تبیین ارتباط بسیار نزدیک علی (ع) با پیامبر(ص) در نهج البلاغه
پرورش در آغوش پیامبر
امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه براى تقویت روحیه یاران خود و در مقابل دشمنان و غوغاسالاران و فتنه جویان قبایل، به دو نکته مهم اشاره مى فرماید. نخست به موقف خود در جنگهاى اسلامى در برابر شجاعان عرب و ضربات سنگینى که به آنها وارد ساخت، اشاره مى کند تا دشمنان و غوغاگران بر سر جاى خود بنشینند و دیگر رابطه نزدیک خود را با پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) که امتیاز منحصر به فردى براى آن حضرت بود بیان مى کند تا همه مؤمنان راستین، با علاقه و اخلاص بیشتر به فرمانش گردن نهند، بنابراین هرگز نباید تصوّر کرد که امام در این بخش از خطبه به خودستایى پرداخته است; چیزى که با بخش هاى پیشین خطبه در تضاد است، بلکه امام هدف مهمى را دنبال مى کند که فراتر از این گونه پندارهاست.
در قسمت اوّل مى فرماید: «من در دوران جوانى بزرگان و شجاعان عرب را به خاک افکندم و شاخهاى بلند قبیله ربیعه و مضر را درهم شکستم (و سران گردنکش آنها را به خاک نشاندم)»; (أَنَا وَضَعْتُ فِی الصِّغَرِ بِکَلاَکِلِ الْعَرَبِ، وَ کَسَرْتُ نَوَاجِمَ(1) قُرُونِ رَبِیعَةَ وَ مُضَرَ).
تعبیر به «صغر» در جمله بالا نقطه مقابل «کبر»، اشاره به دوران جوانى حضرت است; نه کودکى، و این تعبیر متعارفى است که افرادى که سنّ و سالى از آنها گذشته، هنگامى که مى خواهند به دوران جوانى خود اشاره کند، مى گوید: «هنگامى که کوچک بودم چنین و چنان کردم».
به هر حال امام(علیه السلام) در این عبارت کوتاه خاطره پرشکوه پیروزیهایش را در جنگهاى اسلامى در نظرها مجسّم مى کند; ضرباتى را که در میدان «بَدْر» بر پیکر «عتبه» و «ولید» و «حنظله» وارد کرد و دفاع جانانه اى را که در میدان «اُحُد» از پیامبر اکرم در برابر انبوه دشمنان فرمود و ضربه سهمگینى را که در جنگ «احزاب» بر بزرگترین شجاع عرب «عمروبن عبدود» وارد ساخت و آوازه اش در همه جزیرة العرب پیچید و سپس قدرت نماییهاى او در فتح «مکه» و جنگ «حنین» و همچنین غزوات و سرایاى دیگر که اندکى مطالعه درباره آنها نشان مى دهد. امام از نظر روح و جسم تا چه حد قدرتمند بوده است. یادآورى این امور لرزه بر پیکر دشمنان او مى افکند.
بعضى از شارحان نهج البلاغه تحلیل جالبى در اینجا دارند، مى گویند: پیامبر اسلام سه دوران مختلف را بعد از بعثت، پشت سر گذاشت; نخست دوران سیزه ساله مکه بود که دست به شمشیر نبرد و تنها به مقاومت در برابر دشمنان و تعلیم و تربیت دوستان پرداخت. دوران دوم از آغاز هجرت شروع مى شود تا جنگ احزاب که پیغمبر اکرم و مسلمانان غالباً در برابر دشمن حالت دفاعى داشتند و دوران سوم دوران فتح مکه و جنگ حنین بود که بیشتر جنبه تهاجمى داشت، هر چند هدف خاموش کردن آتش فتنه بود.
