اندیشه

دریچه ای به دنیای دانش

حکایتی ازمولانا


حکایتی از مولاناپیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :
ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...

نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:‌
تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/02/10ساعت 7:45  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

شرايط سالك از ديدگاه آيه الحق ملااحمد نراقى

1- مرتكب شبهات نشود.
2- پيوسته با طهارت باشد.
3- خلوت اختيار كند از تمام موانع ، كناره جسته و در خانه تاريك بنشيند.
4- از غذا و لباس شبهه ناك دورى كند.
5- در خوردن و آشاميدن ، اعتدال را رعايت كند، بلكه كمتر كند به ويژه با روزه گرفتن .
6- خواب بسيار را ترك كند.
7- دوام ذكر با حضور قلب به گونه اى كه تمام اعضاء بدن مستغرق باشند و بهترين ذكر لا اله الا الله است .
8- دور كردن خواطر از آنچه در هنگام نماز و ذكر به دل خطور مى كند كه اين از دشوارترين گردنه ها بر سالك است .
9- تخلق به اخلاق حميده و بريدن از صفات ذميمه .

(خزائن نراقى )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/08/29ساعت 23:5  توسط حسین شمس  | 

زیارت عاشورا

زیارت عاشورا، زیارت سالار شهیدانِ تاریخ مبارزات حق و باطل، رازنامه زمزمه های عاشقانه سالکان با انسان کامل و زبور شیعیان حسینی است. در میان زیارت نامه ها، زیارت عاشورا از منزلت ویژه ای برخوردار است، امامان (ع) و علماى بزرگ در طول تاریخ اهمیت‏ بسیار به آن داده اند.

زیارت عاشورا یک حماسه عاشقانه "عرفان پویای حسینی" است. مساله ولایت و تولى، و مقابل آن تبرى و بیزارى از دشمنان و طاغوتیان از ارکان درس‏هاى زیارت عاشورا است. زیارت عاشورا تنها براى اجابت حاجات مادى نیست، که عده‏اى طوطی وار آن را بخوانند و از محتواى حماسى و عرفانی آن کورکورانه بگذرند، بلکه با خواندن آن باید عزم را جزم کرد که به اوج معنویت رسید و به محبوب سالار شهیدان واصل گردید. زیارت عاشورا یعنى تجدید بیعت با راه و اهداف مقدس اجتماعی و معنوی امام حسین (ع) و شهیدان کربلا.


در هیچ جای زیارت عاشورا ، زائر از حضرت محبوب دنیا نمی‌خواهد. مراحل قرب الی الله در آن ترسیم شده که اولین مرحله اش تسلیم شدن به ولایت اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین است و آخرین مرحله‌اش فنای فی الله است. سیر عشق به حضرت محبوب و تسلیم و ایثار و تبعیت از ولایت الهی خلیفه الله در سراسر زیارت عاشورا برجستگی دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/08/21ساعت 6:26  توسط حسین شمس  | 

برخی اصطلاحات عرفانی

آب حيات:آب حيوان-آب زندگی.دراصطلاح صوفيان؛ كنايه ازسرچشمه عشق ومحبت كه

هركه ازآن بچشد،هرگزمعدوم وفا نمی شود

پير:سالخورده و سپيدموی.دراصطلاح صوفيان؛ به معنی پيشوا ورهبری است كه سالك

بی مدد اوبه حق واصل نمي شود.الفاظ ؛ قطب،شيخ ،مراد،ولی وغوث همه به اين معنی

استعمال شده است.در"ديوان حافظ" مقصود ازپير؛ مرد كامل ومرشد وراهبرحقيقی است

پيرمغان:درآغازهمان شراب فروش بوده كه بعدها به اصطلاح عرفانی تبديل شد.ازساخته

-های هنری "حافظ" است ورد پای تاريخی ندارد

تجلی:جلوه گری كردن وآشكار شدن.دراصطلاح صوفيه جلوه انوارحق بردل صوفی است.

درعرفان نظری وحكمت اشراقی ،خلقت جهان براساس تجلی انوارحق است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1392/08/18ساعت 20:36  توسط حسین شمس  | 

تفاوت مکاشفه رحماني و شيطاني

در ابتدادر مورد کارهاي خارق العاده باید گفت مکاشفه با کرامت تفاوت دارد. مکاشفه (همان خلسه است) حالتي است که در بيداري يا بين خواب و بيداري اتفاق مي افتد. در اين حالت انسان مي تواند چيزهايي را که ديگران نمي بينند مشاهده کند. اما منظور از کرامت اين است که انسان به اذن الهي بتواند کارهاي خارق العاده انجام دهد مثلاً در عالم طبيعت يا در ديگر انسانها تصرف کند. پس در کرامت، انجام کار خارق العاده بايد مستند به اذن الهي باشد در غير اين صورت به آن کار خارق العاده کرامت گفته نمي شود.
مراتب بالاي کرامت که به وسيله پيامبران و ائمه براي اثبات نبوت و امامت انجام مي پذيرد معجزه نام دارد. نتيجه اين که آنچه از جانب بندگان صالح خداوند بدون ادعاي خاصي به صورت کارهاي غير عادي جريان پيدا مي کند کرامت است نه معجزه.
اولين پرسش که در اين بحث خود را مي نماياند اين است که آيا مکاشفه و کرامت اتفاق مي افتد؟ و آيا وجود آن واقعيت دارد؟ پرسش دوم اين است که اگر مکاشفه و کرامت حقيقت دارد پيام آن در مورد انجام دهنده چيست؟
جواب پرسش اول اين است که به گواهي بزرگان معرفت، اين حالات واقعيت دارد و به کرات اتفاق افتاده است. اما در جواب پرسش دوم، مطلبي بسيار اساسي و راه گشا ذکر مي شود و آن اين نکته است ـ که از مدعيان دروغين که بگذريم ـ اعمالي مثل ارتباط با ارواح، تسخير و ارتباط با جن، تله پاتي، طي الارض هيچکدام به خودي خود دليل بر حقانيت فاعل نيست به عبارتي در صورتي که اين امور توسط کسي انجام يابد او نه به قطب و مرشد تبديل مي شود و نه صحبت هاي او و ادعاهايش براي ديگران وظيفه شرعي و اخلاقي ايجاد مي کند. اولياء دين مي گويند: انسان مي تواند با انجام کارهاي مشکل و رياضت هاي سخت، قدرت هاي غيرعادي روح و نفس خود را بازيابد و اصولاً خداوند متعال اين قدرت¬ها را به نفس انساني عطا کرده است و توانايي انجام اين امور از خواص نفس انساني است و ارتباطي مستقيم به ايمان و تقواي افراد ندارد، تا جائي که گفته اند لارمه ارتباط با اجنه کافر، توهين کردن شخص احضار کننده به دين حق است. به همين جهت ارباب معرفت مکاشفه را به دو نوع رحماني و شيطاني تقسيم کرده اند. يعني عامل مکاشفه ممکن است فرشته باشد و ممکن است شيطان. ملاک تشخيص اين دو از همديگر را تعاليم قرآن و سنت معصومين ذکر نموده اند. يعني هرچه درمکاشفه بدست آيد اگر با مضامين و دستورات قرآن و روايات معصومين همخواني دارد مکاشفه رباني است در غير اين صورت دست شيطان صحنه گردان نمايش بوده است. بنابراين حتي اگر ثابت شود مکاشفه رحماني بوده است نه فقط سخنان او در حق ديگران حجت نيست بلکه دليل بر اين که صاحبش مربي کامل شده هم نمي باشد.
پرداختن به پرسشي ديگر در اينجا لازم است؛ که فرق عارفان حقيقي با صاحبان اعمال غير عادي (مثل مرتاضان) چيست؟ پاسخ را در قالب تمثيلي چنين گفته اند «اگر کسي در کويري بي آب، براي يافتن آب به حفر زمين بپردازد و بعد از تلاش پي گير، به چند سکه طلا دست يابد هرچند طلا ذي قيمت است، اما او نبايد فراموش کند به دنبال آب و اين منبع حيات بوده است و در اين بيابان چند سکه طلا، مشکل تشنگي او را بر طرف نمي کند. او موقتاً خوشحال مي شود اما اگر دست از ادامه کار کشيد در واقع دنبال آب نبوده است، اگر حفر را ادامه دهد هم به آب مي رسد و طلا را دارد. بزرگان دين فرموده اند: دست يافتن به اين قدرت ها براي اولياء دين «نقل و نبات» راه است که خداوند به دوستانش عطا مي¬کند و آن هم در مواردي که مصلحتي بر اعطاء اين قدرت وجود داشته باشد. دست يافتن به اين قدرت ها، فطرت تشنه بشر را سيراب نمي کند و اين فطرت بايد به اصل خود برگردد. فراتر از آب سراب است که اثر حقيقي ندارد. آنچه هدف سالک حقيقي است «تحصيل روح و تعبد رسيدن به مقام زلال بندگي » است نه رسيدن به قدرت هاي ويژه. راه رسيدن به بندگي حقيقي خداوند، «شريعت» است. به عبارت دقيق تر «شريعت، طريقتِ حقيقت است» و «قرآن و عرفان و برهان» همه يک حقيقتند.
ابن عربي حتي مي گويد: «هر که از شريعت فاصله بگيرد، اگر تا آسمان هفتم بالا رفته باشد به چيزي از حقيقت دست نخواهد يافت!... چرا که حقيقت عين شريعت است. شريعت مانند جسم و روح است که جسمش احکام است و روحش حقيقت». (مجله معرفت، شماره 35)
علامه طباطبايي در اين باره فرموده اند: «اينکه از بعضي شنيده شده است که مي گويند سالک پس از وصول به مقامات عاليه و وصول به فيوضات ربانيه، تکليف از او ساقط مي گردد، سخني است کذب و افترايي است بس عظيم؛ زيرا رسول اکرم (ص) با اين که اشرف موجودات و اکمل خلايق بودند، با اين حال تا آخرين درجات حيات تابع و ملازم احکام الهيه بودند. بنابراين سقوط تکليف به اين معني دروغ و بهتان است.»(مجله معرفت ـ شماره 4 ـ جايگاه شريعت در قلمرو عرفان)
آخر سخن اين که قدرت هاي غير عادي به خودي خود نه نشان عرفان است و نه ضد عرفان تلقي مي شود.
نقل شده در زمان امام صادق(ع) شخصي مدعي بود که قادر است از اشيايي که ديگران پنهان کرده اند خبر دهد. مردم به عنوان سرگرمي و تفريح از راه هاي مختلف وي را امتحان کردند. آن فرد بر خلاف انتظار حاضرين به خوبي از پس امتحانات برآمد، تا اينکه امام صادق(ع) سر رسيد، اوضاع را جويا شد، جريان را شرح دادند. حضرت دست خود را مشت کردند و از او پرسيد؛ در دست من چه چيزي است؟ او بعد از لحظاتي تامل و فکر، با حالت تحير و تعجب به امام خيره شد امام پرسيد چرا جواب نمي دهدي؟ گفت جواب را مي دانم ولي در تعجبم شما از کجا آن را آورده ايد. آن شخص ادامه داد: در تمام کره زمين همه چيز مسير طبيعي خود را مي گذراند فقط در يک جزيره مرغي دو تا تخم گذاشته که يکي از آنها مفقود شده و آنچه در دست توست بايد همان تخم باشد. حضرت تصديق کردند. امام از او پرسيد چگونه به اينجا رسيدي؟ جواب داد: «با مخالفت با هواي نفس»، هرچه دلم خواست خلافش را انجام دادم. حضرت از او خواست مسلمان شود. جواب داد، دوست ندارم. امام فرمود مگر قرار نبود با هواي نفست مخالفت کني؟ طبق عهد خودت الان بايد مسلمان شوي، چون دوست نداري مسلمان شوي. زمينه فراهم بود، هم به قدرت معنوي امام پي برد و هم پاسخي نداشت. بعد از مسلمان شدن قدرت غيبي خود را از دست داد. سراغ امام آمد و زبان به شکوه گشود «قبلاً که مسلمان نبودم اين قدرت را داشتم الان که خدا را پذيرفتم قدرتم را از دست داده ام! اين چه ديني است؟» امام فرمود تاکنون متحمل زحمتي شده بودي و خداوند در همين عالم مزد زحمت تو را مي داد و بعد از دريافت مزد، طلبي از خدا نداشتي چون با خدا بيگانه بودي و از الآن آنچه عمل مي کني خداوند براي آن جايي که به آن نيازمندي ذخيره مي کند و آنچه داشتي که قبلاً براي نيل به سعادت ابدي، سودي به تو نمي رساند. (آيت ا... مصباح يزدي مقاله کشف و کرامت / نرم افزار عرفان)

به نقل از سایت ادیان و مذاهب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/07/17ساعت 8:50  توسط حسین شمس  | 

هفت وادی (مرحله) عرفان

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحید، حیرت، فنا.

گـفـت مــا را هـفـت وادی در ره اسـت                         چون گـذشـتـی هـفت وادی، درگه است

وا نـیـامـد در جـهـان زیــن راه كــــس                           نـیـسـت از فـرسـنـگ ِ آن آگــــاه كــــس

چون نـیـامــد بــاز كــس زیــن راه دور                           چـون دهـنـدت آگـــهـــی ای نــــاصــبــور

چـون شدنـد آنـجـایـگـه گـم سـر به سر                        كــی خــبــر بــازت دهــد از بــی خــــبــر

هـسـت وادی طــلــب آغــــاز كــــــار                            وادی عـشق اسـت از آن پـس، بی كنار

پـس سـیـم وادیـسـت آن مـعــرفـت                              پـس چـهـارم وادی اسـتـغـنـی صــفــت

هـسـت پـنـجـم وادی تـوحـیـد پــاك                              پـس شـشـم وادی حـیــرت صـعـب نـاك

هـفـتـمـیـن، وادی فـقـرست و فـنـا                               بــعــد از ایــن روی روش نــــبـــود تـــــرا

در كشش افـتـی، روش گـم گرددت                               گـــر بــود یــك قــطــره قــلــزم گــــرددت

شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/07/17ساعت 8:39  توسط حسین شمس  | 

تصوف چیست؟

ابوسعید ابوالخیر گفت: تصوف دو چیز است، یك سو نگریستن و یكسان زیستن.

و گفت این تصوف عزتی است در دل، و توانگری است در درویشی، و خداوندی است در بندگی، سیری است در گرسنگی، و پوشیدگی است در برهنگی، و آزادی است در بندگی، و زندگانی است در مرگ، و شیرینی است در تلخی.

و در میان مشایخ این طایفه، اصلی بزرگ است كه این طایفه همگی یكی باشند و یكی همه - میان جمله صوفیان عالم ، هیچ مضادت و مباینت و خود دویی   نباشد، هر كه صوفی است، كه صوفی نمای بی معنی در این داخل نباشد. و اگر چه در صور الفاظ مشایخ از راه عبارت تفاوتی نماید، معانی همه یكی باشد. چون از راه معنی در نگری، چون همه یكی اند، همه دست ها یكی بـُوَد و همه نظرها یكی بود.

اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابوسعید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/07/17ساعت 8:35  توسط حسین شمس  | 

حکایت حجاب در سیر و سلوک الی الله

نقل است که زاهدی بود از جمله بزرگان بسطام ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/06/13ساعت 17:50  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

راههای تحصیل حضور قلب در نماز

حضور قلب در نماز امر بسیار مهمی است که شخص باید با تلاش و زحمت به دنبال رسیدن به آن در نماز باشد کسی که بیشتر ساعات عمر خود را در بیهوده کارى و لهو و لعب می گذراند نمی تواند در نماز حضور قلب پیدا کند زیرا به هر آنچه انسان مشغول باشد، قوه مخیّله (که کارش صورت سازى است) در نماز همان عمل را در نظرش جلوه می دهد و هر چه بخواهد حواس خود را جمع کند فورى موهومات و خیالات به سراغ او می آید و حواسش را متفرّق می گرداند اما کسى که در همه وقت همه اعمال وافکارش بر طبق عقل و شرع انجام شود و هدفش در همه کار تحصیل رضاى حق تعالى باشد، چنین کسى بخوبى می تواند بنا بر عادت، خود را از موهومات و خیالات فاسد حفظ نماید و حضور قلب پیدا کند آن وقت است که حالت خشوع و خضوع پیدا می نماید. ( تفسیر مخزن العرفان ج۹ ص۹)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/12/23ساعت 10:25  توسط حسین شمس  | 

حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/09/19ساعت 15:57  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

امتحان سخت

از علامه جعفری می پرسند چی شد كه به این كمالات رسیدی ؟!

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میكنن و اظهار میكنند كه هر چه دارند از كراماتی است كه بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :

«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1391/06/17ساعت 9:23  توسط حسین شمس  | 

صوفیه و عقاید آنها

دراويش و صوفيه فرقه‏هاى مختلفى دارند و نمى‏شود درباره همه آنها يكسان قضاوت كرد؛ طريقه تصوف تقريباً از قرن دوم به صورت يک مسلک معيني درآمده و تا قرن هفتم رو به تکامل بوده و قرنهاي 7 و 8 اوج اين مکتب است و از قرن نه تاکنون رو به نزول و انحطاط داشته . اگر نگوييم که تعريف تصوف غيرممکن است بايد اعتراف کرد که بسيار مشکل است. در روشن شدن اين مطلب کافي است که بدانيم که ابوالمنصور بغدادي حدود 1000 تعريف درباره تصوف جمع آوري کرده، (تاريخ تصوف، دکتر مهديزاده، ص 4) و علت اين مطلب اين است که در تصوف در طول تاريخ دگرگوني هاي بسيار زيادي حاصل شده که تصوف در اسلام از زهد ابتدائي شروع تا اوج عرفان که امروزه بعضي عرفان را تکامل يافته تصوف مي دانند علاوه بر اينکه در هر دوره در تصوف فرقه هاي گوناگون که حتي گاه در مقابل هم بودند پيدا شده اند که همين مکاتب متعدد گاه متضاد نشان مي دهد که تصوف واقعاً داراي چهارچوب منظم و قابل تعريف نيست و رد کردن آن بصورت مطلق و يا قبول کردنش بنحو مطلق درست نيست لهذا بايد آراء و عقايد فرقه خاصي از صوفيه را که ما شخصاً با آن مواجه هستيم مورد شناخت قرار دهيم تا بتوانيم بصورت مستدل قبول يا رد کنيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/16ساعت 21:40  توسط حسین شمس  | 

هفت شهر عشق

۱- طلب:
در لغت بمعني جستن است (المصادر) و در اصطلاح صوفيان "طالب" سالکي است که از شهوت طبيعي و لذات نفساني عبور نمايد و پرده پندار از روي حقيقت براندازد و از کثرت به وحدت رود تا انسان کاملي گردد (لطايف) – آنرا گويند که شب و روز به ياد خدايتعالي باشد در هر حالي (کشف المحجوب)- در حقيقت «طلب» اولين قدم در تصوف است و آن حالتي است که در دل سالک پيدا مي شود تا او را به جستجوي معرفت و تفحص در کار حقيقت و اميدارد. «طالب» صاحب اين حالتست و مطلوب هدف و غايت و مقصود سالک است.

۲- عشق:
بزرگترين و سهمناک ترين وادي است که صوفي در آن قدم مي گذارد. معيار سنجش و مهمترين رکن طريقت است. عشق در تصوف مقابل عقل در فلسفه است به همين مناسبت تعريف کاملي از آن نمي توان کرد چنانکه مولانا گويد:
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

صوفيان در توصيف آن داد معني داده اند و نقل گفتار آنان در اينجا ميسر نيست، فقط به نکته اي از آن اشاره مي شود و براي توجه به کيفيت آن مي توان به مراجعي که در ذيل مي آيد مراجعه نمود. سهروردي گويد: «عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گياهيست که در باغ پديد آيد. در بن درخت. اول، بيخ در زميني سخت کند، پس سر برآورد و خود را در درخت مي پيچد و همچنان مي رود تا جمله درخت را فرا گيرد و چنانش در شکنجه کند که نم در ميان رگ درخت نماند و هر غذا که بواسطه آب و هوا بدرخت مي رسد بتاراج مي برد تا آنگاه که درخت خشک شود.
همچنان در عالم انسانيت که خلاصه موجوداتست، درختيست منتصف القامه که آن بحبة- القلب پيوسته است وحبةالقلب در زمين ملکوت رويد... و چون اين شجره طيبه باليدن آغاز کند و نزديک کمال رسد عشق از گوشه اي سر بردارد و خود را در او پيچيد تا بجايي برسد که هيچ نم بشريت در او نگذارد و چندانکه پيچ عشق بر تن شجره زيادتر مي شود آن شجره منتصف القامه زردتر و ضعيف تر مي شود تا بيکبارگي علاقه منقطع گردد. پس آن شجره روان مطلق گردد و شايسته آن شود که در باغ الهي جاي گيرد.» (رسالة في حقيقة العشق ص 13) «محبت چون بغايت رسد آنرا عشق خوانند و کويند که "العشق محبة مفرطه" و عشق خاص تر از محبت است زيرا که همه عشق محبت باشد اما همه محبت عشق نباشد و محبت خاص تر از معرفت است زيرا که همه محبتي معرفت است. اما همه معرفتي محبت نباشد...
پس اول پايه معرفت است و دوم پايه محبت و سيم پايه عشق. و بعالم عشق که بالاي همه است نتوان رسيد تا از معرفت و محبت دو پايه نردبان نسازد (رسالة في حقيقة العشق ص 12).

عطار در الهي نامه آورده است:
ز شهوت نيست خلوت هيچ مطلوب کسي کين سر ندارد هست معيوب

وليکن چون رسد شهوت بغايت ز شهوت عشق زايد بي نهايت

ولي چون عشق گردد سخت بسيار محبت از ميان آيد پديدار

محبت چون بحد خود رسد نيز شود جان تو در محبوب ناچيز

ز شهوت در گذر چون نيست مطلوب که اصل جمله محبوبست محبوب
(الهي نامه ص 48)
بطوريکه گفته شد صوفيان را در توصيف عشق و محبت و محبوب و تقديم و تأخير آنها و کيفيت اين عشق و تاثير آن در سالک و لزوم عشق در طريقت بسيار سخن رانده اند و شرح آنهمه در اينجا ميسر نيست (جهت مزيد اطلاع ر. ک. اللمع ص 57 و رساله قشيريه ص 143 و هجويري ص 392 و منازل السائرين قسم سابع و احياء العلوم الدين ج 4 ص 251 تا 275 و فتوحات المکيه ج 2 ص 220 و سوانح غزالي و رساله في حقيقة العشق سهروردي واشعة اللمعات، لمعه هفتم ص 87 و مصباح الهدايه ص 404 و حواشي نگارنده بر اسرارنامه ص 276 و 280).

۳- معرفت:
معرفت نزد علما همان علم است و هر عالم به خدايتعالي عارف است و هر عارفي عالم. ولي در نزد اين قوم معرفت صفت کسي است که خداي را به اسماء و صفاتش شناسد و تصديق او در تمام معاملات کند و نفي اخلاق رذيله و آفات آن نمايد و او را در جميع احوال ناظر داند و از هوا جس نفس و آفات آن دوري گزيند و هميشه در سروعلن با خداي باشد و باو رجوع کند. (رساله قشيريه ص 141) جهت مزيد اطلاع بر اين اصطلاح ر. ک. مصباح الهدايه ص 90 ببعد و هجويري ص 341 ببعد و منازل السائرين قسم دهم و کيمياي سعادت ص 41 ببعد و فرهنگ مصطلحات عرفاء ذيل کلمه معرفت.

۴- توحيد:
در لغت حکم است بر اينکه چيزي يکي است و علم داشتن به يکي بودن آنست و در اصطلاح اهل حقيقت تجريد ذات الهي است از آنچه در تصور يا فهم يا خيال يا وهم و يا ذهن آيد (تعريفات) (و نيز ر. ک. رساله قشيريه ص 134 و مصباح الهدايه ص 17 ببعد و هجويري ص 356).
تفريد: نفي اضافت اعمال است بنفس خود و غيبت از رويت آن بمطالعه نعمت و منت حق تعالي (مصباح الهدايه ص 143)- و قوفک بالحق معک (ابن عربي)
عطار گويد:
تو در او گم گرد توحيد اين بود گم شدن کم کن تو تفريد اين بود
(ص 210 س 3761 منطق الطير عطار)
شيخ ما (بوسعيد) گفت حق تعالي فرد است او را بتفريد بايد جستن تو او را بمداد و کاغذ جويي کي يابي (اسرار التوحيد ص 201).

۵- تجريد(استغنا):
 ترک اعراض دنيوي است ظاهراً و نفي اعراض اخروي و دنيوي باطناً و تفصيل اين جمله آنست که مجرد حقيقي آن کسي بود که بر تجرد از دنيا طالب عوض نباشد بلکه باعث بر آن تقرب بر حضرت الهي بود (مصباح الهدايه ص 143)- خالي شدن قلب و سر سالک است از ماسوي الله و بحکم "فاخلع نعليک" بايد آنچه موجب بُعد (دوري) بنده است از حق از خود دور کند (فرهنگ مصطلحات عرفا).

۶- حيرت:
 يعني سرگرداني و در اصطلاح اهل الله امريست که وارد مي شود بر قلوب عارفين در موقع تامل و حضور و تفکر آنها را از تامل و تفکر حاجب گردد. (فرهنگ مصطلحات عرفا).

۷- فقر و فنا:

فقر: در اصطلاح صوفيان عبارتست از فقد مايحتاج اليه (تعريفات)- ابوتراب نخشبي گفت: حقيقت غنا آنست که مستغني باشي از هر که مثل تست و حقيقت فقر آنست که محتاج باشي بهر که مثل تست (تذکرة الاولياء ج 1 ص297 و طبقات الصوفيه ص 250- جهت مزيد اطلاع بر اين اصطلاح صوفيان ر. ک. شرح تعرف ج 3 ص 118 تا120).

 فنا: در اصطلاح صوفان سقوط اوصاف مذمومه است از سالک و آن بوسيله کثرت رياضات حاصل شود و نوع ديگر فنا عدم احساس سالک است بعالم ملک و ملکوت و استغراق اوست در عظت باريتعالي و مشاهده حق. از اين جهت است که مشايخ اين قوم گفته اند «الفقر سواد الوجه في الدارين» قشريه (ص 36 و هجويري ص 311 و فتوحات المکيه ج 2 ص 512 و مصباح الهدايه ص 426).

منابع:
لطايف الغات- فرهنگ مثنوي ملاي روم، تدوين مولوي عبداللطيف
منطق الطير مقامات طيور عطار نيشابوري به اهتمام سيد صادق گوهرين
فرهنگ مصطلحات عرفاء- تاليف سيد جعفر سجادي، چاپ تهران
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/12ساعت 22:28  توسط حسین شمس  | 

راهکارها ی افزایش ظرفیت وجودی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/15ساعت 7:33  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

عرفان حلقه یا عرفان کیهانی

 به نقل از: پایگاه حوزه، شماره 16936

 

 برخی با دیدن خطاها و لغزش هایی در بین مدعیان عرفان، نتیجه گرفته اند که هر عرفانی از اساس باطل است و بر این مبنا به نزاع با اصل عرفان برخاسته اند؛ درحالی که عرفان، عالی ترین موهبتی است که آدمی می تواند به آن نایل گردد. عرفان یعنی معرفت اللّه و قرب الی اللّه و عرفان، باطن و حقیقت دین است. اما کدام عرفان؟ عرفانی که از قرآن و سیره معصومین علیهم السلام سرچشمه گرفته باشد؛ پس نقد عرفان های موجود، به معنای نادرستی اصل عرفان نیست، هم چنانکه دفاع از اصل عرفان نیز به معنای تایید همه فرقه های عرفانی موجود نیست. از این جهت دو گروه با این بحث مخالفند: نخست کسانی که با اصل عرفان مخالفند و دوم کسانی که به صورتی از عرفان دل بسته و هیچ نقد و اصلاحی را بر نمی تابند. بنابراین، طرح بحث حاضر، هم مخالفان عرفان و هم طرفداران متعصب برخی فرق و نحل عرفانی را آشفته می کند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/14ساعت 15:34  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

ضرورت بازاندیشى در عرصه هاى فلسفه، کلام، ادیان و عرفان

میراث غنى عقلى، نقلى و شهودى فرهنگ و تمدن اسلامى، حاوى عناصرى بدیع، ساختارى قویم و ادبیاتى استوار است. یک مراجعه اجمالى به آنچه از صدر اسلام تا به امروز در این زمینه تولید شده، گواه صادقى بر این مدعا است.

