خلاصه اي از كتاب كارنامه ي اسلام دكتر زرّين كوب

 مهدي چمني

دانشجوي كارشناسي ديني و عربي

تربيت معلم شهيد مقصودي همدان

 

سیری اجمالی از آغاز تاکنون

کارنامه اسلام یک فصل درخشان تاریخ انسانی است . نه فقط از جهت توفیقی که مسلمین در ایجاد یک فرهنگ تازه جهانی یافتند بلکه به سبب فتوحاتی که آنها را موفق کرد برای ایجاد یک دنیای تازه ورای شرق و غرب : (قلمرو اسلامی) که در واقع نه شرق بود و نه غرب .

فتح اسلام البته با جنگ حاصل شد اما نشر اسلام در بین مردم کشورهای فتح شده به زور جنگ نبود . مخصوصاً اهل کتاب ( یهود ، نصارا ، مجوس و صابئین ) حتی بت پرستان اروپا ، هند و تبت هم با پرداخت جزیه در قلمرو اسلامی در صلح و آرامش بسر برند .

دلایل روی آوردن اهل کتاب به اسلام و زندگی در قلمروی اسلامی :

1-  احساس راحتی در همراهی با اکثریت یا کسب امتیازات اجتماعی 2 -  مشاهده پیروزی مسلمین بر دولت های مجوس و نصارا که معجزه ای هم برای حفظ آنها وجود نداشت  3-  سادگی و روشنی مبانی اسلام و مناسبت با مذاهب اهل کتاب.

در هر صورت اسلام در قلمرو  و سرزمین های فتح شده انتشار و قبول می یافت به دلیل مقتضیات و اسباب گوناگون اجتماعی و پیشرفت نظامی اعراب این پیشرفت های نظامی در زمان خلفای راشدین قوت بیشتری یافت . محرک اعراب در این امر در درجه اول شاید امید کسب غنیمت بود اما اجر اخروی که مجاهده در راه خدا متضمن آن بود نیز مورد توجه بود .

عراق ،  شام ،  فلسطین و سوریه یکی پس از دیگری فتح شدند. مصر هم از دست بیزانس بیرون آمد . در دنباله غزوات پیامبر (صلی ا... علیه و آله ) و بلافاصله بعد از وفات ایشان ماجرای فتوح از دفع اهل رده ( اعراب مرتدی که از پرداخت زکاتَ سر باز می زدند) در خلافت ابوبکر شروع شد . و چندی بعد در عراق به فتح تیسفون ، فارس ، خراسان و ماوراء النهر .

این فتوحات که تا حدی به تقدیر اللهی یا معجزه اسلامی تعبیر شد  به این سبب به راحتی ممکن می شد که همه جا در قلمرو ایران و بیزانس مقدم مهاجمان را عامه مردم با علاقه استقبال کردند . بیزانس ها چون در مصر از سوریه هم منفور تر بودند 10 هزار سرباز مسلمان کافی بود برای فتح مصر . بدینگونه هنوز یک ربع قرن از هجرت پیامبر (صلی ا... علیه و آله) نگذشته بود که بیرون از جزیره العرب از تیسفون ساسانی گرفته تا اسکندر

بیزانسی همه در تصرف قلمرو اسلام بود با بانگ اذان که شهادت می داد به وحدانیت خداوند و رسالت حضرت محمد (صلی ا... علیه وآله) .خلافت شیخین صرف نظر از منشأ حق یا ناحق آنها ( که باعث اختلاف و ایجاد دو فرقه ی شیعه و سنی شد )  نوعی ی بود که هم امر به صلح می کرد و هم جنگ .

 بعد از عمر وقتی شورای شش نفری عثمان را به خلافت نشاند با ضعف و سستی که در قسمت های مختلف حکومتی داشت حکومت به دست بنی امیه یعنی دشمنان قدیمی پیامبر (صلی ا... علیه و آله ) افتاد.  سیاست داخلی عثمان در طی 12 سال خلافتش منتهی به بروز نارضایتی های شدید مسلمین شد که به شورش و قتل وی انجامید . دوره کوتاه خلافت حضرت علی (علیه السلام) نیز صرف مبارزه با نتایج نا مطلوب آن شورش ها شد و با شهادت ایشان توسط یکی از خوارج خلافت به دست معاویه پسر ابو سفیان افتاد . ابو سفیانی که تا فتح مکه همه جا با پیغمبر (صلی ا... علیه و آله ) مبارزه کرده بود با روی کار آمدن معاویه خلافت تقریباً مورثی شد و دمشق مرکز این خاندان .

امویها که خلافت را به نوعی سلطنت موروثی دنیوی تبدیل کردند فتوح را نیز وسیله ای برای توسعه مملکت می دیدند . در صورتیکه مسلمین واقعی هنوز همچنان مثل عهد شیخین فتوح را به منزله نشر اسلام تلقی می کردند . اشتغال به فتوح توسط اموی ها و سیاست عربی آنها باعث نارضایتی موا لی  و سرانجام به سقوط بنی امیه به دست خراسانی ها یعنی طرفداران آل عباس گشت .

خلافت عباسیان نیز یک نوع سلطنت مورثی بود جز آنکه بر خلاف امویان تخت آنها بر دوش موا لی  بود نه اعراب و مرکز آن هم بغداد بود نه دمشق . این شهر که در زمان منصور دوا نیقی بنا گشت در دوران خلافت هارون  الرشید عظمت و شهرت خاصی پیدا کرد دربار هارون میعادگاه شاعران ، مطربان، قصه نویسان ، مترجمان ، منجمان و اطباء شد و پسرانش مأمون و معتصم بیت الحکمه و مجالس علمی فراوانی را نیز بر پا کردند . بدینگونه هارون و فرزندانش بغدادرا کانون درخشان تمدن و فرهنگ شرق کردند.

هارون که فقط در تمام غرب شارلمانی را همطراز خود داشت با ارسال هدیه و اظهار محبت شارل بزرگ فرانک را پنهانی بر ضد رقبای خود بیزانس و امویان آندلس تحریک می کرد.

از امویان با روی کار آمدن عباسیان که همه قتل عام شده بودند یک تن باقی ماندکه نامش عبد الرحمن بود او به آندلس رفت و آنجا رااز خلافت عباسیان جدا کرد. خلافت او در آندلس شوق و علاقه مردم قرطبه را بر انگیخت و آنجا را مرکز تمدن و فرهنگ غرب کرد_ نظیر بغداد  .

وقتی با غلبه ترکان بر دستگاه خلافت از عهد متوکل  بغداد رونق و قدرت خود را از دست داد تجزیه خلافت آغاز شد طولی نکشید که در دنیای اسلام در یک زمان 3 خلیفه حکومت می راند : عباسی در بغداد ، فاطمی (شیعه اسماعیلی) در مصر و اموی در آندلس  . در این بین تحریکات عباسیان در فلسطین بود که بهانه ای به دست نصارای غرب داد برای جنگ _ جنگهای صلیبی .در واقع این جنگ ها که بین شرق و غرب در اواخر کار عباسیان آغاز گردید عنوانی که داشت عبارت بود از استرداد مزار مقدس (saint  sepulcher ) از دست

 

 

 

محمدیان اما حقیقت آن چیزی نبود جز تجاوز غرب به شرق و ادامه جنگهائی که از دیرباز شرق و غرب را در مقابل هم قرار داد . این برخورد دائم بین شرق و غرب مثل نوعی جبر تاریخ بود یا سرنوشتی اجتناب ناپذیر که هنوز هم ادامه دارد

در غالب سرداران و شاهزادگان اروپایی این شوق مقدس جای خود را به جنون تجاوز داده بود . دو قرن بعد که قسطنطنیه پایتخت قدیم بیزانس بدست ترکان عثمانی بود اسپا نیا از دست مسلمانان خارج شده بود که تاریخ جدید را برای اروپا شروع کرد . سیستم اقطاع ارضی که در شرق از دوران سلاجقه نوعی استثمار را بلای جان

اقتصاد مسلمین کرده بود روابط و امکانات مسلمین را با علم و فرهنگ محدود کرد . در تمام مدت عصر رنسانس و دوران جدید که غرب میراث تمدن اسلامی را تثمیر کرد عالم اسلام تحت تأثیر ناامنی و تجاوزی که از اقتصاد متزلزلش ناشی می شد مثل پهلوانی که تمام قوای خود را در یک جنگ طولانی اما اجتناب ناپذیر از دست داده باشد بی فعالیت  ماند .

خودآگاهی مجدد مسلمین از وقتی آغاز شد که ناپلئون بناپارت به دروازه دنیای اسلام قدم نهاد و در پشت سر وی شبح استعمار غرب با سعی در نفوذ مرئی و نامرئی . حال اگر دنیای اسلام می خواهد در این معرکه مخفی هم دست کم بقدر معرکه قدیم پیروزی یابد چاره ای جز آن ندارد که در نوع اسلحه ی خویش تجدید نظر نماید و بر اساس علم و فرهنگ گذشته خویش _ نه آنچه کورکورانه از غرب گرفته است _  بنای علم و فرهنگ تازه ای بگذارد . سابقه تمدن و فرهنگ هزار سال گذشته اش که بی شک در تاریخ انسانیت نقش موثری داشته است نشان می دهد که این کار برای وی شدنی است _ دیر یا زود .

در گذشته نیز فی المثل در دوران مقارن بنای بغداد ، کوششی که مسلمین در نقل و تعلیم علوم و معارف یونانی ،سریانی، پهلوی و هندی و نیز در ایجاد اصطلاحات مناسب عربی برای آن معارف انجام دادند بقدری شگرف بود که انسان از مشاهده آن به حیرت می افتد

 

 

 

 

  تسامح مادر تمدن انسانی اسلام

در دنیایی که اسیر تعصبات دینی و قومی بود اسلام نفحه ای تازه دمید چنانچه با ایجاد دار الاسلام که مرکز واقعی آن قرآن بود نه شام و نه عراق تعصبات قومی وطنی را با یک نوع "جهان وطنی" چاره کرد .

 و در مقابل تعصبات دینی نصارا و مجوس تسامح و تعاهد با اهل کتاب را توصیه کرد .

این تسامح نسبت به " اهل کتاب"  که نزد مسلمین اهل ذمه و معاهد خوانده می شدند مبتنی بر یک نوع « همزیستی مسالمت آمیز» بود که اروپای قرون وسطی به هیچ وجه آن را نمی شناخت . در واقع با وجود محدودیتی که اهل ذمه در دار الاسلام داشتند اسلام آزادی و آسایش آنها را تا حد ممکن تضمین می کرد

 و بندرت ممکن بود بدون نقض عهدی مورد تعقیب باشند . پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هم در باره آنها

 توصیه کرده بود به رفق و مدارا . این تسامح با اهل کتاب سبب می شد که آنها در قلمرو اسلام غالباً خود

را در امنیت و آسایش حس کنند . چنانکه نصارائی که در بیزانس به وسیله کلیسای رسمی مورد تعقیب

 واقع می شدند در قلمرو مسلمین پناه می جستند . یک شاهد عمده بر وجود روح تسامح در اسلام این است

 که اهل ذمه در امور اداری و بعضی مناصب حکومتی هم با وجود کراهت عامه وارد بودند .

توجه به این نکته هم ضروری است که با وجود اختاف نظری در ماهیت ایمان ، در عمل غالباً همان شهادت لسانی ملاک اسلام بشمار می آمد و حتی خود پیامبر(صلی ا.. و علیه و آله) با منافقین که آنها را می شناخت

 نیز رفتارش توأم با اغماض بود و تسامح . اختلاف امت را مگر در مواردی که اساس اسلام را تهدید کند

مسلمین نوعی رحمت تلقی می کردند و مذاهب فقهی به همین دستاویز بدون تعارض و تعصب  با مسالمت

 در کنار هم می زیستند . جز در موارد نادر و مورد شیعه و خوارج که مذاهبشان دعوای سیاسی نیز داشت

 و مربوط به شخصیت امام و خلیفه بود . روی هم رفته قضاوتی که کنت دو گوبینو راجع به رفعت و علو

 این حالت مسلمین دارد مورد تصدیق و تأیید تاریخ اسلام و گذشته مسلمین است وی می گوید : اگر اعتقاد مذهبی را از ضرورت سیاسی جدا کنند هیچ دیانتی تسامح جوی تر و شاید بی تعصب تر از اسلام وجود

نداشته باشد . اما آنچه استفاده از  این همزیستی را در زمینه علم و فرهنگ بیشتر میسر می ساخت علاقه مسلمین بود به علم که منشأ آن تأکید   و توصیه اسلام بود ، در اهمیت و ارزش علم .

 

مقام رفیع دانش در اسلام

قرآن مکرر مردم را به فکر و تدبر در احوال کائنات و به تأمل در اسرار آیات دعوت کرده بود (او لم ینظروا

فی ملکوت السموات و الارض ... ، ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف الیل و النهار لایات لاولی الالباب ) ، مکرر به برتری اهل علم و درجات آنها اشاره نموده بود (قل هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون انما یتذکر اولو الالباب ، یرفع ا... الذین آمنو والذین اوتو العلم درجات ، فاسئلو اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون )

 و یک جا شهادت صاحبان علم را تالی شهادت خدا و ملائکه خوانده بود (شهد ا.. انه لا اله الا هو و الملائکه

 و الو العلم قائماً بالقسط )  بعلاوه احادیث بسیاری از رسول اکرم (صلی ا.. علیه و آله )  در بزرگداشت علم

 و علماء (طلب العلم فریضه علی کل مسلم ، اطلبوا العلم و لو بالصین ، العلماء ورثه الانبیاء ، اقرب الناس من درجه النبوه اهل العلم و الاجتهاد)  موجب مزید رغبت مسلمین به علم و فرهنگ می شد و آنها را به تأمل و

 تدبر در احوال و تفحص در اسرار  کائنات بر می انگیخت  . از اینها گذشته پیغمبر (صلی ا.. علیه و آله) خود

 نیز در عمل مسلمین را به آموختن تشویق بسیار می کرد چنانچه بعد از جنگ بدر هر کس از اسیران که

 فدیه نمی توانست بپردازد در صورتیکه به ده تن از اطفال مدینه خط و سواد می آموخت آزادی می یافت .

درست است که آن علم مورد توصیه در اوایل عبارت بود از معرفت قرآن و دین اما تدریجاً علوم بر حسب فایده ای که از آنها حاصل می شد نزد مسلمین مطلوب بود یا نا مطلوب . چنانچه علم نجوم اگر مذموم شمرده می شد نه از جهات محاسبات نجومی بود که در قران کریم هم اشارتهاست به اینکه مسیر شمس و قمر

حساب دارد آنچه در نجوم مذموم شمرده می شد عبارت بود از احکام نجوم که لغو و بیهوده بود و باعث اتلاف عمر .

 

 

 در این رابطه می گویند وقتی پیامبر (صلی ا.. علیه . آله)  از جایی می گذشت ، کسی حرف می زد و مردم دور او جمع شده بودند پرسید کیست ؟ گفتند علامه ای است ، سوال کرد چه می داند گفتند گفتند  شعر و انساب .

 

پیغمبر (صلی ا.. علیه و آله) فرمود این علمی است که دانستنش فایده ای ندارد و ندانستنش زیاندارد . به ایکه اسلام برای آن  دا شت .

 

فرهنگ و تمدن انسانی و جهانی اسلام

تمدن اسلام که وارث فرهنگ قدیم شرق و غرب شد نه تقلید کننده صرف از فرهنگ های گذشته بود نه ادامه دهنده محض : ترکیب کننده بود و تکمیل سازنده . دوره کمال آن که با غلبه مغول به پایان آمد دوره سازندگی بود ساختن یک فرهنگ جهانی و انسانی.  آنچه این تمدن را جهانی کرده است در واقع نیروی شوق و اراده کسانی است که خود از هر قوم و ملتی که بودند بهر حال منادی اسلام بوده اند و تعلیم آن .

در جامعه اسلامی با وجود معارضاتی که طی اعصار بین فرمانروایان مختلف آن روی می داد در سراسر آن یک قانون اساسی وجود داشت : قرآن که در قلمرو آن نه مرزی وجود داشت نه نژادی نه شرقی در کار بود و نه غربی .  در مصر یک خراسانی حکومت می کرد و در هند یک ترک .  غزالی در بغداد کتاب در رد فلسفه می نوشت و ابن رشد در آندلس به آن جواب می داد .