على(علیه السلام) در همه این دورانها، در کنار پیامبر به فداکارى پرداخت. در دوران اوّل «لیلة المبیت» را پشت سر گذاشت که در بستر پیامبر خوابید و جان خود را سپر بلاى او ساخت. در دوران دوم فداکارى هاى امام در جنگ بدر و احد و احزاب در کنار پیامبر فراموش ناشدنى است. در دوران سوم یعنى فتح مکّه و جنگ حنین نیز در صف اوّل در برابر دشمن قرار داشت.(2)
بعضى از نویسندگان از این هم فراتر رفته و گفته اند: امیرمؤمنان حتى قبل از بعثت نیز مدافع پیامبر اکرم بود و در اینجا اشاره به داستانى کرده اند که از دوران هشت سالگى آن حضرت رخ مى دهد; امام در آن سن و سال با کودکان مکّه چنین مى گفت: محمّد(صلى الله علیه وآله) در خانه اش سخنى از بردگان نمى گوید و کنیز و غلامان (خدیجه) را به عنوان جوانان خطاب مى کند و هرگز در برابر کارهاى خلاف آنها تندى نمى کند و حتى کلمه «افّ» را نیز به آنها نمى گوید.(3)
تعبیر به «کَلاَکِلْ» (جمع کلکل به معناى استخوان سینه) اشاره به افراد نیرومند و سرکردگان است و «قرون» جمع «قرن» به معناى شاخ کنایه از افراد نیرومند است، زیرا شاخ حیوان از محکمترین اعضاى اوست.
سپس امام(علیه السلام) به بیان نکته دوم از این بخش; یعنى رابطه بسیار نزدیک او با پیامبر(صلى الله علیه وآله) پرداخته و نشان مى دهد که این رابطه از آغاز طفولیت تا پایان عمر بوده و امام تربیت یافته دامان پیامبر اکرم است، مى فرماید: «شما به خوبى موقعیت مرا از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)از نظر خویشاوندى نزدیک، و منزلت و مقام ویژه، مى دانید»; (وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِی مِنْ رَسُولِ اللّهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ـ بِالْقَرَابَةِ الْقَرِیبَةِ، وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصیصَةِ).
آن گاه براى توضیح بیشتر مى افزاید: «او مرا در دامان خویش در حالى که کودک (خردسالى) بودم مى نشاند و (همانند فرزندش) مرا به سینه خود مى فشرد و در بستر خویش در کنار خود مى خوابانید، به گونه اى که بدن خود را (همچون یک پدر بسیار مهربان) به بدن من مى چسبانید و بوى خوش خود را به مشام من مى رساند و (چون بسیار کوچک بودم و توان جویدن غذاى سخت را نداشتم) غذا را مى جوید و در دهان من مى گذاشت»; (وَضَعَنِی فِی حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ یَضُمُّنی إِلَى صَدْرِهِ، وَ یَکْنُفُنِی فِی فِرَاشِهِ، وَ یُمِسُّنِی جَسَدَهُ، وَ یُشِمُّنِی عَرْفَهُ(4). وَ کَانَ یَمْضَغُ الشَّیْءَ ثُمَّ یُلْقِمُنِیهِ).
این تعبیرات نشان مى دهد که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) هیچ تفاوتى میان على(علیه السلام) و فرزندان خود نمى گذاشت و از آن موقع که آن حضرت بسیار کم سن و سال بود او را در دامان و آغوش خود پرورش مى داد و نهایت محبّت را درباره او ابراز مى فرمود.
در ادامه مى افزاید: «رسول خدا هرگز دروغى در گفتار من نیافت و در کردارم خطا و اشتباهى ندید»; (وَ مَا وَجَدَ لِی کَذْبَةً فِی قَوْل، وَ لاَ خَطْلَةً(5) فِی فِعْل).
اشاره به اینکه من مدارج تربیت را در سایه او به طور کامل پیمودم، به گونه اى که گفتار و رفتارم کاملا صادقانه و در مسیر حق بود و کمترین انحرافى نداشتم.