بى شک دستیابى به عمق این ذخیره علمى و تصوّر ساختار مفهومى آن و تسلط بر ادبیاتش، عمر، علاقه و جهد و جهاد فراوان مى طلبد. بازخوانى آثار فلسفه اسلامى از کندى تا جوادى آملى، مطالعه کلام اسلامى از ابوالحسن اشعرى تا جعفر سبحانى، و تعمّق در عرفان اسلامى از ابن عربى تا حسن زاده آملى، هر یک به عمرى جداگانه، عشقى فراوان و جدّ و جهدى درخور نیاز دارد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/05ساعت 11:44  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

اصول و مبانی عرفان(نظری، صوفیانه)

مقدمه

یکی از بخشهای مهم حیات آدمی که با روح و روان او نسبت دارد کششهای روحی و قلبی او به سمت مرکز انرژی و وجود قاهر هستی یعنی ذات نورالانوار خداوند است. این کششهای معنوی در ملل و نحل گوناگون در اسامی متفاوت نمود یافته است چنانکه تعابیر «زهد و پارسایی، عبادت و عبودیت، رهبانیت، تصوف، عرفان، گنوستیسیزم، حکمت، اشراقیگری، درویشی، بت پرستی، شمنیسم، توتمیسم» و نظایر آنها هر کدام به نوعی از این کشش بشری به نشئه یی ماورایی حکایت می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/28ساعت 1:21  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

عرفان هاي اصيل و کاذب

تفاوت در چيست؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/24ساعت 12:35  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

انحرافات تصوف

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/28ساعت 1:14  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

مهدویت درفرقه های انحرافی

مساله ی حضرت بقیة الله الاعظم، مهدی موعود (عج)، یکی از بارزترین و بدیهی ترین مسایل اسلامی و مورد تایید و اعتقاد همه ی مسلمانان به ویژه شیعیان است، زیرا صدها آیات قرآنی و روایات نبوی این مساله ی با اهمیت را به طور گسترده و مبسوط عنوان و مطرح ساخته اند و جزئیات آن را با بیاناتی دقیق و روشن، ذکر کرده اند، به طوری که ابهامی برای کسی باقی نگذاشته اند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/28ساعت 1:11  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

شطحیات درتصوف

 

در تعریف لغوی و اصطلاحی شَطَح، اختلافات زیادی وجود دارد. از دیدگاه صوفی، شَطَح در زبان راندن عبارتی است که به­ظاهر گزاف و گران و سنگین باشد، مانند «انا الحق» حلاج و «سبحانی ما اعظم شأنی» بایزید بسطامی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/28ساعت 0:36  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

قلندر و قلعه

 

قلندر و قلعه، داستان زندگی شیخ اشراق، شهابالدین یحیی بن حبش سهروردی از حکما و عرفای بزرگ قرن ششم هجری ایران است.این کتاب به قلم دکتر سید یحیی یثربی نوشته شده است. نویسنده در این کتاب که جنبة زندگینامهای آن بسیار دقیق و قوی است به نحوة شکلگیری ذهنیت شیخ شهابالدین از کودکی و تأثیرپذیری وی از معلمان و استادانش پرداخته است. در این داستان تا حدی دیدگاههای فلسفه سهروردی به زبان ساده آمده است و اساس این نوشته راه و رسم سلوکی اوست که میراث حکما، علما و به ویژه فرزانگان است.

در آغاز این داستان نویسنده دوران کودکی شهاب الدین را توصیف کرده است. به گونه ای که یحیی در دوران کودکی هر شب خواب میبیند که برای پرواز کردن یک بال بیشتر ندارد و احتیاج به بال دیگری دارد که با آن پرواز کند و چون میفهمد که این بال همان علم و دانش است طی پافشاریهای زیاد سرانجام پدر و مادرش را راضی میکند که برای یادگیری علوم مختلف به شهرهای دیگر سفر کند، اما پس از این همه تلاش و درس خواندن، سرانجام به جایی میرسد که ادامه دادن این درسها را بی فایده دانسته و همة آنهایی را که خوانده است تکراری میپندارد. از طرفی هر وقت یحیی حرفی میزد و یا نکته ای میگفت، از هر طرف به خاموشی و تسلیم وادارش میکردند و تعقیب و آزار و تهدیدش میکردند، به همین دلیل تصمیم گرفت به جستجو بپردازد. روزی در راه ناگهان در پی این جست و جو به آتشکدة زرتشتیان میرسد و با مغ آتشکده آشنا میشود، صحبتهایش را میشنود، احساس میکند که حرفهایش از جنس سخنهایی که تا آن روز شنیده بود و خوانده بود نیست. در آتشکده با دختری به نام سیندخت آشنا میشود. سیندخت دختر مغ است و حوادث را از پیش میداند. از باطن افراد خبر میداد و گاهی آیندة آنها را برایشان بازگو میکند یحیی به شدت شیفتة او میشود. از طرفی آگاهی سیندخت از باطن دیگران او را نگران میکند؛ شاید سیندخت این دلدادگی را نشان گستاخی بپندارد.

یحیی در پی اطلاعاتی که از مغ کسب میکند سرانجام تصمیم میگیرد که از آن جا برود و سفری دیگر را آغاز کند. سفری که سرآغاز شهرت سهروردی در فلسفه و عرفان میگردد. اما دیری نمیپاید که عقل سرخ شیخ، پای اندام نحیفش را به دادگاهی میکشاند که میکوشد تا سر سبز او را به پای حلقة چوبة دار بکشاند. اما...

کتاب قلندر و قلعه نه تنها روایتی رمان گونه و کمی آمیخته به تخیل از زندگی شیخ شهاب الدین سهروردی است بلکه دفتری کوتاه وساده برای معرفی اندیشه های شیخ اشراق و تهجر زمانة او نیز میباشد. دادگاهی که شیخ در آن گرفتار میآید، رستاخیزی است که همیشه در آن جهل و باطل به نبرد حقیقت میروند. اما حقیقت همیشه زمان را فتح میکند و این را اندیشة شیخ اشراق به اثبات رسانده است.

کتاب قلندر و قلعه کتابی شیرین و شیوا است که قدرت قلم فرسایی نویسنده را با درون مایه ای بسیار قوی به رخ میکشاند. اگر دوستدار رمانهایی با درون مایة قوی و یا اندیشه های اشراق میباشید، از خواندن این کتاب حتماً لذت خواهید برد.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/24ساعت 1:39  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

توحید مداری در شخصیت و سخنان علی (ع)

اساساً محور دعوت تمامي پيامبران الهي در طول تاريخ توحيد بوده و همة تعليمات آن ها به همين اصل اساسي بر مي‏گردد (۱)از اين رو در نهج البلاغة دعوت به توحيد و يكتا پرستي به عنوان عاليترين هدف بعثت پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) معرفي شده است(۲)  نظام تعليم و تربيت علوي نيز در راستاي اهداف تربيتي پيامبران الهي تدوين شده و تربيت ديني جامعه توحيد و خداپرستي و هدايت انسان به سوي كمالات و ارزش‎هاي الهي را محور اصلي خويش قرار داده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/28ساعت 22:20  توسط حسین شمس  | 

مراقبه در ماه رمضان


آيت‌الله ميرزاجواد ملكي‌تبريزي


يكي از اعمال و وظيفه‌هاي مهم سالك در اين ماه بزرگ، شناخت حقيقت آن است. خداوند در اين ماه رهروان خود را با فراخواندن به مهماني گرامي داشته است. اين ماه، ماه مهماني خداوند است. همچنين سالك وظيفه دارد معناي روزه و مناسبت آن با مهماني خدا را دريابد. آنگاه بايد بكوشد تا به كسب اخلاص در كردارها و رفتارهايش بپردازد، به طوري كه خشنودي و رضايت صاحب‌خانه (خدا) را در پي داشته باشد گرسنگي براي سالك در تكميل نفس و معرفت پروردگار فوايدي دارد كه از شمار بيرون است. روايات زيادي در فضايل گرسنگي وارد شده است كه بد نيست به آنها اشاره‌اي داشته باشيم و علت و حكمت‌شان را جستجو كنيم.

از رسول خدا صلي‌الله عليه وآله وسلم روايت شده است: «جاهدوا انفسكم بالجوع والعطش فان الاجر في ذلك كاجر المجاهد في سبيل‌الله و انه ليس من عمل احب الي‌الله تعالي من جوع و عطش: از راه گرسنگي و تشنگي با نفس خود مبارزه كنيد كه پاداش آن همانند پاداش رزمندة در راه خداست و كرداري محبوب‌تر از گرسنگي و تشنگي نزد خدا نيست.»

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/30ساعت 0:49  توسط حسین شمس  | 

شمس تبريزي


شمس‌الدين محمد پسر علي پسر ملك داد تبريزي از عارفان مشهور قرن هفتم هجري است كه مولانا جلال‌الدين بلخي مجذوب او شده و بيشتر غزليات خود را بنام وي سروده است. از جزئيات احوالش اطلاعي در دست نيست همين قدر پيداست كه از پيشوايان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربايجان و آسياي صغير و از خلفاي ركن‌الدين سجاسي و پيرو طريقه‌ي ضياء‌الدين ابوالنجيب سهروردي بوده است. برخي ديگر وي را مريد شيخ ابوبكر سلمه‌باف تبريزي و بعضي ‌مريد بابا كمال خجندي دانسته‌اند. در هر حال سفر بسيار كرده و هميشه نمد سياه مي پوشيده و همه جا در كاروانسرا فرود مي‌آمد و در بغداد با اوحدالدين كرماني و نيز با فخرالدين عراقي ديدار كرده و در سال 642 هجري وارد قونيه شده و در خانه‌ي شكر ريزان فرود آمده و در آن زمان مولاناكه فقيه و مفتي شهر بوده، بديدار وي رسيده و مجذوب او شده است تا آنكه در سال 645 هجري شبي كه با مولانا خلوت كرده بود كسي به او اشارت كرد و برخاست و به مولانا گفت مرا براي كشتن مي‌خواهند و چون بيرون رفت هفت تن كه در كمين ايستاده بودند با كارد به او حمله بردند و وي چنان نعره زد كه آن هفت تن بي‌هوش شدند و يكي از ايشان علاء‌الدين محمد پسر مولانا بود و چون آن كسان به هوش آمدند از شمس‌الدين جز چند قطره خون اثري نيافتند و از آن روز ديگر ناپديد شد. درباره ناپديدشدن وي توجيهات ديگر هم كرده‌اند. به گفته فريدون سپهسالار، شمس تبريزي جامه‌ي بازرگانان مي‌پوشيد و در هر شهري كه وارد  مي‌شد مانند بازرگانان در كاروانسراها منزل مي‌كرد و قفل بزرگي بر در حجره مي‌زد  چنانكه گويي كالاي گرانبهائي در اندرون آن است و حال آنكه آنجا حصير پاره‌اي بيش نبود. روزگار خود را به رياضت و جهانگردي مي‌گذاشت گاهي در يكي از شهرها به مكتبداري مي‌پرداخت و زماني ديگر شلوار بند مي‌بافت و از در آمد آن زندگي مي‌كرد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/22ساعت 13:14  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

بابا طاهر همداني

بابا طاهر عريان همداني شاعر متصوف و ترانه‌‌‌‌گوي بزرگ قرن پنجم هجري است. مسلك درويشي و فروتني او كه شيوه‌ي عارفان بزرگ است سبب شد كه گوشه‌گيري را اختيار نمايد و در نتيجه شرح احوال مفصلي از او در دست نماند. فقط در بعضي از كتابهاي صوفيه ذكري از مقـام معنوي و رياضت و درويشي و صفت تقوي و استغناي طبع وي آمده است. از زندگاني او فقط اين اطلاع در دست هست كه طغرال سلجوقي مؤسس و بنيانگذار بزرگ دولت سلجوقيان در سال 445 يا 447 هجري در همدان با او ملاقات كرده و به او احترام نهاده است. بطوريكه نوشته‌اند طغرل در اين سفر با باباطاهر و باباجعفر و شيخ حمشاد در كوه خضر ديدار كرده است. و باباطاهر طغرل شاه سلجوقي را اندرز داده و سر ابريقي شكسته كه سالها از آن وضو كرده بود در انگشت سلطان كرد و گفت: مملكت عالم چنين در دست تو كردم، بر عدل باش.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/22ساعت 13:5  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

شيخ محمود شبستري


سعدالدين يا نجم‌الدين محمودبن عبدالكريم شبستري از بزرگان مشايخ عرفان ايران است وي در سال 687 هجري در قصبه شبستر هفت فرسنگي تبريز متولد شد از شرح حال وي تفصيلي در دست نيست ولي ار اخبار و آثار چنين نتيجه گرفته مي‌شود تحصيلات و رشد فكري وي در آذربايجان بوده و سرانجام از عارفان بنام زمان خود بشمار رفته است و اوقات خود را در درس و بحث گذرانده و در سال 720 هجري در تبريز زندگي را بدرود گفته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/22ساعت 13:0  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

دین ونشاط

شادي و نشاط، چه نسبتي با دين دارد؟ آيا دين شادابي را تقويت مي‏كند يا سبب ركود و خمود آن است؟
با توجه به منابع ديني، يعني قرآن و سيره پيشوايان معصوم، دين اسلام موافق نشاط و شادي بوده، علاوه برآن كه آدمي را از تنبلي رهانيده و سرزنده مي‏سازد؛ البته؛ اين شادي، افراطي و تفريطي نبوده، بلكه درچارچوب نگاه تعديلي قابل رهيابي است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/29ساعت 22:24  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

عقل عاشق

نگاهی دیگربه فلسفه اشراق



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/08ساعت 9:43  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

بیوگرافی مولانا

مولانا به بيشتر علوم زمان خود آشنا بود و بسياري از بزرگان روم و سلاطين با او ارتباط ويژه پيدا كردند در سال 638 ه . ق محقق ترمذي دار فاني را وداع گفت مولانا مدت چهار سال پس از مرگ ترمذي يعني بين سال 638 و 642 به تدريس علوم ديني پرداخت و گويند بيش از 400 شاگرد داشته است تا اينكه در سال 642 با شمس الدين محمد بن علي بن ملك داد معروف به شمس تبريزي ملاقات كرد اين ملاقات انقلابي روحاني در مولانا پديد آورد شمس (582 ه . ق – 645 ه . ق) از عرفاي معروف بشمار مي رفت اين عارف معروف در شهرها مي گشت و به خدمت بزرگان مي رسيد در بامداد روز شنبه 26 جمادي الاخر سال 642 ه . ق وارد قونيه شد و در آنجا مولوي به ملاقاتش نائل آمد . همين ملاقات است كه تولدي ديگر براي مولانا محسوب ميشود و...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/21ساعت 10:35  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

زندگی نامه ی خواجه عبدالله انصاری

هرات  از دیرباز قدمگاه علمای اعلام و عرفای صاحب نام و مهد اولیای الهی بوده است.
واین خاک و بوم شخصیت‌های شهیری را در خود پرورده و به جامعه انسانی بسان چراغی فروزان تحویل داده است. یکی از این صاحب‌نامان عالم و عارف مشهور اهل‌سنت، شیخ‌الاسلام خواجه عبدالله انصاری هروی می‌باشد که درعرفان شهره آفاق گردیده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/01ساعت 9:3  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

عرفان و عبادت در سيره پيامبراعظم(ص)

محمدرضا جبارى

چكيده

عرفان و عبادت از مهم ترين محورهاى بحث در سيره نبوى(صلى الله عليه وآله) است. عبادت، فرع و مترتب بر معرفت است، و از همين روى، پيامبراعظم(صلى الله عليه وآله)تحت تربيت الهى مسير كسب معرفت را چنان طى كرد كه آماده پذيرش رسالت عظيم الهى شد. درجات بالاى معرفتى آن حضرت، حالتى قرين با ذكر و احساس حضور دايم در پيشگاه حق به او بخشيده بود. اين حالت به صورت خشوع و خداترسى و خوف حقيقى از سخط الهى در عبادات آن حضرت متجلى مى شد. جلوه هاى عبادت در سيره پيامبراعظم(صلى الله عليه وآله) در نماز و ذكر، تهجد و نوافل، روزه، اعتكاف و حج رخ نموده است. نماز ايشان، كه آن را نور چشم خود مى خواند، همراه بود با اوج توجه و حضور دل. حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) بر تهجد و نوافل نيز اهتمام خاصى داشتند. همچنين عبادات سنگين و طولانى همراه با فراهم سازى لوازم و مقدمات آن از قبل، و نيز آداب خاصى چون تقسيم نماز بر ساعات شب، بيدارى پس از ثلث يا نصف شب و قرائت قرآن و مناجات در گزارش هاى مربوط به سيره عبادى آن حضرت به چشم مى خورد.

