت یاد ما هم باش.

وهمیشه برای با طراوت موندن باغ قشنگ آرزوهات دعا کن.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/14ساعت 19:55  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

اصول مسائل اخلاقى در قرآن

 

قبل از ورود در اين بحث لازم است يك نگاه اجمالى به اصول مسائل اخلاقى در مكتب‌هاى ديگر بيندازيم .گروهى از فلاسفه قديم كه از بنيان‌گذاران علم اخلاق محسوب مى‌شوند، براى اخلاق اصول چهارگانه قائل بودند؛ و به تعبير ديگر، فضائل اخلاقى را در چهار اصل خلاصه كرده‌اند:

حکمت

عفت

شجاعت

عدالت

و گاه خداپرستى را هم به آن ضميمه كرده و آن را به پنج اصل رسانده‌اند. بنيانگذار اين مكتب را «سقراط» مى‌توان شمرد؛ او معتقد بود:

نيكوكارى و اخلاق (بسته به تشخيص نيك و بد) يعنى دانائى است، و فضيلت به طور مطلق جز دانش و حكمت چيزى نيست؛ امّا دانش چون در مورد ترس و بى‌باكى، يعنى آگاهى بر اينكه از چه چيز بايد ترسيد، و از چه چيز بايد نترسيد ملاحظه شود، شجاعت است، و هرگاه درباره‌ى تمناهاى نفسانى به كار رود عفت خوانده مى‌شود، و هرگاه علم به قواعدى كه حاكم بر روابط مردم نسبت به يكديگر است منظور گردد عدالت است، و اگر وظائف انسان سبت به خالق در نظر گرفته شود دين‌دارى و خداپرستى است. اين فضائل پنج‌گانه، يعنى حكمت، شجاعت، عفت، عدالت و خداپرستى، اصول نخستين اخلاق سقراطى است.

بسيارى از دانشمندان اسلام كه درباره‌ى علم اخلاق كتاب نوشته يا بحث‌هايى داشته‌اند، اين اصول چهارگانه يا پنج‌گانه را پذيرفته و دقّت‌هاى بيشترى روى آن به عمل آورده، و پايه‌هاى محكم‌ترى براى آن چيده‌اند، و آن را مبناى نگرش‌هاى اخلاقى خود در همه‌ى زمينه‌ها قرار داده‌اند.

آنها در نگرش تازه خود به اين اصول مى‌گويند:

نفس و روح انسان داراى سه قوه است:

1-قوه‌ى ادراك و تشخيص حقايق

2-جاذبه يا نيروى جلب منافع و به تعبير ديگر شهوت (هرگونه خواسته‌اى به معنى وسيع كلمه)

3-نيروى دافعه و به تعبير ديگر غضب

 سپس اعتدال هر يك از سه قوه را يكى از فضائل اخلاقى دانسته‌اند كه به ترتيب حكمت و عفت و شجاعت ناميده‌اند. سپس افزوده‌اند: هرگاه نيروى شهوت و غضب در اختيار قوه ادراك و تميز نيك و بد قرار گيرد، عدالت حاصل مى‌شود كه اصل چهارم است.

به تعبير ديگر، تعادل هريك از قواى سه گانه مزبور به تنهائى فضيلتى است كه حكمت و عفت و شجاعت نام دارد، و تركيب آنها با يكديگر، يعنى تبعيت شهوت و غضب از نيروى ادراك، فضيلت ديگرى محسوب مى‌شود كه عدالت نام دارد؛ چرا كه بسيار مى‌شود، انسان، شجاعت كه حد اعتدال نيروى غضب است دارد ولى آن را به جا مصرف نمى‌كند (مثل اينكه آن را درجنگ‌هاى بيهوده و بى‌هدف به كار مى‌گيرد، دراين جا شجاعت وجود دارد ولى عدالت نيست، امّا اگر اين صفت فضيلت (شجاعت) در راه يك هدف عالى و عقلانى به كار گرفته شود، يعنى با حكمت آميخته گردد، عدالت به وجود مى‌آيد.

به اين ترتيب، اين گروه از دانشمندان اسلام، تمام فضائل و صفات برجسته انسانى را زير پوشش يكى از اين چهار اصل قرار داده‌اند، و عقيده دارند فضيلتى نيست جز اينكه تحت يكى از اين چهار عنوان جاى مى‌گيرد؛ و به عكس، رذائل همواره در طرف افراط و تفريط يكى از اين چهار فضيلت است.

براى توضيح بيشتر درباره‌ى اين مكتب اخلاقى،

به كتاب احيأالعلوم و محجة البيضأ و ساير كتب معروف اخلاقى مراجعه شود.

 

ازكتاب اخلاق در قرآن کريم تالیف:آيت الله مکارم شيرازى

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/13ساعت 13:6  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

رابطه فلسفه و اخلاق

 ازكتاب اخلاق در قرآن کريم (آيت الله مکارم شيرازی)

فلسفه در يك مفهوم كلى به معنى آگاهى بر تمام جهان هستى است به مقدار توان انسانى؛ و به همين دليل تمام علوم مى‌تواند در اين مفهوم كلى و جامع داخل باشد؛ و روى همين جهت در اعصار گذشته كه علوم محدود و معدود بود علم فلسفه از همه‌ى آنها بحث مى‌كرد و فيلسوف كسى بود كه در رشته‌هاى مختلف علمى آگاهى داشت.

در آن روزها فلسفه را به دو شاخه تقسيم مى‌كردند:

الف - امورى كه از قدرت و اختيار انسان بيرون است كه شامل تمام جهان هستى به جز افعال انسان مى‌شود.

ب - امورى كه در اختيار انسان و تحت قدرت او قرار دارد؛ يعنى افعال انسان

بخش اول را حكمت نظرى مى‌ناميدند و آن را به سه شاخه تقسيم مى‌كردند:

1.فلسفه اولى يا حكمت الهى كه درباره‌ى احكام كلى وجود و موجود و مبدأ و معاد صحبت مى‌كرد.

طبيعيات كه آن هم رشته‌هاى فراوانى داشت.2

رياضيات كه آن هم شاخه‌هاى متعددى را در بر مى‌گرفت.3

امّا قسمتى كه مربوط به افعال انسان است آن را حكمت عملى مى‌دانستند و آن نيز به سه شاخه تقسيم مى‌شد

1.اخلاق و افعالى كه مايه سعادت يا بدبختى انسان مى‌شود و همچنين ريشه‌هاى آن در درون نفس آدمى.

2.تدبير منزل است كه مربوط است به اداره‌ى امور خانوادگى و آنچه تحت اين عنوان مى‌گنجد.

سياست و تدبير مُدُن كه درباره‌ى روش‌هاى اداره‌ى جوامع بشرى سخن مى‌گويد.3

و به اين ترتيب آنها به اخلاق شكل فردى داده آن را در برابر تدبير منزل و سياست مدن قرار مى‌دادند. بنابراين علم اخلاق شاخه‌اى از فلسفه‌ى عملى يا حكمت عملى است. ولى امروز كه علوم شاخه‌هاى بسيار فراوانى پيدا كرده و به همين دليل از هم جدا شده است فلسفه و حكمت غالباً به همان معنى حكمت نظرى و آن هم شاخه اول آن يعنى امور كلى مربوط به جهان هستى و همچنين مبدأ و معاد اطلاق مى‌شود.

در اينكه حكمت نظرى با ارزش‌تر است يا حكمت عملى در ميان فلاسفه گفتگو است. گروهى اولى را با ارزش‌تر مى‌دانستند و گروهى دومى را و اگر ما از زاويه‌هاى مختلف نگاه كنيم حرف هر دو گروه صحيح است كه فعلاً جاى بحث آن نيست. دراین باره منتظرمطالب بعدی ما باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت 19:14  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

«طلوع محمد»

زمین وآسمان «مکه»آنشب نورباران بود

وموج عطرگل درپرنیان باد می پیچید

امید زندگی در جان موجودات می جوشید

هواآغشته باعطر شفابخش بهاران بود

شبی مرموز ورؤیایی

به شهر مکه مهد پاک جانان ،دختر مهتاب می خندید

شبانگه ساحت«ام القری»درخواب می خندید

زباغ آسمان نیلگون صاف ومهتابی

دمادم بس ستاره می شکفت وآسمان پولک نشان می شد

صدای حمد وتهلیل شباویزان خوش آهنگ

به سوی کهکشان می شد.

دل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشت

ودست باغبان آفرینش درچنان حالت

سر« گل»آفریدن داشت.

شگفتی خانه «ام القری»درانتظار رویدادی بود

شب جهل وستم کاری

به امید طلوع بامدادی بود

سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت

ونبض کائنات از انتظاری دم به دم می زد

همه سیاره هادرگوش هم آهسته می گفتند

که:امشب نیمه شب خورشید می تابد

زشرق آفرینش اختر امید می تابد

******


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 16:51  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

هدايت و ضلالت درقرآن

 خداوند متعال بارها در قرآن فرموده است: «خداوند هر که را بخواهد هدايت مى‌کند و هر که را بخواهد، گمراه مى‌کند، يا نعمت مى‌دهد و نعمت را مى‌گيرد؛ مفهوم اين آيات چيست؟ مگر خداوند سعادت و خوشبختى را براى همه نمى‌خواهد؟

- خداوند متعال بارها در قرآن فرموده است: «خداوند هر که را بخواهد هدايت مى‌کند و هر که را بخواهد، گمراه مى‌کند، يا نعمت مى‌دهد و نعمت را مى‌گيرد؛ مفهوم اين آيات چيست؟ مگر خداوند سعادت و خوشبختى را براى همه نمى‌خواهد؟

- خداوند براى جهان، نظام و قانون آفريده و نظام الهى در مورد انسان اين است که کارهاى خود را با اراده و قدرت خود انجام بدهد و حضرت حق، چيزى را براى انسان مى‌خواهد که خواسته و اراده کرده است. بنابراين، معناى هدايت و ضلالت خداوند اين نيست که او به طور مستقيم انسان را هدايت يا گمراه مى‌کند، بلکه به اين معنا است که انسان با اراده‌ى خود راه هدايت يا ضلالت و بدبختى را انتخاب مى‌کند، سپس خداوند بر مبناى خواسته‌ى او وسايل و زمينه‌هاى سعادت و هدايت يا ضلالت و گمراهى و بدبختى را فراهم مى‌نمايد.

هميشه اعمال و کردار انسان نتايج و بازتاب خاصى دارد، از جمله اين‌که اگر عمل، خوب و نيک باشد نتيجه‌ى آن روشن‌بينى و توفيق و هدايت بيشتر به سوى خدا و انجام اعمال بهتر است. شاهد اين مدّعا، آيه‌ى {يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ} «اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! اگر از [مخالفت فرمان] خدا بپرهيزيد، براى شما وسيله‌اى جهت جدا ساختن حق از باطل قرار مى‌دهد؛ [روشن‌بينى خاصّى كه در پرتو آن، حق را از باطل خواهيد شناخت؛] و گناهان‌تان را مى‌پوشاند؛ و شما را مى‌آمرزد؛ و خداوند صاحب فضل و بخشش عظيم است!» (1)

اگر آدمى دنبال زشتى‌ها و بدى‌ها برود، تاريکى قلبش افزون شده و به سوى گناه و بدبختى سوق داده مى‌شود، که گاه تا سر حدّ انکار خدا مى‌رسد: {ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ} (2)

بنابراين، انسان با اختيار و اراده‌ى خويش، راه هدايت و خير را با انجام کارهاى نيک، و راه ضلالت و گمراهى را با انجام کارهاى زشت و قبيح انتخاب کرده و کسى او را در اين دو راه اجبار نکرده است.

خداوند متعال براى انسان همان را اراده مى‌کند که انسان به اختيار براى خويش برگزيده است؛ اگر راه سعادت را انتخاب کرده باشد، خداوند به او توفيق مى‌دهد، و اگر راه بدبختى را پيش گرفت، از او سلب توفيق مى‌کند.

پاورقى:

(1) انفال 8 آيه‌ى 29.

(2) روم 30 آيه‌ى 10.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/23ساعت 20:18  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

براولین صفحه تقویم خواهم نوشت:...

خداوندا تو را سپاس می گویم که سالی دیگر را پیش رویم نهاده ای تاهمه آنچه را که آموخته ام به کار گیرم،از گذشته های بد بپرهیزم وبه آینده ای روشن تر نگاه کنم.

وبااین نگاه است که در آغازین صفحه تقویم خواهم نوشت:

بانام ویاد تو آغاز می کنم...

بانام ویاد تو آغاز می کنم وبه این امید که به لطف تو بتوانم آن گونه باشم که تومی خواهی؛پس مرا یاری کن تا حرمت قابلیت های فراوانی را که به من عطا کرده ای پاس دارم.

به من نیرو وتوانی ببخش که عطایای تورادر طریقت خیربه کار گیرم.

مرا یاری کن تا آتش سوزنده طمع ،حسدو...را دروجود خویش فرو بنشانم وگرمای توان بخش قناعت راارزانی وجودم ساز.

ای مهربان خدا؛تورا سپاس می گویم برای تنی که به من ارزانی داشته ای،این تن که باآن می توانم حس کنم آنچه را که در حوزه احساس من قرار می گیرد واگر مرایاری کنی چه شگفتی ها که نمی آفرینم وغیر از این من بی تو پوچ وبیهوده ام.

پس کمک کن که تن من نافرمانی روح وروح من نافرمانی تو نکند.

به من کمک کن که مفهوم تعادل وعدالت را دریابم،زیاده خواه ومغرور نباشم واز افراط وتفریط بپرهیزم .

من چه خوب می دانم ؛اگر یاری دم به دم ولحظه به لحظه ی تو نباشد؛دیگر لبخندی برلبان من نقش نخواهد بست واشک در دیدگان من جاری نخواهد شد ؛در آنزمان هوای لطیف ونمناک بهار،مهلک ترین ضربات سهمگین خواهند شد.

پس سپاس مرابرای آنچه به من داده ای وآنچه از من بازداشته ای بپذیروبگذار بگویم :

ای مهربان خدای!توراسپاس می گویم که سالی دوباره راپیش رویم نهادی تا آموخته هایم را به کار بگیرم ،بیاموزم وبیاموزانم .

کمک کن تادر جایگاه آموختن و آموزش منت پذیر احساسات پاک وصادقانه ی آنکه به من می آموزدوآنکه از من می آموزد،باشم وبرایشان فروغ دیده ،سلامت تن ،تحول حال وآنچه زیبایی است آرزو کنم وبگذاربهترین ها رابرای آنکه بهترین است؛ بخواهم.

وبا این نگاه براولین صفحه ی تقویم امسال خواهم نوشت:

بانام ویاد تو آغاز می کنم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/21ساعت 17:17  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

شمس من وخدای من

شاید بارهااتفاق شیرین وخواندنی برخورد  شمس بامولانا را شنیده باشید .برخوردی که موجب تأثیرات وعامل ایجاد آثار به جای ماندنی وکتابهای خواندنی مولاناست .اما من می خواهم زاویه دید شما را به سمت پنجره دیگری از این برخورد دوست داشتنی ودلخواه بکشانم .

مولانا را اززاویه شمس بنگرید.

درمقالات ،شمس تبریزی را مردی معرفی می کنندبا تنی لاغر وبه ظاهر نحیف ،ولی چالاک وپرطاقت،با نفسی گرم وکلامی نافذ،مردی سخت به خود متکی،اما در عین حال برخود حاکم.

او اعتقاد واعتماد تمام به مواضع اعتقادی وباورهای عرفانی خود دارد،وچنان در بند آداب ورسوم ظاهری نیست.بسیار بلند همت ومنیع الطبع وتو دارودرون نگر است ودر عین حال پرهیجان ونا آرام،تند و پرخاشگر وصریح اللهجه.

مردی که ساعتها می تواند خاموش بنشیند وبه سخنان دیگران گوش بسپارد،اما اگر به سخن درآیدکسی را اجازه چون وچرا نخواهد بخشید.

او علوم رسمی را ارج می نهد،اما آنها را در کشف حقیقت بی فایده می داند .با مراسم وشعائر خانقاه نشینان مانند موی بریدن وخرقه دادن وتعلیم ذکر وچله نشینی میانه خوشی ندارد،اماسلوک درجاده طریقت رانیازمند رهبری ودستگیری پیر می داند .در برابر بیگانه ،تحمل وبردباری ومدارا وادب به خرج می دهد،اما از آشنا جز به تسلیم مطلق راضی نمی شود .

جفاکاری وفزونی طلبی وانتظار وتوقع بی حد ومرز در برابر دوست شیوه خاص اوست .چنین است خطوط اصلی چهره مردی که نفوذ وسلطه سحر آمیز او مولانا را حتی یک لحظه در سی سال آخر عمر او رها نکرد.

شمس علی رغم بلند نظری اش در عرفان،در مسائل عادی زندگی اش نیز بسیارساده نگر بود.

شمس در برابر خصم ،بردبار ومدارا جو بود .او می گفت:«تا بتوانی ،درخصم به مهر،خوش در نگر!چو به مهر درکسی روی،اورا خوش آید،اگرچه دشمن باشد،زیرا که اورا توقع کینه وخشم باشد ازتو »

او اعتقاد داشت تا کسی به اندیشه وخیال بدمحجوب نگردد ،دیگران را بد نمی بیند وکسی را دشمن نمی دارد.

شمس به اشعار سنایی غزنوی عشق می ورزد.در مقالات به مواردی بر می خوریم که دربیان اهمیت دوستی خویش با مولانا سخن می گوید،و بیتی از قصیده های قدسی وراز آلودسنایی را نقل می کند.

اوچنانچه شیوه عارفان است ،به فتوح درونی والهامات غیبی بیش از هر چیز دیگر اهمیت می دهد .

 

شمس ومولوی

چهل سالگی آستانه تحول شگرف وشگفت است . تحول شگفت مولانا پس از دیدار شمس رخ داد.

توفانی عصیانگر وزیدن گرفت وسجاده نشین با وقار ،در غوغایی سنت شکن ورسوایی انگیز ،بقایای منیت را به بادهای نسیان سپرد،وروح خویش را درباران بی وقفه عشق شستشو دادودرژرفای روح،عمیق ترین دگرگونی را پذیره آمد.آنچه پس از طوفان به جا ماند ،انسانی طراز نو بود ؛انسانی که جان وجهان رابه شیدایی لاهوتی فرا می برد.

شمس از شانزده سال قبل از آشنایی به مولوی توجه داشته است اما مولانا متوجه نبوده است.

«این رمزی است از حال مطلوب که در عالم او را نشان نیست.هر نشان که هست نشان طالب است ،نه نشان مطلوب .همه سخن طالب است .مطلوب شانزده سال در روی دوست می نگردکه طالب بعد از پانزده سال او را اهل سخن یابد.»

شمس سالیان سال صبر کردوبا هیچ کس سخن نگفت؛مترصد ماند تا فرصت برای شکار روحانی فرا رسد ،این کمین وشکار کار سترگی است که تنها از استادان بزرگ بر می آید.

شمس به علت این تاخیر شانزده ساله اشارتی دارد:

«میلم از اول باتو قوی بود.الا می دیدم ،در مطلع سخنت ،که آنوقت قائل نبودی این رموز را .اگر گفتمی ،مقدور نشدی آنوقت،واین ساعات را به زبان بردیمی.»

از زبان شمس نسبت به مولوی می شنویم:

«مرا فرستاده اند که آن بنده نازنین ما میان قوم نا هموار گرفتار است ،دریغ است که اورا به زیان برند.»

مولوی به هنگام دیدارشمس در آستانه بلوغ معنوی بود.چهل سالگی برای او آستانه خبرستانی بود.

یکی از شگفتیهای تاریخ ارتباط حضرت شمس با مولاناست .ستایش های مولانا که همچون جواهراتی باارزش وکمیاب نثار قدوم معنوی شمس می شود ؛شایسته توجه است.

شمس به مولانا آموخت که راه خدا ورای مریدی ومرادی است .مولا نا باید سیلی سلوک بخوردتا باد غرور از دماغش به درآید.

شمس به مولانا گفت:

«آنکس که به صحبت من راه یافت ،علامتش آن است که صحبت دیگران براو سردشود وتلخ،نه چنان سرد شودکه همچنین صحبت می کند،بلکه چنان که نتواند باایشان صحبت کردن.»

شمس می خواست تا تمامی وجود مولانا را مسخر خود گرداند .او می خواست فقیه شهر در حلقه سماع درآیدوچهار تکبیر زند یکسره برهر چه که هست.

تصویر دیگر مولوی درنظر شمس ،تصویر وی پس از آشنایی باشمس است وپس از کشمکش های اولیه ،که تقریبا به صورت کامل دست ارادت به سوی پیر معنوی خویش سپرده وترک خود گفته است ودر انتظار تا ببیند سرانجام ،عشق کیمیا گربا مس وجود او چه خواهدکرد؟

تصویر آخر، مولانای به آرامش رسیده است .مولانایی که عظمت او چشم هر بیننده ای را به خود خیره می کند ؛واتفاقاهرچه بیننده بزرگتر باشد خیرگی اش بیشتراست؛وچه بیننده ای بصیر تر از شمس؟

پیش تختش پیرمردی ،پای کوبان ،مست وار

لیک اودریای علمی ،حاکمی ،فرزانه ای

من زنور پیر ،واله ،پیر در معشوق ،محو

اوچو آیینه یکی رو،من دوسرچون شانه ای

سرفرازی ،شیرگیری،مست عشقی ،فتنه ای

نزد جانان ،هوشیاری،نزد خود دیوانه ای

خشم شکلی،صلح جانی،تلخ رویی،شکّری

من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانه ای

شمع گویم ،یا نگاری،دلبری، جان پروری

محض روحی،سروقدی،کافری جانانه ای

این همه پوشیده گفتی آخر این را سر گشا

از حسودان غم مخور،توشرح ده مردانه ای

شمس حقّ و دین  تبریزی، خداوندی کزو

گشت این پس مانده اندر عشق اوپیشانه ای   

 برداشتی آزاد از کتاب «شمس من وخدای من » تالیف دکترپرویز عباسی داکانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 19:19  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

فکر حلال مشکلات

موش ها حیوانات باهوشی هستند ،اماچرا هوش خرگوش ها زبانزد شده است؟شاید به این خاطر باشدکه اولین آزمایش هوش برای خرگوش ها جواب مثبت داشته است ،به هرحال مهم نیست چه کسی باهوش تراست ؟مهم این است که بدانید وقتی موش ها به مانع می رسندازروی مانع رد نمی شوندبلکه مانع را دور می زنند.کارتون های تام وجری نمونه ای واقعی از بکارگیری این ترفندهای جالب توسط موش هاست.

شخصی که انباردارموادغذایی بود می گفت :مدتی بود که انبارموردهجوم موش ها واقع شده بود. ازهرترفندی برای به دام انداختن آنها استفاده کردیم ؛تمام روش ها ،حتی برای موش ها قدیمی شده بود .

آخرین روش که به نظر می رسید روش جدیدی باشد؛به دام انداختن موش ها به صورت زنده بود.استفاده از چسب موش!

باراول با موفقیت هرچه تمام تر؛تعداد زیادی ازموش ها به دام افتادند.

چند روز بعد با کمال نا باوری شاهد پاتک مجدد موش ها به انبار بودیم .مات ومبهوت از این اتفاق به سراغ بررسی محل هایی رفتیم که چسب مزبور را استفاده کرده بودیم.

فکر می کنید موش ها برای حل این مشکل چه فکری کرده بودند ؟

موش ها روی چسب ها خاک ریخته بودند و...

کلاغ ها وروباه ها هم از این هوش یا بهتر بگویم از تفکرشان استفاده می کنند .مثلا کلاغ ها برای شکستن گردو ،آن رااز ارتفاع بسیار بلند به زمین پرتاب می کنند تا مغزوپوسته از هم شکافته شود وجالب این جاست که آدم ها وبچه هایشان برای شکستن دانه های سخت از دندان استفاده می کنند!

به قول بعضی ها روباه ها فوق دیپلم اند!هوش سرشار این حیوان برای شکار پرندگان آبی مثال زدنی است. مثلا؛روباه، هم جهت با آب در پشت بوته ای خاربه حرکت آرام همراه با موج های کوچک تن در میدهد وهمزمان ازبین خار وخاشاک ها طعمه را برانداز می کند ،وقتی پرنده ای برای استراحت برروی این خار وخاشاک های انباشته می نشیند بایک حرکت سریع لقمه چرب روباه می شود.

راستی چقدرفکر کردن زیباست وبی دلیل نیست که در روایات تفکر یک ساعت رابرتر از عبادت شصت سال بیان فرموده اند.

بافکر کردن می توان مشکلاتی را حل کرد که باجنگ نمی شود:

فروشنده ای در حالی به مغازه اش رسید که متوجه شدمغازه دست راستی کسب وکاری مانند او به راه انداخته وروی شیشه مغازه اش نوشته بود:«بهتر از همه جا!»

چند روز بعد مغازه دست چپی هم همین کاررا کرده بود وروی مغازه اش نوشته بود: «ارزان تر از همه جا!»

اوکه در لحظات اول حسابی کلافه شده بودفکری کرد.اوروی کاغذ بزرگی نوشت:«ورودی اصلی»وآن را به در ورودی مغازه اش چسباند.

به قول «بینه»وقتی به مشکلی رسیدید تابلوی دیدتان را عوض کنید.یا به قول یکی از اساتید:«تهدیدها را به فرصت تبدیل کنید».

لحظات وفرصت های نابی را برایتان آرزو می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/17ساعت 19:51  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

حکایت راننده انيشتين

 انيشتين برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انيشتين در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انيشتين سخنرانی کند چرا که انيشتين تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انيشتين قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!

 کپی ازhttp://pa2gh.net/article-topic-21.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15ساعت 9:0  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

کارنامه ادیسون و آلبرت انیشتین

ادیسون

کنجکاوی هاونکته های دوران کودکی ادیسون،هیچ کس جز مادرش را تحت تأثیر قرار نداد،اولین معلمش اورا خنگ وکودن نامید.

پدرش به این نتیجه رسید که اوابله است ومدیر مدرسه به اوگفته بودکه توهرگز در هیچ کاری به جایی نمی رسی ،فقط مادرش به هوش ونبوغ نهفته او آگاهی داشت واز این رو به تعلیم وتربیتش همت گمارد.

ادیسون از نوجوانی اختراعات خود را شروع کردودر مجموع بیش از هزاراختراع رابه نام خود کردکه برای بشریت فوق العاده ارزشمند است.

 

آلبرت انیشتین

پدر ومادر انیشتین بیم آن داشتندکه مبادا فرزندشان عقب مانده باشدزیرا تا 9ماهگی قادر به هیچ گونه تکلمی نبود وبعد از آن هم درپاسخ به هر سوال بسیار تفکر وتعلل می کرد.در دروس دبیرستان نیز ،به استثنای ریاضیات ،کارنامه بسیار بدی داشت .به طوری که بارها مسئولین دبیرستان از او خواستندکه مدرسه را رها کندوبه دنبال کار دیگری برود .

یک سال هم پشت کنکور انستیتوی پلی تکنیک زوریخ ماند.

پس از فارغ التحصیلی از این دانشگاه ،پیدا کردن شغل ثابت برایش مشکل بود ،در همین دوران بود که اوروی فرمول های «فرضیه نسبیت»کار می کردوبعدها با اثبات علمی آن جهان را به شگفتی واداشت.

پس همواره به یاد داشته باشیم :

شاید درپس هر شکست موفقیتی درراه باشد.

کسی شکست خورده است که از شکست بترسد.

ماهم می توانیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15ساعت 8:34  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

نه از مور کمتری و نه از سنگ سخت تر

گاهی یک اتفاق به ظاهر ساده می تواند مسیر زندگی فردی راتغییردهد ،

آیانمونه ای از این اتفاقات سازنده راتجربه کرده اید؟

دوحکایت زیرنمونه ای از این دست اتفاقات شیرین سرنوشت ساز است .

حکایت اول:

تواز مورکمتر نیستی!

امیر تیمور گورکان درهرپیشامدی آنقدر ثبات قدم داشت که هیچ مشکلی سد راه وی نمی شد .علت این ثبات قدم را خواستند،گفت:

وقتی که از دشمن فرارکرده بودم وبه ویرانه ای پناه بردم ودرعاقبت کار خویش می اندیشیدم ،ناگاه چشمم به موری خرد افتادکه دانه ای از خود بزرگتررابرداشته واز دیوار بالا می برد.

چون به دقت نگریستم وشمردم ،دانه 67باربرزمین افتاد ومورچه بالاخره توانست دانه را برسر دیوار ببرد.از دیدن این صحنه چنان قدرتی در من نمودار شد که نظیر آن را در زندگی سراغ نداشتم.

باخود گفتم:تو از موری کمتر نیستی !برخیز ودر پی کار خود باش. سپس برخاستم وهمت گماشتم تابه این پایه از سلطنت رسیدم.

 

 حکایت دوم:

تواز سنگ سخت تر نیستی!

شاید نام سراج الدین سکاکی را شنیده باشید یااولین بار نام او را در این مطلب ببینید به هر حال  توضیحی اجمالی درباره او خالی از لطف نیست.

 سراج الدین سکاکی از علمای مسلمان عصر خوارزمشاهیان واهل خوارزم بود.

کتاب «مفتاح العلوم»وی که مشتمل بردوازده علم از علوم عربی است از شاهکارهای بزرگ علمی وادبی وی به شمار می رود .

سکاکی نخست مردی آهنگر بود .روزی صندوقچه ای بسیار کوچک وظریف از آهن ساخت وآن را به رسم تحفه نزد سلطان وقت برد .

سلطان واطرافیان به دقت به صندوقچه نگریسته واورا تحسین نمودند.هنگامی که منتظر نتیجه بود مردی دانشمند وارد شدکه همه اوراتعظیم نمودند وبه حالت ادب نزد وی نشستند .

سکاکی تحت تأثیر قرار گرفت وپرسید:اوکیست؟گفتند:او یکی از علماست.

سکاکی از کارخودمتأسف شد ودرپی تحصیل علم شتافت.سی سال از عمرش گذشته بود که به مدرسه رفت وبه مدرس گفت:می خواهم تحصیل علم کنم .مدرس گفت:بااین سن وسال فکر نمی کنم به جایی برسی ،وقتت را بیهوده تلف مکن!

اوبا اصرارمشغول تحصیل شد.اما به قدری حافظه واستعدادش کم بود که یک جمله را نمی توانست به خاطر بسپارد.مثلا روزی استاد از او خواست یک مسأله فقهی(پوست سگ با دباغی پاک می شود.)را حفظ کند.

باوجودی که بارها این مسأله را خوانده بودفردای همان روز نزد استاد خویش چنین درس را پاسخ داد:سگ گفت:پوست استاد با دباغی پاک می شود !

استاد وشاگردان همه خندیدند و او را به باد مسخره گرفتند .

10 سال تحصیل علم برای او نتیجه ای در بر نداشت.ازسر دلتنگی سر به صحرا نهاد .به جایی رسید که قطره های آب از بلندی به روی تخته سنگی می چکید وبراثر ریزش مداوم خود ،سوراخی در دل سنگ پدیدآورده بود .مدتی با دقت نگاه کرد؛سپس با خود گفت:تو سخت تر از این سنگ نیستی ،اگر مقاومت داشته باشی سرانجام موفق خواهی شد .

به مدرسه بازگشت واز 40سالگی باجدیت وحوصله وصبرمشغول تحصیل شد تا به جایی رسید که دانشمندان عصر وی در علوم عربی وفنون ادبی به دیده اعجاب در وی می نگریستند .

 

پس به خاطرداشته باشیم:

از شکست های زندگی درس بگیریم .

گاهی توانایی ها وقابلیت های ما بیش از دیگران است.

مغز هر انسان دنیایی عظیم است ومی تواند دنیایی عظیم را در خود جای دهد.

اندکی پشتکار می تواند ما را به قله های موفقیت برساند .

دنیای اطراف ما پر از اتفاقات رمزآلود است ؛با دیده عبرت بین به حوادث واتفاقات بنگریم.

وفراموش نکنیم که هیچ گاه برای آموختن دیر نیست.

وبالاخره ،یک نکته خارج از بحث ؛اینکه عیادت از دنیای خاموش کتابها را از یاد نبریم.

تجربه هایی شیرین برایتان آرزومندم .موفق وپیروز باشید.      

