در میان همه مجهولاتی که انسان آرزوی دست یافتن به آنها را دارد یک رشته از مسائل هست که از این لحاظ در درجه اول اهمیت قرار دارد و آنها همان مسائل مربوط به نظام کلی عالم و جریان عمومی امور جهان و رمز و راز هستی می­باشد. انسان خواه از عهده برآید و خواه بر نیاید نمی­تواند از کاوش و فعالیت فکری درباره آغاز و انجام جهان، مبداء و غایت هستی، حدوث و قدوم، وحدت و کثرت متناهی و نامتناهی، علت و معلول، واجب و ممکن «آنچه از این قبیل است خودداری کند و همین خواهش فطری است که «فلسفه» را برای بشر به وجود آورده است.

تاریخ فلسفه با تاریخ فکر بشر توأم است. پس نمی­توان یک قرن و زمان معین یا یک منطقه و مکان معین را به عنوان مبداء و منشا اصلی پیدایش فلسفه معرفی کرد. بشر به حکم خواهش فطری خود هر وقت و هر جا که مجالی برای تفکر پیدا کرده است از اظهار نظر درباره نظام کلی عالم خودداری نکرده است و تا آنجا که تاریخ می­تواند نشان دهد، در بسیاری از نقاط جهان مانند مصر، ایران، هند، چین و فرانسه فلاسفه بزرگ ظهور کرده اند و مکاتب فلسفی مهمی به وجود آورده اند و ازدوره هایی که فاصله تاریخی زیادی با ما ندارند و دست تطاول ایام نتوانسته است تمام آثار آن    دوره ها را محو کند کم و بیش آثار فلسفی باقی مانده است.

در اثر تشویق و تجلیلی که از طرف پیشوای عظیم الشأن اسلام و اولیاء بزرگوار دین از مقام دانش و دانشجویی شد شعله طلب علم در دلها روشن گشت تا آنکه تمدن عظیم اسلامی به وجود آمد. رشته های مختلف علوم تدوین و تنظیم شد. کتاب ها از زبان های مختلف و بیش از همه کتب یونانی ترجمه شد، مدارس و دانشگاهها تأسیس گشت، کتابخانه ها پدید آمد، شهرهای بزرگ کشور پهناور اسلامی مهد علوم و محل آمد و شد محصلین گشت، کتابخانه ها پدید آمد، شهرهای بزرگ کشور پهناور اسلامی مهد علوم و محل آمد و شد محصلین شد، از اروپای فعلی و سایر نقاط جهان محصلین به کشورهای اسلامی اعزام شد.

ولی چیزی که از نظر تاریخ مسلم است این است که یونان قدیم دیگر سرمایه های اصلی معلومات خویش را مدیون مشرق زمین است و دانشمندان بزرگ آنجا مسافرت ها به مشرق کرده اند و از اندوخته های دانشمندان شرقی بهره مند گشته و پس از عودت در وطن خود منتشر ساخته اند.

فلسفه موسوم به «حکمت متعالیه» به وسیله صدر المتألهین شیرازی مشهور به ملاصدرا در قرن یازدهم هجری تأسیس شد و از آن به بعد محور تمام تعلیمات فلسفی در ایران تحقیقاتی بود که این دانشمند در مسائل مهم فلسفی به عمل آورده است. تحقیقات صدرالمتألهین در فلسفه اولی و حکمت الهی است. ملاصدرا آنچه در این زمینه از قدمای یونان بالاخص افلاطون و ارسطو رسیده بود و آنچه حکمای بزرگ اسلامی از قبیل فارابی و بوعلی و شیخ اشراق و ... توضیح داده بودند یا از خود افزوده بودند و آنچه عرفای بزرگ با هدایت ذوق و قوت عرفان یافته بودند به خوبی هضم کرد و از نو اساس جدیدی را پی ریزی کرد و آن را بر اصول و قواعدی محکم و خلل ناپذیر استوار کرد و از جنبه استدلال و برهان، مسائل فلسفه را به صورت قواعد ریاضی درآورد که هر یک از دیگری استخراج و استنباط می-شود و به این وسیله فلسفه را از پراکندگی طرق استدلال بیرون آورد.

از زمان ارسطو که برخلاف نظریات استادش «افلاطون» قیام کرد پیوسته دو مکتب و دو مشرب فلسفی به موازات هم سیر می­کرد که افلاطون و ارسطو هر یک نماینده یکی از این دو مشرب فلسفی بودند و در هر یک از دوره ها هر یک از این دو مشرب پیروان فراوانی داشتند. در میان مسلمین این دو مشرب به نام «مشرب اشراق» و «مشرب منشاء» معروف بود و دو هزار سال مشاجرات فلسفی بین این دو دسته، چه در یونان و چه در اسکندریه و چه در میان مسلمین و چه در اروپای قرون وسطی ادامه داشت ولی صدر المتألهین با اساس جدیدی که از نو پی ریزی کرد به این مشاجرات دو هزار ساله خاتمه داد به طوری که بعد از وی دیگر مکتب اشراق و مکتب منشاء در مقابل یکدیگر معنا ندارد.