در حوزه وسیع دنیای اسلام اقوام مختلف عرب ، ایرانی ، ترک ، هندی ، چینی ، مغولی ، آفریقایی ، و حتی اقوام ذمی بهم آمیختند . هر یک از این اقوام نیز البته عیب هایی داشت و مزایایی چنانکه آمیختن آنها با هم سبب شد که مزایای بعضی اقوام نقص ها و عیب های بعضی دیگر را جبران کند . 

در این امپرا توری عظیم جهانی ،  مسلمان از هر نژاد که بود عرب یا ترک ،  سندی یا آفریغایی در هر جایی از قلمرو اسلام قدم می گذاشت خود را در وطن خویش و دیار خویش می یافت .

همه جا یک دین بود و یک فرهنگ  : فرهنگ اسلامی که فی المثل زبانش عربی بود ، فکرش ایرانی ، خیالش هندی ، بازویش ترکی ، اما دل و جانش اسلامی بود و انسانی . زادگاه آن همه جا بود و هیچ جا  ، در هر جا از

 آن نشانی بود و در هیچ جا  رنگ خاصی بر آن قاهر نبود  .

 

تمدن اسلامی ، منشأ  یک  فرهنگ  عظیم انسانی

فرهنگ اسلامی هم ادامه دهنده مواریث و سنن قدیم بوده است هم مایه بخش ابداعات جدید و این دو نکته نشان می دهد که این فرهنگ در جای خود ودر زمان خود بزرگترین فرهنگ های انسانی است .

اگر هنوز هم در مغرب زمین تاریخ نویس ساده دلی هست که خالصانه گمان می کند اسلام هیچ فرهنگ      تازه ای بوجود نیاورده است عذرش روشن است .

  قرن های دراز اسلام برای کلیسا اسباب وحشت بوده است خشم و ترس از اسلام از قدیم ، هم پیامبر اکرم(صلی ا.. و علیه و آله) را نزد نصارای مغرب زمین مورد نفرت ساخت هم نام فرهنگ و تمدن اسلام را  .   بار ها شده است که  فرانسیس بیکن و ولتر که داعیه آزادی و آزاد ا ندیشی دارند بی تحقیق و از روی تعصب از حضرت محمد(صلی ا.. و علیه و آله) به بدی یاد کرده اند .

عناد با اسلام آنها را وا می دارد که با هر چه اسلامی است نیز مخالفت کنند و در کاستن ارزش آن مبالغه

تمام ورزند . با این همه کسانی که بتوانند از اعتقادات تعصبی قدیم دست بردارند و اسلام را در طی تاریخ تمدن عالم در زمان و مکان خود در نظر آرند می توانند این فرهنگ را منشأ یک فرهنگ عظیم به حساب آورند که تمدن انسانی  و جامعه بشریت بدان  مدیون است .                                                                                   

   

معجزه فرهنگ اسلامی

سرگذشت پیدایش فرهنگ اسلامی و عظمت و کمال آن چیزی است مثل اعجاز و از این حیث می توان از معجزه اسلامی هم مثل آن چیزی که معجزه یونانی خوانده می شود سخن گفت .

در بین مسلمین ، سبب عمده حصول آنچه معجزه اسلامی خوانده می شود بی هیچ شک ذوق معرفت جویی و حس کنجکاوی بود که تشویق و توصیه قرآن و پیغمبر (صلی ا... علیه و آله) آن را در مسلمین بر می انگیخت . شاهدی بر این معجزه این است که در زمانی که شارلمانی در قلمرو خویش بزحمت می توانست چند تن با سواد پیدا کند مسلمین در دربار مأمون با کتاب های افلاطون و ارسطو و جالینوس و غیره ... سرو کار داشتند . دور زمین را اندازه می گرفتند و در مذاهب و عقاید فلاسفه و در باب طبقات ارضی و اجرام فلکی تحقیقات و مباحثات می کردند .

 

کتاب ها و کتابخانه ها

رواج صنعت کاغذ مخصوصاً از اسباب عمده رواج علم و معرفت و بوجود آمدن کتاب و توسعه کتابخانه ها شد و در هر جا صنعت چاپ راه یافت کار تألیف هم آسان شد . هنوز قرن اول هجرت تمام نشده بود که مسلمانان صنعت کاغذ را از ماوراء النهر به داخل بلاد عرب زبان بردند . در قرن دوم ، هم بغداد کارخانه کاغذ سازی داشت هم مصر . و در زمانی که اروپای غربی هنوز نه کتابت را می شناخت و نه کاغذ را در بغداد کاغد به وفور یافت می شد . از جمله کتابخانه ها بیت الحکمه مأمون ، کتابخانه عضد الدّوله دیلمی در شیراز ، کتابخانه سامانیان ، کتابخانه فاطمیان مصر که بیش از دویست هزار جلد کتاب در آن وجود داشت و کتابخانه های متعدد دیگر بودند . 

همچنین انواع دایره المعارف از امثال مفاتیح العلوم خوارزمی ، جامع العلوم فخر رازی ، نفایس الفنون آملی که در عالم اسلامی تألیف شدند . در حقیقت مسلمین موسّسین واقعی کتابخانه های عظیم عمومی در عالم بوده اند و نیکوکارانشان در تأسیس و وقف کردن کتابخانه های عام المنفعه مکرّر با یکدیگر رقابت می کرده اند

 

 

 

 

مدارس و دانشگاه ها

کثرت مدارس عالی در بلاد اسلام ، هنوز هم که دنیا پیشرفت های ماشینی یافته است مایه حیرت است حاکی از شوق و نشاطی بیماند می باشد . در حقیقت به سبب تأکید و تشویقی که در اسلام راجع به علم شده بود و

همچنین بجهت توصیه و ترغیبی که به انجام دادن امور خیریه می شد بسیاری از اهل بر و ارباب ثروت عنایت و توجه خاصی به انشاء مدارس مبذول کردند . قدیمی ترین دانشگاه اروپا که سالرنو در ایتالیا بود از تأثیر مدارس اسلامی خالی نبود . مدارس بزرگدیگر مثل دانشگاه بولینا و دانشگاه های پاریس ، مونپلیه و آکسفورد همگی بعد از قرن دوازدهم میلادی بوجود آمدند – مدتها بعد از تأسیس دانشگاه های اسلامی .

 

نهضت علمی مسلما نان

آمادگی مسلمانان برای اخذ و نشر علوم ، و احادیثی که از پیغمبر (صلّی ا... علیه و آله) در تشویق به دانش طلبی نقلمی شد ، بعلاوه وجود اسباب و موجبات دیگر ، شروع یک نهضت علمی را در قلمرو اسلام سبب شد . ترجمه و نقلعلوم یونانی قدم اول بود در حصول این نهضت که بعضی اروپائیان آن را تسخیر یونانیگری خوانده اند .

بیت الحکمه مأمون که نوعی آکادمی و دارالترجمه بشمار می آمد با کتابخانه مفصّل و رصد خانه ای که داشت در نقلعلوم یونانی نقش قابل توجهی ایفا می کرد اعضای این آکادمی بیشتر سریانی بودند که عربی و یونانی

می دانستند .

از اوایل عهد عباسی علم و فلسفه نشأت واقعی یافت و در پی آن در همه احوال مسلمین تحول پدید آمد : اصول پیدا شد وکار اثبات احکام فقه را بر اساس علمی بنیان نهاد . کلام پدید آمد و مجادلات راجع به عقاید را تحت نظارت منطق و استدلال قرار داد . نقل علوم  یونانی ، هندی ، و ایرانی هم در تمام قلمرو فکر و معرفت  بر روی مسلمین آفاق تازه گشود . ایننقل ها و ترجمه ها راه تحقیق و ابتکار را بر مسلمین گشود .

 

علم طب و بیمارستان ها

وقتی طب از دست سریانی ها به دست مسلمین افتاد تحقیق و مطالعه در آن جنبه جدی تر و دقیق تر گرفت . بجای رساله های کوتاه علمی که معمول سریانی ها بود ، دائره المعارف های جامع طبی بوسیله مسلمین تألیف شد . به طورمثال : کثرت و شیوع انواع بیماری های چشم در مناطق واقع در قلمرو اسلام البته سبب عمده بود در جلب توجه اطباء چشم پزشکی و علوم وابسته به آن . در سایر رشته های طب هم مسلمین کار های ابتکاری

انجام داده اند مثلاً  زکریای رازی در تفاوت بین آبله و سرخک اولین مباحث را مطرح کرد ، عظیم ترین اثر علمی در طب اسلامی قانون ابن سینا که نیز دایره المعارف طبی لست ، ابن رشد نشان داد که یک تن دوبار آبله نمی گیرد و ابن الخطیب مشهور به لسان الدین در رساله طاعون خویش نشان داد که این بیماری واگیرست ،

 و ابن النفیس دمشقی حرکت خون را در ریه بیان کرد . در باره جزام ، آبله ، سرخک ، مامائی و قابلگی  اول بار مسلمین توفیقاتی یافتند .

 شاید امروز بعضی چنان پندارند که نظریه بهداشت بوسیله ورزش یک تئوری جدید است در صورتیکه ابن سینا در کلیات قانون خود در این باب با دقت و تفصیل تمام سخن گفته است . اولین بیمارستانی هم که مسلمین تأسیس کردند ظاهرا ًدر دوره هارون الرشید بود .

بیمارستان های اسلامی غالباً مبتنی بر اوقاف اهل خیر بود و حتی برای تیمار دیوانگان هم دار المجانین وجود داشت به علاوه به بیماران بهبود یافته در هنگام خروج مبلغی هم داده می شد تا بیمار بعد از خروج بلافاصله بزحمت نیفتد .

 

داروسازی و علوم طبیعی

  در بیمارستان ها که انواع شربت ها ، حبها ، معجونها ، و تریاق ها مورد استعمال و حاجت مدام می بود ، تعلیم ادویه مرکبه و نیز شناخت مفردات طبی اهمیت تمام داشت . تنوع اقلیم و وسعت قلمرو اسلام که از حد چین تا آندلس ادامه داشت مسلمین را بیش از یونانی ها با انواع ادویه مفرده آشنا کرد  به طور مثال ابن بیطار که برای تحقیق در انواع نباتات طبی در آندلس ، شمال آفریقا ، مصر ، سوریه و آسیای صغیر مسافرت ها کرد 1400 نوع از ادویه مفرده را در کتاب الجامع فی الادویه المفرده خویش برمی شمرد که شاید بیش از دویست قسم آن تازگی دارد و مخصوص است به مسلمین در اسپانیا . مطالعات مسلمین راجع به نباتات نه فقط در کتاب بلکه مخصوصاً در طبیعت انجام می شد و نه تنها برای علم طب بلکه برای علم فلاحت و و حتی صنعت هم موثر بود . در واقع ایجا بود که برای اولین بار مسأله مجموعه نباتات محلی مطرح شد و گردشهای تحقیقی به قصد نبات شناسی انجام شد .

 

نجوم و ریاضیات

در ریاضیات نجوم و فیزیک هم مسلمین کارهای قابل توجهی داشتند . رصد خانه ای که مأمون ضمیمه بیت الحکمه کرد مرکزی شد برای مطالعه در نجوم و ریاضیات .

محمد بن موسی خوارزمی اولین کتاب را در باب جبر و مقابله  تألیف کرد. جبر خوارزمی در قرون وسطی نزد اروپائیان فوق العاده اهمیت یافت . ابوالوفای بوزجانی دربسط علم مثلثات کارهای ارزنده ای کرد . خیام اولین کسی بود که به تحقیق منظم علمی در معادلات درجه اول ، دوم و سوم پرداخت. از جمله دیگر اقدامات علمی مسلمین در امور مربوط به ریاضی و نجوم اصلاح تقویم بود . همچنین در بین مساعی مسلمین در بسط ریاضیات کشف ترتیبی کسور اعشاری را باید یاد کرد و روشهای تقریبی که توسط غیاث الدین جمشیدکاشانی صورت گرفت . ابن هیثم بزرگترین فیزیک دان مسلمین بود و در واقع تحقیقات ابن هیثم در باره نور و قواعد انکسار و انعکاس آن منشأ کشفیات بعدی شد .

 ابو ریحان بیرونی در باب وزن مخصوص اجسام تحقیقات علمی کرد و وزن مخصوص شانزده جسم را با آن چنان دقتی تعیین نمود که تقریباً ًبا علم امروز موافق است .

 

 

فیزیک وشیمی و فنون صناعت

در واقع مسلمین در صنعت ، کارهایی انجام دادند که بعد ها در دست غربی ها کاملتر شد . انواع ساعت های آبی لااقل از عهد هارون الرشید نزد مسلمین رواج داشت و تکمیل شد . دستگاه آبکشی را مسلمین تکمیل کردند و صلیبیها به اروپا بردند . آسیای بادی قرن ها قبل از آنکه در اروپا بوجود بیاید در ممالک شرق اسلامی بود . حتی در کیمیا گری پیشرو کیمیا گران اسلام جابربن حیان بود که اروپا بعد ها به او لقب پدر علم شیمی داد .همجنین وی در بعضی اعمال شیمیایی مانند تصعید ، تبخیر، ذوب کردن و متبلور کردن مواد راه های درستی نشان داده است . رازی الکل را کشف کرد . آشنایی با شوره ، گوگرد ، نفت، قیر و باروت که وجود آن بزرگترین انقلاب را در فنون جنگی پدید آورد توسط مسلمین برای اروپائیان میسر شد .

 

جغرافیا و جهانگردی

آنچه این فعالیت علمی وصنعتی را به ثمر می رسانید و در جهان از شرق به غرب می برد وجود انواع راه ها بود در بحر و بر و همچنین جنب و جوش بازرگانان و سیاحان و حاجیان . روی هم رفته آثار و تحقیقات مسلمین در جغرافیا از جهات مختلف اهمیت دارد .جغرافی نویسان اسلامی علاقه خاصی به مشاهده و تجربه شخصی نشان می دادند از این رو غالب اطلاعات آنها از تجربه و مشاهده ناشی می شد نه از نقل مندرجات کتب دیگر . این اتکا به تجربه شخصی و میل به مسافرت و تحقیق سبب شد که مسلمین در زمینه جغرافیا معلومات نسبتاً دقیق کسب کنند ، خاصه که هم فعالیت  بازرگانی از این معلومات استفاده حاصل می کرد ، هم در معرفت مسالک و طرق ، جهت مقاصد نظام عباسی سودمند بود

 و هم در حج و زیارات از این اطلاعات استفاده می شد . آنچه موجب جمع آوری این همه اطلاعات مختلف در زمینه مسائل جغرافیایی می شد تا حد زیادی حس کنجکاوی مسلمین بوده است و علاقه شان به تحقیق در احوال بلاد و اقوام مختلف . اطلاعات جغرافیایی مسلمین تنها به حدود قلمرو خلافت محدود نمی شد . نه فقط از طریق راه های بحری چین و هند را تا کره و حتی ژاپن می شناختند بلکه از راه زمین هم تا تبت و آسیای مرکزی و حتی چین نیز معرفت خود را بسط داده بودند . در واقع پنج قرن قبل از مارکوپولو  یک سیّاح مسلمان به نام سلیمان تاجر از چین دیدن کرد و وصف مشهودات او باقی است . همچنین سعی در فهم آنچه در قرآن راجع به مسائل مربوط به جغرافیا و احوال بلاد و بحار و جبال هست نیز هواره یک محرک بی شائبه بوده است برای اشتغال مسلمین به جغرافیا .

 

تاریخ نویسی

در تاریخ نویسی اولین سرمشقی که مسلمین پیدا کردند عبارت بود از خداینامه ها و کتب پهلوی ، که اساس حماسه ملی ایران بشمار می آمدند . در جاهلیت آنچه از نوع تاریخ نزد اعراب رواج داشت انساب قبایل و ایام و حروب بود که با شعر و قصه آمیخته بود . حل و فهم اشاراتی هم که در قرآن یا حدیث به اخبار و حوادث امم و اقوام گذشته خاصه یهود و نصاری می شد نیز یک محرک بود جهت توجه مسلمین به تاریخ . منبع این گونه اطلاعات هم البته کتب سریانی ها بود و گاه کتب ایرانی ها . بعلاوه ، حس کنجکاوی مسلمین و تماس دائم آنها با اقوام و امم مختف ممالک فتح شده آنها را نه فقط به آشنایی با اخبار گذشته یونان ، ایران و روم علاقه مند می داشت بلکه نیز به جستجوی اخبار راجع به هند ، ترک و حتی چین و آفریقا می کشانید .بهر حال مسلمین در تاریخ کتاب های بسیار زیادی بوجود آوردند ، و هیچ قومی قبل از شروع عصرجدید در این رشته به پای مسلمین نرسیده بود . حال از باب انتقاد هم می توان گفت که در این میراث عظیم مسلمین هم عیوبی وارد است مانند آمیختن وقایع با قصه ها ، ذکر روایات متناقض ، نقل روایات غیر معقول یا مبالغه آمیز ، اظهار تملق به ارباب قدرت و یا سکوت از بیان معایب و مفاسد آنها  .