واژگان كليدى: عرفان، عبادت، سيره عبادى، سيره نبوى(صلى الله عليه وآله)، نماز، نافله، تهجد، حج، اعتكاف و روزه.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/29ساعت 22:7  توسط حسین شمس  | 

نسبت دين و عرفان

براي آن‌كه دين و عرفان را با يكديگر مقايسه كنيم، بايد نخست تعريفي از اسلام و عرفان ارائه دهيم. اسلام ديني است استوار بر سه اصل توحيد، نبوت و معاد. اساس عرفان نيز اين است كه جهان دو رويه ظاهري و رويه باطني: كثرت و وحدت دارد. ديدگاه عرفاني بر اصولي چون وحدت وجود، نزول و صعود وجود، سلوك و مجاهده، فنا، كشف و شهود، رياضت، عشق و محبت و راز و رمز استوار است. زهد اسلامي زمينه‌ساز تصوف است و تصوف اسلامي نيز از تعاليم اديان و مكاتب پيرامونش اثر پذيرفته است. البته تعاليم قرآني و سنت نبوي در پيدايي مفهوم زهد نقش داشته‌اند. در ظاهر دين اسلام، دعوتي به اصول و مباني عرفان مشاهده نمي‌شود. جوانه‌هاي عرفان نيز به‌دست عارفاني چون رابعه عدويه تا حارث حماسبي شكوفا شد و در دوره بعد نيز از بايزيد بسطامي تا شبلي، به اوج و رشد رسيد. مرحله نظم و كمال عرفان هم با نوشته‌هاي كلابادي و مكي و ابن عربي و مولوي صورت پذيرفت و پس از آن با صدرالدين قونيوي تا ابن حمزه فناري به مرحله شرح و تعليم رسيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/29ساعت 21:59  توسط حسین شمس  | 

عشق در عرفان اسلامی

هر كه شد محرم دل در حرم یار بماند                         

و آنكه این كار ندانست در انكار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر                       

یادگاری كه در این گنبد دوار بماند

(حافظ)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/21ساعت 0:51  توسط حسین شمس  | 

توحید افعالى از دیدگاه اشاعره و عرفا

مقدمه

كیفیت رابطه خدا، انسان و جهان مهمترین مسأله‏اى است كه همه جهان بینى‏هاى معتقد به خدا با آن مواجه و در صدد تبیین آن بوده‏اند. تفاوت عمده این جهان بینى‏ها مربوط به نقش و تأثیرى است كه براى سه عامل فوق (خداـ انسان ـ جهان) در نظام هستى قائلند. بعضى از این جهان بینى‏ها خدا محور، برخى انسان محور و بعضى نیز معتقد به تقسیم عادلانه قدرت بین سه عامل فوقند.

در تفكر اسلامى، در زمینه خدا محورى، دو گرایش عمده وجود دارد. دو گرایشى كه از این سه عامل، همه سهم را به خدا مى‏دهند. این دو عبارتند از «اشعریت» و «عرفان». مراد ما از اشعریت در اینجا، مكتب كلامى است كه با شیخ ابو الحسن اشعرى (م ـ 324 ه) شروع شده و به دست پیروان او به كمال رسیده است. و منظور از عرفان مكتب خاصى است كه با محیى الدین ابن عربى (م ـ 638 ه) شهرت یافته است.

بین ظواهر سخنان این دو طایفه شباهتهاى متعددى یافت مى‏شود كه نمونه هایى از آن را در مسأله جبر و اختیار، نفى اسباب و علل، مسأله رؤیت خداوند، مسأله تشبیه و تنزیه، تحقیر و ناكافى دانستن عقل و روش عقلى و مسأله مسؤول نبودن خداوند و اراده مطلقه او مى‏توان جستجو كرد. این امر باعث شده است كه از دیر باز بحثهایى در مورد تشابه و یا تفاوت این دو گرایش درگیرد. گروهى آن دو را یكى شمرده و به بهانه حمایت از عقل، در برابر عقل ستیزى اشاعره، به عرفان تاخته‏اند. برخى نیز با همین تحلیل لیكن به انگیزه دفاع از تشیع در برابر تسنن اشعرى، عرفا را مورد بى مهرى قرار داده‏اند. عده‏اى نیز ضمن واحد دانستن آن دو، در قالب عرفان، به تبلیغ اشعریت پرداخته‏اند.

بحثهاى مذكور گاه به طور عام مطرح شده است و زمانى نیز اشخاصى چون ابن عربى، حافظ و مولوى را محور قرار داده و ضمن اذعان به عرفان آنها، در باره اشعریت ایشان بحث كرده‏اند؛ چنان كه در زمان ما این بحث در مى‏گیرد كه آیا مولوى از نظر كلامى، اشعرى است(1) و یا اینكه عرفان او با كلام اشعرى آنچنان فاصله‏اى دارد كه قیاس آنها با یكدیگر حاكى از ناآگاهى از هر دو جریان فكرى است(2)

هیچ كس شك ندارد كه عرفان و كلام از نظر روش، منابع و ابزار شناخت، دو معرفت كاملاً مستقل و متفاوت هستند. اگر بحثى از تشابه یا تفاوت «اشعریت» و «عرفان» در میان است مربوط به دعاوى این دو مكتب است. آیا دعاوى آنها بخصوص در باب «توحید افعالى» یكى است و یا با هم تفاوت دارند؟ اگر متفاوتند تفاوت آنها در چیست؟ و آیا این تفاوتها به حدى مى‏رسد كه این دو مكتب را به صورت دو گرایش غیر قابل جمع در آورد؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/21ساعت 0:39  توسط حسین شمس  | 

مقامات و احوال در تصوف

هفت شهر عشق را عطار گشت      ما هنوز اندر خم یك كوچه ایم

«مولوی»

یكی از علومی كه در دامن فرهنگ اسلامی زاده شد و رشد یافت و تكامل پیدا كرد علم «عرفان و تصوف» است. قدیمترین شكل تصوف اسلامی تزهد و تقثف است كه اساسا  عكس العملی بوده در مقابل دنیا دوستی و انهماك در لذات، یعنی از یك نوع طغیان داخلی و برآشفتگی ذهنی بر ضد بی عدالتیهای اجتماعی و       بی عدالتیهای افراد و مردم، و مهمتر از همه، خصوصا بر ضد خطایا و معاصی شخصی خود و اقبال به تصفیه و تطهیر باطن تا به هر وسیله ای هست مورد رضای خدا شوند . این است آنچه از سبك زندگی و گفتار صوفیان عهد اول یا بهتر آن است گفته شود زهاد اوایل اسلام از قبیل حسن بصری، مالك بن دینار، حبیب عجمی و ابراهیم ادهم بر می آید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/20ساعت 21:57  توسط حسین شمس  | 

سیری در عرفان اسلامی

عرفان در لغت به معنی «شناخت» است و اصطلاحا به «شناخت خدا» در صورتی که عاشقانه باشد، گفته می‌شود.عارف محبوس شناخت‏های استدلالی خشک درباره خدا و صفات او نیست، بلکه خدا را روح حاکم بر سراسر وجود و همه هستی میبیند. عارف در صدد است همچون قطب عارفان و امیر مؤمنان که فرمود:«ما رأیت شیئا الاّ رأیت الله قبله و بعده و معه» همیشه شاهد حق تعالی باشد و گاه فریاد بر می‌آورد که:

به دریا بنگرم دریا ته وینم (تو بینم)

 به صحرا بنگرم صحرا ته وینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا ته ونیم.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/09ساعت 14:1  توسط حسین شمس  | 

سیری در تصوف اسلامی

تصوف ( یا صوفی‌گری( فرقه‌ای اسلامی است و طریقه عملی عرفان یا همان خدا شناسی می‌باشد. صوفیان آفریننده هستی را دارای هیچیک از صفاتی که ما می‌شناسیم نمی‌دانند و او را بالاتر از هر پندار و توصیفی می‌دانند. تصوف در معنی لغت به روش و طریق طی کردن راه جستجوی حق را گویند. و فردی را که در این راه قدم می‌گذارد صوفی می‌گویند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/09ساعت 13:35  توسط حسین شمس  | 

شرح شهيد مطهري بر«مقامات العارفين‏» کتاب اشارات ابن سینا


  براى رسيدن به مقام عرفان حقيقى، به منازل و مقاماتى قائلند كه عملا بايد طى شود و بدون عبور از آن منازل، وصول به عرفان حقيقى را غير ممكن مى‏دانند.

 عرفان با حکمت الهى وجه مشتركى دارد و وجوه اختلافى.

وجه مشترك اين است كه هدف هر دو «معرفة الله‏» است.

اما وجه اختلاف اين است كه از نظر حكمت الهى، هدف خصوص معرفة الله نيست، بلكه هدف معرفت نظام هستى است آنچنانكه هست.

معرفتى كه هدف حكيم است نظامى را تشكيل مى‏دهد كه البته معرفة الله ركن مهم اين نظام است، ولى از نظر عرفان هدف منحصر به معرفة الله است. از نظر عرفان معرفة الله معرفت همه چيز است، همه چيز در پرتو معرفة الله و از وجهه توحيدى بايد شناخته شود و اينگونه شناسائى فرع بر معرفة الله است.

ثانيا معرفت مطلوب حكيم، معرفت فكرى و ذهنى است، نظير معرفتى كه براى يك رياضيدان از تفكر در مسائل رياضى پيدا مى‏شود. ولى معرفت مطلوب عارف، معرفت‏حضورى و شهودى است، نظير معرفتى كه براى يك آزمايشگر در آزمايشگاه حاصل مى‏شود. حكيم، طالب علم اليقين است و عارف، طالب عين اليقين.

ثالثا وسيله‏اى كه حكيم به كار مى‏برد عقل و استدلال و برهان است، اما وسيله‏اى كه عارف به كار مى‏برد قلب و تصفيه و تهذيب و تكميل نفس است‏حكيم مى‏خواهد دوربين ذهن خود را به حركت آورد و نظام عالم را با اين دوربين مطالعه كند، اما عارف مى‏خواهد با تمام وجودش حركت كند و به كنه حقيقت هستى برسد و مانند قطره‏اى كه به دريا مى‏پيوندد، به حقيقت بپيوندد.

كمال فطرى و مترقب انسان از نظر حكيم در فهميدن است، و كمال فطرى و مترقب انسان از نظر عارف در رسيدن است. از نظر حكيم انسان ناقص مساوى است با انسان جاهل، و از نظر عارف، انسان ناقص مساوى است با انسان دور و مهجور مانده از اصل خويش. عارف كه كمال را در رسيدن مى‏داند نه در فهميدن، براى وصول به مقصد اصلى و عرفان حقيقى، عبور از يك سلسله منازل و مراحل و مقامات را لازم و ضرورى مى‏داند و نام آن را «سير و سلوك‏» مى‏گذارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 23:3  توسط حسین شمس  | 

شمس من وخدای من

شاید بارهااتفاق شیرین وخواندنی برخورد  شمس بامولانا را شنیده باشید .برخوردی که موجب تأثیرات وعامل ایجاد آثار به جای ماندنی وکتابهای خواندنی مولاناست .اما من می خواهم زاویه دید شما را به سمت پنجره دیگری از این برخورد دوست داشتنی ودلخواه بکشانم .

مولانا را اززاویه شمس بنگرید.

درمقالات ،شمس تبریزی را مردی معرفی می کنندبا تنی لاغر وبه ظاهر نحیف ،ولی چالاک وپرطاقت،با نفسی گرم وکلامی نافذ،مردی سخت به خود متکی،اما در عین حال برخود حاکم.

او اعتقاد واعتماد تمام به مواضع اعتقادی وباورهای عرفانی خود دارد،وچنان در بند آداب ورسوم ظاهری نیست.بسیار بلند همت ومنیع الطبع وتو دارودرون نگر است ودر عین حال پرهیجان ونا آرام،تند و پرخاشگر وصریح اللهجه.

مردی که ساعتها می تواند خاموش بنشیند وبه سخنان دیگران گوش بسپارد،اما اگر به سخن درآیدکسی را اجازه چون وچرا نخواهد بخشید.

او علوم رسمی را ارج می نهد،اما آنها را در کشف حقیقت بی فایده می داند .با مراسم وشعائر خانقاه نشینان مانند موی بریدن وخرقه دادن وتعلیم ذکر وچله نشینی میانه خوشی ندارد،اماسلوک درجاده طریقت رانیازمند رهبری ودستگیری پیر می داند .در برابر بیگانه ،تحمل وبردباری ومدارا وادب به خرج می دهد،اما از آشنا جز به تسلیم مطلق راضی نمی شود .

جفاکاری وفزونی طلبی وانتظار وتوقع بی حد ومرز در برابر دوست شیوه خاص اوست .چنین است خطوط اصلی چهره مردی که نفوذ وسلطه سحر آمیز او مولانا را حتی یک لحظه در سی سال آخر عمر او رها نکرد.

شمس علی رغم بلند نظری اش در عرفان،در مسائل عادی زندگی اش نیز بسیارساده نگر بود.

شمس در برابر خصم ،بردبار ومدارا جو بود .او می گفت:«تا بتوانی ،درخصم به مهر،خوش در نگر!چو به مهر درکسی روی،اورا خوش آید،اگرچه دشمن باشد،زیرا که اورا توقع کینه وخشم باشد ازتو »

او اعتقاد داشت تا کسی به اندیشه وخیال بدمحجوب نگردد ،دیگران را بد نمی بیند وکسی را دشمن نمی دارد.

شمس به اشعار سنایی غزنوی عشق می ورزد.در مقالات به مواردی بر می خوریم که دربیان اهمیت دوستی خویش با مولانا سخن می گوید،و بیتی از قصیده های قدسی وراز آلودسنایی را نقل می کند.

اوچنانچه شیوه عارفان است ،به فتوح درونی والهامات غیبی بیش از هر چیز دیگر اهمیت می دهد .