فلسفه صدرالمتألهین نتیجه زحمات هشتصد ساله محققین بزرگی است که هر یک از آنها در پیش بردن فلسفه سهیم هستند. با همه این احوال مطابق گواهی خاور شناسان متأسفانه تابحال که 4 قرن از پیدایش این فلسفه می­گذرد هنوز در اروپا معرفی صحیحی از آن نشده است.

پروفسور ادوارد براون مستشرق معروف انگلیسی (متوفای 1304 هـ. ش) که عمر خویش را صرف مطالعه درباره ایران و تاریخ ایران کرده است در جلد چهارم تاریخ ادبیات ایران می­گوید:

«با وجود شهرت و رواج فلسفه ملاصدرا در ایران فقط در خلاصه سطحی و ناقص از طریقه فلسفی او در السنه اروپایی دیده ام»

کنت گوبینو (kont Gobino) چند صفحه راجع به عقاید ملاصدرا نگاشته اما معلومات او از درس شفاهی معلمینش مأخوذ بوده و معلمین هم علی الظاهر اطلاع کاملی نسبت به آن عقاید  نداشته اند.

«طریقه حقیقی ملاصدرا عیناً متخذ از ابوعلی سیناست. در صورتی که صاحب روضات الجنات راجع به ملاصدرا می­نویسد: «کان ... منقّحاً اساس الاشراق بما لا فرید علیه و مفتّحا ابواب الفضیحه علی طریقه المشاء و الرواق» تعریف مختصر تر ولی جدی تر و صحیح تر که از مذهب ملاصدرا نموده اند آن است که شیخ محمد اقبال (دکتر اقبال پاکستانی) کرده است.»

مقارن زمانی که صدرالمتألهین در ایران مشغول زیر و رو کردن فلسفه و ریختن طرح جدیدی بود در اروپا جنبش علمی و فلسفی عظیمی که مقدماتش از چند قرن پیش از آن فراهم شده بود پدید آمد و درست همان زمانی که صدرالمتألهین در حال انزوا و خلوت به تفکر  و ریاضت پرداخته بود و مدتی کوهستان قم را برای این کار انتخاب کرده بود تا بهتر بتواند افکار وسیع خویش را به رشته تحریر درآورد، در اروپا دکارت فرانسوی نغمه جدیدی از خود ساز کرد. ربقه­ی تقلید قدما را از گردن خویش دور افکند و راه نویی پیش گرفت و چندین سال در گوشه ای از هلند انزوا و گوشه نشینی اختیار کرد و فارغ از امور زندگانی، روزگار خویش را وقف امور علمی کرد.

در اروپا از زمان دکارت تا عصر حاضر مکاتب فلسفی گوناگونی پدید آمده هر دسته پیرو یک مکتب خاصی شده اند. برخی به فلسفه تعقلی پرداخته اند و برخی دیگر از دریچه علوم تجربی به فلسفه نظر کرده اند. بعضی مسائل فلسفه اولی و حکمت الهی را قابل بحث و تحقیق دانسته و در این زمینه آراء و نظریاتی ابزار داشته اند و بعضی دیگر مدعی شده اند که اساساً بشر از درک این مسائل عاجز است و آنچه تاکنون نفیاً و اثباتاً در این زمینه گفته شده بلا دلیل بوده است. گروهی در عقاید خود الهی شده اند و گروهی مادی.

روی هم رفته در آن فنی که از قدیم به عنوان «فلسفه حقیقی» یا «علم اعلی» شناخته شده است یعنی فن تحقیق در نظام کلی عالم و تحقیق سراپای هستی در اروپا چه در قرون وسطی و چه در دوره جدید پیشرفت قابل ملاحظه­ای حاصل نشده است. و یک سیستم قوی و قانع کننده ای که فلسفه را از تشتت و تفرق و پراکندگی نجات بخشد به وجود نیامده و همین امر موجب پیدایش مشرب های ضد و نقیض در اروپا شده است و آنچه هم از تحقیقات اروپایی قابل ملاحظه و شایسته تحسین و تمجید است و به نام «مسائل فلسفی» معروف است در حقیقت مربوط به فلسفه نیست بلکه مربوط به ریاضیات یا فیزیک یا روان شناسی است.

و الحق باید انصاف داد فلاسفه اسلامی که بیشتر همت خویش را صرف تحقیق در این فن کرده اند خوب از عهده این کار برآمده اند و فلسفه نیمه کاره یونان را تا حد زیادی جلو برده اند و با آنکه فلسفه یونان در ابتدای ورود در حوزه اسلامی مجموعاً بیش از 200 مسأله نبود، در فسلفه اسلامی بالغ بر هفتصد مسأله شده است و علاوه بر آن اصول و مبانی و طرق استدلال حتی در مسائل اولیه یونان به کلی تغییر کرده و مسائل فلسفه تقریباً خاصیت ریاضی پیدا کرده. این خصوصیت در فلسفه صدرالمتألهین کاملاً هویداست و باید اذعان کرد که در این جهت تقدم با دانشمندان اسلامی است.