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/11ساعت 23:32  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

سیری دراندیشه های متعالی

 

امام صادق (ع):کسی که پرده از عیب دیگران برداردناگهان پرده از عیب خود برداشته است.         

پیامبراکرم(ع):مبادا چون شدتی روی آورد،تمنای مرگ کنی.     

امام علی (ع):عالم باید پند نگوید مگر آنکه بپذیرد وخود پسند ومغرورنباشد.

الکسیس کارل:فکروقضاوت ما به طور مستقیم وابسته به فشارخون ونیروی اعصاب ماست.

امرسون:حسن معاشرت مرکب از فداکاری ها وگذشت های کوچک است.

لائوتسه:گناهی بزرگتر ازجاه طلبی نیست.

علی(ع):دانشمند هر قدر از دانش خویش ببخشد به معلومات خود می افزاید.

سهراب سپهری:گاه گاه زخمی که به پا داشته ام زیروبم های زمین را به من آموخته است .

چسترفیلد:سرنوشت هر کس بااولین برخورداومعین می شود.

پی یر ژانه:کسی که هیچ چیز را تحمل نمی کند ،خود او نیز تحمل نا پذیر است.

دیل کارنگی:عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان کوچک آشکار می شود.

 

افلاطون:عوام ثروتمندان را محترم می شمارند ،خواص دانشمندان را.

گوته:سلوک ورفتار آیینه ای است که درآن آدمی تصویر خویشتن را نشان می دهد.

دیل کارنگی:هر مجرمی را که بنگریدهمه کس را ملامت می کند جز خودش را .

ولتر:شک حالت مطبوعی نیست ولی ادعای یقین مسخره آمیز است.

شکسپیر:صورت شما کتابی است که مردمان می تواننداز آن چیزهای عجیبی بخوانند.

کنفسیوس:انسان بزرگ به خود سخت می گیرد،انسان کوچک به دیگران .

اسکاروایلد:شخصیت اشخاص را می توان با نفوذی که آنها برروی دوستان خود دارند سنجید.

گاندی:خود را قربانی کنیم بهتر است که دیگران را.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/10ساعت 18:12  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

درواژه هایی ازکلام ابوسعید خرّاز

 

*از اوپرسیدند:عارف را گریه بُوَد؟

گفت:گریه ی او چندان بُوَدکه در راه باشد ،چون به حقایق قرب رسید وطعم وصال چشید ،گریه زایل شد.

*وقت عزیز خود را به عزیز ترین چیزها مشغول مکن وعزیزترین چیزها شغلی بود بین ماضی ومستقبل.

*هر که به نور فراست بنگرد،به نورحق نگریسته است وماده ی علم وی از حق بود که وی را سهو وغفلت نباشد بلکه حکم حق بود که زبان بنده را بدان گویا گرداند .

*هرکه را معرفتی در دل قرار گرفت ،درست آن است که در هر دو سرای نبیند جز او (خدای متعال)ونشنود جزاو ومشغول نبود جز بدو.

*حقیقت قرب،پاکی دل است از همه ی چیزها وآرام دل با حق تعالی.

*ذکر سه وجه است :ذکری است به زبان ودل از آن غافل،واین ذکر عادت بود .وذکری است به زبان ودل حاضر،این ذکر طلب ثواب بود.وذکری است که دل را بگرداند وزبان را گنگ کند ،قدر این ذکر کس نداند جز خدای تعالی.

 

*علم آن است که در عمل آرد تو را ویقین است که برگیرد تورا.

*توکل ،اعتماد دل است بر خدای.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت 12:39  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

ادبیات کهن در آیینه ی امروز

تولد یک پروانه

درسالهای میانه ی قرن پنجم هجری در روستای کدکن در منطقه ی نیشابور در خانه ی ابراهیم، شوری بر پا بود .همسایگان می دانستند ابراهیم دارو فروش به زودی صاحب فرزندی خواهد شد .همگی اطمینان داشتند ؛اگر این فرزند پسر باشد زیر تعلیم پدر روزی عطاری بزرگ خواهد شد اما شاید کسی گمان نمی کرد فرزند ابراهیم عطار ،روزی به شهرت جهانی برسد .

به هر حال نوزاد به دنیا آمد وابراهیم با گرایشهای دینی خود وی را «محمد»نامید .

 

عطارزاده عطار می شود .

محمد در شهر نیشابور پرورش یافت ؛به مکتب رفت وفضائل روزگار را آموخت.برای کمک به اقتصاد خانواده رمز وراز عطاری را از پدر آموخت .در آن روزگار عطار به دارو ساز ودارو فروش اطلاق می شد .

چیزی نگذشت که به واسطه ی هوش سرشار وزیرکی فراوان از پدرش پیش افتاد .داروخانه ی خود را گسترش دادودر همان جا به مداوای بیماران مشغول گردید؛تا جایی که نقل شده که روزی پانصد نفر را مداوا می کرد.

حادثه ای که اتفاق نیفتاد

برخی تغییر رفتار عطار را آنی ویکباره دانسته اند وداستانی ذکر کرده اند که بیانگر انقلاب روحی عطار است .

می گویند روزی عطار در دارو خانه ی خویش مشغول مداوا بود که درویشی وارد شده وگفت:خواجه برای رضای خدا کمکی کن .عطار به او توجهی نکرد،سائل که یکی از صوفیان بود ،پرسید :

ای خواجه چگونه خواهی مرد؟عطار هم با شوخی وتمسخر گفت:

آن گونه که تو خواهی مرد !

صوفی گفت:نتوانی!کاسه ی چوبین زیر سر گذاشت ،روبه قبله خوابید وجان به جانانه تقدیم کرد.

عطار بادیدن این حادثه منقلب شد ؛دارو خانه را رها کرد وبه صوفیان پیوست .اما به نظر می رسد چنین حادثه ای اتفاق نیفتاده است .شاید وقوع چنین حادثه ای موجب شد که او به عرفان علاقمند شود ؛زیرا او قبل از آن نه آن چنان در مال دنیا غرق شده بود که خدا را فراموش کند ونه پس از گرایش به تصوف دارو سازی وخدمت به خلق خدا را فراموش کرد.

خود او درباره ی کتاب های عرفانی اش می نویسدکه بیشتر آنها را در داروخانه نوشته است.

 

داروگر شاعر

هرچند عطار نیشابوری در علوم مختلفی همچون طب،داروسازی،

فقه،تفسیر وحدیث،نجوم ودیگر دانش های روزگار بسیار توانا بود؛

اماهنر رانیز عنصری ارجمند می دانست وهمچون بسیاری از عرفا حاصل شور ووجد وحال خودرا در اشعاری شورانگیز وزیبا بیان کرده است .

علاوه بر دیوان اشعارش که شامل قصیده ها وغزل های بسیار زیباست ؛منظومه هایی هنرمندانه نیز از او باقی مانده است که بعدها درشکل گیری آثاری همچون مثنوی مولانامؤثر بوده است از آن میان می توان به مصیبت نامه ،الهی نامه ،اسرارنامه ومنطق الطیر اشاره کرد.

 

عطاردروغین

تاکنون اصطلاح «سارق الکلمات»راشنیده اید؟

در قرن نهم شخصی به نام فریدالدین عطار در مشهد زندگی می کرد وچون او هم درنیشابور متولد شده بود به عطار نیشابوری مشهور شد ؛اوهم شعر میگفت؛ اماشعرهای او به پای شعرهای عطار واقعی نمی رسید .برخی از اشعار او به به عطار بزرگ نسبت داده شده واو برخی از اشعار عطار بزرگ را از آن خود می دانست ؛که این امر باعث آشفتگی درباره زندگی وآثار عطار گردید.

 

شهادت عطار

مغولان خونخواردرسالهای ابتدایی قرن هفتم به ایران هجوم آوردند.وحشی گری مغول ها به نیشابور هم رسید .

میگویند عطار که در آنزمان پیری سالخورده بود دامن از سنگ انباشته بود ومردم را به مبارزه با نسل خونخوار مغول تشویق می نمود ؛ودر نهایت به دست آنان به شهادت رسید .

 

سیمرغ

پرندگان ،به راهنمایی هدهد به دیدار سیمرغ راغب می شوند.اما سیمرغ خطرات راه را به آنان یادآور می شود ومتذکر می شود که حرکت به سوی سیمرغ قدرت فراوانی می طلبد.

پرندگان ،که هر یک نماد گروهی از انسانها هستند ؛اندک ،اندک پا پس می کشند وهر یک بهانه ای می آورندتا از حرکت به سوی سیمرغ سرپیچی کنند .

بلبل که نماد انسان های عاشق پیشه است ؛تحمل ناپذیری فراق گل را بهانه می کند .مرغابی ؛نماد انسانهای وسواس ؛سختی دوری از آب را بهانه می سازد.کبک؛نماد انسانهای پول دوست به نوعی وباز نماد افراد قدرت طلب بهانه ای وبالاخره گنجشک ضعف جسمانی خویش را بهانه می کند.اما هدهد ،همه بهانه ها را رد می کند وآنان را به حرکت تشویق وترغیب میکند . پرنده ها به راه می افتند وبارهبری هدهد سفر خویش به سوی سیمرغ راآغاز می کنند ...

ادامه ی این داستان زیبا را درکتاب «منطق الطیر »عطار نیشابوری مطالعه بفرمایید وبه یاد داشته باشید هرکتاب ارزش یک بار خواندن را دارد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 23:25  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

اربعین

 روزهای مدیدی از پرواز سبز تو به آسمانها گذشته است ؛تو به قرب رسیده ای وما هنوز در ابتدای بعد غریبانه جاده ی زندگی در گیر اوهامیم.

هنوز از پس قرنها ،نوای پاک افلاکی تو به گوش می رسدکه:اگر دین ندارید ؛لااقل آزاده باشید.

چه غم مارا که عاشقیم ومجازات عشق سنگین است ؛درآن شبی که چراغ خموش خیمه ی تو گریز پایان را مجال رفتن داد؛به خیمه گاه تو ماندیم ،جرم ما این است.

واینک ما به انتها رسیدگان خط دنیا ،فرزندانمان را به نام نامی تو می نامیم .

بیداد زمان را یارای آن نیست که در مقابل حضور زیبایت سرپا بماند .

من از پیکر برخاک افتاده ات دانستم که در حضیض هم می توان عزیز بود .از گودال بپرس که آنچه در سمت تو حسینی شد ؛در سمت دیگر یزیدی بود .

خون تراویده از گلویت زمین را داغدار عزایی جاودانه کرد ؛اینک یا همه چیز سرخ وتبدار است یا بویی از تو نشنیده است .

با خون تو ،حقیقت در تراز درستی ایستاد وشعر وشعورازقد قامت ظهر عاشوراییت نظم یافت وتو دردانه ی آفرینش برصدردلهای عاشق فرمانرواشدی.

تنها خدا می تواند صفات وجودی تورابشناساند ؛خورشید را به حضور روشن تو چکار؛وگرنه می گفتم که آفتاب شرری از

جرقه ی نگاه توست.

فرقی نمی کند که ندای« هل من ناصر ینصرنی»تورا با گوش دل نیوش کنیم یا نوای حزن انگیز قرآن تو را برفرازنیزه ها ،به هرحال ما تشنه کامان حقیقت اگر باشیم ،همیشه وهمه جا صدای تو را خواهیم شنید .

تقدیم به تو که رؤیای به حقیقت پیوسته ی ابراهیمی که حج نیمه تمام را در استلام حجر وا نهادی...

روزهای مدیدی از پروازسبز تو به آسمانها گذشته است،.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 18:27  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

حکایات پارسایان

 

ابو حامد محمد غزالی ،از دانشمندان بزرگ اسلامی در قرن پنجم وششم هجری است .در سال 450هجری در شهر توس دیده به جهان گشود و55سال بعد د همان شهر دیده از جهان فرو بست.

زندگانی شخصی وعلمی امام محمد غزالی ،پر از حوادث ومسافرت ها ونزاع های گوناگون علمی است .وی برادری داشت که به عرفان واخلاق شهره بود ودر شهرهای ایران می گشت ومردم را پند واندرز می داد .نام او احمد بود وچند سالی از محمد کوچکتر.محمد واحمد ،هردو در علم وعرفان به مقامات شامخی دست یافتند اما محمد بیشتر در علم واحمد در عرفان .

محمد غزالی در اثر نبوغ ودانش بسیاری که داشت ،از سوی خواجه نظام الملک طوسی ،وزیر ملک شاه سلجوقی ومؤسس دانشگاه های نظامیه ،به ریاست بزرگترین دانشگاه اسلامی آن روزگار ،یعنی نظامیه بغداد منصوب شد .وی در همان جا نماز جماعت اقامه می کرد وعالمان وطالبان علم به او اقتدا می کردند.

روزی به برادر کوچکتر خود ،احمد،گفت:مردم از دورونزدیک به اینجا می آیند تا در نماز به من اقتدا کنند ونماز خود را به امامت من بگزارند ؛اما تو که در کنار من وبرادر من هستی ؛نماز خود را با من نمی گزاری !

احمد رو به برادر بزرگتر خود کرد وگفت:پس از این در نماز شما شرکت خواهم کرد ونماز را با شما خواهم خواند .

آواز موذن از گلدسته های مسجدبگوش رسید .محمد غزالی پیش رفت وتکبیر گفت.احمد به برادر اقتدا کرد وبه نماز ایستاد .اما هنوز در نیمه ی نماز بودند که احمد نماز را کوتاه کرد واز مسجد بیرون آمد ودرجایی دیگر نماز خواند .

محمد غزالی از نماز فارغ شد وهمان دم پی برد که برادر نماز خود را از جماعت به فرادی برگردانده است .اورا یافت وخشمگینانه از او پرسید :این چه کاری بود که کردی؟

- محمد برادرم ،آیا تو می پسندی که من از جاده شرع خارج شوم وبه وظایف دینی خود عمل نکنم؟

- نه نمی پسندم.

- وقتی در نماز شدی ،به تو اقتدا کردم اما تا وقتی به اقتدایم ادامه دادم که تو در نماز بودی .

- آیا من از نماز خارج شدم ؟

- آری تو در اثنای نماز ،از آن بیرون آمدی وپی کاری دیگر رفتی.

- اما من نمازم را به پایان بردم !

- نه برادر !تودر اثنای نماز به یاد اسب خود افتادی ویادت آمد که اورا آب نداده اند ؛پس در همان حال ،در این اندیشه فرو رفتی که اسبت را سیراب گردانی واو را از تشنگی برهانی.

وقتی دیدم که قلب وفکر تو از خدا به اسب مشغول شده است؛ وظیفه ی خود دیدم که نمازم را با کسی دیگر بخوانم ؛زیرا در آن هنگام ،تودیگر در نماز نبودی ونماز گزار در نماز باید به کسی اقتدا کند که او در حال نماز خواندن است .

محمد غزالی از خشم پیشین به شرم فرورفت ودانست که برادر از احوال قلب او آگاه است .آنگاه روی به اطرافیان خود کرد وگفت: برادرم ،احمد،راست می گوید .دراثنای نماز از حالت نماز خارج شدم .

برگرفته از کتاب حکایات پارسایان تألیف رضا بابایی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 18:38  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

هدیه ی خدا به من و هدیه ی من به خدا

 

به یاد داشته باشم:

زندگی راه های زیادی را پیشنهاد خواهد داد .

ناگزیرم درست ترین راه را انتخاب کنم ،شاید این انتخاب ،انتخاب بین بد وبد تر باشد،این راه مسیری است که خم شدن در آن مساوی سقوط است .کسب ثروت راحت تر از کسب احترام است.لازم نیست فکر دیگران را عوض کنم ،کافی است که همه انسانها را آنگونه که هستند باور داشته باشم .حقیقت درستی است که باور داشته باشم کسانی که دوستشان دارم ،مرا دوست نداشته باشند با این حال باید به بهترین صورت زندگی کنم .

کافی نیست که دیگران مرا ببخشند؛ لازم است بیاموزم که خودم راببخشم.دنیا برای غم واندوه من لحظه ای متوقف نمی شود .

آنچه هستم هدیه ی خدا به من است ؛وآنچه خواهم شد هدیه ی من به خداست.انتقاد از خود انصاف است واجرای آن فداکاری .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 20:7  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

رابعه عدویه

 پدر رابعه را چهار دختر بود ورابعه را بدان جهت رابعه نامیدند . نقل است شبی که رابعه در وجود آمد،نه چندان جامه بود که وی را در آن پیچند ونه قطره ای روغن ونه چراغی؛ مادر رابعه ،پدر رابعه را گفت:«به فلان همسایه رو وچراغی روغن بخواه .»

پدر رابعه عهد کرده بود که از خلق هیچ نخواهد .برخاست وبه در خانه آن همسایه رفت وبازآمد وگفت:«خفته اند »پس غمگین بخفت پیغمبر رابه خواب بدیدکه وی را بفرمود :«غمگین مباش که این دختر سیده ای است که هفتاد نفر از امت مرا شفاعت خواهد نمود ؛به خانه عیسی رادان-امیر بصره-برو وبگو بدان نشان که در هر شب پیامبررا صد صلوات می فرستی وشب آدینه چهارصد بار ؛شب آدینه ای که گذشت فراموش کردی کفارت آن چهارصد دینار زر به من بده .»پدررابعه چون از خواب بیدار شد ؛خواب خویش بر صفحه ای بنوشت وبه در خانه عیسی رادان برد .رادان دستور بداد تا ده هزار درم به صدقه بدادند به شکرانه آن که پیامبر وی را یاد فرموده است ؛وچهار صد دینار به پدر رابعه دادند .چون رابعه بزرگ شد پدر ومادر وی بمردند ؛در بصره قحطی عظیم پدید بیامد .خواهران متفرق گردیده ورابعه بدست ظالمی بیفتاد که وی را به چند درم بفروخت .آنکه وی را خرید او را به رنج ومشقت کار می فرمود .رابعه روزها را روزه می داشت وشبها به عبادت مشغول بود .شبی خواجه از خواب درآمد .آوازی بشنید ؛رابعه را در عبادت بدید که با خدای می گفت:«الهی تو می دانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست وروشنایی چشم من در خدمت درگاه تو .اگر کار بدرگاه من استی ،یک ساعت از خدمتت نیاسودمی ؛اما تو مرا زیر دست خلق کرده ای .به خدمت تو ،از آن دیر می آیم .»

خواجه نگاه کرد قندیلی آویخته بدید بالای سر رابعه ،معلق وبی هیچ سلسله ای وبدان همه خانه نور بگرفته .برخاست وبا خود بگفت:«اورا به بندگی نتوان داشت »پس رابعه را بگفت :«تو را آزاد کردم .اگر اینجا باشی همه خدمت تو کنیم ،واگر نه ،هرجا که خاطر توست می رو!»

رابعه برفت.گویند در شبانه روز هزار رکعت نماز می گزارد وگاه گاه به مجلس حسن بصری می رفت .رابعه در نزد حسن جایگاهی یافت که تا رابعه حضور نمی یافت مجلس نمی گفت .

رابعه چون به مکه می رفت ،در بادیه روزی چند بماند ،گفت :«الهی! دلم بگرفت ،کجا روم ؟-من کلوخی ،آن خانه سنگی –مرا توباید!» به مکه برفت .در میان بادیه ،کعبه را دید که به استقبال او آمده بود .رابعه گفت:مرا رب البیت می باید ،کعبه را چه کنم .»

نقل است که دو شیخ به زیارت او آمدند وگرسنه بودند وبا خود گفتند:هر طعام که آرد به کار بریم که حلال باشد .رابعه دو گرده نان داشت .پیش نهاد ،ناگاه سائلی آواز در داد .رابعه آن نان از پیش ایشان بر داشت وبه سائل بداد ؛ایشان را عجب آمد ،در حال کنیزکی سر رسید که هژده قرص نان آورده بود .رابعه وی را بگفت :«باز بر که غلط اورده ای ».

کنیزک نانها را باز برد وخاتون خویش را حکایت بکرد ؛خاتون دو نان دیگر مزید نمود وباز فرستاد.رابعه بشمرد بیست بود .

نانها بگرفت ودر پیش روی ایشان باز بنهاد .دو درویش وی را بگفتند:« که چه حکایت بود دراین ؟ »

گفت:«چون شما آمدید دانستم که گرسنه اید.گفتم دو نان در پیش دوبزرگ چون نهم ؟چون سائل بیامد به وی دادم ومناجات کردم وگفتم :الهی !تو فرمودی که یک را ده عوض می دهم ؛ودر این یقین داشتم . چون هژده نان بیاورد دانستم که از تصرفی خالی نیست یا به من نفرستاده است ؛باز فرستادم تا بیست تمام کرد وبیاورد.»

نقل است که روزی وی را به خانه حسن بصری گذر افتاد وحسن بر بام چندان گریسته بود که آب از ناودان می چکید وقطره ای چند از آن بر رابعه بیفتاد .تفحص کرد تا چه آب است ؟چون معلوم شد گفت :«ای حسن اگر این گریه از رعونات نفس است آب دیده نگه دار تا اندرون تو دریایی شود.حسن را این سخن سخت آمد وهیچ نگفت .

یک روز رابعه را در کنار فرات بدید .سجاده بر آب بینداخت ورابعه راگفت:«بیاتااینجا دورکعت نماز گزاریم . »

رابعه گفت:«ای استاد !دربازاردنیاآخرتیان را عرضه دهی ؟چنان باید که ابناء جنس از آن عاجز باشند .»

پس رابعه سجاده در هوا انداخت واستاد را بگفت :«اینجا بیا تا از چشم خلق پوشیده باشی » پس دیگر خواست تا دل حسن بدست آورد؛گفت :«ای استاد !آنچه تو کردی ،ماهیی بکند وآنچه من می کنم ،مگسی بکند .کار از این هر دو بیرون است.»

حسن گفت : شبانه روزی پیش رابعه بودم وسخن طریقت وحقیقت می گفتیم ،چنان که نه بر خاطر او گذشت که من مردم ونه به خاطر من که او زن .آخرالامر چون برخاستم خود را مفلسی بدیدم واو را مخلصی ....

«نقل داستان از رابعه بسیار است اگر طالب این قبیل حکایتها بودید؛ تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری را به نور دیدگانتان منور بفرمایید . »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/24ساعت 20:16  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

عبادت حقیقی

 عبادت از اصول مسلم معارف اسلامی است .عبادت در اخلاص شرط آن است .
وما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین .(بینّه/5)
بالا ترین اخلاصها این است که انسان معبودش را به خاطر خودش دوست بدارد.
اما گاهی شرک انسان به معنای متعارف شرک است،ودرواقع توحید است،یعنی توحید در غیر خداپرستی است که با این وصف اکثر مردم در خدا نا پرستی موحدند.
مرحوم شیخ جعفر شوشتری روزی بر منبر رفته فرمود:ایها الناس!همه پیغمبران
آمده اند شما را به توحید دعوت کنند من امده ام شما را به شرک دعوت کنم .
نظر ها به سوی او جلب شد که چه می گوید؟
نفس که در سینه ها حبس شد ،ادامه داد :
همه پیامبران می گویند :فقط خدا را بپرستید ،فقط برای خدا کار کنید،یعنی همه کارهایتان برای خدا خالصانه باشد .
کاری که خالصانه برای غیرخداست یعنی کاری که انسان فقط برای دنیا انجام
می دهد که هیچ به خدا ارتباط پیدا نمی کند ،ولی انسان در برخی از کارها خدا را وسیله قرار می دهد برای خواسته های نفسانی خویش .
این گونه کارها ولو خدا در آن وسیله است نه هدف باز نوعی در خانه خدا را کوبیدن است.
شکی نیست که این طرز تلقی نوعی از شرک است ،یعنی پرستشی که خدا از هدف بودن خارج شده ووسیله شده است برای خواسته های نفسانی .
اما خداوند متعال این نوع شرکها را شرکهای خفی است به نوعی از انسان
می پذیرد ،یعنی هر آن چیزی راکه انسان می خواهد به او می دهد .
در آخرت هم همین طور است .
اگر انسان عبادت را برای خواسته های اخروی انجام دهد ،خدای متعال همان خواسته ها را به او می دهد .اما این عبادت به معنای واقعی عبادت وپرستش خدا آنگونه که سزاوار است ،نیست .
آن هنگام خدا پرستش شده است که خدا را بخاطر خودش پرستش کنند .یعنی پرستش حقیقی واخلاص واقعی فقط وفقط از آن خداست .وباقی مراتب ودرجاتی از شرک است .
شرک های خفی ،عقوبتی در عالم آخرت ندارند ،اما در شرک بودنشان شکی نیست .حتی توحید هم یک درجه ویک مرتبه ندارد .

ان دبیب الشرک فی القلب اخفی من دبیب النمله السودا علی الصخره الصما فی اللیله الظلما .(بحار الانوار ،ج72،باب98،ص96)

پیدایش مخفیانه شرک آنقدر نا محسوس است که از خود انسان مخفی وپوشیده است .ما تنها یک عبادت حقیقی داریم والباقی همه مجازی است .عبادت حقیقی همان است که:

ما عبدتک خوفا من نارک ولا طمعا فی جنتک بل وجدتک اهلا للعباده فعبدتک .
(بحار الانوار ،ج41 ،باب101،ص14با اندکی اختلاف.

تمثیل سعدی
سعدی تمثیلی دارد با عنوان عشق سلطان محمود به ایاز .

یکی خرده برشاه غزنین گرفت       
  که حسنی ندارد ایاز،ای شگفت
گلی را که نه رنگ باشد نه بو          
دریغ است  سودای بلبل بر  او
به محمود گفت این حکایت بسی
  بپیچید زاندیشه برخود بسی
که عشق من ای خواجه برخوی اوست
نه بر قد وبالای دلجوی اوست
 
سلطان محمود در سفری دستور داد بارها را شل ببندند ودر هنگام عبور از دره ای صندوق جواهرات را تعمدا در دره انداختند صندوق جواهرات افتاد وشکست وجواهرات ودرّومرجان به دره سرازیر گردید .سلطان امر کرد هرکه هر چه یافت برای خود نگهدارد.
به یغما ملک آستین برفشاند          وز آنجا به تعجیل مرکب براند
سواران پی در ومرجان شدند          ز سلطان به یغما پریشان شدند
نماند از وشاقان گردن فراز             کسی در قفای ملک جز ایاز
بگفتا که ای سنبلت پیچ پیچ           زیغما چه آورده ای گفت:هیچ
من اندر قفای تو می تاختم            زخدمت به نعمت نپرداختم
سلطان گفت :من ایاز را نه برای آنچه شما می گویید دوست می دارم .دلیل محبت وارادت من به ایاز به خاطر این است که او مرا به خاطر خودم دوست می دارد.
شیخ اجل در ادامه به آنجا می رسد که می فرماید:

خلاف طریقت بود که اولیا           
 تمنا کنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت به احسان اوست
تو در بند خویشی نه در بند دوست
 
عبادت حقیقی این است ،غیر آن را به حساب عبادت نگذاریم .هرچند این شرکها را خدا به تفضل خود از ماپذیرفته است .
لغت عشق در مورد خدا به کار نرفته است جز این حدیث از علی (ع)

طوبی لمن عشق العباده واحبها بقلبه وباشرها بجسده ....(کافی/ج2/ص83)
در دعای کمیل می خوانیم :واجعل قلبی بحبک متیّما .
متیّم همان حالت عاشقانه با معبود است .حتی در عشق مجازی که شبه جنونی در شخص پیدا می شود از همه غیر معشوق می برد ودر ابراز محبت خود به او از هیچ چیز ابا ندارد ،از جان ،مال وحتی آبروی خویش .
دراین مرحله انسان آمادگی دارد که به یکباره از خلق ببرد ودر معشوق حقیقی خویش تمرکز یابد .
در سوره مبارکه یوسف تعبیر قران از واژه عشق چنین است:
قد شغفها حبّا (یوسف/30)شغفها یعنی مجامع قلبش را فرا گرفته بود .
در قصص وحکایت ها آمده است که یوسف زمانی زلیخا را می یابد که زلیخا دیگر به او اعتنا نمی کند .
زیرا او در خود خدا را یافته است .حالت قبلی او اگرچه بد بود اما اگر عشق مجازی او به یوسف او را از همه تعلقات جدا نکرده بود وبه چنان حالت روحی نکشانده بود به چنین مرحله ای از عشق الهی نرسیده بود .

من رشته ی محبت خود از تو می برم      شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم

              


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 11:56  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

نشانی

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار .
آسمان مکثی کرد .
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری وگفت:
نرسیده به درخت ،کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
ودرآن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است .
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد .
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دوقدم مانده به گل ،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
وتورا ترسی شفاف فرا می گیرد .
درصمیمیت سیال فضا ،خش خشی می شنوی .
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا ،جوجه بردارد از لانه نور
واز او می پرسی
خانه دوست کجاست؟

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/18ساعت 12:22  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

نکات عرفانی در قرآن

1-حروف مقطعه
الم(بقره /1) ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین (بقره/2)
این همان کتابی است که در آن تردیدی نیست وهدایت گر پرهیز گاران است.

توضیح حروف مقطعه:
برای حروف مقطعه که در ابتدای 29 سوره از سوره های قرآن قرار دارد تفسیرهای زیادی شده که به چند نمونه از آنها اشاره می شود :

الف- این حروف اشاره به این است که مواد قرآنی با این حروف در اختیار همه قرار دارد.واین کتاب با عظمت که همگان را متحیر ساخته ودر اعماق دل وجان نفوذ کرده وعقول را واله ساخته از همین حروف است ،از این رو امام سجاد علیه السلام
می فرماید:قریش به قرآن نسبت ناروا دادند وگفتند قرآن سحر است .خدا به آنان اعلام فرمود:الم ذلک الکتاب ،یعنی قرآن کتابی است که از این حروف تشکیل شده است پس اگر راست می گویید مانند آن را بیاورید .

تذکر:
همانگونه که حضرت حق از ساده ترین مواد خاک موجوداتی مانند انسان را باآن همه شگفتی آفرید از ساده ترین مواد(حروف )نیز قرآن را می آفریند وبا پیام آن هزاران جان تشنه را سیراب می کند .
          زان گونه پیامها که او پنهان داد       
                                                       یک ذره به صد هزار جان نتوان داد
ب-این حروف رمزی بین خدا وپیامبر است.
تذکر:
در صحیفه دوستی ،نقش خطی است که جز عاشقان نخوانند ودر خلوت خانه دوستی ،میان دوستان رازی است که جز عارفان ندانند ودر نگارخانه دوستی رنگی از بی رنگی است که جز والهان ومشتاقان نبینند .

ج-الم ،نوازشی است به زبان اشارت که با مهتر عالم است وشیخ انصاری می گوید:
(الف)پیشوای حرف است ودر میان حروف معروف است وبه حرف دیگر پیوند ندارد ولی حروف دیگر به او پیوند دارند .
 
د-برخی این حروف را نام سوره یا نام پیغمبر می دانند مانند طه ویس.
 
ه-برخی آن را سوگند خداوند به آن حروف می دانند .

و-حروف در ابتدای سوره اشاره به حقیقتی است مثلا این سه حرف در ابتدای سوره بقره اشاره به تمام هستی دارد ،زیرا (الف)اشاره به ذاتی است که اول وجود است و(لام)اشاره به عقل فعال دارد که همان جبرئیل وواسطه در فیض است ،یعنی فیض را از مبدا می گیرد وبه منتهی می رساند و(میم)اشاره به حضرت ختمی مرتبت دارد که دائره وجود با او تمام می شود .

ز-الف ولام ومیم پیامی از حق به مهتر عالم است که :ای سید از پرده واسطه جبریل درگذر تا صفت عشق ،نقاب تعزز فرو گذارد وآن شگفتی های پنهانی وذخیره های غیبی که تورا ساخته به تو بنمایاند .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 14:6  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

برای رسیدن باید رفت

همیشه رفتن رسیدن نیست

ولی برای رسیدن باید رفت

در بن بست هم راه آسمان باز است.