 

شمس ومولوی

چهل سالگی آستانه تحول شگرف وشگفت است . تحول شگفت مولانا پس از دیدار شمس رخ داد.

توفانی عصیانگر وزیدن گرفت وسجاده نشین با وقار ،در غوغایی سنت شکن ورسوایی انگیز ،بقایای منیت را به بادهای نسیان سپرد،وروح خویش را درباران بی وقفه عشق شستشو دادودرژرفای روح،عمیق ترین دگرگونی را پذیره آمد.آنچه پس از طوفان به جا ماند ،انسانی طراز نو بود ؛انسانی که جان وجهان رابه شیدایی لاهوتی فرا می برد.

شمس از شانزده سال قبل از آشنایی به مولوی توجه داشته است اما مولانا متوجه نبوده است.

«این رمزی است از حال مطلوب که در عالم او را نشان نیست.هر نشان که هست نشان طالب است ،نه نشان مطلوب .همه سخن طالب است .مطلوب شانزده سال در روی دوست می نگردکه طالب بعد از پانزده سال او را اهل سخن یابد.»

شمس سالیان سال صبر کردوبا هیچ کس سخن نگفت؛مترصد ماند تا فرصت برای شکار روحانی فرا رسد ،این کمین وشکار کار سترگی است که تنها از استادان بزرگ بر می آید.

شمس به علت این تاخیر شانزده ساله اشارتی دارد:

«میلم از اول باتو قوی بود.الا می دیدم ،در مطلع سخنت ،که آنوقت قائل نبودی این رموز را .اگر گفتمی ،مقدور نشدی آنوقت،واین ساعات را به زبان بردیمی.»

از زبان شمس نسبت به مولوی می شنویم:

«مرا فرستاده اند که آن بنده نازنین ما میان قوم نا هموار گرفتار است ،دریغ است که اورا به زیان برند.»

مولوی به هنگام دیدارشمس در آستانه بلوغ معنوی بود.چهل سالگی برای او آستانه خبرستانی بود.

یکی از شگفتیهای تاریخ ارتباط حضرت شمس با مولاناست .ستایش های مولانا که همچون جواهراتی باارزش وکمیاب نثار قدوم معنوی شمس می شود ؛شایسته توجه است.

شمس به مولانا آموخت که راه خدا ورای مریدی ومرادی است .مولا نا باید سیلی سلوک بخوردتا باد غرور از دماغش به درآید.

شمس به مولانا گفت:

«آنکس که به صحبت من راه یافت ،علامتش آن است که صحبت دیگران براو سردشود وتلخ،نه چنان سرد شودکه همچنین صحبت می کند،بلکه چنان که نتواند باایشان صحبت کردن.»

شمس می خواست تا تمامی وجود مولانا را مسخر خود گرداند .او می خواست فقیه شهر در حلقه سماع درآیدوچهار تکبیر زند یکسره برهر چه که هست.

تصویر دیگر مولوی درنظر شمس ،تصویر وی پس از آشنایی باشمس است وپس از کشمکش های اولیه ،که تقریبا به صورت کامل دست ارادت به سوی پیر معنوی خویش سپرده وترک خود گفته است ودر انتظار تا ببیند سرانجام ،عشق کیمیا گربا مس وجود او چه خواهدکرد؟

تصویر آخر، مولانای به آرامش رسیده است .مولانایی که عظمت او چشم هر بیننده ای را به خود خیره می کند ؛واتفاقاهرچه بیننده بزرگتر باشد خیرگی اش بیشتراست؛وچه بیننده ای بصیر تر از شمس؟

پیش تختش پیرمردی ،پای کوبان ،مست وار

لیک اودریای علمی ،حاکمی ،فرزانه ای

من زنور پیر ،واله ،پیر در معشوق ،محو

اوچو آیینه یکی رو،من دوسرچون شانه ای

سرفرازی ،شیرگیری،مست عشقی ،فتنه ای

نزد جانان ،هوشیاری،نزد خود دیوانه ای

خشم شکلی،صلح جانی،تلخ رویی،شکّری

من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانه ای

شمع گویم ،یا نگاری،دلبری، جان پروری

محض روحی،سروقدی،کافری جانانه ای

این همه پوشیده گفتی آخر این را سر گشا

از حسودان غم مخور،توشرح ده مردانه ای

شمس حقّ و دین  تبریزی، خداوندی کزو

گشت این پس مانده اندر عشق اوپیشانه ای   

 برداشتی آزاد از کتاب «شمس من وخدای من » تالیف دکترپرویز عباسی داکانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 19:19  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

درواژه هایی ازکلام ابوسعید خرّاز

 

*از اوپرسیدند:عارف را گریه بُوَد؟

گفت:گریه ی او چندان بُوَدکه در راه باشد ،چون به حقایق قرب رسید وطعم وصال چشید ،گریه زایل شد.

*وقت عزیز خود را به عزیز ترین چیزها مشغول مکن وعزیزترین چیزها شغلی بود بین ماضی ومستقبل.

*هر که به نور فراست بنگرد،به نورحق نگریسته است وماده ی علم وی از حق بود که وی را سهو وغفلت نباشد بلکه حکم حق بود که زبان بنده را بدان گویا گرداند .

*هرکه را معرفتی در دل قرار گرفت ،درست آن است که در هر دو سرای نبیند جز او (خدای متعال)ونشنود جزاو ومشغول نبود جز بدو.

*حقیقت قرب،پاکی دل است از همه ی چیزها وآرام دل با حق تعالی.

*ذکر سه وجه است :ذکری است به زبان ودل از آن غافل،واین ذکر عادت بود .وذکری است به زبان ودل حاضر،این ذکر طلب ثواب بود.وذکری است که دل را بگرداند وزبان را گنگ کند ،قدر این ذکر کس نداند جز خدای تعالی.

 

*علم آن است که در عمل آرد تو را ویقین است که برگیرد تورا.

*توکل ،اعتماد دل است بر خدای.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت 12:39  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

ادبیات کهن در آیینه ی امروز

تولد یک پروانه

درسالهای میانه ی قرن پنجم هجری در روستای کدکن در منطقه ی نیشابور در خانه ی ابراهیم، شوری بر پا بود .همسایگان می دانستند ابراهیم دارو فروش به زودی صاحب فرزندی خواهد شد .همگی اطمینان داشتند ؛اگر این فرزند پسر باشد زیر تعلیم پدر روزی عطاری بزرگ خواهد شد اما شاید کسی گمان نمی کرد فرزند ابراهیم عطار ،روزی به شهرت جهانی برسد .

به هر حال نوزاد به دنیا آمد وابراهیم با گرایشهای دینی خود وی را «محمد»نامید .

 

عطارزاده عطار می شود .

محمد در شهر نیشابور پرورش یافت ؛به مکتب رفت وفضائل روزگار را آموخت.برای کمک به اقتصاد خانواده رمز وراز عطاری را از پدر آموخت .در آن روزگار عطار به دارو ساز ودارو فروش اطلاق می شد .

چیزی نگذشت که به واسطه ی هوش سرشار وزیرکی فراوان از پدرش پیش افتاد .داروخانه ی خود را گسترش دادودر همان جا به مداوای بیماران مشغول گردید؛تا جایی که نقل شده که روزی پانصد نفر را مداوا می کرد.

حادثه ای که اتفاق نیفتاد

برخی تغییر رفتار عطار را آنی ویکباره دانسته اند وداستانی ذکر کرده اند که بیانگر انقلاب روحی عطار است .

می گویند روزی عطار در دارو خانه ی خویش مشغول مداوا بود که درویشی وارد شده وگفت:خواجه برای رضای خدا کمکی کن .عطار به او توجهی نکرد،سائل که یکی از صوفیان بود ،پرسید :

ای خواجه چگونه خواهی مرد؟عطار هم با شوخی وتمسخر گفت:

آن گونه که تو خواهی مرد !

صوفی گفت:نتوانی!کاسه ی چوبین زیر سر گذاشت ،روبه قبله خوابید وجان به جانانه تقدیم کرد.

عطار بادیدن این حادثه منقلب شد ؛دارو خانه را رها کرد وبه صوفیان پیوست .اما به نظر می رسد چنین حادثه ای اتفاق نیفتاده است .شاید وقوع چنین حادثه ای موجب شد که او به عرفان علاقمند شود ؛زیرا او قبل از آن نه آن چنان در مال دنیا غرق شده بود که خدا را فراموش کند ونه پس از گرایش به تصوف دارو سازی وخدمت به خلق خدا را فراموش کرد.

خود او درباره ی کتاب های عرفانی اش می نویسدکه بیشتر آنها را در داروخانه نوشته است.

 

داروگر شاعر

هرچند عطار نیشابوری در علوم مختلفی همچون طب،داروسازی،

فقه،تفسیر وحدیث،نجوم ودیگر دانش های روزگار بسیار توانا بود؛

اماهنر رانیز عنصری ارجمند می دانست وهمچون بسیاری از عرفا حاصل شور ووجد وحال خودرا در اشعاری شورانگیز وزیبا بیان کرده است .

علاوه بر دیوان اشعارش که شامل قصیده ها وغزل های بسیار زیباست ؛منظومه هایی هنرمندانه نیز از او باقی مانده است که بعدها درشکل گیری آثاری همچون مثنوی مولانامؤثر بوده است از آن میان می توان به مصیبت نامه ،الهی نامه ،اسرارنامه ومنطق الطیر اشاره کرد.

 

عطاردروغین

تاکنون اصطلاح «سارق الکلمات»راشنیده اید؟

در قرن نهم شخصی به نام فریدالدین عطار در مشهد زندگی می کرد وچون او هم درنیشابور متولد شده بود به عطار نیشابوری مشهور شد ؛اوهم شعر میگفت؛ اماشعرهای او به پای شعرهای عطار واقعی نمی رسید .برخی از اشعار او به به عطار بزرگ نسبت داده شده واو برخی از اشعار عطار بزرگ را از آن خود می دانست ؛که این امر باعث آشفتگی درباره زندگی وآثار عطار گردید.

 

شهادت عطار

مغولان خونخواردرسالهای ابتدایی قرن هفتم به ایران هجوم آوردند.وحشی گری مغول ها به نیشابور هم رسید .

میگویند عطار که در آنزمان پیری سالخورده بود دامن از سنگ انباشته بود ومردم را به مبارزه با نسل خونخوار مغول تشویق می نمود ؛ودر نهایت به دست آنان به شهادت رسید .

 

سیمرغ

پرندگان ،به راهنمایی هدهد به دیدار سیمرغ راغب می شوند.اما سیمرغ خطرات راه را به آنان یادآور می شود ومتذکر می شود که حرکت به سوی سیمرغ قدرت فراوانی می طلبد.

پرندگان ،که هر یک نماد گروهی از انسانها هستند ؛اندک ،اندک پا پس می کشند وهر یک بهانه ای می آورندتا از حرکت به سوی سیمرغ سرپیچی کنند .

بلبل که نماد انسان های عاشق پیشه است ؛تحمل ناپذیری فراق گل را بهانه می کند .مرغابی ؛نماد انسانهای وسواس ؛سختی دوری از آب را بهانه می سازد.کبک؛نماد انسانهای پول دوست به نوعی وباز نماد افراد قدرت طلب بهانه ای وبالاخره گنجشک ضعف جسمانی خویش را بهانه می کند.اما هدهد ،همه بهانه ها را رد می کند وآنان را به حرکت تشویق وترغیب میکند . پرنده ها به راه می افتند وبارهبری هدهد سفر خویش به سوی سیمرغ راآغاز می کنند ...

ادامه ی این داستان زیبا را درکتاب «منطق الطیر »عطار نیشابوری مطالعه بفرمایید وبه یاد داشته باشید هرکتاب ارزش یک بار خواندن را دارد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 23:25  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

حکایات پارسایان

 

ابو حامد محمد غزالی ،از دانشمندان بزرگ اسلامی در قرن پنجم وششم هجری است .در سال 450هجری در شهر توس دیده به جهان گشود و55سال بعد د همان شهر دیده از جهان فرو بست.

زندگانی شخصی وعلمی امام محمد غزالی ،پر از حوادث ومسافرت ها ونزاع های گوناگون علمی است .وی برادری داشت که به عرفان واخلاق شهره بود ودر شهرهای ایران می گشت ومردم را پند واندرز می داد .نام او احمد بود وچند سالی از محمد کوچکتر.محمد واحمد ،هردو در علم وعرفان به مقامات شامخی دست یافتند اما محمد بیشتر در علم واحمد در عرفان .

محمد غزالی در اثر نبوغ ودانش بسیاری که داشت ،از سوی خواجه نظام الملک طوسی ،وزیر ملک شاه سلجوقی ومؤسس دانشگاه های نظامیه ،به ریاست بزرگترین دانشگاه اسلامی آن روزگار ،یعنی نظامیه بغداد منصوب شد .وی در همان جا نماز جماعت اقامه می کرد وعالمان وطالبان علم به او اقتدا می کردند.

روزی به برادر کوچکتر خود ،احمد،گفت:مردم از دورونزدیک به اینجا می آیند تا در نماز به من اقتدا کنند ونماز خود را به امامت من بگزارند ؛اما تو که در کنار من وبرادر من هستی ؛نماز خود را با من نمی گزاری !

احمد رو به برادر بزرگتر خود کرد وگفت:پس از این در نماز شما شرکت خواهم کرد ونماز را با شما خواهم خواند .

آواز موذن از گلدسته های مسجدبگوش رسید .محمد غزالی پیش رفت وتکبیر گفت.احمد به برادر اقتدا کرد وبه نماز ایستاد .اما هنوز در نیمه ی نماز بودند که احمد نماز را کوتاه کرد واز مسجد بیرون آمد ودرجایی دیگر نماز خواند .

محمد غزالی از نماز فارغ شد وهمان دم پی برد که برادر نماز خود را از جماعت به فرادی برگردانده است .اورا یافت وخشمگینانه از او پرسید :این چه کاری بود که کردی؟

- محمد برادرم ،آیا تو می پسندی که من از جاده شرع خارج شوم وبه وظایف دینی خود عمل نکنم؟

- نه نمی پسندم.

- وقتی در نماز شدی ،به تو اقتدا کردم اما تا وقتی به اقتدایم ادامه دادم که تو در نماز بودی .

- آیا من از نماز خارج شدم ؟

- آری تو در اثنای نماز ،از آن بیرون آمدی وپی کاری دیگر رفتی.

- اما من نمازم را به پایان بردم !

- نه برادر !تودر اثنای نماز به یاد اسب خود افتادی ویادت آمد که اورا آب نداده اند ؛پس در همان حال ،در این اندیشه فرو رفتی که اسبت را سیراب گردانی واو را از تشنگی برهانی.

