X
تبلیغات
اندیشه - نوشته های دانشجویان

اندیشه

دریچه ای به دنیای دانش

كاركرد تربيتي امر به معروف و نهي از منكردر سيره پيامبر

سپیده صفری

يكي از مهم‌ترين بحث‌ها، در عرصة علوم انساني، تربيت انسان است؛ زيرا هدف اصلي رسالت انبيا را تربيت و تزكيه تشكيل مي‌دهند. و انسان، يگانه موجودي است كه بيش‌ترين نياز را به تربيت و رسيدن به كمال دارد؛ زيرا جانداران ديگر بر اساس غريزه از نخستين لحظه‌هاي تولد، راهشان را مي‌يابند و بر همين اساس از خود دفاع كرده، به زندگيشان ادامه مي‌دهند. اما انسان اين‌گونه نيست؛ اگر دست حمايتِ مربيان از سر او برداشته شود، نه تنها به كمال دست نمي‌يابد، بلكه از همان آغاز، راه فنا را در پيش مي‌گيرد. چنانچه نوزاد انسان از هر زنده جاني ضعيف‌تر و به تعبيري، حيوان بالفعل است كه هيچ قدرت دفاع و زيستن ندارد و كمالي در او مشاهده نمي‌شود؛ ولي، همين موجود ضعيف، با تربيت و آموزش، به جايي مي‌رسد كه سيارات آسماني را در اختيار مي‌گيرد و با قوه انديشه و فكر به همة اشيا مسلط مي‌شود. اگر انسان تربيت شود و در مسير كمال قرار گيرد، روحش اوج مي‌گيرد و به سعادت مي‌رسد. و بر قله‌هاي پيروزي و كمال يكي پس از ديگري سيطره مي‌يابد. سعدي در اين زمينه مي‌گويد:

رسد آدمي، به جايي كه به جز خدا نبيند

بنگر كه تا چه حد است، مكان آدميت

طيران مرغ ديدي، تو ز پاي بند شهوت

به در آي تا ببيني، طيران آدميت

انساني كه اين همه آمادگي براي تربيت شدن دارد، شايسته است كه خداوند به‌ترين راه‌ها را براي تربيت او در نظر گرفته باشد؛ يكي از اين راه‌ها امر به معروف و نهي از منكر است كه در تربيت فرد و جامعه كاربرد فراوان دارد. پيامبر گرامي اسلام - صلي الله عليه و آله - نيز براي اين مبعوث گشت كه انسان را هدايت و تربيت كند و استعدادهاي نهفته آنان را شكوفا سازد؛ از طرفي امر به معروف و نهي از منكر يكي از سنت‌هاي مهم در اسلام است كه جلو فساد را مي‌گيرد و نوعي خيزش و مشاركت همگاني، در برابر فسادها و نارسايي‌ها و شاهراهي، براي رسيدن به كمال است. در اين مقاله، كاركرد تربيتي امر به معروف و نهي از منكر را در سيرة پيامبر بررسي مي‌كنيم.

اين موضوع، با همة اهميتي كه دارد، كم‌تر بررسي شده است؛ يكي از مشكلات جدي اين حوزه، كمبود منبع است؛ زيرا، سيره نويسان به نوعي رجال نويسي كرده‌اند و در برخي از كتاب‌هاي سيره نيز تاريخ نگاري را به جاي سيره نويسي ادامه داده‌اند.

ما در اين نوشته، از كليات (شرح و تعريف واژگان) آغاز كرده‌ايم. آن گاه، در ادامه از كاربرد امر به معروف و نهي از منكر در سيره پيامبر بحث نموده‌ايم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1391/03/13ساعت 16:29  توسط حسین شمس  | 

تربیت اجتماعی در اسلام

معصومه شیر افکن

زندگی در جامعه امروز نیازمند کسب سلسله‌ای از دانشها، مهارتها و نگرشها در زمینه‌های مختلف از جمله بعد اجتماعی است . تربیت اجتماعی به مجموع قابلیتها، صلاحیتها و مهارتهای اجتماعی اطلاق می‌شود که فرد باید درباره خود، خانواده، دوستان، جامعه و عملکردهای اجتماعی، نهادهای اجتماعی، ارتباطات اجتماعی، ارزشها، و در نهایت نهادهای بیتی و روشهای آن بدست آورد. هدف از انجام این تحقیق تبیین مبانی نظری تربیت اجتماعی و ارائه راهبردهای عملی در تقویت روابط اجتماعی صحیح بین افراد جامعه با تکیه بر کلام مولی‌الموحدین علی (ع) میباشد. روش تحقیق توصیفی و در نهایت تحلیلی است . این مقاله در دو بخش تهیه و تدوین گردیده که بخش اول کلیاتی از تربیت اجتماعی در اسلام را بیان می دارد وهمچنین  این بخش شامل یک سری عناوینی از قبیل تعاریفی از تربیت وتربیت اجتماعی از دیدگاه نهج البلاغه  وهمچنین تربیت در خانواده را مطرح می نماید ودر بخش دوم  به نام تربیت ایمانی در اسلام می باشد که از نماز به عنوان بزرگترین عامل تربیت ایمانی سخن به میان آمده است واینکه از کبر وخود بینی انسان را دور می نمایدودر پایان نتیجه گیری صورت گرفته است.

 گفته شده که تربیت اجتماعی جز طریق خودآگاهی تک‌تک افراد جامعه و احساس همدلی و سازگاری بین افراد یک اجتماع محقق نمی‌شود و به فردی تربیت شده اجتماع اطلاق می‌گردد که همواره درصدد شناخت کاملتر از اجتماع خود و موقعیت آن است ، برای بهبود روند امور و گسترش کار و حل مشکلات موجود به تفکر و تدبیر بپردازد و قادر باشد در وضعیتهای تازه‌ای که رخ می‌دهد در ارتباط با حل مساله تصمیم منطقی گرفته و اقدام نماید.

امید که این تحقیق گامی در جهت آشنایی هر چه بهتر تربیت اجتماعی  وایمانی در جامعه بردارد 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1391/03/12ساعت 1:2  توسط حسین شمس  | 

نقش پدر و مادر در تربیت و آموزش فرزندان

شهناز مهر پرور
 

چکیده:

در این مقاله تعریفی از مادری و تربیت و نقش وراثتی و محیطی مادر و وظایف کلی مادر در تربیت کودک مانند مراقبت و حمایت، رهبری و هدایت، ساختن شخصیت کودک، حضور مادر در تأثیرات آن و غیبت مادر و اثرات آن در تربیت کودک و در مورد رفتار افراط گونه مادران و اینکه چه تیپی از مادران در رفتار خود افراط می کنند و راهکارهای تربیتی مناسب برای تربیت کودک اشاره شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/08ساعت 23:37  توسط حسین شمس  | 

طرح درس هدیه های آسمان پایه پنجم درس اسراف

سپیده صفری


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/28ساعت 23:31  توسط حسین شمس  | 

مـرگ

فاطمه ثمری (1)

چکیده :

یک مسئله ای که  هنوز حقیقت آن برای عده ای از مردم جهان حل نشده است و معنای آن روشن نگردیده است مرگ است . درباره ی حقیقت مرگ نظرات متفاوتی وجود دارد و بسیاری از دانشمندان برای روشن کردن آن مثال های گوناگونی زده اند . به طور کلی حقیقت مرگ عبارت است از جدا شدن روح از بدن و بریده شدن علاقه آن دو از یکدیگر است ، وقتی روح و جسم از یکدیگر جدا شدند دیگر مرگ حتمی است .

قرآن کریم مرگ و گرفتن جان ها را به 3 طایفه نسبت می دهد و مسئولیت آن را با 3 کس می داند : 1 – خدا 2 – ملک الموت 3 – ملائکه . که برای هر انسانی بر حسب اعمال و رفتارش یکی از این 3 طایفه جانش را می گیرد . با این که مرگ یک امر حتمی است اما اکثر مردم از آن در هراسند که علت های زیادی برای آن گفته شده است : 1 – تصور انسان از مرگ فانی شدن است 2 – دلبستگی به دنیاست 3 – تهیه نکردن توشه است . در قرآن و هم چنین در احادیث زیادی درباره ی مرگ و اتفاقات لحظه ی مرگ آمده است که مرگ برای مومنان خوب و شیرین و برای کافران زهر آلود و بد است .

______________________________________

۱- دانشجــو ی رشته کودکان کم توان ذهنی تربیت معلم شهید باهنر همدان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 17:44  توسط حسین شمس  | 

اسرا نماز در کلام بزرگان

مهرنوش رفیعی زاده(۱)

چکیده

نخستین و مهمترین عبادت نماز است . پس از مبعث حضرت رسول (ص) نخستین عبادتی که تشریع گردید ، نماز است و بهترین تعریف را از تعبیر قرآن مجید باید فهمید که ، می فرماید : به درستی که نماز انسان را از هر کار قبیح و نادرستی باز می دارد یعنی حقیقت نماز شخص نماز گزار را اصلاح می کند و از آلوده شدن به فحشا و منکر باز می دارد.

در روایتی از حضرت صادق (ع) از برترین چیزی که بندگان به واسطه ی آن به خدا تقرب می جویند ، سئوال می شود حضرت می فرمایند : پس از شناسایی خداوند از این نماز برتری سراغ ندارم آیا نمی بینی بنده ی نکوکار عیسی بن مریم گفت که خداوند به من سفارش نماز فرمود. نماز یاد خداست و تنها با یاد خداست که دلها آرامش می گیرد. چون نماز ستون دین است وبا پذیرفته شدن آن سایر اعمال نیز پذیرفته خواهد شد و اگر رد شود بقیه ی عمل نیز مردود خواهد گشت ونیز چون هر عملی پیرو نماز است لذا اسرار آن نیز ستون رازهای دین است. اگر اسرار نماز بدست آمد و مشاهده شد رازهای سایر اعمال نیز قابل دستیابی و مشاهده قرار خواهد گرفت پس سزاوار است سالک بکوشد و عارف تلاش کند تا به ستون رازهای دین دست یابد و سرانجام به همه ی زوایای دین برسد و همه ی آن را مشاهده نماید و در روزی که هیچ سایه ای جز سایه ی خداوند متعال نیست، تحت سایه ی ولایت او بیارامد.

راز عبادت چیزی است که به عالم ملکوت و برتر از آن بر می گردد آنچه به درون و باطن عبادت مربوط می شود. اما حکمت عبادت همان هدف و نتیجه ای است که به آن مربوط می شود از قبیل عروج ، نجات از نا شکیبایی و... اما ادب عبادت مسائلی است که به اوصاف و احوال نمازگزار بازگشت می کند که باید حضور قلب و خشوع قالب داشته باشد، پیوسته در ذکر باشد و از توجه به غیر معبود خود راحفظ کند و همچنین سایر صفات ظاهری معهود و لازم (از لباس و مکان و...) مراعات نماید و روشن است که این امور از اسرار نیست. پس میان آداب و اسرار نماز تفاوت است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 16:2  توسط حسین شمس  | 

اثبات وجود خدا از طریق برهان نظم

مهوش خسروانیان(۱)

چکیده:

حکما و فلاسفه از طریق فلسفه اثبات کردند : كه اگر عالم مبدا و خدایی داشته باشد که دارد, عنی وجودش را اثبات می کردند – و اگر در دنیا حرکت و جنبشی وجود داشته باشد- که البه آن هم وجود دارد- باید بازگشت مخلوقات به همان مبدئی باشید که از آن مبدا پیدا شده اند, یعنی امکان ندارد که توجهی در وجود مخلوقات به سوی مبداشان وجود نداشته باشد. می گفتند: النهیات هی الرجوع الی البدیات" یعنی آخر ما و نهایتها همان بازگشت به اولهاست و چون خدا اول همه ی اوایل هست آخر همه ی آخرها هم هست, نهایت موجودات هم هست منتها آنها تعمیم می دادند, می گفتند در هر موجودی این میل و توجه به حق هست و نمی تواند نباشد انسان به همان نسبت که کاملتر است این جاذبه در او قوی تر و نیرومند تر است. ( مطهری, 1375 : 58)

 ----------------------------------------------------------------

۱- دانشجــو ی تربیت معلم شهید باهنر همدان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 15:56  توسط حسین شمس  | 

عدل الهی و تاثیر آن در زندگی انسان

شیوا مشکین فام(۱)

چکیده

خداوند عادل است، حتي در آفرينش زمين نيز عدالت وجود دارد. پس از آن كه خلقت آسمان و رفعت آن را ذكر فرمود و به مناسبت رعايت نظم و عدالتي كه در جريان و حركت آفتاب و مهتاب شده است عدالت را حكم ثابت و مقرر براي مردمان دانست و با تأكيد به ميزان فرمودكه مردمان بايد در همة شئون عدل را رعايت كنند همانطوري كه خداوند در عالم تكوين همه جا  نسبت به هر چيز عدل فرموده است. فعلي اختياري بندگان نيز بايد شباهت به فعل حق پيدا كند و در همة شئونشان عدل را رعايت نمايند همان طور كه نظم و عدل در آسمان‌ها و زمين جاري است.

ايمان به عدالت خداوند از جهات مختلف اثر عجيبي در سازندگي انسان دارد:

1-  از جهت كنترل خود در برابر گناهان؛ زيرا همينكه انسان بداند گفتار و كردارش زير نظر اوست سر سوزني از اعمالش مورد غفلت نيست، و جزاي هر نيك و بد را خواهد ديد، خود را در اين جهان رها و بي‌قيد و شرط نمي‌داند (در اين زمينه آيات زيادي در قرآن داريم).

2-  خوش‌بيني؛ انسان معتقد به عدل الهي به نظام آفرينش خوش‌بين است، و چون خداي جهان را عادل مي‌داند براي ناگواري‌ها يك تفسير صحيح و آرام‌بخش دارد و حوادث تلخ برايش شيرين است. چنين كسي در هيچ حالي گرفته خاطر و مأيوس نيست.

3-  ايمان به عدل الهي محرك استقرار عدالت در زندگي فردي و اجتماعي نيز هست؛ كسي كه عقيده به عدل خدا دارد آماده پذيرفتن عدل در زندگي شخصي و اجتماعي خود است.

 -----------------------------------------------------------

۱- دانشجــو ی تربیت معلم شهید باهنر همدان

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 15:37  توسط حسین شمس  | 

سرگذشت انسان پس از مرگ

مریم دانیالی (۱)

چکیده

انسان با مردن تمام نمی­شود و همچنان به حیات خود ادامه می­دهد. و بعد از گرفته شدن جان انسان روح از بدن انسان جدا می­شود و جسم بی­­جان خود را مشاهده می­کند و تمام اعمال و کارهایی را که انجام می­شود می­بیند و پس از مرگ انسان تمام اعمال و رفتاری که در این دنیا انجام داده است بررسی می­گردد و فشار قبر یکی از چیزهایی است که تمام انسان­ها جز موارد خاص به آن دچار می­شوند و این فشار در بعضی از افراد باعث طهارتشان می­شود.

قرآن و اسلام زندگی دوباره در این دنیا ، پس از مرگ را رد می­کند و بر همین اساس بر نظریه تناسخ یک خط بطلان می­کشد.

بسیاری از روانشناسان با توجه به معاد جسمانی و روحانی ثابت کرده­اند که انسان پس از مرگ رشد جسمی و روحی دارد اما رشد جسمی و روحی قبل از مرگ و پس از مرگ متفاوت است یعنی در دنیا باید مطابق تکالیف شرعی باشیم ولی در برزخ و قیامت متفاوت است . و در هر صورت انسان فقط یک بار در دنیا زندگی می­کندو با این یک بار زندگی نیز تمام زندگی خود را که بی­پایان است می­سازد و چه خوب است اگر خوب بسازد!!!

----------------------------------------------------

۱- دانشجــو ی تربیت معلم شهید باهنر همدان

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 15:30  توسط حسین شمس  | 

عالم بــرزخ

عظیمه آزادوار(۱)

چکیده

حیات برزخ (عالم قبر) در میان مرگ و عالم قیامت است  در آنجا مردگان تا قیامت معذب یا منعم خواهند بود. در این عالم (عالم خیال) ماده وجود ندارد بلکه صورت محض است.

پس از مرگ ارواح پرهیزکاران عالیرتبه در سیر صعودی خود افق های محدود زمان و مکان و حد و مرز را نخواهند داشت و بنا به رتبه ی خود درجه و منزلت مخصوص دارند از رسیدن به آن مقام والا شاد مانند و از مناظر پر شکوه و دل انگیز لذت می برند. و اما ارواح ناپاکان پلید در ظلمت و تاریکی وحشتناکی گرفتارند و در آن جوّ اضطراب خیز، از ندامت و پیشمانی بر گذشته های معصیت آلود خود ماتم می گیرند و روح آنها زیر لهیب آتش سوزان قرار می گیرد.

چرا خداوند تقاضای برزخیان را برای رجوع به دنیا رد می کند؟

چون صدق گفتار آنها در عالم برزخ و شرایط برزخی است و در صورت برگشتن به دنیا همان خواسته های طبیعی ظهور می کنند و فرد به همان کرداری که سابقاً در دنیا انجام می داده اند، دست می زنند.

--------------------------------------------------------------------

۱- دانشجــو ی رشته کودکان کم توان ذهنی تربیت معلم شهید باهنر همدان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 14:55  توسط حسین شمس  | 

خداشناسي (بررسی برهان فطرت)

زینب شهبازی (1)

چکیده:

از نظر کلی سه راه ( یعنی سه راه کلی که باز بعضی از آن راهها خودش منشعب می شود به راههای جزئی تری ) درباره ی اثبات وجود خدا وجود دارد . یکی از آنها راه  روانی یا فطری , راه دیگر راه علمی و یا شبه فلسفی , و راه و رسوم فلسفی است.

را اول که راه روانی و راه فطری است به این صورت است که از راه وجود خود انسان, خدا را اثبات کرده اند به این معنا گفته اند احساس وجود خدا در انسان هست یعنی در فطرت و در خلقت هر کسی یک احساسی و یک تمایلی وجود دارد که این احساس و تمایل خو به خود انسان را به سوی خدا می کشاند. از این جهت " مثل خدا و انسان" مثل مغناطیس و آهن است. یک چیزی وجود دارد به نام " مغناطیس" که یک چیز دیگری را به نام " آهن" جذب می کند. این راه فقط این را می گوید که یک چنین جاذبه ای را من احساس می کنم .( چون راه روانی است) , یک چنین جاذبه ای میان انسان و میان آن حقیقتی که نامش خداست وجود دارد.

انسان به طور کلی دو دستگاه دارد: یک دستگاه عقل و فکر و اندیشه که حس می کنند یعنی درک می کنند, می بینند, با حواس پنج گانه یا بیش تر خودش حس میکنند, با عقل و خودش فکر می کند.

دستگاه دیگری که در وجود انسان هست که آن را کانون تمایلات و کانون احساسات می نامند . احساسات غیر از حس است. به اصطلاح معروف مربوط به دل انسان است.

در وجود انسان یک سلسله خواسته ها طبعا وجود دارد, مثلا غیر از تمایلات حیوانی که همه می دانیم مثل تمایل به خوراک و تمایل جسمی , یک سلسله تمایلات عالی در وجود انسان هست, مثل تمایلی که در وجود انسان به امور اخلاقی هست یعنی به نیکوکاری, به خدمت, به احسان. تمایلی در وجود انسان به کاوش و تحقیق هست یعنی انسان که علاقمند است به کاوش کردن حس کاوشگری در انسان هست, حس تحقیق در انسان هست, انسان در مقابل هر مجهولی قرار بگیرد خواه آنکه در کشف این مجهول منافتی داشته باشد یا منافعی نداشته باشد, یک حس " باید ببینم" ." باید بفهمم" , " باید درک کنم" در او هست, دلش می خواهد که پرده محصول را عقب بزند. این خودش یک تمایلی در وجود انسان است." مطهری, 1375:32"".