 انسانهای بزرگ هیچ گاه به بن بست نمی رسند

زیرا براین باورندکه یا راهی خواهیم یافت یا راهی خواهیم ساخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 14:13  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

نغمه به یاد ماندنی

 

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند واز صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 0:20  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

نقش تلفظ صحیح در معانی آیات وعبارات عربی

                                        ( الف-ع)

اَرش=دیه -فساد                                     عَرش=تخت حکومت    یوسف/۱۰۰

الیم =بسیار دردناک    بقره/۱۰                                   علیم=بسیار دانا      روم/۵۴

امارت=حکومت کردن                                                عمارت=آباد کردن       توبه۱۹

امد=روزگار      حدید۱۶                                              عمد=ستونها           همزه/۹

اسیر=اسیر                                                             عسیر=سخت وسنگین    مدثر/۹

امین=امانت دار   شعرا/۱۰۷                                        عمین=کوردل       اعراف/۶۴

 

                                              (ت-ط)

تین=انجیر        تین/۱                                              طین=گِل      آل عمران/۴۹

قُنوت=دوام طاعت وفروتنی    بقره /۲۲۸                      قُنوط=ناامیدی    شوری/۲۸

قتور=بسیاربخیل           اسرا/۱۰۰                             قطور=ابر پرباران

 

                                             (ث-س-ص)

ثبت=پایداری    بقره/۲۵۰                                         سبت=شنبه    بقره /۶۵

نفث=دمیدن    فلق/۴                                             نفس=ذات -روح    فجر/۲۷

ثمر=میوه-حاصل  انعام/۹۹                                       سمر=افسانه   

ثواب =پاداش      آل عمران/۱۴۵                               صواب=درست-صحیح     نسا/۳۸

اثم=گناه      بقره/۱۷۳                                           اسم=نام   

عصی=عصیان کرد     طه/۱۲۱                                 عسی=شاید    یوسف/۲۱

 

                                           (ذ-ض-ز-ظ)

نقذ=نجات دادن   یس/۴۳                                       نقض=شکافتن -شکستن   نسا/۱۵۵

نبذ=افکندن    صافات/۱۴۵                                      نبض=جنبیدن رگ-زدن رگ   

نَبذ=افکندن      //                                                 نَبز=لقب بددادن   حجرات/۱۱

زالین=ریخته شدگان                                             ضالین =گمراهان   فاتحه /۷

عزیم=سرسخت                                                   عظیم =بزرگ   توبه/۷۲

زرع=کشت   رعد/۴                                               ذرع=قسمتی ازدست    هود/۷۷

عزم=سخت -استوار   طه/۱۱۵                                عظم=استخوان     مریم/۴

 

                                         (ح-ه)

حد=اندازه -مرز     بقره /۱۸۷                                  هَد=فروریختن   مریم/۹۰

حزم=محکم کردن امری-دوراندیشی                        هزم=درهم شکستن  بقره ۲۵۱

تحلیل=حل کردن                                                 تهلیل=لااله الاالله

حمید=ستوده    بقره /۲۶۷                                    همید=پژمرده    

حمد=ستودن   فاتحه /۲                                       همد=پژمردن(هامده)  حج/۵

حَجر=آغوش                                                       هجر=دوری    مزمل/۱۰

حُر=آزاد    بقره/۱۷۸                                              هُر=آب فراوان وشیر زیاد 

 

                                     (س-ث)

سُبات=آرامش   فرقان /۴۷                                       ثُبات=گروه گروه     نسا/۷۱

 

                                    (ص-س)

صَب=ریختن     عبس/۲۵                                     سَب=دشنام    انعام/۱۰۸

صبر=خویشتن داری واستقامت   یوسف/۱              سَبر=تجربه-بدست آوردن حقیقت امری

صَدید=زردابه آمیز                                               سَدید=سنجیده استوار    نسا/۹

صَعید=خاک-روی زمین    کهف/۴۰                         سعید=خوشبخت    هود۱۰۵

صَور=صورت                                                      سَور=بالارفتن با جهش   ص/۲۱

صُور=شیپور       کهف/۹۹                                   سُور=دیوارشهر     حدید/۱۳

نصر=یاری کردن   نصر/۱                                      نَسر=نام بتی است   نوح/۲۳

نَکص=برگشتن    انفال/۴۸                                  نَکس=واژگون شدن    سجده /۱۲

قَصم=درهم شکستن    انبیا /۱۱                         قَسم=تقسیم کردن    زخرف/۳۲ 

وَصیلة=میشی که دوقلو زاید    مائده/۱۰۳             وَسیلة=نزدیکی   مائده /۳۵  

صِر=سرمای سوزان   آل عمران /۱۱۷                    سِر=راز-نهان   رعد /۲۲

صَوت=بانگ       حجرات /۲                                 سَوط=تازیانه    فجر/۱۳

صَهر=پیوند سببی      فرقان/۵۴                           سحر=جادو      بقره /۱۰۲

 

                                       (غ-ق)

غَدیر=برکه =آبگیر                                            قَدیر=توانا       بقره /۲۰

غَریب=دور- تنها وبیکس                                    قریب=نزدیک    بقره/۱۸۶

غَلیل=عطشان-مشتاق                                   قلیل=اندک -کم    آل عمران/۱۹۷

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/10ساعت 10:47  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

دو حکایت از کتاب دیوانه وخدایان زمینی(جبران خلیل جبران)

«دو دانشمند»

در شهر قدیمی اندیشه ها دو دانشمند زندگی می کردند که دانش یکدیگر را نا چیز می دانستند.اولی کافر بود ودیگری مومن .

روزی آن دو در میدان شهر گرد آمدند تا در برابر پیروانشان درباره وجود خدا مجادله کنند وپس از چند ساعت بحث وگفتگو هر یک به راه خود رفته ومجلس را ترک کردند .

در همان شب دانشمند کافر به سوی معبد رفت ودر برابر قربانگاه زانو زد وبرای اشتباهات گذشته ی خویش از خدا طلب مغفرت کرد ومومن شد.

ودر همان ساعت دانشمند با ایمان کتابهای مقدس خود را به میدان شهر برد وآنها را سوزاند واز دین روی گردان شد وکافر گشت .

 

«روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند.»

یک برگ علف به برگی پاییزی گفت:

تودر هنگام افتادن از شاخه غوغایی برپا می کنی ورویای زمستانی ام را برهم می زنی!

برگ پاییزی خشمگین شد وگفت:ای همیشه فرومایه !از چه رویایی سخن می گویی؟

درحالی که به خاک پست چسبیده ای و از موسیقی آسمانی دور مانده ای ومیان آواز ونوحه فرق نمی گذاری؟

برگ پاییزی پس از گفتن این سخن برزمین افتادوبه خواب رفت وچون بهار فرا رسید به برگی پوسیده تبدیل شده بود .

پاییز نیز به خواب زمستانی فرو رفت وچون باد وزید برگهای پوسیده بربرگ علف افتادند.

برگ علف با خود گفت:

وای از این برگهای سنگین پاییزی !

آنان در هنگام افتادن از شاخه ها غوغایی به پا می کنند واکنون رویا های زمستانی ام را برهم ریختند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 18:55  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

ردپا

ازکه می گویی حکایت ؟

شهردل خالیست خاموش است.

برکه آرامست وغمگین

شهرزادقصه گو تنهاست

نغمه های آشنایی مرده برلبهای کوچه

نه صدایی

نه دگر آوای گرم آشنایی

برخیابانهای ساکت مانده تنها ردپایی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 13:14  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

دریاست آسمان

دیرینه سالهاست که در دیدگان من

شبهای ماهتاب چو دریاست آسمان

وین تک ستاره های درخشان بیشمار

سیمین حباب هاست که برسطح آبهاست

در دیدگان من

این ماه پر فروغ که بیتاب می رود

سیمینه زورقی است که بر آب می رود

رخشان شهاب ها که پراکنده می خزند

هستندماهیان سبک خیز گرم پوی

کاندر پی شکار شتابنده می خزند

دردیدگاه من

دریاست آسمان وندارد کرانه ای

جز بی نشانگی

از ساحلش نبوده خرد را نشانه ای

گفتم شبی به خویش :

این آسمان پیر

 بحریست بیکرانه ولی چشم من مدام

دنبال ناخداست

پس ناخدا کجاست؟

درگوش من چکید صدایی که نرم گفت:

دریاست آسمان ودرآن ناخدا«خداست»

"مهدی سهیلی"

ازدفترشعرطلوع محمد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 21:48  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

حلاج وراز اناالحق

  کلام پرجاذبه،مهیج وعشق انگیز حسین در عصر تیرگی وظلمت که از طاق مقرنس بغداد عباسی سنگ حادثه وفتنه می باریدکلامی تازه ،سحرآمیز ودگرگون کننده بود.
ًَُحلاج توانست مکنونات عارفانه قلبی خویش را در زمینه وحدت وجود با جمله ای کوتاه ،دلپذیر وروان بیان کند .به طوری که عارف وعامی ،درویش وقلندروعیار ،نیت ومنظورش را به آسانی در می یابندوتحت تاثیر واقع می شوند ،تاثیری که در جهان عرب ،بویژه در عصر ابن داوود ،دادستان جاه طلب بغداد کمتر نظیر دارد!آیا در توجیه عظمت وبزرگواری انسان ،عارفی از این جمله زیباتر سخن گفته است؟
این کلام موجز تا آنجا که شنونده صاحبدل ومشتاق بتواند قادر خواهد بود پرده از رازهای کائنات بردارد و مفهومی ژرف تر ،لطیف تر وقیق تر در تار وپود کلامش کشف می کند .حسین، وارسته و از خود گذشته در لحظاتی که از خود بی خبر بود وفانی در حقیقت یا به عبارتی محو دریای عشق الهی بود ،نکته ای پر معنی را مشتاقانه وایثارگرانه به گوش دور افتادگان از اصل خویش می رسانید .
دادستان خشک اندیش بغداد که غرق اندیشه های خام ورویایی خود بود ،نمی توانست مقام والای عشق ملکوتی شهید بیضای فارس را به آسانی درک یا کلام الهی بخش وی را توجیه نماید .

  الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها
                                               که عشق آسان نمود اول ،ولی افتاد مشکلها

حلاج غرق دریای عشق بودوبلند پروازانه سخن نمی گفت ،هسته اصلی ایدئولوژی وحدت وجودی وی ،کلام سحرآمیز وجادویی "اناالحق" بود .
ابن داوود نمی دانست ویا شاید نمی خواست بداند که چه قدرتی الهام بخش حلاج است ....
او از خودتهی بود وبجز یاد معشوق هیچ نداشت .
در لحظات وآنات تصرف عشق ومحبوب سرود آسمانی خود را برزبان می آورد !گویی دادستان بغداد نمی خواست عارفی را از نظر آرا واندیشه های تازه وجالب که نام وآوازه اش بغداد را به زیر سیطره برده واز نظر معنویت وتبیین عشق نیز توانا تر وغنی تر از اوست تحمل کند !
اناالحق در محافل مختلف بغداد،به عنوان کلامی سرشار از شور وشوق عرفانی وعوالم زیبای عشق وشوریدگی به آسانی راه یافت وشیفتگان ورهروان را به سوی معرفت قلبی وتصفیه باطن وخویشتن شناسی سوق داد ،ابن داوود نمی دانست که عشق آمدنی است ،آموختنی نیست .ستودنی است وملامت بر نمی تابد .
جذبه های عشق جوهر وعصاره اناالحق بود .حسین نمی توانست دست از آیین خویش بردارد ،حسین ابن منصور حلاج در کوچه بازار ها وزندان بغداد سرمستانه فریاد بر می آورد که نعره ی شیر افکنش کاخ ظلم وستم خلیفه مقتدای عباسی را به لرزه درمی آورد با این عبارت شور انگیز که به فارسی چنین است:

                دست در دامن جان خواهم زد
                                                           پای بر فرق جهان خواهم زد
                چون مرا نام ونشان نیست پدید
                                                           دم زبی نام ونشان خواهم زد

آری حلاج در دریای عظمت هستی مطلق غرق شده بود ،شوق وشور مستی وبی خویشی در عشق محبوب دریافتنی وچشیدنی است .
ابن داوود که با اندیشه وایدئولوژی حلاج در زمینه عشق مخالف بود ،به تدریج از پیشرفت نظریه رقیب ،منظومه تعادل روحیش را از دست داد وزیر پرتو انوار حقیقت به تدریج آب می شد ،ولی حلاج سرخوش از وصال مطلوب ومحبوب خویش در زندان سخن می گفت وآماده ایثار وپاک بازی درراه هدف مقدسش بود .
اناالحق، کلامی است که می توان آن را حماسه یک عارف جانباز که حیثیت وشکوه شرافت وفضیلت انسان موءمن وعاشق پاکباز را همراه با آزاد اندیشی در خود گنجانیده است تلقی کرد .هدف وآرزوی حلاج این بود که گسترده ترین ومطرح ترین بحث های دارالعلم بغداد وبصره را در زمینه انسان شناسی وارتباط با حقیقت ودرون بینی ،آن طور که احساس می کرد به شایستگی تعبیر نماید .


حسین حلاج چه می گفت؟

حلاج عاشق پاکباز وشیفته فداکار ونامدار جهان عشق ،قاضی بغداد را کوچک تر از آن می دانست که با اودرباره منشور عشق وافکار ناروا و بی منطق وی مناقشه ومجادله کند وتا آخرین دقایق حیات پر ماجرایش ثابت کرد که رازداری با پویایی وجهش عشق حقیقی هماهنگی ندارد،اگر ابن داوود می گوید چنانچه عاشق صادق پیش از مرگ به هنگام ادای کلمات شهادت ،پرده از راز های رویایی عشق برنگیرد یا به عشق وشیفتگی خویش اعتراف نکند شاهد وشهید است نظریه ای بی اعتبار است .
نمی توان جلوعطر گل سرخ رادر فضا گرفت ،عشق هم معطر وافشا کننده است .
حلاج ومریدش ابن سراج که او هم در دادگاه محکوم به اعدام شد معتقدبودند اقرار وافشای اسرارچشمه آب حیات ،شاهراه شهادت است نه کنمان وراز پوشی آن .
اسرار عشق را باید فاش کرد وگرنه جذبه "وجد "و نهایتا عشقی وجود نخواهد داشت .
حلاج دیدگاهی متفاوت ودقیق از منشور جادویی عشق داشت که به کلام موزون وسحر آسای وی ،ژرفایی ویژه می داد ،ابن داوود خشک اندیش نمی توانست حتی کوچکترین نوع همدلی وهماهنگی در مقوله لطیف عشق الهی با اوداشته باشد .
عطار عروس طبع خویش را به زیور آراسته وآن را به آتش شعله ور واخگر سوزان تشبیه کرده است:

  کس در این وادی به جز آتش مباد، وان که آتش نیست ،عیشش خوش مباد.

تفسیر وتوجیه ابن داوود مطلبی نیست که برای مشتاقان وادی شور و وجد و وصال جالب وشوق انگیز باشد یاحصول مقصود دست دهد ،این عشق پرسوز وگداز وارسته حماسه آفرین بیضای پارس است که هیجان وطوفان می آفریند وندای قدرتمند ومتعال انسان خدایی را تا آنجا که قدرت الهام به وی اجازه می داد تبیین کند !
دادستان ظاهر بین بغداد از پشتیبانی خلیفه برخورداراست،در محافل درباری بر صدر می نشیند ،از تعلقات نفسانی به دور نیست وبیشتر دقائق حیات رادر رویاهای جاه طلبانه سیر می کند .
از فیض کشف وشهود بی بهره است ،مانندحسین حلاج از خویشتن خویش تهی نشده است بدین جهت منشورش درباره عشق ،لطفی ،کششی وحالی ندارد!
او نمی توانست ستاره فروزان عشق را مانند مولانا،عطاروحافظ رصد کند.
این منصور حلاج است که از سر شوق وایثار وفداکاری آوای دل را سر می دهد وتسلیم جاه وجلال زندگی باشکوه وبی ثبات دربار خلیفه نمی شود ،هدف وآرزویش گسستن از تعلقات دنیوی واتصال به محبوب ومعشوق جاویدان وفنا ناپذیر است .
کلام جادوییش هنوز بعد از گذشت سده ها در درون روان وقلب شیفتگان صاحبدل نفوذ دارد وتاثیر جانبخش دارد،اگر چشمه فیض نمی جوشید ،اگر اتصال شهودی وجود نداشت ،نمی توانست مقوله جالب ،تازه ودل انگیز انسان خدایی رابر زبان آورد
این جوشش وپویش از کجا بود ؟
ای کاش ابن داوود می توانست آبشخور احساس شهید عشق را درک کند .
آیا درفرهنگ عرفانی کلامی شور انگیز تر،مفاهیمی دل انگیز تر وآسمانی تر از "اناالحق"موجود است ؟اناالحق یعنی سرمستی از شور حق ،یعنی تسلیم وفنا در عشق حق وبه قول نجم الدین رازی در رساله "عشق وعقل"

عقل،
قهرمان آبادانی دوعالم جسمانی وروحانی است !
وعشق ،
خرمن سوز ،و وجود برانداز  این دو عالم است !
بیشتر خلق آنانند که:
نورعقل ایشان ،بی نور عشق است.  
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 18:14  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

یک روز در شهر

برای درک درست این مطلب دروس فارسی ابتدایی (قبل ازتغییرات جدید)را به یاد بیاورید.



دیر وقت بود ،خورشید پشت کوههای مغرب پنهان شده بود .
گاو قهوه ای رنگ پوزه ای به زمین مالید وبا صدایی بلند گفت :ما...ما...ما...
یعنی حسنک کجایی ؟من گرسنه ام.
خروس حنایی قوقولی قوقویی کرد وزمین را برای یافتن دانه ای جستجو کرد وباز بلند تر از قبل گفت :قوقولی قوقو ....
یعنی حسنک کجایی ؟من منتظرم بر گردی .
گوسفند سفید پشمالو بع بعی کرد واز این سمت آغل به آن سمت دوید.
او هم غیر مستقیم حسنک را صدا می زد.
هر کدام از حیوانات به نوعی لزوم حضور حسنک را یاد آور شدند.
شب شد ،اما حسنک برنگشت.مدت های زیادی است که حسنک به خانه با صفایشان در روستا سری نزده است .اوبه شهر رفته است ودر انجا لباسهای آنچنانی می پوشد .
او هرروز صبح به جای غذا دادن به حیوانات، جلوی آینه ی قدی به موهایش ژل می زند دست هایش را در پریز برق فرو می کند تا موهایش را سیخ سیخ کند .
دیگر از آن موهای وزوزی خبری نیست ،چون حسنک موهایش را گلت زده است .
دیروز حسنک در یک تماس تلفنی به کبری گفت:دوستت ندارم وتصمیم گرفته ام از تو جدا شوم .
کبری هم این بار بزرگترین تصمیم زندگیش را گرفت وگفت :اصلا مهم نیست
من هم نمی خواهم با تو زندگی کنم.
دعوای کبری وحسنک به جدایی منجر شد.
کبری از روزی که تنها ماند به این فکر می کرد که با مریم برادر زاده عمو حسین خانه ای اجاره کنند.
پتروس پسر عموی کبری از وقتی که خبر ایجاد رخنه در سد را شنیده است مشغول چت کردن است .این بی اعتنایی شهر اورا به زیر آب فرو برد .
کبری ومادرش برای مراسم خاکسپاری پتروس وپدر ومادرش با قطار راهی شهر حادثه دیده شدند،امادر فاصله چند کیلومتری از ایستگاه کوه ریزش کرده بود ،ریز علی خواجوی فرو ریختن سنگها را متوجه شد فکری مثل برق از سرش گذشت ،اما حالی برای کمک کردن نداشت .زمستان بود وسرمای جانکاه ،علاوه براین حال روشن کردن فندکش را هم نداشت.چه رسد به اینکه لباسهایش را آتش بزند .علاوه براین ممکن بود چهره اش تابلو شود وانگشت نمای مردم شهر شود .
براثرسهل انگاری ریز علی قطار به کوه برخورد کردوتمام مسافران دردم جان باختند.ریزعلی از انفجار حاصله دستانش را گرم کرد وبا خونسردی هر چه تمام تر به خانه برگشت.
کوکب خانم ،همسر ریزعلی ،بی صبرانه انتظار همسرش را می کشید تا آب گرم وغذای سرد ونان کپک زده را در سفره جلوی همسرش بکوبد وبه قول خودش کپه ی مرگش را بگزارد.
کوکب خانم دیگر مهمان ناخوانده ندارد، او تخم مرغ وپنیر وشیر وکره ودوغ ندارد،چون پول ندارد.
زیرا ریزعلی دیگر دل ودماغ کار کردن ندارد،به قول خودش مرد هر چه بیشتر کار کند ارزشش را بیشتر از دست میدهد.
چوپان دروغگو هم شغلش را تغییر داده است او قصاب ماهری است ،اما هیچ کس از او گوشت نمی خرد.....زیرا علاوه براینکه کسی قبولش ندارد خودش هم به دیگران اعتماد ندارد.
هیچ کس از چوپان دروغگو ،حسنک،کبری ،پتروس،ریزعلی و....گله ای ندارد، زمانه ،
زمانه ی دیگری است.به خاطر همین در کتابهای ابتدایی دیگر از این دست قصه های قشنگ یافت نمی شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 17:59  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

چند حکایت پند آمیز

 

مترسک
برای ساختن من وقت زیادی صرف نکردن ،می تونستن منو قشنگتر از این که هستم بسازن،با هر چی دم دستشون بود منو ساختن .همین قدر که دیگران باور کنن من هستم.
هر وقت که بارون میادوگودال جلو پام پر آب میشه وآینه ای میشه واسه دیدن خودم،
چشام پر اشک میشه وبه خودم میگم :بیچاره پرنده ها !حق دارن ازم بترسن.کلی دلم می گیره!آخه توی دنیای به این بزرگی خیلی تنهام!

                                 ××××××××××××××××××
مثبت اندیشی وامید
مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراندوپنجره های اتاق باز نمی شد.نیمه شب با احساس خفگی از خواب بیدار شدودرتاریکی به سمت پنجره رفت وبا مشت به شیشه کوبید،هجوم هوای تازه را احساس کردوسرتاسر شب را به راحتی خوابید.صبح روز بعد فهمید که شیشه کتابخانه را شکسته است....اوتنها با فکر اکسیژن هوای لازم را به خود رسانده بود.
                                 ××××××××××××××××××

خدایا کجایی؟
کشیشی در روستایی از مناره کلیسا بالارفت تا به خدا نزدیک تر شود.اومی خواست مانند موسی کلام خدا را به گوش اهالی روستا برساند فریاد زد: خدایاکجایی؟من صدایت را به وضوح نمی شنوم وصدایی به گوش رسید که می گفت:من این پایین هستم درمیان بندگانم.توکجایی؟؟؟

                               ××××××××××××××××××
ساعت 3شب....
زنگ تلفن به صدادرآمدمادری پشت خط بود .پسر با عصبانیت گفت:چرا این وقت شب مرا بیدارکردی؟
مادر گفت:25سال پیش در همین موقع شب تومرا از خواب بیدار کردی !فقط خواستم بگویم عزیزم تولدت مبارک!

                             ××××××××××××××××××
کودکی بهترین دوران یادگیری
حفظ الغلام الصغیرکالنقش فی الحجر وحفظ الرجل بعد مایکبر کالکاتب علی الما
 محفوظات طفل نورس مانند نقشی است که برسینه سنگ حک شده باشد ،ولی محفوظات مرد بزرگسال مانند کسی است که برروی آب بنویسد.
 
پدیده ای عجیب در این رابطه
چندین سال پس از جنگ جهانی دوم که آلمانیها فرانسه را اشغال کردند زنی فرانسوی به جراحی مغز احتیاج پیدا کرد.هنگام عمل جراحی وقتی چاقوی پزشک جراح به رگی از مغز اوبرخورد کرد، زن در حال بیهوشی شروع به خواندن سرودی آلمانی کرد.وقتی جراح چاقورابرداشت سرودخواندن او هم قطع شد.برای بار دوم جراح چاقورا به آن رگ زد ودوباره سرودخواندن زن شروع شد.این امر موجب شگفتی پزشکان شد .پس از اینکه زن به هوش آمداظهار کردکه اصلا قادر به تکلم به زبان آلمانی نیست واین امر بر تعجب پزشکان افزود .
دربررسی این پدیده شگفت انگیز جمعی از روانشناسان گردهم آمدندوبه تحقیق پرداختند.پس از مطالعات زیاد دریافتند که هنگام حمله سربازان آلمانی به منزلشان کودکی خردسال بوده است وسرود هایی که آلمانیها می خواندند در مغز وذهن او اثر گذاشته وبه یادگار مانده است.
این داستان از نظر روایات قابل تصدیق است زیرا در احادیث آمده هنگامی که کودک متولد می شود در گوشش اذان واقامه بگویید و....

                               ×××××××××××××××××
حکایتی از امپراتور روم
امپراتور روم  نامه ای به حضرت علی (ع)نوشت وراه درمان سردرد (عجیبی را که به آن مبتلا بود )را از او خواستار شد.چون تا آن زمان تلاش اطبا به جایی نرسیده بود
حضرت در جواب نامه کلاهی برای او فرستادوفرمود به او بگویید هرگاه سردرد عارض شد برسر بگذارد .
این جریان موثر واقع شد وامپراتور از سردرد های شدید نجات یافت.روزی به فکر افتاد ببیند علی (ع)چه کرده است، دستور شکافتن کلاه را داد .
نوشته ای به چشم می خورد:بسم الله الرحمن الرحیم
                               
     کتاب علم تورا آب بحر کافی نیست
                                                    که تر کنم سر انگشت وصفحه بشمارم

                                  ×××××××××××××××××××  
به اسکندر گفتند:چرا معلمت را بیش از پدرت تعظیم می کنی ؟
گفت:چون پدر مرا از عالم ملکوت به زمین آورد ،ولی معلمم مرا از زمین به آسمانها می رساند.
                                 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 17:55  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

سی نکته ی مهم برای تدریس موفق

آموزش وتدریس موفق مستلزم رعایت وتوجه به مواردی از سوی معلم است.


1- به کار خود ایمان واعتقاد قلبی داشته باشد.


2-بر موضوع درسی تسلط وبه آن اطلاع کافی داشته باشد.


3-مطالعه پیش از تدریس داشته باشد.


4-برنامه ریزی تدریس داشته باشد.


5-از روش های تدریس ونحوه بکارگیری آنها آگاه باشد.


6-برای یاد گیری در دانش آموزان ایجاد انگیزه کند.


7-موضوع وعنوان وهدف های درس را در ابتدای تدریس مشخص وباز گو کند.


8-از مرحله به مرحله واین شاخه به آن شاخه پریدن پرهیز کند.


9-وقت کلاس را برای مطالب کم فایده دانش آموزان تلف نکند.


10-به کیفیت شروع  ادامه وپایان درس توجه داشته باشد.


11-به هنگام تدریس مطالب تنوع را فراموش نکند.


12-برای هر درس مطالب نو وتازه ای بیان کند.


13-برای دانش آموزان فعالیت عملی در نظر بگیرد.


14-نسبت به فعالیت دانش آموزان بی تفاوت نباشد.


15-ساده اماعمیق تدریس کند.


16-از داشتن لحن یکنواخت بپرهیزد.


17-در هنگام تدریس در یک مکان ثابت توقف نکند.


18-از مثال های مربوط استفاده کند.


19-تمرین ها در حد توان دانش آموزان طراحی شود.


20-از امکانات کمک آموزشی بیشترین بهره را ببرد.


21-خلاصه ی درس را در انتهای تدریس توسط دانش آموز یا خود بیان کند.


22-برای تشخیص نقاط ضعف وقوت دانش آموزان نتایج آزمون ها را بررسی کند.


23-در برخورد با نادانسته ها به ندانستن اقرار کند.


24-جمع بندی درس را در انتهای هر قسمت ارائه کند.


25-مقررات خشک وافراطی را از کلاس دور کند.


26-به سوالات دانش آموزان با لحن خوب ومناسب پاسخ دهد.


27-ظاهر آراسته ومنظم داشته باشد .سادگی زیبایی است.


28-کارها وفعالیت های کلاس را بین دانش آموزان تقسیم کند.


29-بیش از اندازه خود را در کار دانش آموزان دخالت ندهد.


30-تجارب تازه خود را در اختیار دانش آموزان قرار دهد.

وهمواره به یاد داشته باشد که معلم هنر مند وحرفه ای کسی است که با ایجاد شرایط وموقعیت های مناسب آموزشی باعث یادگیری بیشتر وعمیق تر دانش آموزان می شود.
-

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 13:56  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

آب را گل نکنیم

 

آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بیشه دور سیره ای پر می شوید.
یا در آبادی کوزه ای پرمی گردد.

آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان
می رود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید
نان خشکیده فرو برده در آب

 

زن زیبایی آمد لب رود
آب را گل نکنیم
روی زیبا دو برابر شده است

چه گوارا این آب !
چه زلال این رود!
مردم بالادست چه صفایی دارند.!


چشمه هاشان جوشان
گاوهاشان شیر افشان باد!
من ندیدم دهشان
بی گمان پای چپرهاشان جاپای خداست.
ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام.
بی گمان در ده بالا دست
چینه ها کوتاه است .
مردمش می دانند که شقایق چه گلی است .
بی گمان آنجا آبی آبی است .
غنچه ای می شکفداهل ده با خبرند.
چه دهی باید باشد!کوچه باغش پر موسیقی باد!
مردمانش سر رود آب را می فهمند.
گل نکردندش مانیز آب را گل نکنیم.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 17:38  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

سفرهای موسی(ع)در قرآن

۱-سفر گریز:ففررت منکم لما خفتم(شعرا/21) پس گریختم از شما وقتی که از شما ترسیدم .این سفر در ابتدای کار بود.زمانی که یکی از پیروان حضرت از او یاری خواست .موسی به مامور فرعون گفت:از او دست بردار.او گفت :غیر از او کسی نیست که هیزم ها را به مطبخ ببرد.موسی به خشم آمد و مشتی بر مامور زد که درجا به هلاکت رسید.فوکزوه موسی فقضی علیه (قصص/15)موسی مشتی براو زد واورا کشت.
این امر موجب شدحضرت از آنجا گریخت .البته قصد موسی کشتن نبود بلکه دفاع بود از اینرو خداوند برای او عذر آورده ومی فرماید:
قضای ما به او رسیده و اوکارش پایان یافت.
۲-سفر طلب:سفری بود که حضرت موسی به دنبال آتشی رفت که در او نور یافت وبی واسطه با خدا سخن گفت.به عبارت روشن تر به آتش دوستی خدا رسید وبوسیله آن آتش عالم را در آتش عشق فرو برد.
۳-آتش طرب:سفری که موسی به جایگاه ملاقات حق نمود.
ولماجاموسی لمیقاتنا(اعراف /143)زمانی که موسی به میقات ووعده گاه ما آمد وپروردگارش با او سخن گفت.
در این سفر حضرت از خود بیخود شدواز جام قدس شراب محبت نوشید وموجی از دریای عشق برخواست وعرضه داشت:ارنی انظر الیک(اعراف /143)خدایا خودت را به من بنمایان.
۴-سفر تعب :سفر ریاضت و سختی ومشقت است.این همان سفر مریدان در آغاز راه است .این سفر سفر مودب شدن به آداب الهی وتحمل سختی ها برای پاک کردن سه چیز است .
نفس وخوی ودل.

تهذیب نفس به سه چیز است:
۱-گله وشکایت از خدا را رها کنیم وشکرگزار باشیم.
۲-از غفلت به بیداری روی آوریم.
۳-از بیهودگی به هوشیاری روی آوریم.


تهذیب ازخلق وخوی به سه چیز است :
۱-صبر پیشه کنیم.
۲-بخشنده باشیم.
۳-ازخطای دیگران در گذریم.


تهذیب دل هم به سه چیز است:
۱-از خوف الهی ایمن نتوان بود.
۲2-امید به خدا.
۳-آزادی دل از هردو جهان.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 14:26  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

دعای نیمه شب ودرس صبحگاهت بس

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

دگرزمنزل جانان سفر مکن درویش

که سیر معنوی وکنج خانقاهت بس

وگر کمین بگشاید غمی زگوشه دل

حریم درگه  پیر  مغان  پناهت  بس

بصدرمصطبه بنشین وساغرمی نوش

 که این قدر زجهان کسب مال وجاهت بس

زیادتی مطلب  کار  بر خود  آسان  کن

صراحی می لعل وبتی چو ماهت بس

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلی ودانش همین گناهت بس

هوای مسکن مالوف و عهد یار قدیم

زرهروان سفر کرده عذر خواهت بس

به منت دگران خو مکن که در دو جهان

رضای ایزد  وا نعام  پادشا هت  بس

به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

دعای نیمه شب ودرس صبحگاهت بس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/26ساعت 18:56  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

خودمانی با خدا

کوله پشتی اش را برداشت وراه افتادورفت که دنبال خدا بگرددوگفت تا کوله بارم را از خدا پر نکنم برنخواهم گشت .