وقتی دیدم که قلب وفکر تو از خدا به اسب مشغول شده است؛ وظیفه ی خود دیدم که نمازم را با کسی دیگر بخوانم ؛زیرا در آن هنگام ،تودیگر در نماز نبودی ونماز گزار در نماز باید به کسی اقتدا کند که او در حال نماز خواندن است .

محمد غزالی از خشم پیشین به شرم فرورفت ودانست که برادر از احوال قلب او آگاه است .آنگاه روی به اطرافیان خود کرد وگفت: برادرم ،احمد،راست می گوید .دراثنای نماز از حالت نماز خارج شدم .

برگرفته از کتاب حکایات پارسایان تألیف رضا بابایی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 18:38  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

رابعه عدویه

 پدر رابعه را چهار دختر بود ورابعه را بدان جهت رابعه نامیدند . نقل است شبی که رابعه در وجود آمد،نه چندان جامه بود که وی را در آن پیچند ونه قطره ای روغن ونه چراغی؛ مادر رابعه ،پدر رابعه را گفت:«به فلان همسایه رو وچراغی روغن بخواه .»

پدر رابعه عهد کرده بود که از خلق هیچ نخواهد .برخاست وبه در خانه آن همسایه رفت وبازآمد وگفت:«خفته اند »پس غمگین بخفت پیغمبر رابه خواب بدیدکه وی را بفرمود :«غمگین مباش که این دختر سیده ای است که هفتاد نفر از امت مرا شفاعت خواهد نمود ؛به خانه عیسی رادان-امیر بصره-برو وبگو بدان نشان که در هر شب پیامبررا صد صلوات می فرستی وشب آدینه چهارصد بار ؛شب آدینه ای که گذشت فراموش کردی کفارت آن چهارصد دینار زر به من بده .»پدررابعه چون از خواب بیدار شد ؛خواب خویش بر صفحه ای بنوشت وبه در خانه عیسی رادان برد .رادان دستور بداد تا ده هزار درم به صدقه بدادند به شکرانه آن که پیامبر وی را یاد فرموده است ؛وچهار صد دینار به پدر رابعه دادند .چون رابعه بزرگ شد پدر ومادر وی بمردند ؛در بصره قحطی عظیم پدید بیامد .خواهران متفرق گردیده ورابعه بدست ظالمی بیفتاد که وی را به چند درم بفروخت .آنکه وی را خرید او را به رنج ومشقت کار می فرمود .رابعه روزها را روزه می داشت وشبها به عبادت مشغول بود .شبی خواجه از خواب درآمد .آوازی بشنید ؛رابعه را در عبادت بدید که با خدای می گفت:«الهی تو می دانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست وروشنایی چشم من در خدمت درگاه تو .اگر کار بدرگاه من استی ،یک ساعت از خدمتت نیاسودمی ؛اما تو مرا زیر دست خلق کرده ای .به خدمت تو ،از آن دیر می آیم .»

خواجه نگاه کرد قندیلی آویخته بدید بالای سر رابعه ،معلق وبی هیچ سلسله ای وبدان همه خانه نور بگرفته .برخاست وبا خود بگفت:«اورا به بندگی نتوان داشت »پس رابعه را بگفت :«تو را آزاد کردم .اگر اینجا باشی همه خدمت تو کنیم ،واگر نه ،هرجا که خاطر توست می رو!»

رابعه برفت.گویند در شبانه روز هزار رکعت نماز می گزارد وگاه گاه به مجلس حسن بصری می رفت .رابعه در نزد حسن جایگاهی یافت که تا رابعه حضور نمی یافت مجلس نمی گفت .

رابعه چون به مکه می رفت ،در بادیه روزی چند بماند ،گفت :«الهی! دلم بگرفت ،کجا روم ؟-من کلوخی ،آن خانه سنگی –مرا توباید!» به مکه برفت .در میان بادیه ،کعبه را دید که به استقبال او آمده بود .رابعه گفت:مرا رب البیت می باید ،کعبه را چه کنم .»

نقل است که دو شیخ به زیارت او آمدند وگرسنه بودند وبا خود گفتند:هر طعام که آرد به کار بریم که حلال باشد .رابعه دو گرده نان داشت .پیش نهاد ،ناگاه سائلی آواز در داد .رابعه آن نان از پیش ایشان بر داشت وبه سائل بداد ؛ایشان را عجب آمد ،در حال کنیزکی سر رسید که هژده قرص نان آورده بود .رابعه وی را بگفت :«باز بر که غلط اورده ای ».

کنیزک نانها را باز برد وخاتون خویش را حکایت بکرد ؛خاتون دو نان دیگر مزید نمود وباز فرستاد.رابعه بشمرد بیست بود .

نانها بگرفت ودر پیش روی ایشان باز بنهاد .دو درویش وی را بگفتند:« که چه حکایت بود دراین ؟ »

گفت:«چون شما آمدید دانستم که گرسنه اید.گفتم دو نان در پیش دوبزرگ چون نهم ؟چون سائل بیامد به وی دادم ومناجات کردم وگفتم :الهی !تو فرمودی که یک را ده عوض می دهم ؛ودر این یقین داشتم . چون هژده نان بیاورد دانستم که از تصرفی خالی نیست یا به من نفرستاده است ؛باز فرستادم تا بیست تمام کرد وبیاورد.»

نقل است که روزی وی را به خانه حسن بصری گذر افتاد وحسن بر بام چندان گریسته بود که آب از ناودان می چکید وقطره ای چند از آن بر رابعه بیفتاد .تفحص کرد تا چه آب است ؟چون معلوم شد گفت :«ای حسن اگر این گریه از رعونات نفس است آب دیده نگه دار تا اندرون تو دریایی شود.حسن را این سخن سخت آمد وهیچ نگفت .

یک روز رابعه را در کنار فرات بدید .سجاده بر آب بینداخت ورابعه راگفت:«بیاتااینجا دورکعت نماز گزاریم . »

رابعه گفت:«ای استاد !دربازاردنیاآخرتیان را عرضه دهی ؟چنان باید که ابناء جنس از آن عاجز باشند .»

پس رابعه سجاده در هوا انداخت واستاد را بگفت :«اینجا بیا تا از چشم خلق پوشیده باشی » پس دیگر خواست تا دل حسن بدست آورد؛گفت :«ای استاد !آنچه تو کردی ،ماهیی بکند وآنچه من می کنم ،مگسی بکند .کار از این هر دو بیرون است.»

حسن گفت : شبانه روزی پیش رابعه بودم وسخن طریقت وحقیقت می گفتیم ،چنان که نه بر خاطر او گذشت که من مردم ونه به خاطر من که او زن .آخرالامر چون برخاستم خود را مفلسی بدیدم واو را مخلصی ....

«نقل داستان از رابعه بسیار است اگر طالب این قبیل حکایتها بودید؛ تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری را به نور دیدگانتان منور بفرمایید . »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/24ساعت 20:16  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

نکات عرفانی در قرآن

1-حروف مقطعه
الم(بقره /1) ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین (بقره/2)
این همان کتابی است که در آن تردیدی نیست وهدایت گر پرهیز گاران است.

توضیح حروف مقطعه:
برای حروف مقطعه که در ابتدای 29 سوره از سوره های قرآن قرار دارد تفسیرهای زیادی شده که به چند نمونه از آنها اشاره می شود :

الف- این حروف اشاره به این است که مواد قرآنی با این حروف در اختیار همه قرار دارد.واین کتاب با عظمت که همگان را متحیر ساخته ودر اعماق دل وجان نفوذ کرده وعقول را واله ساخته از همین حروف است ،از این رو امام سجاد علیه السلام
می فرماید:قریش به قرآن نسبت ناروا دادند وگفتند قرآن سحر است .خدا به آنان اعلام فرمود:الم ذلک الکتاب ،یعنی قرآن کتابی است که از این حروف تشکیل شده است پس اگر راست می گویید مانند آن را بیاورید .

تذکر:
همانگونه که حضرت حق از ساده ترین مواد خاک موجوداتی مانند انسان را باآن همه شگفتی آفرید از ساده ترین مواد(حروف )نیز قرآن را می آفریند وبا پیام آن هزاران جان تشنه را سیراب می کند .
          زان گونه پیامها که او پنهان داد       
                                                       یک ذره به صد هزار جان نتوان داد
ب-این حروف رمزی بین خدا وپیامبر است.
تذکر:
در صحیفه دوستی ،نقش خطی است که جز عاشقان نخوانند ودر خلوت خانه دوستی ،میان دوستان رازی است که جز عارفان ندانند ودر نگارخانه دوستی رنگی از بی رنگی است که جز والهان ومشتاقان نبینند .

ج-الم ،نوازشی است به زبان اشارت که با مهتر عالم است وشیخ انصاری می گوید:
(الف)پیشوای حرف است ودر میان حروف معروف است وبه حرف دیگر پیوند ندارد ولی حروف دیگر به او پیوند دارند .
 
د-برخی این حروف را نام سوره یا نام پیغمبر می دانند مانند طه ویس.
 
ه-برخی آن را سوگند خداوند به آن حروف می دانند .

و-حروف در ابتدای سوره اشاره به حقیقتی است مثلا این سه حرف در ابتدای سوره بقره اشاره به تمام هستی دارد ،زیرا (الف)اشاره به ذاتی است که اول وجود است و(لام)اشاره به عقل فعال دارد که همان جبرئیل وواسطه در فیض است ،یعنی فیض را از مبدا می گیرد وبه منتهی می رساند و(میم)اشاره به حضرت ختمی مرتبت دارد که دائره وجود با او تمام می شود .

ز-الف ولام ومیم پیامی از حق به مهتر عالم است که :ای سید از پرده واسطه جبریل درگذر تا صفت عشق ،نقاب تعزز فرو گذارد وآن شگفتی های پنهانی وذخیره های غیبی که تورا ساخته به تو بنمایاند .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 14:6  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

معرفت امام (ع)

معرفت امام (ع)

گردآوری :عزت الله محمدي

دانشجوی كارشناسي رشته ديني و عربي

تربيت معلم شهيد مقصودي همدان

خلاصه ی شرح حديث شماره 33 از كتاب چهل حديث حضرت امام خمبنی( ره )

 

موضوع كلي : معرفت پيدا كردن در حق ائمه (ع) ورفتار وعمل در طول آن معرفت = مقبوليت عمل در پيشگاه ذات حق

بِالسَّنَدِ الْمُتِصِلِ اِلَي الشَّيْخِ الاَقْدَم مُحَمَّدِبْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِي رِضْوانُ اللهِ عَلَيْهِ عَنْ اَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرارَه عَنْ مُحَمَِدِ بْنِ مارِدٍ قالَ قُلتُ لِاَبِي عَبْدِاللهِ عَليْهِ السَّلامُ حَدِيثٌ رُوِيَ لَنا اَنَّكَ قُلْتَ اِذا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ ما شِئْتَ فَقالَ قَدْ قُلْتُ ذَلِكَ وَ اِنْ زَنَوْا وَ اِنْ سَرَقُوا وَ اِنْ شَرِبُوا الْخَمْرَ ؟ فَقالَ لِي اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ . وَاللهِ ما اَنْصَفُونا اَنْ نَكُونَ اُخِذْنا بِالْعَمَلِ وَ وُضِعَ عَنْهُمْ ! اِنَّما قُلْتُ اِذا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ ما شِئْتَ مِنْ قَلِيلِ الْخَيْرِ وَ كَثِيْرِهِ فَاِنَّهُ يُقْبَلُ مِنْكَ .

ترجمه :

 راوي حديث شريف گويد : « به جناب امام صادق عليه السلام گفتم : حديثي براي ما روايت شده كه شما فرموديد ، وقتي معرفت پيدا كردي( يعني در حق ائمه عليهم السلام ) ، هر چه مي خواهي بكن .

 فرمود : من چنين گفتم . راوي گويد، گفتم :  گرچه زنا كنند يا دزدي كنند يا شراب بخورند ؟

 *امام اين آيه رابيان فرمودند :*(( اِنّـا لِـلّـهِ وَ اِنّـا اِ لَـيْـهِ راجِـعُـونَ ))*

 به خدا بي انصافي نمودند با ما كه ما ها خود اخذ شويم به اعمال و از آنها  برداشته شود ! آنچه من گفتم اين بود كه وقتي معرفت پيدا كردي ، هرچه مي خواهي بكن از عمل خير، چه كم باشد و چه زياد ، از تو قبول مي شود .

* بعد از آن ، مقصود خود را بيان فرمودند كه : ولايت شرط قبولي افعال است .

*پيروان ما كساني هستند كه داراي حزن و اندوه اند و لاغر اندامند از شدت حزن و عبادت و چون تاريكي شب آنها را فرا گيرد ، به حزن از آن استقبال كنند .

*بر حذر باش از اين مردم پست . دوستدار علي كسي است كه عفيف باشد بطن و فرج او و شديد باشد جهاد او و عمل كند براي پروردگارش و اميد ثواب او را داشته باشد و خوف عقاب او را .

+ امام باقر (ع) فرمودند : ما بي نياز نمي كنيم از خداوند چيزي را . ( يعني با اعتماد به ما از عمل باز نمانيد ) و به ياران ما نرسد آنچه پيش خدا هست مگر به عمل . اگر اطاعت خدا كردند اهل نجات هستند .

+ عذر تراشي نكنيد در معاصي خدا و رأي هاي باطـل را پيروي نكنيد كه  انتساب ما به اهل بيت ، اسبـاب نجات ماست « به خدا قسم ، نيست پيرو ما مگر كسي كه اطاعت خداي تعالي كند ».

+ بترسيد از خدا و عمل كنيد براي آنچه كه پيش خداست ( يعني از ثوابها ) ؛ ميان خدا و كسي خويشاوندي نيست و دوست ترين وبزرگوارترين بندگان نزد خدا ، پرهيزكارترين و عمل كننده ترين آنها به فرمايشات اوست . تقرب به خدا حاصل نشود مگر به اطاعت . نيست با ما آزادي از آتش و نيست براي كسي حجت بر خداوند  .كسي كه مطيع خداوند است ، او دوست ماست و كسي كه عصيان خداوند كند او دشمن ماست  . در حد وسط باشيد كه غاليان به شما رجوع كنند و تاليان به شما ملحق شوند .

غالي : قومي هستند كه در باره ما چيزهايي گويند كه ما در باره خود نگوييم پس آنها از ما نيستند و ما از آنها نيستيم.

تالي : كسي است كه طالب هدايت است و طريق آن را نمي داند و مي خواهد كه خير به او برسد و عمل كند .

+ با ما برائت و آزادي از خداوند نيست ( يعني از سخط و عذاب او ) و بين ما و خداوند خويشاوندي نيست و ما بر خداوند حجتي نداريم و تقرب به خدا حاصل نكنيم مگر به اطاعت و فرمانبرداري و هر كس مطيع خدا باشد ولايت و دوستي ما به حال او فايده دارد و هر كه فرمانبردار خدا نباشد ولايت ما به او نفعي نرساند . واي برشما مغرور نشويد ؛ مغرور نشويد .