-----------------------------------------------------

1- دانشجوی رشته کودکان استثنایی مرکز تربیت معلم شهید باهنر همدان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/13ساعت 18:6  توسط حسین شمس  | 

ويژگي های مهم معلم ازدیدگاه بوعلی سینا

 

زهرابرزین


1- خردمند باشد: يعني مهمترين خصيصه معلمي را که دانايي است دارا باشد و بر آنچه که آموزش مي دهد تسلط علمي داشته باشد و بتواند پاسخگوي سوالات دانش آموزان باشد.
2- ديندار باشد: از ديدگاه تربيت ديني علي رغم اينکه بر دانايي معلم تاکيد مي گردد، با اين وجود آن را شرط کافي براي نشستن بر کرسي معلمي نمي داند بلکه آنچه که معلم را الگو و سرمشق رفتاري دانش آموزان قرار مي دهد، ادب، اخلاق و تقواي اوست. بنابراين منظوراز دينداري و دارا بودن اين خصوصيات عالي، رفتاري است که لازم است شخصيت و منش معلم به آنها آراسته گردد.
3- آشنا با تربيت کودک باشد: بدون شناخت ويژگي هاي رشد و نيازها و خواسته هاي کودک در مراحل مختلف سني و بدون آشنايي با چگونگي شکل گيري مفاهيم در ذهن کودک و ديگرابعاد شخصيتي او امکان تعليم و تربيت وجود نخواهد داشت. معلم بايد کودک را بشناسد و راههاي تامين نيازهاي عاطفي، اجتماعي وعقلي او را بفهمد.
4- باوقار و سنگين باشد: شغل معلمي به مانند ديگر شغل ها نيست، او با کرامت انسان سروکار دارد. اگر با وقار و با هيبت نباشد در چشم دانش آموزان کوچک جلوه مي کند، در اين صورت احترام و اعتماد از او سلب مي شود. وقار و سنگيني و برخوردهاي همراه با ادب و بيان سخنان حکيمانه، معلم را در نزد دانش آموزان بزرگ و قابل اعتماد مي سازد و به عنوان الگو و تکيه گاه دانش آموزان محسوب مي گردد.

5- با مروت باشد: اين ويژگي نيز از اين جهت مهم است که معلم با خردسالان و کودکان سروکار دارد، کسي که سخت دل و سنگدل است، مي تواند با روحيه لطيف و ظريف کودک ارتباط برقرار کند. دل معلم بايد نرم و به اصطلاح رحم دل باشد و از آنجايي که کودکان به علت کمي تجربه و کوچکي ظرفيت رواني خطاهاي بسياري را مرتکب مي شود، معلم بايد داراي روحيه گذشت و اغماض باشد و مروت و مردانگي را در مواقع لزوم و براي تاديب کودک در نظر داشته باشد.

جمعه 27 فروردین1389 ساعت: 11:39

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/27ساعت 23:19  توسط حسین شمس  | 

معنای سبک شمردن نماز

از حضرت امام صادق(عليه السلام)روايت‏شده که آن حضرت‏فرموده‏اند اگر کسى نماز را سبک بشمارد از شفاعتشان محروم‏مى‏شود.

روزى خدمت امام خمينى عرض شد: سبک شمردن نماز شايد به اين معنا باشد که شخص يک وقت نمازش را بخواند و وقتى‏ديگر در خواندن آن اهمال ورزد.

امام در جواب فرمود: اين که خلاف ‏شرع است، منظور امام صادق(عليه السلام)اين بوده است که وقتى ظهرمى‏شود و فرد در اول وقت نماز نمى‏خواند در واقع به چيز ديگرى‏رجحان داده است.


امام به صراحت‏بيان کرده‏اند که عبادت ابزار رسيدن به عشق‏الهى است و در وادى عشق نبايد به عبادتى چون نماز به چشم‏وسيله‏اى براى رسيدن به بهشت نگاه کرد.

مى‏فرماينداگر تمام شروط‏عبادت را که شرع مقرر کرده رعايت کنيم تازه کاسبى کرده‏ايم وکار مى‏کنيم تا جزايش را بگيريم اما انسانى که به باطن و مغزنماز پى برده براى عبادت جزا نمى‏خواهد بلکه از اين کار لذت‏مى‏برد.

وقتى برخى اطرافيان نيمه‏هاى شب آهسته وارد اتاق امام‏مى‏شدند معاشقه او را با خدا احساس مى‏کردند و با چنان خضوع وخشوعى نماز مى‏خواندند و قيام و رکوع و سجود مى‏کردند که حقاوصف‏ناپذير است.

قيافه امام در دل شب و هنگام نماز کاملابرافروخته مى‏شد و چنان اشک از ديده‏ها بر گونه هايش سرازيرمى‏گرديد که گاهى دستمال، کفاف اشکشان را نمى‏داد و کنار دستشان‏حوله مى‏گذاشتند و اين واقعا گريه شوق و نوعى معاشقه بود، درنامه هايشان به عبادت خيلى تکيه مى‏کردند و مى‏فرمودند: عبادت يک‏سکوى پرش است در واقع معاشقه است‏بين عاشق و معشوق.

جمعه 21 اسفند1388 ساعت: 10:41 توسط:زهرا محمدی
+ نوشته شده در  جمعه 1388/12/21ساعت 11:29  توسط حسین شمس  | 

محاسبه در قرآن

عزت الله محمدي

دانشجوی كارشناسي رشته ديني و عربي

 تربيت معلم شهيد مقصودي همدان

 

ترجمه و تفسير :آيات سوره هاي مباركه  ((   بقره 284) ( ابراهيم 34 ) ( انبياء 47 ))

به تفكيك در تفسير الميزان علّامه طباطبايي و تفسير نمونه آيت الله مكارم شيرازي

 

*** بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ***

 

(* ِللهِ ما فِي السَّمواتِ وَما فِي الاَرْضِ

وَ اِنْ تُبْدُوا ما فِي اَنْـفُسِكُمْ اَوْ تُـخْـفُـوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللهُ

 فَـيَـغْـفِـرُ لِمَنْ يَشاءُ وَيُـعَـذِّبُ مَنْ يَشاءُ

 وَاللهُ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَـدِيْـرٌ *)      

(  بقره / 284 )

***

((تفسير الميزان )) :

ترجمه :                                         

از آن خداست آنچه در آسمان ها و آنچه در زمين است و اگر آشكار كنيد آنچه در دلهايتان است يا نهان داريد، خدا شما را به آن محاسبه مي كند ؛ پس براي هركس بخواهد مي آمرزد و هر كس را بخواهد عذاب مي كند و خدا بر هر چيز توانا است .

***

تفسير :

لِلهِ ما فِي السَّمواتِ وَما فِي الاَرْضِ. اين جمله دلالت دارد بر مالكيت پروردگار نسبت به جهان آفرينش و سراسر آنچه در آسمان ها و زمين است ، و آن ، مقدمه ي جمله ي بعد« وَ اِنْ تُبْدُوا ... » مي باشد ،يعني : آنچه در آسمان ها و زمين است و از جمله شما و اعمالتان و آنچه نفوستان فراهم آورده ، همگي ازآن خداست .

و او به شما واعمالتان احاطه دارد وبراي اوفرقي نمي كند كه اعمال شما ظاهروآشكاريا مستورونهان باشد و  درهرصورت حساب آنها را از شما خواهد كشيد .

بعضي از اين آيه استظهار كرده اند كه آسمان با اعمال قلبي و صفات نفساني سنخيّت دارد و آنها از موجودات آسماني به شمار مي روند و اثر امور نفساني كه دراعمال بدني به ظهور مي رسداز موجودات ارضي خواهد بود و موجودات آسماني و زميني همه مملوك پروردگار است ، و امور نفساني چه اظهار شود و چه اخفاء، مُلك خدا است و در آن ها به محاسبه، تصرّف مي كند «وَ اِنْ تُبْدُوا ما فِي اَنْـفُسِكُمْ..... – اِبْداء ] مصدر « تُبْدُوا » [ يعني اظهار كردن . و منظور از « ما فُي اَنْفُسِكُمْ » چنانكه اهل عُرف و لغت از آن مي فهمند چيزهايي است كه در نفس استقراري دارد مانند ملكات و صفات نفساني از قبيل حُبّ و بُغْض و عَزْم و غيره و اين هاست كه قابل اظهار و اخفاء مي باشد اظهارش به اينكه افعالي است مناسب با آن ها از اعضاء و جوارح صادر شود و حس، آن را درك كند و عقل، به مبادي نفساني آن ها پي ببرد ، و اخفاءش به اينكه از صور چنين افعالي كه دلالت بر وجود آن امور نفساني دارد جلوگيري شود . اجمالاً ظاهر تعبير «  ما فِي اَنْفُسِكُمْ » ثبوت و استقرار در نفس است البتّه نه آن طور ثبوتي كه مانند مَلكات راسخه زوالش محال باشد، بلكه ثبوت قابل توجّهي كه صلاحيت منشأيت براي افعال بدني داشته باشد. و خود آيه ي شريفه به اين معني اشعار دارد زيرا وصف ابداء و اخفاء دلالت دارد بر اينكه اين امور نفساني طوري است كه ممكن است منشأ ظهور باشد و ممكن است منشأ ظهور نباشد كه همان خفاء است و چنين چيزها يي يا ملكات نفساني است يا حالات نفساني ، و امّا خطورات ذهني كه عارض نفس مي شود يا تصوّرات ساده اي كه به هيچ وجه، تصديقي با آن ها نيست مثل تصوّر صورت مَعاصي ، از آن ها خارج است زيرا نه در نفس استقراري دارد و نه منشأ ظهور افعال و آثاري مي گردد . پس حاصل مدلول آيه ي شريفه، اينكه : احوال و ملكات نفساني كه منشأ افعال است، از طاعات و معاصي به شمار مي رود و خدا حساب آن ها را از انسان مي خواهد ؛ بنا براين ، سوق آيه مانند آيه ي ( 225 ) از سوره ي بقره است كه مي فرمايد « .... و لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ » (ولي شما را به آنچه در دلهايتان فراهم آورده مؤاخذه مي كند ).  و همچنين آيه ي ( 283) از همين سوره « فَاِنَّهُ ءاثِمٌ قَلْبُهُ » ( ....  همانا دلش گنهكار است  ).  و آيه ي (36) از سوره ي اسراء « اِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وََالْفُؤادَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً »  ( .... همانا گوش و چشم و دل همه ي آنها مورد سؤال مي باشد ) . و همه ي اين آيات دلالت دارد بر اينكه قلوب كه همان نفوس است احوال و اوصافي دارد كه انسان در باره ي آن ها محاسبه مي شود ، همچنين ظاهر آيه ي (19) از سوره ي نور كه مي فرمايد : « اِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ ءامَنُوا لَهُمْ عَذابٌ اَلِيمٌ فِي الـدُّ نْـيـا وَ الآخِرَةِ »

( تحقيقاً كساني كه دوست دارند كار زشت ميان كساني كه ايمان آورده اند شيوع يابد براي ايشان است عذابي دردناك در دنيا و آخرت ) .  اين است كه عذاب براي همان حبّ قلبي است . اين ظاهر آيه است و بايد دانست كه مدلول آن، اين است كه امور نفساني چه اظهار بشود و چه نشود ، مورد حساب خواهد بود ، و امّا اينكه آيا جزاي آنها در صورت اظهار و در صورت اخفاء مساوي است يا نه ؟ و به عبارت ديگر آيا جزاء ، داير مدار عزم است  چه فعل صورت بگيرد و چه نگيرد ، و فعل مصادف با واقع مقصود بشود يا مثلاً مانند صورت  تجرّي با منظور مصادف نشود ويا داير مدار عزم نيست ؟ اين آيه نظري به آن ندارد . مفسرين چون پنداشته اند كه آيه ي شريفه دلالت مي كند بر اينكه هر خاطره ي نفساني خواه استقرار در نفس داشته باشد و خواه نداشته باشد ، مورد مؤاخذه مي باشد و اين تكليف به امر خارج از قدرت است . از اين رو بعضي ملتزم به جواز آن شده اند و برخي براي تخلّص از آن دست به دامن تأويل زده اند . يكي از مفسرين گويد : اين آيه دلالت دارد بر اينكه هر چه وارد قلب مي شود مورد حساب قرار خواهد گرفت و اين ، تكليف به امر خارج از طاقت است ، ولي اين آيه به آيه ي بعدي كه مي فرمايد « لايُكَلِّفُ اللهُ نَفْسًا اِلا وُسْعَها » نسخ شده است . اين كلام اشكالش اين است كه اوّلاً از ظاهر آيه ي شريفه چنين عمومي استفاده نمي شود ، به علاوه امر به خارج از قدرت، بدون شك و ريب جايز نيست ، و در قرآن شريف خبر مي دهد كه در دين چيز خارج از طاقت مردم تشريع نشده ، چنانكه در آيه ي(78) از سوره ي حج مي فرمايد « ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ » (در اين دين بر شما هيچگونه حرج و دشواري قرار داده نشده  ) .

بعضي ديگر گفته اند كه معناي آيه اين است : اگر با اعمال خويش منويّات سوء خود را آشكار كنيد و كارهاي زشت را علناً مرتكب شويد يا منويّات خود را مخفي داريد و كارهايتان را مخفيانه انجام دهيد و در هر صورت خدا شما را محاسبه خواهد فرمود . بعضي ديگر گفته اند كه منظور از « ما فِي اَنـْفُسِكُمْ » همه ي خواطر نفساني است ولي منظور از محاسبه ، خبر دادن است نه جزا دادن چنانكه در آيه ي(105) از سوره ي مائده مي فرمايد « فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ » يعني در روز قيامت شما را خبر مي دهد به آنچه مي كرديد .

محاسبه بر امور نفساني در جمله ي سابق ، محاسبه در صفات و احوال ناپسند است چون مورد مغفرت يا عذاب همان امور ناشايست مي باشد گرچه مغفرت گاهي در غير مورد معصيت نيز استعمال مي شود ولي آن ، استعمال نادري است كه محتاج به قرائن خاص مي باشد . و جمله ي اخير « اِنَّ اللهَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ » در مقام تعليل براي مضمون جمله ي سابق يا مدلول همه ي آيه است .

 

 

 

 

 

***

(* ِللهِ ما فِي السَّمواتِ وَما فِي الاَرْضِ

وَ اِنْ تُبْدُوا ما فِي اَنْـفُسِكُمْ اَوْ تُـخْـفُـوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللهُ

 فَـيَـغْـفِـرُ لِمَنْ يَشاءُ وَيُـعَـذِّبُ مَنْ يَشاءُ

 وَاللهُ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَـدِيْـرٌ *)      

(  بقره / 284 )

***

 

((  تفسير  نمونه  )) :

 

ترجمه :

 

آنچه در آسمان و زمين است از آن خداست و ( لذا ) اگر آنچه در دل داريد ، آشكار سازيد يا پنهان ، خداوند شما را طبق آن محاسبه مي كند سپس هر كس را بخواهد ( و شايستگي داشته باشد ) مي بخشد و هر كس را بخواهد ( و مستحق باشد ) مجازات مي كند و خداوند به همه چيز قدرت دارد .

 

تفسير :

 گناهاني كه از انسان سر مي زند ، بعضي جنبه ي عمل خارجي دارد و بعضي جنبه ي دروني و قلبي ، همچون كتمان شهادت و شرك و مانند آن . آيه ي بالا اشاره به اين است كه خداوند تنها گناهان ظاهري را محاسبه نمي كند بلكه گناهاني را كه جنبه ي باطني و قلبي دارند نيز مورد محاسبه قرار مي دهد چه اينكه او حاكم بر جهان و زمين و آسمان است و هيچ چيز بر او مخفي نيست . آنهايي از محاسبه ي گناهان دروني و قلبي خودداري مي كنند كه از اسرار آسمان و زمين و ظاهر و باطن جهان بي خبرند نه خداوند عالم به همه چيز . با توجه به اين تفسير روشن مي گردد كه اين آيه منافاتي با احاديث فراواني كه مي گويد : نيت در گناه ،  گناه نيست ، ندارد . زيرا آن احاديث مربوط به مخالفت هايي است كه جنبه ي عمل خارجي دارند و نيست ، مقدمه ي آنهاست نه گناهاني كه ذاتاً جنبه ي دروني دارند و عمل قلبي هستند . آيه معني ديگري نيز دارد و آن اينكه ، عمل ممكن است به صورتهاي مختلفي انجام گيرد ؛ مثلاً انفاق ممكن است براي خدا باشد و امكان دارد از شهرت طلبي سرچشمه گرفته باشد . آيه مي گويد اگر نيّت خود را آشكار سازيد يا پنهان ، خدا از آن آگاه و طبق آن محاسبه مي كند و در واقع در اين آيه ، روايت ( لا عَمَلَ اِلا بِالنِّيَةِ ) بازگو شده است .

سپس مي فرمايد: درهرموردي كه او بخواهد از لغزشها مي گذرد و درهر جا كه اراده اش تعلق گرفت ، مجازات مي كند (فَـيَـغْـفِـرُ لِمَنْ يَشاءُ وَيُـعَـذِّبُ مَنْ يَشاءُ ) . البته اين روشن است كه اراده و مشيّت خدا نسبت به بخشش و مجازات و يا هدايت و ضلالت ، بي حساب نخواهد بود بلكه به دنبال شايستگي ها و لياقتهايي است كه خود انسان تحصيل كرده است و پروردگار بر همه چيز توانا است .                                                  

***

(* وَءاتكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ

 وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللهِ لاتَحْصُوها

اِنَّ الاِنْسانَ لَـظَلُومٌ كَفّارٌ *)

( ابراهيم / 34 )

 

((تفسير الميزان )) :

ترجمه

 

و از هر چه خواستيد به شما عطا كرد ، اگر خواهيد نعمت خدا را بشماريد ، شماره كردن آن نتوانيد ، كه انسان ، ستم پيشه و ناسپاس است .

تفسير :

 

 سؤال به معناي طلب است و طلب هر چند عام است ولي طلبي كه در كلمه ي سؤال خوابيده ، طلب كسي است كه با شعور باشد و آدمي وقتي متنبّه و متوجّه سؤال شد كه حاجت ، اورا ناگزير ساخت ، لاجرم  ازخدا خواست تا حوائجش را برآورد . وسيله ي معمولي سؤال ، همين سؤال زباني و لفظي است . البتّه به وسيله ي اشاره و يا نامه هم صورت مي گيرد كه در اين فرض هم سؤال حقيقي است نه مجازي  و چون برآورنده ي حاجات هر محتاجي ، خداي سبحان است ، و هيچ موجودي در ذات و وجود و بقائش قائم به خود نبوده ، هر چه دارد از جود و كرم او دارد ، حال چه اينكه اين معنا را اقرار داشته باشد و يا نداشته باشد ، خداي تعالي از خود آنان داناتر به آنان و جوائج ظاهري و باطني ايشان است . آري ماسِوَي الله هر چه هست گداي در خانه ي خدا و ، سائلي است كه حوائجش را از او سؤال مي كند  حال چه اينكه خداوند هم همه ي آنها را كه ميخواهد ، بدهد و يا ندهد ، يا بعضي را بدهد و بعضي را دريغ بدارد . ( عَلي اَيِّ حالٍ، فقر و سؤال جزء ذات ماسِوَي الله است ) .

اين حق سؤال و حقيقت آن است كه مختص به ذات باري تعالي است ، از غير او چنين سؤالي تصوّر و تحقّق ندارد . قِسم ديگر سؤال ، زباني است – همانطور كه گذشت – كه گاهي به آن وسيله ازخداي سبحان سؤال مي شود ، و گاهي از غير خداي سبحان ، بنابراين خداي سبحان يگانه مسئولي است كه تمامي موجودات هم به حقيقت معناي سؤال از او مسئلت مي دارند و هم بعضي از مردم يعني مردم باايمان به سؤال زباني از او درخواست مي كنند .

اين نسبت به سؤال ، و امّا نسبت به دادن خدا ، و اعطاي او ، كه به طور مطلق و بدون هيچ قيدي و استثنايي اطلاق شده و او را مُعْطِي عَلَي الاِطْلاق معرّفي نموده كه خود مي تواند دليل باشد بر اينكه: پس هيچ سؤالي نيست مگر آنكه خداوند در آنچه عطايي دارد ، و همين قرينه است بر اينكه در جمله   « وَءاتكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ » خطاب به نوع است ، همچنانكه جمله ذيل آيه كه مي فرمايد :

 « اِنَّ الاِنْسانَ لَـظَلُومٌ كَفّارٌ » مؤيِّد همين مطلب است ، چه مي رساند نوع انساني به نوعيتش به هيچ نعمتي محتاج نشد مگر آنكه خداوند آن را برآورده كرد حال يا همه آن را ، و يا بعضي از آن را ، و خلاصه براي نوع انسان هيچ حاجتي زمين نمانده هرچند كه افرادي از انسان محتاج باشند و حتّي سؤال كرده باشند و حاجتشان برآورده نباشد .