نهالی رنجور وکوچک کنار راه ایستاده بود .مسافر با خنده ای رو به درخت گفت:چه تلخ است کنار جاده بودن ونرفتن .ودرخت زیر لب گفت:ولی تلخ تر آن است که بروی وبدون رهاورد برگردی .کاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست.

مسافر رفت وگفت یک درخت از راه چه می داند پاهایش در گل است او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .اما نشنید که درخت گفت:من جستجو را از خود آغاز کرده ام وسفرم را کسی نخواهد دید جز آنکه باید..!

مسافر رفت وکوله اش سنگین بود.

هزار سال گذشت .هزار سال پر پیچ وخم !مسافر برگشت.رنجور ونا امید.خدا را نیافته بود .اما غرورش را گم کرده بود .به ابتدای جاده رسید .جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود .

درختی هزار ساله بالا بلند وسبز کنار جاده بود .مسافر زیر سایه ی درخت نشست مسافر درخت را به یاد نیاورد اما درخت اورا شناخت .به او گفت :سلام مسافر در کوله بارت چه داری مارا میهمان کن.

مسافر گفت:بالا بلند تنومندم شرمنده ام کوله بارم خالی است وهیچ چیز ندارم.

درخت گفت :وقتی هیچ چیز نداری همه چیز داری .

اما آن روز که می رفتی همه چیز داشتی غرورت کمترینش بود .جاده آن را از تو گرفت.حالا در کوله ات برای خدا جا هست وقدری از حقیقت را در کوله بار مسافرریخت .

دست های مسافر پر از اشراق شد وچشمهایش از حیرت درخشید وگفت :هزار سال گشتم وپیدا نکردم

وتو نرفته این همه یافتی !

درخت گفت:تو در جاده رفتی ومن در خودم .وپیمودن خود دشوار تراز پیمودن جاده هاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/26ساعت 17:35  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

لحظه های سرخ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/19ساعت 7:56  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

بازی با کارت های حافظه

 

موضوع:همه ی درس ها

چکیده:استفاده از سؤال های کوتاه برای مرور درس ها همراه با یک بازی جدید.

وسایل لازم:

کارت های حافظه به تعداد گروهها

آماده سازی کارت ها

پیش از آغاز بازی لازم است برای هر گروه یک دست کارت بازی شامل 32کارت تهیه شود.برای این منظور می توانید ازدو برگه ی A4 استفاده کنید.هر برگه را به 16قسمت مساوی تقسیم کنید وهر قسمت را به عنوان یک کارت در نظر بگیرید .روی 16کارت یک برگه ،16سؤال وروی 16کارت برگه ی دیگر ،پاسخ های آنها را بنویسید .از هر برگه به تعداد گروهها روی کاغذ یا مقوای A4تکثیر کنید .بهتر است رنگ برگه های سؤال وپاسخ متفاوت باشد.

 

شرح بازی

کلاس را به گروههای 4 یا 5 نفری تقسیم کنید.به هر گروه یک برگه سؤال ویک برگه پاسخ بدهید .از آنها بخواهید بابرش زدن کارت ها،یک دست کارت 32تایی برای گروهشان تهیه کنند .سپس دور یک میز بنشینندوبه صورت تصادفی 16 کارت سؤال را در یک سمت میز و16 کارت پاسخ را در سمت دیگر به پشت بچینند .سپس به نوبت بازی کنند .هر نفر در نوبت خود یک کارت سؤال ویک کارت پاسخ را بر می گرداند .اگر این دو کارت به هم مربوط بود ،آنها را برمی دارد؛مجددا 2 کارت دیگر را برمی گرداند .در غیر این صورت ،دوباره کارت ها را به پشت ،در جای خود قرار می دهد ونوبت را به نفر بعدی می دهد.

بازی زمانی به پایان می رسد که همه ی کارت ها برداشته شوند .برنده ی بازی کسی است که کارت های بیشتری را برداشته است.

 

ارزشیابی

به دو روش می توانید فعالیت دانش آموزان خود را ارزشیابی کنید:

*در حین بازی فعالیت بچه ها را ارزیابی کنید.

*پس از پایان پرسش ها ،یک امتحان کوچک شامل چند سؤال شبیه سؤالاتی که در این بازی مطرح شده بود ،بر گزار کنید.

 

توضیحات

*برنده شدن در این بازی به شانس هم بستگی داردوهمین موضوع بازی را جذاب می کند .برای حذف موقعیت شانس می توانید بازی را به صورت زیر تغییر دهید بدون آنکه از جذابیت بازی کم شود. کارت های سؤال (یا پاسخ )به رو ،طوری چیده شوند که قابل خواندن باشند.سپس دانش آموزان به نوبت یک کارت سؤال (یا پاسخ )را که به پشت چیده شده ،برگردانند وبه سرعت کارت های مرتبط با آن رادربین کارت های به رو چیده شده بیابند.

بقیه افراد گروه ،زمان سپری شده تا جور شدن کارت هارا یاد داشت کنند اگر کارت انتخاب شده ی دانش آموز با کارت مورد نظر جور نبود ،فرصت انتخاب دیگری برای یافتن کارت مربوط به اوداده می شود ،ضمن آنکه 5ثانیه به زمان او اضافه می شود .بازی تا زمانی ادامه پیدا می کند که هر یک از افراد گروه سه جفت کارت جور کنند .برنده ی بازی کسی است که در مجموع زمان کمتری برای یافتن کارت ها ی مربوط سپری کرده باشد.

 

*پس از آنکه برای اولین بار بازی را به بچه ها یاد دادید ،می توانید در جلسات دیگر بدون آنکه فرصتی برای توضیح بازی هدر رود ،از آن استفاده کنید .حتی می توانید آماده سازی کارت ها را برای بازی های بعدی به خود بچه ها واگذار کنید.

 

*می توانید کارت ها را به صورت بزرگتر تهیه کنید وسؤال ها وپاسخ ها را با فونت درشت تر روی آنها بنویسید وبازی را با همه کلاس انجام دهید .البته در این صورت می توانید اسم بچه ها را روی کاغذ های کوچکی بنویسید ،کاغذ ها را در یک ظرف بریزید وهر بار با برداشتن یک برگه ،بازی کن آن نوبت را اعلام کنید .بهتر است کاغذی را که برداشته اید ؛به ظرف برگردانید تا دانش آموزی که یک بار کارت ها را انتخاب کرده است انگیزه ی پی گیری بازی را از دست ندهد .

        

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/06ساعت 19:34  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

دین وطبیعت گرایی

آیا دین ساخته وپرداخته ی جامعه است ؟

آیا گروه انسانی صفات الوهی رادر اذهان اعضایش ایجاد می کند یا اینکه خدا به عنوان واقعیتی متعالی وجودی واقعی دارد ؟آیا باورهای دینی جلوه های کهن ترین ،قوی ترین وپایدارترین امیال وآرزوهای بشر است ؟آیا دین نوعی واکنش دفاعی انسان در برابر نیروهای حایل وترسناک طبیعت است؟

آنها که در برخورد با هر پدیده ای به دنبال یافتن تبیین طبیعی آن هستند ،در برخورد با دین نیز همین رویکرد را دارند .بسیاری علم زدگان نا آموخته ،بر این گمانند که اگر بتوانند تفسیری تجربی وطبیعی از امورمعنوی وروحانی بدهند دین را ابطال کرده اند .غافل از آنکه منافاتی میان تفسیر های طبیعی وتفسیر های ما بعد الطبیعی نیست .

به عبارت دیگر نباید تفسیر های طبیعی وتجربی را رقیب وجانشین تبیین های ما بعد الطبیعی دانست ؛آنها رابطه ای در طول یکدیگر دارند نه در عرض .

هنگامی که گفته می شود خداوند بشررا خلق کرد ،به این معنا نیست که این کار را بدون مقدمه وبی استفاده از ابزار طبیعی انجام داده است .بلکه عمل خداوند می تواند بر اساس قوانین طبیعی نیز تبیین گردد ،واگر غیر از این باشد با اندیشه های دینی ،که می گویند خداوند امور را از طریق اسباب وعللش انجام می دهد ،سازگار نیست .

در برخورد با پدیده ی ادیان ،پاره ای نظر های طبیعت گروانه عرضه شده که به گمان صاحبانش دین را در هر شکل وصورتی که باشد ،به امر دیگر فرو می کاهد ودر واقع دعاوی صدق همه ی ادیان را باطل می کند .

این دیدگاه در طیفی نا همگون ،از حامیان دین تا شکاکان وملحدان طبقه بندی می شوند .از دیدگاه ملحدانه ی پوزیتیویستی ،که با طرح معیار پوزیتیویستی معنا در تلاش برای بی معنا جلوه دادن دین وما بعد الطبیعه بودند ،تا دیدگاه اخلاقی یا عاطفی زبان دین ،راه چندانی نیست .طرفداران نظریه جامعه شناختی دین ونظریه روان شناختی دین نیز در این میانه برای خود جایی پیدا می کنند .

 

نظریه جامعه شناختی دین

طرفداران این نظریه ،به ویژه امیل دور کیم ،که می توان او را بنیان گذار جامعه شناختی دین دانست ،در برخورد با واقعیتی به نام دین تلاش می کنند که در عین پذیرش پاره ای کارکرد های دین ونقشی که در جامعه بازی می کنند ،عینیت دعاوی آن ومتعلقات تجربه ی دینی را انکار کنند .

این نظریه مدعی است هنگامی که انسانها این حس دینی را دارند که در مقابل نیرویی برتر ایستاده اند که ورای حیات فردی آنهاست واراده خود را به عنوان دستور اخلاقی برآنها اعمال می کند ،آنها در واقع در حضور یک واقعیت فرا گیر عظیم تر قرار دارند .اما این واقعیت ،یک موجود فوق طبیعی نیست ،یک واقعیت طبیعی جامعه است .گروه انسانی صفات الوهی را در ارتباط اعضایش اعمال می کند وتصور خدا را در اذهان آنها به وجود می آورد که به تبع آن به نمادی برای جامعه تبدیل می گردد .

ما انسانها سخت در بند اجتماع ووابسته به آن هستیم .جامعه وگروه به مثابه یک واقعیت عام وفرا گیر در مقابل تک تک افراد قرار دارد .جامعه حیاتی طولانی دارد ،پیش از فرد بوده پس از او نیز به حیات خود ادامه می دهد .قدرت او بسیار عظیم است وتوانایی آن را دارد که خواسته های خود را بر فرد تحمیل کند .

گروه به دلیل وابستگی وتعلق زیاد افراد به آن ،منبع اصلی نشاط ونیروی حیاتی روح وروان آنهاست .

جامعه با این ویژگی هایش به صورت خدا نمادین شده است .افراد به هنگام پرستش ،قوت وقدرت خود را از دینی می گیرند که آنها را به یکدیگر پیوند می دهد .

بر اساس نظریه جامعه شناختی دین ،تنوع واختلاف ادیان نیز قابل تبیین است .هر جامعه متناسب با فرهنگ واندیشه های خودش به خدا ودین خود شکل می دهد .بنا براین طبیعی است که همپای اختلاف فرهنگ ها،ادیان نیز اختلاف یابند .

 

نقد وبررسی

اما این نظریه مشکلاتی نپذیرفتنی دارد .از جمله اینکه این نظریه بیشتر به فرضیه پردازی بی دلیل شباهت دارد تا نظریه علمی .

شواهد ،به اندازه ی کافی پشتیبان این نظریه نیستند .

به علاوه این نظریه نمی تواند پاره ای از مسائل مهم دین را تبیین کند .به عنوان مثال ،درباره دستورات اخلاقی ای که ادیان به پیروان خویش می دهند ،درآن بخشی که به جامعه ی دینی محدود می شود ،این نظریه کارایی دارد ؛اما نسبت به دستورات فرا گروهی ،قدرت تبیینی خودرا از دست می دهد مانند دستوری که می گوید به غیر هم کیشان خود نیز مهربانی کن ،نوع بشررادوست داشته باش ،از دشمن خویش بگذر ،خیر خواه همه باش .

نمی توان ادعا کرد که در تمام این دستورات منافع گروه ملاحظه شده است ؛زیرا در پاره ای از آنها دستور می دهند که از منافع خویش وگروه خویش صرف نظر کن .

هیک به نقل از اچ .اچ .فارمر این انتقاد را چنین باز گو می کند :

اگر خداوند فقط طنین وباز تاب جامعه است ،که صورت های رفتاری خاصی را که به سود آن جامعه است براعضای آن تحمیل نموده ،اصل ومنشاء تکلیف هایی که باید به تساوی همه نوع بشررا شامل گردد ،چیست؟به طور کلی نژادبشر ،آن گونه که در این اصطلاح در نظریه جامعه شناختی به کار می رود ،جامعه نیست .

اگر ندای گروه مارا وادارد که امتیازات مخصوص ومورد علاقه ی گروه را به افراد خارج از آن تعمیم ندهیم ،چنان که مقتضای نظریه های جامعه شناختی است چگونه می توان ندای خداوند را با ندای گروه برابر دانست ؟!همچنین باید توجه داشت که پیامبران معمولا بنیان گذار قواعد اخلاقی ای بودند گه با قواعد اخلاقی رایج در جامعه شان در تعارض بود .

بنا براین نمی توان گفت که دین از جامعه نشأت می گیرد وقواعد اخلاقی آن ،همان قواعدی است که جامعه برای حفظ وبقای خود وبرای ارتقای سطح زندگی وسود اعضای گروه آن را وضع کرده است .

از سوی دیگر ،هنگامی که پیامبران با مخالفت جامعه ی خود روبرو می شدند ،به جای اینکه احساس ضعف وسستی کنند وبه گمان حمایت نشدن از سوی گروه از دعوت خود دست بردارند ،احساس اتکای به منبع قدرت در آنها فزونی می یافت وبا حرارت وجدیت بیشتر وبا قوت قلب واحساس حمایت قوی تری به کار خود ادامه می دادند .به طور قطع منشأ چنین احساسی ،نمی توان جامعه باشد .زیرا جامعه آنان احساس مخالفی در آنان ایجاد می کرد .

 

نظریه روان شناختی دین

فروید بنیان گذار روان کاوی ،نیز مانند دور کیم باورهای دینی را اوهام وخیالات می دانست ،با ین تفاوت که آنها را جلوه های کهن ترین ،قوی ترین وپایدارترین امیال وآرزوها ی بشر برمی شمرد .به نظر اودین ،نوعی واکنش دفاعی انسان دربرابر نیروهای حایل وترسناک طبیعت است .بشر در مقابل نیروهایی چون زلزله ،طوفان ،بیماری ،مرگ بسیار بی دفاع می نمود .

این نیروهای ترسناک ،اگر صرفا اموری طبیعی وبی جان وناشنوا ونابینا باشند ،روزنه ی امیدی هست که بتوان دل آن موجودات را به دست آورد واز شر آنها در امان ماند .

می توانیم در مقابل آنها استغاثه کنیم؛آنها را ستایش کنیم وبه پیشگاهشان قربانی تقدیم کنیم تا شاید بر سر رحم آمده از ما در گذرند وبه ما گزندی نرسانند .به این ترتیب است که آیین های عبادی ونیایش شکل می گیرد وبه تدریج به دین وشریعت منسجم وجامع الاطرافی تبدیل می شود .

این فرافکنی چندان هم بی پایه وبی الگو نیست .ما از کودکی عادت کرده ایم که در مخاطرات ومشکلات ،به پدر مهربانی پناه ببریم که از ما حمایت می کند .حال که بزرگ شده ایم می دانیم که پدر هم در مقابل نیروهای عظیم طبیعی بی دفاع است ،به ناچار در جستجوی پدری قدرتمند ولا یزال در آسمان ها می گردیم تا همچون پدر زمینی ،از ما حمایت کند .

کم کم تصور خدای پدر (در مسیحیت وبرخی ادیان )در اذهان انسانها شکل می گیرد وآن تصویر را به جهان فرا می افکنند .فروید همچنین به تبیین روان شناختی احساسات دینی ،از قبیل احساس گناه ،احساس بندگی وخشیت واجبار به اطاعت ،می پردازد وبا استفاده از مفاهیمی روانی( همچون عقده ی اودیپ) این احساسات دینی را توضیح می دهد .

 

نقد وبررسی

نظریه ی فروید به سرعت مورد انتقادات جدی وویران کننده ای قرار گرفت .از مردم شناسان گرفته تا فیلسوفان وروان شناسان وحتی روان کاوان تربیت یافته در مکتب فروید ،با نظریه ی او در باب دین به مخالفت بر خاسته وآن را صرفا فرضیه بافی وخیال پردازی بی دلیل یا«شهودی جزم اندیشانه وکاملا غیر تاریخی »یا«فرضیه ای بسیار جذاب اما کاملا خیال  پردازانه»ومانند آن نامیدند .

با صرف نظر از اشکال اساسی بالا،ودر فرض هم سخنی با فروید وپذیرش فرضیه ی او ،باز هم تفسیرهای مابعد الطبیعی وکلامی می توانند کارآمد باشند .یک متکلم یا فیلسوف دین می تواند بگوید پژوهش فروید درباره ی تصویر پدر وچگونگی تولید آن ،ممکن است همان کاری باشد که خداوند در ذهن وضمیر آدمیان انجام داده است .خداوند می تواند از طریق همان تجربه ی کودکی واحساس نیاز وتعلق ووابستگی به پدر زمینی ،تصویر خود را در ذهن انسان ها به عنوان پدری آسمانی(طبق تعالیم مسیحی) که به فرزندانش در زمین عشق می ورزد وآنها می توانند به اوتکیه کنند وبه حمایت او دلگرم وآسوده باشند،ایجاد کند .بنا براین نظریه روان شناختی دین ،حتی اگر درست هم باشد ،نمی تواند تبیین کننده ی دین یا ادیان باشد.     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/21ساعت 10:39  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

فاصله ها

*حقیقت همیشه زیبا نیست ولی عطش دستیابی به آن زیباست .

*جهان مکان بسیار بسیاربزرگی است که می توانید به وسعت آن رشد وتعالی کنید .

*هر قدمی که برمی دارید ،گامی است که شما را یک قدم از جایی که بودید دور کرده است .

*اگر شانس دومی در هر موردی در زندگی عایدتان شود ،مجبورید تمام راه رفته را دوباره باز بپیمایید .

*هرگز سقوط نکردن مایه ی افتخار ،مباهات وسربلندی نیست ،بلکه سرپا ایستادن بعد از هر مرتبه سقوط مایه ی مباهات وغرور است .

*در هنگام صعود به قله های موفقیت ،در واقع بر منیت خویش غلبه کرده ایم .

*فقط یک گوشه از دنیا وجود دارد که قادر به توسعه وگسترش آن هستیدوآن جایی نیست به جز درون شما .

*بذر اعتماد را درون خود بکارید ،به وسعت بیکرانه ها عشق بورزید سپس پیش بروید تا متعالی شوید .

*هرروز خود را به طور کامل تغییر دهید وتا ابد به تکرار آن اهتمام بورزید .

*یک فرد به شدت دودل هرگز قادر نیست دریابد که قادر به انجام چه کارهایی است .

*دو شیوه برای ساطع کردن نور وجود دارد :یا شمع باشید واز خود نور ساطع کنید ویا آینه ای باشید که نور را منعکس می کند .

*تا زمانی که از درون دررابطه با هویت خویش راضی نباشید هرگز از داشته های خود احساس رضایت پیدا نخواهید کرد .

*آیا می دانید که هر انسان در جهت تبدیل شدن به فردی که نیست چقدر محبت از دست می دهد ؟

*هیچ موقعیت ماندگاری یک شبه حاصل نمی شود .

*تصور نکنید افراد زیرک وباهوش همیشه در آخر پیروز از میدان بیرون می آیند ،چرا که افراد زیرک قبل از آنکه رقابت آغاز شود پیروز هستند .

*همه ی ما دوراه بیشتر پیش رو نداریم :یا باید به سرزنش دنیا بابت آنچه از دست داده ایم بپردازیم ویا مسئولیت واکنش ها ،اعمال ،خطاها ورفتارمان را بر عهده بگیریم وآگاهانه در جهت تغییر احساسات وعواطفمان تلاش کنیم .

*ممکن است هر انسانی به وفور با شکست مواجه شود ،ولی تا زمانی که گناه را به گردن فردی نیندازد ،شکست خورده محسوب نمی شود .

*پیدا کردن عیوب ونقطه ضعف های دیگران ،آسان ترین کار ممکن در جهان محسوب می شود .

*ذهن ما همیشه در جایگاه خود قرار داردواز همان جا قادر است از جهنم برای ما بهشت واز بهشت برای ما جهنم بسازد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/19ساعت 22:36  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

منی درحج

 طولانی ترین وقوف ،آخرین وقوف وآخرین منزل یعنی:آرزو ،آرمان ،ایده آل و...منی،منیه،امانی ،تمنا ،عشق،آخرین مرحله ؛پس از مرحله ی شناخت وشعور!(عرفات ومشعر )منی،سرزمین عشق ،عجبا که در آن هم خدا وهم ابلیس که در جهان نیست ؛که در جهان تنها خداست .

توحید! سخن از انسان است که در او خدا وابلیس خانه دارند . معنویت در انسان است نه در طبیعت .ومنی سرزمین ایمان وعشق توست .

سرنوشت تو ،آنجا که خدا وابلیس بر اسماعیل تو در درونت می جنگند .منی سرزمین آرزوهای توست !

وعجبا که در روز پیروزی «عید خون»وبه جای «جشن ولادت فرزند»جشن «شهادت فرزند»«عید قربان »!

این ملت را ببین وسنت وتاریخ افتخارات این ملت را .

نه ملت خون وخاک که ملت عقیده وجهاد،امت توحید.

 

دکترعلی شریعتی ؛مجموعه آثار6،ص119و120

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 18:31  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

عید سعید قربان مبارک

 

 

 

هنگام هجرتی است شبانه ،سفری پرستو وار وکوچ از دیاری به دیاری . من از شکوه رفتنی سخن خواهم گفت؛از احتیاجی دیرین ،از انتظاری شیرین .

من این طلوع روح نواز دل انگیز عاشقانه را در سرشک دیدگان کسی دیده ام که انجماد سخت وسنگی وسربی اعتقادش در رؤیایی صادقانه متبلور شد .

من در آن شب تنهایی ،در کورسوی رنگی ماه شکوه شبنم اشک را دردیدگان هاجر دیده ام .

گویا پدری پسری را به قربانگاه می برد ؛پسر می رود تا تعبیر مجسم رؤیایی باشد که پدر دیده است تا جان شیرینش را درراه اعتقاد به آنچه پدر می گوید به تیغ تیز بسپارد.

شاید این نگاه ها آخرین دیدار مادر وفرزند باشد.مادر می خواهد با دلی سیر قامت رعنای فرزندش را نظاره کند؛اما هاله ی اشک راه این آخرین دیدار را مسدود

کرده است؛بغضی در گلو می شکندوقربانی به سمت قربانگاه خویش به راه می افتد.

ابراهیم از عودت امانت الهی سخن بر زبان می راند وفرزند با تمام وجود گوش می سپارد :

"ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است ،امروز به وصال شیرین دیدار خواهی رسید وجرعه ای از شراب بهشتی را سر خواهی کشید؛امروز از سرای خاک تا ثریای افلاک بال خواهی گشود ؛دیدگان قشنگت به دیدار فرشتگان مقرب درگاه خداوند روشن باد .من این روز را به تو تبریک می گویم . "

قامتی به اعتدال بر تخته سنگی خوابید .تیغ در دست ابراهیم بود وجان شیرین برلبش .اما خدا از او خواسته بود ..........

"بار خدایا نا فرمانیت نخواهم کرد من این امانت را که روزی به من سپرده ای در راه خودت قربانی خواهم داد ..."

کلام ابراهیم شمیم دل انگیز عطری بهشتی شد وبر قامت گل های صحرایی نشست ،زمین وزمانه ها

اراده ی پولادین اورا ستودند.ابراهیم تمام توانش رادر دستانش جاری ساخت وتیغ تیزی بر گلوی اسماعیل ره سپرد اما خونی جاری نشد ...

ابراهیم از امتحان سربلند وپیروز بیرون آمد وقربانیش پذیرفته شد. با آرزوی تشرف مجدد. 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 18:6  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

تجربه های آموزشی برای یاددهی ویاد گیری اثر بخش

درسالهای پایانی هزاره ی دوم ،درسراسر جهان کنفرانس های علمی متعددی در خصوص «آینده ی تعلیم وتربیت درهزاره ی سوم» برگزارشد.یکی از مهم ترین محورها دراین همایش ها ،یادگیری بود .

ژاک دلوردرکتاب «یادگیری گنج درون »،به چهار نوع یادگیری برای « دانستن،به کاربردن ،زیستن،

وبا هم زیستن »اشاره می کندوقرن آینده را قرن یادگیری می نامد.

در چند سال گذشته ،اهمیت ونقش عناصرمتفاوت نظام آموزشی در تقویت وتضعیف یادگیری ،مورد توجه

متخصصان قرار گرفته است.از جمله ی این موضوعات «جایگاه ونقش سنجش دریادگیری دانش آموزان»است که در مقالات کاربردی متفاوتی به آن پرداخته شده است .در مقاله ای که پیش رو دارید؛این نقش درقالب هفت تمرین مورد بحث قرارگرفته است.

 

سرآغاز

سنجش کلاسی ونمره دهی به صورت بالقوه ،نه تنها برای اندازه گیری وگزارش یادگیری ،بلکه برای ارتقای آن مورد استفاده قرار می گیرد.

به علاوه اخیرا پژوهش هایی انجام شده است که بر مزایای کاربرد سنجش تکوینی وتشخیصی به عنوان بازخوردیادگیری تاکید کرده اند. [بلاک،هاریسون،لی،مارشال،وویلیام]

 

معلم خوب همانندیک مربی ورزشی خوب ،اهمیت سنجش مداوم وقضاوت مستمر به عنوان بخشی از فرایند بهبود عملکردرا درک می کند وآن را در کانون فعالیت های خود قرار می دهد .

برخلاف آزمون های استاندارد بیرونی که برای ممیزی عملکرد مدرسه به کار می روند ،امروزه سنجش کلاسی نوع خاصی از اطلاعات مفید،خاص،مناسب وزمانمندرادر اختیار معلم قرار می دهدکه اورا به بهبود هرچه بیشتریادگیری هدایت می کند .

سنجش کلاسی درسه طبقه ی اصلی خلاصه می شود که هر کدام هدف های خاص خود را دارند :

سنجش پایانی که خلاصه ای از آنچه را که دانش آموزان درفرایند آموزش کسب کرده اندبه ما نشان می دهد .

این نوع سنجش ،بیشتربه سمت ارزشیابی تمایل داردومعلمان از آن برای گزارش عملکرد دانش آموزان ونمره دهی استفاده می کنند.

دو نوع دیگر سنجش ،تشخیصی وتکوینی هستندکه از طریق فراهم کردن اطلاعات در خصوص آموخته های دانش آموزان ونقاط ضعف وقوت ایشان در طراحی آموزش وبهبود آن به معلم کمک می کنند.

فعالیت اول

*از سنجش پایانی برای شکل دادن معنی دار به هدف های عملکرد استفاده کنید.

 

درحالت کلی ،تاکید مدرسه روی محتوای استاندارداز قبل تعیین شده وتمرکز تدریس روی دانش ومهارت های معین است.

برای دوری از این خطر که استانداردها ونشانه ها به عنوان محتوای بی جان ونا مفهوم در نظر گرفته شوند،

مربیان باید استانداردها ونشانه ها را در قالب عبارات عملکردمطلوب ومورد انتظار شکل دهند .معلمان باید تکالیف سنجش پایانی راردآغاز یک دوره یا بخش جدید ارائه کنند.

این عمل سه مزیت اصلی دارد:

اول"سنجش پایانی ،استانداردها ونشانه های مورد نظر معلم ویاد گیرنده را آشکار می سازد.

 

دوم"تکالیف سنجش عملکرد،شواهدی را فراهم می آورندکه درک وفهم را نشان می دهند.به عبارت دیگر حفظ محفوظات ودانش سطحی را پوشش نمی دهد ،بلکه انتقال دانش از یک موقعیت به موقعیت جدید را دربرمی گیرد.

 

سوم"ارائه ی تکالیف عملکرددرابتدای یک بخش یا دوره ،هدف های یاد گیری رابرای دانش آموزان معنی دار می کند .درواقع به نوعی انتظارات از دانش آموزرا بیان می دارد.

 

فعالیت دوم

*معیارها ومدل های سطح بالا را نشان دهید.

دومین تمرین سنجش که حمایت کننده ی یاد گیری است،امکان ارائه ی معیارها ومدل های ارزشیابی کارهاست.برخلاف آزمون های گزیده پاسخ یا کوتاه پاسخ،سنجش دقیق عملکرد،نوعا باز است ویک پاسخ،

راه حل وفرایند خاص ندارد.

درنتیجه معلمان نمی توانند پاسخ های دانش آموزان را با یک کلید مشخص نمره گذاری کنند .

آنها نیازمند ارزشیابی فعالیت ها وعملکرد براساس معیارهای عملکرد کاملا تعریف شده هستند.

پس از تدوین معیارهای روشن ،تهیه ی دستورالعمل ویا سرفصل های قضاوت ،گام مهم بعدی است که به معلم کمک می کند تا عمل کرد دانش آموزان رابه دقت بررسی کند .

این دستورالعمل باید با توجه به هدف های سنجش تهیه شود وکاملابر معیارهای سنجش دانش آموزان مبتنی باشد .گاهی اوقات برای بسط یاد گیری وحوایت آموخته های قبلی ،وحود معیارهای سطح بالا ضرورت دارد؛هرچند این امر برای افزایش کیفیت یاد گیری است ،اما برحسب نیاز ،معلم می تواند معیارهای پیشرفته تری را برای سنجش در نظربگیرد؛دانش آموزان را نسبت به آنها آگاه کند وبه تلاش بیشتر وادارد.

     

فعالیت سوم

*سنجش قبل از تدریس را فراموش نکنید.

یکی از مهم ترین کارکرد های سنجش آگاهی دادن به معلم است.

سنجش تشخیصی بااین هدف اجرا می شودکه معلم را از دانش ورودی دانش آموزان خود آگاه وبه برنامه ریزی او کمک کند .درآغاز هر آموزشی ،دانش آموزان برخی مفاهیم وعبارت هارا می دانند وتدریس آنها وقت کلاس را تلف می کند .ازاین رو بهتر است معلم قبل از تدریس ،حتی با یک پرسش ساده ،از دانش قبلی دانش آموزان کسب اطلاع کند.معلمان می تواننداز راهبردهایی مانند پیش آزمون ،چک لیست،مهارت،نقشه های مفهومی وترسیم چارت های اطلاعاتی نیز برای این امر استفاده کنند .

 

فعالیت چهارم

*انتخاب های مناسب پیشنهاد دهید.

نحوه ی پاسخ دهی در سنجش ،بسیار مهم است.

دانش آموزان نه تنها در پردازش اطلاعات ،بلکه در چگونگی نشان دادن آنچه یاد گرفته اند ،باهم تفاوت دارند .به برخی از دانش آموزان باید به طور صریح انجام کاری گفته شود ؛درحالی که برخی چنین نیستند.بعضی در آزمونهای شفاهی وبرخی در آزمون های نوشتاری مهارت دارند .بنا براین ،معلم در فرایند سنجش بایدانتخاب های متفاوتی را دراختیار دانش آموزان قراردهد .اگر معلم در کلاس به دانش اموزان فرصت دهد تا به طرق گوناگون دانش ومهارت خودرانشان دهند ،آنگاه بهتر می تواند موارد تکمیلی را به آنها بیاموزد.

در این زمینه سه پیشنهاد وجود دارد :

اول :معلم نیاز داردتا شواهد یادگیری مناسب را بر اساس اهداف جمع آوری کند.

دوم:برای شواهدمتفاوت ،شیوه ی سنجش مناسب را طراحی کند.

سوم:براساس هدف های مورد نظر درآموزش ،دانش آموزان را در معرض سنجش مناسب قرار دهد .

 

فعالیت پنجم

*به دانش آموزان به صورت مداوم باز خورد دهید.