آن گاه امام(علیه السلام) به بیان این نکته مى پردازد که من اگر در دوران قبل از بعثت نیز از آن حضرت پیروى مى کردم و این را افتخار و فرصت مهمى براى خود مى شمردم، به این دلیل بود که آن حضرت از آغاز عمر تحت هدایت و عنایت پروردگار قرار داشت، مى فرماید: «از همان زمان که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)از شیر بازگرفته شد، خداوند بزرگ ترین فرشته از فرشتگان خود را مأمور ساخت تا در طول شب و روز وى را به راههاى فضیلت و محاسن اخلاق جهانیان وادارد و من هم مانند کودکى که به دنبال مادرش حرکت مى کند از او پیروى مى کردم. هر روز نکته تازه اى از اخلاق برجسته خود براى من آشکار مى ساخت و مرا فرمان مى داد که به او اقتدا مى کنم»; (وَ لَقَدْ قَرَنَ اللّهُ بِهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ـ مِنْ لَدُنْ أَنْ کَانَ فَطِیماً(6) أَعْظَمَ مَلَک مِنْ مَلاَئِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمَکَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلاَقِ الْعَالَمِ، لَیْلَهُ وَ نَهَارَهُ. وَ لَقَدْ کُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِیلِ(7)أَثَرَ أُمِّهِ، یَرْفَعُ لِی فِی کُلِّ یَوْم مِنْ أَخْلاَقِهِ عَلَماً، وَ یَأْمُرُنِی بِالاِْقْتِدَاءِ بِهِ).
اشاره به اینکه سرپرستى پیامبر(صلى الله علیه وآله) نسبت به من، تنها در جهات ظاهرى و معمولى نبود، بلکه هر روز این معلم بزرگ درس، تازه اى از اخلاق و فضیلت به من آموخت و من نیز پذیرا مى شدم.
تعبیر به «علماً» اشاره به پرچمها و نشانه هایى است که سابقاً در مسیر راهها در بیابانها مى گذاردند تا مسافران و رهگذران راه خود را گم نکنند و با اطمینان خاطر و گامهاى استوار به سوى سرمنزل مقصود، پیش روند. این هدایت کننده راه حق نیز درباره على(علیه السلام)همین موقعیت را داشت.
آن گاه به یکى از فصول مهم زندگى پیامبر(صلى الله علیه وآله) قبل از بعثت; یعنى داستان عبادتهاى او در غار حراء اشاره کرده، چنین مى فرماید: «او در هر سال مدتى را در مجاورت غار حرا به سر مى برد (و به عبادت خدا مى پرداخت) من او را مى دیدم و کسى دیگر او را نمى دید (و از برنامه عبادت او خبر نداشت) و هنگامى که آن حضرت به نبوّت مبعوث شد در آن روز خانه اى که اسلام در آن راه یافته باشد، جز خانه پیامبر نبود که او و خدیجه در آن بودند و من نفر سوم بودم. من نور وحى و رسالت را مى دیدم و بوى نبوّت را استشمام مى کردم»; (وَ لَقَدْ کَانَ یُجَاوِرُ فِی کُلِّ سَنَة بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ، وَ لاَ یَرَاهُ غَیْرِی. وَ لَمْ یَجْمَعْ بَیْتٌ وَاحِدٌ یَوْمَئِذ فِی الاِْسْلاَمِ غَیْرَ رَسُولِ اللّهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ـ وَ خَدِیجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا. أَرَى نُورَ الْوَحْیِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ).
این عبارت نشان مى دهد که داستان عبادت پیامبر در غار حراء سالها تکرار مى شد، به طورى که امام مى فرماید: «هر سال آن حضرت به حراء مى رفت» و نیز نشان مى دهد که تنها على(علیه السلام) با او بود. افزون بر این، در آغاز اسلام مدتها گذشت که تنها سه نفر پیرو این آیین پاک بودند: پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) خدیجه و على(علیه السلام).
در اینکه منظور از دیدن نور وحى و استشمام بوى نبوّت چیست؟ بعضى از شارحان نهج البلاغه آن را بر جنبه هاى معنوى حمل کرده اند، در حالى که بعضى دیگر مى گویند: مانعى ندارد که حمل بر جنبه ظاهرى و مادى بشود; یعنى به هنگام وحى واقعاً نورى ساطع مى کشد که تنها پیامبر اکرم و امیرمؤمنان آن را مى دیدند و بوى خوشى فضا را عطرآگین مى کرد که تنها به مشام این دو بزرگوار مى رسید و هیچ مانعى ندارد که بعضى از موجودات مادى را افرادى که احساس قوى ترى دارند درک کنند و دیگران درک نکنند; مثلا گفته مى شود: اشعه ماوراى بنفش یا مادون قرمز که براى ما انسانها قابل ادراک نیست براى بعضى از پرندگان که حسن قویترى دارند قابل ادراک است.