+امام باقر(ع) فرمودند : رسول خدا (ص) ايستاد بر صفا و فرمودند : اي اولاد هاشم ، اي اولاد عبدالمطلب ، من رسول خدا هستم به سوي شما و من شفقت دارم نسبت به شما و همانا عمل من براي خود من است و عمل هر يك از شما از براي اوست .

+ مذاهب باطـله و رأي هاي فاسده تو را گول نزند گمان كني كه حبّ علي (ع) تورا بس است . اگر كسي بگويد من رسول خدا را دوست دارم در حاليكه متابعت سيره او نكند و عمل به سنّت او ننمايد از حبّ او نفعي برايش حاصل نشود.

 

+ خداوند بهشت را خلق كرد از براي كسي كه عبادت و اطاعت او كند گرچه غلام حبشي باشد و آتش را آفريد براي كسي كه معصيت او كند گرچه اولاد قريش باشد ( يا سيد قريش باشد. )

+ اي مردم حفظ كنيد دين خود را و دست از آن برنداريد زيرا كه گناه در آن بهتر از حسنه در غير آن است و گناه در آن آمرزيده شود و در غير آن عبادات و حسنات قبول نگردد .

 

سيئات مؤمنين و صاحبان دين حق بالاخره آمرزيده مي شود : *ان الله يغفر الذنوب جميعا * و از اين رو مي توان گفت كه سيئات آنها بهتر از حسنات ديگران است كه هرگز قبول نشود . و اما اهل ايمان هم گرفتار سيئات خود خواهند شد .

حبّ آن سرور ، نورانيت و ملكه ايمان در قلب حاصل كند كه احتراز از گناهان كند و اگر گاهي به گناهي مبتلا شد ، آن را به توبه و انابه ترميم نمايد و نگذارد كه رشته كار از دستش برود ومهار نفس گسيخته شود . 

 

چنــــــــــــــد آيــــــــــــه :

 

(( هر كه در گرو چيزي است كه اندوخته است.))  ( مدثر 38 )

(( پس هركه به قدر ذرّه اي نيكي كرده باشد آن را مي بيند و هر كه به قدر ذرّه اي بدي كرده باشد آن را خواهد ديد.))  ( زلزال 7و8 )

(( هرچه ( از نيكي ) كرده از آن اوست و هرچه (از بدي ) كرده به زيان اوست.)) ( بقره 286)

(( به درستي كه خداوند تمام گناهان را مي آمرزد .)) ( زمر 53 )

 

 

 

والحمدلله اوّلاً و آخراً

............................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 20:59  توسط حسین شمس  | 

حلاج وراز اناالحق

  کلام پرجاذبه،مهیج وعشق انگیز حسین در عصر تیرگی وظلمت که از طاق مقرنس بغداد عباسی سنگ حادثه وفتنه می باریدکلامی تازه ،سحرآمیز ودگرگون کننده بود.
ًَُحلاج توانست مکنونات عارفانه قلبی خویش را در زمینه وحدت وجود با جمله ای کوتاه ،دلپذیر وروان بیان کند .به طوری که عارف وعامی ،درویش وقلندروعیار ،نیت ومنظورش را به آسانی در می یابندوتحت تاثیر واقع می شوند ،تاثیری که در جهان عرب ،بویژه در عصر ابن داوود ،دادستان جاه طلب بغداد کمتر نظیر دارد!آیا در توجیه عظمت وبزرگواری انسان ،عارفی از این جمله زیباتر سخن گفته است؟
این کلام موجز تا آنجا که شنونده صاحبدل ومشتاق بتواند قادر خواهد بود پرده از رازهای کائنات بردارد و مفهومی ژرف تر ،لطیف تر وقیق تر در تار وپود کلامش کشف می کند .حسین، وارسته و از خود گذشته در لحظاتی که از خود بی خبر بود وفانی در حقیقت یا به عبارتی محو دریای عشق الهی بود ،نکته ای پر معنی را مشتاقانه وایثارگرانه به گوش دور افتادگان از اصل خویش می رسانید .
دادستان خشک اندیش بغداد که غرق اندیشه های خام ورویایی خود بود ،نمی توانست مقام والای عشق ملکوتی شهید بیضای فارس را به آسانی درک یا کلام الهی بخش وی را توجیه نماید .

  الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها
                                               که عشق آسان نمود اول ،ولی افتاد مشکلها

حلاج غرق دریای عشق بودوبلند پروازانه سخن نمی گفت ،هسته اصلی ایدئولوژی وحدت وجودی وی ،کلام سحرآمیز وجادویی "اناالحق" بود .
ابن داوود نمی دانست ویا شاید نمی خواست بداند که چه قدرتی الهام بخش حلاج است ....
او از خودتهی بود وبجز یاد معشوق هیچ نداشت .
در لحظات وآنات تصرف عشق ومحبوب سرود آسمانی خود را برزبان می آورد !گویی دادستان بغداد نمی خواست عارفی را از نظر آرا واندیشه های تازه وجالب که نام وآوازه اش بغداد را به زیر سیطره برده واز نظر معنویت وتبیین عشق نیز توانا تر وغنی تر از اوست تحمل کند !
اناالحق در محافل مختلف بغداد،به عنوان کلامی سرشار از شور وشوق عرفانی وعوالم زیبای عشق وشوریدگی به آسانی راه یافت وشیفتگان ورهروان را به سوی معرفت قلبی وتصفیه باطن وخویشتن شناسی سوق داد ،ابن داوود نمی دانست که عشق آمدنی است ،آموختنی نیست .ستودنی است وملامت بر نمی تابد .
جذبه های عشق جوهر وعصاره اناالحق بود .حسین نمی توانست دست از آیین خویش بردارد ،حسین ابن منصور حلاج در کوچه بازار ها وزندان بغداد سرمستانه فریاد بر می آورد که نعره ی شیر افکنش کاخ ظلم وستم خلیفه مقتدای عباسی را به لرزه درمی آورد با این عبارت شور انگیز که به فارسی چنین است:

                دست در دامن جان خواهم زد
                                                           پای بر فرق جهان خواهم زد
                چون مرا نام ونشان نیست پدید
                                                           دم زبی نام ونشان خواهم زد

آری حلاج در دریای عظمت هستی مطلق غرق شده بود ،شوق وشور مستی وبی خویشی در عشق محبوب دریافتنی وچشیدنی است .
ابن داوود که با اندیشه وایدئولوژی حلاج در زمینه عشق مخالف بود ،به تدریج از پیشرفت نظریه رقیب ،منظومه تعادل روحیش را از دست داد وزیر پرتو انوار حقیقت به تدریج آب می شد ،ولی حلاج سرخوش از وصال مطلوب ومحبوب خویش در زندان سخن می گفت وآماده ایثار وپاک بازی درراه هدف مقدسش بود .
اناالحق، کلامی است که می توان آن را حماسه یک عارف جانباز که حیثیت وشکوه شرافت وفضیلت انسان موءمن وعاشق پاکباز را همراه با آزاد اندیشی در خود گنجانیده است تلقی کرد .هدف وآرزوی حلاج این بود که گسترده ترین ومطرح ترین بحث های دارالعلم بغداد وبصره را در زمینه انسان شناسی وارتباط با حقیقت ودرون بینی ،آن طور که احساس می کرد به شایستگی تعبیر نماید .


حسین حلاج چه می گفت؟

حلاج عاشق پاکباز وشیفته فداکار ونامدار جهان عشق ،قاضی بغداد را کوچک تر از آن می دانست که با اودرباره منشور عشق وافکار ناروا و بی منطق وی مناقشه ومجادله کند وتا آخرین دقایق حیات پر ماجرایش ثابت کرد که رازداری با پویایی وجهش عشق حقیقی هماهنگی ندارد،اگر ابن داوود می گوید چنانچه عاشق صادق پیش از مرگ به هنگام ادای کلمات شهادت ،پرده از راز های رویایی عشق برنگیرد یا به عشق وشیفتگی خویش اعتراف نکند شاهد وشهید است نظریه ای بی اعتبار است .
نمی توان جلوعطر گل سرخ رادر فضا گرفت ،عشق هم معطر وافشا کننده است .
حلاج ومریدش ابن سراج که او هم در دادگاه محکوم به اعدام شد معتقدبودند اقرار وافشای اسرارچشمه آب حیات ،شاهراه شهادت است نه کنمان وراز پوشی آن .
اسرار عشق را باید فاش کرد وگرنه جذبه "وجد "و نهایتا عشقی وجود نخواهد داشت .
حلاج دیدگاهی متفاوت ودقیق از منشور جادویی عشق داشت که به کلام موزون وسحر آسای وی ،ژرفایی ویژه می داد ،ابن داوود خشک اندیش نمی توانست حتی کوچکترین نوع همدلی وهماهنگی در مقوله لطیف عشق الهی با اوداشته باشد .
عطار عروس طبع خویش را به زیور آراسته وآن را به آتش شعله ور واخگر سوزان تشبیه کرده است:

  کس در این وادی به جز آتش مباد، وان که آتش نیست ،عیشش خوش مباد.

تفسیر وتوجیه ابن داوود مطلبی نیست که برای مشتاقان وادی شور و وجد و وصال جالب وشوق انگیز باشد یاحصول مقصود دست دهد ،این عشق پرسوز وگداز وارسته حماسه آفرین بیضای پارس است که هیجان وطوفان می آفریند وندای قدرتمند ومتعال انسان خدایی را تا آنجا که قدرت الهام به وی اجازه می داد تبیین کند !
دادستان ظاهر بین بغداد از پشتیبانی خلیفه برخورداراست،در محافل درباری بر صدر می نشیند ،از تعلقات نفسانی به دور نیست وبیشتر دقائق حیات رادر رویاهای جاه طلبانه سیر می کند .
از فیض کشف وشهود بی بهره است ،مانندحسین حلاج از خویشتن خویش تهی نشده است بدین جهت منشورش درباره عشق ،لطفی ،کششی وحالی ندارد!
او نمی توانست ستاره فروزان عشق را مانند مولانا،عطاروحافظ رصد کند.
این منصور حلاج است که از سر شوق وایثار وفداکاری آوای دل را سر می دهد وتسلیم جاه وجلال زندگی باشکوه وبی ثبات دربار خلیفه نمی شود ،هدف وآرزویش گسستن از تعلقات دنیوی واتصال به محبوب ومعشوق جاویدان وفنا ناپذیر است .
کلام جادوییش هنوز بعد از گذشت سده ها در درون روان وقلب شیفتگان صاحبدل نفوذ دارد وتاثیر جانبخش دارد،اگر چشمه فیض نمی جوشید ،اگر اتصال شهودی وجود نداشت ،نمی توانست مقوله جالب ،تازه ودل انگیز انسان خدایی رابر زبان آورد
این جوشش وپویش از کجا بود ؟
ای کاش ابن داوود می توانست آبشخور احساس شهید عشق را درک کند .
آیا درفرهنگ عرفانی کلامی شور انگیز تر،مفاهیمی دل انگیز تر وآسمانی تر از "اناالحق"موجود است ؟اناالحق یعنی سرمستی از شور حق ،یعنی تسلیم وفنا در عشق حق وبه قول نجم الدین رازی در رساله "عشق وعقل"

عقل،
قهرمان آبادانی دوعالم جسمانی وروحانی است !
وعشق ،
خرمن سوز ،و وجود برانداز  این دو عالم است !
بیشتر خلق آنانند که:
نورعقل ایشان ،بی نور عشق است.  
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 18:14  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

سفرهای موسی(ع)در قرآن

۱-سفر گریز:ففررت منکم لما خفتم(شعرا/21) پس گریختم از شما وقتی که از شما ترسیدم .این سفر در ابتدای کار بود.زمانی که یکی از پیروان حضرت از او یاری خواست .موسی به مامور فرعون گفت:از او دست بردار.او گفت :غیر از او کسی نیست که هیزم ها را به مطبخ ببرد.موسی به خشم آمد و مشتی بر مامور زد که درجا به هلاکت رسید.فوکزوه موسی فقضی علیه (قصص/15)موسی مشتی براو زد واورا کشت.
این امر موجب شدحضرت از آنجا گریخت .البته قصد موسی کشتن نبود بلکه دفاع بود از اینرو خداوند برای او عذر آورده ومی فرماید:
قضای ما به او رسیده و اوکارش پایان یافت.
۲-سفر طلب:سفری بود که حضرت موسی به دنبال آتشی رفت که در او نور یافت وبی واسطه با خدا سخن گفت.به عبارت روشن تر به آتش دوستی خدا رسید وبوسیله آن آتش عالم را در آتش عشق فرو برد.
۳-آتش طرب:سفری که موسی به جایگاه ملاقات حق نمود.
ولماجاموسی لمیقاتنا(اعراف /143)زمانی که موسی به میقات ووعده گاه ما آمد وپروردگارش با او سخن گفت.
در این سفر حضرت از خود بیخود شدواز جام قدس شراب محبت نوشید وموجی از دریای عشق برخواست وعرضه داشت:ارنی انظر الیک(اعراف /143)خدایا خودت را به من بنمایان.
۴-سفر تعب :سفر ریاضت و سختی ومشقت است.این همان سفر مریدان در آغاز راه است .این سفر سفر مودب شدن به آداب الهی وتحمل سختی ها برای پاک کردن سه چیز است .
نفس وخوی ودل.

تهذیب نفس به سه چیز است:
۱-گله وشکایت از خدا را رها کنیم وشکرگزار باشیم.
۲-از غفلت به بیداری روی آوریم.
۳-از بیهودگی به هوشیاری روی آوریم.


تهذیب ازخلق وخوی به سه چیز است :
۱-صبر پیشه کنیم.
۲-بخشنده باشیم.
۳-ازخطای دیگران در گذریم.


تهذیب دل هم به سه چیز است:
۱-از خوف الهی ایمن نتوان بود.
۲2-امید به خدا.
۳-آزادی دل از هردو جهان.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 14:26  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

دعای نیمه شب ودرس صبحگاهت بس

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

دگرزمنزل جانان سفر مکن درویش

که سیر معنوی وکنج خانقاهت بس

وگر کمین بگشاید غمی زگوشه دل

حریم درگه  پیر  مغان  پناهت  بس

بصدرمصطبه بنشین وساغرمی نوش

 که این قدر زجهان کسب مال وجاهت بس

زیادتی مطلب  کار  بر خود  آسان  کن

صراحی می لعل وبتی چو ماهت بس

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلی ودانش همین گناهت بس

هوای مسکن مالوف و عهد یار قدیم

زرهروان سفر کرده عذر خواهت بس

به منت دگران خو مکن که در دو جهان

رضای ایزد  وا نعام  پادشا هت  بس

به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

دعای نیمه شب ودرس صبحگاهت بس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/26ساعت 18:56  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

خودمانی با خدا

کوله پشتی اش را برداشت وراه افتادورفت که دنبال خدا بگرددوگفت تا کوله بارم را از خدا پر نکنم برنخواهم گشت .