 

یکی از نویسندگان در تعبیری می گوید :بازخورد مانند صبحانه برای قهرمانان است.همه ی انواع یاد گیری ،چه در عمل وچه در کلاس درس ،مستلزم باز خورد برای بهبود هستند .اما کیفیت بازخورد وچگونگی آن نیز اهمیت دارد.برای حمایت یادگیری ،بازخورد باید چهار معیار را پوشش دهد:

به موقع باشد،خاص باشد ،برای دانش آموزان قابل فهم باشد،ودانش آموزرابه تفکر در مورد عملکردش ترغیب کند .[ویگینز,1998]

بازخورددر خصوص نقاط قوت وضعف باید سبب شود دانش آموز در بهبود عملکرد خود بکوشد.دادن بازخورد ومنتظر ماندن برای بهبود به مدت طولانی ،بی فایده است .بازخورد باید شامل نکات کلیدی باشد؛به گونه ای که به بهبود عملکرد دانش آموزان منجر شود.شیوه ی بیان یا بازخورد باید مثبت وروشن باشد.

 

فعالیت ششم

*دانش آموزان را به سنجش خود وهدفمند بودن تشویق کنید.

 

اکثر یادگیرندگان موفق مجموعه ای از هدف های یاد گیری را برای خود در نظر می گیرند ،راهبردهایی را در نظر می گیرند وخودشان کارهایشان را می سنجند .معلمان باید تلاش کنند چنین عاداتی را در دانش آموزان به وجود آورند.اعتماد کردن به دانش آموز در فرایند یاد گیری وسنجش اثرات مثبتی را به دنبال دارد.

معلم می تواند پرسش های زیررا برای کمک به دانش آموز در برنامه ریزی وتمرکز بریادگیری بپرسد:

1.چه جنبه هایی از کار شما اثربخش تر است؟

 

2.چه جنبه هایی ازکار شما کمترین اثربخشی را دارد؟

 

3.چه اعمالی خاص یا فعالیت هایی می توانندعملکرد شما را بهبود دهند ؟

 

4.چه اعمالی را در آینده می توانید انجام دهید؟

 

فعالیت هفتم

*اجازه دهید شواهد جدید پیشرفت جای شواهد قبلی را بگیرند

بسیاری از دانش آموزان در فرایند یادگیری فراز وفرودهای زیادی نشان می دهند .برخی موضوعات توجه آنها را به خود جلب می کنندوبه برخی علاقه ای نشان نمی دهند .از نظر زمانی نیز این امر مشاهده می شود .درچنین شرایطی معلم نباید براساس نتایج یک سنجش خاص در مورد دانش آموز قضاوت کند،بلکه با دادن فرصت های بیشتر به ایشان اجازه دهد توانایی های جدید خود را نشان دهند.

 

*انگیزش برای یاد گیری

راهبرد های سنجش که بررسی شد نشان دهنده ی سه عامل هستند که انگیزه ی دانش آموزان برای

یادگیری را بیان می کنند.[مارزانو،1992]

به احتمال زیاد دانش آموزان وقتی بیشتر می کوشند که:

1.بفهمند هدف یادگیری چیستومعلم چگونه آنها را ارزشیابی می کند(فعالیت 1و2)

 

2.فکر کنند هدف های یادگیری وسنجش مهم وباارزش هستند(فعالیت 2)

 

3.باور کنند می توانند موفق باشند وانتظارات سنجش را برآورده سازند (فعالیت 3و7)

 

با استفاده از هفت تمرین می توان انتظار داشت که دانش آموز ومعلم در فرایند تدریس ویاد گیری همدیگر را حمایت کنند وموفق باشند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/12ساعت 12:54  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

بازنویسی داستان مورچه وملخ

 سالها پیش در مزرعه ای ،مورچه وملخ کوچولویی زندگی می کردند .مورچه یه سال از ملخ بزرگتر بود ودر نتیجه تجربه ی بیشتری هم داشت ....

روزهای بهار در حال طی شدن بود ومورچه ی پرکار قصه ی ما به جمع کردن خرده ریزه های غذا ،گندم،جو وپوشال نرم مشغول بود .

ملخ به ساقه ی سبز گیاهی لم داده بود ومشغول جویدن برگ سبز وتازه ای بود که برای هزارمین بارمورچه ی

قصه ی ما دانه به دوش وعرق ریزان از کنار ملخک رد می شد .

ملخ،برگ سبز رو کناری انداخت وشروع کرد به مسخره کردن مورچه.

...آخی مورچه ی بدبخت !بیا یه ذره بازی کنیم؛از روی برگا بپریم ؛سربخوریم؛شادی کنیم.

مورچه نگاه عاقل اندر سفیهی به ملخ انداخت وگفت:

من کار دارم تا انبارمو پر آذوقه نکنم وقتی برای بازی ندارم.

ملخ که حسابی ضایع شده بود گرهی به ابرو انداخت وگفت:

بیچاره !تا تو اون انبارتو پر آذوقه کنی که زمستون شده ؟

مورچه شونه هاشو بالا انداخت وبا بی میلی هر چه تمام تر جواب داد:

عیبی نداره در عوض توو زمستون مشکل خورد وخوراک ندارم وبا خیال راحت روی مبل لم می زنم ،تلویزیون نگاه می کنم ،با لب تابم فوتو شاپ یاد می گیرم ،wordکار می کنم!...

برای وبلاگم مطلب ارسال می کنم...

اوقات ملخ تلخ شد وبا عصبانیت گفت:برو بابا کشتیمون با این وبلاگ مبلاگت.

مورچه گفت:نرود میخ آهنی در سنگ ،نصیحت کردن تو بی فایده س!

نادون !بالاخره یه روز می فهمی بد کردی .خودت رو بد بخت کردی ... .

...اختلاف وسوءتفاهم مورچه وملخ روزای دیگه هم ادامه داشت تا کم کم روزای تابستون وپاییز هم تموم شد ومورچه به تمام چیزایی که توی ذهنش برنامه ریزی کرده بود رسیده بود ؛این در حالی بود که مصیبت های ملخک تازه تازه داشت شروع می شد .

اولا؛چون ملخک یه هوا قد کشیده بود لباساش به تنش کوتاه شده بود .

ثانیا؛چون تازه پوست انداخته بود پوست جدیدش خیلی نازک بود ومرتب سردش می شد.

آخ !...از گرسنگی وتشنگی هم که نگو!

تازه !!!یادِ..... یادِ برگای سبز بلال هم به خیر.

 

...خلاصه چه عذابتون بدم ملخک چیزی برای خوردن پیدا نکرد .در حال مردن بود که یاد بدیهایی که در حق مورچه انجام داده بود افتاد ،چقدر با نیش وکنایه دل ذره بینی مورچه رو آزار داده بود ؛...قطره ی اشکی گوشه ی چشمش رو نمناک کرد ...به ذهنش رسید که می تونه روی کمک دوستش حساب کنه ...ولی...آخه ...با چه رویی؟

گرسنگی باعث شد به خودش قوت قلب بده ...وبه سمت خونه ی مورچه که پای درخت سیبی که خودِمورچه کاشته بود رفت.

(هوووووو    هوووووو      هووووو...............)

بادِتندی می اومد وصدای به هم خوردن شاخه ها منظره ی اون زمستون سرد رو دلخراش تر می کرد...

وقتی ملخک دم درخونه ی مورچه رسیددستش روروی

دستگیره ی در گذاشت ؛ولی...یه دفه یادش اومد که مادرش همیشه بهش می گفت:

«نباید بدون اجازه وارد خونه ی کسی بشی .اول در بزن ؛منتظر بمون تا بهت اجازه بدن بری توو .»

ملخک نگاهی به دستای یخ زدش کردو با چند

 ضربه ی انگشت دررو به صدا درآورد...

مورچه با کمی تأخیر درروباز کرد.

برخلاف تصورشما، مورچه ملخک رو کلی تحویل گرفت واونو به داخل خونَش تعارف کرد.

ملخک از گرمای مطبوع بخاری خونه ی مورچه لذت برد ؛تلویزیون روشن بود وبوی دل انگیز غذا دل ملخک رو قلقلک می داد.

مورچه از ملخک پذیرایی کرد ودر تمام این مدت ملخک شرمنده وسرافکنده بود ...

مورچه انگار که حرفِ دل ملخک رو خونده باشه گفت:

آسایش وراحتی خونه ی من مدیون اون روزاییه که من کار می کردم؛ تو بازی می کردی ومنو دست مینداختی!

دراین موقع ملخک بی توجه به حرفای مورچه شعر یکی از تابلوهای خونه ی مورچه رو با صدای بلند خوند:

ابروباد ومه وخورشید وفلک در کارند

بچه جان درس نخوان لیسانسه ها بیکارند

دود از مُخ مورچه دراومد :

أه! ملخ!تو کی میخوای دست از این حرفات برداری ؟

کی میخوای یه ملخ درست وحسابی بشی ؟!

ملخ گفت:شوخی کردم ؛تاتونانی به کف آری وبه غفلت نخوری .

ملخ لحن صداشو آروم تر کرد وگفت:

مورچه!...من...من...من ملخ حسودی نیستم ولی حتی اون موقه که من بیکار می گشتم وتو زحمت می کشیدی دلم می خواست مثل تو بودم ...البته نه جای تو مثل تو...

مورچه گفت:آره ...میدونی آدما به این حالت چی می گن؟؟؟غبطه!

می دونی ملخ...

خدا همه ی زمین وآسمون رو برای آدما خلق کرده که به آدما خدمت کنن ؛ولی نمی دونم آیا همه ی آدما قدراین همه نعمت رو می دونن ؟ازشون درست استفاده می کنن؟به کمال می رسن یا نه؟

ملخ حرفای مورچه رو ادامه داد وگفت:

مثل من می شن یا مثل تو ؟آیاراهی هست که آدمایی که مثل منن مثل تو بشن ؟تا توی زمستون عمرشون گرفتار نشن!...

گفتگوی مورچه وملخ ادامه داشت .بالاخره وقت خداحافظی رسید وموقه ی اون رسیده بود که ملخ از مورچه تشکر کنه .

وقتی با هم دم در رسیدن... یه برق شیطنت آمیز توی چشای ملخ درخشید؛ این ور و اون ورو نگاه کرد و

گفت:مورچه!حالا که دارم میرم...میخوام ازت بپرسم...

وقتی ...وقتی ...دوباره ...بهار شد...بازم همون جوری...از صبح تاشب...مثل...مثل بد....مثل بدبخت بیچاره ها بازم کار؟ بازم کار؟!

در این هنگام مورچه فریاد زد:حمی ی ی ی ی ی ید!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 17:20  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

روش های آموزشی رسول الله

بی شک، تعالیم پیامبر اکرم (ص) از مهم ترین منابع شریعت و اصول اخلاقی و دینی اسلام است. این تعالیم از نظر اهمیت بعد از قرآن قرار دارند و در بخش های متفاوت این کتاب آسمانی ، بارهای مورد تاکید قرار گرفته اند.

خداوند در آیه 4 سوره احزاب میفرماید:

«یا ایها النبی انا ارسلناک شاهدا ومبشرا و نذیرا» یا رسول ما تو را به رسالت فرستادیم تا گواه باشی و خوبان را به رحمت الهی مژده دهی و بدان را از عذاب خدا بترسانی.

همچنین در آیه 128 سوره توبه میخوانیم :«لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمونین روف رحیم» همانا رسولی از جنس شما برای هدایت خلق آمد که از فرط نوع پروری ، فقر و پریشانی شما بر او سخت می آید و بر آسایش و نجات شما حریص و با مومنان  رئوف و مهربان است.

این پیام های وحی، نشان دهنده محتوی اخلاقی تعالیم پیامبر (ص) و از این روی، سنت او یکی از دو منبع اصلی تعالیم اسلام به شمار می رود.پس همانطور که پیامبر (ص) الگوی تعلیم و تربیت مسلمانان است، آگاهی از روش های تعلیمی آن حضرت نیز نقش بسزایی در بهبود امر تعلیم و تربیت دارد.

پیامبر اکرم (ص) همواره خود را به کسب دانش و یادگیری ترغیب میکرد و از همان آغاز ، ارزش زیادی برای آن قایل بود؛ تا آنجا که در پایان یکی از جنگ ها اعلام کرد هر اسیری که بتواند به ده نفر از مسلمانان خواندن و نوشتن بیآموزد، آزاد خواهد شد. همه قراین نشان میدهد که پیامبر (ص) توجه خاصی به مسائل آموزشی و روش هایی داشته است که در تعالیم خویش از آنها بهره میگرفت؛ مانند: گفت و گو ، خطابه (موعظه) و توضیح همراه با توصیف ، مثال و ...

روش های آن حضرت، به ویژه از این لحاظ قابل توجه است که تعالیم اسلامی به دلیل اتکا به روش های سنتی همواره مورد انتقاد بوده است. یک نمونه از این انتقادها ، تحقیقی است که «ابراهیم الشافی» انجام داده و طی آن بی رغبتی دانش آموزان نسبت به مباحث دینی را مورد بررسی قرار داده است. بنابه نتیجه این تحقیق، تدریس به روش خطابه مانع از مشارکت فعال دانش آموزان در امر یادگیری میشود و میتوان استفاده نکردن از روش های جذاب، به خصوص داستان پردازی، برای جلب توجه دانش آموزان را از دلایل اصلی بی رغبتی آنان دانست.

تحقیق دیگری که درباره تاثیر گذاری برنامه های درسی اسلامی، به همت «اطلال المجال» در سال 1992 انجام شده، نشان میدهد که روش های تدریس مسلمانان فاقد غنای لازم و بی تاثیر است؛ زیرا در حین استفاده استفاده از آنها ، این حس به شاگردان دست میدهد که معلمانشان بهره چندانی از فرصت های موجود نمی برند و باعث تلف شدن وقت آنان میشوند.

به گفته این محقق ، ارائه تعلیمات دینی باارزش با روش های نامطلوب ، ارتباطی شایسته بین موضوع درس و زندگی روزمره دانش آموزان ایجاد نمیکند. این تحقیق و تحقیقی که «الشافی» انجام داده است، باید همراه با این حقیقت مورد توجه قرار گیرد که «از مدرسان مسائل اسلامی انتظار می رود، عالی ترین معلمان ایمان باشند» بنابراین، از آنجا که تسری ایمان در نهایت به روش تعلیم آن بستگی دارد، موضوع تاثیرگذاری در امر آموزش،حایز اهمیت ویژه ای است.

روش های آموزشی رسول اکرم(ص)

1-  آموزش از راه پرسش و پاسخ

پیامبر(ص) در تعالیم خود ، روش پرسش و پاسخ را کرارا به کار میبرد و توان خارق العاده ای در بیرون کشیدن اطلاعات از مخاطبان خود داشت و از این طریق ، میتوانست اندیشه آنان را وسعت دهد.

آن حضرت پرسش های خود را در فواصل زمانی معین طرح میکرد تا طرف مقابل فرصت درک و تحلیل آنها را داشته باشد . همچنین اطرافیانش را به سوال کردن ترغیب میکرد و بسیاری اوقات با گفتن «از من بپرسید» ، میکوشید ابهامات ذهنی سوال کننده را برطرف سازد. برای مثال، «النواوی» در کتاب چهل حدیث آورده است که روزی پیامبر(ص) از اصحاب پرسید : «چه کسی از همه قوی تر است؟ » جواب دادند:« کسی که هیچ کس حریف او نشود». حضرت فرمود:«نه، قوی ترین شما کسی است که در هنگام خشم خود برخود مسلط باشد»

این گفتگو به روشنی نشان میدهد که چگونه پیامبر(ص) ابتدا سخنی در حد فکر مخاطبش مطرح می کرد و آن گاه می کوشید با روشن ساختن زوایای پنهان آن سخن، مخاطبان را به تامل وادارد و آنها را به دریافت عمیق تری برساند. در این روش، دو هدف قابل تشخیص است.

الف) آماده سازی مخاطب برای دریافت حقیقت: پیامبر(ص) برای این منظور اغلب در مخاطب خود، سرور و نشاط ایجاد می کرد. نمونه هایی از این دست در کتاب های «ابو داوود» و «ترمذی» ، که هر دو از منابع عمده احادیث پیامبر (ص) است، وجود دارد.

در مجموعه احادیث «ترمذی»، به نقل از «آنس» ، یکی از اصحابه پیامبر (ص) آمده است: شخصی نزد رسول الله(ص) ، رفت و برای جا به جایی وسایل از منزلش از ایشان یک شتر خواست. پیامبر (ص) فرمود:« من بچه یک شتر ماده را به تو میدهم» .

مرد اعتراض کرد:«بچه شتر ماده به چه درد من میخورد؟»

پیامبر (ص) با خنده گفت: « مگر نه اینکه هر شتری بچه یک شتر ماده است؟!»

ب) ایجاد تعاریفی ماندگار از مفاهیم در ذهن مخاطبان: «النواوی» در کتاب چهل حدیث از پیامبر (ص) نقل میکند که فرمود :« برادر خود را یاری کنید ؛ چه مظلوم باشد و چه ظالم» .

بلافاصله یکی از اصحاب سوال کرد:« یا رسوالله ، اگر او مظلوم واقع شود، یاری اش میکنم؛ اما بفرمائید چگونه میتوانم یک ظالم را یاری دهم؟»

پیامبر(ص) جواب داد: « درآن صورت او را از بی عدالتی باز دار! چرا که کمک واقعی ، باز داشتن اواز ظلم است.»

پر واضح است که استفاده از این شیوه گفت و گو به پیامبر امکان میداد دامنه بحث را وسعت دهد و با فراهم آوردن امکان سوال و جواب برای مخاطب ، بر فهم او بیفزاید.

2-آموزش به شیوه خطابه

پیامبر اکرم(ص)، در مراسم و مناسبت های گوناگون خطابه هایی روشن و منطقی ارائه میکرد و هرگز اجازه نمیداد مراسم خسته کننده شود. اشتیاق او به بیان حقایق را میشد در چهره اش دید.در برخی متون آمده است که گاهی در حین موعظه و سخنرانی، چشمان حضرت ملتهب میشد و صدایش را بلند تر میکرد تا مخاطبان را بیشتری جذب کند.

3-استفاده از وسایل کمک آموزشی

پیامبر(ص) برای تنوع بخشیدن به روش های تعلیم خویش، زحمت فراوانی می کشید و از هر وسیله آموزشی بصری یا غیر بصری برای روشن شدن موضوع استفاده میکرد. با آن که در مقایسه با روش های امروزی، امکانات او بسیار محدود بود، برای آنچه میخواست توضیح دهد،کفایت میکرد. برای مثال ، وقتی میخواست مفهوم مرگ و زندگی و میل انسان به جاودانگی را تشریح کند،از طرح جالبی استفاده میکرد که شرح آن در کتاب ریاض الصالحین نوشته«النواوی» آمده است : روزی حضرت یک مستطیل رسم کرد و خطی از وسط آن گذراند؛ به طوری که انتهای آن از یک طرف مستطیل بیرون زده بود . سپس چند خط کوچکتر را به صورت عمودی رسم کرد و فرمود: « اگر این شکل چهار گوش را زندگی انسان فرض کنیم، خطی که از وسط آن گذشته ، نشانه آمال و آرزوهای انسان است که در آخر به مرگ منتهی میشود و خط های عمود بر آن نشانه فراز و نشیب های زندگی است.انسان هر کدام را که پشت سر بگذارد ، در دام بعدی گرفتار میشود و الی آخر» بدین ترتیب، حضرت به کمک شکل نشان داد که چگونه انسان گاهی به دلیل مرگ ناگهانی یا حوادث دیگر از رسیدن به آرزوهایش باز می ماند.

نمونه دیگری از روش کشیدن شکل ، در کتاب تعلیم و تربیت کودکان در اسلام، نوشته« عبدالله بن الوان» آمده است: جابر، یکی از اصحابه پیامبر (ص) در حدیثی نقل میکند روزی در محضر پیامبر (ص) نشسته بودیم. ایشان خطی روی شن ها رسم کرد و فرمود، این راه خداست.سپس خطوطی مورب به آن خط وصل کرد و گفت:« این راه شیطان است . آنگاه دستهایش را روی خط مستقیم گذاشت و این آیه را تلاوت کرد :« و ان هذا اصراطی مستقیما فاتبعوا ولا تتبعوالسبل فتفرق بکم عن سبیله. ذالکم وصلکم به لعلکم تتقون»:و[ بدانید ] این راه راست من، پس پیروی کنید و از راه های [ دیگر] که شما را از راه وی پراکنده میسازد ، پیروی مکنید. اینهاست که [خدا] شما را به آن سفارش کرده است . باشد که به تقوا گرایید.

(سوره انعام-آیه 153) پیامبر اکرم هر گاه فرصتی میافت از مثال های مناسب به منزله یک وسیله آموزشی استفاده میکرد تا مفهوم زندگی را بیشتر توضیح دهد . «القرداوی» به نقل از جابر بن عبد الله روایت میکند: روزی پیامبر با اصحاب خویش از بازار عبور میکرد . ناگهان حضرت متوجه بزغاله ای شد که ذبح کرده و گوشش را بردیده بودند و حضرت گوش بریده را برداشت و سوال کرد :« چه کسی حاضر است این گوش را به یک سکه از من بخرد؟» جواب دادند:« هیچ کس حاضر نمیشود چنین چیزی بخرد، چون به هیچ درد نمیخورد.» حضرت فرمود بسیار خوب، چه کسی آن را مجانی میخواهد؟» عرض کردند:« حتی زمانی که آن بزغاله زنده بود ، گوشش به درد نمیخورد ، چه رسد به حالا که مرده است.» پیامبر(ص) فرمود :« به خدا قسم،ارزش کل دنیا در نزد پروردگار از ارزش این گوش نزد شما کمتر است.»

4-آموزش از راه تمثیل

آوردن امثال یکی از عالی ترین راه های انتقال اطلاعات به دیگران است. پیامبر (ص) نیز وقتی میخواست مساله ای را توضیح دهد، مثال های متعددی می آورد .«القرداوی» اشاره میکند که «سیوطی» در کتاب الجامی (مجموعه احادیث پیامبر که به صورت الفبایی تنظیم شده است) چهل و دو مورد در این زمینه ثبت کرده است . و یکی از این مثال ها ، نمونه ای است که «النواوی» از کتاب«ابن بشیر» ( یکی از صحابه) نقل کرده است: «پیامبر(ص) فرمود :مثل کسانی است که از حکم خدا پیروی میکنند و کسانی که آنرا نادیده میگیرند ، مانند مسافران یک کشتی است که گروهی از آنها روی عرشه و گروهی در قسمت تحتانی جای گرفته باشند. و افرادی که در قسمت تحتانی جای گرفته اند ، برای برداشتن آب از رودخانه مجبور باشند از روی عرشه عبور کنند اما وقتی میبینید که با این کار باعث مزاحمت برای ساکنان قسمت روی عرشه شده اند پیشنهاد میکنند که حفره ای در بدنه کشتی ایجاد کنند تا خودشان مستقیما به آب رودخانه دسترسی داشته باشند ! حال اگر ساکنان روی عرشه چنین اجازه ای به همسایگان خود بدهند ، سرنوشت همه به مخاطره خواهد افتاد و اگر آنها را از این کار بازدارند ، هم خود و هم آنها را نجات خواهند داد.» این حکایت کوتاه نشان میدهد که پیامبر (ص) به چه ترتیبی سعی میکرد گناهکاران را به اعمال نیک ترغیب کند.

5-آموزش به شیوه داستان پردازی

پیامبر (ص) برای بیان بعضی مفاهیم به داستان پردازی متوسل میشد. برای مثال، «النواوی» نقل میکند که پیامبر اکرم فرمود : خداوند از پشیمانی و توبه مومنان خشنود میشود و برای رسوخ دادن مفاهیم این خشنودی در روح مخاطبان، داستان زیر را نقل کرد:« خشنودی خداوند از توبه بندگان بیش از زمانی است که یکی از شما شتر راهوار خویش را با تمام آب و آذوقه اش، در وسط بیایان گم کند و بعد از ساعت ها سرگردانی خسته و نا امید از همه جا، در سایه درختی در انتظار موت دراز بکشد، ولی ناگاه متوجه شود که شتر در نزدیکی اش ایستاده است. از آنجا برخیزد و از فرط خوشحالی فریاد بزند، خدایا!!. یعنی اگر کسی با طلب عفو از خدا پشیمانی خود را از گناهان نشان دهد، برای خدا خوشحال کننده تر از آن زمانی است که آن شخص شتر خویش را در بیایان باز می یابد»

«النواوی» همچنین به حکایت «ابوهریزه» اشاره میکند که از پیامبر (ص) نقل کرده است : «خداوند ، سه تن از بنی اسرائیل را امتحان کرد. یکی جذامی ، یکی تاس و بی مو و دیگری کور بود. ملکی به صورت انسان ، از جانب پروردگار بر آنان نازل شد. از مرد جذامی سوال کرد :« چه چیزی را در این عالم دوست تر میداری؟»

مرد جواب داد:« یک پوست زیبا و علاج این بیماری که مرا نزد مردم منفور ساخته»

ملک دستی بر بدن مرد کشید . فی الفور بیماری اش درمان شد و پوستش رنگ طبیعی یافت.

ملک دوباره سوال کرد:« از مال دنیا چه میخواهی؟»

مرد جواب داد:« یک شتر».

ملک، شتری ماده که ده ماهه آبستن بود ،به او عطا کرد . آنگاه به سراغ مرد تاس و بی مو رفت و از او پرسید:«چه چیزی را در این دنیا دوست تر میداری؟»

مرد جواب داد:« موهایی زیبا و علاج این تاسی که مرا در چشم مردم خوار کرده است»

ملک دستی بر سرش کشید ، بیماری اش را شفا داد و موهایی زیبا به او عطا کرد. سپس پرسید:« از مال دنیا چه میخواهی؟»

مرد گفت:«یک گاو».

ملک گاوی آبستن به او عطا کرد و نزد مرد کور رفت و پرسید:« چه چیزی را در این دنیا دوست تر داری؟»

مرد گفت که از خدا میخواهد تا به او بینایی دهد تا بتواند آدم های اطراف خود را ببیند . ملک دستی بر چشمان مرد کشید و به اذن پروردگار ، بینایی او را باز گرداند . سپس پرسید:« از مال دنیا چه میخواهی؟»

مرد جواب داد:« یک بز» و بلافاصله یک بز آبستن به او عطا شد.

این جانوران، بچه هایشان را به دنیا آوردند و طولی نکشید که یکی از آن سه مرد دشتی پر از شتر،یکی دشتی پر از گاو و دیگری دشتی پر از بز داشت. پس از مدتی، ملک در صورت یک جزامی نزد مرد جذامی سابق رفت و گفت:« مردی فقیرم و همه دارایی خود را در سفر از دست داده ام . اکنون برای ادامه سفر ، دستم تهی است. به نام خدایی که به تو سلامت و مال بسیار بخشیده است، یکی از شترانت را به من بده تا به مسافرت خود ادامه دهم .» اما مرد از بخشش امتناع کرد و گفت:« یکی را میخواهم که به من کمک کند!»

ملک گفت:« به نظرم تو را قبلا دیده ام ؛ آیا همان جزامی نیستی که مردم از تومیگریختند و فقیر بودی تا این حد که خداوند تو را غنی کرد؟»

مرد گفت:« من این مال را از نیاکانم به ارث برده ام.»

ملک گفت:« اگر دروغ بگویی ، خداوند تو را به حالت اول برگرداند.» سپس به صورت مردی تاس و بی مو نزد مرد دوم رفت، خواسته اش را تکرار کرد و جوابی همانند جواب مرد جذامی شنید .ملک دوباره گفت :« اگر دروغ بگویی، خداوند تو را به حالت اول برگرداند.»

و سرانجام به صورت مردی نابینا نزد مرد سوم رفت و گفت:« مردی فقیرم تمام دارایی ام را از دست داده ام و از رسیدن به مقصد خویش درمانده ام .مگر خدا کمک کند . به نام خدایی که بینایی را به تو باز گرداند ، از تو میخواهم یکی از بزهایت را به من بدهی تا توشه راهم شود.»

مرد جواب داد:« به راستی که من نابینا بودم و خداوند بینایی مرا بازگرداند .حال شایسته نیست چیزی از تو دریغ کنم. به نام خدای تبارک و تعالی از اموال من هر آنچه میخواهی بردار.»

ملک به او گفت:« هر آنچه داری برای خودت نگه دار. خداوند شما سه نفر را امتحان کرد و اکنون همان قدر که از تو خشنود است ، از آن دو خشمگین است.»

پیامبر (ص) اصحاب را به مهربانی با جانوران ترغیب میکرد و حتی پاداش این مهربانی را با نقل داستان هایی نشان میداد. داستان زیر ، که از «النواوی» نقل شده، از آن جمله است:

«مردی در راه میرفت و تشنگی بر او غالب شده بود تا اینکه به چاه آبی رسید . وارد چاه شد و خود را با آب آن سیراب کرد. وقتی بیرون آمد ، سگی را دید که زبانش از تشنگی بیرون بود و با لیسیدن گل ها میخواست عطش خود را فرونشاند. مرد با دیدن حیوانی که حالت چند لحظه پیش خودش را داشت ، بار دیگر وارد چاه شد و ظرفی آب برای سگ آورد خداوند به سبب این عمل، تمام گناهان او را بخشید.»

پیامبر(ص)، پیام این حکایت را تشریح کرد و در جواب مردی که پرسید :«یارسول الله یعنی ما به دلیل عطوفت با حیوانات پاداش میبینیم؟» فرمود:«آری ؛ برای مهربانی با هر موجود زنده ای پاداشی وجود دارد.»

6-تعلیم از طریق نمایش

پیامبر (ص) اغلب در نقل داستان ها مثال های زنده ای می آورد و با ایما و اشاره دست سعی میکرد نظر مخاطبان را به موضوع جلب کند. حضرت گاهی در بین مردم وضو میگرفت و میپرسید:« چه کسانی مثل من وضو میگیرند؟» و نقل شده است که گاهی اوقات نماز جماعت را با لای منبر میخواند و بعد از نماز رو به جماعت میفرمود:« مردم، من این کار را کردم تا بتوانید از من پیروی کنید و ببینید که من چگونه نماز را به جا می آورم.»

 

 

7-توجه به تفاوت های فردی در امر تعلیم

برخوردپیامبر با اصحاب خویش، بر حسب توانایی آنها متفاوت بود . برای مثال ، «خالد» و «ابوعبیده» ( از سردران صدر اسلام) را به سبب قدرت جنگ آوری و تدبیر نظامی آنان، به فرماندهی سپاه اسلام منصوب کرده بود. همچنین ، «معادبن جبال» را برگزید تا احکام مربوط به امور حلال و حرام را به مومنان بیاموزد و از این طریق ، پیام دین اسلام را ترویج کند. حضرت حتی آمادگی بعضی را برای احراز مسوولیت ها کافی نمیدانست و برداشتن توانایی مطلق تاکید میکرد.

«ابودهر» (یکی از اصحابه که به ضعف در قضاوت مشهور بود) نقل کرده است که روزی از پیامبر (ص) پرسید: « چرا مرا به امارت یکی از بلاد منصوب نمیکنید؟» پیامبر(ص) دستی از روی محبت به شانه او زد و فرمود:« ابودهر، تو ضعیف هستی و اعتماد ، شرط لازم برای احراز این منصب است. اگر این مسئولیت را به تو واگذارم ، چه بسا موجب سرافکندگی و پشیمانی ات در روز جزا شود. کسی که نمیتواند حق مسوولیتی را ادا کند، نباید به آن مسوولیت گمارده شود.»

اگر در روش های تعلیم پیامبر تامل کنیم ، میبینیم که حضرت وصایای خویش را نیز بر حسب شخصیت مخاطبان، تغییر می داد. همچنین به تفاوت های محیطی و فرهنگی صحابه توجه بسیار داشت. برای مثال ، برخورد ایشان با اعراب بادیه نشین و اعرابی که تحصیل کرده بودند، متفاوت بود. در این باره« النواوی» نقل میکند: «پیامبر (ص) در مسجد نشسته بود که مردی از راه رسید و در گوشه ای از نماز خانه بول کرد .صحابه خواستند او را از این کار بازدارند ؛ اما با کمال تعجب شنیدند که حضرت فرمود:« او را به حال خود گذارید» وقتی کار مرد تمام شد ، پیامبر (ص) اورا نزد خود خواند و فرمود:« مسجد جای بول کردن و ناپاکی نیست؛ بلکه برای یاد خدا و نماز و خواندن قرآن است» سپس دستور داد ظرفی آب آوردند و محل نجاست را تمیز کردند.