مدتی است که موج فلسفه اروپا به ایران هم رسیده و کم و بیش رسالات فلسفی از زبانهای اروپایی به فارسی ترجمه شده است. و شاید اولین نشریه فلسفی جدید به زبان فارسی، ترجمه رساله گفتار دکارت است که در یک قرن پیش به وسیله کنت گوبینو ترجمه شده است. به تدریج کتاب ها و رساله های بیشتری به زبان فارسی منتشر شد و عده ای هم از طریق رسالات و مجلات عربی از نظریات جدید آگاه می­شدند و با اینکه مدتی است که توجه علاقمندان جلب شده است که عقاید و آراء جدید در فلسفه قدیم وارد شود و بین نظریات جدید و نظریات فلاسفه اسلامی مقایسه شود متأسفانه تاکنون این منظور عملی نگردیده و از آن زمان تاکنون آنچه رسالات فلسفی نشر یافته یا صرفاً به سبک قدما بوده و احیاناً در مسائل مرتبط به طبیعیات و فلکیات هم که نظریات جدید به کلی مخالف آنهاست باز از سبک قدیم پیروی شده، و یا آنکه صرفاً جنبه نقل و ترجمه نظریات جدید را داشته است. و چون طریق تحقیق و سبک ورود و خروج فلاسفه جدید با قدما اختلاف کلی دارد و از طرف دیگر بیشتر مسائلی که در فلسفه قدیم و بالخصوص در فلسفه صدرالمتألهین نقش عمده را دارد. در فلسفه جدید کمتر به آنها توجه شده یا اصلاً مورد توجه قرار نگرفته و در عوض مسائل دیگری در این فلسفه مطرح شده که قدما کمتر به آن توجه داشته اند یا اصلاً توجه    نداشته اند. از خواندن و مطالعه این دو رشته کتب فایده و نتیجه ای که منظور اهل فضل است حاصل نشده است.

 

فلسفه چیست؟

چنانکه در پایان این بحث گفته خواهد شد «فلسفه» در نقطه مقابل «سفسطه» قرار دارد و چون سوفسطایی منکر واقعیت خارج از ظرف ذهن است و تمام ادراکات و مفاهیم ذهنی را اندیشه خالی می­داند و در نظر وی حقیقت یعنی ادراک مطابق با واقع معنی ندارد. اما فیلسوف به واقعیت های خارج از ظرف ذهن اذعان دارد و پاره ای از ادراکات را به عنوان حقایق و ادراکات مطابق با واقع می­پذیرد، و از طرف دیگر به وجود برخی از ادراکات که با واقع مطابقت ندارند، نیز اذعان دارد.

مجموع ادراکات و مفاهیم ذهنی در نظر فیلسوف سه دسته مهم را تشکیل می­دهند.

1- «حقایق » یعنی مفاهیمی که در خارج مصداق واقعی دارند.

2- «اعتباریات» یعنی مفاهیمی که در خارج مصداق واقعی ندارند. اما عقل برای آنها مصداق اعتبار می­کند.

3- «وهمیات» یعنی ادراکاتی که هیچ گونه مصداقی در خارج ندارند و باطل محض می­باشند. مثل تصور غول، سیمرغ، ققنوس و ...

فلسفه سعی می­کند با میزان های دقیق خود امور حقیقی را از دو دسته دیگر جدا سازد. دانشمندان جدید اروپا که به نقادی عقل و فهم انسان پرداخته اند کوشش بسیار کرده اند که ساخته های ذهن را از حقایقی که واقعیت خارجی دارند جدا سازند و همین امر سبب انحراف بعضی از آنان شده و آنها را تا سر ایده آلیسم Idealism (سفسطه) کشانیده که یکباره جمیع مفاهیم را صرفاً مصنوع ذهن دانسته اند و بعضی دیگر احیاناً مسلک شک (Scepticism) را اختیار کرده اند. در فلسفه اسلامی نیز عنایت خاصی نسبت به این مطالب مبذول شده و تحقیقات سودمندی برای تفکیک اعتباریات از حقایق به عمل آمده است.

خلاصه آنکه ما از دو جهت نیازمند به فلسفه می­باشیم، یکی از نظر کاوش عزیزی و اینکه بشر طبعاً علاقمند است حقایق را از اوهام و امور واقعیت دار را از امور بی واقعیت تمیز دهد و دیگر از راه نیازمندی علوم به فلسفه، زیرا هر یک از علوم اعم از طبیعی یا ریاضی خواه با اسلوب تجربی پیش برود و خواه با اسلوب برهان و قیاس، شیء معینی را که اصطلاحاً موضوع آن علم نامیده می­شود. موجود و واقعیت دار فرض می­کند و به بحث از آثار و حالات آن می­پردازد و واضح است که ثبوت یک حالت و داشتن یک اثر برای چیزی وقتی ممکن است که خود آن چیز موجود باشد. پس اگر بخواهیم مطمئن شویم و این اطمینان را فقط فلسفه می­تواند به ما بدهد.