درباره برنامه هاى پیامبر در غار حراء و ایمان خدیجه و على(علیه السلام) به عنوان اوّلین نفر از زنان و مردان در ذیل همین بخش در بحث نکات، سخن خواهیم گفت.
سپس امام به نکته مهم دیگرى در رابطه او با پیامبر اکرم اشاره کرده، مى فرماید: «من صداى ناله شیطان را در آغاز نزول وحى بر آن حضرت شنیدم و گفتم اى رسول خدا این ناله (از کیست و براى) چیست؟ فرمود: این ناله شیطان است، زیرا از اینکه پیرویش کنند مأیوس شده است»; (وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ(8) الشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْیُ عَلَیْهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ـ فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللّهِ مَا هذِهِ الرَّنَّةُ؟ فَقَالَ: «هذَا الشَّیْطَانُ قَدْ أَیِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ).
آن گاه اضافه مى کند که پیامبر در ادامه این سخن فرمود: «تو آنچه را من مى شنوم مى شنوى و آنچه من مى بینم مى بینى (چشم و گوش تو همچون چشم و گوش من حقایق عالم غیب را ادراک مى کند) جز اینکه تو پیامبر نیستى; ولى وزیر (من) هستى و در طریق خیر قرار دارى»; (إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ، وَ تَرَى مَا أَرَى، إِلاَّ أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ، وَ لکِنَّکَ لَوَزِیرٌ وَ إِنَّکَ لَعَلَى خَیْر»).
ممکن است کسى بگوید: بعد از ظهور اسلام و پیامبر اکرم باز هم گروه کثیرى سر بر فرمان شیطان دارند. این سخن چگونه با مطلب بالا سازگار است؟ پاسخ این است که با ظهور اسلام آن اطاعت مطلق و بى قید و شرط عصر جاهلیّت در همه چیز از شیطان، که شامل بت پرستى و آلودگى هاى اخلاقى و مظالم شدید اجتماعى مى شد درهم شکست و گروه کثیرى از مؤمنان راستین در هر قرن پیدا شدند که اگر جمعیّت آنها از پیروان شیطان بیشتر نباشد کیفیت وجودى و مقامات آنها بسیار برتر است.
به تعبیر دیگر: شیطان در روز نخست گفته بود: (وَلاَُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ).(9) این معنا با ظهور پیامبر اکرم از میان رفت، زیرا غیر از «مخلصین» که منظور اولیاى خاص خدا هستند، گروهى از مؤمنان قوىّ الایمان و صالح العمل نیز از پیروى شیطان سرباز زدند.
به هر حال این گفتار، همانند روایات متعدّد دیگر که بعداً به آن اشاره خواهد شد، نشان مى دهد که موقعیت على(علیه السلام) نسبت به پیامبر اکرم تا چه اندازه والا بوده است ـ او در همه چیز دوش به دوش پیامبر پیش مى رفت، فقط مقام نبوّت نداشت.
این همان حقیقتى است که در حدیث «منزلت» که به طور گسترده در کتب شیعه و اهل سنّت نقل شده، آمده است که در جنگ تبوک هنگامى که پیامبر، على(علیه السلام) را به جاى خود در مدینه قرار داد و امام از جهت عدم شرکت در جهاد ناراحت بود پیامبر حدیث منزلت را بیان فرمود.