واضح است که دراین داستان ، پیامبر ملاحظات بسیاری را مد نظر قرار داده است . حضرت دریافته بود که آن مرد اطلاعات مذهبی محدودی دارد و در محیط صحرانشینی، زندگی بدوی داشته است. به همین دلیل، از کار او متعجب نشد و مانع کارش نگردید . این برخورد پیامبر بسیار تاثیر گذار بود و بنا به روایت«القرداوی» ، مرد که از مخالفت صحابه مطلع شده بود، گفت:« خدایا، من و محمد را بیامرز ؛ اما بقیه را نیامرز.»

پیامبر بار دیگر با بردباری و صراحت لهجه ای به دور از نامهربانی، فرمود :« سخنت بسیار نیش دار است!» البته برخورد حضرت با افرادی که خوب و بد را تمیز می دادند به کلی با این برخورد ایشان نسبت به مرد بادیه نشین متفاوت بود.

8- تعلیم از راه تکرار

با این که پیامبر (ص) اسوه تمام معلمان در بیان مطالب به گونه ای قابل فهم برای همگان است، بارها و بارها مطالب را تفسیر و تشریح میکرد تا مفهوم سخنانش روشن تر شود. «القرداوی» آورده است که روزی پیامبر فرمود :«از سخنان دروغ بر حذر باشید» و بارها این جمله را تکرار کرد. ایشان هنگام ورود به منزل افراد سه بار دق الباب میکرد و صاحب خانه را با احترام مورد خطاب قرار می داد.

از عایشه، همسر دوم آن حضرت ، نقل شده است:« او بسیار واضح و روشن حرف میزد تا مخاطب موضوع را خوب درک کند و هرگز اجازه نمیداد ابهامی در ذهن شنونده باقی بماند.»

در پایان به این نتیجه میرسیم که، روش های پیامبر از هر نظر رسا وکافی بود و بی شک رفتار ایشان پیام را منتقل میکرد . پس ما نیز در آستانه قرن بیست ویکم میتوانیم شیوه هایی اتخاذ کنیم که متاثر از سنت و منش پیامبر عظیم الشان و ویژگی های ارتباطی عصر حاضر باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 22:15  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

برایت آرزو می کنم...

آرزو می کنم بهار زندگی مهمون خونه ی دلت باشه .وقتی پاییزداره آرزوهای درخت روازش جدا می کنه آرزو می کنم دلت همیشه زنده باشه وزندگی ببخشه.

برات آرزو می کنم اگه چین وشکن گذشت ایّام به سراغت اومد؛ چهره مهربونت رو قشنگتر کنه واز اینکه به سن کمال رسیدی خوشحال باشی و ناراحت نقره ای شدن موهای سیاهت نباشی .

آرزو می کنم بتونی کسانی رو که دوستت دارن به اندازه خودشون دوست داشته باشی وبرای دشمنانت هم دوست خوبی باشی .

آرزو می کنم که به دیگران عشق بورزی یا اگه تنها هستی کسی به یادت باشه.

آرزو می کنم دوستان بدی داشته باشی تابه بهترین دوستت وفادار بمونی .

آرزومی کنم دشمن هم داشته باشی تا گاهی باورهات رو محک بزنی.

آرزو می کنم محتاج هیچ کس نشی ؛دیگران به تو محتاج باشن وتو به اونا مشتاق ؛تادر لحظات سخت زندگیشون ،امتحان پس بدی.

تو نیازمند پول نیستی امّا آرزو می کنم پول زیادی داشته باشی تا فرصت داشته باشی  سالی یکبار با خودت فکر کنی که سلامتیت را برای پول دار شدن به خطرمیندازی یا پول را برای سلامتیت لازم داری؟

از خدا می خوام که گاهی به فکر مادرت هم باشی وموفقیّت هات رو مدیونش بدونی وبه یاد بیاری که بهار بالنده ی زندگیت رو به قیمت پاییزی کردن چهره مادرت به دست آوردی.

آرزو می کنم از اینکه شب شده خوشحال باشی وبا شعف تمام منتظر یه روز قشنگ دیگه باشی .

آرزو می کنم وقتی خورشید از گوشه ی درزهای پنجره خونه تون سرک می کشه ؛پرده ها رو کنار بزنی وبه خورشید سلام کنی واز اینکه یه روز دیگه دنیا داره بهت لبخند می زنه خدا رو شکر کنی .

آرزو می کنم هیچ وقت بین جمع غریب وتنها نباشی ؛هیچ چیز نتونه تورا از قلب آدمای دور وبرت بیرون کنه ؛تو وابسته اونا باشی واونا دلبسته ی تو .

پس به دنیا لبخند بزن وخودت رو تحویل بگیر.

برای خدا هم بنده ی خوبی باش ؛چون هر چی هستی ؛هدیه ی خدا به توست ؛وهر چه خواهی شد هدیه ی تو به خداست خدا از توانتظار کارهای بزرگ تر از حد طاقت نداره بنابراین کارهای کوچیکت رو درست انجام بده ومثل همیشه بی نظیر باش .

تورا در هر جای دنیا که هستی به خدای تنهای مهربان می سپارم.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 18:18  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

باتوهستم ای خدا!

ای وجودبی آغاز وناتمام در موعدی خاص ودربرهه ای از زمان به پیشگاهت آمده ام تالبیک گوی حوّل الا احسن الحال من باشی .به من که نه آغازم اختیاری بود نه پایانم .به دست خویش برمن ببخشای برمن که درمقطعی از زمان وجود یافته ام ودرزمانی نامی خواهم شد برای سنگی سرد .

ای مهربان ،توناجی سقوط های من باش.

سکوت نکن؛ تاسقوط نکنم؛نگذارآتش پشیمانی سراپایم را بسوزد.تومرا دوستانه رهنمون باش تا به دست دشمنی خویش هلاک نگردم .

نگذار در سیاه چاله های گناه تباه شوم ودرورطه طوفان بلا نابود شوم .

من به غفلت از تو جدا مانده ام ؛امّاتو من خدا گم کرده را رها مکن.

کمک کن در این لحظه های غفلت که با شتاب از کنار من رد می شوند غافل از یاد تو نباشم ؛کمک کن تاهمیشه حضور همیشگی ات را در نظرداشته باشم .

به من بفهمان که همیشه در کنارم هستی وهمیشه در کنارم خواهی ماند .

به من بیاموز که در حضور سبزت مرتکب خطایی سیاه نشوم .

کمک کن روسفید بمانم تااز عقوبت گناهی تباه نشوم واز آتش سوزناک غضبت در امان بمانم .

اینجا گام های لرزانی است افتاده در راه توبه .

توفیق توبه ات را به من عنایت کن ویاریم کن که از توبه ،توبه نکنم.

پس مرا خسته وافتاده وتنها مگذار.

همچو یک ذره مرا،زیر این گنبد نیلی مکن ازبند، رها

صحبت از آه ودم است؛

آه ،بی سوز محبت نفس سرد غم است؛

ودم خالی از عشق ،

مرگ دردآلودیست که رسد پیش تر از مرگ وجود،

مبر از خاطر خود یاد مرا؛

همچو یک ذره مرا،زیر این گنبد نیلی مکن از بند،رها.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 15:35  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

مقولات عشر

ماهیت دراولین دسته بندی ،به جوهر وعرض تقسیم می شود؛زیرا ماهیت وقتی در خارج موجود شد ،نحوه ی وجودش از دو حال خارج نیست :

1.وجودش در ضمن موضوعی که در تحقق اش بی نیاز از آن ماهیت است ،نباشد؛خواه اساسا وجودش در ضمن هیچ موضوعی نباشد ،مانندجواهر عقلی که قائم به خود هستند .

یاآنکه وجودش در ضمن یک موضوع باشد،اما موضوعی که برای موجود شدن نیاز به آن ماهیت دارد؛مانندصور عنصری ،که وجودشان در ضمن ماده است،ودر عین حال وجود آن ماده نیز متکی به آن صور می باشد .

2.آنکه وجودشان در ضمن چنین موضوعی باشد ،یعنی موضوعی بی نیاز از آن ماهیت.

مانند ماهیت دوری ونزدیکی بین اجسام ،ونیز مانند نشستن ،ایستادن ،روی آوردن وپشت کردن انسان.

 

وجود این دو قسم تا حدّی ضروری وبدیهی است ؛زیرا اگر کسی وجود جوهر را به فرض انکار کند ،به ناچاراعراض را جوهر دانسته است ،وبنا براین ناآگاهانه وجود جوهررا پذیرفته است.

شماراعراض به «نه»می رسد ،که مقولات واجناس عالی را تشکیل می دهند ،ومفهوم «عرض»خود عرض عام آنها می باشد،نه جنسی که فوق آنها قرار گرفته باشد؛همان طور که مفهوم ماهیت ،عرض عام همه مقولات دهگانه است ،نه جنس آنها.

 

مقولات نه گانه عرض عبارتند از:

کم(چندی)،کیف(چگونگی)،أین(کجایی)،متی(چه گاهی)،وضع(نهاد)،جدّة(داشت)،اضافه،فعل(کنش)وانفعال(اثر پذیری).

 

این عقیده حکمای مشاءدر مورد تعداد مقولات بود،ومدرکشان هم استقراء می باشد.

دربرابر،گروهی با یکی کردن همه مقولات نسبی (7مقوله اخیر)،شمارآنهارا به چهار مقوله تقلیل داده اند .دراین میان شیخ اشراق باافزودن مقوله حرکت بر این چهار مقوله ،شمارآنهارا به پنج مقوله رسانده است.

گفتگو درباره این مقولات وتقسیم هر یک از آنها به انواع مختلفشان بحثی است طولانی؛وما کلام را به ذکر آراءمشائین ،که مشهور بین حکماست ،اختصاص می دهیم ،همراه اشاره به آراء دیگران.

 

*اقسام جوهر

جوهر را در اولین دسته بندی به پنج گروه تقسیم کرده اند: ماده ،صورت،جسم،نفس وعقل.این اقسام ازراه گردآوری جوهرهایی که بابرهان وجودشان اثبات شده ،بدست آمده اند.تعریف هریک از این اقسام چنین است:

*عقل:جوهری است ذاتا وفعلا جدا از ماده .

*نفس:جوهری است که در مقام ذات مجرد از ماده ،اما در مقام فعل وابسته به آن.

*ماده:جوهری است که حامل قوه واستعداد می باشد.

*صورت جسمانی:جوهری است که فعلیت ماده از جهت امتداد در جهات سه گانه را[طول وعرض وعمق]تأمین می کند .

*جسم:جوهری است که در جهات سه گانه امتداد دارد.

ورود صورت جسمانی در این اقسام با مسامحه همراه است؛زیرا صورت همان فصل است که به نحو«بشرط لا»اعتبار شده است،وهمانگونه که می دانید فصل های جواهر از مقوله جوهر خارجند،گرچه جوهر برآنها صدق می کند.

نظیر این سخن در مورد نفس هم می آید.

 

*جسم

بی شک در جهان خارج ،اقسام گوناگونی هستکه درهمه آنها جسمیت ،به عنوان یک اصل مشترک ،حضوردارد؛وچون جسم،جوهری است که در جهات سه گانه امتداد وکشش دارد،لذاهر جسمی،از آن جهت که جسم است ،در جهات سه گانه مذکور قابل انقسام می باشد.وچون ما با حواس خویش جسم را به صورت یک واحد یکپارچه درک می کنیم ،این سؤال مطرح می شود که آیا در واقع هم جسم ،یک واحد یک پارچه می باشد ،وهمان گونه است که ما آن را احساس می کنیم ؛یا آنکه بر خلاف احساس ما ،مجموعه ای از ذرات با فاصله می باشد؟

ونیز اگر یک واحد متصل است ،آیا اجزایی که قابل انقسام به آنها می باشدمحدودند یا نا محدود؟

در فرض دوم نیز یعنی فرض آنکه جسم متشکل از ذرات بالفعلی باشد که قابل انقسام خارجی نیستند- همان ذراتی که در تجزیه ی خارجی به آنها رسیده ایم- دو احتمال وجود دارد:

یکی آنکه این ذرات ،بدلیل آنکه خودشان اجسامی کوچک ودارای حجم اند،قابل انقسام وهمی وعقلی می باشند.؛واحتمال دوم آنکه بگوییم این ذات هیچ حجمی ندارد،وفقط قابل اشاره حسی هستند ؛ولذا انقسام وهمی وعقلی هم درآنها راه ندارد.

در صورت اخیر نیز دو احتمال وجود دارد:

یکی آنکه این ذرات محدود باشند،ودیگر آنکه نا محدود باشند.هر یک از این احتمالات را گروهی پذیرفته اند؛بنا براین پنج نظر دراین مسأله وجود دارد.

1.جسم در واقع نیز یک واحد متصل است،همانطور که حواس درک می کنند،وقابل انقسام به اجزاءمحدودی می باشند .«این نظر منسوب به شهرستانی است»

2.جسم ؛همانطور که در حواس متصل ویکپارچه می نماید،درواقع هم چنین است؛ونیز می تواند بطور نا محدود به اجزاء کوچک تر تقسیم شود ؛به این معنا که قابلیت انقسام آن در یک حد خاص متوقف نمی شود .تفصیل مطلب آن است که :جسم در ابتدا با برش یا بواسطه دو عرض مختلف [مانند سفیدی وسیاهی]وغیرآن،تقسیم خارجی می شود،تا آنجا که به خاطر کوچک شدنش ،ابزار خارجی نتواند آن را تقسیم کند،که در این صورت توسط «وهم»تقسیم می گردد،تا جایی که به خاطر نهایت کوچکی آن ،وهم نتواند آن را تصور کند.

ودر این صورت مشمول حکم کلی عقلی خواهد بودکه :هرگاه  جسم به چند جزءتقسیم بشود،جزء بدست آمده قابل تقسیم می باشد ،واین روند همین طور ادامه پیدا می کند ؛چرا که همان جزءبدست آمده نیز حجمی دارد؛به دلیل آنکه تقسیم ،حجم را ازبین نمی برد ولذا دو طرف مختلف خواهد داشت.«این رأی منسوب به حکماست».

3.جسم مجموعه ای از ذرات ریز وسخت است که حجم اندکی دارند،ولذاگرچه قابل انقسام خارجی نیستند،ولی انقسام وهمی وعقلی درآنها راه دارد.«این قول منسوب به ذی مقراطیس (دموکریت)است»

4.جسم از ذراتی تشکیل یافته که نه قابل انقسام خارجی هستند،ونه قابل انقسام وهمی وعقلی؛بلکه فقط می توانندمورد اشاره حسی قرار می گیرند.این ذرات محدودندواز یکدیگر فاصله دارند؛وهنگام بریدن یک جسم ،ابزار برش از همان فاصله بین ذرات عبور می کند .«این قول به متکلمین نسبت داده شده است.»

5.جسم از اجزائی که در قول چهارم وصف شد ،تشکیل شده است ؛با این تفاوت که طبق این نظر آن اجزاء نا محدودند.

آنچه دو قول اخیررا ابطال می کند این است که این ذرات غیر قابل تجزیه یا فاقد حجمند ؛که در این صورت محال است از اجتماع آنها یک جسم دارای حجم به وجود آید؛ویا دارای حجمند؛که در این صورت لااقل قابل انقسام وهمی وعقلی خواهند بود،ولو به خاطر نهایت کوچکی ،قابل انقسام خارجی نباشد.

علاوه برآن که این ذرات را غیرمحدود بدانیم ،جسمی که از آنها تشکیل یافته نیز دارای حجم نامحدودی خواهد بود .

نظر دوم نیز قابل قبول نیست زیرا از طرفی ادله ای که با آن خواسته اند اثبات کنند جسم بسیط همانطور که حواس درک می کنندیک واحد جوهری متصل وبدون فاصله است،ادله ای سست وموهون است ؛واز یک طرف دانشمندان علوم طبیعی بعد از آزمایشهای علمی دامنه دار سرانجام پذیرفتند که اجسام از ذرات کوچکی تشکیل یافته اند وهر یک از آن ذرات نیز از ذرات دیگری که گرداگرد یک هسته مرکزی جرم دار قرار گرفته اند ،تألیف شده اند .این مطلب رابایدبه عنوان یک اصل موضوعی از آنان پذیرفت .

نظر اول نیز باطل است زیرا مجموع اشکالات وارد بر نظر دوم ،چهارم وپنجم بر قول اول هم وارد می شود ،زیرا از طرفی جسم را متصل بالفعل دانسته واز طرف دیگر قابلیت انقسام آن را به اجزاءریز محدود میداند یعنی درتقسیم به ذراتی می رسیم که دیگر قابل انقسام نمی باشند .

از آنچه گفته شد نتیجه می گیریم که جسم ،که یک جوهر متصل است ومی توان امتدادهای سه گانه رادرآن فرض کرد بی شک وجود دارد ،امامصداقش همان اجزاءنخستین است که واجد امتداد جرمی بوده ،وانواع مختلف اجسام به آنها تجزیه می گردند ؛واین همان نظر ذی مقراطیس است همراه با کمی اصلاح.

 

*اثبات ماده نخستین وصورت جسمانی

جسم از آن جهت که جسم است یک امر بالفعل ومتحقق می باشد ؛واز آن جهت که یکی از صور نوعی ،همراه تبعاتش می تواند به آن ملحق شود ،یک امر بالقوه واستعداد صرف می باشد .از طرف دیگر جهت فعلیت وتحقق مغایر با جهت قوه واستعداد بوده ؛زیرا قوام فعلیت به وجدان ودارایی ،وقوام قوه به فقدان ونداری می باشد ،نتیجه آنکه جوهری در جسم است که استعداد صور جسمانی بوده ،وبه گونه ای است که هیچ فعلیتی نداردجز استعداد محض،ونحوه وجودش جز این چیز دیگری نیست .وجسمیّت که جنبه فعلیت وتحقق جسم را تامین می کند ،صورت قوام بخش آن می باشد.بنا براین ،روشن می شود که جسم از ماده وصورت جسمانی تشکیل شده ،ودر واقع مجموع مرکب ازآن دو ،همان جسم خواهد بود .

[ماده نخستین وماده دوم]

جوهرمذکور همان ماده ای است که در همه موجودات جسمانی حضور دارد؛وبه آن ماده نخستین وهیولای نخستین می گویند .

سپس همین جوهربا پیوستن به جوهر جسمی ماده ای راتشکیل می دهد که صور نوعیه ی ملحق شونده به جسم را می پذیرد وبه آن ماده دوم گویند.

 

*اثبات صورنوعی

اجسامی که در خارج موجودند،از جهت افعال وآثارشان اختلاف روشنی با هم دارند،این آثار لزوما برخاسته از یک مبداءجوهری است .وآن مبداءرانمی توان ماده نخستین دانست؛چرا که منزلتش فقط پذیرش وانفعال است ،نه تاثیر وفعل از طرف دیگر ،صورت جسمی ،که مشترک بین همه اجسام است ،نیز نمی تواند مبداءآن آثارباشد؛زیرا این آثار گوناگون اند ،ولذا مبادی گوناگونی را نیز می طلبند ؛حال آنکه صورت جسمی یک امر مشترک بین همه اجسام است .

حال اگر مبادی این افعال وآثاررااعراض مختلف در نظر بگیریم ،باید باز در پی مبادی برای همان اعراض برآییم ؛وتا به یک مبداءجوهری نرسیم کار خاتمه نمی یابد ،اما نه صورت جسمی ،زیرا دانستیم صورت ،مشترک بین همه اجسام است .در نتیجه آن مبادی ،جواهر گوناگونی هستند که اجسام را در قالب انواع مختلف در می آورند ،و«صورنوعی»نامیده می شوند.

 

*تکمیل بحث

جوهرهای مادّی در اولین مرحله ،پس از صورت جسمی مشترک ،توسط صور نوعی به وجود آورنده عناصر ،به انواع مختلف تبدیل می شوند ؛وسپس همین عناصر ،ماده صور دیگری می شوند که به آنها ملحق می گردند. دانشمندان علوم طبیعی درزمانهای سابق شمار عناصررا به چهار می رساندند ،وفلاسفه الهی نیزآن را به عنوان یک اصل موضوع از ایشان پذیرفته بودند؛اما اخیرا پژوهندگان تعدادآنها را به صد و اندی رسانده اند .

 

*عدم انفکاک ماده وصورت از یکدیگر

ماده نخستین وصورت همیشه همراه هم بوده ،وهرگز از یکدیگر جدا نمی شوند .

اما اینکه ماده از صورت جدا نمی شود،دلیلش آن است که حقیقت ماده ی نخستین چیزی جز قوّه واستعداد محض نیست؛واز این رو برای تحقق یافتن باید به یک فعلیت جوهری اتکا داشته باشدتا با آن متحد گردد؛زیرا هیچ موجودی بدون فعلیت تحقق پیدا نمی کند ؛واز طرف دیگر تنها صورت است که می تواند چنین نقشی را ایفاءکند وبنا براین بخش اول مدعا ثابت می گردد.

اما اینکه صورتی که شأنیت مقارنت با ماده را دارد،از آن جدا نمی گردد دلیلش آن است که هر نوعی که حس وتجربه به آن دست یافته ،به نحوی مستعد تغییر وقابل تحوّل بوده است .این یک اصل موضوع است که از علوم طبیعی گرفته شده است .واز طرفی هر چه دارای قوّه واستعداد باشد ،از مادّه خالی نخواهد بود .بنا براین بخش دوم مدعا هم ثابت می شود .

 

*هر یک از ماده وصورت محتاج یکدیگرند

بیان اجمالی این مطلب آن است که :ترکیب بین ماده وصورت یک ترکیب حقیقی اتحادی است ،با یک وحدت واقعی ؛وقبلا گذشت که اجزاءمرکب حقیقی محتاج یکدیگرند.

اما بیان تفصیلی مطلب آن است که صورت در تعیّن نوع خویش نیاز به مادّه دارد ؛چرا که تعیّن نوع صورت منوط به یک استعداد قبلی است که مادّه آن را حمل می کند ،مادّه ای که خود مقارن با یک صورت دیگری بوده است ؛وهمین طور(تعیّن آن صورت قبلی هم منوط به یک استعداد قبلی است...).

صورت در تشخص خود نیز محتاج به مادّه است ؛یعنی در وجود خاص به خودش ،از آن جهت که همراه باعوارضی به نام عوارض مشخصه می باشد ؛مانند شکل، وضع،أین،متی،ومانندآن.

ومادّه نیز در اصل پیدایش اش وهمچنین در استدامه ی وجودش محتاج به یک صورت از صورت هایی است که براو وارد می شود ،به نحوی که قوامش برآن صورت می باشد .اما چنین نیست که صورت نسبت به مادّه ، علت تامّه وعلت فاعلی(وجود بخش )به شمار آید ؛زیرا صورت در تعیّن وتشخّص محتاج به مادّه است .حال آنکه علت فاعلی با اتکاءبه وجود فعلیش ایجاد می کند .بنا براین جوهر ایجاد کننده مادّه باید از هر جهت مجرّد از مادّه باشد .پس علت فاعلی عقل مجردی است که مادّه را به وجود آورده ،وآن را به کمک یک سری صور پیاپی ،که در مادّه ایجاد می کند ،نگه می دارد.

بنا براین صورت ،جزیی از علت آن وشرط فعلیت وجودش می باشد .فلاسفه گفته اند :این کار عقل ،یعنی نگهداری مادّه بوسیله صور پیاپی ،نظیر کار کسی است که سقف خانه ای را با ستون های پیاپی نگه می دارد تا فرو نریزد که به طور مستمر ستونی را بر می دارد وستون دیگری را جایگزین آن می سازد.        

براین مطلب اعتراض شده است که :فلاسفه ،هیولای عالم عناصرراواحد عددی می دانند – [به این معناکه هیولا یک فردبیشتر ندارد]-بنابراین اگر یک صورت نامعیّن که وحدت عمومی دارد –[به این معنا که یک مفهوم کلی است با مصادیق فراوان]-شریک علت آن باشد،لازم می آید که واحد عمومی ،علت واحد عددی باشد؛در حالی که وجود واحد بالعدد قوی تر از وجود واحد بالعموم است؛ووجود معلول نمی تواند قوی تر از علت خود باشد.

اگر از این اشکال صرف نظر شود،با اشکال دیگری مواجه می شویم وآن اینکه :بی تردید تبدیل شدن صور به یکدیگر موجب می شود صورت قبلی از بین رفته وصورت بعدی جای آن قرار بگیرد .حال اگر صورت را جزءعلت تامّه مادّه بدانیم با از بین رفتن آن ،مجموعه ای که علت تامّه را تشکیل می داد نیز از بین می رود وبا ازبین رفتن علت تامّه مادّه نیز نابود خواهد شد.بنا براین اگر یک صورت نامعین را شریک علت برای وجود ماده بدانیم ،نفی وجود ماده لازم می آید.

پاسخ این اعتراض آن است که :در بخش قوّه وفعل خواهد آمد که تبدیل صورتها به یکدیگر در جوهرهای مادّی به شکل کون وفساد نیست ،که صورتی نابود شود وصورت دیگر آن به وجود آید ؛بلکه صورت هایی که به یکدیگر تبدیل می شوند همگی با یک وجود سیّال ومتحرّک موجودند ،وجودی که جوهر مادی در آن حرکت می کند ،وهر یک از این صورتها در واقع مرحله ای از مراحل این حرکت جوهری می باشند .ولذا این صور مختلف ،یک موجود واحد یک پارچه اند که وحدتش یک وحدت عددی است ،گرچه این وحدت همراه با ابهامی است که البته با ابهام ذات مادّه تناسب دارد ،مادّه ای که استعداد صرف است .واما اینکه گفتیم «یک صورت مبهم ،که واحد عمومی است ،شریک علت مادّه می باشد.»سخنی بود با توجه به کثرتی که دراثر انقسام ،برصورت عارض می گردد.

 

*اثبات وجود نفس وعقل

نفس- یعنی جوهری که در مقام ذات مجرّد از مادّه ولی در مقام فعل وابسته به آن است – وجود دارد ،زیرا ما در خود چیزی را به نام علم می یابیم ،ودر بخش عاقل ومعقول خواهدآمد که صور علمی مجرد از مادّه اند ووجودشان برای عالم ونزد آن حاضر می باشد .حال اگر نفسی که عالم به آن صور است ،با مبرّا بودن از قوّه وفعلیّت صرف داشتن ،مجرد نباشد ،حضور چیزی نزد او معنا نخواهد داشت .

بنا براین ،نفس تعقل کننده آدمی ،مجرد از مادّه است ؛واز طرف دیگر نفس آدمی جوهر است ،نه عرض ؛زیرا صورت یک نوع جوهری می باشد،وچنانکه گذشت صورت جوهر لزوما جوهر خواهد بود .

عقل نیز وجود دارد ؛زیرا خواهدآمد که نفس در مرحله عقل هیولایی ،فقط استعداد دریافت صور معقوله را دارد.[ولذا نفس برای آنکه واجد آن صور شود نیازبه چیزی دارد که به آن فعلیت دهد ]وخود نفس که طبق فرض ،بالقوه است ،نمی تواند این نقش را ایفاءکند ،ونه هیچ امر مادّی دیگری.

 بنا براین فعلیت دهنده ی به نفس جوهری است مجرد ومبرّی از قوّه واستعداد ،واین جوهر مجرّد همان عقل است .

ونیز قبلا گفتیم که آنچه با ایجاد مادّه وصورت ونگهداری مادّه بوسیله صورت انواع را به وجود می آورد عقل مجرّد است.پس آنچه در پی آن بودیم ثابت می شود .

براهین دیگری نیز برای اثبات وجود نفس وعقل ذکر شده است که در آینده به برخی از آنها اشاره خواهد شد.

 

*سخنی درخاتمه

یکی از ویژگیهای جوهر آن است که درآن تضاد راه ندارد؛زیرا برای تحقق تضاد باید موضوعی وجود داشته باشد که دو امر متضاد به دنبال هم برآن وارد شوند ؛حال آنکه جوهر موضوع ندارد.

 

*مقوله کم ،تقسیمات وخواص آن

کمّ ،عرضی است که ذاتا قابل تقسیم وهمی می باشد وآن را در اولین دسته بندی ،به متصل ومنفصل تقسیم کرده اند .

کمّ متصل آن است که میان اجزاء مفروضش حدّ مشترکی بتوان یافت .مراد از حدّ مشترک چیزی است که اگر به عنوان آغاز یکی از دو جزءدر نظر گرفته شود ،بتوان آن را آغاز جزء دیگر هم دانست ؛واگر پایان یک جزءاعتبار شود بتوان آن را پایان جزء دیگر هم به شمار آورد ؛مانند نقطه میان دو پاره خط ،وخط میان دو جزءسطح ،وسطح میان دو جزء تعلیمی ،ونیز لحظه که بین دو جزء زمان واقع می شود.

وکمّ منفصل ،کمّی است که چنین حّد مشترکی میان اجزاءآن نتوان در نظر گرفت ؛مانند عدد پنج که اگرآن را به سه ودو تقسیم کنیم ،حدّ مشترکی بین آنها نخواهد بود ؛زیرا اگر حدّ مشترکی وجود داشته باشد ،یا جزئی از آنهاست ،که در این صورت باید عدد پنج ،چهار بشود ؛ویا خارج از آنهاست ،که در این صورت عدد پنج، شش می شود ؛واین هر دو خلاف فرض است .

 

قسم دوم (کمّ منفصل )همان «عدد»است،که در اثر تکرار«یک»پدید می آید ؛گرچه «یک»خودش عدد نیست؛زیراتعریف کمّ برآن منطبق نمی شود .فلاسفه هر یک از مراتب عدد را یک نوع خاص شمرده اند ؛به دلیل آنکه خواص هر مرتبه با خواص سایر مراتب تفاوت دارد .

قسم اول،یعنی کمّ متصل ،به دو قسم قارّ وغیر قارّمنقسم می شود .قارّ آن است که اجزاء مفروضش با هم موجود باشند، مانندخط؛ وغیر قارّبه عکس ،اجزائش با هم موجود نمی شوند .کمّ غیرقارّهمان زمان است که هر جزء مفروضش ،وقتی تحقق می یابد که جزء قبلی سپری شده وجزء بعدی هنوز به وجود نیامده باشد .

*کمّ متصل قارّ بر سه قسم است :

 1.جسم تعلیمی :مقداری است که در جهات سه گانه جسم طبیعی (طول،عرض ،عمق)سریان داشته ،ودر هر سه جهت قابل انقسام می باشد .

2.سطح:پایان جسم تعلیمی است،ودر دو جهت قابل انقسام می باشد .

3.خط:پایان سطح است ،وفقط دریک جهت منقسم می گردد .

کسانی که اعتقاد به خلاء – به معنای فضایی که هیچ موجودی آن را اشغال وپر نکرده است – دارند،در تحقق کمّ متصل قارّدچار شک وتردید شده اند. ولی تمام سخن در اثبات خلاء به این معنا است .

 

*ویژگی های کم

کمیت دارای ویژگی هایی به شرح زیر است :

1.بین هیچ یک از انواع آن تضاد برقرار نیست ؛زیرا هیچ کدامشان موضوع مشترک ندارند؛حال آنکه برای تحقق تضاد،اشتراک در موضوع ضروری است .

2.ذاتا قابل تقسیم وهمی است .

3.دارای چیزی است که شماره گر آن می باشد ؛یعنی چیزی که با حذف مکررش از کمّ آن را نابود می کند .[به عبارت دیگر کمّ قابل قسمت برآن می باشد .]

به این صورت که «یک»به عنوان مبداء کمّ متصل یعنی «عدد»،همه انواع آن را شماره می کند ؛وعلاوه برآن برخی از اعداد شماره گر برخی دیگرند ؛مانند عدد دو که شماره گر «چهار»وعدد سه که شماره گر «نه» می باشند .کمّ متصل نیز قابل انقسام است؛زیرا اجزاء مفروضی دارد که کلّ را شماره می کند .

4.تساوی وعدم تساوی از ویژگی های کمّ اند ،واتصاف سایر امور به آنها بواسطه کمّ می باشد.

5.تناهی(امتدادحدود)وعدم تناهی(امتداد نا محدود)نیز از ویژگی های کمّ اند،واین دو مانند تساوی می باشند.