اين آن معنايي است كه جمله « اُجِيبُ دَعْوَةَ الـدّ اعِ اِذا دَعانِ » ( بقره : 186 ) آن را تأييد مي كند ، آري ما در تفسير آن گفتيم ، كه خداي تعالي دعاي دعا كننده ي خود را رد نمي كند ، مگر آنكه در حقيقت، دعا نباشد و يا اگر دعا هست دعاي از خدا نباشد و يا تنها از خدا نباشد ، چه بسيار مي شود كه آدمي زبانش با دلش يكسان نبوده و يا دعايش بيهوده گويي است ولي نوع انساني به نوعيتش دچار هذيان و بيهوده سرايي نمي شود ، و هيچگاه نفاق و دورويي مرتكب نمي گردد ، و جز خداي سبحان ربّ و پروردگار ديگري نمي شناسد . در نتيجه هر وقت به حاجتي برخورد ، از او به معناي حقيقي كلمه درخواست و سؤال مي كند ، و از خود او هم سؤال مي كند نه از غير او ، و لذا مي بينيم تمامي حوائجش برآورده است و سؤالاتش داده شده و تمامي دعاهايش ، مستجاب است .

از آنچه گذشت روشن گرديد كه كلمه ي « مِنْ » در جمله ي « مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ » ، ابتدائيه است و اين معنا را مي رساند كه آنچه را كه خداي تعالي مي دهد از آنچه كه سؤال مي كنند ، مأخوذ است ؛ حال چه اينكه همه ي آنچه سؤال مي كنند باشد و يا بعضي از آن باشد . 

و اگر كلمه ي ( مِنْ ) تبعيضي بود ، چنين معنا مي داد : كه خداي تعالي در هر سؤالي ، عوض آن را مي دهد و حال آنكه ؛ مي بينيم  واقع بر خلاف آن است و خداوند در پاره اي موارد بعضي سؤال سائل را مي دهد و در مواردي همه ي آن را عطا مي كند همچنانكه اگر مي فرمود  « وَءاتكُمْ كُلّ ما سَاَلْتُمُوهُ :

و همه ي آنچه از او بخواهيد مي دهد » نيز بر خلاف واقع بود .

و همچنين اگر مي فرمود « وَءاتكُمْ مِمّا سَألْتُمُوهُ » باز اين محذور پيش مي آمد كه چنين معنا دهد ؛ خداوند بعضي از خواسته ها را مستجاب مي كند و بعضي را نمي كند و به كلّي آن را رد مي كند چه آيه ي شريفه كه در مقام امتنان است از اين معنا اباء دارد .

پس كوتاه سخن اينكه معناي آيه چنين است ( خداي تعالي به نوع انسان آنچه كه خواسته است مرحمت فرموده و هيچ حاجتي نماند مگر اينكه برآورده و بر مي آورد حال يا همه ي آنها و يا از هر يك مقداري را كه حكمت بالغه اش اقتضا داشته باشد .

و چه بسا گفته باشند كه تقدير كلام اين است كه « ءاتيكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَألْتُمُوهُ وَ ما لَمْ تَسْألُوهُ » ( شما را عطا كرده همه ي آن چيزهايي را كه درخواست نموده ايد و آنها را كه درخوست نكرده ايد ) عكس اين معنا مبني بر اين است كه مراد به سؤال ، سؤال زباني باشد وما قبلاً گفتيم كه مطلب خلاف آن است زيرا سياق آيه با سؤال زباني سازگاري ندارد .

« وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللهِ لاتَحْصُوها » راغب مي گويد كلمه ي ( احصاء ) به معناي تحصيل با عدد و به دست آوردن با شماره است و در اصل از « حصا » ( ريگ ) گرفته شده و چون عرب جاهليت هر چيزي را مي خواستند بشمارند به وسيله ي ريگ مي شمردند ، همچنانكه ما با سر انگشت خود مي شماريم . اين بود كلام راغب .

در اين جمله به اين معنا اشاره شده كه نعمت هاي خدا از حيطه عدد و شماره بيرون است و در نتيجه انسان نمي تواند نعمتهايي را كه خداي تعالي به او ارزاني داشته بشمارد .

و چگونه مي توان نعمتهاي خدا را شمرد ؟ و حال آنكه عالم وجود با تمامي اجزاء و اوصافش و احوالش كه همه به هم مرتبط و پيوسته اند و هر يك در ديگري اثر دارد و وجود يكي موقوف بر وجود ديگري است ، نعمتهاي خدا هستند و اين معنا قابل احصاء نيست .

و شايد همين معنا باعث شده كه نعمت را با لفظ مفرد بياورد و بفرمايد « نِعْمَتَ اللهِ » ، زيرا جايي جمع مي آورند كه مطلب را بزرگ و يا بسيار جلوه دهند و نعمت با اينكه مفرد است ، شامل تمامي موجودات جهان مي شود و در نتيجه كار جمع را مي كند و ديگر حاجتي به جمع بستن ندارد .

« اِنَّ الاِنْسانَ لَـظَلُومٌ كَفّارٌ »  كفار ( به فتح كاف ) ، به معناي كثير الكُفْران است يعني بسيار كفران مي ورزد ، به خود ستم مي كند و شكر نعمتهاي خدا را به جا نمي آورد و همچنان كفران مي كند تا آنكه كفران كار او را به هلاكت و خسران منتهي مي سازد ؛ ممكن هم هست معنايش اين باشد كه به نعمتهاي خدا زياد ظلم مي كند ؛ يعني شكرش را بجا نياورده ،كُفْران مي كند .

و اين جمله در عين اينكه استثنايي و مستقل است ، مطالب قبلي را هم تأكيد مي كند و اين را مي رساند كه شخصي كه به حكم آيه ي قبل به وضع نعمتهاي خدا آشنايي دارد و مي داند كه خدا هر چه را درخواست كرده ، داده است .

 او خوب مي فهمد كه انسان چه قدر از نعمتهاي خدا غافل و طبعاً نسبت به خود ، ظالم و نسبت به آنها كافر است .   

..........................................................................................................................................................

***

(* وَءاتكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ

 وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللهِ لاتَحْصُوها

اِنَّ الاِنْسانَ لَـظَلُومٌ كَفّارٌ *)

( ابراهيم / 34 )

***

 

((تفسير نمونه )) :

 

ترجمه  :

 

و از هر چيزي كه از او تقاضا كرديد به شما داد و اگر نعمتهاي خدا را بشماريد هرگز آنها را احصاء نخواهيد كرد ، انسان ستمگر و كفران كننده است .

تفسير  :

 

 « و از هر چيزي كه از او تقاضا كرديد و از نظر جسم و جان فرد و اجتماع و سعادت و خوشبختي به آن نياز داشتيد در اختيار شما قرار داد » (وَءاتكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ) .

 و به اين ترتيب « اگر نعمتهاي الهي را بخواهيد بشمريد ، هرگز نمي توانيد شماره كنيد »

 (وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللهِ لاتَحْصُوها) .

چرا كه نعمتهاي مادي و معنوي پروردگار، آنچنان سر تا پاي وجود و محيط زندگي شما را فرا گرفته كه قابل احصاء نيستند ، به علاوه  آنچه از نعمتهاي الهي شما مي دانيد در برابر آنچه نمي دانيد ، قطره اي است در برابر دريا .

امّا با اين همه لطف و رحمت الهي ، باز اين انسان ستمگر است و كفران كننده ي نعمت :

 (اِنَّ الاِنْسانَ لَـظَلُومٌ كَفّارٌ) .

 نعمتهايي كه اگر به درستي از آنها استفاده مي كرد ، مي توانست سراسر جهان را گلستان كند و طرح مدينه ي فاضله را پياده سازد . بر اثر سوء استفاده ها و ظلم ها و كفران نعمتها به جايي رسيده است كه افق زندگيش را تاريك و شهد حيات را در كامش زهر جانگداز كرده و انبوهي از مشكلات طاقت فرسا به صورت غل ها و زنجيرها بر دست و پايش نهاده است .

 

نكته ها :

1-     آيا هرچه را از خدا مي خواهيم به ما مي دهد ؟

 

درآيه ي فوق خوانديم كه خداوند ، به شما لطف كرد و قسمتي از آنچه را از او تقاضا كرديد به شما داد ( توجه داشته باشيد ، « مِنْ » در جمله ي « مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ » ، تبعيضيه است ) .

و اين به خاطر آن است كه بسيار مي شود انسان از خدا چيزي مي خواهد كه قطعاً ضرر و زيان و يا حتّي هلاك او در آن است و خود نمي داند امّا خداوند عالم و حكيم و رحيم ، هرگز به چنين تقاضايي پاسخ نمي دهد .

و در عوض شايد در بسياري از اوقات انسان با زبانش چيزي را از خدا نخواهد ولي با زبان حالش و فطرت و طبيعت و هستيش ، آن را تمنّا مي كند و خدا به او مي دهد و هيچ مانعي ندارد كه سؤال در جمله ي « ما سَأَلْتُمُوهُ » هم سؤال به زبان قال را شامل شود هم زبان حال را .

***

 

 

2- چرا نعمتهاي او قابل شمارش نيستند ؟

 

اين يك حقيقت است كه سر تا پاي وجود ما غرق نعمتهاي اوست و اگر كتابهاي مختلف علوم طبيعي و انسان شناسي و گياه شناسي و مانند آن را بررسي كنيم ، خواهيم ديد كه دامنه ي اين نعمتها تا چه حد گسترده است . اصولاً هر نفسي به گفته ي آن اديب بزرگ ، دو نعمت در آن موجود است و به هر نعمتي شكري واجب .

از اين گذشته، مي دانيم در بدن يك انسان به طور متوسّط ده ميليون ميليارد سلول زنده است كه هر كدام يك واحد فعّال بدن ما را تشكيل مي دهد . اين عدد به قدري بزرگ است كه اگر ما بخواهيم اين سلول ها را شماره كنيم ، صدها سال طول مي كشد !

تازه اين يك بخش از نعمتهاي خدا نسبت به ما است و بنابراين به راستي اگر ما بخواهيم نعمتهاي او را بشماريم ، قادر نيستيم : (وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللهِ لاتَحْصُوها) .

در درون خون انسان دو دسته گلبول ( موجودات زنده ي كوچكي كه در خون شناورند و وظائف حياتي سنگين بر دوش دارند ) وجود دارند  : ميليونها گلبول قرمز كه وظيفه ي آنها رساندن اكسيژن هوا براي سوخت و ساز سلولهاي بدن و ميليونها گلبول سفيد كه وظيفه ي آنها پاسداري از سلامت انسان در مقابل هجوم ميكرب ها به بدن مي باشد و عجب اينكه ، آنها بدون استراحت و خواب ، دائماً كمر به خدمت انسان بسته اند . آيا با اين حال هرگز مي توانيم ، نعمت هاي بي پايانش را احصاء كنيم ؟!

3- افسوس كه انسان « ظَلُوم » و « كَفّار » است .

از بحث هاي گذشته به اين واقعيت رسيديم كه خداوند با اين همه موجوداتي كه مسخّر فرمان انسان كرده و با آن همه نعمتي كه به او ارزاني داشته ، ديگر كمبودي از هيچ جهت براي او نيست .

ولي اين انسان بر اثر دور ماندن از نور ايمان و تربيت ، در جادّه ي طغيان و ظلم و ستم گام مي نهد و به كفران نعمت مشغول مي شود :

انحصارگران سعي مي كنند نعمتهاي گسترده ي الهي را به خود منحصر سازند و منابع حياتي آن را در اختيار بگيرند و با اينكه خودشان جز اندكي را نمي توانند مصرف كنند ، ديگران را از رسيدن به آن محروم مي نمايند .

اين ظلم و ستمها كه در شكل انحصار طلبي ، استعمار، و تجاوز به حقوق ديگران ظاهر مي شود، محيط آرام زندگي او را دستخوش طوفانها مي كند ، جنگ ها مي آفريند ، خونها مي ريزد و اموال و نفوس را به نابودي مي كشاند .

در حقيقت قرآن مي گويد ، اي انسان همه چيز به قدر كافي در اختيار توست امّا به شرط اينكه ، ظَلُوم و كَفّار نباشي ، به حقّ خود قناعت كني و به حقوق ديگران تجاوز ننمايي !   

 

 

 

***

وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِـيَـوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُـظْـلَـمُ نَفْسٌ شَيْئاً

وَ اِنْ كانَ مِـثْـقـالَ حَـبَّـةٍ مِنْ خَــرْدَ لٍ اَتَـيْـنا بِـها

وَ كَـفي بِـنـا حاسِبـينَ

( انبياء 47 )

***

 

 

 ((تفسير الميزان )) :

 

 

 

 

 

 

 

ترجمه  :

 

روز رستاخيز ترازوهاي درست و ميزان نصب كنيم و كسي به هيچ وجه ستم نبيند و اگر هم وزن دانه  خردلي باشد آن را به حساب بياوريم كه ما براي حسابگري كافي هستيم .

 

تفسير :

 

وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِـيَـوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُـظْـلَـمُ نَفْسٌ شَيْئاً

 

  : كلمه ي قسط به معناي عدل است و آيه ي شريفه عطف بيان براي موازين و يا صفت آن است كه اگر آن را صفت بگيريم بايد مضافي در آن تقدير بگيريم و تقديرآن را (وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ) بدانيم.

« وَ اِنْ كانَ مِـثْـقـالَ حَـبَّـةٍ مِنْ خَــرْدَ لٍ اَتَـيْـنا بِـها » :

 

ضمير در ( وَ اِنْ كانَ ) به عمل موزون كه از كلمه ي ( ميزان ) استفاده مي شود ، برمي گردد يعني

واگرچه آن عمل موزون به مقدار سنگيني خردلي باشد آن را مي آوريم و ما براي حسابكشي كافي هستيم .

 دانه ي خردل در اينجا به عنوان مثال ذكر شده و مبالغه در دقّت ميزان را مي رساند كه حتّي به كوچكي و ناچيزي خردل هم رسيدگي مي كند و در اين تعبير اشاره به اين نيز هست كه وزن يكي از شئون حساب است . 

 

***

وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِـيَـوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُـظْـلَـمُ نَفْسٌ شَيْئاً

وَ اِنْ كانَ مِـثْـقـالَ حَـبَّـةٍ مِنْ خَــرْدَ لٍ اَتَـيْـنا بِـها

وَ كَـفي بِـنـا حاسِبـينَ

 ( انبياء 47 )

***

((  تفسير نمونه )):

ترجمه  :

و ما ترازوهاي عدل را در روز قيامت نصب مي كنيم لذا به هيچ كس كمترين ستمي نمي شود و اگر به مقدار سنگيني يك دانه خردل ( كار نيك وبدي باشد ) ما آن را حاضر مي كنيم و كافي است كه ما حساب كننده باشيم .

تفسير  :

  ترازوهاي عدل در روز قيامت :

آيه ي مورد بحث اشاره به حساب و جزاي دقيق و عادلانه ي قيامت مي كند تا افراد بي ايمان و ستمگر بدانند به فرض كه عذاب اين دنيا دامانشان را نگيرد ، مجازات آخرت حتمي است و دقيقاً تمام اعمالشان مورد محاسبه قرار مي گيرد .

مي فرمايد : « ما ترازوهاي عدل را در روز قيامت نصب مي كنيم » (وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِـيَـوْمِ الْقِيامَةِ) .

 « قِسْط » گاه به معني عَدَم تبعيض  و گاه به معني عدالت به طور مطلق مي آيد و مناسب در اينجا معني دوم است . 

 

جالب اينكه قسط در اينجا به عنوان « صفت » براي « موازين » ذكر شده .

اين ترازوهاي سنجش آنچنان دقيق ومنظم است كه گويي عين عدالت مي باشد  . (( اگرچه « موازين » جمع است وقسط مفرد ، ولي با توجّه به اينكه قسط مصدر مي باشد و مصدر جمع بسته نمي شود ، مشكلي به وجود نمي آيد . ))

و به همين دليل بلافاصله اضافه مي كند : « به هيچكس در آنجا كمترين ظلم و ستمي نمي شود »

(فَلا تُـظْـلَـمُ نَفْسٌ شَيْئاً)

نه از پاداش نيكوكاران چيزي كاسته مي شود و نه به مجازات بدكاران افزوده مي گردد .

 

 

 

امّا اين نفي ظلم و ستم ، مفهومش اين نيست كه در حساب دقّت نمي شود بلكه « اگر به مقدار سنگيني يك دانه ي خردل ،كار نيك و بدي باشد ما آن را حاضر مي سازيم » و مورد سنجش قرار مي دهيم

 (وَ اِنْ كانَ مِـثْـقـالَ حَـبَّـةٍ مِنْ خَــرْدَ لٍ اَتَـيْـنا بِـها) .

«  و همين قدر كافي است كه ما حسابگر اعمال بندگان باشيم  » (وَ كَـفي بِـنـا حاسِبـينَ ).

«  خردل  » گياهي است كه داراي دانه ي سياه بسيار كوچكي است و ضرب المثل در كوچكي و حقارت مي باشد .

 نظير اين تعبير در جاي ديگر قرآن به عنوان « مِثْقالَ ذَرَّةٍ » « سنگيني يك ذره » ( يك مورچه ي بسيار كوچك يا يك جزء كوچك از خاك و غبار ) آمده است . ( زلزال آيه ي 7 )

قابل توجّه اينكه در قرآن مجيد در شش مورد تعبير به « مِثْقالَ ذَرَّةٍ » و در دو مورد تعبير به

« كانَ مِثْقالَ حَـبَّـةٍ مِنْ خَرْدَلٍ » شده است .

درحقيقت در آيه ي فوق با شش تعبير مختلف تأكيدي برمسئله ي حساب و كتاب دقيق روز قيامت شده است .

كلمه ي « موازين » آن هم به صورت جمع و سپس ذكر وصف « قسط » و به دنبال آن تأكيدي بر نفي ظلم « فَلا تُـظْـلَـمُ نَفْسٌ » و پس از آن ذكر كلمه ي « شيئاً » ( هيچ چيز ) و بعد مثال زدن به « دانه ي خردل » و سرانجام جمله ي  « وَ كَـفي بِـنـا حاسِبـينَ » : ( كافي است كه ما حسابگر باشيم ) . 

همه ي اينها دليل بر اين است كه حساب روز قيامت فوق العاده دقيق و خالي از هر گونه ظلم و ستم مي باشد .

در اينكه منظور از ترازوي سنجش چيست ؟ بعضي چنين پنداشته اند كه در آنجا ترازوهايي همچون ترازوهاي اين دنيا نصب مي شود و دنبال آن چنين فرض كرده اند كه اعمال انسان در آنجا داراي سنگيني و وزن است ، تا قابل توزين با آن ترازوها باشد .

ولي حق اين است كه « ميزان » در اينجا به معني «وسيله ي سنجش » است و مي دانيم هر چيزي وسيله ي سنجشي متناسب با خود دارد ، ميزان الحراره ( گرما سنج ) ميزان الهوا (هوا سنج ) و ميزانهاي ديگر هر يك هماهنگ با موضوعي است كه مي خواهند آن را به وسيله ي آن بسنجند .

در احاديث اسلامي مي خوانيم : كه ميزانهاي سنجش در قيامت ، پيامبران و امامان و پاكان و نيكاني هستند كه در پرونده ي اعمالشان نقطه ي تاريكي وجود ندارد .

مي خوانيم : اَلسَّلامُ عَلي مِيزانِ الاَعْمالِ : « سلام بر ميزان سنجش اعمال » !

ذكر « موازين » به صورت « جمع » ( جمع ميزان ) نيز ممكن است اشاره به همين معني باشد، چرا كه مردان حق، هر يك ميزان سنجشي هستند براي اعمال انسانها ، به علاوه گرچه همه ممتازند ولي هر يك از آنها امتياز ويژه اي دارند كه در همان قسمت ، الگو و مقياس سنجش محسوب مي شوند . و به تعبير ديگر، هر كس به اندازه اي كه با آنها شباهت دارد و از نظر صفات و اعمال بزرگواران هماهنگ است ،  به همان مقدار وزنش سنگين و به هر نسبت دور و ناهماهنگ است ، سبك وزن مي باشد .

 

حواشي و اضافات خارج از تفسير

 

عقل، تاجر راه آخرت

 عقل در بدن آدمى به منزله تاجر راه آخرت است.و سرمايه او عمر است.