این حدیث طبق نقل ابن عباس که در کتب معتبر اهل سنّت به عنوان یک حدیث صحیح شناخته شده است، چنین است: «هنگامى که رسول خدا براى غزوه تبوک آماده حرکت شد و گروهى از مردم با آن حضرت بودند على(علیه السلام) عرض کرد: من هم با شما بیایم، پیامبر فرمود: نه! على(علیه السلام) گریست، رسول خدا فرمود: «أما تَرْضى أنْ تَکُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إلاّ أنَّهُ لَیْسَ بَعْدى نَبِىّ; آیا تو راضى نیستى که نسبت به من همچون هارون (برادر موسى) نسبت به موسى باشى جز اینکه بعد از من پیامبرى نیست (اشاره به اینکه تمام مزایاى من جز مقام نبوت را دارا هستى)». سپس افزود: «إنّهُ لا یَنْبَغى أنْ أذْهَبَ إلاّ وَ أنْتَ خَلیفَتی; سزاوار نیست من بروم جز اینکه تو جانشین من باشى».
این حدیث را حاکم در مستدرک ذکر کرده و گفته است: سند حدیث صحیح است و نیز ذهبى در تلخیص المستدرک آن را آورده و تصریح به صحّت آن کرده است. در کتب بسیار دیگرى; مانند مسند احمد، ذخائرالعقبى، مناقب خوارزمى، الاصابة ابن حجر عسقلانى و کتب بسیار دیگرى که نقل تمام اسناد آن بسیار به طول مى انجامد، آمده است.(10)
1ـ رابطه بسیار نزدیک على (علیه السلام) با پیامبر(صلى الله علیه وآله)
این رابطه از زمانى آغاز شد که على(علیه السلام) کودک بسیار خردسالى بود و بحران شدید اقتصادى و قحطى در مکّه پیدا شد. ابوطالب فرزندان زیادى داشت و سخت به زحمت افتاد. پیامبر اکرم که هنوز به مقام نبوت نرسیده بود به عباس که مرد ثروتمندى بود، فرمود: برادرت ابوطالب، کثیرالعیال است و مشکلات موجود را مى بینى. همراه من بیا نزد او برویم. یکى از فرزندانش را تو سرپرستى کن و یکى را من. عباس پذیرفت، هر دو نزد ابوطالب آمدند و مقصود خود را بازگو کردند، ابوطالب گفت: عقیل را نزد من بگذارید و هر یک از سایر فرزندانم را خواستید انتخاب کنید، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) على(علیه السلام) را برگزید و عباس جعفر را و از آن به بعد على بن ابى طالب با رسول خدا بود تا زمان بعثت که در آن زمان نیز از او پیروى کرد و به او ایمان آورد و تصدیقش نمود.(11)
گویا دست تقدیر این حادثه را به وجود آورد تا بزرگ ترین مرد جهان بعد از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) از آغاز عمر شب و روز در کنار آن حضرت باشد و تحت تعلیم و تربیت او قرار گیرد و این شاگرد در محضر آن استاد تا آنجا پیش برود که نور وحى را ببیند و بوى وحى را استشمام کند و صداى جبرئیل را بشنود و حتى ناله شیطان را که به هنگام بعثت از حلقوم او برخاست، درک کند و در یک کلام با جهان غیب کاملا در ارتباط باشد و تا آنجا پیش برود که پیامبر اکرم خطاب به او بفرماید: «إِنَّکَ تَسْمَعُ ما أَسْمَعُ وَ تَرَى ما أَرَى إلاّ أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ; آنچه را که من مى شنوم، مى شنوى و آنچه را که من مى بینم مى بینى جز اینکه پیامبر نیستى».(12)
غار حرا بر فراز کوهى قرار دارد که امروز جبل النور نامیده مى شود. سابقاً این کوه در خارج مکه بود; ولى امروز به سبب گسترش شهر مکّه جبل النور و غار حرا در داخل مکّه قرار دارد و پیمون آن از پاى کوه تا فراز آن حدود یک ساعت به طول مى انجامد.
غار مزبور غار کوچکى است که گنجایش یک نفر ایستاده در حال عبادت و دو سه نفر نشسته را دارد; ولى در کنار آن محل نسبتاً وسیعى است که جاى نشستن گروهى است. جالب اینکه دو طرف غار باز است و هواى لطیفى در غار جریان دارد و در گرم ترین اوقات سال، انسان احساس گرما نمى کند و از همه گذشته، جاى خلوت و مملوّ از روحانیت است.