 

*مقوله کیف

کیف :عرضی است که ذاتا نه قسمت پذیر است ونه نسبت پذیر .وآن را در دسته بندی نخستین به چهار گروه تقسیم کرده اند.

1.کیفیات نفسانی [که همان کیفیات عارض بر نفس می باشد ]

مانند:علم،اراده،ترس،شجاعت ،یأس وامید.

2.کیفیات ویژه کمیات مانند:استقامت ،انحناءوشکل ،که ویژه کمّ متصل اند ؛وهمین طور زوج بودن وفرد بودن ،که از کیفیات مختص به کمّ منفصل اند .

3.کیفیات استعدادی که به آن قوّه [=مقاومت دربرابر عامل مؤثر]ولاقوّه [=عدم مقاومت]نیز گفته می شود؛مانند:آمادگی زیادبرای اثر پذیری – مثل نرم بودن- وآمادگی زیاد برای اثر ناپذیری ،مثل سخت بودن .وبجاست هر نوع استعدا قائم به ماده در مقایسه با قوه جوهری (یعنی ماده)،نظیر جسم تعلیمی(که تحقق بالفعل امتداد در جهات سه گانه است)در مقایسه با جسم طبیعی (که امکان این امتداد درآن است)می باشد.

4.کیفیاتی که توسط حواس ظاهری پنجگانه درک می شوند ،خود بر دو قسم می باشند:

الف:کیفیاتی که زود برطرف می شوند ،مانند سرخی چهره شخص شرمسار،وزردی چهره ی انسان بیمناک ،که انفعالات نامیده می شوند .

ب:کیفیاتی که ثابت اند،مانند زردی طلا وشیرینی عسل ،که انفعالیّات نامیده می شوند.

امروزه دانشمندان علوم طبیعی نسبت به وجود خارجی کیفیات محسوس ،به این صورتی که در حواس منعکس اند،دچار شک وتردید هستند.

*مقولات نسبی

   مقولات نسبی عبارت اند از:أین (کجایی)،متی(چه وقت)،وضع(نهاد)،جده(داشت)،اضافه،فعل(کنش)،وانفعال

(پذیرش).

*أین:هیأتی است که بواسطه انتساب شیء به مکان تحقق پیدا می کند.

*متی:هیأتی است که در اثر انتساب شیء به زمان وبودنش در آن ،به وجود می آید؛خواه آن شیء در متن زمان واقع باشد،مانند حرکات،ویا در حاشیه زمان،(یعنی لحظه)قرار گرفته باشد،مانند موجوداتی که وجودشان لحظه ای است ،

چون پدیده اتصال،انفصال ومماس شدن دو چیز ونظایرآن ؛

وخواه به گونه ای باشد که بر اجزاء زمان منطبق باشد ،مانند حرکت قطعی ،ویا اینگونه نباشد ،مانند حرکت توسطی.

*وضع:هیأتی است که از نسبت اجزاءیک شیء به یکدیگر،ونسبت مجموع آن اجزاء به خارج پدید می آید؛مانند ایستاده بودن ،که هیأت خاصی برای انسان است ،واز نسبت خاصی که بین خود اعضاء انسان با یکدیگر ونیز بین آنها با خارج برقرار است ،پدید می آید.

*جده:که به ان ملک هم گفته می شود ،هیأتی است که از احاطه ی یک شیء برشیء دیگر به نحوی که احاطه کننده باجابجایی احاطه شده جابجا شود ،پدید می آید ؛خواه این احاطه به طور کامل باشد ،مانند چادر برسر داشتن ؛ویا به طور ناقص باشد مانند پیراهن به تن داشتن .

*اضافه:هیأتی است که از تکرار نسبت بین دو چیز به وجود می آید ،پس نسبت به تنهایی اضافه مقولی را به وجود نمی آورد ؛بلکه آن را نسبت شیء مورد نظر ،از آن جهت که منتسب به چیزی است که آن چیز ،منسوب الیه آن شیء می باشد ،بوجود می آورد مانند پدر،که از آن جهت که پد راین فرزند است ،به او ،از آن جهت که فرزند اوست ،نسبت دارد.

اضافه بر دو قسم است:اضافه ای که دو طرف آن شبیه یکدیگرند (متشابه الاطراف)،مانندبرادری وبرادری[که اگر حسین برادر محمد باشد ،محمد هم برادر حسین است]؛واضافه ای که دو طرف آن مختلف اند ،مانندپدرفرزندی ونیزبالایی وپایینی .

از جمله ویژگیهای اضافه آن است که دو مفهوم متضائف از جهت وجود وعدم ،ونیز قوه وفعل برابرند؛اگر یکی موجود باشد،دیگری نمی تواند معدوم باشد ؛واگر یکی بالفعل باشد ،دیگری نمی تواند بالقوه باشد.

نکته ای که باید دانست آن است که مضاف گاهی بر خود اضافه اطلاق می شود ،مثلا به خود پدری وفرزندی مضاف گفته می شود ،وآن را مضاف حقیقی می نامند؛وگاهی بر معروض اضافه اطلاق می شود ،مانند پدر وفرزند،وبه آن مضاف مشهوری می گویند .

*فعل:عبارت است از هیأت بدست آمده از تأثیر عامل مؤثردرزمان تأثیر،مانند هیأت پدید آمده از گرم کردن ماده گرم کننده درزمان گرم کردن .

*انفعال:هیأتی است که از اثر پذیری شیءمتأثر در حال اثر پذیری به وجود می آید ،مانند:هیأتی که از گرم شدن آب مثلا تا وقتی در حال گرم شدن است ،پدید می آید.قراردادن قید«تدریج»درتعریف مقوله فعل وانفعال ،برای آن است که فعل وانفعال هایی که ابداعی هستند ،از تعریف خارج شوند ،مانند فعل واجب تعالی ،که با بیرون کردن عقل از عدم وآوردنش به وجود ،کاری انجام داده وتأثیری کرده ،[که البته از مقوله فعل نمی باشد ]؛ومانند انفعال واثر پذیری عقل،که از عدم خارج شده ،وتنها به خاطر امکان ذاتیش موجود می گردد،[که البته از مقوله انفعال نخواهد بود.]

 

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 20:15  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

تندیس واره های خرد

والتربنیامین ؛27سپتامبر1940

دیالکتیک فلسفه وهنر

«موضوع اصلی نقادی فلسفی نمایاندن این نکته است که کارکرد شکل های هنری جز این نیست که محتوای تاریخی را به حقیقت فلسفی تبدیل کند»تعیین این موضوع برای نقادی فلسفی حاکی از همبستگی میان هنر ،ادبیات، فلسفه،وشاید به نوعی تمام شاخه های معرفت بشری است .

اما برای کسی که حداقل در یکی از آثارش به طور آشکاررابطه ونسبت میان فلسفه وهنر را چون «مسئله ای مهم وحل نشده »معرفی می کند این امر حاکی از درگیری چالش برانگیزی است که به سادگی به جواب قانع کننده ای نمی رسد .البته این چیزی جز وضعیت نا مشخص ومتناقض پسا مدرن نیست.تحلیل ونقادی چنین وضعیتی به نوعی با اعضای حلقه فرانکفورت وبالاخص با نام والتر بنیامین پیوند خورده است چنانکه موضوع اصلی نقادی فلسفی به زعم او در وهله اول دیالکتیک میان این شاخه هاست .

والتر بندیکس شونفلیزبنیامین ،درژوئیه 1892در خانواده ای متمول دربرلین به دنیاآمد.اودر1912وارددانشگاه فرایبورک شد ونزدهاینریش ریکرت نوکانتی وسپس در دانشگاه برلین نزد گئورگ زیمل وهمین طور در دانشگاه مونیخ نزد هاینریش ولفلین مورخ وفیلسوف هنر تحصیل کرد.

در همین زمان است که تحت تاثیر راینر ماریا ریلکه شاعر آلمانی وموریتس گیگر فیلسوف پدیدار شناس قرار می گیرد.

از آثار این دوره بنیامین می توان به «رنگین کمان »که کتابی برای کودکان وسرشار از تخیل است ،«نمایش مرئیه وتراژدی »و«اهمیت زبان در مرثیه وتراژدی »اشاره کرد.

در1918موفق به نگارش تزدکتری اش با عنوان«مفهوم نقد هنری دررمانتیسم آلمان»شد چنانکه بررسی نسبت میان فلسفه ایده آلیستی آلمانی مخصوصا نقادی کانت ورماتیسم آلمانی از دغدغه های اصلی اوبود.

در فاصله سالهای 1919تا1933دوران دشواری برای بنیامین بود زیرا رساله دکتری اش راکه به منظور یافتن موقعیت کاری با ثبات ،تحت عنوان «سرچشمه تراژدیک آلمانی»نگاشته بود رد شد واز طرفی تورم اقتصادی ثروت خانوادگی اش را نابود کرد.

در این دوران بود که با هورکهایمر ،آدورنووبرشت تبادل فکری می کرد .سپس مقاله معروف «اثر هنری در دوران تکثیر مکانیکی آن»را نگاشت.

بنیامین در این اثر بامقاله «استیلای امر فراگیر»پل والری هم رأی است.بنیامین با نگاهی از منظر تاریخی وفلسفی به هنر عکاسی ،آن را آغاز گر تکثیر مکانیکی هنرهای دیداری می دانست وسینما را کامل کننده این مسیر می خواند .زیرا به زعم او با اینکه اثر هنری ارزش آیینی خود را از دست می دهد وبه میان توده مردم می رود ودر نهایت منجر به از بین رفتن نخبه انگاری در هنر می شود ،اما تجلی جنبه یگانه وجاودان اثر ،جای خود را به جنبه گذرا وباز تولید شدن آنی می دهدوبدین سان کپی های متعدد فاقدتجلی از یک اثر بزرگ در اختیار همگان قرار می گیرد .تجلی یا آئورا نزد بنیامین مهم ترین ویژگی اثر هنری است که معنایی عمیق از عین اشیاءبه ما می دهدودر این تکثیر خبری از آن تجلی نیست ...

بنیامین درسال 1940در شرایط وخیم مالی وجسمی تصمیم به مهاجرت به آمریکا می گیرد اما نا گزیر وارد دهکده مرزی اسپانیا ،پورت بو،می شودودرنهایت تنگدستی وبیماری در 27سپتامبر 1940خود کشی می کند .    

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 21:16  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

ترجمه وشرح دعای 45ام صحیفه سجادیه(وداع با ماه رمضان)

 

امام سجاد(ع)دراین دعا از وداع وخداحافظی با ماه رمضان سخن می گوید؛نکته هایی از الطاف خداوندرا مورد توجه قرار داده وبار دیگر از خداوند تقاضای لطف وبخشش می کند .

*در نخستین فراز از دعاچنین عرضه می دارد:

 

بار خداوندا ای کسی که دربرابر احسانش میل ورغبت به پاداش نشان نمی دهد .

وهیچ گاه در مورد عطا وبخشش ،نادم وپشیمان نمی شود .

ای کسی که در برابر عمل بنده اش به مساوات رفتار نمی کند.

نعمت تو بی سابقه وابتدایی است.

عفو وبخششت برآیین تفضّل ،عقوبتت براساس عدالت ،قضاءوفرمانت برتروبهترین است.

اگر عطا کنی وببخشی عطایت رابه منّت آلوده نمی سازی .

واگر منع کنی از روی ستم وتعدّی نیست.

هر که تورا سپاس گویدشکراورا به جا می آوری،درحالی که خود طریقه شکرت را به او الهام کرده ای.

هر کس تورا حمد وستایش کندپاداش می بخشی درحالی که راه ورسم ستایشت را خود به او تعلیم داده ای .

گناهان کسی را می پوشی که اگر می خواستی ،اورا رسوا می ساختی .

ونعمتت را بر کسی می بخشی که اگر می خواستی از او منع می کردی.

در حالی که هر دوی اینها از ناحیه تو سزاوار فضیحت ومنعند.اما تو هرگز چنین نمی کنی ؛ زیرا کارهایت را بر آیین تفضل بنا نموده ای .

وقدرتت را در راه گذشت وبخشش به جریان انداخته ای .

با کسی که از طریق عصیان تو درآمده با حلم روبرو می شوی .

وآن کس که درباره خود قصد ستم نموده مهلت بخشیده ای .

با مدارای خود آنها رامهلت می دهی تا مگر باز گردند.

شتاب وعجله را در کیفر آنان ترک می گویی که راه توبه را بپویند.

تا ازمیان آنان آنکه مستوجب هلاکت شده هلاک نگرددوآنکه بخاطر سوءاستفاده از نعمت تو سزاوار شقاوت گشته بدبخت نشود. مگر اینکه راه بهانه براو کاملا بسته ،وحجت براو تمام شود.

اینها همه پرتویی از عفو وکرم توست -ای خدای کریم-

ومیوه ی منفعتی است از عطوفت وشفقت تو -ای خدای حلیم-

تو آن خدایی هستی که برروی بندگانت دری بسوی عفوت گشوده ونام آن را توبه گذاشته ای.

وبرای هدایت به سوی آن در،دلیلی از وحی خود قرارداده ای تا آن را گم نکنند.

فرموده ای توبه کنید،امید است  پروردگارتان با این کار گناهانتان را ببخشد ،شمارا در باغ هایی از بهشت که نهرها از زیر درختانش جاری است وارد کند،درآن روزی که پیامبر وکسانی را که به او ایمان آورده اند خوار نمی کند ،این در حالی است که نورآنها از پیشاپیش آنها واز سوی راستشان در حرکت است ومی گویند:

پروردگارا! نور ما را کامل کن وما را ببخش که تو بر هر کاری قادری .

بنا براین عذر کسانی که از وارد شدن بدان منزل غفلت می کنند آن هم پس از گشوده بودن در و وجود راهنما ،چه خواهد بود (گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟)

 

*دردومین فراز از این دعا اشاره به الطاف خاص خداوند به بندگانش نموده است می گوید:تو همان کسی هستی که در معامله با خویش به سود بندگانت افزوده ای وخواسته ای آنها در تجارت با تو ربح وسود ببرند .

خواسته ای که به هنگام ورود بر تو کامیاب ورستگار گردندواز ناحیه تو بهره ای افزون یابند.

فرموده ای هر کس عمل نیکی بجا آورد،ده برابر آن خواهد داشت وکسی که عمل بدی انجام دهد فقط به اندازه همان کیفر داده می شود .

ونیز فرموده ای مثل کسانی که اموالشان را در راه خدا انفاق می کنند همانند دانه ای است که هفت خوشه می رویاند ودر هر خوشه صد دانه است وخداوند برای هر کس که بخواهد مضاعف می گرداند .

و فرموده ای :چه کسی حاضر است که به خداوند قرض الحسنه دهد تا خدا آن را برایش چندین برابروبسیار زیاد قرار دهد؟

وهمچنین آیات دیگری نظیر این آیات در قرآن نازل فرموده ای که حسنات را چند برابر می سازی ....

 

*وباز در ادامه شمارش مواهب اضافه می کند «وتو آن کسی هستی که آنها رابا سخن خویش از جهان غیب راهنمایی کرده ای».

وهمچنین «به سوی اموری که بهره آنهادرآن وجود دارد تشویق نموده ای».

که اگر آن اموررا از آنها مستور می داشتی چشمانشان آنها را درک نمی کرد،گوشهایشان آنهارا فرا نمی گرفت واندیشه وافکارشان به آن دسترسی پیدا نمی کرد.

 

لذا فرموده ای :مرا یاد کنید تا شمارا یاد کنم ومرا سپاس گویید وکفران مکنید.

ونیز فرموده ای اگرسپاسگزاری کنیدبرایتان افزون می سازم واگرکفران کنید عذاب من شدید است.

 

فرموده ای مرا بخوانید تا شمارااجابت کنم ،چه آنان که از خواندن من تکبّر می ورزند به زودی با خواری به جهنم وارد خواهند شد.

«دراینجا دعا وخواندن خودراعبادت نامیده ای وترک آن را استکبار،وتهدید کرده ای کیفر ترک آن با خواری وارد جهنم شدن است.»

 

آنها بخاطر نعمتت تورا یاد کردند،وبخاطر فضلت تورا سپاس گفتند ،وطبق امرت دست به دعا برداشتند وتورا خواندند.

بخاطر رسیدن به احسان بیشترت درراه تو صدقه داده اند .

دراین اعمال،نجات آنها از خشم وغضبت ودست یافتن به رضا وخشنودی تو بود .

واگرمخلوقی،دیگری را همین گونه که تو بندگانت را راهنمایی کرده ای دلالت می کرد،موصوف به احسان ونیکی ،متصف به نعمت وامتنان ومورد ستایش به هر لسان وزبانی بود .

بنا براین ستایش مخصوص توست تا آنجا که در ستایشت راهی یافت شود .

تاآنجا که لفظی برای ستودن که توبا آن حمد شوی باقی باشد.

وتا آنجا که معنی ومفهومی که به ستایش منصرف گرددوجود داشته باشد.

 

ای کسی که با احسان وفضل به بندگانش ،ستایش آنهارا جلب کرده وآنان را با نعمت وعطایش فرو پوشیده .چقدر نعمت تو درزندگی ما آشکار است؛وچه نعمت واحسانت برما سرشار وچه اندازه مارابه نیکی واحسانت اختصاص داده ای .

مارابه سوی دینت که برگزیده ای ،وبه آیینت که ازآن خشنودی وبه راهت که آنرا سهل وآسان ساخته ای راهنمایی کرده ای؛

وبه تقرب در پیشگاهت ورسیدن به کرامت وبزرگواریت بینا ساخته ای.

 

*درسومین فرازبه فضائل ماه رمضان پرداخته عرضه می دارد:

 

بار خداوندا ماه رمضان را از جمله آن وظائف ممتاز ،واز فرائض خاص قرار داده ای ماه رمضانی که آن را از میان همه ماهها اختصاص بخشیده ای؛ واز بین تمام زمانها وروزگاران انتخاب فرموده ای .

آن رابرتمام اوقات سال بخاطر نزول قرآن ونور درآن برتری داده ای .

ایمان را در آن مضاعف فرموده ای روزه را درآن واجب وفرض شمرده ودرقیام برای عبادت در این ماه تشویق نموده ای؛

وشب قدری که در این ماه قرار داردواز هزار ماه بهتر است ،تجلیل کرده وبزرگ داشته ای .

آنگاه مارابخاطر این ماه برسایر امت ها مقدم داشته ای .وبه خاطر فضل وارزش این ماه، مارا بر سایر ملت ها برگزیده ای .بنا براین ما طبق فرمانت روز آن را روزه داشتیم .

با کمک تو شب اش را به عبادت بر خاستیم با روزه داشتن وعبادت درآن خود را در معرض رحمت قراردادیم زیرا تو خود ما را در این ماه در معرض رحمتت قرار داده ای .

وآن را وسیله رسیدن به ثواب وپاداش تو گردانیده ایم .

وخوب می دانیم تو نسبت به آنچه در این ماه مورد تشویق به سویت قرار گرفته ،قادری..

ونسبت به آنچه از فضل وبخششت مورد درخواست قرار گیرد جواد وبخشنده ای .

ونسبت به کسی که برای تقرب به تو تلاش کند قریب ونزدیکی .

باید اعلام کنیم این ماه در بین ما همچون مسافری نیک در مقامی ستودنی اقامه گزید .

با ما به خوبی مصاحبت فرمود برترین سودهای جهانیان را به ما عرضه داشت .

سپس در پایان وقت ماموریتش ونهایت مدتش ووفای به ایامش ،از ما جدا شد.

بنابراین با او وداع می کنیم ،وداع کسی که فراقش برما سخت وسنگین است وانصراف او از ما موجب حزن ووحشت ما گردیده برای او برما پیمانی محفوظ ،احترامی رعایت شدنی وحقی انجام دادنی لازم گردیده .

 

 

*در بخش آینده با سلام وخدا حافظی از این ماه بخش مهمی از مزایای این ماه را برمی شمارد ومی گوید:

 

سلام بر تو وخداحافظ ای ماه بزرگ خدا ،وای عید اولیاءودوستان او .

سلام بر تو ای بهترین مصاحب وهمنشین اوقات ،وای بهترین ماه در میان ایام وساعات .

سلام برتو ای ماهی که درآن آرزوها نزدیک واعمال درآن منتشر بود .سلام برتو ای همنشینی که به هنگام وجود ،قدرش گرامی ،به هنگام فقدانش فقدش دردناک ومایه ی امیدی که فراقش موجب الم است .

سلام بر تو ای همدمی که هرگاه روی آورد،انس وسرور به همراه داردوبه هنگامی که منقضی می شود وحشت وتالم باقی می گذارد.

 

سلام بر توای همسایه ای که دلها در مجاورت تو رقت آورد وذنوب وگناهان درآن به کمی گراید.

سلام بر تو ای یاور وناصری که دربرابرشیطان به اعانت می پردازد ،وبرصاحب وهمراهی که راههای احسان ونیکی راآسان می کند .

 

سلام بر تو ای کسی که در دوران تو چه بسیار گناهانی که خداوند آنها را آزاد کرد وچه نیکبخت وسعادتمند است کسی که احترامت را بخاطر تو رعایت کرد.

 

سلام برتوکه چقدرمحو کننده گناهان بودی وچه مستور سازنده ی انواع عیوب .

سلام بر تو که چقدر برمجرمان طولانی وچقدر در سینه های مؤمنان هیبت داشتی .سلام بر تو که هیچ یک از ایّام ،توانایی مسابقه وهمتایی با تورا ندارند.

سلام بر تو ای ماهی که مصاحبت با تو موجب ناراحتی وهمنشینی ات باعث مذمّت نیست .

سلام بر تو به همان اندازه که با برکات بر ما وارد شدی وپلیدی گناهان رااز ما شستشو کردی .

سلام بر تو اما نه اینکه وداع ما از سر خستگی باشد ونه ترک روزه ازروی ملامت .

سلام بر توای ماهی که پیش از ورودش مطلوب ومحبوب است وقبل از پایانش مایه ی حزن واندوه .

سلام بر تو که بسیاری از بدیها بواسطه وجودت از ما برطرف شد وبسیاری از خیرات وخوبی ها بر ما افاضه گردید .

سلام بر تو وبر شب قدری که از هزار ماه بهتر وبرتر است .

سلام بر تو ای ماه که دیروز در دیدارت چه حریص بودیم وفردا برای دیدارت چه مشتاقیم .

سلام برتو وسلام برفضیلتت که از آن محروم گشتیم وبربرکات ایام گذشته ات که از ما منقطع شد .

 

*در چهارمین فراز از این دعا به بخش دیگری از مسائل آن پرداخته عرض می نماید :

 

بار خداوندا ما اهل این ماهیم که ما را به وسیله آن شرافت بخشیدی بالطف ومنتت برانجام اعمال وآداب آن توفیق داده ای.

واین درست در هنگامی است که شقاوتمندان نسبت به زمان آن جاهل وبه خاطر شقاوتشان از فضیلت آن محروم گشتند.

  

اماتو ای خدای بزرگ ولی وسرپرست مایی که به معرفت وآشنایی با فضائل آن مارا برگزیدی ومارابا سنن وآدابش هدایت فرمودی مانیز با توفیق تو –با همه تقصیر-عهده دار صیام وقیام درآن گشتیم .

واندکی از وظائف بسیار آن را به انجام رساندیم .

   بارخداوندا بنابراین ستایش مخصوص توست واین در حالی است که به بد کرداری خود اقرار وبه تضییع اعمال اعتراف داریم.

وبرای تو در قلب های ما پیمان پشیمانی ودرزبان ما صداقت وراستی اعتذار برقرار است .

بنا براین دربرابر تضییع اعمال وتفریطی که در این ماه به ما رسیده اجر ومزدی عنایت کن .

اجر ومزدی که فضیلت مورد علاقه در این ماه را استدراک کنیم .

وبه جای ان از انواع ذخایری که برآن تشویق شده عوض به دست آوریم .

عذر مارادر تقصیرمان نسبت به کوتاهی حق بندگیت بپذیر.

«عمرمارابه ماه رمضان آینده برسان»

چون ما رابه آن رساندی ،در انجام عبادتی که تو شایسته آن هستی اعانت فرما .

مارا به قیام بر طاعتی که سزاوار آن است نائل ساز.

واعمال صالح شایسته ای را که موجب تدارک حق تو در این دو ماه از بین ماههای روزگار است برای ما به جریان انداز .

بار خداوندا هر گونه لغزشی که در این ماه از ما سر زند اعم از کوچک وبزرگ ،یا گناهی که درآن واقع شویم ویا خطایی که از روی عمد مرتکب شویم ،ویا کار ناشایستی که ازروی فراموشی به آن دست زنیم –که در حقیقت به خود ظلم کرده ایم- ویا حرمت دیگری که هتک نموده ایم (برما ببخشای وبرما مستور دار)

 

آری ای خداوند!هر گونه گناهی را که مرتکب شدیم از تو می خواهیم که بر محمد وآلش درود فرست ،مارابا ستر وپوشش خود مستوردار،با عفو وکرمت ماراببخش،مارادر آن ماه نصب العین شماتت کنندگان قرارمده وزبان طاغین وطعنه زنان رابرما مگشا.

 

ومارا از روی رافت ولطفت که پایان ناگرفتنی است وفضلت که کاهش نایافتنی است به کارهایی وادار که موجب ریزش گناهان وکفاره ی اعمالی گردد که در این ماه از ما ناپسند شمرده ای .

 

بار خداوندا برمحمد وآلش درود فرست ومصیبت ما را در فراق این ماه جبران فرما .

 

«روز عید ما یعنی روز فطررا برما مبارک گردان »

آن را از بهترین روزهایی که برما گذشته است قرار ده .

آن را جالب ترین روزها برای عفو ومحو کننده ترین ایام برای گناه مقرر فرما ؛وگناهان آشکار وپنهان ما را بیامرز .

بار خداوندا با بیرون رفتن این ماه مارا نیز از خطاها وگناهانمان بیرون آر .

وبا خارج شدن آن ما را نیز از سیئاتمان بیرون آر.

مارا از خوشبخت ترین اهل این ماه قرار بده .

واز پر نصیب ترین سهام وبهره مند ترین آنها در این ماه گردان .

 

بار پروردگارا!کسی که رعایت کامل این ماه را کرده ،احترامش را آنچنان که باید نگاه داشته ،قیام به پایداری حدود آنچنان که سزاوار است نموده ،نسبت به گناهان درآن حق پرهیزگاری راادا کرده ویا بوسیله قربتی به سوی تو تقرب جسته که موجب رضایت خاطرت فراهم شده ورحمتت را به سوی خود معطوف داشته پاداشت را به او عنایت فرما« وبه همان اندازه به ما هم ببخش .»

 

آری درست همانند پاداشی که به چنین شخصی مرحمت می فرمایی از دارایی وتوانگری خود به ما هم عنایت ،بلکه چند برابر آن را از فضل خود به ما عطا کن .

واین به خاطر آن است که فضل تو هیچ گاه کاستی نمی پذیرد .

ودر خزائن تو نقصان راه پیدا نمی کند بلکه همواره به افزونی می گراید .

ومعادن احسان تو هرگز فانی نمی شود .

وعطا وبخشش تو عطایی است گوارا وشیرین .

 

بار خداوندا بر محمد وآلش درود فرست وبرای ما اجر وپاداشی همانند اجر وپاداش کسی که این ماه را روزه داشته یا تا روز قیامت درآن به عبادت تو پرداخته ثبت فرما .

 

بار خداوندا ما را در این روز فطر –روزی که آن را برای مؤمنان عید وسرور،وبرای اهل ملت خود روز اجتماع وگرد همایی-قرارداده ای به سوی تو باز می گردیم واز هر گونه گناهی که کرده ایم یا عمل بدی که از پیش فرستادیم ویا نیت سوئی که در ذهن خود پرورش دادیم ،توبه می کنیم .

 

توبه کسی که هرگز خیال بازگشت به گناه در درون نمی پرورد وپس ازآن به خطا عود نمی کند .

 

«توبه نصوح وخالص از هر شک وریب»

بنا براین آن را از ما قبول فرما از ماراضی وخشنود باش وبر این توبه ما را ثابت قدم بدار.

بار خداوندا خوف وترس از عقاب وکیفر وعده شده را روزیمان ساز .

وشوق ثواب موعود رانصیبمان ساز تا لذت آنچه را از تو مسالت داریم وشدت اندوه آنچه راکه از آن به تو پناه می بریم دریابیم.

 

مارادر پیشگاه خود از توابین قرار بده ،همانها که محبّت خود را بر ایشان واجب دانسته وباز گشت به طاعتت را از آنان پذیرفته ای ،ای عادل ترین عدل کنندگان .

 

*دراینجا یکباره هدف دعا را متوجه آباء ونیاکان ساخته عرض می دارد:

بار خداوندا از پدران ومادران واهل دین ما همه آنها که در گذشته اند وآنها که تا روز قیامت خواهند آمد درگذر.

بار خداوندا بر محمد پیامبرما وآل او درود فرست همانگونه که بر فرشتگان مقرّبت درود فرستاده ای .

براو وآلش درود فرست همان گونه که براولیاءمرسلت فرستاده ای.

 

براو وآلش درود فرست همان گونه که بر بندگان صالح وشایسته ات درود فرستاده ای .

وبیش از همه آنها براینان درود فرست ای پروردگار جهانیان.

 

صلوات ودرودی که برکت آن به ما برسد ،نفع آن شامل ما گرددو

بخاطرآن دعای ما مستجاب شود ،زیراتو گرامی ترین کسی هستی که مخلوق به سوی او روی می آورند.

کفایت کننده ترین فردی که به او توکّل می شود وبخشنده ترین کسی که از فضل ولطف او مسئلت می گردد.

«وتو بر هر چیز قادری»    

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت 10:40  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

مثل آسمان

 

سروده ی جوادمحقق

کسی درکوچه های صبح شیری

به سوی مسجد کوفه روان بود

کسی که همچو دریا پاک می زیست

کسی که ساده مثل آسمان بود

کمی بعد آن خدامردخطرپو

اذان گفت ونماز آغاز گردید

ومرغ روحش ازراه مناجات

به شوق آماده پروازگردید

کسی پشت سرش ازکینه لبریز

به نیرنگ وریا تکبیر می گفت

ولی در خلوت خاموش لب ها

سخن با تیزی شمشیر می گفت

سحرآهسته می آمدکه شاید

نگیرد دامنش را فتنه ای شوم

شب اما با شتاب از شهر می رفت

که بگریزد از این تقدیر محتوم

که ناگه برق شمشیری درخشید

وباغی سبز،آماج خزان شد

زپا افتاد شیر بیشه روز

وروباهی میان شب نهان شد

چوفرداآفتاب از خواب برخاست

تمام کودکان کوفه ی مست

کنار خانه مولا نشستند

وهریک کاسه ای پرشیردردست

که تا شایدعلی،آن جاودان مرد

ازاین شمشیر زهرآگین نمیرد

زمین با ظالمان پیمان نبندد

بساط کفر دیگر پا نگیرد

****شهادت امام عارفان،امیرمؤمنان،مولودکعبه ،مولاعلی(ع) بردوستداران حضرتش تعزیت وتسلیت باد****

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 22:51  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

آرادانشمندان درباره ارزش نظری معلومات

*پیدایش سوفیسم در یونان*

درحدود قرن پنجم قبل از میلاد دریونان قدیم که در آن وقت دارای تمدنی عالی بودوفلاسفه ودانشمندان بزرگی درآن سرزمین ظهور کرده بودند ومکاتب فلسفی گوناگونی را به وجود آورده بودند،به واسطه حوادث چندی- که بروز عقاید وآراءگوناگون ومتضاد در مسائل فلسفی وپیدایش نظریه های مختلف درباره توجیه جهان ازآن جمله است- عده ای از دانشمندان یکباره حیرت زده شدندوتمام ادراکات وآراءعقاید بشری حتی بدیهیات اولیه راباطل وخیال محض شمرده وهیچ ارزشی برای هیچ فکروهیچ ادراکی قائل نشده جهان معلومات را هیچ در هیچ دانستند وبه این ترتیب مکتب سفسطه (سوفیسم)پدیدآمد.

ولی در مقابل این عده ،سقراطیان وبالاخص ارسطو قیام کردند،راه های مغلطه آنان راباز و ارزش معلومات را تثبیت نمودندوثابت کردندکه جهان معلومات هیچ درهیچ نیست وانسان نیرویی داردکه می تواند اشیاء را آنطور که درواقع ونفس الامرهستند دریابدواگر انسان فکر خود راراست ودرست راه ببرد می تواند به ادراک واقع ونفس الامر نائل شود .