و نفس، در اين تجارت معين و ياور اوست.پس آن به جاى شريك يا غلام او است كه‏به سرمايه او تجارت مى‏كند.و نفع اين تجارت، تحصيل اخلاق حسنه و صفات فاضله‏و اعمال صالحه است، كه وسيله رسيدن به نعيم ابدى و سعادت سرمدى است.و نقصان‏او كسب اوصاف رذيله و ارتكاب معاصى است كه باعث وصول دركات جحيم وعذاب اليم است.و موسم اين تجارت، ايام زندگانى است. و بازار آن، دنيا است. 

همچنان كه هر تاجرى ابتدا با شريك يا غلام خود شرط و پيمان مى‏كند كه چه معامله بكند و چه نكند.و به چه قيمت‏بخرد و به چه قيمت‏بفروشد.و بعد از آن خود مراقب‏احوال او مى‏گردد.و از هر طرف مترصد و متوجه اوست كه از شرط تجاوز نكند وپيمان را نشكند و مايه را تلف نكند.و اگر جايى خطايى از او ديد او را آگاه مى‏سازد ومنع او مى‏كند.و بعد از اينها حساب او را مى‏رسد و نفع و نقصان او را ملاحظه مى‏كند.

و بعد از اينها اگر در تجارت تقصير كرده است و خيانتى از او سرزده است و سرمايه راتلف كرده است او را مؤاخذه مى‏كند و غرامت از او مى‏ستاند.همچنين عقل انسانى بايددر شركت نفس و تجارت به آن، اين اعمال را به جا آورد.و مجموع اين اعمال را «مرابطه‏» گويند، كه مركب است از امور زير است:

.................................................................................................

اول مشارطه است: و آن عبارت از اين است كه: در هر شبانه روزى يك دفعه بانفس، شرط كند و از آن عهد و پيمان گيرد كه پيرامون معاصى نگردد. وتمام همت خويش را صرف انجام دستورات الهي و اموري نمايد كه رضايت پروردگار را در پي دارد و چيزى كه‏موجب سخط الهى باشد از او صادر نشود.و در طاعات واجبه كوتاهى نكند.و هر عمل‏خيرى كه از براى او ميسر شود ترك نكند.

..................................................................................................................................

دوم«مراقبه‏» است : و آن عبارت از اين است كه: هميشه متوجه خود و مراقب‏ظاهر و باطن خود باشد كه معصيتى از او صادر نشود وواجبي را ترك ننمايد.و مواظبت نمايد كه مبادا از دايره انجام فرامين الهي تخطي كند .

.................................................................................................................................

از جمله امورى كه در مراقبه لازم است آن است كه: در هر حالى از احوال، ازحركت و سكون ملتفت‏به جانب خدا باشد و او را مراقب خود داند.و بداند كه: خداى - تعالى - بر ضمير همه كس آگاه، و به جميع اعمال و افعالشان بيناست.و اسرار دل درنزد او مكشوف و ظاهر است‏بيشتر از آنچه ظاهر بدن بر مردمان بيدار واضح است.

و خداى - تعالى - مى‏فرمايد: «الم يعلم بان الله يرى‏». يعنى: «آيا انسان عالم نيست‏به‏اينكه خدا همه چيز را مى‏بيند» .

............................................................................................................................................

سوم«محاسبه» است : وآن عبارت از اين است كه : در هرشبانه روزى وقتى را معين نمايد كه در آن وقت‏به حساب نفس خود برسد، و طاعات ومعاصى خود را موازنه نمايد.پس اگر آن را مقصر يافت در مقام عتاب و خطاب‏در آورد و الا شكر پروردگار نمايد.

...........................................................................................................................................

 فراموشى اعمال خود، و غفلت از محاسبه آنها

و اين سبب كلى هلاكت اكثر مردمان و خسران ايشان است، زيرا تاجر اگر هر چندى‏يك دفعه به حساب خود نرسد و دخل و خرج خود را موازنه ننمايد و سود و زيان خودرا مقابله نكند و محاسبه كاركنان و شركاى خود را نجويد، در اندك وقتى همه سرمايه‏او برباد مى‏رود و تهى دست و بيچاره مى‏ماند.

پس همچنين آدمى اگر هر چندى يك مرتبه به محاسبه اعمال اعضا و جوارح خودنپردازد و طاعات و حسنات خود را موازنه نكند و سود و زيان عمر خود را كه سرمايه‏اوست ملاحظه ننمايد عاقبت امر او به او هلاكت منجر مى‏شود.

ضد اين فراموشى و غفلت، محاسبه و مراقبه است

  و بدان كه: اجماع امت منعقد است و از كتاب الهى و اخبار ثابت است كه در روزقيامت محاسبه بندگان به دقت‏خواهد شد و مطالبه حبه و مثقال از اعمال را خواهند كرد.

چنانچه خداى - تعالى - مى‏فرمايد: «و نضع الموازين القسط ليوم القيمة فلا تظلم نفس شيئا».

يعنى: «مى‏گذاريم ترازوهاى عدل را در روز قيامت، پس هيچ نفسى ظلم‏كرده نمى‏شود به هيچ چيز» .

و مى‏فرمايد: «و ان كان مثقال حبة من خردل اتينا بها و كفى بنا حاسبين‏». يعنى: «و اگربه قدر خردلى از اعمال ايشان بوده باشد آن را به حساب خواهيم آورد» .

و ديگر فرموده است:

«فَمَنْ يعمل مِثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره‏». يعنى: «هر كه به قدر ذره‏اى عمل خير كند آن را خواهد ديد و به قدر ذره‏اى ازهر كه عمل شر سرزند به آن خواهد رسيد» .

و ديگر مى‏فرمايد: «فو ربك لنسئلنهم اجمعين عما كانوا يعملون‏». يعنى: «قسم به‏پروردگار تو از همه ايشان سؤال خواهيم كرد از آنچه مى‏كنند» .

...............................................................................................................................................................................................

آيات و اخبار در محاسبه اعمال از قليل و كثير وكوچك وبزرگ درروز شمار بى‏شمار است.و حساب در آن روز، با مستوفيان عرصه قيامت و محاسبان ‏آن وادى پر هول و وحشت است.و در اين دنيا امر به محاسبه  ‏شده و آن را سبب نجات از وقت‏حساب در آخرت قرار داده‏اند و آن محاسبه هر كس‏است‏با خود، كه آدمى پيش از حضور در دفتر خانه محشر به حساب خود برسد، ونفس خود را محاسبه نمايد. و اعمال و افعال و حركات‏و سكنات خود را به ميزان شرع بسنجد تا در روز قيامت، حساب او آسان، و جواب اوحاضر باشد.

و اشاره به اين محاسبه است آنچه خداى - تعالى - مى‏فرمايد: «و لتنظر نفس ما قدمت لغد». يعنى: «بايد ببيند هر كسى آنچه را كه پيش فرستاده است از براى فرداى خود» .

و حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - فرمود كه: «محاسبه خود را برسيد پيش ازآنكه حساب شما را بكنند.و اعمال خود را بسنجيد پيش از آنكه به ترازوى عرصه ‏محشر آنها را بسنجند» .

...............................................................................................................................................................

و الحمدلله اولاً و آخراً

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 21:8  توسط حسین شمس  | 

معرفت امام (ع)

معرفت امام (ع)

گردآوری :عزت الله محمدي

دانشجوی كارشناسي رشته ديني و عربي

تربيت معلم شهيد مقصودي همدان

خلاصه ی شرح حديث شماره 33 از كتاب چهل حديث حضرت امام خمبنی( ره )

 

موضوع كلي : معرفت پيدا كردن در حق ائمه (ع) ورفتار وعمل در طول آن معرفت = مقبوليت عمل در پيشگاه ذات حق

بِالسَّنَدِ الْمُتِصِلِ اِلَي الشَّيْخِ الاَقْدَم مُحَمَّدِبْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِي رِضْوانُ اللهِ عَلَيْهِ عَنْ اَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرارَه عَنْ مُحَمَِدِ بْنِ مارِدٍ قالَ قُلتُ لِاَبِي عَبْدِاللهِ عَليْهِ السَّلامُ حَدِيثٌ رُوِيَ لَنا اَنَّكَ قُلْتَ اِذا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ ما شِئْتَ فَقالَ قَدْ قُلْتُ ذَلِكَ وَ اِنْ زَنَوْا وَ اِنْ سَرَقُوا وَ اِنْ شَرِبُوا الْخَمْرَ ؟ فَقالَ لِي اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ . وَاللهِ ما اَنْصَفُونا اَنْ نَكُونَ اُخِذْنا بِالْعَمَلِ وَ وُضِعَ عَنْهُمْ ! اِنَّما قُلْتُ اِذا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ ما شِئْتَ مِنْ قَلِيلِ الْخَيْرِ وَ كَثِيْرِهِ فَاِنَّهُ يُقْبَلُ مِنْكَ .

ترجمه :

 راوي حديث شريف گويد : « به جناب امام صادق عليه السلام گفتم : حديثي براي ما روايت شده كه شما فرموديد ، وقتي معرفت پيدا كردي( يعني در حق ائمه عليهم السلام ) ، هر چه مي خواهي بكن .

 فرمود : من چنين گفتم . راوي گويد، گفتم :  گرچه زنا كنند يا دزدي كنند يا شراب بخورند ؟

 *امام اين آيه رابيان فرمودند :*(( اِنّـا لِـلّـهِ وَ اِنّـا اِ لَـيْـهِ راجِـعُـونَ ))*

 به خدا بي انصافي نمودند با ما كه ما ها خود اخذ شويم به اعمال و از آنها  برداشته شود ! آنچه من گفتم اين بود كه وقتي معرفت پيدا كردي ، هرچه مي خواهي بكن از عمل خير، چه كم باشد و چه زياد ، از تو قبول مي شود .

* بعد از آن ، مقصود خود را بيان فرمودند كه : ولايت شرط قبولي افعال است .

*پيروان ما كساني هستند كه داراي حزن و اندوه اند و لاغر اندامند از شدت حزن و عبادت و چون تاريكي شب آنها را فرا گيرد ، به حزن از آن استقبال كنند .

*بر حذر باش از اين مردم پست . دوستدار علي كسي است كه عفيف باشد بطن و فرج او و شديد باشد جهاد او و عمل كند براي پروردگارش و اميد ثواب او را داشته باشد و خوف عقاب او را .

+ امام باقر (ع) فرمودند : ما بي نياز نمي كنيم از خداوند چيزي را . ( يعني با اعتماد به ما از عمل باز نمانيد ) و به ياران ما نرسد آنچه پيش خدا هست مگر به عمل . اگر اطاعت خدا كردند اهل نجات هستند .

+ عذر تراشي نكنيد در معاصي خدا و رأي هاي باطـل را پيروي نكنيد كه  انتساب ما به اهل بيت ، اسبـاب نجات ماست « به خدا قسم ، نيست پيرو ما مگر كسي كه اطاعت خداي تعالي كند ».

+ بترسيد از خدا و عمل كنيد براي آنچه كه پيش خداست ( يعني از ثوابها ) ؛ ميان خدا و كسي خويشاوندي نيست و دوست ترين وبزرگوارترين بندگان نزد خدا ، پرهيزكارترين و عمل كننده ترين آنها به فرمايشات اوست . تقرب به خدا حاصل نشود مگر به اطاعت . نيست با ما آزادي از آتش و نيست براي كسي حجت بر خداوند  .كسي كه مطيع خداوند است ، او دوست ماست و كسي كه عصيان خداوند كند او دشمن ماست  . در حد وسط باشيد كه غاليان به شما رجوع كنند و تاليان به شما ملحق شوند .

غالي : قومي هستند كه در باره ما چيزهايي گويند كه ما در باره خود نگوييم پس آنها از ما نيستند و ما از آنها نيستيم.

تالي : كسي است كه طالب هدايت است و طريق آن را نمي داند و مي خواهد كه خير به او برسد و عمل كند .

+ با ما برائت و آزادي از خداوند نيست ( يعني از سخط و عذاب او ) و بين ما و خداوند خويشاوندي نيست و ما بر خداوند حجتي نداريم و تقرب به خدا حاصل نكنيم مگر به اطاعت و فرمانبرداري و هر كس مطيع خدا باشد ولايت و دوستي ما به حال او فايده دارد و هر كه فرمانبردار خدا نباشد ولايت ما به او نفعي نرساند . واي برشما مغرور نشويد ؛ مغرور نشويد .

+امام باقر(ع) فرمودند : رسول خدا (ص) ايستاد بر صفا و فرمودند : اي اولاد هاشم ، اي اولاد عبدالمطلب ، من رسول خدا هستم به سوي شما و من شفقت دارم نسبت به شما و همانا عمل من براي خود من است و عمل هر يك از شما از براي اوست .

+ مذاهب باطـله و رأي هاي فاسده تو را گول نزند گمان كني كه حبّ علي (ع) تورا بس است . اگر كسي بگويد من رسول خدا را دوست دارم در حاليكه متابعت سيره او نكند و عمل به سنّت او ننمايد از حبّ او نفعي برايش حاصل نشود.

 

+ خداوند بهشت را خلق كرد از براي كسي كه عبادت و اطاعت او كند گرچه غلام حبشي باشد و آتش را آفريد براي كسي كه معصيت او كند گرچه اولاد قريش باشد ( يا سيد قريش باشد. )

+ اي مردم حفظ كنيد دين خود را و دست از آن برنداريد زيرا كه گناه در آن بهتر از حسنه در غير آن است و گناه در آن آمرزيده شود و در غير آن عبادات و حسنات قبول نگردد .

 

سيئات مؤمنين و صاحبان دين حق بالاخره آمرزيده مي شود : *ان الله يغفر الذنوب جميعا * و از اين رو مي توان گفت كه سيئات آنها بهتر از حسنات ديگران است كه هرگز قبول نشود . و اما اهل ايمان هم گرفتار سيئات خود خواهند شد .

حبّ آن سرور ، نورانيت و ملكه ايمان در قلب حاصل كند كه احتراز از گناهان كند و اگر گاهي به گناهي مبتلا شد ، آن را به توبه و انابه ترميم نمايد و نگذارد كه رشته كار از دستش برود ومهار نفس گسيخته شود . 

 

چنــــــــــــــد آيــــــــــــه :

 

(( هر كه در گرو چيزي است كه اندوخته است.))  ( مدثر 38 )

(( پس هركه به قدر ذرّه اي نيكي كرده باشد آن را مي بيند و هر كه به قدر ذرّه اي بدي كرده باشد آن را خواهد ديد.))  ( زلزال 7و8 )

(( هرچه ( از نيكي ) كرده از آن اوست و هرچه (از بدي ) كرده به زيان اوست.)) ( بقره 286)

(( به درستي كه خداوند تمام گناهان را مي آمرزد .)) ( زمر 53 )

 

 

 

والحمدلله اوّلاً و آخراً

............................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 20:59  توسط حسین شمس  | 

خلا صه ی کتاب "خدمات متقابل اسلام و ایران نوشته ی استاد شهید مطهری"

 

تهيه و تنظم : معصومه عمّتی          

                                                  دانشجوي کارشناسي دينی و عربی

تربيت معلم شهيد مقصودي همدان

 

 

این کتاب شامل 3 فصل است :

فصل اول:اسلام از نظر ملیت ایرانی

فصل دوم:خدمات اسلام به ایران

فصل سوم:خدمات ایران به اسلام                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        

یکی ازبحث هایی که در قرن حاضر در میان تمام ملل رواج بسیار داشته است بحث ملیت است.  این موج ابتدا در اروپا بالا گرفت چه بسا در انجاطبیعی بود زیرا مکتبی که بتواند ملل اروپارا در یک واحد انسانی وعالی جمع کند وجود نداشت این بحث سپس سلاح اسستعماری برای اجرای اصل      ((تفرقه بیندازوحکومت کن)) شد. با سرگرم کردن  ملت مابه افتخارات موهوم قومی وملی انها را به مرور از یکدیگر جدا کرد ودر همین دوره بود که     پدیده هایی همچون ((پان ترکیسم)) و(( پان عربیسیم)) بوجود امد . در جامعه اسلامی هم این بحث نه بدست مردم بلکه از سوی دولت ها وحکومت ها  و بالا تر از ان از سوی قدرت های اروپایی وامریکایی ترویج  شد. در پیرامون این بحث لازم است چند نکته تذکر داده شود:                                                      

اولاً:بطور کلی مساله ی ملیت بر خلاف اصول تعلیمات اسلام است.                                         

 ثانیاً:شاید گفته شود تهیيج  احساسا ت ملّی در برخی از ملتها باعث رهایی آنها از دست استعمار واستقلال ایشان  شده است  ولی باید گفت: که برای جامعه ی اسلامی  که قرن هاست این مرحله را طی کرده  وبه وحدت فکری عقیده ای و ایدوئولوژیکی رسیده است این جریان سبب تفرقه و جدایی می شود. و در حقیقت یک ارتجاع به حساب می اید زیرا همانطورتاریخ چند قرن معاصر نشان میدهد. اسلام میتواند در مبارزات ضد استعماری اثر گذاری بیشتری نسبت به ملیت ازخود نشان دهد الجزایر،  اندونزی ، پاکستان وبرخی از کشورهای عربی از این قسمند از سوی دیگر در مواردی که ملل اسلامی بر قومیت تکیه داشته اند شکست خورده اند. همچون جریان شکست اعراب از اسرائیل در این جنگ در اثر قومیت گرایی اعراب در حقیقت عربیسیم بود که که با صهیونیسم می جنگید و نه اسلام با صهیونیسم ثالثاً :هجوم وسیعی در زیر نقاب مبارزه با عرب وعربیت بر اسلام وارد میشود که سعی در تحریک احساسات جوانان خام و بی خرد دارد می کوشد تا احساسات اسلامی را بر ضد اسلامی تبدیل کند. البته علی رغم نکات مذکور توجه داریم که احساسات ملی تا انجا که جنبه مثبت داشته باشد و نتیجه اش در خدمت به هم وطنان باشد قابل قبول است.             رابعاً:منطق عالی تری از منطق احساسات ملی و ناسیو نالیستی وجود دارد وآن این که یک مساله ی علمی یا یک نظریه ی فلسفی با یک حقیقت دینی را هرگز به دلیل  این که ملی و وطنی است نمی توان پذیرفت همچنان که به بهانه ی این که بیگانه واجنبی است نمی توان انرا نادیده گرفت و رد کرد. بنابراین ما منطقی عالی عقلی وانسانی را کنار نمی گذاریم وبا همان منطق احساساتی که شایسته انسانهای تکامل نیافته است وارد بحث می شویم و می خواهیم ببینیم با منطق احساسات ملی ایا باید اسلام را امری خودی بشمار اوریم یا امری بیگانه واجنبی؟ ایاباید   انرا جزو ملیت خود محسوب کنیم یا خارج از ان . بنا براین بحث ما به دو قسمت تقسیم می شود.        

الف)کبرای بحث

طبق این مقیاس ملیت یعنی ملاک این که چیزی ار جز و ملیت یک قوم یا خارج از ان قرار دهیم چیست؟                                           ب)صغرای بحث:

طبق این مقیاس آیا اسلام از نظر ملیت ایرانی یک امر خودی است یا یک امر بیگانه  واجنبی ؟                                         

 

کبرای بحث:

ازلحاظ ادبی کلمه ی ملت لغتی  عربی به معنی  راه و روش است و در قرآن هم 15بار به همین معنا ذکر شده است ولی مفهومی که امروز مصطلح فارسی زبانان است و از کلمه ی ملیت آن را مشتق کرده اند ، تفاوت زیادی دارد. از نظر قران یک مجموعه ی فکری و علمی و روشی که مردم باید طبق آن عمل کنند ملت نامیده می شود  بنابراین کلمه ی ملت با داشتن یک تفاوت کوچک با دینهم معنی است. این اصطلاح جدید از دوران مشروطه  به بعد به اشتباه معمول گشته است. بنابراین یک اصطلاح جدید است . ما امروز به جای مردم آلمان، مردم انگلستان می گوییم: ملت المان ، ملت انگلستان و احیاناً  به همه ی مردم ، این کلمه را اطلاق نمی کنیم بلکه مردم را به دو طبقه تقسیم می کنیم .

طبقه حاکم وطبقه محکوم، به طبقه ی حاکم کلمه دولت وبه طبقه محکوم، کلمه ملترا اطلاق می کنیم.

اعراب امروزی در موادی که کلمه ملت را به کار می برند قوم یا شعب بکار می برند از لحاظ اجتماعی ملت به مجموع مردمی گفته میشود که حکومت واحد وقانون واحدی بر آنها . حکومت می کند.

درعرف علوم انسانی کلمه مردم جنبه جامعه شناسی بیشتری دارد. در حالی که ملت بیشتر از نظر حقوق وسیاست داخلی یا یبن المللی مورد نظر قرار می گیرد. مساله بسیار مهم این است که امروز درجهان ملل گوناگون وجود دارد آن چه هریک از این ملتها را به صورت واحد درآورده است زندگی مشترک و قانون وحکومت مشترک است نه چیز دیگر از قبیل نژاد وخون وغیره وجه مشترک این واحد ها این است که حکومت واحدی آنرا اداره می کند حتی از این ملت ها سا بقه تاریخی زیادی  ندارندبلکه مولود یک حادثه اجتماعی اند مثل بسیاری ازملل خاور میانه که مولود جنگ بین المل اول وشکست عثمانی ها می باشد حقیقت این است که ادعای جدا بودن خونهاو نژادها خرافه ای بیش نیست.نژادها سامی وآریایی و غیره به صورت جدا و مستقل   ازیکدیگر در گذ شته بوده است.اما حالا آنقدر اختلا ط و امتزاج وانتقال صورت گرفته که اثری از نژادهای مستقل باقی نمانده است شاید بسیاری از اولاد ابوسفیان هاامروز سنگ تعصب ایرانی به سینه می زنند.

از لحاظ اخلاقی ملیت از خانواده خود خواهی است که از حدودخون وقبیله تجاوز کرده شامل افراد یک ملت شده است واین چنین جانبداری می تواند توسعه ی بیشتری هم یافته در واحدهای منطقه ای و قاره ای نیز بوجود آید. این حس خواه ناخواه عوارض    اخلاقی خود خود خواهی رادرپی دارد.این گرایش به جنبه های قو می وملی در زبان اروپایی ناسیونالیسم خوانده میشود این جا   باید تذکر داده شود که جنبه های مثبت ناسیو نالیسم که موجب همبستگی  بیشتر و روابطه حسنه بیشتر واحسان وخد مت بیشتربه کسانی که با آنها زندگی مشترک داریم بشود. مورد تایید اسلام است حال که   منظور ا ز کلمه ملیت را شناختیم  ببینیم چه ویژگی هایی باعث مشود که پدیدهای تحت سیطره ملیت قرارگیرد ؟

دو نکته را گوشزد می کنیم :

1) از نظر احساسات ملی وعواطف قومی نه هرچیزی که  ازوطن برخاست جنبه ملی پیداد میکند ونه هرچیزی که از مرزوبوم د یگر آمده باشد بیگانه به شمارمی رود مثلا مردم ایران بعداز25 قرن رژیم مشروطه را به جای آن انتخاب کردند. در صورتی که :

اولاً اگر ملاک سابقه تاریخی بود بازمی گفتیم رژیم ملی رژیم استبدادی است ورژیم مشروطه برای یک رژیم بیگانه  است .

ثانیاً رژیم مشروطه را ما ابداع نکردیم واز دنیای خارج به کشورما آمده بود ولی ملت ما آن را پذیرفت ودرراه تحصیل آن فداکاری ها کرد

2)عمده آن است که اولاً بدانیم آن چیز رنگ ملت به خصوصی دارد.یا بی رنگ است وعمومی وجهانی است ثانیاً آیا ملت مورد نظر آن چیز رابه طوع ورغبت پذیرفته است یا نه زور واکراه در مورد اول مثلا نازیس آلمان وصهیونیزم یهود رنگ ملت بخصوصی دارد اگر افراد یک ملت دیگر بخواهند آنرا بپذیرند بر خلاف ملیت خودعمل کرده اند واحیاناً نوعی تغییرملت به شمارمی رود ودر مقابل حقایق علمی وپدید آورندگانشان به همه جهانیان تعلق دارد ونه به ملیت بخصوصی  ودر مورد دوم: مثلاً اگرما کیش مانوی و مسلک مزدکی را به اعتبارابداع کنندگان و پیروان محدودشان در ایران ، ملی به حساب آوریم ، عواطف و احساسات اکثریت را نادیده گرفته ایم.                                                                                                        

صغرای بحث:   

در صغرای بحث ما اسلام را از دو نقطه نظر که در کبری بیان کردیم مورد بررسی قرار می دهیم.                                      

آیا اسلام رنگ ملت بخصوصی دارد؟                        

در اینجا ما باید به دو پرسش پاسخ دهیم:

1- یکی آنکه آیا این اسلام که مااز آن صحبت می کنیم ، رنگ ملت بخصوصي را دارد یا خیر ؟

برخی از اروپاییان ادعا می کنند که پیغمبر اسلام در ابتدا که ظهور کرد فقط می خواست مردم قریش را هدایت کند ولی پس از آنکه پیشرفت در کار خود احساس کرد تصمیم گرفت که دعوت خویش را به همه ملل عرب و غیر عرب تعمیم دهد ما پاسخ این بحث را در اثبات دو گزاره زیر خواهیم آورد.

الف - اسلام از آغاز ظهور خویش ادعای جهانی داشته است. در اثبات این مدعا ما چهار نکته را بیان می کنیم .

1)در قران مجید آیاتی هست که نزول آنها در مکه ودر همان اوایل بعثت پیغمبر اسلام بوده و در همین

حال جنبه جهانی دارد. مانند:اِن هُواِلّاذِکرٌلِلعالَمین 

این چیزی جزء یک تَذَ کُّر و بیدار باش برای تمام جهانیان نیست   یا أَیُّهاالنّاس إِنّی رَسولُ اللّهُ أَلَیکُم جَمیعاً (ای مردم من فرستاده ی خدا هستم بر همه شما)

2) در قرآن هیچ جا خطابی به صورت( یا أَیّها القُریشون) پیدا نمی کنید.

3) آیاتی در قرآن هست که مفاد آن ها یک نوع اظهار بی اعتنایی به مردم عرب از نظر قبول دین اسلام استنباط میشود. بلکه از مجموع این آیات استنباط می شود که قرآن مجید روحیه اقوام دیگری غیر از قوم عرب را برای اسلام مناسب تر و آماده تر می داند این آیات به خوبی جهانی بودن اسلام را می رساند. چنانكه خداوند مي فرماييد:

 (اگر اینان - اعراب - به قرآن کافر شوند. همانا ما کسانی را خواهیم گمارد که قدر آن را بدانند و به آن موءمن باشند.)این امر یعنی خروج یک عقیده و مسلک از مرزهای محدود و نفوذ در مرز ما و مردم دور دست اختصاص به اسلام ندارد. همه ادیان بزرگ جهان بلکه مسلک های بزرگ جهان، آن اندازه که در سرزمین های دیگر مورد استقبال قرار گرفته اند. در سرزمین اصلی خود که از آنجا ظهور کرده اند. مورد استقبال قرار نگرفته اند.

بطور مثال: مسیحیّت که اکنون در مغرب زمین بیش از مشرق زمین گسترش یافته است. پیامبرش یعنی حضرت مسیح در فلسطین (منطقه ای از مشرق زمین) بدنیا آمد.

ب) مقیاس های اسلامی،جهانی است. نه ملی و قومی و نژادی.

در این قسمت ما اسلام را از لحاظ خواص درونی ونوع شاخص هایی که برای ارزیابی پدیده ها به ما می دهد مورد بررسی قرار میدهیم:

اسلام بشدّت با مسائلی همچون خویشاوند پرستی و تفاخر به قبیله و نژاد مبارزه می کند. قرآن در کمال صراحت می فرماید. ای مردم ما همه شما را از یک مردو یک رن آفریدیم وشما را گروه ها و قبائل قرار دادیم تا به این وسیله یکدیگر را بشناسید. گرامی ترین شما نزد خدا با تقوی ترین شماست. در سنّت پیامبر هم بیانات و طرز رفتارآن حضرت با غیر اعراب و نیز قبائل مختلف عرب راه اسلام را کاملاً مشخص کرده است.زیرا همواره تقوی به عنوان ملاک مقیاس   برتری عنوان می شود. پیغمبر اکرم (ص)بلال حبشی را همانگونه با آغوش باز می پذیرفت که مثلاً ابوذر غفّاری را می پذیزفت.سپس معلوم شد مقیاس های اسلامی ، مقیاس های کلّی و عمومی و انسانی است ، نه قومی و نژادی و ملّی.

2- آیا ملّت ایران اسلام را با رغبت پذیرفته است؟

اگر از نظر فردی در نظر بگیریم شاید اولین فرد مسلمان ایران، سلمان فارسی است وچنانکه میدانیم اسلام ِاین ایرانی جلیل آنقدر بالا گرفت که به تشرّف سلمانُ مِنا اَهلَ البیت نائل شد. اما ازنظر جمعی طبقات گواهی تاریخ پیامبر اکرم (ص) در سال 6هجری نامه هایی به سران کشورهای جهان نوشتند و آنها را به اسلام دعوت کردند ولی خسروپرویز   تنها کسی بود که نسبت به آن حضرت اهانت کرد و آن نامه را درید. همچنین در زمان حیات پیغمبر اسلام در اثر تبلیغات اسلامی عده ی زیادی از مردم بحرین که آن روز محل سکونت ایرانیان محبوس و غیر محبوس بود به آیین مسلمانی در آمدند و حتی حاکم آن جا که از طرف پادشاه ایران تعیین شده بود. مسلمان شد. از اولین اسلام گروهی ایرانیان در یمن و بحرین بوده است.

حال به مسئله ی شکست ایرانیان از مسلمانان می پردازیم .

الف)نا رضایتی مردم ،دلیل اصلی شکست ایرانیان .

حقیقت این است که مهم ترین عامل شکست حکومت ساسانی را باید ناراضی بودن ایرانیان از وضع دولت و آیین و رسوم آن زمان دانست اگر روح مردمی به اساس یک رژیم یا یک آیین خوشبین شد نا رضایتی موقت سبب نمی شود که هنگامی که دشمن مشترک روی آورد آن مردم مقاومت نکنند. بر عکس ،اگر روح ملی زنده باشد.

معمولاً هجوم دشمن سبب اتّحاد بیشتر و از میان رفتن اختلافات داخلی میشود . این روح ملی باید از مذهب یا حکومت آنان سرچشمه می گرفت به عقیده محققین اگر هم اسلام در آن وقت به ایران نیامده بود ،مسیحیّت تدریجا ایران رامسخّر میکرد و زرتشتی گری را از میان می برد. مراکز علمی و فرهنگی ایران آن روز در دست مسیحیان بود. در واقع مسیحیّت بیش از زرتشتی گری از ورود اسلام به ایران زیان دید. زیرا زمینه ی  بسیار مناسبی را از دست داد.

ب) نفوذ اسلام در ایران نفوذی آرام و تدریجی .

تاریخ نشان می دهد ایرانیان، پس از صد سال که از فتح ایران بدست مسلمانان گذشت نیروی نظامی عظیمی بوجود آوردند و قطعاًاگر می خواستند ، می توانستند استقلال سیاسی و آیین کهن خویش را تجدید کند. امّا آن ها هر گز به این فکر نیفتادند.

حتّی هنگامیکه به خاطر یأس کامل از اسلامی بودن حقیقی حکومت های عربی به فکر استقلال سیاسی افتادند تنها به همان اکتفا کردندو نسبت به آیین مقدس اسلام سخت وفادار ماندند. استقلال سیاسی ایران از اوایل قرن سوم هجری شروع و تا آن هنگام بسیاری از مردم ایران به آیین ها و کیش های قدیم از قبیل زرتشتی ، مسیحی و حتی  بودایی باقی  بودند . دو نوع جریان، یکی احیای زبان فارسی و دیگر مذهب تشیع سیر شد که عده ای دا شته و یا نداشته مغالطه کنند و آن ها را نوعی مقاومت و عکس العمل از طرف ایرانیان در مقابل اسلام و لااقل در مقابل اعراب قلمداد کنند.

بخش دوم:خدمات اسلام به ایران

آن چه قطعی و مسلّم است این است که پس از تشکیل  حکومت اسلامی و گرد آمدن  ملل گوناگون زیر پرچم اسلام،تمدنی عظیم به نام تمدن اسلامی بوجود  آمد. در این تمدن ملت های گوناگون از آسیا و آفریقا و حتی اروپا شرکت داشتند ولی به انفاق همه صاحب نظران سهم  عمده از آنِِِِِ ایرانیان است.

 عده ای ازمحققین ورود  اسلام به ایران را موهبت دانسته و از آن به نیکی یاد میکنند که در این جا به دو مورد اشاره می کنیم .

آقای دکتر زرین کوب در بحث از علل تمد ن عظیم و با شکوه اسلامی عقیده دارد. که اسلام به دنیایی پا گذاشت که در حال رکورد و جمود بود. اسلام با تعلیمات مبنی بر جستجوی علم و ترک تعصبات قومی و مذهبی و اعلام مکان هم زیستی با اهل کتاب غل و زنجیرهایی را که بدست و پا و گردن مردم جهان آن روز بسته شده بود. پاره کرد و زمینه رشد یک تمدن عظیم را فراهم ساخت.

آقای تقی زاده در خطابه ای میگوید: اسلام به ایران روح تازه داد ایشان در ادامه سخن خود صریحاً

بیان می کند. که این اسلام بود که زمینه را برای شکفتن استعداد های ادبی و حکمت عمل از قبیل سعدی و حافظ و برای شکفتن استعداد های فلسفی و طبی و ریاضی از قبیل ابن سینا و رازی و بیرونی فراهم کرد.

بررسی این بحث مستلزم این است که تاریخ ایران مقارن ظهور اسلام را ورق بزنیم و نظام های فکری،اعتقادی،اجتماعی،سیاسی،خانوادگی و اخلاقی آن عهد را بررسی کنیم.

بخش اول:نظام فکری ـ نظامی

ایران آن روز دین و مذهبی داشتند که همه کسانی که راجع به مذاهب ایران ساسانی  بحث کرده اند. وجود و شیوع مذاهب مختلفی را در ایران یاد کرده اند. سعید نفیسی که مهمترین سبب آشفتگی اوضاع در دوره ی ساسانیان را اختلافات مذهبی می داند ادیان آن زمان را بدین گونه می شمارد.

 1ـ زرتشتی 2ـ دین یهود 3ـ نصارا 4ـ طریقه ی مانوی 5ـ طریقه ی مزدکی 6 ـ بوداییان

بخش دوم:نظام اجتماعی

جا معه ی ایران در زمان هخامنشی . اشکانی تا دوره ی ساسانی جا معه ای طبقاتی و ضعفی بوده و اصول و نظامات طبقاتی بشدّت در آن اجرا می شده است. بر اساس منابع مختلف تاریخی یو نانی و رومی  و سریانی و ارمنی و عربی نظام طبقاتی ایران ریشه یکهن دارد.

بخش سوم: نظام خانوادگی

در عهد ساسانی حقوق شخصی ، بسیار دستخوش تصرف بود. مخصوصاً احکام نکاح وارث به اندازه ای پیچیده و مبهم بود که موبدان هر چه می خواستند می کردند تعدد زوجات و حتی حر مسرا در میان اشراف معمول بود. برای محفوظ بودن خانواده ها و اصل مالکیت خاندان ها پس از مرگ مردی که فرزند پسری نداشت(ازدواج نیابی) انجام میدادند ، یعنی زن یا دختراو را به نزدیکترین خویشان ولی به نام مرد متوفی می دادند و پسری که از این ازدواج متولد می شد قانوناً پسر متوفی و وارث او محسوب می شد. ملاک و محور همه مقررات خانوادگی ، نژاد و ثروت بود. تا جایی که برای حفظ آن از ازدواج با محارم نیز صورت می گرفته است. و آن را باعث آمرزش گناهان، مانع آنرا معذب درب دوزخ می دانستند. نمونه آن ازدواج بهرام چوپین با خواهر خود .

بخش چهارم: نظام اخلاقی

اخلاق و روحیه دو نوع است:طبیعی،اکتسابی،اخلاق طبیعی یک قوم، خصایص نژادی واقلیمی آنهاست. وراثت و محیط طبیعی، همچنانکه بر خصوصیات جسمی موثر است بر خصوصیات روحی و مشخصات اخلاقی نیز موثر است با این تفاوت که عامل نژادی یعنی وراثت بر اثر اختلاط از بین می رود. اما عامل منطقه ای و جغرافیایی ثبات نسبی دارد.عاطفه،مهربانی،تیزهوشی،آبروداری از خصایص است که ایرانیان در همه دوره ها به آن ستوده شده اند.اخلاق اکتسابی به درجه تمدن انسانی  و نه صنعتی یافتی وابسته است . نوع آموزش و پرورش ،نظامات اجتماعی و یقین آداب حاکم بر جامعه همگی براین اخلاق موثرند.

در روایات اسلامی خلق و روحیه ایرانی به ویژه بی تعصبی و دانش دوستی آنان مورد ستایش قرارگرفته است. امام صادق(ع) فرمود: آن کس که اسلام را از روی میل و رغبت پذیرفته بهتر است از آنکس كه اسلام را از روی ترس پذیرفته است. منافقین عرب از روی ترس اسلام را پذیرفته اند ایمانشان حقیقی نیست ، اما ایرانیان به میل و رغبت خود اسلام را پذیرفته اند.

فصل سوم:خدمات ایران به اسلام

ایرانیان پیش از هر ملت دیگر نیرو های خود را در اختیار اسلام قرار داده و در این راه صمیمیت  و اخلاصی نشان داده اند. در این دو جهت هیچ ملتی   به پای ایرانیان نمی رسد حتی خود ملت عرب که دین اسلام را در بیان آن ها ظهور کرد کمتر به این نکته توجه می شود که ایرانیان شاه کارهای خود را در راه خدمت به اسلام بوجود آوردند و جز نیروی عشق و ایمان نیروی دیگر قادر نیست شاهکار خلق کند به همان نسبت که اسلام یک دین همه جانبه است.خدمات ایرانیان به اسلام نیز وسیع و گسترده   و همه جانبه است. اولین خدمتی که باید از آن نام  برد خدمت تمدن کهن ایران به تمدن جوان اسلام است.

درباره ی صمیمیت ایرانیان آن چه ما مدعی هستیم این است که نه همه اما اکثر قریب به اتفاق ایرانیان  نسبت به اسلام صمیمی بوده اند و انگیزه ای جز خدمت به آن نداشته اند. منشاء اصلی تجزیه ی حکومت اسلامی به صورت حکومت های کوچک تبعیضات نژادی و تفاخرات قومی بوسیله ی اعراب بوجود آمد.

ایرانیان اسلام را پذیرفته بودند نه عرب را. ایرانیان و همچنین سایر مسلمانان غیر عرب ، به هیچ وجه حاضر نبودند برتری عرب را   بپذیرند. عکس العمل ابتدایی آنها در مقابل این تبعیضات ، بسیار منطقی و انسانی بود. آنها عرب را به کتاب خدا دعوت کردند.

بدیهی است که فطری و منطقی بودن این دین و هماهنگی آن با نوامیس زندگی عامل اساسی انتشار  آن است مبلغان مسیحی، جنگهای صدر اسلام را دست آویز قرار داده و عامل نشر و توسعه ی اسلام    را زور و جبر معرفی کرده اند. عوامل تبلیغ اسلام   توده ی مردم بوده اند نه یک دستگاه عریض و طویل تبلیغاتی صحنه علم و فرهنگ وسیع ترین پر شور ترین میدان های خدمات ایرانیان به اسلام است.

اولین کتابی که اندیشه ی مسلمین را به خود جلب کرد و ایشان را در پی درس و تحصیل آن فرستاد قرآن پس از آن احادیث بود. جوشش و جنبش علمی مسلمین از مدینه آغاز شد.

یکی از علل سرعت و پیشرفت در علوم این بوده است که در اخذ علوم و فنون كوتاهي نمی ورزیدند و علم را در هر نقطه و در دست هرکس می یا فتند از آن بهره گیری میکردند و به اصطلاح امروز روح تساهل بر آنها حاکم بوده است. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 23:35  توسط حسین شمس  | 

خلاصه اي از كتاب كارنامه ي اسلام دكتر زرّين كوب

 مهدي چمني

دانشجوي كارشناسي ديني و عربي

تربيت معلم شهيد مقصودي همدان

 

سیری اجمالی از آغاز تاکنون

کارنامه اسلام یک فصل درخشان تاریخ انسانی است . نه فقط از جهت توفیقی که مسلمین در ایجاد یک فرهنگ تازه جهانی یافتند بلکه به سبب فتوحاتی که آنها را موفق کرد برای ایجاد یک دنیای تازه ورای شرق و غرب : (قلمرو اسلامی) که در واقع نه شرق بود و نه غرب .