فلسفه یعنی اظهار نظرهای آمیخته با بهت و تحیر درباره جهان و برخی کار را به جایی کشانیده اند که خیال می­کنند فلسفه یعنی پراکنده گویی و احیاناً تناقض گویی و برخی بین مسائل فلسفی و مسائلی که در سایر علوم مورد گفتگو قرار می­گیرد فرق نمی­گذارند.

ولی با توضیحاتی که داده خواهد شد این ابهام رفع می­شود و آن انتظارات بیجا خود به خود از بین می­رود.

لفظ فلسفه که ریشه یونانی دارد سابقاً به یک معنای عام گفته می­شد که شامل جمیع معلومات نظری و عملی بود و تقریباً بالفظ «علم» مرادف بود. در میان دانشمندان ما هم همین اصطلاح جریان داشت اما از زمانی که در پاره ای از علوم، اسلوب برهان و قیاس عقلی جای خود را به اسلوب تجربی داد، در اصطلاح دانشمندان لفظ «علم» و «فلسفه» هر یک به معنای جداگانه گفته می­شود.

معمولاً آنان که هم اسلوب تجربی و هم اسلوب برهان و قیاس عقلی را صحیح و معتبر می­دانند به آن رشته از مسائل که محصول تجربیات بشر است «علم» می­گویند و به آنها که صرفاً جنبه تعقلی و نظری دارد «فلسفه» می­گویند.

و چون حکمت اولی – فلسفه حقیقی و مشتمل بر کلی ترین مسائل بود آن را «علم کلی» و از آن جهت که یکی از مسائل آن بحث از علت العلل و واجب الوجود بود الهیات می­خواندند و در یونان باستان به مناسبت خاصی «متافیزیک» (metaphysics) خوانده می­شد- صرفاً محصول تعقل بشر است و تجربه حسی در مسائل آن راه ندارد غالباً هر وقت فلسفه گفته می­شود مقصود همان است.

ولی از قرن هفدهم به بعد گروهی از دانشمندان پدید آمدند که ارزش «برهان و قیاس عقلی» را به کلی انکار کردند و اسلوب تجربی را تنها اسلوب صحیح و قابل اعتماد دانستند. به عقیده این گروه فلسفه نظری و تعقلی مستقل از علم پایه و اساسی ندارد و علم هم محصول حواس است و حواس جز به ظواهر و عوارض طبیعت و فنومنها (Phenomen) تعلق نمی­گیرد پس مسائل «فلسفه اولی» که صرفاً نظری و تعقلی و مربوط به کنه واقعیات و امور غیر محسوسه است بی اعتبار است و این گونه مسائل برای بشر نفیاً و اثباتاً درک نشدنی است. آنها را باید از دایره بحث خارج کرد و امور غیرقابل تحقیق نامید.

اگوست کنت (August cont) دانشمند معروف فرانسوی قرن 19 یکی از کسانی است که منکر فلسفه عقلی و نظری است ولی در عین حال به یک فلسفه حسی متکی به علوم معتقد است. این فلسفه حسی که اگوست کنت قائل به آن است و همچنین سایر سیستم های فلسفی حسی که از طرف فلاسفه امپیریست (empirist) یا حیسون ابراز شده متکی به علوم حسی است و مانند آن علوم محدود است. و از حدود توجیه عوارض و ظواهر طبیعت (فنومنها) تجاوز نمی­کند.

بارزترین فلسفه های حسی همان فلسفه پوز یتیویسم (Positivism) اگوست کنت است ولی طرفداران فلسفه مادی با آخرین شکل خود (ماتریالیسم دیالکتیک) هر چند ابتداءً از جنبه تبلیغاتی دم از حس و علوم حسی می­زنند و گاهی یک مسأله علمی را تحریف کرده گواه می­آوردن، هرگز پابند این منطبق نبوده، مسائل تعقلی و نظری فلسفه اولی را که گواهی از حس و تجربه ندارد مورد بحث قرار می­دهند.

فلسفه نیز به نوبه خود حل مشکلات مخصوصی را به عهده گرفته و مسائل وی نیز در اطراف موضوع معینی صورت می­گیرد، فلسفه هیچ گاه در مسائل مربوط به علوم دخالت نمی­کند و نیز اجازه     نمی­دهد آنها در قلمرو او دخالت  نمایند. فلسفه عبارت است از یک سلسله مسائل براساس برهان و قیاس عقلی که از مطلق وجود و احکام و عوارض آن گفتگو می­کند. فلسفه از بود و نبود اشیا سخن می­گوید و احکام مطلق هستی را مورد دقت قرار می­دهد و هیچ گاه به احکام و آثاری که مخصوص یک یا چند موضوع مخصوص است نظر ندارد.

مسأله فلسفی نه عین مسأله علمی است و نه مستنج از آن بلکه منتزع از آن است. در اینجا لازم است معنای انتزاع و فرق آن با استنتاج بیان شود.

استنتاج: در جایی گفته می­شود که ذهن از یک حکم کلی یک حکم جزیی نتیجه بگیرد و به اصطلاح از کلی به جزیی پی ببرد. و البته هیچگاه ممکن نیست مسائل فلسفه از مسائل علوم استنتاج شود. زیرا نتیجه دهنده از نتیجه داده باید کلی تر باشد و حال آنکه مسائل فلسفی خود کلی ترین مسائل است. زیرا موضوع آنها وجود مطلق است و «وجود» کلی ترین موضوعات است.