تاریخ طبری از ابن واضح ، و کتاب های تاریخ مالهند و آثار الباقیه ا بو ریحان بیرونی و تاریخ بیهقی یا مسعودی هم بی شک از بزرگترین شاهکار های مسلمین در تاریخ نویسی هستند .

 

 

 ملل و نحل

اهمیتی که دین در نزد مسلمین داشت و به آن جهت همه چیز دیگر در واقع فرع و تابع آن محسوب می شد سبب گشت که اهل تحقیق توجه خاص به عقاید و مذاهب اقوام مختلف پیدا کنند و این نکته همراه با ارتباط و تماس دائم و روزانه ای که مسلمین با پیروان ادیان و شرایع وارد یا وجود در قلمرو اسلام داشتند منتهی شد به پیدایش علم ملل و نحل ، و علم کلام .

مطالعه علمی در ادیان و مذاهب اقوام مختلف ، در واقع بوسیله مسلمین بوجود آمد .

به سبب مدارا و مسامحه ای که مسلمین در معامله با اهل کتاب رعایت می نمودند و به سبب ارتباط و مراوده یی که در بیشتر امور و شئون طبعاً بین آنها و اهل کتاب پیش می آمد مکرر در مجالس  و اسواق فرصت هایی پیش می آمد که در برتری ادیان بین آنها بحث مناظره در گیرد و غالباً کار مناظرات شفاهی به تألیف کتب و رسالات منجر می شد و این امر مستلزم آشنایی دو طرف بود به کتب و عقاید یکدیگر .

 

عقاید و مذاهب

در ایام مأمون مسلمین با همان شور و شوقی که به هندسه و منطق روی آوردند به عقاید و مذاهب هم توجه کردند . خود خلیفه با بردباری و خردمندی به دلایل و اقوال دو طرف گوش می داد و آنها را در مناظرات از بد زبانی و درشتخویی منع می کرد . به طور مثال در احتجاج با زنادقه و منکران مبدأ و معاد نکته سنجی های جالب به ائمه و متکلمان اسلام منسوب است که حاکی است از دید فلسفی مسلمین .

چنانکه یکجا امام صادق( علیه السلام) به ابن ابی العوجاء از زنادقه مشهور که منکر معاد بود،گفت اگر فرجام کار چنان باشد که تو می گویی هم ما نجات خواهیم یافت و هم تو و اگر نه چنان باشد که تو می گویی ما نجات خواهیم یافت و تو هلاک می شوی .

 

 

فلسفه و کلام و حکمت

غلط مشهور این است که گفته اند فلسفه اسلامی چیزی نیست جز نقل فلسفه یونانی به عربی . حقیقت این است که آنچه فلسفه اسلامی خوانده می شود التقاطی محض نیست ، جنبه ابتکار و و اصالت نیز دارد .

اروپا از فلسفه اسلامی البته فقط به مشائیان توجه یافت از کندی تا ابن رشد اما از تأثیر حکمت آنها تا قرنها بعد از شروع عهد جدید هم بهره می برد . ترجه لاتینی آثار شیخ  از آندلس شروع شد که در آن علماء یهود با نصارا همکاری نمودند . چند سالی بعد آثار کندی و فارابی به لاتینی نقل شد و تقریباً یک قرن بعد از ترجمه کتب ابن سینا بود که ترجمه آثار ابن رشد آغاز گشت اوایل قرن سیزدهم میلادی .

 

روش تربیت اسلامی

اساس تربیت اسلامی عبارت بود از ایمان و عمل صالح ، . آنچه بر آن نظارت می کرد شریعت بود و سنت . در واقع پیروی از آنچه سنت پیغمبر خوانده می شد ، ایدئال اخلاقی و معنوی بود برای هر مسلمان ...

اسلام ، افراد و قبایل گوناگون را که آداب و انساب مختلف داشتند در یک نوع برادری جهانی بهم پیوست و با این همه هیچ کس را مسوول کردار دیگری ندانست و حس مسوولیت فردی را در اخلاق خویش اساس معتبر شمرد .

 

اوضاع سیاسی و اجتماعی و اداری

وسعت کم سابقه قلمرو اسلامی و تنوعی که از لحاظ اقلیم ، نژاد ، آداب ، و رسم گوناگون در جامعه وسیع مختلط اسلامی وجود داشت اداره چنین توده عظیم انسانی را دشوار می کرد . و توفیق مسلمین در این نکته بود که تمام این قلمرو را با یک قانون واحد اداره کردند شریعت اسلامی . در واقع نزد مسلمین دین و قانون یک چیز بود شریعت  - حتی سیاست و اداره نیز لا محاله از لحاظ نظری تابع شریعت بود .

در جامعه اسلامی همیشه عامه مسلمین همان اصل اخوت اسلامی را اساس عمل می دانستند حتی رفتار با اهل کتاب و بردگان نیز با چنان تساهل و مدارا توأم بود که از این حیث جامعه اسلامی هنوز هم می تواند سرمشق خوبی برای آمریکا و آفریقای جنوبی باشد .

اقلیتها در جامعه اسلامی تا حد امکان تحت حمایت قانون بودند  -در حمایت شریعت . اسلام به نقش زنان در جامعه توجه زیادی می کرد و با دور کردن زن از عرصه اجتماع کاملا مخالف بود لکن در چارچوب حفظ عفت و وقار . شریعت در حکومت اسلامی قانون واحدی بود که از امیر المومنان تا فقیرترین مرد یا زن مسلمان همگی  مکلف به اطاعت از آن بودند .

 

هنر های زیبا

چه کسی گفت که در اسلام دین با هنر سازگاری ندارد ؟ بر عکس این هر دو با یکدیگر ملاقات دارند و آن هم در مسجد . خدای اسلام نه فقط رحیم و حکیم است بلکه جمیل هم هست و دوستار جمال. چنانکه می بینیم این بناهای با شکوه در مساجد صرف نظر از قداست و نزهت معنوی که دارند از لحاظ یک مورخ نیز در خورآنند که گالریهای هنر اسلامی تلقی شوند . در مساجد هنر های مختلف بهم آمیخته است : معماری در توازن اجزاء کوشیده است ، نقاشی به نقوش و الوان کاشیها توجه کرده است ، خوشنویسی الواح و کتیبه ها را جلوه بخشیده است ، شعر و موعظه ها  ماده تاریخ ها را عرضه داشته است و موسیقی هم در صدای موذن و بانگ قاری و واعظ مجال جلوه گری یافته است .

 

 

 

 

عرفان اسلامی

در حقیقت عرفان اسلامی کمال عملی خود را در تصوف یافت . با اینهمه ، تصوف که از زهد و پشمینه پوشی شروع شد به سبب پیوند با دعوی و ریای بعضی صوفیه که تن زدن از فرمان شریعت و دم زدن از اتحاد و حلول غالباً با آن همراه بود ، نزد فقها و متشرعه منفور شد . اصحاب صفه ، ابوذر غفاری سلمان فارسی ، حسن بصری از قدیمی ترین کسانی بودند که راه صوفیه را یعنی عرفان واقعی را با قدم های نخستین کوبیدند .

 ابن عربی و صدر الدین قونوی تصوف را از مسیر عملی خویش وارد مباحث نظری کردند . طریقه صوفی مبتنی بود بر فقر و عزلت در عمل . باری عرفان اسلامی هنوز با وجود عناصر غیر اسلامی که دارد همچنان اسلامی است .

 

ادب اسلامی

اهمیت میراث اسلامی نه به علم و صنعت آن محدود شد و نه به فلسفه و عرفان آن  . ادب اسلامی نیز از همان تنوع و نشاط حیاتی بهره یافت که علم و فلسفه اسلامی را بلند آوازه کرد . در سراسر این ادب نفوذ قرآن

محسوس بود هم در اسلوب بلاغت هم در قصه ها و مواد و هم در فکر و اخلاق . ادب اسلامی از حیث زبان از حیث زمان واز حیث مکان تنوع کم نظیری داشت . مثلاً از حیث مکان گاه جامع اضداد می شد . ادبی است یک جا آگنده از جزم و یقین و یک جا آکنده از شک و حیرت ، یک جا سرشار از زهد و پارسایی و یک جا سرشار از لذتجویی ، گاه در صنعت و تکلف غرق می شود گاه در سادگی و بی پیرایگی ، از حیث زمان تمام گذشته مسلمین را پس پشت دارد و از حیث مکان تمام قلمرو اسلام را .

 

 

 

 

فرهنگ جامع 

اگر اکنون دنیای اسلام ارزش و حیثیت خود را درست نمی شناسد تاحدی از آن روست که از معنویت خویش جدا مانده است . کارنامه اسلام در قرنهای درخشان آن ، کارنامه یک فرهنگ انسانی است ، یک فرهنگ جامع یک فرهنگ است به قدر قامت انسان .

پشرفت عجیب تمدن اسلامی را نیز مثل پیشرفت فرهنگ یونانی نوعی معجزه خوانده اند چون فرهنگی است که به تمامی نیاز های جسمانی و روحانی انسان توجه کرده آن را تا مرحله کمال می برد .

 

اسلام و فرهنگ غرب

این بود صورت مختصری از آنچه مسلمین به بازار معرفت جهانی آورده اند .

 بیان این دعوی نه حاجت به مبالغه دارد و نه نیاز به تعصب . دنیای اسلام به قدر کافی افتخارات راستین دارد که نیازی به گزافه و دعوی نداشته باشد . با اینهمه ذکر این سخنان اگر از آن حس حقارت نفس که هجوم تجاوز گرانه فرهنگ غربی در بعضی بیخبران ما برانگیخته است بکاهد رواست . لکن روا نیست که توفیق گذشته ما را به دام غرور بیاندازد ، یا به دام تعصب و عناد . درست است که غرب به تمدن اسلامی خیلی مدیون است ، اما در یک قرن و نیم اخیر نیز قسمت عمده یی

 از این وام خود را ادا کرده است . با این همه هنوز در غرب روشن بینانی هستند که بدرستی انتظار دارند تا آنجا که ممکن است الهامات تازه ای از شرق و اسلام دریافت کنند .                                                  

 

 

دین وطبیعت گرایی

آیا دین ساخته وپرداخته ی جامعه است ؟

آیا گروه انسانی صفات الوهی رادر اذهان اعضایش ایجاد می کند یا اینکه خدا به عنوان واقعیتی متعالی وجودی واقعی دارد ؟آیا باورهای دینی جلوه های کهن ترین ،قوی ترین وپایدارترین امیال وآرزوهای بشر است ؟آیا دین نوعی واکنش دفاعی انسان در برابر نیروهای حایل وترسناک طبیعت است؟

آنها که در برخورد با هر پدیده ای به دنبال یافتن تبیین طبیعی آن هستند ،در برخورد با دین نیز همین رویکرد را دارند .بسیاری علم زدگان نا آموخته ،بر این گمانند که اگر بتوانند تفسیری تجربی وطبیعی از امورمعنوی وروحانی بدهند دین را ابطال کرده اند .غافل از آنکه منافاتی میان تفسیر های طبیعی وتفسیر های ما بعد الطبیعی نیست .

به عبارت دیگر نباید تفسیر های طبیعی وتجربی را رقیب وجانشین تبیین های ما بعد الطبیعی دانست ؛آنها رابطه ای در طول یکدیگر دارند نه در عرض .

هنگامی که گفته می شود خداوند بشررا خلق کرد ،به این معنا نیست که این کار را بدون مقدمه وبی استفاده از ابزار طبیعی انجام داده است .بلکه عمل خداوند می تواند بر اساس قوانین طبیعی نیز تبیین گردد ،واگر غیر از این باشد با اندیشه های دینی ،که می گویند خداوند امور را از طریق اسباب وعللش انجام می دهد ،سازگار نیست .

در برخورد با پدیده ی ادیان ،پاره ای نظر های طبیعت گروانه عرضه شده که به گمان صاحبانش دین را در هر شکل وصورتی که باشد ،به امر دیگر فرو می کاهد ودر واقع دعاوی صدق همه ی ادیان را باطل می کند .

این دیدگاه در طیفی نا همگون ،از حامیان دین تا شکاکان وملحدان طبقه بندی می شوند .از دیدگاه ملحدانه ی پوزیتیویستی ،که با طرح معیار پوزیتیویستی معنا در تلاش برای بی معنا جلوه دادن دین وما بعد الطبیعه بودند ،تا دیدگاه اخلاقی یا عاطفی زبان دین ،راه چندانی نیست .طرفداران نظریه جامعه شناختی دین ونظریه روان شناختی دین نیز در این میانه برای خود جایی پیدا می کنند .

 

نظریه جامعه شناختی دین

طرفداران این نظریه ،به ویژه امیل دور کیم ،که می توان او را بنیان گذار جامعه شناختی دین دانست ،در برخورد با واقعیتی به نام دین تلاش می کنند که در عین پذیرش پاره ای کارکرد های دین ونقشی که در جامعه بازی می کنند ،عینیت دعاوی آن ومتعلقات تجربه ی دینی را انکار کنند .

این نظریه مدعی است هنگامی که انسانها این حس دینی را دارند که در مقابل نیرویی برتر ایستاده اند که ورای حیات فردی آنهاست واراده خود را به عنوان دستور اخلاقی برآنها اعمال می کند ،آنها در واقع در حضور یک واقعیت فرا گیر عظیم تر قرار دارند .اما این واقعیت ،یک موجود فوق طبیعی نیست ،یک واقعیت طبیعی جامعه است .گروه انسانی صفات الوهی را در ارتباط اعضایش اعمال می کند وتصور خدا را در اذهان آنها به وجود می آورد که به تبع آن به نمادی برای جامعه تبدیل می گردد .

ما انسانها سخت در بند اجتماع ووابسته به آن هستیم .جامعه وگروه به مثابه یک واقعیت عام وفرا گیر در مقابل تک تک افراد قرار دارد .جامعه حیاتی طولانی دارد ،پیش از فرد بوده پس از او نیز به حیات خود ادامه می دهد .قدرت او بسیار عظیم است وتوانایی آن را دارد که خواسته های خود را بر فرد تحمیل کند .

گروه به دلیل وابستگی وتعلق زیاد افراد به آن ،منبع اصلی نشاط ونیروی حیاتی روح وروان آنهاست .

جامعه با این ویژگی هایش به صورت خدا نمادین شده است .افراد به هنگام پرستش ،قوت وقدرت خود را از دینی می گیرند که آنها را به یکدیگر پیوند می دهد .

بر اساس نظریه جامعه شناختی دین ،تنوع واختلاف ادیان نیز قابل تبیین است .هر جامعه متناسب با فرهنگ واندیشه های خودش به خدا ودین خود شکل می دهد .بنا براین طبیعی است که همپای اختلاف فرهنگ ها،ادیان نیز اختلاف یابند .

 

نقد وبررسی

اما این نظریه مشکلاتی نپذیرفتنی دارد .از جمله اینکه این نظریه بیشتر به فرضیه پردازی بی دلیل شباهت دارد تا نظریه علمی .

شواهد ،به اندازه ی کافی پشتیبان این نظریه نیستند .

به علاوه این نظریه نمی تواند پاره ای از مسائل مهم دین را تبیین کند .به عنوان مثال ،درباره دستورات اخلاقی ای که ادیان به پیروان خویش می دهند ،درآن بخشی که به جامعه ی دینی محدود می شود ،این نظریه کارایی دارد ؛اما نسبت به دستورات فرا گروهی ،قدرت تبیینی خودرا از دست می دهد مانند دستوری که می گوید به غیر هم کیشان خود نیز مهربانی کن ،نوع بشررادوست داشته باش ،از دشمن خویش بگذر ،خیر خواه همه باش .

نمی توان ادعا کرد که در تمام این دستورات منافع گروه ملاحظه شده است ؛زیرا در پاره ای از آنها دستور می دهند که از منافع خویش وگروه خویش صرف نظر کن .