نهالی رنجور وکوچک کنار راه ایستاده بود .مسافر با خنده ای رو به درخت گفت:چه تلخ است کنار جاده بودن ونرفتن .ودرخت زیر لب گفت:ولی تلخ تر آن است که بروی وبدون رهاورد برگردی .کاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست.

مسافر رفت وگفت یک درخت از راه چه می داند پاهایش در گل است او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت .اما نشنید که درخت گفت:من جستجو را از خود آغاز کرده ام وسفرم را کسی نخواهد دید جز آنکه باید..!

مسافر رفت وکوله اش سنگین بود.

هزار سال گذشت .هزار سال پر پیچ وخم !مسافر برگشت.رنجور ونا امید.خدا را نیافته بود .اما غرورش را گم کرده بود .به ابتدای جاده رسید .جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود .

درختی هزار ساله بالا بلند وسبز کنار جاده بود .مسافر زیر سایه ی درخت نشست مسافر درخت را به یاد نیاورد اما درخت اورا شناخت .به او گفت :سلام مسافر در کوله بارت چه داری مارا میهمان کن.

مسافر گفت:بالا بلند تنومندم شرمنده ام کوله بارم خالی است وهیچ چیز ندارم.

درخت گفت :وقتی هیچ چیز نداری همه چیز داری .

اما آن روز که می رفتی همه چیز داشتی غرورت کمترینش بود .جاده آن را از تو گرفت.حالا در کوله ات برای خدا جا هست وقدری از حقیقت را در کوله بار مسافرریخت .

دست های مسافر پر از اشراق شد وچشمهایش از حیرت درخشید وگفت :هزار سال گشتم وپیدا نکردم

وتو نرفته این همه یافتی !

درخت گفت:تو در جاده رفتی ومن در خودم .وپیمودن خود دشوار تراز پیمودن جاده هاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/26ساعت 17:35  توسط فاطمه شفيعي لو  | 

خلاصه حديث 38 از كتاب چهل حديث امام خميني (ره)

سيد احمد حسيني

دانشجوي كارشناسي ديني و عربي

تربيت معلم شهيد مقصودي همدان

الحدیث الثامن و الثلاثون

بالسند المتصل الی الشیخ الجلیل عماد الاسلام،محمد بن یعقوب الکلینی،رضوا الله علیه،عن عده من اصحابنا،عن احمد بن محمد بن خالد،عن ابیه،عن عبدالله بن بحر،عن ابی ایوب الخزاز،عن محمد بن مسلم(قال:سالت ابا جعفر "،علیه سلام ، عما یروون ان الله خلق آدم،علیه السلام،علی صورته.فقال : هی صوره محدثه مخلوقه،[و] اصطفاها الله و اختارها علی سائر الصور المختلفه؛فاضاها الی نفسه لما اضاف «الکعبه» الی نفسه،و«الروح» الی نفسه،فقال؟:«بیتی» و«نفخت فیه من روحی».

ترجمه:«جناب محمد بن مسلم گفت پرسیدم از حضرت باقر علیه السلام،از آنچه روایت کنند که«همانا خداوند آفرید ادم را به صورت خود.»فرمود آن صورتی است تازه آفریده شده ،برگزید خدا آن را  و اختیار فرمود آن را بر سایر صورتهای مختلفه.پس نسبت داد آن را به سوی خودش،چنانچه نسبت داد «کعبه» را به سوی خود و«روح»را به سوی خود،پس فرمود:«خانه من»و «دمیدم در آن روح خود»

شرح صدر این حدیث شریف از احادیث مشهوره بوده از زمان ائمه ،علیهم السلام، تا زمان ما، و همیشه در کبت فریقین به آن استشهاد شده است. و حضرت باقر(ع) صدور آن را تصدیق فرموده،منتها مقصود آن را بیان فرمودند.ولی حدیثی شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا به سند خود از حضرت ثامن الحجج علیه السلام ،نقل فرماید که معنای آن این است:«حسین بن خالد گفت عرض کردم به حضرت رضا(ع): ای پسر رسول خدا،مردم روایت کنند که رسول خدا صلی الله علیه و آله،فرمود: خدا آدم را به صورت خود خلق فرمود. حضرت فرمود:

 خدا بکشد آنان را ،همانا حذف کردند اول حدیث را . رسول خدا(ص)گذشت به دو نفر مرد که همدیگر را سب می کنند. حضرت شنید یکی از آنها به رفیقش می گفت: زشت کند خدا روی تو وروی آن کس را شبیه تو است.پس فرمود رسول خدا(ص): ای بنده خدا مگوی این را به برادر خود . زیرا که خدا ی عز و جل خلق فرمود آدم را بصورت او»

به واسطه این مرحوم مجلسی حدیث حضرت باقر (ع) را حمل بر تقیه فرمودند. و نیز احتمال دادند که این معنا حضرت مبنی بر فرض تسلیم باشد.

 و این احتمال بسیار بعید است. و محتمل است که حدیث حضرت رضا(ع) را ارجاع نموده به حدیث اول،که مقصود از «آدم» در ذیل آن که می فرماید: «ان الله خلق آدم علی صورته» نوع آدمی باشد و ضمیر علی صورته» به حق تعالی بر گرد و حضرت رضا(ع) به مناسبت آنکه راوی اهل فهم معنای حدیث نبوده است،صدر حدیث را نقل فرمودند که آن شخص توهم کند که مراد از آدم حضرت ابوالبشر است،ضمیر علی صورته به آن شخص برگردد.تأمل  و شاید هر دو حدیث صادر باشد. جناب رسول اکرم(ص) یک وقت حدیث شریف را بی سابقه و ابتدائی فرموده باشند.وآن حدیثی است که حضرت باقر(ع) تأویل آن را بیان فرمودند. ویک  وقت با آن سابقه فرمودند و حضرت رضا(ع) به واسطه عدم تحمل را وی معنای آن را صرف فرمودند کلام را به آن حدیث که مسبوق به سابقه بود، و شاهد این معنی آن است که در بعضی روایات علی صوره الرحمن به جای علی صورته دارد و این با حدیث عیون سازش پیدا نکند.

بالجمله،بر فرض آنکه این حدیث شریف صادر نباشد،معنا ی آن در احادیث شریفه مستتر است به بیانی که ان شا الله مذکور خواهد شد.اکنون رجوع کنیم به شرح الفاظ حدیث شریف.

قوله:آدم در صحاح گوید:«آن با دو همزه است،زیرا که آن«افعل» است و همزه دوم را بدل به الف کردند،وقتی آن را بخواهند متحرک کنند،مبدل به »واو« کنند و در جمع آن گویند:اوادم=انتهی.ووجه تسمیه ابوالبشر به «آدم» شاید به واسطه آن است که اسهر اللون یعنی گندمگون،بوده، زیرا که در لغت است که«الآدم من الناس» الاسمر.ودر بعضی روایات است که آدم را از آن جهت «آدم» گویند که از «ادیم»ارض در معانی«صورت» است و ادیم ارض به معنای روی زمین است.

قوله: علی صورته «صورت» در لغت به معنا تمثال و هیئت است. و می توان گفت یک معنای عام مشترک بین اموری دارد،که آن مشترک عبارت از شیئیت شیء و فعلیت آن است،منتها برای هر چیزی فعلیتی است که به آن اعتبار آن را ذوالصوره گویند،وآن فعلیت را صورت آن گویند. و اینکه صورت را در لسان اهل فلسفه به اموری اطلاق کردند که جامع آن همان فعلیت شیء و شیئیت آن است.

مخالف  با لغت نیست و از مواضعه و اصطلاح نیست.

 شیخ ابو علی سینا ،رئیس فلسفه اسلام،در الهیات شفا گوید:«گاهی[صورت] گفته شود به هر هیئت و فعلی که در مقابل وحدانی یا مرکب باشد،تا آنکه حرکات و اعراض صورت باشد. و صورت گفته شود به چیزی که ماده متقوم به آن شود بالفعل؛پس جواهر عقلیه و اعراض را صور نتوان گفت. و صورت گفته شود به چیزی که کامل شود ماده به واسطه آن،گرچه متقدم به آن نباشد بالفعل،مثل صحت و آنچه که شیء به سوی او بالطبع متحرک باشد. و صورت گفته شود به نوع و جنس و فصل شیء و به همه اینها. و کلیت کل در اجزاء نیز صورت است» و از تأمل در تمام موارد که استعمالات صورت را در آن نمودند معلوم شود که میزان در همه ،همان «فعلیت» است و به اشتراک معنوی در تمام موارد استعمال شود و حتی آنکه به حق تعالی «صوره الصور» گویند.

 قوله: اصطفاها«صفوه» به معنای خالص و صافی از کدورت است،و«اصطفاء» به معنای اخذ نمودن خالص و صافی است ،ولازمه آن می باشد.

قوله: الکعبه«کعبه» اسم خانه خدا است. و بعضی گفته اند به واسطه آنکه شبیه به مکعب است آن را «کعبه» گفته اند یا به واسطه  تربیعش آن را به این اسم تسمیه کرده اند و «مکعب» در اصطلاح ریاضیین جسمی است که بر آن احاطه کرده باشد شش سطح مساوی بر زوایای قائمه.

فصل

 در بیان آنکه آدم مظهر تام الهی و اسم اعظم حق جل و علاست» بدان که ارباب معرفت و اصحاب قلوب فرمایند از برای هر یک از اسماء الهیه در حضرت و احدیت صورتی است تابع تجلی به فیض اقدس در حضرت علمیه به واسطه حب ذاتی و طلب مفاتیح غیب التی لا یعلمها الا هو.

 و آن صورت را «عین ثابت» در اصطلاح اهل الله گویند . و به این تجلی به فیض اقدس اولا تعینات اسمائیه حاصل آید، و به نفس همین تعیین اسمی صور اسمائی، که اعیان ثابته است، محقق گردد. و اول اسمی که به تجلی احدیت  و فیض اقدس در حضرت علمیه و احدیه ظهور یابد و مرآت آن تجلی گردد،اسم اعظم جامع الهی و مقام مسمای «الله» است، که در وجهه غیبیه عین تجلی به فیض اقدس است، و در تجلی ظهوری کمال جلا و استجلا ء عین مقام جمع و احدیت به اعتباری ، و کثرت اسمائیه به اعتباری است .

 و تعیین اسم جامع و صورت آن عبارت  از عین ثابت انسان کامل و«حقیقت محمدیه»(ص) است. چنانچه مظهر تجلی عینی فیض اقدس فیض مقدس است.. و مظهر تجلی مقام و احدیت مقام الوهیت است، و مظهر تجلی عین ثابت انسان کامل روح اعظم است، و سایر موجودات اسمائیه و علمیه و عینیه مظاهر کلیه و جزئیه  این حقایق و رقایق است.

 به ترتیبی بدیع که در این مختصر بیان آن نگنجد و تفصیل آن را در رساله مصباح الهدایه مذکور داشتیم .

 از اینجا معلوم شود که انسان  کامل مظهر اسم جامع و مرآت تجلی اسم اعظم است .

 چنانچه به این معنی در کتاب و سنت [ اشاره] بسیار شده است:

 قال تعالی: و علم آدم الاسماء کلها. و این تعلیم الهی به تخمیر غیبی جمعی بیدی الجمال و الجلال نسبت به باطن آدم واقع شد در حضرت و احدیت،چنانچه تخمیر صورت و ظاهر او در عالم شهادت به شهور یدی الجلال و الجمال  به مظهریت طبیعت واقع شد. وقال تعالی شانه: انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض... الایه و«امانت» در مشرب اهل عرفان ولایت مطلقه است که غیر از انسان هیچ موجودی لایق آن نیست.واین ولایت مطلقه همان مقام فیض مقدس است که در کتاب شریف اشاره به آن فرموده بقوله «تعالی»: کل شیء هالک الا وجهه . ودر دعای «ندبه» است:

 این وجه الله الذی الیه یتوجه الاولیاء؟این السبب المنتصل بین اهل الارض و الاسما؟

 و در زیارت «جامعه کبیره» فرموده: و المثل الاعلی  و این «مثلیت» و«وجهیت» همان است که در حدیث شریف فرماید: ان الله خلق آدم علی صورته . یعنی آدم مثل اعلای حق و آیت الله کبری و مظهر  اتم و مرآت تجلیات اسماء و صفات و وجه الله و عین الله و یدالله و جنب الله است: هم یسمع  و یبصر ویبطش بالله،والله یبصر و یسمع ویبطش به. و این «وجه الله» همان نوری است که در آیه شریفه فرماید.:

الله نور السموات و الارض.و جناب باقر العلوم (ع) فرماید به ابو خالد کابلی در حدیث شریف کافی:«هو(ای الائمه) و الله نور الله الذی انزل،و هم و الله نور الله فی السموات و الارض.

 و در کافی شریف از جناب باقر العلوم (ع)  حدیث می کند  و در تفسیر آیه شریفه عم یتسائلون عن النبا العظیم. که فرمود: هی فی امیر المونین. کان امیر المومنین (ع) یقول مالله تعالی آیه هی اکبر منی و لالله من نباء اعظم منی. وبالجمله ، انسان کامل، که آدم ابوالبشر یکی از مصادیق آن است.

بزرگترین آیات و مظاهر اسماء و صفات حق و مثل و آیت حق تعالی است. و خدای تبارک و تعالی از «مثل»  یعنی شبیه منزه و مبراست. ولی ذات مقدس را تنزیه از «مثل» به معنی آیت و علامت، نباید نمود وله المثل الاعلی. همه ذرات کائنات آیات و مرآت تجلیات آن جمال جمیل عز و جل هستند،منتها آنکه هر یک به اندازه و عاء وجود ی خود،ولی هیچیک آیت اسم اعظم  جامع ؛الله نیستند جز حضرت گون جامع و مقام مقدس برزخیت کبری،جلت عظمه بعظمه باریه،فالله تعالی خلق الانسان الکامل و الادم الاول علی صورته الجامعه،وجعله مرآه اسمائه و صفاته.

 و از این بیان معلوم شد نکته اختیار و اصطفاء حق تعالی صورت جامعه انسانیه را در بین سایر صور مختلفه  سایر اکوان ، و سر تشریف حق تعالی آدم (ع) را بر ملائکه و تکریم او را از بین سایر موجودات و نسبت روح او را به خودش در آیه شریف بقوله: و نفخت فیه من روحی. و چون بنای این اوراق بر اختصار است،از حقیقت نفخه الهیه و کیفیت آن در آدم و اختصاص آن به او در بین موجودات صرف نظر می کنیم.«والحمد الله اولا و آخرا»

پایان.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 21:56  توسط حسین شمس  |