انتزاع: در اصطلاح فلسفه و روان شناسی معمولاً به یک عمل خاص ذهنی گفته می­شود که آن را «تجرید» نیز می­توان نامید. به این نحو که ذهن پس از آن که چند چیز مشابه را درک کرد آنها را با هم مقایسه می­نماید و صفات مختص هر یک را از صفت مشترک آنها تمیز می­دهد و از آن صفت مشترک یک مفهوم کلی می­سازد که بر همه آن افراد کشیده صدق می­کند. در این هنگام گفته می­شود که این مفهوم کلی از این افراد انتزاع شده است.

پس معلوم شد در عین اینکه فلسفه غیر از علم است. بین این دو رابطه خاصی برقرار است که هم علم از فلسفه استفاده می­کند و هم فلسفه از علم.

1- علوم حقیقی اصطلاحاً در مقابل علوم اعتباری گفته می­شود و علوم اعتباری همانهاست که سابقین «علوم عملی» می­نامیدند. مانند علم اخلاق و ...

2- اگر سراسر کتب ماتریالیسم دیالکتیک را با دقت بررسی نماییم خواهیم دید.

تمام مسائل آن یک نوع استنباطات نظری است که دانشمندان ماتریالیست خواسته اند از نظریات علمی و فرضیه های علمی بنمایند.

اگر به کتب فلسفی مادی رجوع کنید می­بینید متافیزیک را این طور تفسیر می­کنند. «علمی است که از خدا و روح بحث می­کند» البته موضوع بحث متافیزیک خدا و روح نیست چنانکه گفته شد موضوع بحث متافیزیک (فلسفه اولی) مطلق وجود است. ممکن است شخص متافیزیسین باشد و در عین حال مادی باشد اما برای آنکه از اصطلاحاتی که اخیراً شایع شده خیلی دور نرفته باشیم کلمه «متافیزیک» را به آن مکتب فلسفی می­گوییم که قائل به ماوراء الطبیعه نیز بوده باشد.

1- دیالکتیک (dialectic) کلمه ای یونانی است و از اصل دیالگو (dialogos) مشتق شده است که به معنای مباحثه و مناظره است.

روش بحث و مناظره خاصی که معمولاً سقراط دانشمند بزرگوار یونان در مقابل طرف برای رفع اشتباه و اثبات خطای وی پیش می­گرفت به این کیفیت که از مقدمات ساده شروع به پرسش    می­نمود و از طرف اقرار می­گرفت و به تدریج به سئوالات خود ادامه می­داد تا جایی که یک وقت طرف ملتفت می­شد که به مدعای سقراط اعتراف کرده «دیالکتیک» نامیده می­شد. این روش مخاطبه، در علوم تعلیم و تربیت امروز به نام «روش سقراطی» معروف است.

افلاطون نیز این کلمه را در مورد طریقه مخصوص خود برای راه بردن عقل در راه کسب معرفت حقیقی اصطلاح کرد. افلاطون می­گوید: به افراد محسوسه علم تعلق نمی­گیرد زیرا متعلق علم باید کلی باشد نه جزیی. معرفت حقیقی درک «مثل» است و این معرفت در روح هر کسی قبل از اینکه به این عالم بیاید حاصل شده است. علم در این جهان تذکر و یادآوری گذشته است به عقیده افلاطون از راه ورزش فکری و از طریق ذوق و عشق باید نفس را نسبت به گذشته متذکر کرد.

افلاطون طریقه خود را برای کسب این نوع معرفت یا تذکر «دیالکتیک» می­نامد.

دانشمندان جدید از قبیل کانت نیز این کلمه را در مواردی استعمال کرده اند هگل (Hegel) دانشمند شهیر آلمانی که از فلاسفه نیمه اول قرن 19 است منطق و روش خاصی برای پی بردن عقل در کشف حقایق انتخاب نمود و نام آن را «دیالکتیک» گذاشت.

هگل در نظریات فلسفی اش مادی نبود ولی کارل مارکس و انگلس که شاگردان وی بودند و منطبق دیالکتیک را از استاد خویش آموخته بودند نظریات مادی و ماتریالیستی داشتند و در این جهت از فلاسفه مادی قرن 18 پیروی می­کردند.

مارکس و انگلس نظریات مادی خود را براساس منطق هگل تشریح کرده و توضیح دادند و از اینجا «ماتریالیسم دیالکتیک» به وجود آمد. در حقیقت ماتریالیسم دیالکتیک، ترکیبی از فلسفه مادی قرن 18 و منطق هگل که آندورا کارل مارکس و انگلس به یکدیگر مربوط ساختند.