هیک به نقل از اچ .اچ .فارمر این انتقاد را چنین باز گو می کند :

اگر خداوند فقط طنین وباز تاب جامعه است ،که صورت های رفتاری خاصی را که به سود آن جامعه است براعضای آن تحمیل نموده ،اصل ومنشاء تکلیف هایی که باید به تساوی همه نوع بشررا شامل گردد ،چیست؟به طور کلی نژادبشر ،آن گونه که در این اصطلاح در نظریه جامعه شناختی به کار می رود ،جامعه نیست .

اگر ندای گروه مارا وادارد که امتیازات مخصوص ومورد علاقه ی گروه را به افراد خارج از آن تعمیم ندهیم ،چنان که مقتضای نظریه های جامعه شناختی است چگونه می توان ندای خداوند را با ندای گروه برابر دانست ؟!همچنین باید توجه داشت که پیامبران معمولا بنیان گذار قواعد اخلاقی ای بودند گه با قواعد اخلاقی رایج در جامعه شان در تعارض بود .

بنا براین نمی توان گفت که دین از جامعه نشأت می گیرد وقواعد اخلاقی آن ،همان قواعدی است که جامعه برای حفظ وبقای خود وبرای ارتقای سطح زندگی وسود اعضای گروه آن را وضع کرده است .

از سوی دیگر ،هنگامی که پیامبران با مخالفت جامعه ی خود روبرو می شدند ،به جای اینکه احساس ضعف وسستی کنند وبه گمان حمایت نشدن از سوی گروه از دعوت خود دست بردارند ،احساس اتکای به منبع قدرت در آنها فزونی می یافت وبا حرارت وجدیت بیشتر وبا قوت قلب واحساس حمایت قوی تری به کار خود ادامه می دادند .به طور قطع منشأ چنین احساسی ،نمی توان جامعه باشد .زیرا جامعه آنان احساس مخالفی در آنان ایجاد می کرد .

 

نظریه روان شناختی دین

فروید بنیان گذار روان کاوی ،نیز مانند دور کیم باورهای دینی را اوهام وخیالات می دانست ،با ین تفاوت که آنها را جلوه های کهن ترین ،قوی ترین وپایدارترین امیال وآرزوها ی بشر برمی شمرد .به نظر اودین ،نوعی واکنش دفاعی انسان دربرابر نیروهای حایل وترسناک طبیعت است .بشر در مقابل نیروهایی چون زلزله ،طوفان ،بیماری ،مرگ بسیار بی دفاع می نمود .

این نیروهای ترسناک ،اگر صرفا اموری طبیعی وبی جان وناشنوا ونابینا باشند ،روزنه ی امیدی هست که بتوان دل آن موجودات را به دست آورد واز شر آنها در امان ماند .

می توانیم در مقابل آنها استغاثه کنیم؛آنها را ستایش کنیم وبه پیشگاهشان قربانی تقدیم کنیم تا شاید بر سر رحم آمده از ما در گذرند وبه ما گزندی نرسانند .به این ترتیب است که آیین های عبادی ونیایش شکل می گیرد وبه تدریج به دین وشریعت منسجم وجامع الاطرافی تبدیل می شود .

این فرافکنی چندان هم بی پایه وبی الگو نیست .ما از کودکی عادت کرده ایم که در مخاطرات ومشکلات ،به پدر مهربانی پناه ببریم که از ما حمایت می کند .حال که بزرگ شده ایم می دانیم که پدر هم در مقابل نیروهای عظیم طبیعی بی دفاع است ،به ناچار در جستجوی پدری قدرتمند ولا یزال در آسمان ها می گردیم تا همچون پدر زمینی ،از ما حمایت کند .

کم کم تصور خدای پدر (در مسیحیت وبرخی ادیان )در اذهان انسانها شکل می گیرد وآن تصویر را به جهان فرا می افکنند .فروید همچنین به تبیین روان شناختی احساسات دینی ،از قبیل احساس گناه ،احساس بندگی وخشیت واجبار به اطاعت ،می پردازد وبا استفاده از مفاهیمی روانی( همچون عقده ی اودیپ) این احساسات دینی را توضیح می دهد .

 

نقد وبررسی

نظریه ی فروید به سرعت مورد انتقادات جدی وویران کننده ای قرار گرفت .از مردم شناسان گرفته تا فیلسوفان وروان شناسان وحتی روان کاوان تربیت یافته در مکتب فروید ،با نظریه ی او در باب دین به مخالفت بر خاسته وآن را صرفا فرضیه بافی وخیال پردازی بی دلیل یا«شهودی جزم اندیشانه وکاملا غیر تاریخی »یا«فرضیه ای بسیار جذاب اما کاملا خیال  پردازانه»ومانند آن نامیدند .

با صرف نظر از اشکال اساسی بالا،ودر فرض هم سخنی با فروید وپذیرش فرضیه ی او ،باز هم تفسیرهای مابعد الطبیعی وکلامی می توانند کارآمد باشند .یک متکلم یا فیلسوف دین می تواند بگوید پژوهش فروید درباره ی تصویر پدر وچگونگی تولید آن ،ممکن است همان کاری باشد که خداوند در ذهن وضمیر آدمیان انجام داده است .خداوند می تواند از طریق همان تجربه ی کودکی واحساس نیاز وتعلق ووابستگی به پدر زمینی ،تصویر خود را در ذهن انسان ها به عنوان پدری آسمانی(طبق تعالیم مسیحی) که به فرزندانش در زمین عشق می ورزد وآنها می توانند به اوتکیه کنند وبه حمایت او دلگرم وآسوده باشند،ایجاد کند .بنا براین نظریه روان شناختی دین ،حتی اگر درست هم باشد ،نمی تواند تبیین کننده ی دین یا ادیان باشد.     

فاصله ها

*حقیقت همیشه زیبا نیست ولی عطش دستیابی به آن زیباست .

*جهان مکان بسیار بسیاربزرگی است که می توانید به وسعت آن رشد وتعالی کنید .

*هر قدمی که برمی دارید ،گامی است که شما را یک قدم از جایی که بودید دور کرده است .

*اگر شانس دومی در هر موردی در زندگی عایدتان شود ،مجبورید تمام راه رفته را دوباره باز بپیمایید .

*هرگز سقوط نکردن مایه ی افتخار ،مباهات وسربلندی نیست ،بلکه سرپا ایستادن بعد از هر مرتبه سقوط مایه ی مباهات وغرور است .

*در هنگام صعود به قله های موفقیت ،در واقع بر منیت خویش غلبه کرده ایم .

*فقط یک گوشه از دنیا وجود دارد که قادر به توسعه وگسترش آن هستیدوآن جایی نیست به جز درون شما .

*بذر اعتماد را درون خود بکارید ،به وسعت بیکرانه ها عشق بورزید سپس پیش بروید تا متعالی شوید .

*هرروز خود را به طور کامل تغییر دهید وتا ابد به تکرار آن اهتمام بورزید .

*یک فرد به شدت دودل هرگز قادر نیست دریابد که قادر به انجام چه کارهایی است .

*دو شیوه برای ساطع کردن نور وجود دارد :یا شمع باشید واز خود نور ساطع کنید ویا آینه ای باشید که نور را منعکس می کند .

*تا زمانی که از درون دررابطه با هویت خویش راضی نباشید هرگز از داشته های خود احساس رضایت پیدا نخواهید کرد .

*آیا می دانید که هر انسان در جهت تبدیل شدن به فردی که نیست چقدر محبت از دست می دهد ؟

*هیچ موقعیت ماندگاری یک شبه حاصل نمی شود .

*تصور نکنید افراد زیرک وباهوش همیشه در آخر پیروز از میدان بیرون می آیند ،چرا که افراد زیرک قبل از آنکه رقابت آغاز شود پیروز هستند .

*همه ی ما دوراه بیشتر پیش رو نداریم :یا باید به سرزنش دنیا بابت آنچه از دست داده ایم بپردازیم ویا مسئولیت واکنش ها ،اعمال ،خطاها ورفتارمان را بر عهده بگیریم وآگاهانه در جهت تغییر احساسات وعواطفمان تلاش کنیم .

*ممکن است هر انسانی به وفور با شکست مواجه شود ،ولی تا زمانی که گناه را به گردن فردی نیندازد ،شکست خورده محسوب نمی شود .

*پیدا کردن عیوب ونقطه ضعف های دیگران ،آسان ترین کار ممکن در جهان محسوب می شود .

*ذهن ما همیشه در جایگاه خود قرار داردواز همان جا قادر است از جهنم برای ما بهشت واز بهشت برای ما جهنم بسازد.

 

ارتباط فلسفه با علوم ديگر

ميان فلسفه و ساير علوم ارتباطاتى برقرار است و هر چند فلسفه نيازى به ساير علوم ندارد و حتى محتاج به اصول موضوعه‏اى كه در ساير علوم اثبات شود نيست ولى از يك طرف كمكهايى به ديگر علوم مى‏كند و نيازهاى بنيادى آنها را برطرف مى‏سازد و از سوى ديگر بيك معنى بهره‏هايى از علوم ديگر مى‏گيرد .

كمكهاى فلسفه به علوم ديگر

كمكهاى بنيادى فلسفه متافيزيك به علوم ديگر اعم از فلسفى و غير فلسفى در تبيين مبادى تصديقى آنها يعنى اثبات موضوعات غير بديهى و اثبات كلى‏ترين اصول موضوعه خلاصه مى‏شود .

الف) اثبات موضوع علم دانستيم كه محور مسائل هر علمى را موضوع جامع بين موضوعات مسائل آن علم تشكيل مى‏دهد و هنگامى كه وجود چنين موضوعى بديهى نباشد احتياج به اثبات خواهد داشت و اثبات آن در قلمرو مسائل همان علم نيست زيرا مسائل هر علم منحصر در قضايايى است كه نمايانگر احوال و عوارض موضوع است نه وجود آن و از سوى ديگر در پاره‏اى از موارد اثبات موضوع به وسيله روش تحقيق آن علم ميسر نيست مانند علوم طبيعى كه روش آنها تجربى است ولى وجود حقيقى موضوعات آنها بايد با روش تعقلى اثبات گردد در چنين مواردى تنها فلسفه اولى است كه مى‏تواند به اين علوم كمك كند و موضوعات آنها را با براهين عقلى اثبات نمايد .

اين رابطه بين فلسفه و علوم را بعضى از بزرگان رابطه‏اى عمومى قلمداد كرده‏اند و همه علوم را بدون استثناء براى اثبات موضوعاتشان نيازمند به فلسفه شمرده‏اند و حتى بعضى پا را فراتر نهاده و اثبات وجود هر چيزى را وظيفه ما بعد الطبيعه دانسته‏اند و هر قضيه‏اى را كه به شكل هليه بسيطه باشد يعنى محمول آن موجود باشد مانند انسان موجود است قضيه‏اى متافيزيكى به حساب آورده‏اند (1) . ظاهر اين سخن گر چه مبالغه آميز به نظر مى‏رسد ولى جاى شكى نيست كه موضوعات غير بديهى علوم نيازمند به براهينى است كه از مقدمات كلى و متافيزيكى تشكيل مى‏يابد .

ب) اثبات اصول موضوعه چنانكه بارها اشاره كرده‏ايم كلى‏ترين اصول مورد نياز همه علوم حقيقى در فلسفه اولى مورد بحث واقع مى‏شود و مهمترين آنها اصل عليت و قوانين فرعى آن است اينك به توضيحى در اين باره مى‏پردازيم .

محور همه تلاشهاى علمى را كشف رابطه على و معلولى و سبب و مسببى بين اشياء و پديده‏ها تشكيل مى‏دهد دانشمندى كه سالهاى درازى از عمر خود را در آزمايشگاه صرف تجزيه و تركيب مواد شيميايى مى‏كند در جستجوى اين است كه دريابد چه عناصرى موجب پيدايش چه موادى مى‏شود و چه خواص و عوارضى از آنها پديد مى‏آيد و چه عواملى موجب تجزيه مركبات مى‏گردد يعنى علت و سبب پيدايش اين پديده‏ها چيست .

همچنين دانشمند ديگرى كه براى كشف ميكرب يك بيمارى يا داروى آن به آزمايش مى‏پردازد در واقع مى‏خواهد علت بروز آن بيمارى و علت بهبود آن را بشناسد .

پس دانشمندان قبل از آغاز كردن تلاشهاى علمى خودشان بر اين باورند كه هر پديده‏اى علتى دارد و حتى نيوتن كه از مشاهده افتادن سيبى از درخت به كشف قانون جاذبه نائل گرديد به بركت همين باور بود و اگر چنين مى‏پنداشت كه پديد آمدن پديده‏ها تصادفى و بى علت است هرگز به چنين كشفى نائل نمى‏شد .

اكنون سؤال اين است كه خود اين اصل كه هم مورد نياز فيزيك است و هم شيمى و هم پزشكى و هم ساير علوم در كدام علمى مورد بررسى قرار مى‏گيرد .

پاسخ اين است كه بررسى اين قانون عقلى در خور هيچ علمى به جز فلسفه نيست .

همچنين قوانين فرعى عليت مانند اين قانون كه هر معلولى علت مناسب و ويژه‏اى دارد و مثلا غرش شيرى در جنگلهاى آفريقا موجب ابتلاء يك نفر در آسيا به مرض سرطان نمى‏شود و نغمه سرايى بلبلى در اروپا هم موجب بهبودى او نخواهد شد و نيز اين قانون كه هر جا علت تامه‏اى تحقق يافت معلول آن هم بالضروره به وجود خواهد آمد و تا سبب تام تحقق نيابد هرگز مسبب آن هم موجود نخواهد شد تبيين اين قوانين هم شان هيچ علمى بغير از فلسفه نيست .

دانشمندان پس از انجام آزمايشات لازم هم بى‏نياز از اصل عليت نيستند زيرا داده‏هاى بى واسطه آزمايشها چيزى جز اين نيست كه در موارد آزمايش شده پديده‏هاى خاصى همزمان يا به دنبال پديده‏هاى ديگرى تحقق يافته‏اند .

اما كشف يك قانون كلى و ادعاى اينكه هميشه اين اسباب و علل موجب پيدايش اين مسببات و معاليل بوده و خواهد بود نيازمند به اصل ديگرى است كه هرگز از راه آزمايش به دست نمى‏آيد و نظر صحيح اين است كه آن اصل همان اصل عليت است‏يعنى هنگامى يك دانشمند مى‏تواند بطور يقينى يك قانون كلى را ارائه دهد كه موفق شود عامل مشترك در همه موارد را كشف كند و به وجود علت پديده در همه موارد مورد آزمايش پى‏ببرد در اين صورت است كه مى‏تواند بگويد هر وقت و در هر جا چنين علتى تحقق يافت پديده معلول آن هم به وجود خواهد آمد .

نيز هنگامى اين قانون مى‏تواند به صورت كلى و استثناء ناپذير مورد قبول واقع شود كه قانون ضرورت على پذيرفته شده باشد و گرنه ممكن است كسى احتمال بدهد كه وجود سبب تام هميشه مستلزم پديد آمدن معلول نمى‏شود يا پيدايش معلول بدون وجود سبب تام هم ممكن است و در اين صورت كليت و ضرورت قانون مزبور خدشه‏دار خواهد شد و از قطعيت‏خواهد افتاد .

البته بحث در باره اينكه آيا تجربه توان كشف سبب تام و انحصارى پديده‏ها را دارد يا نه بحث ديگرى است ولى بهر حال ضرورت و قطعيت‏يك قانون كلى اگر چنين قانونى در طبيعيات با روش تجربى قابل كشف باشد در گرو پذيرفتن اصل عليت و فروع آن است و اثبات اين قوانين از جمله كمكهايى است كه فلسفه به علوم مى‏كند

كمكهاى علوم ديگر به فلسفه

مهمترين كمكهاى علوم به فلسفه هم به دو صورت انجام مى‏گيرد:

الف) اثبات مقدمه بعضى از براهين در آغاز همين درس اشاره كرديم كه گاهى براى اثبات پاره‏اى از مسائل علوم فلسفى مى‏توان از مقدمات تجربى استفاده كرد چنانكه از عدم تحقق ادراك با وجود شرايط مادى آن مى‏توان نتيجه گرفت كه ادراك پديده مادى نيست همچنين با استفاده از اين مطلب زيست‏شناختى كه سلولهاى بدن حيوانات و انسان تدريجا مى‏ميرند و سلولهاى ديگر جاى آنها را مى‏گيرند به طورى كه در طول چند سال همه سلولهاى بدن باستثناى سلولهاى مغز عوض مى‏شوند و با ضميمه كردن اين مطلب كه پيكره سلولهاى مغز هم تدريجا با تحليل رفتن مواد اوليه و تغذيه از مواد غذايى جديد عوض مى‏شوند مى‏توان براى اثبات روح استفاده كرد زيرا وحدت شخصى و ثبات روح امرى وجدانى و غير قابل انكار است ولى بدن دائما در حال تبديل و تبدل مى‏باشد پس معلوم مى‏شود كه روح غير از بدن و امرى ثابت و تبديل ناپذير است و حتى در پاره‏اى از براهين اثبات وجود خداى متعال مانند برهان حركت و برهان حدوث به يك معنى از مقدمات تجربى استفاده شده است .