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) قبل از بعثت و حتى گاه بعد از بعثت براى دورماندن از غوغاى بت پرستان جاهل و جامعه مملوّ از خرافات آن عصر، به غار حرا مى رفت و ساعتها و روزها به راز و نیاز با خدا مى پرداخت و در اسرار آسمان و زمین مى اندیشید. قابل توجه است که داخل غار اگر کسى رو به دهانه شمالى غار بایستد هم رو به کعبه ایستاده و هم رو به بیت المقدس.
از پاره اى از روایات استفاده مى شود که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) حتى بعد از نبوّت، گاهى به غار حراء مى رفت و دور از اذیت و آزار مشرکان متعصب، به عبادت و راز و نیاز با خدا مى پرداخت و على(علیه السلام) و خدیجه گاه با آن حضرت بودند و مى دانیم نخستین شعاع وحى در همانجا درخشید.
ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه خود مى گوید: داستان مجاورت پیامبر اکرم به غار حرا مشهور است و در کتب صحاح آمده که او در هر سال یک ماه در جوار حراء بود و در آن ماه نیازمندانى به سراغ آن حضرت مى آمدند و آنها را اطعام مى کرد، هنگامى که این مدت پایان مى پذیرفت و پیامبر اکرم از آنجا باز مى گشت به سراغ کعبه مى آمد و هفت دور یا بیشتر طواف مى کرد. سپس به خانه خود باز مى گشت تا سال بعثت فرا رسید. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) ماه مبارک را در آن سال به اتفاق خدیجه و على بن ابى طالب و خادمى که داشتند در آنجا بود و در این زمان بود که جبرئیل فرمان نبوّت و رسالت را براى آن حضرت آورد و (این حدیث ظاهراً اشاره به نزول دفعى و یک پارچه قرآن بر پیامبر اکرم در ماه رمضان است و منافاتى با نزول تدریجى که آغاز آن 27 رجب است، ندارد).(13)
3ـ برنامه ویژه پیامبر (صلى الله علیه وآله) قبل از بعثت
بسیارى سؤال مى کنند که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) قبل از بعثت چه آیینى داشته است، در حالى که هنوز آیین اسلام نازل نشده بود؟
گاه گفته مى شود او بر آیین شیخ الانبیاء، ابراهیم خلیل(علیه السلام) بود. این سخن از یک نظر صحیح است و آن اینکه حضرت، موحد و یگانه پرست بود و یگانه پرستى از بارزترین ویژگیهاى آیین ابراهیم است، هر چند همه انبیا یگانه پرست بودند; ولى این دلیل بر آن نمى شود که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در همه فروع دین، متعبّد به شریعت ابراهیم(علیه السلام) باشد.
از کتاب غنیه مرحوم ابن زهره بر مى آید که این سؤال از آن زمان نیز مطرح بوده است، زیرا ایشان فصلى براى این مطلب که آیا پیامبر متعبّد به شریعت انبیاى پیشین بوده یا نه منعقد نموده، هر چند سخن بسیار کوتاهى در ذیل آن بیان کرده است. وى تنها به این مطلب قناعت کرده که ممکن است رسول خدا قبل از بعثت نیز به آیین خود عمل مى کرده بى آنکه کوچک ترین دلیلى بر آن ذکر کند.
در پاورقیهاى چاپ اخیر این کتاب آمده است که این مسئله از زمان سیّد مرتضى و شیخ طوسى نیز مطرح بوده و بعضى به طور سربسته گفته اند که آن حضرت پیرو آیینهاى قبل از خود بوده است و بعضى گفته اند: نبوده، و بعضى توقف کرده اند. از شیخ طوسى نقل شده که مى گوید: اعتقاد شیعه بر این است که او قبل از نبوّت به برنامه ویژه اى عمل مى کرده که از طریق وحى بر او نازل مى شده است، بى آنکه پیرو آیین انبیاى پیشین باشد.