فتح اسلام البته با جنگ حاصل شد اما نشر اسلام در بین مردم کشورهای فتح شده به زور جنگ نبود . مخصوصاً اهل کتاب ( یهود ، نصارا ، مجوس و صابئین ) حتی بت پرستان اروپا ، هند و تبت هم با پرداخت جزیه در قلمرو اسلامی در صلح و آرامش بسر برند .

دلایل روی آوردن اهل کتاب به اسلام و زندگی در قلمروی اسلامی :

1-  احساس راحتی در همراهی با اکثریت یا کسب امتیازات اجتماعی 2 -  مشاهده پیروزی مسلمین بر دولت های مجوس و نصارا که معجزه ای هم برای حفظ آنها وجود نداشت  3-  سادگی و روشنی مبانی اسلام و مناسبت با مذاهب اهل کتاب.

در هر صورت اسلام در قلمرو  و سرزمین های فتح شده انتشار و قبول می یافت به دلیل مقتضیات و اسباب گوناگون اجتماعی و پیشرفت نظامی اعراب این پیشرفت های نظامی در زمان خلفای راشدین قوت بیشتری یافت . محرک اعراب در این امر در درجه اول شاید امید کسب غنیمت بود اما اجر اخروی که مجاهده در راه خدا متضمن آن بود نیز مورد توجه بود .

عراق ،  شام ،  فلسطین و سوریه یکی پس از دیگری فتح شدند. مصر هم از دست بیزانس بیرون آمد . در دنباله غزوات پیامبر (صلی ا... علیه و آله ) و بلافاصله بعد از وفات ایشان ماجرای فتوح از دفع اهل رده ( اعراب مرتدی که از پرداخت زکاتَ سر باز می زدند) در خلافت ابوبکر شروع شد . و چندی بعد در عراق به فتح تیسفون ، فارس ، خراسان و ماوراء النهر .

این فتوحات که تا حدی به تقدیر اللهی یا معجزه اسلامی تعبیر شد  به این سبب به راحتی ممکن می شد که همه جا در قلمرو ایران و بیزانس مقدم مهاجمان را عامه مردم با علاقه استقبال کردند . بیزانس ها چون در مصر از سوریه هم منفور تر بودند 10 هزار سرباز مسلمان کافی بود برای فتح مصر . بدینگونه هنوز یک ربع قرن از هجرت پیامبر (صلی ا... علیه و آله) نگذشته بود که بیرون از جزیره العرب از تیسفون ساسانی گرفته تا اسکندر

بیزانسی همه در تصرف قلمرو اسلام بود با بانگ اذان که شهادت می داد به وحدانیت خداوند و رسالت حضرت محمد (صلی ا... علیه وآله) .خلافت شیخین صرف نظر از منشأ حق یا ناحق آنها ( که باعث اختلاف و ایجاد دو فرقه ی شیعه و سنی شد )  نوعی ی بود که هم امر به صلح می کرد و هم جنگ .

 بعد از عمر وقتی شورای شش نفری عثمان را به خلافت نشاند با ضعف و سستی که در قسمت های مختلف حکومتی داشت حکومت به دست بنی امیه یعنی دشمنان قدیمی پیامبر (صلی ا... علیه و آله ) افتاد.  سیاست داخلی عثمان در طی 12 سال خلافتش منتهی به بروز نارضایتی های شدید مسلمین شد که به شورش و قتل وی انجامید . دوره کوتاه خلافت حضرت علی (علیه السلام) نیز صرف مبارزه با نتایج نا مطلوب آن شورش ها شد و با شهادت ایشان توسط یکی از خوارج خلافت به دست معاویه پسر ابو سفیان افتاد . ابو سفیانی که تا فتح مکه همه جا با پیغمبر (صلی ا... علیه و آله ) مبارزه کرده بود با روی کار آمدن معاویه خلافت تقریباً مورثی شد و دمشق مرکز این خاندان .

امویها که خلافت را به نوعی سلطنت موروثی دنیوی تبدیل کردند فتوح را نیز وسیله ای برای توسعه مملکت می دیدند . در صورتیکه مسلمین واقعی هنوز همچنان مثل عهد شیخین فتوح را به منزله نشر اسلام تلقی می کردند . اشتغال به فتوح توسط اموی ها و سیاست عربی آنها باعث نارضایتی موا لی  و سرانجام به سقوط بنی امیه به دست خراسانی ها یعنی طرفداران آل عباس گشت .

خلافت عباسیان نیز یک نوع سلطنت مورثی بود جز آنکه بر خلاف امویان تخت آنها بر دوش موا لی  بود نه اعراب و مرکز آن هم بغداد بود نه دمشق . این شهر که در زمان منصور دوا نیقی بنا گشت در دوران خلافت هارون  الرشید عظمت و شهرت خاصی پیدا کرد دربار هارون میعادگاه شاعران ، مطربان، قصه نویسان ، مترجمان ، منجمان و اطباء شد و پسرانش مأمون و معتصم بیت الحکمه و مجالس علمی فراوانی را نیز بر پا کردند . بدینگونه هارون و فرزندانش بغدادرا کانون درخشان تمدن و فرهنگ شرق کردند.

هارون که فقط در تمام غرب شارلمانی را همطراز خود داشت با ارسال هدیه و اظهار محبت شارل بزرگ فرانک را پنهانی بر ضد رقبای خود بیزانس و امویان آندلس تحریک می کرد.

از امویان با روی کار آمدن عباسیان که همه قتل عام شده بودند یک تن باقی ماندکه نامش عبد الرحمن بود او به آندلس رفت و آنجا رااز خلافت عباسیان جدا کرد. خلافت او در آندلس شوق و علاقه مردم قرطبه را بر انگیخت و آنجا را مرکز تمدن و فرهنگ غرب کرد_ نظیر بغداد  .

وقتی با غلبه ترکان بر دستگاه خلافت از عهد متوکل  بغداد رونق و قدرت خود را از دست داد تجزیه خلافت آغاز شد طولی نکشید که در دنیای اسلام در یک زمان 3 خلیفه حکومت می راند : عباسی در بغداد ، فاطمی (شیعه اسماعیلی) در مصر و اموی در آندلس  . در این بین تحریکات عباسیان در فلسطین بود که بهانه ای به دست نصارای غرب داد برای جنگ _ جنگهای صلیبی .در واقع این جنگ ها که بین شرق و غرب در اواخر کار عباسیان آغاز گردید عنوانی که داشت عبارت بود از استرداد مزار مقدس (saint  sepulcher ) از دست

 

 

 

محمدیان اما حقیقت آن چیزی نبود جز تجاوز غرب به شرق و ادامه جنگهائی که از دیرباز شرق و غرب را در مقابل هم قرار داد . این برخورد دائم بین شرق و غرب مثل نوعی جبر تاریخ بود یا سرنوشتی اجتناب ناپذیر که هنوز هم ادامه دارد

در غالب سرداران و شاهزادگان اروپایی این شوق مقدس جای خود را به جنون تجاوز داده بود . دو قرن بعد که قسطنطنیه پایتخت قدیم بیزانس بدست ترکان عثمانی بود اسپا نیا از دست مسلمانان خارج شده بود که تاریخ جدید را برای اروپا شروع کرد . سیستم اقطاع ارضی که در شرق از دوران سلاجقه نوعی استثمار را بلای جان

اقتصاد مسلمین کرده بود روابط و امکانات مسلمین را با علم و فرهنگ محدود کرد . در تمام مدت عصر رنسانس و دوران جدید که غرب میراث تمدن اسلامی را تثمیر کرد عالم اسلام تحت تأثیر ناامنی و تجاوزی که از اقتصاد متزلزلش ناشی می شد مثل پهلوانی که تمام قوای خود را در یک جنگ طولانی اما اجتناب ناپذیر از دست داده باشد بی فعالیت  ماند .

خودآگاهی مجدد مسلمین از وقتی آغاز شد که ناپلئون بناپارت به دروازه دنیای اسلام قدم نهاد و در پشت سر وی شبح استعمار غرب با سعی در نفوذ مرئی و نامرئی . حال اگر دنیای اسلام می خواهد در این معرکه مخفی هم دست کم بقدر معرکه قدیم پیروزی یابد چاره ای جز آن ندارد که در نوع اسلحه ی خویش تجدید نظر نماید و بر اساس علم و فرهنگ گذشته خویش _ نه آنچه کورکورانه از غرب گرفته است _  بنای علم و فرهنگ تازه ای بگذارد . سابقه تمدن و فرهنگ هزار سال گذشته اش که بی شک در تاریخ انسانیت نقش موثری داشته است نشان می دهد که این کار برای وی شدنی است _ دیر یا زود .

در گذشته نیز فی المثل در دوران مقارن بنای بغداد ، کوششی که مسلمین در نقل و تعلیم علوم و معارف یونانی ،سریانی، پهلوی و هندی و نیز در ایجاد اصطلاحات مناسب عربی برای آن معارف انجام دادند بقدری شگرف بود که انسان از مشاهده آن به حیرت می افتد

 

 

 

 

  تسامح مادر تمدن انسانی اسلام

در دنیایی که اسیر تعصبات دینی و قومی بود اسلام نفحه ای تازه دمید چنانچه با ایجاد دار الاسلام که مرکز واقعی آن قرآن بود نه شام و نه عراق تعصبات قومی وطنی را با یک نوع "جهان وطنی" چاره کرد .

 و در مقابل تعصبات دینی نصارا و مجوس تسامح و تعاهد با اهل کتاب را توصیه کرد .

این تسامح نسبت به " اهل کتاب"  که نزد مسلمین اهل ذمه و معاهد خوانده می شدند مبتنی بر یک نوع « همزیستی مسالمت آمیز» بود که اروپای قرون وسطی به هیچ وجه آن را نمی شناخت . در واقع با وجود محدودیتی که اهل ذمه در دار الاسلام داشتند اسلام آزادی و آسایش آنها را تا حد ممکن تضمین می کرد

 و بندرت ممکن بود بدون نقض عهدی مورد تعقیب باشند . پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هم در باره آنها

 توصیه کرده بود به رفق و مدارا . این تسامح با اهل کتاب سبب می شد که آنها در قلمرو اسلام غالباً خود

را در امنیت و آسایش حس کنند . چنانکه نصارائی که در بیزانس به وسیله کلیسای رسمی مورد تعقیب

 واقع می شدند در قلمرو مسلمین پناه می جستند . یک شاهد عمده بر وجود روح تسامح در اسلام این است

 که اهل ذمه در امور اداری و بعضی مناصب حکومتی هم با وجود کراهت عامه وارد بودند .

توجه به این نکته هم ضروری است که با وجود اختاف نظری در ماهیت ایمان ، در عمل غالباً همان شهادت لسانی ملاک اسلام بشمار می آمد و حتی خود پیامبر(صلی ا.. و علیه و آله) با منافقین که آنها را می شناخت

 نیز رفتارش توأم با اغماض بود و تسامح . اختلاف امت را مگر در مواردی که اساس اسلام را تهدید کند

مسلمین نوعی رحمت تلقی می کردند و مذاهب فقهی به همین دستاویز بدون تعارض و تعصب  با مسالمت

 در کنار هم می زیستند . جز در موارد نادر و مورد شیعه و خوارج که مذاهبشان دعوای سیاسی نیز داشت

 و مربوط به شخصیت امام و خلیفه بود . روی هم رفته قضاوتی که کنت دو گوبینو راجع به رفعت و علو

 این حالت مسلمین دارد مورد تصدیق و تأیید تاریخ اسلام و گذشته مسلمین است وی می گوید : اگر اعتقاد مذهبی را از ضرورت سیاسی جدا کنند هیچ دیانتی تسامح جوی تر و شاید بی تعصب تر از اسلام وجود

نداشته باشد . اما آنچه استفاده از  این همزیستی را در زمینه علم و فرهنگ بیشتر میسر می ساخت علاقه مسلمین بود به علم که منشأ آن تأکید   و توصیه اسلام بود ، در اهمیت و ارزش علم .

 

مقام رفیع دانش در اسلام

قرآن مکرر مردم را به فکر و تدبر در احوال کائنات و به تأمل در اسرار آیات دعوت کرده بود (او لم ینظروا

فی ملکوت السموات و الارض ... ، ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف الیل و النهار لایات لاولی الالباب ) ، مکرر به برتری اهل علم و درجات آنها اشاره نموده بود (قل هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون انما یتذکر اولو الالباب ، یرفع ا... الذین آمنو والذین اوتو العلم درجات ، فاسئلو اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون )

 و یک جا شهادت صاحبان علم را تالی شهادت خدا و ملائکه خوانده بود (شهد ا.. انه لا اله الا هو و الملائکه

 و الو العلم قائماً بالقسط )  بعلاوه احادیث بسیاری از رسول اکرم (صلی ا.. علیه و آله )  در بزرگداشت علم

 و علماء (طلب العلم فریضه علی کل مسلم ، اطلبوا العلم و لو بالصین ، العلماء ورثه الانبیاء ، اقرب الناس من درجه النبوه اهل العلم و الاجتهاد)  موجب مزید رغبت مسلمین به علم و فرهنگ می شد و آنها را به تأمل و

 تدبر در احوال و تفحص در اسرار  کائنات بر می انگیخت  . از اینها گذشته پیغمبر (صلی ا.. علیه و آله) خود

 نیز در عمل مسلمین را به آموختن تشویق بسیار می کرد چنانچه بعد از جنگ بدر هر کس از اسیران که

 فدیه نمی توانست بپردازد در صورتیکه به ده تن از اطفال مدینه خط و سواد می آموخت آزادی می یافت .

درست است که آن علم مورد توصیه در اوایل عبارت بود از معرفت قرآن و دین اما تدریجاً علوم بر حسب فایده ای که از آنها حاصل می شد نزد مسلمین مطلوب بود یا نا مطلوب . چنانچه علم نجوم اگر مذموم شمرده می شد نه از جهات محاسبات نجومی بود که در قران کریم هم اشارتهاست به اینکه مسیر شمس و قمر

حساب دارد آنچه در نجوم مذموم شمرده می شد عبارت بود از احکام نجوم که لغو و بیهوده بود و باعث اتلاف عمر .

 

 

 در این رابطه می گویند وقتی پیامبر (صلی ا.. علیه . آله)  از جایی می گذشت ، کسی حرف می زد و مردم دور او جمع شده بودند پرسید کیست ؟ گفتند علامه ای است ، سوال کرد چه می داند گفتند گفتند  شعر و انساب .

 

پیغمبر (صلی ا.. علیه و آله) فرمود این علمی است که دانستنش فایده ای ندارد و ندانستنش زیاندارد . به ایکه اسلام برای آن  دا شت .

 

فرهنگ و تمدن انسانی و جهانی اسلام

تمدن اسلام که وارث فرهنگ قدیم شرق و غرب شد نه تقلید کننده صرف از فرهنگ های گذشته بود نه ادامه دهنده محض : ترکیب کننده بود و تکمیل سازنده . دوره کمال آن که با غلبه مغول به پایان آمد دوره سازندگی بود ساختن یک فرهنگ جهانی و انسانی.  آنچه این تمدن را جهانی کرده است در واقع نیروی شوق و اراده کسانی است که خود از هر قوم و ملتی که بودند بهر حال منادی اسلام بوده اند و تعلیم آن .

در جامعه اسلامی با وجود معارضاتی که طی اعصار بین فرمانروایان مختلف آن روی می داد در سراسر آن یک قانون اساسی وجود داشت : قرآن که در قلمرو آن نه مرزی وجود داشت نه نژادی نه شرقی در کار بود و نه غربی .  در مصر یک خراسانی حکومت می کرد و در هند یک ترک .  غزالی در بغداد کتاب در رد فلسفه می نوشت و ابن رشد در آندلس به آن جواب می داد .

در حوزه وسیع دنیای اسلام اقوام مختلف عرب ، ایرانی ، ترک ، هندی ، چینی ، مغولی ، آفریقایی ، و حتی اقوام ذمی بهم آمیختند . هر یک از این اقوام نیز البته عیب هایی داشت و مزایایی چنانکه آمیختن آنها با هم سبب شد که مزایای بعضی اقوام نقص ها و عیب های بعضی دیگر را جبران کند . 

در این امپرا توری عظیم جهانی ،  مسلمان از هر نژاد که بود عرب یا ترک ،  سندی یا آفریغایی در هر جایی از قلمرو اسلام قدم می گذاشت خود را در وطن خویش و دیار خویش می یافت .

همه جا یک دین بود و یک فرهنگ  : فرهنگ اسلامی که فی المثل زبانش عربی بود ، فکرش ایرانی ، خیالش هندی ، بازویش ترکی ، اما دل و جانش اسلامی بود و انسانی . زادگاه آن همه جا بود و هیچ جا  ، در هر جا از

 آن نشانی بود و در هیچ جا  رنگ خاصی بر آن قاهر نبود  .

 

تمدن اسلامی ، منشأ  یک  فرهنگ  عظیم انسانی

فرهنگ اسلامی هم ادامه دهنده مواریث و سنن قدیم بوده است هم مایه بخش ابداعات جدید و این دو نکته نشان می دهد که این فرهنگ در جای خود ودر زمان خود بزرگترین فرهنگ های انسانی است .

اگر هنوز هم در مغرب زمین تاریخ نویس ساده دلی هست که خالصانه گمان می کند اسلام هیچ فرهنگ      تازه ای بوجود نیاورده است عذرش روشن است .

  قرن های دراز اسلام برای کلیسا اسباب وحشت بوده است خشم و ترس از اسلام از قدیم ، هم پیامبر اکرم(صلی ا.. و علیه و آله) را نزد نصارای مغرب زمین مورد نفرت ساخت هم نام فرهنگ و تمدن اسلام را  .   بار ها شده است که  فرانسیس بیکن و ولتر که داعیه آزادی و آزاد ا ندیشی دارند بی تحقیق و از روی تعصب از حضرت محمد(صلی ا.. و علیه و آله) به بدی یاد کرده اند .

عناد با اسلام آنها را وا می دارد که با هر چه اسلامی است نیز مخالفت کنند و در کاستن ارزش آن مبالغه

تمام ورزند . با این همه کسانی که بتوانند از اعتقادات تعصبی قدیم دست بردارند و اسلام را در طی تاریخ تمدن عالم در زمان و مکان خود در نظر آرند می توانند این فرهنگ را منشأ یک فرهنگ عظیم به حساب آورند که تمدن انسانی  و جامعه بشریت بدان  مدیون است .                                                                                   

   

معجزه فرهنگ اسلامی

سرگذشت پیدایش فرهنگ اسلامی و عظمت و کمال آن چیزی است مثل اعجاز و از این حیث می توان از معجزه اسلامی هم مثل آن چیزی که معجزه یونانی خوانده می شود سخن گفت .

در بین مسلمین ، سبب عمده حصول آنچه معجزه اسلامی خوانده می شود بی هیچ شک ذوق معرفت جویی و حس کنجکاوی بود که تشویق و توصیه قرآن و پیغمبر (صلی ا... علیه و آله) آن را در مسلمین بر می انگیخت . شاهدی بر این معجزه این است که در زمانی که شارلمانی در قلمرو خویش بزحمت می توانست چند تن با سواد پیدا کند مسلمین در دربار مأمون با کتاب های افلاطون و ارسطو و جالینوس و غیره ... سرو کار داشتند . دور زمین را اندازه می گرفتند و در مذاهب و عقاید فلاسفه و در باب طبقات ارضی و اجرام فلکی تحقیقات و مباحثات می کردند .

 

کتاب ها و کتابخانه ها

رواج صنعت کاغذ مخصوصاً از اسباب عمده رواج علم و معرفت و بوجود آمدن کتاب و توسعه کتابخانه ها شد و در هر جا صنعت چاپ راه یافت کار تألیف هم آسان شد . هنوز قرن اول هجرت تمام نشده بود که مسلمانان صنعت کاغذ را از ماوراء النهر به داخل بلاد عرب زبان بردند . در قرن دوم ، هم بغداد کارخانه کاغذ سازی داشت هم مصر . و در زمانی که اروپای غربی هنوز نه کتابت را می شناخت و نه کاغذ را در بغداد کاغد به وفور یافت می شد . از جمله کتابخانه ها بیت الحکمه مأمون ، کتابخانه عضد الدّوله دیلمی در شیراز ، کتابخانه سامانیان ، کتابخانه فاطمیان مصر که بیش از دویست هزار جلد کتاب در آن وجود داشت و کتابخانه های متعدد دیگر بودند . 