اكنون با توجه به اين رابطه‏اى كه بين علوم طبيعى و علوم فلسفى وجود دارد مى‏توانيم رابطه‏اى هم ميان آنها و متافيزيك اثبات كنيم به اين صورت كه براى اثبات اين مساله متافيزيكى كه وجود مساوى با ماده نيست و مادى بودن از خواص كل هستى و از عوارض همه موجودات نمى‏باشد و به عبارت ديگر وجود منقسم به مادى و مجرد مى‏شود از مقدماتى استفاده كنيم كه مثلا از روانشناسى فلسفى گرفته شده و اثبات آنها هم به نوبه خود با كمك گرفتن از علوم تجربى انجام گرفته است و نيز براى اثبات اين مساله كه وابستگى لازمه لاينفك هستى نيست و موجود ناوابسته و مستقل واجب الوجود هم وجود دارد از برهان حركت و حدوث استفاده كنيم كه مبتنى بر مقدمات تجربى است .

ولى اين رابطه بين علوم طبيعى و فلسفه به معناى نقض مطلبى نيست كه قبلا بيان كرديم يعنى منافاتى با بى‏نيازى فلسفه از ساير علوم ندارد زيرا راه اثبات مسائل نامبرده منحصر در اينگونه برهانها نيست و براى هر يك از آنها برهان فلسفى خالصى هست كه از بديهيات اوليه و وجدانيات قضاياى حاكى از علوم حضورى تشكيل مى‏يابد چنانكه در جاى خودش بيان خواهد شد ان شاء الله تعالى و در واقع اقامه براهين مشتمل بر مقدمات تجربى براى ارفاق به كسانى است كه ذهنشان ورزيدگى كافى براى درك كامل براهين فلسفى خالص ندارد براهينى كه از مقدمات عقلى محض و دور از ذهن آشنا به محسوسات تشكيل مى‏يابد .

ب) تهيه زمينه‏هاى جديد براى تحليلهاى فلسفى هر علمى از تعدادى مسائل كلى و اصولى آغاز مى‏شود و با پيدايش زمينه‏هاى جديد براى تفصيل و توضيح موارد خاص و جزئى گسترش مى‏يابد زمنيه‏هايى كه گاهى به كمك ديگر علوم پديد مى‏آيد .

فلسفه نيز از اين قاعده مستثنى نيست و مسائل اوليه آن معدود است و با نمايان شدن افقهاى وسيعترى گسترش يافته و مى‏يابد افقهايى كه گاهى با كندوكاوهاى ذهنى و برخورد افكار و انديشه‏ها و گاهى با راهنمايى وحى يا مكاشفات عرفانى كشف مى‏شود و گاهى هم به وسيله مطالبى كه در علوم ديگر اثبات مى‏گردد و زمينه را براى تطبيق اصول فلسفى و تحليلهاى عقلى جديدى فراهم مى‏كند چنانكه مسائلى از قبيل حقيقت وحى و اعجاز از طرف اديان و مسائل ديگرى از قبيل عالم مثال و اشباح از طرف عرفاء مطرح شده و زمينه را براى تحقيقات فلسفى جديدى فراهم كرده است همچنين پيشرفت روانشناسى تجربى مسائل جديدى را فرا روى علم النفس فلسفى گشوده است .

بنا بر اين يكى از خدماتى كه علوم براى فلسفه انجام مى‏دهند و موجب وسعت چشم انداز و گسترش مسائل و رشد و بارورى آن مى‏شوند اين است كه موضوعات جديدى را براى تحليلهاى فلسفى و تطبيق اصول كلى فراهم مى‏آورند .

مثلا در عصر جديد هنگامى كه نظريه تبديل ماده به انرژى و تشكيل يافتن ذرات ماده از انرژى متراكم مطرح شد چنين مساله‏اى براى فيلسوف طرح گرديد كه آيا ممكن است در عالم ماده چيزى تحقق يابد كه فاقد صفات اساسى ماده باشد و مثلا حجم نداشته باشد و آيا ممكن است‏شى‏ء حجم‏دارى به شى‏ء بى‏حجمى تبديل شود در صورتى كه پاسخ اين سؤالها منفى باشد نتيجه اين خواهد بود كه انرژى فاقد حجم نيست هر چند با تجربه حسى قابل اثبات نباشد .

همچنين هنگامى كه انرژى از طرف بعضى از فيزيكدانها هم خانواده حركت معرفى گرديد چنين سؤالى پيش آمد كه آيا ممكن است ماده هم كه على الفرض از تراكم انرژى بوجود آمده از سنخ حركت باشد و آيا با تبديل شدن به انرژى يا تبديل شدن بعضى از ذرات اتمى به ميدان بر طبق بعضى از فرضيه‏هاى فيزيك جديد ممكن است ماده خواص ذاتى خود را از دست بدهد و اساسا آيا ماده فيزيكى همان جسم فلسفى است و چه نسبتى بين ماده فيزيكى و مفاهيم ديگرى از قبيل نيرو انرژى ميدان با مفهوم فلسفى جسم وجود دارد .

روشن است كه اين خدمت علوم طبيعى به علوم فلسفى و بويژه متافيزيك نيز به معناى نيازمندى فلسفه به آنها نيست هر چند با مسائلى كه در اثر پيشرفت علوم ديگر مطرح مى‏شود زمينه‏هاى گسترده‏ترى براى فعاليت و تجلى فلسفه پديد مى‏آيد

 

منی درحج

 طولانی ترین وقوف ،آخرین وقوف وآخرین منزل یعنی:آرزو ،آرمان ،ایده آل و...منی،منیه،امانی ،تمنا ،عشق،آخرین مرحله ؛پس از مرحله ی شناخت وشعور!(عرفات ومشعر )منی،سرزمین عشق ،عجبا که در آن هم خدا وهم ابلیس که در جهان نیست ؛که در جهان تنها خداست .

توحید! سخن از انسان است که در او خدا وابلیس خانه دارند . معنویت در انسان است نه در طبیعت .ومنی سرزمین ایمان وعشق توست .

سرنوشت تو ،آنجا که خدا وابلیس بر اسماعیل تو در درونت می جنگند .منی سرزمین آرزوهای توست !

وعجبا که در روز پیروزی «عید خون»وبه جای «جشن ولادت فرزند»جشن «شهادت فرزند»«عید قربان »!

این ملت را ببین وسنت وتاریخ افتخارات این ملت را .

نه ملت خون وخاک که ملت عقیده وجهاد،امت توحید.

 

دکترعلی شریعتی ؛مجموعه آثار6،ص119و120

عید سعید قربان مبارک

 

 

 

هنگام هجرتی است شبانه ،سفری پرستو وار وکوچ از دیاری به دیاری . من از شکوه رفتنی سخن خواهم گفت؛از احتیاجی دیرین ،از انتظاری شیرین .

من این طلوع روح نواز دل انگیز عاشقانه را در سرشک دیدگان کسی دیده ام که انجماد سخت وسنگی وسربی اعتقادش در رؤیایی صادقانه متبلور شد .

من در آن شب تنهایی ،در کورسوی رنگی ماه شکوه شبنم اشک را دردیدگان هاجر دیده ام .

گویا پدری پسری را به قربانگاه می برد ؛پسر می رود تا تعبیر مجسم رؤیایی باشد که پدر دیده است تا جان شیرینش را درراه اعتقاد به آنچه پدر می گوید به تیغ تیز بسپارد.

شاید این نگاه ها آخرین دیدار مادر وفرزند باشد.مادر می خواهد با دلی سیر قامت رعنای فرزندش را نظاره کند؛اما هاله ی اشک راه این آخرین دیدار را مسدود

کرده است؛بغضی در گلو می شکندوقربانی به سمت قربانگاه خویش به راه می افتد.

ابراهیم از عودت امانت الهی سخن بر زبان می راند وفرزند با تمام وجود گوش می سپارد :

"ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است ،امروز به وصال شیرین دیدار خواهی رسید وجرعه ای از شراب بهشتی را سر خواهی کشید؛امروز از سرای خاک تا ثریای افلاک بال خواهی گشود ؛دیدگان قشنگت به دیدار فرشتگان مقرب درگاه خداوند روشن باد .من این روز را به تو تبریک می گویم . "

قامتی به اعتدال بر تخته سنگی خوابید .تیغ در دست ابراهیم بود وجان شیرین برلبش .اما خدا از او خواسته بود ..........

"بار خدایا نا فرمانیت نخواهم کرد من این امانت را که روزی به من سپرده ای در راه خودت قربانی خواهم داد ..."

کلام ابراهیم شمیم دل انگیز عطری بهشتی شد وبر قامت گل های صحرایی نشست ،زمین وزمانه ها

اراده ی پولادین اورا ستودند.ابراهیم تمام توانش رادر دستانش جاری ساخت وتیغ تیزی بر گلوی اسماعیل ره سپرد اما خونی جاری نشد ...

ابراهیم از امتحان سربلند وپیروز بیرون آمد وقربانیش پذیرفته شد. با آرزوی تشرف مجدد. 

تجربه های آموزشی برای یاددهی ویاد گیری اثر بخش

درسالهای پایانی هزاره ی دوم ،درسراسر جهان کنفرانس های علمی متعددی در خصوص «آینده ی تعلیم وتربیت درهزاره ی سوم» برگزارشد.یکی از مهم ترین محورها دراین همایش ها ،یادگیری بود .

ژاک دلوردرکتاب «یادگیری گنج درون »،به چهار نوع یادگیری برای « دانستن،به کاربردن ،زیستن،

وبا هم زیستن »اشاره می کندوقرن آینده را قرن یادگیری می نامد.

در چند سال گذشته ،اهمیت ونقش عناصرمتفاوت نظام آموزشی در تقویت وتضعیف یادگیری ،مورد توجه

متخصصان قرار گرفته است.از جمله ی این موضوعات «جایگاه ونقش سنجش دریادگیری دانش آموزان»است که در مقالات کاربردی متفاوتی به آن پرداخته شده است .در مقاله ای که پیش رو دارید؛این نقش درقالب هفت تمرین مورد بحث قرارگرفته است.

 

سرآغاز

سنجش کلاسی ونمره دهی به صورت بالقوه ،نه تنها برای اندازه گیری وگزارش یادگیری ،بلکه برای ارتقای آن مورد استفاده قرار می گیرد.

به علاوه اخیرا پژوهش هایی انجام شده است که بر مزایای کاربرد سنجش تکوینی وتشخیصی به عنوان بازخوردیادگیری تاکید کرده اند. [بلاک،هاریسون،لی،مارشال،وویلیام]

 

معلم خوب همانندیک مربی ورزشی خوب ،اهمیت سنجش مداوم وقضاوت مستمر به عنوان بخشی از فرایند بهبود عملکردرا درک می کند وآن را در کانون فعالیت های خود قرار می دهد .

برخلاف آزمون های استاندارد بیرونی که برای ممیزی عملکرد مدرسه به کار می روند ،امروزه سنجش کلاسی نوع خاصی از اطلاعات مفید،خاص،مناسب وزمانمندرادر اختیار معلم قرار می دهدکه اورا به بهبود هرچه بیشتریادگیری هدایت می کند .

سنجش کلاسی درسه طبقه ی اصلی خلاصه می شود که هر کدام هدف های خاص خود را دارند :

سنجش پایانی که خلاصه ای از آنچه را که دانش آموزان درفرایند آموزش کسب کرده اندبه ما نشان می دهد .

این نوع سنجش ،بیشتربه سمت ارزشیابی تمایل داردومعلمان از آن برای گزارش عملکرد دانش آموزان ونمره دهی استفاده می کنند.

دو نوع دیگر سنجش ،تشخیصی وتکوینی هستندکه از طریق فراهم کردن اطلاعات در خصوص آموخته های دانش آموزان ونقاط ضعف وقوت ایشان در طراحی آموزش وبهبود آن به معلم کمک می کنند.

فعالیت اول

*از سنجش پایانی برای شکل دادن معنی دار به هدف های عملکرد استفاده کنید.

 

درحالت کلی ،تاکید مدرسه روی محتوای استاندارداز قبل تعیین شده وتمرکز تدریس روی دانش ومهارت های معین است.

برای دوری از این خطر که استانداردها ونشانه ها به عنوان محتوای بی جان ونا مفهوم در نظر گرفته شوند،

مربیان باید استانداردها ونشانه ها را در قالب عبارات عملکردمطلوب ومورد انتظار شکل دهند .معلمان باید تکالیف سنجش پایانی راردآغاز یک دوره یا بخش جدید ارائه کنند.

این عمل سه مزیت اصلی دارد:

اول"سنجش پایانی ،استانداردها ونشانه های مورد نظر معلم ویاد گیرنده را آشکار می سازد.

 

دوم"تکالیف سنجش عملکرد،شواهدی را فراهم می آورندکه درک وفهم را نشان می دهند.به عبارت دیگر حفظ محفوظات ودانش سطحی را پوشش نمی دهد ،بلکه انتقال دانش از یک موقعیت به موقعیت جدید را دربرمی گیرد.

 

سوم"ارائه ی تکالیف عملکرددرابتدای یک بخش یا دوره ،هدف های یاد گیری رابرای دانش آموزان معنی دار می کند .درواقع به نوعی انتظارات از دانش آموزرا بیان می دارد.

 

فعالیت دوم

*معیارها ومدل های سطح بالا را نشان دهید.

دومین تمرین سنجش که حمایت کننده ی یاد گیری است،امکان ارائه ی معیارها ومدل های ارزشیابی کارهاست.برخلاف آزمون های گزیده پاسخ یا کوتاه پاسخ،سنجش دقیق عملکرد،نوعا باز است ویک پاسخ،

راه حل وفرایند خاص ندارد.

درنتیجه معلمان نمی توانند پاسخ های دانش آموزان را با یک کلید مشخص نمره گذاری کنند .

آنها نیازمند ارزشیابی فعالیت ها وعملکرد براساس معیارهای عملکرد کاملا تعریف شده هستند.

پس از تدوین معیارهای روشن ،تهیه ی دستورالعمل ویا سرفصل های قضاوت ،گام مهم بعدی است که به معلم کمک می کند تا عمل کرد دانش آموزان رابه دقت بررسی کند .

این دستورالعمل باید با توجه به هدف های سنجش تهیه شود وکاملابر معیارهای سنجش دانش آموزان مبتنی باشد .گاهی اوقات برای بسط یاد گیری وحوایت آموخته های قبلی ،وحود معیارهای سطح بالا ضرورت دارد؛هرچند این امر برای افزایش کیفیت یاد گیری است ،اما برحسب نیاز ،معلم می تواند معیارهای پیشرفته تری را برای سنجش در نظربگیرد؛دانش آموزان را نسبت به آنها آگاه کند وبه تلاش بیشتر وادارد.

     

فعالیت سوم

*سنجش قبل از تدریس را فراموش نکنید.

یکی از مهم ترین کارکرد های سنجش آگاهی دادن به معلم است.

سنجش تشخیصی بااین هدف اجرا می شودکه معلم را از دانش ورودی دانش آموزان خود آگاه وبه برنامه ریزی او کمک کند .درآغاز هر آموزشی ،دانش آموزان برخی مفاهیم وعبارت هارا می دانند وتدریس آنها وقت کلاس را تلف می کند .ازاین رو بهتر است معلم قبل از تدریس ،حتی با یک پرسش ساده ،از دانش قبلی دانش آموزان کسب اطلاع کند.معلمان می تواننداز راهبردهایی مانند پیش آزمون ،چک لیست،مهارت،نقشه های مفهومی وترسیم چارت های اطلاعاتی نیز برای این امر استفاده کنند .

 

فعالیت چهارم

*انتخاب های مناسب پیشنهاد دهید.

نحوه ی پاسخ دهی در سنجش ،بسیار مهم است.

دانش آموزان نه تنها در پردازش اطلاعات ،بلکه در چگونگی نشان دادن آنچه یاد گرفته اند ،باهم تفاوت دارند .به برخی از دانش آموزان باید به طور صریح انجام کاری گفته شود ؛درحالی که برخی چنین نیستند.بعضی در آزمونهای شفاهی وبرخی در آزمون های نوشتاری مهارت دارند .بنا براین ،معلم در فرایند سنجش بایدانتخاب های متفاوتی را دراختیار دانش آموزان قراردهد .اگر معلم در کلاس به دانش اموزان فرصت دهد تا به طرق گوناگون دانش ومهارت خودرانشان دهند ،آنگاه بهتر می تواند موارد تکمیلی را به آنها بیاموزد.

در این زمینه سه پیشنهاد وجود دارد :

اول :معلم نیاز داردتا شواهد یادگیری مناسب را بر اساس اهداف جمع آوری کند.

دوم:برای شواهدمتفاوت ،شیوه ی سنجش مناسب را طراحی کند.

سوم:براساس هدف های مورد نظر درآموزش ،دانش آموزان را در معرض سنجش مناسب قرار دهد .

 

فعالیت پنجم

*به دانش آموزان به صورت مداوم باز خورد دهید.

 

یکی از نویسندگان در تعبیری می گوید :بازخورد مانند صبحانه برای قهرمانان است.همه ی انواع یاد گیری ،چه در عمل وچه در کلاس درس ،مستلزم باز خورد برای بهبود هستند .اما کیفیت بازخورد وچگونگی آن نیز اهمیت دارد.برای حمایت یادگیری ،بازخورد باید چهار معیار را پوشش دهد:

به موقع باشد،خاص باشد ،برای دانش آموزان قابل فهم باشد،ودانش آموزرابه تفکر در مورد عملکردش ترغیب کند .[ویگینز,1998]

بازخورددر خصوص نقاط قوت وضعف باید سبب شود دانش آموز در بهبود عملکرد خود بکوشد.دادن بازخورد ومنتظر ماندن برای بهبود به مدت طولانی ،بی فایده است .بازخورد باید شامل نکات کلیدی باشد؛به گونه ای که به بهبود عملکرد دانش آموزان منجر شود.شیوه ی بیان یا بازخورد باید مثبت وروشن باشد.

 

فعالیت ششم

*دانش آموزان را به سنجش خود وهدفمند بودن تشویق کنید.

 

اکثر یادگیرندگان موفق مجموعه ای از هدف های یاد گیری را برای خود در نظر می گیرند ،راهبردهایی را در نظر می گیرند وخودشان کارهایشان را می سنجند .معلمان باید تلاش کنند چنین عاداتی را در دانش آموزان به وجود آورند.اعتماد کردن به دانش آموز در فرایند یاد گیری وسنجش اثرات مثبتی را به دنبال دارد.

معلم می تواند پرسش های زیررا برای کمک به دانش آموز در برنامه ریزی وتمرکز بریادگیری بپرسد:

1.چه جنبه هایی از کار شما اثربخش تر است؟

 

2.چه جنبه هایی ازکار شما کمترین اثربخشی را دارد؟

 

3.چه اعمالی خاص یا فعالیت هایی می توانندعملکرد شما را بهبود دهند ؟

 

4.چه اعمالی را در آینده می توانید انجام دهید؟

 

فعالیت هفتم

*اجازه دهید شواهد جدید پیشرفت جای شواهد قبلی را بگیرند

بسیاری از دانش آموزان در فرایند یادگیری فراز وفرودهای زیادی نشان می دهند .برخی موضوعات توجه آنها را به خود جلب می کنندوبه برخی علاقه ای نشان نمی دهند .از نظر زمانی نیز این امر مشاهده می شود .درچنین شرایطی معلم نباید براساس نتایج یک سنجش خاص در مورد دانش آموز قضاوت کند،بلکه با دادن فرصت های بیشتر به ایشان اجازه دهد توانایی های جدید خود را نشان دهند.

 

*انگیزش برای یاد گیری

راهبرد های سنجش که بررسی شد نشان دهنده ی سه عامل هستند که انگیزه ی دانش آموزان برای

یادگیری را بیان می کنند.[مارزانو،1992]

به احتمال زیاد دانش آموزان وقتی بیشتر می کوشند که:

1.بفهمند هدف یادگیری چیستومعلم چگونه آنها را ارزشیابی می کند(فعالیت 1و2)

 

2.فکر کنند هدف های یادگیری وسنجش مهم وباارزش هستند(فعالیت 2)

 

3.باور کنند می توانند موفق باشند وانتظارات سنجش را برآورده سازند (فعالیت 3و7)

 

با استفاده از هفت تمرین می توان انتظار داشت که دانش آموز ومعلم در فرایند تدریس ویاد گیری همدیگر را حمایت کنند وموفق باشند.

 

 

بازنویسی داستان مورچه وملخ

 سالها پیش در مزرعه ای ،مورچه وملخ کوچولویی زندگی می کردند .مورچه یه سال از ملخ بزرگتر بود ودر نتیجه تجربه ی بیشتری هم داشت ....

روزهای بهار در حال طی شدن بود ومورچه ی پرکار قصه ی ما به جمع کردن خرده ریزه های غذا ،گندم،جو وپوشال نرم مشغول بود .

ملخ به ساقه ی سبز گیاهی لم داده بود ومشغول جویدن برگ سبز وتازه ای بود که برای هزارمین بارمورچه ی

قصه ی ما دانه به دوش وعرق ریزان از کنار ملخک رد می شد .

ملخ،برگ سبز رو کناری انداخت وشروع کرد به مسخره کردن مورچه.

...آخی مورچه ی بدبخت !بیا یه ذره بازی کنیم؛از روی برگا بپریم ؛سربخوریم؛شادی کنیم.

مورچه نگاه عاقل اندر سفیهی به ملخ انداخت وگفت:

من کار دارم تا انبارمو پر آذوقه نکنم وقتی برای بازی ندارم.

ملخ که حسابی ضایع شده بود گرهی به ابرو انداخت وگفت:

بیچاره !تا تو اون انبارتو پر آذوقه کنی که زمستون شده ؟

مورچه شونه هاشو بالا انداخت وبا بی میلی هر چه تمام تر جواب داد:

عیبی نداره در عوض توو زمستون مشکل خورد وخوراک ندارم وبا خیال راحت روی مبل لم می زنم ،تلویزیون نگاه می کنم ،با لب تابم فوتو شاپ یاد می گیرم ،wordکار می کنم!...

برای وبلاگم مطلب ارسال می کنم...

اوقات ملخ تلخ شد وبا عصبانیت گفت:برو بابا کشتیمون با این وبلاگ مبلاگت.

مورچه گفت:نرود میخ آهنی در سنگ ،نصیحت کردن تو بی فایده س!

نادون !بالاخره یه روز می فهمی بد کردی .خودت رو بد بخت کردی ... .

...اختلاف وسوءتفاهم مورچه وملخ روزای دیگه هم ادامه داشت تا کم کم روزای تابستون وپاییز هم تموم شد ومورچه به تمام چیزایی که توی ذهنش برنامه ریزی کرده بود رسیده بود ؛این در حالی بود که مصیبت های ملخک تازه تازه داشت شروع می شد .

اولا؛چون ملخک یه هوا قد کشیده بود لباساش به تنش کوتاه شده بود .

ثانیا؛چون تازه پوست انداخته بود پوست جدیدش خیلی نازک بود ومرتب سردش می شد.

آخ !...از گرسنگی وتشنگی هم که نگو!

تازه !!!یادِ..... یادِ برگای سبز بلال هم به خیر.

 

...خلاصه چه عذابتون بدم ملخک چیزی برای خوردن پیدا نکرد .در حال مردن بود که یاد بدیهایی که در حق مورچه انجام داده بود افتاد ،چقدر با نیش وکنایه دل ذره بینی مورچه رو آزار داده بود ؛...قطره ی اشکی گوشه ی چشمش رو نمناک کرد ...به ذهنش رسید که می تونه روی کمک دوستش حساب کنه ...ولی...آخه ...با چه رویی؟

گرسنگی باعث شد به خودش قوت قلب بده ...وبه سمت خونه ی مورچه که پای درخت سیبی که خودِمورچه کاشته بود رفت.

(هوووووو    هوووووو      هووووو...............)

بادِتندی می اومد وصدای به هم خوردن شاخه ها منظره ی اون زمستون سرد رو دلخراش تر می کرد...

وقتی ملخک دم درخونه ی مورچه رسیددستش روروی

دستگیره ی در گذاشت ؛ولی...یه دفه یادش اومد که مادرش همیشه بهش می گفت:

«نباید بدون اجازه وارد خونه ی کسی بشی .اول در بزن ؛منتظر بمون تا بهت اجازه بدن بری توو .»

ملخک نگاهی به دستای یخ زدش کردو با چند

 ضربه ی انگشت دررو به صدا درآورد...

مورچه با کمی تأخیر درروباز کرد.

برخلاف تصورشما، مورچه ملخک رو کلی تحویل گرفت واونو به داخل خونَش تعارف کرد.

ملخک از گرمای مطبوع بخاری خونه ی مورچه لذت برد ؛تلویزیون روشن بود وبوی دل انگیز غذا دل ملخک رو قلقلک می داد.

مورچه از ملخک پذیرایی کرد ودر تمام این مدت ملخک شرمنده وسرافکنده بود ...

مورچه انگار که حرفِ دل ملخک رو خونده باشه گفت:

آسایش وراحتی خونه ی من مدیون اون روزاییه که من کار می کردم؛ تو بازی می کردی ومنو دست مینداختی!

دراین موقع ملخک بی توجه به حرفای مورچه شعر یکی از تابلوهای خونه ی مورچه رو با صدای بلند خوند:

ابروباد ومه وخورشید وفلک در کارند

بچه جان درس نخوان لیسانسه ها بیکارند

دود از مُخ مورچه دراومد :

أه! ملخ!تو کی میخوای دست از این حرفات برداری ؟

کی میخوای یه ملخ درست وحسابی بشی ؟!

ملخ گفت:شوخی کردم ؛تاتونانی به کف آری وبه غفلت نخوری .

ملخ لحن صداشو آروم تر کرد وگفت:

مورچه!...من...من...من ملخ حسودی نیستم ولی حتی اون موقه که من بیکار می گشتم وتو زحمت می کشیدی دلم می خواست مثل تو بودم ...البته نه جای تو مثل تو...

مورچه گفت:آره ...میدونی آدما به این حالت چی می گن؟؟؟غبطه!

می دونی ملخ...

خدا همه ی زمین وآسمون رو برای آدما خلق کرده که به آدما خدمت کنن ؛ولی نمی دونم آیا همه ی آدما قدراین همه نعمت رو می دونن ؟ازشون درست استفاده می کنن؟به کمال می رسن یا نه؟

ملخ حرفای مورچه رو ادامه داد وگفت:

مثل من می شن یا مثل تو ؟آیاراهی هست که آدمایی که مثل منن مثل تو بشن ؟تا توی زمستون عمرشون گرفتار نشن!...

گفتگوی مورچه وملخ ادامه داشت .بالاخره وقت خداحافظی رسید وموقه ی اون رسیده بود که ملخ از مورچه تشکر کنه .

وقتی با هم دم در رسیدن... یه برق شیطنت آمیز توی چشای ملخ درخشید؛ این ور و اون ورو نگاه کرد و

گفت:مورچه!حالا که دارم میرم...میخوام ازت بپرسم...

وقتی ...وقتی ...دوباره ...بهار شد...بازم همون جوری...از صبح تاشب...مثل...مثل بد....مثل بدبخت بیچاره ها بازم کار؟ بازم کار؟!

در این هنگام مورچه فریاد زد:حمی ی ی ی ی ی ید!

روش های آموزشی رسول الله

بی شک، تعالیم پیامبر اکرم (ص) از مهم ترین منابع شریعت و اصول اخلاقی و دینی اسلام است. این تعالیم از نظر اهمیت بعد از قرآن قرار دارند و در بخش های متفاوت این کتاب آسمانی ، بارهای مورد تاکید قرار گرفته اند.

خداوند در آیه 4 سوره احزاب میفرماید:

«یا ایها النبی انا ارسلناک شاهدا ومبشرا و نذیرا» یا رسول ما تو را به رسالت فرستادیم تا گواه باشی و خوبان را به رحمت الهی مژده دهی و بدان را از عذاب خدا بترسانی.

همچنین در آیه 128 سوره توبه میخوانیم :«لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمونین روف رحیم» همانا رسولی از جنس شما برای هدایت خلق آمد که از فرط نوع پروری ، فقر و پریشانی شما بر او سخت می آید و بر آسایش و نجات شما حریص و با مومنان  رئوف و مهربان است.

این پیام های وحی، نشان دهنده محتوی اخلاقی تعالیم پیامبر (ص) و از این روی، سنت او یکی از دو منبع اصلی تعالیم اسلام به شمار می رود.پس همانطور که پیامبر (ص) الگوی تعلیم و تربیت مسلمانان است، آگاهی از روش های تعلیمی آن حضرت نیز نقش بسزایی در بهبود امر تعلیم و تربیت دارد.

پیامبر اکرم (ص) همواره خود را به کسب دانش و یادگیری ترغیب میکرد و از همان آغاز ، ارزش زیادی برای آن قایل بود؛ تا آنجا که در پایان یکی از جنگ ها اعلام کرد هر اسیری که بتواند به ده نفر از مسلمانان خواندن و نوشتن بیآموزد، آزاد خواهد شد. همه قراین نشان میدهد که پیامبر (ص) توجه خاصی به مسائل آموزشی و روش هایی داشته است که در تعالیم خویش از آنها بهره میگرفت؛ مانند: گفت و گو ، خطابه (موعظه) و توضیح همراه با توصیف ، مثال و ...

روش های آن حضرت، به ویژه از این لحاظ قابل توجه است که تعالیم اسلامی به دلیل اتکا به روش های سنتی همواره مورد انتقاد بوده است. یک نمونه از این انتقادها ، تحقیقی است که «ابراهیم الشافی» انجام داده و طی آن بی رغبتی دانش آموزان نسبت به مباحث دینی را مورد بررسی قرار داده است. بنابه نتیجه این تحقیق، تدریس به روش خطابه مانع از مشارکت فعال دانش آموزان در امر یادگیری میشود و میتوان استفاده نکردن از روش های جذاب، به خصوص داستان پردازی، برای جلب توجه دانش آموزان را از دلایل اصلی بی رغبتی آنان دانست.

تحقیق دیگری که درباره تاثیر گذاری برنامه های درسی اسلامی، به همت «اطلال المجال» در سال 1992 انجام شده، نشان میدهد که روش های تدریس مسلمانان فاقد غنای لازم و بی تاثیر است؛ زیرا در حین استفاده استفاده از آنها ، این حس به شاگردان دست میدهد که معلمانشان بهره چندانی از فرصت های موجود نمی برند و باعث تلف شدن وقت آنان میشوند.

به گفته این محقق ، ارائه تعلیمات دینی باارزش با روش های نامطلوب ، ارتباطی شایسته بین موضوع درس و زندگی روزمره دانش آموزان ایجاد نمیکند. این تحقیق و تحقیقی که «الشافی» انجام داده است، باید همراه با این حقیقت مورد توجه قرار گیرد که «از مدرسان مسائل اسلامی انتظار می رود، عالی ترین معلمان ایمان باشند» بنابراین، از آنجا که تسری ایمان در نهایت به روش تعلیم آن بستگی دارد، موضوع تاثیرگذاری در امر آموزش،حایز اهمیت ویژه ای است.

روش های آموزشی رسول اکرم(ص)

1-  آموزش از راه پرسش و پاسخ

پیامبر(ص) در تعالیم خود ، روش پرسش و پاسخ را کرارا به کار میبرد و توان خارق العاده ای در بیرون کشیدن اطلاعات از مخاطبان خود داشت و از این طریق ، میتوانست اندیشه آنان را وسعت دهد.