ارسطو «منطق»راکه میزان ومقیاس درست فکر کردن است به همین منظور تدوین نمودودر فن برهان منطق نتیجه برهان را« یقین»یعنی ادراک مطابق واقع دانست وبرای تحصیل یقین به وسیله برهان،به کاربردن محسوسات ومعقولات هردورا معتبرشمردیعنی هم برای ادراک حسی وهم برای ادراک عقلی ارزش یقینی قائل شدوپایه فلسفه جزمی (دگماتیسم)رابه این وسیله استوار نمود

*مکتب شکاکان*

درهمان زمان مکتب دیگری تاسیس شدکه «سپتی سیسم»یامکتب شکاکان خوانده می شود.پیروان این مکتب به عقیده خود راه وسط را پیش گرفتند ،نه پیرو سوفسطاییان شدند -که می گفتندواقعیتی در ماوراء ذهن انسان وجود ندارد-ونه فلسفه جزمی را-که مدعی بودبه ادراک اشیاءآن طور که در واقع ونفس الامر هستندمیتوان نائل شد-پسندیدند.

پیروان این مکتب گفتندادراکات انسان از امور جهان بستگی کامل دارد با وضع خاص ذهن شخص ادراک کننده ،وآنچه هر کس از امور جهان می فهمدآنچنان است که ذهن وی اقتضا کرده نه آنچنان که آن شیءدرواقع ونفس الامر هست،ممکن است اشیاءدرواقع چگونگی خاصی داشته باشند وما به حسب اقتضای خاص ذهن خود آنهارا با کیفیت دیگری ادراک کنیم.

پیرهون موسس این مکتب ده دلیل بر نفی ارزش یقینی ادراکات اقامه کرد وثابت نمود که ادراکات ما نسبت به اشیاءبستگی دارد به یک سلسله عوامل خارجی ویک سلسله عوامل داخلی وبا تغییر آن عوامل تغییر می کند ،پس ما نباید بگوییم اشیاءراآنگونه که در واقع ونفس الامر هستند درک می کنیم بلکه باید بگوییم آنها را آنگونه که وضع ساختمان قوای ادراکی ما در تحت تاثیر شرایط مخصوص اقتضا می کند ادراک می کنیم،امّاحقیقت چیست نمی دانیم.

این جماعت گفتند راه صحیح برای انسان در جمیع مسائل خودداری از رأی جزمی است ،جمیع مسائل علمی وفلسفی حتی ریاضیات را به عنوان احتمال ویا تردید باید تلقی نمود .

فلسفه شکاکان دربرابر فلسفه جزمی از اینجا پایه گذاری شد.

از این روی فلاسفه که به واقعیت جهان معلومات معتقد بودند(در مقابل سوفسطاییان که جزءفلاسفه به شمار نمی روند )از دوره های قدیم به دو دسته متمایز تقسیم شدند:

۱.جزمیون یا«یقینیون»که تحصیل علم مطابق واقع راممکن می دانندیعنی ذهن انسان رادارای خاصیتی می دانند که می تواند اشیاءراآنطور که هستند درک کند وبه یک سلسله قواعد منطقی قائل اند که رعایت کامل آن قواعد ،ذهن راازخطاحفظ می کند.

۲.شکاکان که خاصیت مزبوررا نفی می کنندودر حقیقت بودن معلومات بشری تردید می کنند.

ولی جزمیون بعدها شبهات شکاکان رانیز یک نوع سفسطه تلقی کردند،آنها را هم جزءسوفسطاییان به شمار آوردندوبین «سوفسطایی»و«شکاک»امتیازی قائل نشدندوبه کسی «فیلسوف»گفتندکه:

اولا عالم را هیچ درهیچ نداند.

ثانیاپی بردن به حقایق جهان رامیسر وممکن بداند.

*عقیده قدما*

این دو جهت ازتعریفی که قدمابرای فلسفه (به معنای عام)می نمودند کاملا پیداست.قدمادرتعریف فلسفه می گفتند:

فلسفه عبارت است از آگاهی به احوال موجودات عینی وخارجی به همان نحوکه درواقع ونفس الامر هستند تا اندازه ای که در استطاعت بشر است.

نا گفته نماندکه اضافه کردن این جمله(تا اندازه ای که در استطاعت بشراست.)برای این نکته بودکه انسان هرچند می تواندبادرست راه بردن فکر به کشف حقایق نائل شود اماازطرف دیگر حقایق جهان بی پایان است واستعدادبشرمحدود،پس بشرفقط به کشف پاره ای از حقایق جهان می تواند نائل شودواماعلم کل نصیب کسی نخواهد شد.

قدما روی مسلک جزمی خودکه حقیقت ادراک را ظهوروپیدایش جهان خارج درذهن ادراک کننده می دانستند«فلسفه »راازلحاظ غایتی که از آن عاید فیلسوف می شوداینطور تعریف می کردند:

صیرورة الانسان عالَماَ عقلیامضاهیاللعالم العینی.

فلسفه عبارت است ازاینکه انسان جهانی بشودعلمی وعقلانی مشابه با جهان عینی خارجی.

هرآن کو زدانش برد توشه ای

جهانی است بنشسته درگوشه ای

پس از انقراض مکتب شکاکان که تا سه چهار قرن بعد از میلاد ادامه داشت تمام فلاسفه ،چه در اروپا وچه در میان مسلمین ،براساس مسلک جزم ویقین قضاوت می کردندوهیچکس در قدروارزش ادراکات تردیدنمی کردتاآنکه از قرن شانزدهم به بعدحوادثی دراروپا پدیدآمدوتحولاتی در جهان دانش رخ داد.که مساله ارزش معلومات دوباره مورد توجه قرار گرفت.

درتحول جدید اروپادرفلکیات وقسمت های مختلف طبیعیات،مطالبی که هزارها سال مورد قبول وتسلم قاطبه دانشمندان جهان بودوخلاف آنها درذهن احدی خطور نمیکرد یکباره بطلانشان مسلم گشت.واین امر سبب شد که علوم ارزش واعتبار سابق خودراازدست دادندوگوشه ای ازعجز بشربرای رسیدن به واقع آشکار گشت.

تقریباهمان وضعی که دریونان باستان درقرن پنجم قبل ازمیلادموجب شد که عده ای از دانشمندان آن سرزمین از علم به کلی سلب اعتماد کنند وراه سفسطه راپیش گیرنددرقرون جدید دراروپا تجدید شد.ایده آلیست هایی مانندشوپنهاوروبرکلی دراروپا پیدا شدند که آراءشان نظیر آراءپروتاگوراس وگرگیاس -از سوفسطاییان یونان قدیم- است ومسلک ها وطریقه هایی درباب ارزش معلومات پدیدآمدکه درنتیجه منتهی به مسلک شکاکان پیرهونی می شود مانند مسلک نسبیون جدیدکه قبلا شرح داده شدومسلک کریتی سیسم وعقیده ماتریالیسم دیالکتیک درباب ارزش معلومات که قبلا اشاره شد.

همین امر موجب شد که در قرون اخیر فلسفه اروپا بر محورمسائل مربوط به علم دور بزند ودانشمندان تحقیقات مختلفی در این باب انجام بدهندومی توان گفت دردوره جدید اعتقاد ارزش مطلق معلومات به نحوی که در قدیم معمول بودبه کلی منسوخ شده است.

*مختصری از عقاید دانشمندان جدید*

نظریه دکارت:

دکارت(1596-1650م )وپیروانش- که آنهارا«کارتزین»می گویند- به پیروی از ارسطو مکتب جزم را اختیار کردندبااین تفاوت که ارسطو وپیروانش محسوسات ومعقولات هردورامعتبرومحصل یقین می دانستند ودر منطق ارسطودرباب«برهان»استعمال محسوسات ومعقولات هردو جایز شمرده شده است ولی دکارت تنهامعقولات را محصل یقین می داند اما محسوسات وتجربیات راتنها دارای ارزش علمی می داند.

دکارت بر خلاف ارسطو،درمنطقی که خودش در برابر منطق ارسطووضع کرده،تنها به معقولات اعتماد می کند واز تجربیات نامی نمی برد .

دکارت با آنکه به تجربه حسی اهمیت داد وخود تا اندازه ای اهل تجربه بود آن را فقط وسیله ارتباط انسان با خارج برای استفاده در زندگی مفید می دانسته نه برای کشف حقیقت.دکارت به نقل مرحوم فروغی می گوید:

مفهوماتی که از خارج به وسیله حواس پنجگانه وارد ذهن می شوندنمی توانیم مطمئن باشیم که مصداق حقیقی در خارج دارندواگر هم داشته باشند یقین نیست که صورت موجود درذهن با امر خارجی مطابقت دارد.

دکارت از احوال جسم فقط شکل وبعد وحرکت را که به عقیده او اینها معقول وفطری هستندوازراه حس به دست نیامده اندحقیقی می داند اما سایر حالات جسم راکه«خواص ثانویه»می نامدیک سلسله امورذهنی می داندکه در نتیجه یک سلسله حرکات مادی خارجی وارتباط انسان با خارج وذهن پدیدمی آیند،مانندرنگ وبو وطعم وغیره.وی گفته است«بعدوحرکت را به من بدهید جهان رامی سازم.تصوراتی که در ذهن ماست سه قسم است:نخست «فطریات»یعنی صوری که همراه فکرند یا تحولات فکری یاقاعده تعقل می باشند.دوم«مجعولات»یعنی صوری که قوه متخیله در ذهن می سازد.سوم «خارجیات»یعنی آنچه به وسیله حواس پنجگانه از خارج واردذهن میشود.تصورات مجعول راچون متخیله می سازدمی دانیم که البته معتبر نیستند .مفهوماتی هم که از خارج واردذهن می شوندنمی توانیم مطمئن باشیم که مصداق حقیقی در خارج دارند،اگر هم داشته باشند یقین نیست که صورت موجود درذهن ماباامر خارجی مطابق باشد ،چنانکه صورتی که از خورشید درذهن ما هست مسلما با حقیقت موافقت ندارد زیرابه قواعد نجومی می دانیم خورشید چندین هزار برابر زمین است وحال آنکه صورتش در ذهن مابه اندازه یک کف دست هم نیست.

درباره فطریات می گوید:

فطریات که عقل آنها رابالبداهه دریافت می نماید یقینا درست است وخطا برای ذهن در آنهادست نمی دهد،مانندشکل وحرکت وابعاد(از امور مادی صرف)ودانایی ونادانی وشک ویقین(از امور عقلی صزف)ووجود ومدت ووحدت(از امور مشترک بین مادی وعقلی))

دکارت در فلسفه خود در الهیات وطبیعیات ،تنها فطریات ومعقولات صرفه راپایه قرار می دهدومطابق روش منطقی مخصوص به خود سلوک کرده ،آراونظریات خاصی در باب نفس وجسم وخدا واثبات لایتناهی بودن جهان وغیر اینها اظهار می دارد.

جماعت دیگری از فلاسفه مانند لایپ نیتس ومالبرانش واسپینوزاکه بعد از دکارت آمده اند اجمالا عقیده وی را در باب محسوسات واینکه محسوسات حقایق نیستند وهمچنین عقیده وی رادر باب معقولات وفطریات ویقینی بودن آنها با اختلاف جزئی پذیرفته اند .این جماعت رااز آن جهت که به معقولات غیر مستند به حس قائل هستند «عقلیون »می خوانند.

خلاصه عقیده این دانشمندان این است که معقولات ارزش یقینی ومعرفتی دارندواما محسوسات تنهادارای ارزش عملی می باشند.

 

*نظریه حسیون*

در مقابل عقلیون دسته دیگری از فلاسفه هستندکه آنهارا«حسیون»می گویند.این دسته هر چند با دسته اول در موضوع فطریات مخالفند وهمین اختلاف نظر ،آنهارااز یکدیگر متمایز کرده است وموجب جدال ها وتالیف کتابهااز طرف هر یک برای اثبات نظریه خود وابطال نظریه مخالف شده اما در نفی ارزش محسوسات ،عقیده دکارت را که سردسته عقلیون است قبول دارند.

.

جان لاک(1622-1704م)انگلیسی که سر دسته حسیون به شمار می رود از دانشمندان بزرگ اروپا است ودر روان شناسی نظریات قابل توجهی دارد؛درباره محسوسات می گوید:

منکر موجودات محسوس شدن چندان معقول نیست والبته یقین برآنها هم مثل یقین بر معلومات وجدانی ومعلومات تعقلی نیست واز نظر علمی وفلسفی می توان آنهارادرزمره گمانها وپندارهابه شمار آوردولی در امور زندگی دنیوی البته باید به حقیقت محسوسات یقین داشت.

جان لاک درباب تقسیم خواص جسم نیز همان عقیده دکارت رادارد ومی گوید:«خاصیت بر دو قسم است:بعضی ذاتی جسم است وازآن منفک نمی شود وآنهارا خاصیت نخستین می نامیم،مانندجرم وبعد وشکل وحرکت یا سکون.بعضی خاصیتهامربوط به ذات جسم نیستند وعرض اندوفقط احساساتی هستندکه به واسطه خاصیت های نخستین درذهن ایجاد می شوند مانند رنگ وبو وآنهارا خاصیت های ثانوی می گوییم»

.

البته اینجا این اشکال پیش می آیدکه در صورتی که ما جمیع معلومات خودرانسبت به عالم خارج -به حسب نظر لاک - مستند به حس می دانیم وفرض این است که حس ارزش یقینی ندارد،پس از چه راه می توانیم حکم کنیم که بعضی از خاصیت های جسم ذاتی آنها هستند وبعضی عرضی وبه عبارت دیگر بعضی حقیقی هستند ودر خارج واقعیت دارندوبعضی دیگر صرفا ذهنی ،در صورتی که همه آنهابه وسیله حس ادراک شده اندوچه دلیلی هست که خاصیت های نخستین نیز مانند خاصیت های دومین ذهنی محض نباشند ؟

این اشکال است که بعضی از دانشمندان مانند جرج برکلی راکه عقیده لاک رادرباب «اصالت حس»پسندیده اند وادار کرده است که جمیع محسوسات راذهنی بدانند؛وبعلاوه بنابراصالت حس که لاک قائل است ،از چه راه برای یک سلسله معلومات که آنهارا«وجدانیات»یا«بدیهیات»نامید ویک سلسله معلومات دیگر که آنها را«امور تعقلی واستدلالی»خواندارزش یقینی قائل است؟آیا بنا براصالت حس یا قبول این جهت که حس خطاکار است می توان برای غیر معلومات حضوریه ارزش یقینی قائل شد؟

در هر صورت عقیده حسیون نیز درباره محسوسات مانند عقیده عقلیون است وبرای آنها ارزش نظری ومعرفتی قائل نیستند.در میان فلاسفه جدید،مخصوصااز قرن نوزدهم به بعد،شاید کسی یافت نشود که نظریه قدمارادرباب محسوسات بپذیرد.

در قرن نوزدهم نظریه «اتمیسم»که ابتدا از طرف ذیمقراطیس درقرن پنجم قبل از میلاددر یونان ابراز شده بود دراروپا قوت گرفت ومعلوم شد جسم برخلاف نظریه قدما آنطور که در ابتدا به نظر می رسدیک«متصل واحد»نیست بلکه مرکب است از ذرات بسیار کوچک که جسم واقعی آنها هستند،اختلاف وتنوع اجسام محسوس تنها دراثر اختلاف شکل واندازه ووضع ذرات آنهاست وآن ذرات دائما درجنبش وحرکت هستندوآنچه منشا دیدن وشنیدن وسایر احساسات می شود غیر ازهمان ذرات که در حرکت هستند چیز دیگری نیست وآنچه ما به وسیله حواس خود به عنوان رنگ یاطعم یا بویا صوت ادراک می کنیم عینیت خارجی ندارند،فقط یک سلسله حالات ذهنی هستندکه نماینده تاثیرات مختلف ذرات می باشندوبه قول بعضی ازدانشمندان:

«طبیعت دارای رنگ وبو وصدایی نیست،ما هستیم که برای آن،اشعه زرین آفتاب وعطر فرح بخش گل وصدای دلنواز بلبل ساخته ایم.»

خود ذیمقراطیس نیز تصریح کرده است که این صوری که ما از اشیاءبه وسیله حواس خود ادراک می کنیم دلیل بر حقیقت اشیاء خارجی نیست بلکه نماینده تاثیرات مختلف ذراتی است که از اجسام خارج می شوندوداخل عضو حاسّه مامی گردند.

از ذیمقراطیس نقل شده است که:

برحسب قرارداد ،شیرین شیرین است؛برحسب قرارداد،تلخ تلخ است؛برحسب قرارداد،گرم گرم است؛برحسب قرارداد،رنگ رنگ است،ولی اگر حقیقت را بخواهیداینها فقط ذرات هستند وخلاء.

واز جمله دانشمندان حسی که نظریه دکارت وپیروانش راراجع به«معقولات صرفه»نفی کردندوبه پیروی جان لاک قائل به اصالت حس شده جمیع معلومات را مستندبه حس دانستندجرج برکلی (1685-1753م)ودیوید هیوم(1711-1776م)می باشند.این دو نفر در نفی ارزش محسوسات که به عقیده آنها مبداء اصلی علم هستنداز دکارت وجان لاک نیز جلوتر رفتند؛مثلا دکارت بعد وشکل وحرکت رادر جسم(خواص اولیه)که به عقیده او معقولندنه محسوس ،حقیقی می دانست وتنها خواص ثانوی از قبیل صوت ورنگ وطعم وحرارت را که محسوسند بی حقیقت می دانست ولی این دو نفر راه افراط پیمودند،خواص اولیه را نیز مانندخواص ثانویه بی حقیقت پنداشتند.این دو نفر باآنکه مبدا علم را حس شمردندهیچ گونه ارزش واعتباری برای ادراکات حسی قائل نشده وحتی وجود خارجی محسوس رانیز انکار کردند.

*نظریه کانت*

کانت فیلسوف شهیر آلمانی (1724-1804م)نظریات قابل توجهی در باب ارزش معلومات وسایر مسائل مربوط به علم دارد.کانت از فلاسفه درجه اول اروپا به شمار می رود واروپاییان اعتقاد عظیمی به فلسفه وی دارند.

فلسفه کانت را از آن جهت که به نحو اعلی به نقادی وصرافی عقل وفهم انسان پرداخته وحدود عقل وحس را تعیین نموده است وامور شناختی را از امور غیر قابل شناخت جدا ساخته فلسفه انتقادی(کریتی سیسم)می خوانند.

مرحوم فروغی می نویسد:نقادی علم وفلسفه رافرانسیس بیکن آغاز کرد وجان لاک دنبال آن را گرفت وبرکلی به شیوه دیگری در آن وارد شد وهیوم این مشرب را به درستی روشن وآشکار ساخته است،سرانجام کانت به راهنمایی هیوم دراین وادی افتادوبا اصلاح خطا ها وتکمیل نقص های او ورق دانش را یکباره برگردانید.

ما ازفلسفه کانت آن اندازه که مربوط به ارزش معلومات است دراینجا نقل می کنیم.

قسمت عمده تحقیقات وی مربوط به دو مساله دیگر (راه حصول علم،حدود علم)از سه مساله ای است که در ابتدای همین مقاله ذکر کردیم.

نظریه کانت رادرباره ارزش معلومات می توان در سه قسمت بیان کرد:

فلسفه اولی.کانت درباره مسائل فلسفه اولی عقیده دارد که اساسا موضوع علم واقع نمی شوند وآنچه تاکنون در این باره گفته شده است علم نیست بلکه لفاظی وخیال بافی است.پس ارزش معلومات در فلسفه اولی که دکارت وپیروانش آنهارا«یقینیات»می خواندند صفر است ولی ازباب«سالبه به انتفاء موضوع »یعنی اساسا آنچه در این باره گفته شده است علم نیست،فقط لفاظی است زیرا حصول علم شرایطی داردکه در فلسفه اولی موجود نیست.

ریاضیات.کانت ریاضیات را یقینی می داندوسّریقینی بودن آنهارا اینطور بیان می کندکه موضوعات ریاضی صرفامخلوق عقل وذهن انسان است(برخلاف موضوعات طبیعی یا موضوعاتی که فلسفه اولی مدعی حل مسائل مربوط به آنهاست )مثلا ذهن اموری از قبیل دایره ومثلث ومربع وغیرها فرض می کندوبرای آنها خاصیت ها تشخیص می دهدوچون این موضوعات صرفامخلوق خود عقل است هر حکمی که درباره آنهابکندقهرا راست ویقینی خواهد بود.

کانت منشاء پیدایش مفاهیم ریاضی را«فطرت»می داند وبر خلاف نظریه فلاسفه حسی که برای مفاهیم ریاضی نیز منشاء حسی قائل اندبرای آنها از حس وتجربه منشا قائل نیست.

نظریه کانت درباب ریاضیات شامل دو جهت است ؛نخست اینکه کمیات که موضوعات ریاضی هستندوجود خارجی ندارند وتنها وجودشان در ذهن است .دوم اینکه مفاهیم ریاضی بلا واسطه از قوه عاقله ناشی می شودوهیچ استنادی به احساس ندارد.

دانشمندان به هر دو قسمت از نظریه کانت اعتراض کرده اند چرا که با بیان کانت نمی توان یقینی بودن ریاضیات را اثبات نمود ،راه دیگری را باید جستجو کرد.

طبیعیات .بیان کانت در طبیعیات مفصّل است ،به طور خلاصه :ذهن انسان در امور طبیعی تنها قادر است عوارض وظواهر(فنومن ها)را که به احساس در می آیند ادراک کند واز ادراک ذوات(نومن ها)که مظهر عوارض وظواهرند عاجز است .در مورد ظواهر هم ذهن انسان به واسطه خاصیت های مخصوص خود،صورت ها وشکل های مخصوص به آنها می دهدکه هرگز نمی توان مطمئن شددرواقع ونفس الامر هم به همین شکل وصورت که در ذهن ظاهر می شوند هستند یا نیستند؟

کانت می گوید حواس تنها مواد وجدانیات ومعلومات را به ذهن می دهندوذهن از خود به آنها مایه می دهد وبه آنها صورت می بخشد تا قابل ادراک شدن می شوند .می گویند انسان هر چیزی که تصور می کند در ظرف زمان ومکان تصور می کند وبرای وی ممکن نیست چیزی از امور عالم رادر غیر این دو ظرف ادراک کند ؛ولی زمان ومکان وجود خارجی ندارند بلکه دو کیفیت ذاتی ذهن هستند وصورت هایی هستند که ذهن به محسوسات خود می دهد واگر این مایه را ذهن از خود نمی افزود جز یک عده تاثیرات پراکنده متفرق غیر مرتبط چیزی وارد ذهن نمی گشت یعنی تصور چیزی برای ذهن دست نمی داد،مثلا مااز خورشید یک تصور واضح داریم وحال آنکه آنچه به وسیله تاثیرات حسی واردذهن شده گرمی وروشنایی ورنگ بوده واگر ذهن روی خاصیت مخصوص خود برای اینها «جایگاه مکانی وزمانی »تعیین نمی نمودوبه این وسیله اینهارابه یکدیگر مرتبط نمی ساخت هرگز تصوری از خورشید برایش دست نمی داد

بیان کانت در اینجا مفصل است به عقیده کانت از جمله این قوانین قانون علیت ومعلولیت است .کانت درباره این قانون می گوید :

رابطه علت ومعلول ساخته عقل ماست ،درعالم حقیقت معلوم نیست ترتب علت بر معلول واجب باشد.خلاصه آنکه جز یک عده آثار متغیروجزئی ومتفرق وپراکنده که به وسیله حواس واردذهن می شوندآنچه مادرباره جهان خارج ادراک می کنیم به وسیله یک عده معلومات ومفاهیم وقوانینی است که ذهن ما از خود ساخته است ومارا مجبور می کند که جهان رابا این اشکال وصور وتحت این قواعد وقوانین ادراک کنیم والبته کانت در اطراف این مفاهیم واین قوانین وکیفیت ومنشا وترتیب پیدایش آنهابحث های مفصل دارد.

کانت از طرفی درترتب معلول بر علت در عالم واقع تردیدمی کند واز طرف دیگر می گوید:

«هر چند ما عوارض وظواهررا به وسیله حواس خود ادراک می کنیم اما نمی دانیم ظهور، ظهور کننده می خواهد،پس قطعا ذواتی وجود دارند که این عوارض مظاهر آنهاهستند.»

اینجاست که ایراد معروف شوپنهاور وارد می شود.وی می گوید:«پس از آنکه به نقادی معلوم کردی که علیت ومعلولیت ساخته ذهن هستند به چه دلیل حکم می کنی که ذواتی در خارج وجود دارندکه علت این ظهورات می باشند؟»

راستی اگر کسی علیت ومعلولیت را ساخته ذهن بداند وترتب معلول را بر علت در عالم واقع واجب نداند،وجهی نداردکه به وجود عالم خارج از ذهن که منشا تاثیرات حسی است قائل شود .

از آنچه تا کنون گفته شدمعلوم می شودکه نظر قدما درباب «ارزش معلومات»درست در نقطه مقابل نظریات کانت است.مسلک قدما مسلک جزم ویقین است اما مسلک کانت مسلک شک است.قدما در مبحث«وجود ذهنی»اصرار وپافشاری می کردندکه ماهیت اشیاء به همان نحوکه در خارج هستند در ذهن وجود پیدا می کنند ؛اما کانت می گویدهر چه ماادراک می کنیم به نحوی است که ذهن ما اقتضا دارد؛آیا واقع هم همین طور هست یا نیست،نمی دانیم .کانت در نقادی های خود به جایی می رسدکه جریان قاعده علیت ومعلولیت رادر عالم خارج موردتردیدقرار می دهد،ولی قدما بارها تصریح کرده اند که تردید یا انکار جریان این قانون در عالم خارج مستلزم نفی فلسفه وبطلان جمیع علوم وهم ردیف سفسطه می باشد .

قدما حقایق جهان را بی پایان واستعداد بشر را محدود می دانند؛پس بشرفقط به کشف پاره ای از حقایق جهان می تواند نایل شود،بنا براین علم کل نصیب کسی نخواهد شد.اما کانت می گوید:دست بشر از رسیدن به حقایق جهان به کلی کوتاه است.

به عبارت دیگرعجز بشررا از لحاظ کمیت می داننداما کانت از لحاظ کیفیت ،وبین این دو فرق بسیار است .

پس از کانت نیز دانشمندان بسیاری آمده اند وآرا وعقایدی درباب ارزش معلومات اظهار داشته اند.ولی چیزی زیادتر از آن مقدارکه در ضمن بیان اشخاص نامبرده بیان شد ندارندوهر کس به طریقه مخصوص وارد شده ونتیجه همان است که گفته شد .

*نظریه هانری برگسون*

هانری برگسون (1859-1941م)دانشمند عارف مشرب فرانسوی به یک نوع فلسفه جزمی مقرون به عرفانی معتقد است وهمان عقیده را که دکارت ودیگران درباره حس داشتندبرگسون درباره عقل دارد.او می گوید حس وعقل هیچ یک وسیله کشف حقیقت نیستند ،وسیله کشف حقیقت قوه دیگری است که می توان آنرا«قوه درونی»یا«شهود باطنی»خواندوهم آنکه اورا عالی ترین مراتب عقل نامید.برگسون می گویدانسان با یک نوع تفکردر«خود»وشهود درونی «نفس»به حقیقت مطلق راه می یابدوبه فلسفه اولی که عهده دار تبیین حقایق مطلقه است تنها از این راه می توان رسید.

در خاتمه توضیح این نکته ضروری است که ارزش معلومات راازدوجنبه می توان موردنظر قرارداد،از جنبه نظری واز جنبه عملی.

بیان ارزش معلومات از جنبه نظری ،یعنی تحقیق اینکه آیا مدرکات ومعلومات ماعین واقع ونفس الامر است که درذهن ما پیدایش یافته یاغیر آن؟

توجه فلاسفه در« ارزش معلومات» به این قسم از ارزش است که قاطبه دانشمندان جدید بعداز دکارت ،از محسوسات نفی کرده اند وگفته اند:حس وسیله کشف حقیقت نیست.

واما«ارزش عملی»یعنی تحقیق اینکه هر چند معلومات ما حقیقت رابرما کشف نمی کنداما اینقدر هست که در عمل مارا هدایت می کندیعنی این قدر می دانیم که بین ادراکات ما واشیاءخارجی یک رابطه مستقیم هست ،به عبارت دیگرمعلومات مااگر ما رابه ماهیت اشیاءخارجی واقف نمی کنند اجمالا به وجود آنها واقف می کنند.

این نوع ارزش را تنها سوفسطاییان انکار می کنند وهمان طور که گفته شد دانشمندان بعد از دکارت هر چند ارزش نظری محسوسات را منکرنداما ارزش عملی آنهارا ادراک نمی کنند.دانشمندان بزرگ از قبیل دکارت وکانت تصریح کرده اندکه ارزش عملی محسوسات قابل انکار نیست.

از اینجا بی پایگی یک قسمت از پندارهای مادیین روشن می شود.

دکترارانی در جزوه«ماتریالیسم دیالکتیک»فصل «ارزش معلومات»می نویسد:

«کانت سردسته مکتب آگنوستی سیسم معتقداست که به حقیقت مطلق نمی توان رسیدیعنی یک«شیءبنفسه»قبول می کند که فکر،قدرت تماس آن را ندارد.در کتاب موسوم به لودویک فویرباخ به این ادعا قوی ترین جواب ها داده شده است بااین بیان :تامدتی که مواد آلی فقط دربدن حیوانات وگیاهان ساخته به وجود آمدمی توانستیم آنهارا«شیءبنفسه »بنامیم ولی از هنگامی که شیمی آلی تمام این موادرایکی بعد از دیگری می سازد باید آنهارا«شیءبرای ما»نامیدزیرا عمل فکر ما باآن شیءبنفسه تماس نموده است.»

مادیین اصلا اطلاع ندارندکه در عالم علم وفلسفه چه می گذرد.مادیین خیال می کنندکه کانت وامثال اومعتقدند که در عمل هم نمی توان از حواس استفاده نمودوباید یکباره همه حواس راکنار گذاشت .اینها نمی دانند که کانت وغیر کانت که بین «شیء بنفسه»و«شیء برای ما »فرق می گذارنداز لحاظ نظری است نه عملی .اساسا همه فلاسفه ای که دربحث ارزش معلومات واردشده اندبه جنبه نظری توجه دارند نه به جنبه عملی.

مجموع آراء دانشمندان رادرباره ارزش نظری معلومات که در این مقاله بیان شدبه طور خلاصه عبارت است از:

سوفسطاییان قدیم(پروتاگوراس،گرگیاس)وایده الیست های جدید(برکلی ،شوپنهاور):تمام ادراکات بشربی حقیقت وجهان هیچ درهیچ است.

شکاکان قدیم ونسبیون جدیدوطرفداران ماتریالیسم دیالکتیک:نمی دانیم که ادراکات عین حقیقت است یا نیست زیراتمام ادراکات بشرحتی بدیهیات اولیه وفلسفه وعلوم ریاضی بستگی داردبه طرزساختمان دستگاه ادراکی بشر، وساختمان ادراکی بشر متفاوت است.

ارسطو وپیروانش در یونان قدیم وجمیع حکمای دوره اسلامی:محسوسات ومعقولات اولیه وآنچه بارعایت اصول منطقی کسب شود حقیقت است.

دکارت ولایب نیتس:فطریات عقل ومعقولاتی که بارعایت اصول منطقی کسب شود عین حقیقت است ولی نمی دانیم محسوسات حقیقت است یا خیر؟زیراحواس وسیله ارتباط عملی با خارج است نه وسیله کشف حقیقت.

کانت وپیروانش:معلومات ریاضی که صرفا مخلوق ذهن ماست حقیقت است ولی نمی دانیم معلومات مربوط به جهان حقیقت است یا خیر؟

جان لاک:وجدانیات وآنچه باتعقل صحیح به دست آیدحقیقت است اما نمی دانیم محسوسات حقیقت است یا خیر؟

هانری برگسون:حس وعقل هر دو فقط دارای ارزش عملی و وسیله ارتباط عملی با خارجند،وسیله کشف حقیقت تنها شهودباطن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 14:13  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر