«طلوع محمد»
درآن حال «آمنه»در عالم سرگشتگی می دید:
به بام خانه اش بس آبشار نور می بارد
وهردم یک ستاره درسرایش می چکد رنگین ونورانی
وزین قدرت نمایی ها نصیب او
شگفتی بود وحیرانی
درآن دم مرغکی را دیدباپرهای یاقوتی
ومنقاری زمردفام
که سویش پرکشید ازبام
ودر صحن سراپرزد
وپرهای پرندین را به پهلوی زن دردآشنا سائید
بناگه درد او آرام شد ،آرام
به کوته لحظه ای گرداند سررا«آمنه»باهاله ی امید
تنش نیرو گرفت ودردلش نورخدا تابید
چو دید آن حاصل «کون ومکان»ولطف سرمد را
دوچشمش برق زد تادید رخشان چهر احمد را
شنید از هر کران عطر دلاویز «محمد»را
سپس بشنید این گفتار وحی آمیز:
الا ای« آمنه »ای مادر پیغمبر خاتم
سرایت خانه توحید ما باد ومشید باد
سعادت همره جان تو و جان «محمد»باد
بدو بخشیده ایم ای «آمنه»ای مادرتقوا!
صدای دلکش«داوود»وحب« دانیال»وعصمت «یحیی»
به فرزند تو بخشیدیم:
کردار«خلیل»وقول«اسمائیل»وحسن چهره«یوسف»
شکیب «موسی»عمران وزهدوعفت«عیسی»
بدو دادیم :خلق«آدم»ونیروی«نوح»وطاعت«یونس»
وقار وصولت« الیاس»وصبربی حد«ایوب»
بود فرزند تو یکتا
بود دلبند تو محبوب
سراسرپاک!
سراپا خوب!
دوگوش« آمنه»بروحی پاک سرمد بود
دو چشم«آمنه» در چشم رخشان «محمد»بود
که ناگه دید روی دخترانی آسمانی را
به دست این یکی ابریق سیمین،درکف آن دیگری طشت زمرد بود،
دگرحوری ،پرندی چون گل مهتاب درکف داشت
«محمد»راچو مروارید غلتان شستشو دادند
به نام پاک یزدان بوسه ها برروی او دادند
سپس از آستین کردند بیرون «دست قدرت»را
زدند از سوی درگاه خداوندی
میان شانه های حضرتش «مهرنبوت»را
سپس در پرنیانی نقره گون ،آرام پیچیدند
وزآنجا دختران آسمان بر«عرش»کوچیدند.
همان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادند:
که آمد تکسواری در «مدائن»سوی«نوشروان»
وگفت:ای پادشه!آتشگه آذرگشسب ما
که صدها سال روشن بود
هم امشب ناگهان خاموش شد،خاموش!
به یثرب یک یهودی برفراز قلعه ای فریاد راسرداد:
که امشب اختری تابنده پیدا شد
واین نجم درخشان اخترفرزند«عبدالله»
نوین پیغمبر پاک خداوند است؛
وانسانی کرامند است.
یکی مرد عرب اما بیابانگرد وصحرایی
قدم بگذاشت در«ام القری»،وین شعر رابرخواند:
که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟
چه کس دید از شماآن روشنان آسمانی را؟
زمین وآسمان «مکه»دیشب نورباران بود
هواآغشته باعطر شفابخش بهاران بود
بیابان بود وتنهایی ومن دیدم
که از هرسوستاره درزمین ما فرودآمد
به چشم خویش دیدم ماه رااز جای خود کندند
زهرسودر بیابان عطر مشک وبوی عودآمد
بیابان بود ومن،اماچه مهتاب دلارایی !
بیابان بود ومن ،اماچه اخترهای زیبایی!
بیابان رازها دارد
ولی در شهر آن اسرارپیدا نیست
کجا بودید ای یاران؟!
که دیشب آسمانیهازمین «مکه»راکردند گلباران
ولی گل نه!ستاره بود جای گل
زمین وآسمان «مکه»دیشب نورباران بود
هواآغشته باعطر شفابخش بهاران بود
به شعرآن عرب،مردم همه حالی عجب دیدند
به آهنگ عرب آن شعرراخواندندورقصیدند.
روانت شادمان بادا!
کجایی ای عرب ای ساربان پیرصحرایی؟
کجایی ای بیابانگرد روشن رای بطحایی ؟
که اینک برفراز چرخ ،یابی نام«احمد»را
ودرهرموج بینی اوج گلبانگ «محمد»را
«محمد»زنده وجاویدخواهدماند؛
«محمد»تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند.
جهانی نیک می داند،
که نامی همچو نام پاک «پیغمبر»مؤید نیست؛
ومردی زیر این سبزآسمان همتای«احمد»نیست؛
زمین ویرانه باد وسرنگون بادآسمان پیر،
اگربینیم روزی درجهان نام «محمد»نیست.
ازدفترشعر«مهدی سهیلی»