چنانکه بعداً خواهد آمد یکی از اصول منطق دیالکتیک «اصل حرکت» است دیالکتیک می­گوید اشیا را در حال حرکت و تحول باید مطالعه نمود. دیالکتیک به حسب ادعای خود – جمود و یکسان ماندن را از خواص طرز تفکر متافیزیکی می­داند. از این رو دانشمندان فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک، آن فلسفه مادی را که قبلاً طرز تفکر متافیزیکی داشت یعنی براساس جمود و یکسان ماندن موجودات تفکر می­کرد «ماتریالیسم متافیزیک» می­نامند یعنی مادیتی که طرز تفکر متافیزیکی دارد از این رو «ماتریالیسم متافیزیک» در مقابل «ماتریالیسم دیالکتیک» است.                    رئالیسم و ایده آلیسم را در روزهای آینده در همین صفحه مشاهده بفرمایید.

 

 

 

فلسفه و سفسطه

رئالیسم و ایده آلیسم:

در میان دانشمندان یونانی قبل از سقراط گروهی هستند که «سوفسطایی » یا «سوفیست» نامیده میشوند.

مطابق اسناد تاریخی به دست آمده پیدایش سفسطه در یونان (در قرن 5 ق.م) در اثر دو چیز صورت گرفت. یکی ظهور آراء و عقاید فلسفی گوناگون و دیگری رواج فن خطابه خصوصا خطابه قضایی.

یعنی از یک سو مکاتب فلسفی مختلف که هر یک نظریه خاصی درباره جهان اظهار می نمود و عقاید دیگران را ابطال می نمود پیدید آمد و از طرف دیگر در اثر یک حادثه تاریخی که برای مردم آن سرزمین پیش آمده بود منازعات مالی زیادی واقع شد که کار را به محکمه میکشاند و گروهی از دانشمندان به سمت وکالت در محاکم عمومی با تماشا چیان فراوان به دفاع حقوق مولکین خود میپرداختند و خطابه های موثر ایراد میکردند.

کار خطابه تا آنجا بالا گرفت که اساتید فن کلاس هایی برای تعلیم فن خطابه افتتاح کردند و به تدریس آن اصول میپرداختند با گرفتن اجرت از شاگردان خود به ثروت های کلان رسیدند.

این گروه سعی می کردند برای هر مدعایی، اعم از حق و باطل، دلیل بیاورند و برهان  اقامه نمایند و گاهی برای دو طرف دعوا دلیل می آوردند و کم کم کار به جایی کشید که معتقد شدند حق و باطل و راست و دروغی در واقع نیست که گاهی با رای و نظر انسان مطابقت کند و گاه نکند بلکه حق آن چیزی است که انسان او را حق بداند و باطل آن چیزی است که انسان او را باطل پندارد و به تدریج این عقیده در سایر امور عالم نیز سرایت کرد و گفتند حقیقت به طور کلی تابع شعور و ادراک انسان است و هر کسی از امور عالم هر چه ادراک میکند درست است و اگر دو نفر بر خلاف یکدیگر ادارک میکنند هر دو درست است . این گروه را به واسطه آنکه در همه علوم و فنون عصر خود ماهر بودند «سوفیست» میگفتند یعنی دانشمند و کلمه« سوفسطایی » از کلمه «سوفیست» تعریب شده ولی بعد ها این کلمه را به کلیه کسانی گفتند که روش فوق را داشته باشند یعنی به هیچ اصل ثابت علمی پایبند نباشند و این مسلک را «سوفیسم» می نامند.

یکی از سوفیستهای معروف پروتاگوراس (protagoras) است او میگوید: مقیاس همه چیز انسان است . زیرا حقیقت غیر از آنچه انسان میفهمد چیزی نیست.

یکی دیگر از سوفیست های معروف گرگیاس(Gorgias) است از او براهینی نقل شده بر اینکه محال است چیزی موجود شود و اگر فرض محال موجود شود قابل شناختن نیست و اگر به فرض محال شناخته شود قابل تعریف و توصیف برای غیر نیست.

سقراط،افلاطون و ارسطو به شدت به مبارزه با سوفسطاییان پرداختند و مغلطه های آنان را آشکار ساختند و ثابت کردند که اشیاء قطع نظر از ادراک ما واقعیت دارند و دارای کیفیت مخصوصی میباشند و اگر انسان به طرز صحیحی فکر خود را راه ببرد میتواند حقایق را دریابد ارسطو به همین منظور قواعد منطق را که برای درست فکر کردن تمیز دادن خطا از صواب است جمع و تدوین نمود.

از دوره ارسطو به بعد گروه دیگری پیدا شدند که آنان را « لاادریون» یا «شکاکان» میگویند و مسلک آنها را سپتی سیسم (scepticsm) مینامند. این گروه به عقیده خود راه وسطی را انتخاب نمودند. نه پیرو سوفسطاییان شدند و نه عقیده سقراطیون را پسندیدند.

این جماعت گفتند انسان وسیله ای برای رسیدن به حقایق اشیاء که قابل اطمینان باشد ندارد. حس و عقل هر دو خطا می کنند.

راه های منطقی ارسطو برای مصونیت از خطا کافی نیست.راه صحیح خود داری از رای جزمی است حتی مسائل ریاضی(حساب و هندسه) را باید به عنوان احتمال پذیرفت.

