رابطه فلسفه و اخلاق
ازكتاب اخلاق در قرآن کريم (آيت الله مکارم شيرازی)
فلسفه در يك مفهوم كلى به معنى آگاهى بر تمام جهان هستى است به مقدار توان انسانى؛ و به همين دليل تمام علوم مىتواند در اين مفهوم كلى و جامع داخل باشد؛ و روى همين جهت در اعصار گذشته كه علوم محدود و معدود بود علم فلسفه از همهى آنها بحث مىكرد و فيلسوف كسى بود كه در رشتههاى مختلف علمى آگاهى داشت.
در آن روزها فلسفه را به دو شاخه تقسيم مىكردند:
الف - امورى كه از قدرت و اختيار انسان بيرون است كه شامل تمام جهان هستى به جز افعال انسان مىشود.
ب - امورى كه در اختيار انسان و تحت قدرت او قرار دارد؛ يعنى افعال انسان
بخش اول را حكمت نظرى مىناميدند و آن را به سه شاخه تقسيم مىكردند:
1.فلسفه اولى يا حكمت الهى كه دربارهى احكام كلى وجود و موجود و مبدأ و معاد صحبت مىكرد.
طبيعيات كه آن هم رشتههاى فراوانى داشت.2
رياضيات كه آن هم شاخههاى متعددى را در بر مىگرفت.3
امّا قسمتى كه مربوط به افعال انسان است آن را حكمت عملى مىدانستند و آن نيز به سه شاخه تقسيم مىشد
1.اخلاق و افعالى كه مايه سعادت يا بدبختى انسان مىشود و همچنين ريشههاى آن در درون نفس آدمى.
2.تدبير منزل است كه مربوط است به ادارهى امور خانوادگى و آنچه تحت اين عنوان مىگنجد.
سياست و تدبير مُدُن كه دربارهى روشهاى ادارهى جوامع بشرى سخن مىگويد.3
و به اين ترتيب آنها به اخلاق شكل فردى داده آن را در برابر تدبير منزل و سياست مدن قرار مىدادند. بنابراين علم اخلاق شاخهاى از فلسفهى عملى يا حكمت عملى است. ولى امروز كه علوم شاخههاى بسيار فراوانى پيدا كرده و به همين دليل از هم جدا شده است فلسفه و حكمت غالباً به همان معنى حكمت نظرى و آن هم شاخه اول آن يعنى امور كلى مربوط به جهان هستى و همچنين مبدأ و معاد اطلاق مىشود.
در اينكه حكمت نظرى با ارزشتر است يا حكمت عملى در ميان فلاسفه گفتگو است. گروهى اولى را با ارزشتر مىدانستند و گروهى دومى را و اگر ما از زاويههاى مختلف نگاه كنيم حرف هر دو گروه صحيح است كه فعلاً جاى بحث آن نيست. دراین باره منتظرمطالب بعدی ما باشید.