همچنین انواع دایره المعارف از امثال مفاتیح العلوم خوارزمی ، جامع العلوم فخر رازی ، نفایس الفنون آملی که در عالم اسلامی تألیف شدند . در حقیقت مسلمین موسّسین واقعی کتابخانه های عظیم عمومی در عالم بوده اند و نیکوکارانشان در تأسیس و وقف کردن کتابخانه های عام المنفعه مکرّر با یکدیگر رقابت می کرده اند

 

 

 

 

مدارس و دانشگاه ها

کثرت مدارس عالی در بلاد اسلام ، هنوز هم که دنیا پیشرفت های ماشینی یافته است مایه حیرت است حاکی از شوق و نشاطی بیماند می باشد . در حقیقت به سبب تأکید و تشویقی که در اسلام راجع به علم شده بود و

همچنین بجهت توصیه و ترغیبی که به انجام دادن امور خیریه می شد بسیاری از اهل بر و ارباب ثروت عنایت و توجه خاصی به انشاء مدارس مبذول کردند . قدیمی ترین دانشگاه اروپا که سالرنو در ایتالیا بود از تأثیر مدارس اسلامی خالی نبود . مدارس بزرگدیگر مثل دانشگاه بولینا و دانشگاه های پاریس ، مونپلیه و آکسفورد همگی بعد از قرن دوازدهم میلادی بوجود آمدند – مدتها بعد از تأسیس دانشگاه های اسلامی .

 

نهضت علمی مسلما نان

آمادگی مسلمانان برای اخذ و نشر علوم ، و احادیثی که از پیغمبر (صلّی ا... علیه و آله) در تشویق به دانش طلبی نقلمی شد ، بعلاوه وجود اسباب و موجبات دیگر ، شروع یک نهضت علمی را در قلمرو اسلام سبب شد . ترجمه و نقلعلوم یونانی قدم اول بود در حصول این نهضت که بعضی اروپائیان آن را تسخیر یونانیگری خوانده اند .

بیت الحکمه مأمون که نوعی آکادمی و دارالترجمه بشمار می آمد با کتابخانه مفصّل و رصد خانه ای که داشت در نقلعلوم یونانی نقش قابل توجهی ایفا می کرد اعضای این آکادمی بیشتر سریانی بودند که عربی و یونانی

می دانستند .

از اوایل عهد عباسی علم و فلسفه نشأت واقعی یافت و در پی آن در همه احوال مسلمین تحول پدید آمد : اصول پیدا شد وکار اثبات احکام فقه را بر اساس علمی بنیان نهاد . کلام پدید آمد و مجادلات راجع به عقاید را تحت نظارت منطق و استدلال قرار داد . نقل علوم  یونانی ، هندی ، و ایرانی هم در تمام قلمرو فکر و معرفت  بر روی مسلمین آفاق تازه گشود . ایننقل ها و ترجمه ها راه تحقیق و ابتکار را بر مسلمین گشود .

 

علم طب و بیمارستان ها

وقتی طب از دست سریانی ها به دست مسلمین افتاد تحقیق و مطالعه در آن جنبه جدی تر و دقیق تر گرفت . بجای رساله های کوتاه علمی که معمول سریانی ها بود ، دائره المعارف های جامع طبی بوسیله مسلمین تألیف شد . به طورمثال : کثرت و شیوع انواع بیماری های چشم در مناطق واقع در قلمرو اسلام البته سبب عمده بود در جلب توجه اطباء چشم پزشکی و علوم وابسته به آن . در سایر رشته های طب هم مسلمین کار های ابتکاری

انجام داده اند مثلاً  زکریای رازی در تفاوت بین آبله و سرخک اولین مباحث را مطرح کرد ، عظیم ترین اثر علمی در طب اسلامی قانون ابن سینا که نیز دایره المعارف طبی لست ، ابن رشد نشان داد که یک تن دوبار آبله نمی گیرد و ابن الخطیب مشهور به لسان الدین در رساله طاعون خویش نشان داد که این بیماری واگیرست ،

 و ابن النفیس دمشقی حرکت خون را در ریه بیان کرد . در باره جزام ، آبله ، سرخک ، مامائی و قابلگی  اول بار مسلمین توفیقاتی یافتند .

 شاید امروز بعضی چنان پندارند که نظریه بهداشت بوسیله ورزش یک تئوری جدید است در صورتیکه ابن سینا در کلیات قانون خود در این باب با دقت و تفصیل تمام سخن گفته است . اولین بیمارستانی هم که مسلمین تأسیس کردند ظاهرا ًدر دوره هارون الرشید بود .

بیمارستان های اسلامی غالباً مبتنی بر اوقاف اهل خیر بود و حتی برای تیمار دیوانگان هم دار المجانین وجود داشت به علاوه به بیماران بهبود یافته در هنگام خروج مبلغی هم داده می شد تا بیمار بعد از خروج بلافاصله بزحمت نیفتد .

 

داروسازی و علوم طبیعی

  در بیمارستان ها که انواع شربت ها ، حبها ، معجونها ، و تریاق ها مورد استعمال و حاجت مدام می بود ، تعلیم ادویه مرکبه و نیز شناخت مفردات طبی اهمیت تمام داشت . تنوع اقلیم و وسعت قلمرو اسلام که از حد چین تا آندلس ادامه داشت مسلمین را بیش از یونانی ها با انواع ادویه مفرده آشنا کرد  به طور مثال ابن بیطار که برای تحقیق در انواع نباتات طبی در آندلس ، شمال آفریقا ، مصر ، سوریه و آسیای صغیر مسافرت ها کرد 1400 نوع از ادویه مفرده را در کتاب الجامع فی الادویه المفرده خویش برمی شمرد که شاید بیش از دویست قسم آن تازگی دارد و مخصوص است به مسلمین در اسپانیا . مطالعات مسلمین راجع به نباتات نه فقط در کتاب بلکه مخصوصاً در طبیعت انجام می شد و نه تنها برای علم طب بلکه برای علم فلاحت و و حتی صنعت هم موثر بود . در واقع ایجا بود که برای اولین بار مسأله مجموعه نباتات محلی مطرح شد و گردشهای تحقیقی به قصد نبات شناسی انجام شد .

 

نجوم و ریاضیات

در ریاضیات نجوم و فیزیک هم مسلمین کارهای قابل توجهی داشتند . رصد خانه ای که مأمون ضمیمه بیت الحکمه کرد مرکزی شد برای مطالعه در نجوم و ریاضیات .

محمد بن موسی خوارزمی اولین کتاب را در باب جبر و مقابله  تألیف کرد. جبر خوارزمی در قرون وسطی نزد اروپائیان فوق العاده اهمیت یافت . ابوالوفای بوزجانی دربسط علم مثلثات کارهای ارزنده ای کرد . خیام اولین کسی بود که به تحقیق منظم علمی در معادلات درجه اول ، دوم و سوم پرداخت. از جمله دیگر اقدامات علمی مسلمین در امور مربوط به ریاضی و نجوم اصلاح تقویم بود . همچنین در بین مساعی مسلمین در بسط ریاضیات کشف ترتیبی کسور اعشاری را باید یاد کرد و روشهای تقریبی که توسط غیاث الدین جمشیدکاشانی صورت گرفت . ابن هیثم بزرگترین فیزیک دان مسلمین بود و در واقع تحقیقات ابن هیثم در باره نور و قواعد انکسار و انعکاس آن منشأ کشفیات بعدی شد .

 ابو ریحان بیرونی در باب وزن مخصوص اجسام تحقیقات علمی کرد و وزن مخصوص شانزده جسم را با آن چنان دقتی تعیین نمود که تقریباً ًبا علم امروز موافق است .

 

 

فیزیک وشیمی و فنون صناعت

در واقع مسلمین در صنعت ، کارهایی انجام دادند که بعد ها در دست غربی ها کاملتر شد . انواع ساعت های آبی لااقل از عهد هارون الرشید نزد مسلمین رواج داشت و تکمیل شد . دستگاه آبکشی را مسلمین تکمیل کردند و صلیبیها به اروپا بردند . آسیای بادی قرن ها قبل از آنکه در اروپا بوجود بیاید در ممالک شرق اسلامی بود . حتی در کیمیا گری پیشرو کیمیا گران اسلام جابربن حیان بود که اروپا بعد ها به او لقب پدر علم شیمی داد .همجنین وی در بعضی اعمال شیمیایی مانند تصعید ، تبخیر، ذوب کردن و متبلور کردن مواد راه های درستی نشان داده است . رازی الکل را کشف کرد . آشنایی با شوره ، گوگرد ، نفت، قیر و باروت که وجود آن بزرگترین انقلاب را در فنون جنگی پدید آورد توسط مسلمین برای اروپائیان میسر شد .

 

جغرافیا و جهانگردی

آنچه این فعالیت علمی وصنعتی را به ثمر می رسانید و در جهان از شرق به غرب می برد وجود انواع راه ها بود در بحر و بر و همچنین جنب و جوش بازرگانان و سیاحان و حاجیان . روی هم رفته آثار و تحقیقات مسلمین در جغرافیا از جهات مختلف اهمیت دارد .جغرافی نویسان اسلامی علاقه خاصی به مشاهده و تجربه شخصی نشان می دادند از این رو غالب اطلاعات آنها از تجربه و مشاهده ناشی می شد نه از نقل مندرجات کتب دیگر . این اتکا به تجربه شخصی و میل به مسافرت و تحقیق سبب شد که مسلمین در زمینه جغرافیا معلومات نسبتاً دقیق کسب کنند ، خاصه که هم فعالیت  بازرگانی از این معلومات استفاده حاصل می کرد ، هم در معرفت مسالک و طرق ، جهت مقاصد نظام عباسی سودمند بود

 و هم در حج و زیارات از این اطلاعات استفاده می شد . آنچه موجب جمع آوری این همه اطلاعات مختلف در زمینه مسائل جغرافیایی می شد تا حد زیادی حس کنجکاوی مسلمین بوده است و علاقه شان به تحقیق در احوال بلاد و اقوام مختلف . اطلاعات جغرافیایی مسلمین تنها به حدود قلمرو خلافت محدود نمی شد . نه فقط از طریق راه های بحری چین و هند را تا کره و حتی ژاپن می شناختند بلکه از راه زمین هم تا تبت و آسیای مرکزی و حتی چین نیز معرفت خود را بسط داده بودند . در واقع پنج قرن قبل از مارکوپولو  یک سیّاح مسلمان به نام سلیمان تاجر از چین دیدن کرد و وصف مشهودات او باقی است . همچنین سعی در فهم آنچه در قرآن راجع به مسائل مربوط به جغرافیا و احوال بلاد و بحار و جبال هست نیز هواره یک محرک بی شائبه بوده است برای اشتغال مسلمین به جغرافیا .

 

تاریخ نویسی

در تاریخ نویسی اولین سرمشقی که مسلمین پیدا کردند عبارت بود از خداینامه ها و کتب پهلوی ، که اساس حماسه ملی ایران بشمار می آمدند . در جاهلیت آنچه از نوع تاریخ نزد اعراب رواج داشت انساب قبایل و ایام و حروب بود که با شعر و قصه آمیخته بود . حل و فهم اشاراتی هم که در قرآن یا حدیث به اخبار و حوادث امم و اقوام گذشته خاصه یهود و نصاری می شد نیز یک محرک بود جهت توجه مسلمین به تاریخ . منبع این گونه اطلاعات هم البته کتب سریانی ها بود و گاه کتب ایرانی ها . بعلاوه ، حس کنجکاوی مسلمین و تماس دائم آنها با اقوام و امم مختف ممالک فتح شده آنها را نه فقط به آشنایی با اخبار گذشته یونان ، ایران و روم علاقه مند می داشت بلکه نیز به جستجوی اخبار راجع به هند ، ترک و حتی چین و آفریقا می کشانید .بهر حال مسلمین در تاریخ کتاب های بسیار زیادی بوجود آوردند ، و هیچ قومی قبل از شروع عصرجدید در این رشته به پای مسلمین نرسیده بود . حال از باب انتقاد هم می توان گفت که در این میراث عظیم مسلمین هم عیوبی وارد است مانند آمیختن وقایع با قصه ها ، ذکر روایات متناقض ، نقل روایات غیر معقول یا مبالغه آمیز ، اظهار تملق به ارباب قدرت و یا سکوت از بیان معایب و مفاسد آنها  .

تاریخ طبری از ابن واضح ، و کتاب های تاریخ مالهند و آثار الباقیه ا بو ریحان بیرونی و تاریخ بیهقی یا مسعودی هم بی شک از بزرگترین شاهکار های مسلمین در تاریخ نویسی هستند .

 

 

 ملل و نحل

اهمیتی که دین در نزد مسلمین داشت و به آن جهت همه چیز دیگر در واقع فرع و تابع آن محسوب می شد سبب گشت که اهل تحقیق توجه خاص به عقاید و مذاهب اقوام مختلف پیدا کنند و این نکته همراه با ارتباط و تماس دائم و روزانه ای که مسلمین با پیروان ادیان و شرایع وارد یا وجود در قلمرو اسلام داشتند منتهی شد به پیدایش علم ملل و نحل ، و علم کلام .

مطالعه علمی در ادیان و مذاهب اقوام مختلف ، در واقع بوسیله مسلمین بوجود آمد .

به سبب مدارا و مسامحه ای که مسلمین در معامله با اهل کتاب رعایت می نمودند و به سبب ارتباط و مراوده یی که در بیشتر امور و شئون طبعاً بین آنها و اهل کتاب پیش می آمد مکرر در مجالس  و اسواق فرصت هایی پیش می آمد که در برتری ادیان بین آنها بحث مناظره در گیرد و غالباً کار مناظرات شفاهی به تألیف کتب و رسالات منجر می شد و این امر مستلزم آشنایی دو طرف بود به کتب و عقاید یکدیگر .

 

عقاید و مذاهب

در ایام مأمون مسلمین با همان شور و شوقی که به هندسه و منطق روی آوردند به عقاید و مذاهب هم توجه کردند . خود خلیفه با بردباری و خردمندی به دلایل و اقوال دو طرف گوش می داد و آنها را در مناظرات از بد زبانی و درشتخویی منع می کرد . به طور مثال در احتجاج با زنادقه و منکران مبدأ و معاد نکته سنجی های جالب به ائمه و متکلمان اسلام منسوب است که حاکی است از دید فلسفی مسلمین .

چنانکه یکجا امام صادق( علیه السلام) به ابن ابی العوجاء از زنادقه مشهور که منکر معاد بود،گفت اگر فرجام کار چنان باشد که تو می گویی هم ما نجات خواهیم یافت و هم تو و اگر نه چنان باشد که تو می گویی ما نجات خواهیم یافت و تو هلاک می شوی .

 

 

فلسفه و کلام و حکمت

غلط مشهور این است که گفته اند فلسفه اسلامی چیزی نیست جز نقل فلسفه یونانی به عربی . حقیقت این است که آنچه فلسفه اسلامی خوانده می شود التقاطی محض نیست ، جنبه ابتکار و و اصالت نیز دارد .

اروپا از فلسفه اسلامی البته فقط به مشائیان توجه یافت از کندی تا ابن رشد اما از تأثیر حکمت آنها تا قرنها بعد از شروع عهد جدید هم بهره می برد . ترجه لاتینی آثار شیخ  از آندلس شروع شد که در آن علماء یهود با نصارا همکاری نمودند . چند سالی بعد آثار کندی و فارابی به لاتینی نقل شد و تقریباً یک قرن بعد از ترجمه کتب ابن سینا بود که ترجمه آثار ابن رشد آغاز گشت اوایل قرن سیزدهم میلادی .

 

روش تربیت اسلامی

اساس تربیت اسلامی عبارت بود از ایمان و عمل صالح ، . آنچه بر آن نظارت می کرد شریعت بود و سنت . در واقع پیروی از آنچه سنت پیغمبر خوانده می شد ، ایدئال اخلاقی و معنوی بود برای هر مسلمان ...

اسلام ، افراد و قبایل گوناگون را که آداب و انساب مختلف داشتند در یک نوع برادری جهانی بهم پیوست و با این همه هیچ کس را مسوول کردار دیگری ندانست و حس مسوولیت فردی را در اخلاق خویش اساس معتبر شمرد .

 

اوضاع سیاسی و اجتماعی و اداری

وسعت کم سابقه قلمرو اسلامی و تنوعی که از لحاظ اقلیم ، نژاد ، آداب ، و رسم گوناگون در جامعه وسیع مختلط اسلامی وجود داشت اداره چنین توده عظیم انسانی را دشوار می کرد . و توفیق مسلمین در این نکته بود که تمام این قلمرو را با یک قانون واحد اداره کردند شریعت اسلامی . در واقع نزد مسلمین دین و قانون یک چیز بود شریعت  - حتی سیاست و اداره نیز لا محاله از لحاظ نظری تابع شریعت بود .

در جامعه اسلامی همیشه عامه مسلمین همان اصل اخوت اسلامی را اساس عمل می دانستند حتی رفتار با اهل کتاب و بردگان نیز با چنان تساهل و مدارا توأم بود که از این حیث جامعه اسلامی هنوز هم می تواند سرمشق خوبی برای آمریکا و آفریقای جنوبی باشد .

اقلیتها در جامعه اسلامی تا حد امکان تحت حمایت قانون بودند  -در حمایت شریعت . اسلام به نقش زنان در جامعه توجه زیادی می کرد و با دور کردن زن از عرصه اجتماع کاملا مخالف بود لکن در چارچوب حفظ عفت و وقار . شریعت در حکومت اسلامی قانون واحدی بود که از امیر المومنان تا فقیرترین مرد یا زن مسلمان همگی  مکلف به اطاعت از آن بودند .

 

هنر های زیبا

چه کسی گفت که در اسلام دین با هنر سازگاری ندارد ؟ بر عکس این هر دو با یکدیگر ملاقات دارند و آن هم در مسجد . خدای اسلام نه فقط رحیم و حکیم است بلکه جمیل هم هست و دوستار جمال. چنانکه می بینیم این بناهای با شکوه در مساجد صرف نظر از قداست و نزهت معنوی که دارند از لحاظ یک مورخ نیز در خورآنند که گالریهای هنر اسلامی تلقی شوند . در مساجد هنر های مختلف بهم آمیخته است : معماری در توازن اجزاء کوشیده است ، نقاشی به نقوش و الوان کاشیها توجه کرده است ، خوشنویسی الواح و کتیبه ها را جلوه بخشیده است ، شعر و موعظه ها  ماده تاریخ ها را عرضه داشته است و موسیقی هم در صدای موذن و بانگ قاری و واعظ مجال جلوه گری یافته است .

 

 

 

 

عرفان اسلامی

در حقیقت عرفان اسلامی کمال عملی خود را در تصوف یافت . با اینهمه ، تصوف که از زهد و پشمینه پوشی شروع شد به سبب پیوند با دعوی و ریای بعضی صوفیه که تن زدن از فرمان شریعت و دم زدن از اتحاد و حلول غالباً با آن همراه بود ، نزد فقها و متشرعه منفور شد . اصحاب صفه ، ابوذر غفاری سلمان فارسی ، حسن بصری از قدیمی ترین کسانی بودند که راه صوفیه را یعنی عرفان واقعی را با قدم های نخستین کوبیدند .

 ابن عربی و صدر الدین قونوی تصوف را از مسیر عملی خویش وارد مباحث نظری کردند . طریقه صوفی مبتنی بود بر فقر و عزلت در عمل . باری عرفان اسلامی هنوز با وجود عناصر غیر اسلامی که دارد همچنان اسلامی است .

 

ادب اسلامی

اهمیت میراث اسلامی نه به علم و صنعت آن محدود شد و نه به فلسفه و عرفان آن  . ادب اسلامی نیز از همان تنوع و نشاط حیاتی بهره یافت که علم و فلسفه اسلامی را بلند آوازه کرد . در سراسر این ادب نفوذ قرآن

محسوس بود هم در اسلوب بلاغت هم در قصه ها و مواد و هم در فکر و اخلاق . ادب اسلامی از حیث زبان از حیث زمان واز حیث مکان تنوع کم نظیری داشت . مثلاً از حیث مکان گاه جامع اضداد می شد . ادبی است یک جا آگنده از جزم و یقین و یک جا آکنده از شک و حیرت ، یک جا سرشار از زهد و پارسایی و یک جا سرشار از لذتجویی ، گاه در صنعت و تکلف غرق می شود گاه در سادگی و بی پیرایگی ، از حیث زمان تمام گذشته مسلمین را پس پشت دارد و از حیث مکان تمام قلمرو اسلام را .