پیروان این مکتب در یونان و اسکندریه فراوان بودند و تا چند قرن پس از میلاد مسیح، این مکتب ادامه داشت و اخیرا در قرن نوزدهم مسلک های فلسفی پدید آمده کما بیش با این مسلک شبیه است.

در این بحث مسلک «سوفیسم» که از جهتی مرادف ایده الیسم است و این دو در نقطه مقابل رئالیسم (فلسفه) میباشند ابطال میشود.

لازم است در طرف دو کلمه « ایده الیسم»در مقابل «ماتریالیسم» (اصالت ماده) قرار میگیرد و چنین وانمود میشود که تمام دانشمندان غیر مادی ایده الیست میباشند.

برای اینکه خواننده محترم موارد استعمال این دو کلمه (ایده الیسم و رئالیسم) را دریابد و ضمنا از مغلطه هایی که ممکن است به واسطه معانی اصطلاحات گوناگونی که مخصوصا کلمه ایده آلیسم در طول تاریخ به خود گرفته مصون بماند معانی لغوی و اصطلاحی این دو کلمه را مطابق آنچه از مطالعه نظریات فلاسفه و ترجمه دائره المعارف انگلیسی بر میآید شرح می دهیم.

ایده آلیسم: کلمه«ایده»(idea) یونانی است و معانی مختلفی از قبیل ،ظاهر،شکل،نمونه و... برایش ذکر شده است و از اصل یونانی «ایده ئیو» که به معنای دیدن است ، مشتق شده است اولین بار افلاطون این کلمه را در اصطالاحات فلسفی خود بکار برد که امروزه در میان ما به نام «مثل افلاطونی» معروف است.

افلاطون برای هر نوعی از انواع موجودات جهان ماده یک وجود مجرد عقلانی که افراد محسوسه آن نوع پرتو او و او نمونه کامل آن فرد است قائل است و او را «ایده» که مترجمین دوره اسلامی «مثال» ترجمه کرده اند- میخواند.

افلاطون منکر وجود افراد محسوسه نیست بلکه وجود آنها را متغیر، جزیی و فانی میداند. بر خلاف «ایده» یا «مثال» که به عقیده وی دارای وجود لایتغیر و کلی و باقی است.

در میان مسلمین ، «اشد اقیون» به مثل افلاطونیه معتقد بودند.

از کسانی که سخت با اعتقاد به مثل افلاطونی مخالف بوده و بر آن تشنیعاتی وارد کرده    « شیخ الرئیس ابو علی سینا» است .

طبق عقیده افلاطون افراد متغیر مادی تنها به حواس اداراک میشوند ولی علم به آنها تعلق نمیگیرد زیرا علم به چیزی تعلق میگیرد که کلی و خارج از حیطه زمان و مکان است و آن همان «ایده» است.

بنابر آنچه کتب تاریخ فلسفه استفاده میشود تا اواخر قرن هفدهم «ایده آلیسم » تنها به این مسلک (اعتقاد به مثل) گفته می شد، در مورد استعمال دیگری نداشته ، اما معنای اصطلاحی که اخیرا شایع  شده و مادیین تیر در کتب خود طبق همان معنا «ایده آلیسم» را تعریف میکنند.

بر این اساس ایده یعنی یعنی مطلق تصورات ذهنی(اعم از حسی، خیالی و عقلی) و ایده آلیسم یعنی مسلک کسانی که ایده یا تصورات ذهنی را اصیل میدانند یعنی این تصورات را صرفا مصنوع خود ذهن میدانند و به وجود خارجی این صور در عالم خارج قائل نیستند.

این مسلک از لحاظ اینکه منکر یک امر بدیهی است و جهان خارج را هیچ در هیچ میداند و اساس سوفیسم نیز برانکار بدیهیات و هیچ در هیچ بودن جهان خارج است.

ناگفته نماند که مادیین با آنکه ایده آلیسم را طبق همین اصطلاح اخیر که مرادف با سفسطه است درکتب خود تعریف میکنند تحولاتی که این لغت از عهد افلاطون تا کنون پیدا کرده و معانی گوناگونی که به خود گرفته نادیده گرفته کلیه دانشمدان غیر مادی را از قبیل  افلاطون ،ارسطو و کانت و ... «ایده آالیست»  میخوانند و از افلاطون و ارسطو به عنوان دو فیلسوف ایده آلیست بزرگ یونان یاد میکنند. و چنین وانمود میکنند که انحراف از اصول ماتریالیسم یعنی «سفسطه» میکشاند.

دکتر تقی ارانی با آنکه در جزوه ماتریالیسم دیالکتیک ،ایده آلیسم را مطابق تعریف فوق تعرف میکند پس از آنکه عقیده ایده آلیست معروف «برکلی» و عقیده دکارت را در باب خواص اولیه و ثانویه اجسام و عقیده کانت را در ذهنی بودن زمان و مکان نقل میکند.