آن حضرت پرسش های خود را در فواصل زمانی معین طرح میکرد تا طرف مقابل فرصت درک و تحلیل آنها را داشته باشد . همچنین اطرافیانش را به سوال کردن ترغیب میکرد و بسیاری اوقات با گفتن «از من بپرسید» ، میکوشید ابهامات ذهنی سوال کننده را برطرف سازد. برای مثال، «النواوی» در کتاب چهل حدیث آورده است که روزی پیامبر(ص) از اصحاب پرسید : «چه کسی از همه قوی تر است؟ » جواب دادند:« کسی که هیچ کس حریف او نشود». حضرت فرمود:«نه، قوی ترین شما کسی است که در هنگام خشم خود برخود مسلط باشد»

این گفتگو به روشنی نشان میدهد که چگونه پیامبر(ص) ابتدا سخنی در حد فکر مخاطبش مطرح می کرد و آن گاه می کوشید با روشن ساختن زوایای پنهان آن سخن، مخاطبان را به تامل وادارد و آنها را به دریافت عمیق تری برساند. در این روش، دو هدف قابل تشخیص است.

الف) آماده سازی مخاطب برای دریافت حقیقت: پیامبر(ص) برای این منظور اغلب در مخاطب خود، سرور و نشاط ایجاد می کرد. نمونه هایی از این دست در کتاب های «ابو داوود» و «ترمذی» ، که هر دو از منابع عمده احادیث پیامبر (ص) است، وجود دارد.

در مجموعه احادیث «ترمذی»، به نقل از «آنس» ، یکی از اصحابه پیامبر (ص) آمده است: شخصی نزد رسول الله(ص) ، رفت و برای جا به جایی وسایل از منزلش از ایشان یک شتر خواست. پیامبر (ص) فرمود:« من بچه یک شتر ماده را به تو میدهم» .

مرد اعتراض کرد:«بچه شتر ماده به چه درد من میخورد؟»

پیامبر (ص) با خنده گفت: « مگر نه اینکه هر شتری بچه یک شتر ماده است؟!»

ب) ایجاد تعاریفی ماندگار از مفاهیم در ذهن مخاطبان: «النواوی» در کتاب چهل حدیث از پیامبر (ص) نقل میکند که فرمود :« برادر خود را یاری کنید ؛ چه مظلوم باشد و چه ظالم» .

بلافاصله یکی از اصحاب سوال کرد:« یا رسوالله ، اگر او مظلوم واقع شود، یاری اش میکنم؛ اما بفرمائید چگونه میتوانم یک ظالم را یاری دهم؟»

پیامبر(ص) جواب داد: « درآن صورت او را از بی عدالتی باز دار! چرا که کمک واقعی ، باز داشتن اواز ظلم است.»

پر واضح است که استفاده از این شیوه گفت و گو به پیامبر امکان میداد دامنه بحث را وسعت دهد و با فراهم آوردن امکان سوال و جواب برای مخاطب ، بر فهم او بیفزاید.

2-آموزش به شیوه خطابه

پیامبر اکرم(ص)، در مراسم و مناسبت های گوناگون خطابه هایی روشن و منطقی ارائه میکرد و هرگز اجازه نمیداد مراسم خسته کننده شود. اشتیاق او به بیان حقایق را میشد در چهره اش دید.در برخی متون آمده است که گاهی در حین موعظه و سخنرانی، چشمان حضرت ملتهب میشد و صدایش را بلند تر میکرد تا مخاطبان را بیشتری جذب کند.

3-استفاده از وسایل کمک آموزشی

پیامبر(ص) برای تنوع بخشیدن به روش های تعلیم خویش، زحمت فراوانی می کشید و از هر وسیله آموزشی بصری یا غیر بصری برای روشن شدن موضوع استفاده میکرد. با آن که در مقایسه با روش های امروزی، امکانات او بسیار محدود بود، برای آنچه میخواست توضیح دهد،کفایت میکرد. برای مثال ، وقتی میخواست مفهوم مرگ و زندگی و میل انسان به جاودانگی را تشریح کند،از طرح جالبی استفاده میکرد که شرح آن در کتاب ریاض الصالحین نوشته«النواوی» آمده است : روزی حضرت یک مستطیل رسم کرد و خطی از وسط آن گذراند؛ به طوری که انتهای آن از یک طرف مستطیل بیرون زده بود . سپس چند خط کوچکتر را به صورت عمودی رسم کرد و فرمود: « اگر این شکل چهار گوش را زندگی انسان فرض کنیم، خطی که از وسط آن گذشته ، نشانه آمال و آرزوهای انسان است که در آخر به مرگ منتهی میشود و خط های عمود بر آن نشانه فراز و نشیب های زندگی است.انسان هر کدام را که پشت سر بگذارد ، در دام بعدی گرفتار میشود و الی آخر» بدین ترتیب، حضرت به کمک شکل نشان داد که چگونه انسان گاهی به دلیل مرگ ناگهانی یا حوادث دیگر از رسیدن به آرزوهایش باز می ماند.

نمونه دیگری از روش کشیدن شکل ، در کتاب تعلیم و تربیت کودکان در اسلام، نوشته« عبدالله بن الوان» آمده است: جابر، یکی از اصحابه پیامبر (ص) در حدیثی نقل میکند روزی در محضر پیامبر (ص) نشسته بودیم. ایشان خطی روی شن ها رسم کرد و فرمود، این راه خداست.سپس خطوطی مورب به آن خط وصل کرد و گفت:« این راه شیطان است . آنگاه دستهایش را روی خط مستقیم گذاشت و این آیه را تلاوت کرد :« و ان هذا اصراطی مستقیما فاتبعوا ولا تتبعوالسبل فتفرق بکم عن سبیله. ذالکم وصلکم به لعلکم تتقون»:و[ بدانید ] این راه راست من، پس پیروی کنید و از راه های [ دیگر] که شما را از راه وی پراکنده میسازد ، پیروی مکنید. اینهاست که [خدا] شما را به آن سفارش کرده است . باشد که به تقوا گرایید.

(سوره انعام-آیه 153) پیامبر اکرم هر گاه فرصتی میافت از مثال های مناسب به منزله یک وسیله آموزشی استفاده میکرد تا مفهوم زندگی را بیشتر توضیح دهد . «القرداوی» به نقل از جابر بن عبد الله روایت میکند: روزی پیامبر با اصحاب خویش از بازار عبور میکرد . ناگهان حضرت متوجه بزغاله ای شد که ذبح کرده و گوشش را بردیده بودند و حضرت گوش بریده را برداشت و سوال کرد :« چه کسی حاضر است این گوش را به یک سکه از من بخرد؟» جواب دادند:« هیچ کس حاضر نمیشود چنین چیزی بخرد، چون به هیچ درد نمیخورد.» حضرت فرمود بسیار خوب، چه کسی آن را مجانی میخواهد؟» عرض کردند:« حتی زمانی که آن بزغاله زنده بود ، گوشش به درد نمیخورد ، چه رسد به حالا که مرده است.» پیامبر(ص) فرمود :« به خدا قسم،ارزش کل دنیا در نزد پروردگار از ارزش این گوش نزد شما کمتر است.»

4-آموزش از راه تمثیل

آوردن امثال یکی از عالی ترین راه های انتقال اطلاعات به دیگران است. پیامبر (ص) نیز وقتی میخواست مساله ای را توضیح دهد، مثال های متعددی می آورد .«القرداوی» اشاره میکند که «سیوطی» در کتاب الجامی (مجموعه احادیث پیامبر که به صورت الفبایی تنظیم شده است) چهل و دو مورد در این زمینه ثبت کرده است . و یکی از این مثال ها ، نمونه ای است که «النواوی» از کتاب«ابن بشیر» ( یکی از صحابه) نقل کرده است: «پیامبر(ص) فرمود :مثل کسانی است که از حکم خدا پیروی میکنند و کسانی که آنرا نادیده میگیرند ، مانند مسافران یک کشتی است که گروهی از آنها روی عرشه و گروهی در قسمت تحتانی جای گرفته باشند. و افرادی که در قسمت تحتانی جای گرفته اند ، برای برداشتن آب از رودخانه مجبور باشند از روی عرشه عبور کنند اما وقتی میبینید که با این کار باعث مزاحمت برای ساکنان قسمت روی عرشه شده اند پیشنهاد میکنند که حفره ای در بدنه کشتی ایجاد کنند تا خودشان مستقیما به آب رودخانه دسترسی داشته باشند ! حال اگر ساکنان روی عرشه چنین اجازه ای به همسایگان خود بدهند ، سرنوشت همه به مخاطره خواهد افتاد و اگر آنها را از این کار بازدارند ، هم خود و هم آنها را نجات خواهند داد.» این حکایت کوتاه نشان میدهد که پیامبر (ص) به چه ترتیبی سعی میکرد گناهکاران را به اعمال نیک ترغیب کند.

5-آموزش به شیوه داستان پردازی

پیامبر (ص) برای بیان بعضی مفاهیم به داستان پردازی متوسل میشد. برای مثال، «النواوی» نقل میکند که پیامبر اکرم فرمود : خداوند از پشیمانی و توبه مومنان خشنود میشود و برای رسوخ دادن مفاهیم این خشنودی در روح مخاطبان، داستان زیر را نقل کرد:« خشنودی خداوند از توبه بندگان بیش از زمانی است که یکی از شما شتر راهوار خویش را با تمام آب و آذوقه اش، در وسط بیایان گم کند و بعد از ساعت ها سرگردانی خسته و نا امید از همه جا، در سایه درختی در انتظار موت دراز بکشد، ولی ناگاه متوجه شود که شتر در نزدیکی اش ایستاده است. از آنجا برخیزد و از فرط خوشحالی فریاد بزند، خدایا!!. یعنی اگر کسی با طلب عفو از خدا پشیمانی خود را از گناهان نشان دهد، برای خدا خوشحال کننده تر از آن زمانی است که آن شخص شتر خویش را در بیایان باز می یابد»

«النواوی» همچنین به حکایت «ابوهریزه» اشاره میکند که از پیامبر (ص) نقل کرده است : «خداوند ، سه تن از بنی اسرائیل را امتحان کرد. یکی جذامی ، یکی تاس و بی مو و دیگری کور بود. ملکی به صورت انسان ، از جانب پروردگار بر آنان نازل شد. از مرد جذامی سوال کرد :« چه چیزی را در این عالم دوست تر میداری؟»

مرد جواب داد:« یک پوست زیبا و علاج این بیماری که مرا نزد مردم منفور ساخته»

ملک دستی بر بدن مرد کشید . فی الفور بیماری اش درمان شد و پوستش رنگ طبیعی یافت.

ملک دوباره سوال کرد:« از مال دنیا چه میخواهی؟»

مرد جواب داد:« یک شتر».

ملک، شتری ماده که ده ماهه آبستن بود ،به او عطا کرد . آنگاه به سراغ مرد تاس و بی مو رفت و از او پرسید:«چه چیزی را در این دنیا دوست تر میداری؟»

مرد جواب داد:« موهایی زیبا و علاج این تاسی که مرا در چشم مردم خوار کرده است»

ملک دستی بر سرش کشید ، بیماری اش را شفا داد و موهایی زیبا به او عطا کرد. سپس پرسید:« از مال دنیا چه میخواهی؟»

مرد گفت:«یک گاو».

ملک گاوی آبستن به او عطا کرد و نزد مرد کور رفت و پرسید:« چه چیزی را در این دنیا دوست تر داری؟»

مرد گفت که از خدا میخواهد تا به او بینایی دهد تا بتواند آدم های اطراف خود را ببیند . ملک دستی بر چشمان مرد کشید و به اذن پروردگار ، بینایی او را باز گرداند . سپس پرسید:« از مال دنیا چه میخواهی؟»

مرد جواب داد:« یک بز» و بلافاصله یک بز آبستن به او عطا شد.

این جانوران، بچه هایشان را به دنیا آوردند و طولی نکشید که یکی از آن سه مرد دشتی پر از شتر،یکی دشتی پر از گاو و دیگری دشتی پر از بز داشت. پس از مدتی، ملک در صورت یک جزامی نزد مرد جذامی سابق رفت و گفت:« مردی فقیرم و همه دارایی خود را در سفر از دست داده ام . اکنون برای ادامه سفر ، دستم تهی است. به نام خدایی که به تو سلامت و مال بسیار بخشیده است، یکی از شترانت را به من بده تا به مسافرت خود ادامه دهم .» اما مرد از بخشش امتناع کرد و گفت:« یکی را میخواهم که به من کمک کند!»

ملک گفت:« به نظرم تو را قبلا دیده ام ؛ آیا همان جزامی نیستی که مردم از تومیگریختند و فقیر بودی تا این حد که خداوند تو را غنی کرد؟»

مرد گفت:« من این مال را از نیاکانم به ارث برده ام.»

ملک گفت:« اگر دروغ بگویی ، خداوند تو را به حالت اول برگرداند.» سپس به صورت مردی تاس و بی مو نزد مرد دوم رفت، خواسته اش را تکرار کرد و جوابی همانند جواب مرد جذامی شنید .ملک دوباره گفت :« اگر دروغ بگویی، خداوند تو را به حالت اول برگرداند.»

و سرانجام به صورت مردی نابینا نزد مرد سوم رفت و گفت:« مردی فقیرم تمام دارایی ام را از دست داده ام و از رسیدن به مقصد خویش درمانده ام .مگر خدا کمک کند . به نام خدایی که بینایی را به تو باز گرداند ، از تو میخواهم یکی از بزهایت را به من بدهی تا توشه راهم شود.»

مرد جواب داد:« به راستی که من نابینا بودم و خداوند بینایی مرا بازگرداند .حال شایسته نیست چیزی از تو دریغ کنم. به نام خدای تبارک و تعالی از اموال من هر آنچه میخواهی بردار.»

ملک به او گفت:« هر آنچه داری برای خودت نگه دار. خداوند شما سه نفر را امتحان کرد و اکنون همان قدر که از تو خشنود است ، از آن دو خشمگین است.»

پیامبر (ص) اصحاب را به مهربانی با جانوران ترغیب میکرد و حتی پاداش این مهربانی را با نقل داستان هایی نشان میداد. داستان زیر ، که از «النواوی» نقل شده، از آن جمله است:

«مردی در راه میرفت و تشنگی بر او غالب شده بود تا اینکه به چاه آبی رسید . وارد چاه شد و خود را با آب آن سیراب کرد. وقتی بیرون آمد ، سگی را دید که زبانش از تشنگی بیرون بود و با لیسیدن گل ها میخواست عطش خود را فرونشاند. مرد با دیدن حیوانی که حالت چند لحظه پیش خودش را داشت ، بار دیگر وارد چاه شد و ظرفی آب برای سگ آورد خداوند به سبب این عمل، تمام گناهان او را بخشید.»

پیامبر(ص)، پیام این حکایت را تشریح کرد و در جواب مردی که پرسید :«یارسول الله یعنی ما به دلیل عطوفت با حیوانات پاداش میبینیم؟» فرمود:«آری ؛ برای مهربانی با هر موجود زنده ای پاداشی وجود دارد.»

6-تعلیم از طریق نمایش

پیامبر (ص) اغلب در نقل داستان ها مثال های زنده ای می آورد و با ایما و اشاره دست سعی میکرد نظر مخاطبان را به موضوع جلب کند. حضرت گاهی در بین مردم وضو میگرفت و میپرسید:« چه کسانی مثل من وضو میگیرند؟» و نقل شده است که گاهی اوقات نماز جماعت را با لای منبر میخواند و بعد از نماز رو به جماعت میفرمود:« مردم، من این کار را کردم تا بتوانید از من پیروی کنید و ببینید که من چگونه نماز را به جا می آورم.»

 

 

7-توجه به تفاوت های فردی در امر تعلیم

برخوردپیامبر با اصحاب خویش، بر حسب توانایی آنها متفاوت بود . برای مثال ، «خالد» و «ابوعبیده» ( از سردران صدر اسلام) را به سبب قدرت جنگ آوری و تدبیر نظامی آنان، به فرماندهی سپاه اسلام منصوب کرده بود. همچنین ، «معادبن جبال» را برگزید تا احکام مربوط به امور حلال و حرام را به مومنان بیاموزد و از این طریق ، پیام دین اسلام را ترویج کند. حضرت حتی آمادگی بعضی را برای احراز مسوولیت ها کافی نمیدانست و برداشتن توانایی مطلق تاکید میکرد.