علامه مجلسى معتقد است که پیامبر اسلام قبل از رسالت داراى مقام نبوّت بوده گاه فرشتگان با او سخن مى گفتند و صداى آنها را مى شنید و گاه در رؤیاى صادقه به او الهام الهى مى شد و بعد از چهل سال به مقام رسالت رسید و قرآن و اسلام رسماً بر او نازل گردید. او شش دلیل بر این معنا ذکر مى کند.(14)
و چه خوب بود دانشمندان ما به خطبه قاصعه و کلام امیرالمؤمنین(علیه السلام) که در مورد برنامه ویژه پیامبر توسط بزرگ ترین فرشته الهى سخن مى گوید و مى فرماید: «خداوند از همان زمان که رسول خدا از شیر بازگرفته شد، بزرگترین فرشته از فرشتگان خود را مأمور او ساخت تا در طول شب و روز وى را به راههاى فضیلت و محاسن اخلاق وادار کند.
این سخن به خوبى نشان مى دهد که پیامبر اکرم قبل از بعثت پیرو آیینهاى پیشین نبود، بلکه برنامه اى مخصوص خود داشت که از طریق الهام فرشته بزرگ خدا به او اعلام مى شد و آن حضرت مطابق این برنامه ویژه عمل مى کرد.
چگونه ممکن است فرشته بزرگ الهى طرق مکارم اخلاق را به او بیاموزد; اما واجبات را به او نیاموزد و به این ترتیب پاسخ سؤال درباره تعبّد پیامبر به آیینهاى پیشین یا عدم آن در زمان قبل از بعثت روشن مى شود.(15)
1. «نواجم» جمع «ناجمة»
از «نجم» بر وزن «حجم» به معناى طلوع و ظهور است و به شاخهاى بلند که ظهور
و بروز زیادى دارد نواجم قرون گفته مى شود، و از قبیل اضافه صفت به موصوف
است.
2. فى ظلال نهج البلاغه (شرح محمد جواد مغنیه بر نهج البلاغه)، جلد 3، صفحه 151-155.
3. در فى ظلال نهج البلاغه (شرح محمد جواد مغنیه بر نهج البلاغه)، جلد 3، صفحه 151-155، این جمله از عبدالرحمن شرقاوى نقل شده است.
4. «عرف» به معناى بوى خوش است.
5. «خطلة» از ریشه «خطل» بر وزن «خطر» به معناى انحراف از مسیر صواب است.
6. «فطیم» از «فطام» به معناى از شیر بازگرفتن است و فطیم به کسى گفته مى شود که از شیر بازگرفته شده باشد.
7. «فصیل» بچه شتر است بعد از آنکه از شیر باز گرفته شود.
8. «رَنَّة» به معناى صداى غم انگیز و ناله است و گاه به فریاد شدید نیز گفته مى شود.
9. حجر، آیه 39-40 .
10.
مرحوم سیّد شرف الدین در کتاب «المراجعات» و محققان کتاب المراجعات در
پاورقیهاى آن به مصادر مختلف این حدیث اشاره کرده اند. (المراجعات، صفحه
261، مراجعه 26). در کتاب احقاق الحق بیش از یکصد صفحه پیرامون مصادر این
حدیث و اسناد آن از کتب اهل سنّت بحث شده است. (احقاق الحق، جلد 5، صفحه
132 تا 238).
11. تاریخ طبرى، جلد 2، صفحه 57-58.
12.
درباره اینکه على(علیه السلام) نخستین کسى بود که ایمان آورد و ایمانش
پذیرفته شد به طور مشروح در جلد 3، از همین کتاب، صفحه 169-174 بحث شد.
13. شرح ابن ابى الحدید،جلد 13، صفحه 208.
14. بحارالانوار، جلد 18، صفحه 277 به بعد.
15.
مرحوم علامه مجلسى نیز در کتاب بحارالانوار بحثى در این زمینه دارد و
معتقد است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)قبل از بعثت نبى بود، ولى
رسول نبود (جلد 17، صفحه 277-281) و فخر رازى نیز در کتاب المحصول (جلد 1،
صفحه 426، چاپ دارالکتب العلمیة) بحثى در این زمینه آورده است.