 

 

 

 

فرهنگ جامع 

اگر اکنون دنیای اسلام ارزش و حیثیت خود را درست نمی شناسد تاحدی از آن روست که از معنویت خویش جدا مانده است . کارنامه اسلام در قرنهای درخشان آن ، کارنامه یک فرهنگ انسانی است ، یک فرهنگ جامع یک فرهنگ است به قدر قامت انسان .

پشرفت عجیب تمدن اسلامی را نیز مثل پیشرفت فرهنگ یونانی نوعی معجزه خوانده اند چون فرهنگی است که به تمامی نیاز های جسمانی و روحانی انسان توجه کرده آن را تا مرحله کمال می برد .

 

اسلام و فرهنگ غرب

این بود صورت مختصری از آنچه مسلمین به بازار معرفت جهانی آورده اند .

 بیان این دعوی نه حاجت به مبالغه دارد و نه نیاز به تعصب . دنیای اسلام به قدر کافی افتخارات راستین دارد که نیازی به گزافه و دعوی نداشته باشد . با اینهمه ذکر این سخنان اگر از آن حس حقارت نفس که هجوم تجاوز گرانه فرهنگ غربی در بعضی بیخبران ما برانگیخته است بکاهد رواست . لکن روا نیست که توفیق گذشته ما را به دام غرور بیاندازد ، یا به دام تعصب و عناد . درست است که غرب به تمدن اسلامی خیلی مدیون است ، اما در یک قرن و نیم اخیر نیز قسمت عمده یی

 از این وام خود را ادا کرده است . با این همه هنوز در غرب روشن بینانی هستند که بدرستی انتظار دارند تا آنجا که ممکن است الهامات تازه ای از شرق و اسلام دریافت کنند .                                                  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 23:11  توسط حسین شمس  | 

خلاصه حديث 38 از كتاب چهل حديث امام خميني (ره)

سيد احمد حسيني

دانشجوي كارشناسي ديني و عربي

تربيت معلم شهيد مقصودي همدان

الحدیث الثامن و الثلاثون

بالسند المتصل الی الشیخ الجلیل عماد الاسلام،محمد بن یعقوب الکلینی،رضوا الله علیه،عن عده من اصحابنا،عن احمد بن محمد بن خالد،عن ابیه،عن عبدالله بن بحر،عن ابی ایوب الخزاز،عن محمد بن مسلم(قال:سالت ابا جعفر "،علیه سلام ، عما یروون ان الله خلق آدم،علیه السلام،علی صورته.فقال : هی صوره محدثه مخلوقه،[و] اصطفاها الله و اختارها علی سائر الصور المختلفه؛فاضاها الی نفسه لما اضاف «الکعبه» الی نفسه،و«الروح» الی نفسه،فقال؟:«بیتی» و«نفخت فیه من روحی».

ترجمه:«جناب محمد بن مسلم گفت پرسیدم از حضرت باقر علیه السلام،از آنچه روایت کنند که«همانا خداوند آفرید ادم را به صورت خود.»فرمود آن صورتی است تازه آفریده شده ،برگزید خدا آن را  و اختیار فرمود آن را بر سایر صورتهای مختلفه.پس نسبت داد آن را به سوی خودش،چنانچه نسبت داد «کعبه» را به سوی خود و«روح»را به سوی خود،پس فرمود:«خانه من»و «دمیدم در آن روح خود»

شرح صدر این حدیث شریف از احادیث مشهوره بوده از زمان ائمه ،علیهم السلام، تا زمان ما، و همیشه در کبت فریقین به آن استشهاد شده است. و حضرت باقر(ع) صدور آن را تصدیق فرموده،منتها مقصود آن را بیان فرمودند.ولی حدیثی شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا به سند خود از حضرت ثامن الحجج علیه السلام ،نقل فرماید که معنای آن این است:«حسین بن خالد گفت عرض کردم به حضرت رضا(ع): ای پسر رسول خدا،مردم روایت کنند که رسول خدا صلی الله علیه و آله،فرمود: خدا آدم را به صورت خود خلق فرمود. حضرت فرمود:

 خدا بکشد آنان را ،همانا حذف کردند اول حدیث را . رسول خدا(ص)گذشت به دو نفر مرد که همدیگر را سب می کنند. حضرت شنید یکی از آنها به رفیقش می گفت: زشت کند خدا روی تو وروی آن کس را شبیه تو است.پس فرمود رسول خدا(ص): ای بنده خدا مگوی این را به برادر خود . زیرا که خدا ی عز و جل خلق فرمود آدم را بصورت او»

به واسطه این مرحوم مجلسی حدیث حضرت باقر (ع) را حمل بر تقیه فرمودند. و نیز احتمال دادند که این معنا حضرت مبنی بر فرض تسلیم باشد.

 و این احتمال بسیار بعید است. و محتمل است که حدیث حضرت رضا(ع) را ارجاع نموده به حدیث اول،که مقصود از «آدم» در ذیل آن که می فرماید: «ان الله خلق آدم علی صورته» نوع آدمی باشد و ضمیر علی صورته» به حق تعالی بر گرد و حضرت رضا(ع) به مناسبت آنکه راوی اهل فهم معنای حدیث نبوده است،صدر حدیث را نقل فرمودند که آن شخص توهم کند که مراد از آدم حضرت ابوالبشر است،ضمیر علی صورته به آن شخص برگردد.تأمل  و شاید هر دو حدیث صادر باشد. جناب رسول اکرم(ص) یک وقت حدیث شریف را بی سابقه و ابتدائی فرموده باشند.وآن حدیثی است که حضرت باقر(ع) تأویل آن را بیان فرمودند. ویک  وقت با آن سابقه فرمودند و حضرت رضا(ع) به واسطه عدم تحمل را وی معنای آن را صرف فرمودند کلام را به آن حدیث که مسبوق به سابقه بود، و شاهد این معنی آن است که در بعضی روایات علی صوره الرحمن به جای علی صورته دارد و این با حدیث عیون سازش پیدا نکند.

بالجمله،بر فرض آنکه این حدیث شریف صادر نباشد،معنا ی آن در احادیث شریفه مستتر است به بیانی که ان شا الله مذکور خواهد شد.اکنون رجوع کنیم به شرح الفاظ حدیث شریف.

قوله:آدم در صحاح گوید:«آن با دو همزه است،زیرا که آن«افعل» است و همزه دوم را بدل به الف کردند،وقتی آن را بخواهند متحرک کنند،مبدل به »واو« کنند و در جمع آن گویند:اوادم=انتهی.ووجه تسمیه ابوالبشر به «آدم» شاید به واسطه آن است که اسهر اللون یعنی گندمگون،بوده، زیرا که در لغت است که«الآدم من الناس» الاسمر.ودر بعضی روایات است که آدم را از آن جهت «آدم» گویند که از «ادیم»ارض در معانی«صورت» است و ادیم ارض به معنای روی زمین است.

قوله: علی صورته «صورت» در لغت به معنا تمثال و هیئت است. و می توان گفت یک معنای عام مشترک بین اموری دارد،که آن مشترک عبارت از شیئیت شیء و فعلیت آن است،منتها برای هر چیزی فعلیتی است که به آن اعتبار آن را ذوالصوره گویند،وآن فعلیت را صورت آن گویند. و اینکه صورت را در لسان اهل فلسفه به اموری اطلاق کردند که جامع آن همان فعلیت شیء و شیئیت آن است.

مخالف  با لغت نیست و از مواضعه و اصطلاح نیست.

 شیخ ابو علی سینا ،رئیس فلسفه اسلام،در الهیات شفا گوید:«گاهی[صورت] گفته شود به هر هیئت و فعلی که در مقابل وحدانی یا مرکب باشد،تا آنکه حرکات و اعراض صورت باشد. و صورت گفته شود به چیزی که ماده متقوم به آن شود بالفعل؛پس جواهر عقلیه و اعراض را صور نتوان گفت. و صورت گفته شود به چیزی که کامل شود ماده به واسطه آن،گرچه متقدم به آن نباشد بالفعل،مثل صحت و آنچه که شیء به سوی او بالطبع متحرک باشد. و صورت گفته شود به نوع و جنس و فصل شیء و به همه اینها. و کلیت کل در اجزاء نیز صورت است» و از تأمل در تمام موارد که استعمالات صورت را در آن نمودند معلوم شود که میزان در همه ،همان «فعلیت» است و به اشتراک معنوی در تمام موارد استعمال شود و حتی آنکه به حق تعالی «صوره الصور» گویند.

 قوله: اصطفاها«صفوه» به معنای خالص و صافی از کدورت است،و«اصطفاء» به معنای اخذ نمودن خالص و صافی است ،ولازمه آن می باشد.

قوله: الکعبه«کعبه» اسم خانه خدا است. و بعضی گفته اند به واسطه آنکه شبیه به مکعب است آن را «کعبه» گفته اند یا به واسطه  تربیعش آن را به این اسم تسمیه کرده اند و «مکعب» در اصطلاح ریاضیین جسمی است که بر آن احاطه کرده باشد شش سطح مساوی بر زوایای قائمه.

فصل

 در بیان آنکه آدم مظهر تام الهی و اسم اعظم حق جل و علاست» بدان که ارباب معرفت و اصحاب قلوب فرمایند از برای هر یک از اسماء الهیه در حضرت و احدیت صورتی است تابع تجلی به فیض اقدس در حضرت علمیه به واسطه حب ذاتی و طلب مفاتیح غیب التی لا یعلمها الا هو.

 و آن صورت را «عین ثابت» در اصطلاح اهل الله گویند . و به این تجلی به فیض اقدس اولا تعینات اسمائیه حاصل آید، و به نفس همین تعیین اسمی صور اسمائی، که اعیان ثابته است، محقق گردد. و اول اسمی که به تجلی احدیت  و فیض اقدس در حضرت علمیه و احدیه ظهور یابد و مرآت آن تجلی گردد،اسم اعظم جامع الهی و مقام مسمای «الله» است، که در وجهه غیبیه عین تجلی به فیض اقدس است، و در تجلی ظهوری کمال جلا و استجلا ء عین مقام جمع و احدیت به اعتباری ، و کثرت اسمائیه به اعتباری است .

 و تعیین اسم جامع و صورت آن عبارت  از عین ثابت انسان کامل و«حقیقت محمدیه»(ص) است. چنانچه مظهر تجلی عینی فیض اقدس فیض مقدس است.. و مظهر تجلی مقام و احدیت مقام الوهیت است، و مظهر تجلی عین ثابت انسان کامل روح اعظم است، و سایر موجودات اسمائیه و علمیه و عینیه مظاهر کلیه و جزئیه  این حقایق و رقایق است.

 به ترتیبی بدیع که در این مختصر بیان آن نگنجد و تفصیل آن را در رساله مصباح الهدایه مذکور داشتیم .

 از اینجا معلوم شود که انسان  کامل مظهر اسم جامع و مرآت تجلی اسم اعظم است .

 چنانچه به این معنی در کتاب و سنت [ اشاره] بسیار شده است:

 قال تعالی: و علم آدم الاسماء کلها. و این تعلیم الهی به تخمیر غیبی جمعی بیدی الجمال و الجلال نسبت به باطن آدم واقع شد در حضرت و احدیت،چنانچه تخمیر صورت و ظاهر او در عالم شهادت به شهور یدی الجلال و الجمال  به مظهریت طبیعت واقع شد. وقال تعالی شانه: انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض... الایه و«امانت» در مشرب اهل عرفان ولایت مطلقه است که غیر از انسان هیچ موجودی لایق آن نیست.واین ولایت مطلقه همان مقام فیض مقدس است که در کتاب شریف اشاره به آن فرموده بقوله «تعالی»: کل شیء هالک الا وجهه . ودر دعای «ندبه» است:

 این وجه الله الذی الیه یتوجه الاولیاء؟این السبب المنتصل بین اهل الارض و الاسما؟

 و در زیارت «جامعه کبیره» فرموده: و المثل الاعلی  و این «مثلیت» و«وجهیت» همان است که در حدیث شریف فرماید: ان الله خلق آدم علی صورته . یعنی آدم مثل اعلای حق و آیت الله کبری و مظهر  اتم و مرآت تجلیات اسماء و صفات و وجه الله و عین الله و یدالله و جنب الله است: هم یسمع  و یبصر ویبطش بالله،والله یبصر و یسمع ویبطش به. و این «وجه الله» همان نوری است که در آیه شریفه فرماید.:

الله نور السموات و الارض.و جناب باقر العلوم (ع) فرماید به ابو خالد کابلی در حدیث شریف کافی:«هو(ای الائمه) و الله نور الله الذی انزل،و هم و الله نور الله فی السموات و الارض.

 و در کافی شریف از جناب باقر العلوم (ع)  حدیث می کند  و در تفسیر آیه شریفه عم یتسائلون عن النبا العظیم. که فرمود: هی فی امیر المونین. کان امیر المومنین (ع) یقول مالله تعالی آیه هی اکبر منی و لالله من نباء اعظم منی. وبالجمله ، انسان کامل، که آدم ابوالبشر یکی از مصادیق آن است.

بزرگترین آیات و مظاهر اسماء و صفات حق و مثل و آیت حق تعالی است. و خدای تبارک و تعالی از «مثل»  یعنی شبیه منزه و مبراست. ولی ذات مقدس را تنزیه از «مثل» به معنی آیت و علامت، نباید نمود وله المثل الاعلی. همه ذرات کائنات آیات و مرآت تجلیات آن جمال جمیل عز و جل هستند،منتها آنکه هر یک به اندازه و عاء وجود ی خود،ولی هیچیک آیت اسم اعظم  جامع ؛الله نیستند جز حضرت گون جامع و مقام مقدس برزخیت کبری،جلت عظمه بعظمه باریه،فالله تعالی خلق الانسان الکامل و الادم الاول علی صورته الجامعه،وجعله مرآه اسمائه و صفاته.

 و از این بیان معلوم شد نکته اختیار و اصطفاء حق تعالی صورت جامعه انسانیه را در بین سایر صور مختلفه  سایر اکوان ، و سر تشریف حق تعالی آدم (ع) را بر ملائکه و تکریم او را از بین سایر موجودات و نسبت روح او را به خودش در آیه شریف بقوله: و نفخت فیه من روحی. و چون بنای این اوراق بر اختصار است،از حقیقت نفخه الهیه و کیفیت آن در آدم و اختصاص آن به او در بین موجودات صرف نظر می کنیم.«والحمد الله اولا و آخرا»

پایان.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 21:56  توسط حسین شمس  | 

توبه

  محمد حسين شاپاكيان (۱)

                                                                                                                                                                                                                                                       

مقدمه

بهترين وشريف ترين ميوه اي كه از شاخسار رحمت خداوندي مي توان چيد، توفيق در توبه است كه عبارتست از : به خود آمدن ودر پيش خود وخداوند ، شخصيت خود را عريان نهادن ودفتر گذشته خود را ورق زدن ، ودر برابر خود عصيان كردن ، واز افراط وتفريطها ندامت حاصل كردن ، به كژيها ونقصهاي خود اعتراف كردن واز خداوند مغفرت خواستن وپشيماني وتلخي ندامت را تا ژرفاي جان احساس كردن ، وعزم اكيد بر ترك گناهان وتغيير مسير در باقيمانده عمر ورزيدن است توبه يكي از اصيل ترين مفاهيم ديني است . بيرون از دين ، ما دگرگوني شخصیت تغییر منش ورفتار داريم ، اما چيزي به نام توبه ندايم . اين مفهومي است كه تنها در بستر انديشه ديني مي رويد و انجام آن فقط براي انسان ديندار مسير است . بشارتي كه خداوند به توبه كاران داده است وكرامت ومغفرتي كه نصيب آنان مي كند وآن پاكي و    قدسيتي كه پس از توبه دست مي دهد ، تنها براي يك انسان ديندار درك شدني وحاصل شدني است . پيامبران هم در ابتداي ظهور وبعثتشان يكي از مهمترين دعوتهايشان دعوت به توبه بود ونداي توبه الي الله سرمي دادند. اين توبه هم روي دل با خدا كردن بود ودست از معبود هاي كاذب شستن وهم از گناهان عذر خواستن ودل را از گرد رذيلت پيراستن . عارفان وسالكان هم گفته اند كه نخستین مرحله از مراحل سلوك توبه است. پس از اینکه تنبهي در كسي حاصل شد ودر اثر ترغيب وتوصيه صاحبدلي عزم كرد كه در جاده سلوك ديني واخلاقي پا بگذارد ، بايد كه در مرتبه اول برخود وگذشته خود پابنهد وتولد نويني پيدا كند. توبه پا نهادن بر گذشته خويشتن است. بنياد مقام توبه قسمي دگرگوني است وآغاز زندگي تازه اي است ، يعني چنان است كه آدمي زندگاني هر روزه وعادي خود را بي ارزش مي بيند كمر شوق بر ميان مي بندد وبه راهي قدم مي نهد كه هر شبنمش صد موج آتشين است. برانگيزنده سالك براي سلوك ، احساس نقص وفرو ريختن تصوري است كه از دنياي روزمره دارد وقتي كه شخص به نقص پي مي برد وخود را نياز مند به تحول وكمال دانست حالت طلب در او پيدا مي شود كه سرآغازسلوك است.

----------------------------------------

۱-دانشجوي كارشناسي ديني وعربي مركز تربيت معلم شهيد مقصودي همدان

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 0:27  توسط حسین شمس  | 

تقوا در نهج البلاغه

 

                                                                  فاطمه شفيعي لو (۱)

چكيده

تقوا آن حالت مقدس نفساني است كه اعمال انسان را تحت كنترل خود درمي‌آورد و بين نيروهاي دروني و اعمال خارجي انسان هماهنگي ايجاد كرده و انسان را با خدا مربوط مي‌سازد و حجاب‌هاي بين جهان مادي و ماوراي طبيعت را برمي‌دارد، تقوا و ورع از صفات انساني است نه صرف ترك كردن گناهان از باب عدم حضور در صحنه.

مرحوم مجلسي تقوا را ترك معصيت مي‌داند و ورع را پله‌اي بالاتر از آن يعني ترك شبهات در آيات فراواني خود تقوي يا مصاديق آن و كارهايي كه رنگ تقوا دارند با تعابير مختلف به عنوان عامل سعادت ابدي و اخروي و مجوز ورود به بهشت معرفي شده است.

نهج‌البلاغه تقوي را به عنوان يك نيروي معنوي و روحي كه در اثر تمرين و ممارست پديد مي‌آيد و به نوبه خود آثار و لوازم و نتايجي دارد از آن جمله پرهيز از گناه را سهل و آسان مي‌نمايد. لازمه بي‌تقوايي و مطيع هواي نفس بودن، ضعف و زبوني و بي‌شخصيت بودن در برابر محرمات، محركات شهواني و هواي نفساني است. انسان در آن حالت مانند سوار زبوني است كه از خود اراده و اختياري ندارد. لازمه تقوا قدرت اراده و شخصيت معنوي داشتن و مالك حوزه وجود خود بودن است.

به فرموده امام علي (ع) تقوا حصار و بارويي بلند و غيرقابل تسلط است و بي‌تقوايي و هرزگي حصار و بارويي است كه مانع و حفاظ ساكنان خود نيست و آن كس كه به آن پناه برد حفظ نمي‌كند همانا با نيروي تقوا نيش گزنده خطاكاري‌ها بريده مي‌شود. تقوا به انسان آزادي معنوي مي‌دهد يعني او را از اسارت و بندگي هوا و هوس آزاد مي‌كند. رشته آز و طمع و حسد و شهوت را از گردنش برمي‌دارد و به اين تربيت رشته رقيت‌ها و بردگي‌هاي اجتماعي را از بين مي‌برد. مردمي كه بنده و برده پول و مقام  راحت‌طلبي نباشد هرگز زير بار اسارت‌ها و بندگي‌هاي اجتماعي نمي‌روند.

----------------------------------------------

۱- دانشجوي كارشناسي رشته ديني و عربي مجتمع آموزش عالي پيامبر اعظم (ص)  تربيت معلم شهيد مقصودي همدان


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 22:37  توسط حسین شمس  |