«ابودهر» (یکی از اصحابه که به ضعف در قضاوت مشهور بود) نقل کرده است که روزی از پیامبر (ص) پرسید: « چرا مرا به امارت یکی از بلاد منصوب نمیکنید؟» پیامبر(ص) دستی از روی محبت به شانه او زد و فرمود:« ابودهر، تو ضعیف هستی و اعتماد ، شرط لازم برای احراز این منصب است. اگر این مسئولیت را به تو واگذارم ، چه بسا موجب سرافکندگی و پشیمانی ات در روز جزا شود. کسی که نمیتواند حق مسوولیتی را ادا کند، نباید به آن مسوولیت گمارده شود.»

اگر در روش های تعلیم پیامبر تامل کنیم ، میبینیم که حضرت وصایای خویش را نیز بر حسب شخصیت مخاطبان، تغییر می داد. همچنین به تفاوت های محیطی و فرهنگی صحابه توجه بسیار داشت. برای مثال ، برخورد ایشان با اعراب بادیه نشین و اعرابی که تحصیل کرده بودند، متفاوت بود. در این باره« النواوی» نقل میکند: «پیامبر (ص) در مسجد نشسته بود که مردی از راه رسید و در گوشه ای از نماز خانه بول کرد .صحابه خواستند او را از این کار بازدارند ؛ اما با کمال تعجب شنیدند که حضرت فرمود:« او را به حال خود گذارید» وقتی کار مرد تمام شد ، پیامبر (ص) اورا نزد خود خواند و فرمود:« مسجد جای بول کردن و ناپاکی نیست؛ بلکه برای یاد خدا و نماز و خواندن قرآن است» سپس دستور داد ظرفی آب آوردند و محل نجاست را تمیز کردند.

واضح است که دراین داستان ، پیامبر ملاحظات بسیاری را مد نظر قرار داده است . حضرت دریافته بود که آن مرد اطلاعات مذهبی محدودی دارد و در محیط صحرانشینی، زندگی بدوی داشته است. به همین دلیل، از کار او متعجب نشد و مانع کارش نگردید . این برخورد پیامبر بسیار تاثیر گذار بود و بنا به روایت«القرداوی» ، مرد که از مخالفت صحابه مطلع شده بود، گفت:« خدایا، من و محمد را بیامرز ؛ اما بقیه را نیامرز.»

پیامبر بار دیگر با بردباری و صراحت لهجه ای به دور از نامهربانی، فرمود :« سخنت بسیار نیش دار است!» البته برخورد حضرت با افرادی که خوب و بد را تمیز می دادند به کلی با این برخورد ایشان نسبت به مرد بادیه نشین متفاوت بود.

8- تعلیم از راه تکرار

با این که پیامبر (ص) اسوه تمام معلمان در بیان مطالب به گونه ای قابل فهم برای همگان است، بارها و بارها مطالب را تفسیر و تشریح میکرد تا مفهوم سخنانش روشن تر شود. «القرداوی» آورده است که روزی پیامبر فرمود :«از سخنان دروغ بر حذر باشید» و بارها این جمله را تکرار کرد. ایشان هنگام ورود به منزل افراد سه بار دق الباب میکرد و صاحب خانه را با احترام مورد خطاب قرار می داد.

از عایشه، همسر دوم آن حضرت ، نقل شده است:« او بسیار واضح و روشن حرف میزد تا مخاطب موضوع را خوب درک کند و هرگز اجازه نمیداد ابهامی در ذهن شنونده باقی بماند.»

در پایان به این نتیجه میرسیم که، روش های پیامبر از هر نظر رسا وکافی بود و بی شک رفتار ایشان پیام را منتقل میکرد . پس ما نیز در آستانه قرن بیست ویکم میتوانیم شیوه هایی اتخاذ کنیم که متاثر از سنت و منش پیامبر عظیم الشان و ویژگی های ارتباطی عصر حاضر باشد.

 

خلاصه حديث 38 از كتاب چهل حديث امام خميني (ره)

سيد احمد حسيني

دانشجوي كارشناسي ديني و عربي

تربيت معلم شهيد مقصودي همدان

الحدیث الثامن و الثلاثون

بالسند المتصل الی الشیخ الجلیل عماد الاسلام،محمد بن یعقوب الکلینی،رضوا الله علیه،عن عده من اصحابنا،عن احمد بن محمد بن خالد،عن ابیه،عن عبدالله بن بحر،عن ابی ایوب الخزاز،عن محمد بن مسلم(قال:سالت ابا جعفر "،علیه سلام ، عما یروون ان الله خلق آدم،علیه السلام،علی صورته.فقال : هی صوره محدثه مخلوقه،[و] اصطفاها الله و اختارها علی سائر الصور المختلفه؛فاضاها الی نفسه لما اضاف «الکعبه» الی نفسه،و«الروح» الی نفسه،فقال؟:«بیتی» و«نفخت فیه من روحی».

ترجمه:«جناب محمد بن مسلم گفت پرسیدم از حضرت باقر علیه السلام،از آنچه روایت کنند که«همانا خداوند آفرید ادم را به صورت خود.»فرمود آن صورتی است تازه آفریده شده ،برگزید خدا آن را  و اختیار فرمود آن را بر سایر صورتهای مختلفه.پس نسبت داد آن را به سوی خودش،چنانچه نسبت داد «کعبه» را به سوی خود و«روح»را به سوی خود،پس فرمود:«خانه من»و «دمیدم در آن روح خود»

شرح صدر این حدیث شریف از احادیث مشهوره بوده از زمان ائمه ،علیهم السلام، تا زمان ما، و همیشه در کبت فریقین به آن استشهاد شده است. و حضرت باقر(ع) صدور آن را تصدیق فرموده،منتها مقصود آن را بیان فرمودند.ولی حدیثی شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا به سند خود از حضرت ثامن الحجج علیه السلام ،نقل فرماید که معنای آن این است:«حسین بن خالد گفت عرض کردم به حضرت رضا(ع): ای پسر رسول خدا،مردم روایت کنند که رسول خدا صلی الله علیه و آله،فرمود: خدا آدم را به صورت خود خلق فرمود. حضرت فرمود:

 خدا بکشد آنان را ،همانا حذف کردند اول حدیث را . رسول خدا(ص)گذشت به دو نفر مرد که همدیگر را سب می کنند. حضرت شنید یکی از آنها به رفیقش می گفت: زشت کند خدا روی تو وروی آن کس را شبیه تو است.پس فرمود رسول خدا(ص): ای بنده خدا مگوی این را به برادر خود . زیرا که خدا ی عز و جل خلق فرمود آدم را بصورت او»

به واسطه این مرحوم مجلسی حدیث حضرت باقر (ع) را حمل بر تقیه فرمودند. و نیز احتمال دادند که این معنا حضرت مبنی بر فرض تسلیم باشد.

 و این احتمال بسیار بعید است. و محتمل است که حدیث حضرت رضا(ع) را ارجاع نموده به حدیث اول،که مقصود از «آدم» در ذیل آن که می فرماید: «ان الله خلق آدم علی صورته» نوع آدمی باشد و ضمیر علی صورته» به حق تعالی بر گرد و حضرت رضا(ع) به مناسبت آنکه راوی اهل فهم معنای حدیث نبوده است،صدر حدیث را نقل فرمودند که آن شخص توهم کند که مراد از آدم حضرت ابوالبشر است،ضمیر علی صورته به آن شخص برگردد.تأمل  و شاید هر دو حدیث صادر باشد. جناب رسول اکرم(ص) یک وقت حدیث شریف را بی سابقه و ابتدائی فرموده باشند.وآن حدیثی است که حضرت باقر(ع) تأویل آن را بیان فرمودند. ویک  وقت با آن سابقه فرمودند و حضرت رضا(ع) به واسطه عدم تحمل را وی معنای آن را صرف فرمودند کلام را به آن حدیث که مسبوق به سابقه بود، و شاهد این معنی آن است که در بعضی روایات علی صوره الرحمن به جای علی صورته دارد و این با حدیث عیون سازش پیدا نکند.

بالجمله،بر فرض آنکه این حدیث شریف صادر نباشد،معنا ی آن در احادیث شریفه مستتر است به بیانی که ان شا الله مذکور خواهد شد.اکنون رجوع کنیم به شرح الفاظ حدیث شریف.

قوله:آدم در صحاح گوید:«آن با دو همزه است،زیرا که آن«افعل» است و همزه دوم را بدل به الف کردند،وقتی آن را بخواهند متحرک کنند،مبدل به »واو« کنند و در جمع آن گویند:اوادم=انتهی.ووجه تسمیه ابوالبشر به «آدم» شاید به واسطه آن است که اسهر اللون یعنی گندمگون،بوده، زیرا که در لغت است که«الآدم من الناس» الاسمر.ودر بعضی روایات است که آدم را از آن جهت «آدم» گویند که از «ادیم»ارض در معانی«صورت» است و ادیم ارض به معنای روی زمین است.

قوله: علی صورته «صورت» در لغت به معنا تمثال و هیئت است. و می توان گفت یک معنای عام مشترک بین اموری دارد،که آن مشترک عبارت از شیئیت شیء و فعلیت آن است،منتها برای هر چیزی فعلیتی است که به آن اعتبار آن را ذوالصوره گویند،وآن فعلیت را صورت آن گویند. و اینکه صورت را در لسان اهل فلسفه به اموری اطلاق کردند که جامع آن همان فعلیت شیء و شیئیت آن است.

مخالف  با لغت نیست و از مواضعه و اصطلاح نیست.

 شیخ ابو علی سینا ،رئیس فلسفه اسلام،در الهیات شفا گوید:«گاهی[صورت] گفته شود به هر هیئت و فعلی که در مقابل وحدانی یا مرکب باشد،تا آنکه حرکات و اعراض صورت باشد. و صورت گفته شود به چیزی که ماده متقوم به آن شود بالفعل؛پس جواهر عقلیه و اعراض را صور نتوان گفت. و صورت گفته شود به چیزی که کامل شود ماده به واسطه آن،گرچه متقدم به آن نباشد بالفعل،مثل صحت و آنچه که شیء به سوی او بالطبع متحرک باشد. و صورت گفته شود به نوع و جنس و فصل شیء و به همه اینها. و کلیت کل در اجزاء نیز صورت است» و از تأمل در تمام موارد که استعمالات صورت را در آن نمودند معلوم شود که میزان در همه ،همان «فعلیت» است و به اشتراک معنوی در تمام موارد استعمال شود و حتی آنکه به حق تعالی «صوره الصور» گویند.

 قوله: اصطفاها«صفوه» به معنای خالص و صافی از کدورت است،و«اصطفاء» به معنای اخذ نمودن خالص و صافی است ،ولازمه آن می باشد.

قوله: الکعبه«کعبه» اسم خانه خدا است. و بعضی گفته اند به واسطه آنکه شبیه به مکعب است آن را «کعبه» گفته اند یا به واسطه  تربیعش آن را به این اسم تسمیه کرده اند و «مکعب» در اصطلاح ریاضیین جسمی است که بر آن احاطه کرده باشد شش سطح مساوی بر زوایای قائمه.

فصل

 در بیان آنکه آدم مظهر تام الهی و اسم اعظم حق جل و علاست» بدان که ارباب معرفت و اصحاب قلوب فرمایند از برای هر یک از اسماء الهیه در حضرت و احدیت صورتی است تابع تجلی به فیض اقدس در حضرت علمیه به واسطه حب ذاتی و طلب مفاتیح غیب التی لا یعلمها الا هو.

 و آن صورت را «عین ثابت» در اصطلاح اهل الله گویند . و به این تجلی به فیض اقدس اولا تعینات اسمائیه حاصل آید، و به نفس همین تعیین اسمی صور اسمائی، که اعیان ثابته است، محقق گردد. و اول اسمی که به تجلی احدیت  و فیض اقدس در حضرت علمیه و احدیه ظهور یابد و مرآت آن تجلی گردد،اسم اعظم جامع الهی و مقام مسمای «الله» است، که در وجهه غیبیه عین تجلی به فیض اقدس است، و در تجلی ظهوری کمال جلا و استجلا ء عین مقام جمع و احدیت به اعتباری ، و کثرت اسمائیه به اعتباری است .

 و تعیین اسم جامع و صورت آن عبارت  از عین ثابت انسان کامل و«حقیقت محمدیه»(ص) است. چنانچه مظهر تجلی عینی فیض اقدس فیض مقدس است.. و مظهر تجلی مقام و احدیت مقام الوهیت است، و مظهر تجلی عین ثابت انسان کامل روح اعظم است، و سایر موجودات اسمائیه و علمیه و عینیه مظاهر کلیه و جزئیه  این حقایق و رقایق است.

 به ترتیبی بدیع که در این مختصر بیان آن نگنجد و تفصیل آن را در رساله مصباح الهدایه مذکور داشتیم .

 از اینجا معلوم شود که انسان  کامل مظهر اسم جامع و مرآت تجلی اسم اعظم است .

 چنانچه به این معنی در کتاب و سنت [ اشاره] بسیار شده است:

 قال تعالی: و علم آدم الاسماء کلها. و این تعلیم الهی به تخمیر غیبی جمعی بیدی الجمال و الجلال نسبت به باطن آدم واقع شد در حضرت و احدیت،چنانچه تخمیر صورت و ظاهر او در عالم شهادت به شهور یدی الجلال و الجمال  به مظهریت طبیعت واقع شد. وقال تعالی شانه: انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض... الایه و«امانت» در مشرب اهل عرفان ولایت مطلقه است که غیر از انسان هیچ موجودی لایق آن نیست.واین ولایت مطلقه همان مقام فیض مقدس است که در کتاب شریف اشاره به آن فرموده بقوله «تعالی»: کل شیء هالک الا وجهه . ودر دعای «ندبه» است:

 این وجه الله الذی الیه یتوجه الاولیاء؟این السبب المنتصل بین اهل الارض و الاسما؟

 و در زیارت «جامعه کبیره» فرموده: و المثل الاعلی  و این «مثلیت» و«وجهیت» همان است که در حدیث شریف فرماید: ان الله خلق آدم علی صورته . یعنی آدم مثل اعلای حق و آیت الله کبری و مظهر  اتم و مرآت تجلیات اسماء و صفات و وجه الله و عین الله و یدالله و جنب الله است: هم یسمع  و یبصر ویبطش بالله،والله یبصر و یسمع ویبطش به. و این «وجه الله» همان نوری است که در آیه شریفه فرماید.:

الله نور السموات و الارض.و جناب باقر العلوم (ع) فرماید به ابو خالد کابلی در حدیث شریف کافی:«هو(ای الائمه) و الله نور الله الذی انزل،و هم و الله نور الله فی السموات و الارض.

 و در کافی شریف از جناب باقر العلوم (ع)  حدیث می کند  و در تفسیر آیه شریفه عم یتسائلون عن النبا العظیم. که فرمود: هی فی امیر المونین. کان امیر المومنین (ع) یقول مالله تعالی آیه هی اکبر منی و لالله من نباء اعظم منی. وبالجمله ، انسان کامل، که آدم ابوالبشر یکی از مصادیق آن است.

بزرگترین آیات و مظاهر اسماء و صفات حق و مثل و آیت حق تعالی است. و خدای تبارک و تعالی از «مثل»  یعنی شبیه منزه و مبراست. ولی ذات مقدس را تنزیه از «مثل» به معنی آیت و علامت، نباید نمود وله المثل الاعلی. همه ذرات کائنات آیات و مرآت تجلیات آن جمال جمیل عز و جل هستند،منتها آنکه هر یک به اندازه و عاء وجود ی خود،ولی هیچیک آیت اسم اعظم  جامع ؛الله نیستند جز حضرت گون جامع و مقام مقدس برزخیت کبری،جلت عظمه بعظمه باریه،فالله تعالی خلق الانسان الکامل و الادم الاول علی صورته الجامعه،وجعله مرآه اسمائه و صفاته.

 و از این بیان معلوم شد نکته اختیار و اصطفاء حق تعالی صورت جامعه انسانیه را در بین سایر صور مختلفه  سایر اکوان ، و سر تشریف حق تعالی آدم (ع) را بر ملائکه و تکریم او را از بین سایر موجودات و نسبت روح او را به خودش در آیه شریف بقوله: و نفخت فیه من روحی. و چون بنای این اوراق بر اختصار است،از حقیقت نفخه الهیه و کیفیت آن در آدم و اختصاص آن به او در بین موجودات صرف نظر می کنیم.«والحمد الله اولا و آخرا»

پایان.