 

 

این چنین به گفته خود ادامه میدهد:

« شرح کلیه اقسام ایده آلیسم از موضوع مقاله ما خارج و باعث اطاله کلام خواهد شد زیرا ایده آلیسم انشعابات بسیار پیدا کرده و هر فیلسوف به خیال خود چیزی بافته و استدلال یا تحقیقی مخصوص به خود کرده و به قول خود دلیل جدیدی بر اثبات ذهنی بودن عالم پیدا نموده است.»

منظور از تذکر این نکته مناقشه در اصطلاح نیست زیرا هر فیلسوفی حق دارد برای خود اصطلاح خاصی داشته باشد. چه مانعی دارد ایده آلیسم را مقابل ماتریالیسم اصطلاح کنیم؟

و البته در این صورت ایده آلیسم معنای دیگری غیر از اصالت تصور خواهد داد .منظور این است که اصطلاحات مختلف را نباید منشاء هو و مغلطه قرار دارد حقیقت این است که «ایده آلیسم» که به معنای «اصالت تصور» است در مقابل «رئالیسم»است که به معنای «اصالت واقع» میباشد و «ایده آلیست» کسی است که جهان خارج از ظرف ذهن را منکر است .

مانند پروتاگوراس و گرگیاس از قدمای یونان و برکلی (Berkli) و شوپنهاور(Shopenhaver) از متاخرین اروپا،و اما الهی یا روحی بودن ربطی به ایده آلیسم ندارد . ما با آنکه تمام اصول ایده آلیستی را باطل میکنیم و هیچ نوع اصالتی برای ذهن قائل نیستیم . با یک نظر واقع بینی عقاید الهی و روحی خود را با دلایل محکم اثبات میکنیم.

رئالیسم: این کلمه نیزکه از «رئل» (real) که به معنای «واقع» است مشتق شده ، در طول تاریخ به معنای مختلفی استعمال شده است.

الف)در فلسفه اسکولاستیک (scholastic) که به  «فلسفه اصحاب مدرسه» معروف است . در میان اصحاب مدرسه در قرون وسطی یگانه مبحثی که جدال عظیمی بر پا نمود مبحث وجود«کلی» بود که آیا کلی (مثل انسان) موجود است یا نه؟ و بر فرض وجود آیا وجودش در ذهن است یا در خارج ؟ و آیاد در خارج وجود مستقل دارد یا نه؟

کسانی راکه برای «کلی» واقعیت مستقل از افراد قائل بودند «رئالیست» یا « واقعیون» میگفتند و کسانی که هیچ نحو وجودی برای «کلی» نه در خارج و نه در ذهن، قائل نبودند و «کلی» را لفظی خالی میدانستند «نومینالیست» (nominalist) یا «اسمیون» میگفتند، دسته سومی نیز بودند که برای «کلی» وجود ذهنی و و جود خارجی در ضمن افراد قائل بودند و آنها را «ایده آلیست» یا «تصویریون» میگفتند.

تذکر این نکته بی فایده نیست ، در فلسفه اسکولاستیک دو مساله از یکدیگر تفکیک نشده بود:

الف:مساله وجود کلی

ب: مساله مثل افلاطونی

کسانی که به فلسفه اسلامی آشنایی دارند میدانند که در این فلسفه این دو مسئله از یکدیگر جداست .

مسئله اول «منطق» و گاهی در «فلسفه» بیان میشد و عموم فلاسفه در آن یک روش قاطعی داشتند و اختلافی در بین نبود.

اما مسئله دوم در یک فصل جداگانه مطرح میشد و فلاسفه همه یک روش در آن نداشتند. بعضی نفی و بعضی اثبات میکردند . بهر حال این مبحث به صورتی که در قرون وسطی در اروپا مطرح بوده پوچ و بی معناست.

ب) معنای دوم رئالیسم همان است که اخیرا در اصطلاحات فلسفی به کاربرده میشود یعنی اصالت واقیعت خارجی، و در این معنی رئالیسم فقط در مقابل ایده آلیسم که به معنای اصالت ذهن یا تصورات است قرار میگیرد.

در ادبیات نیز سبک رئالیسم در مقابل سبک ایده آلیسم است.

سبک رئالیسم یعنی گفتن یا نوشتن متکی بر نمودهای واقعی و اجتماعی ، اما سبک ایداه آلیسم عبارت است از سبک متکی به تخیلات شاعرانه گوینده یا نویسنده.

1-برای رفع اشتباه لازم است تذکر داده شود که معلومات فطری یا فطریات اصطلاحا به دو معنی و در دو مورد استعمال میشود.

الف) معلوماتی که مستقیما ناشی از عقل است و قوه عاقله بدون آنکه به حواس پنجگانه یا چیز دیگر احتیاج داشته باشد به حسب طبع واجد آنها ست.

افلاطون جمیع معلومات را فطری و علم را فقط تذکر میداند دکارت(Descartes) و پیراوانش پاره ای از معلومات را فطری و ناشی از عقل میدانند و گروهی دیگر اساسا وجود این معلومات را انکار میکنند.

ب) حقایق مسلمه ای که همه اذهان در آنها توافق دارند و برای احدی قابل انکار یا تردید نیست و اگر کسی به زبان انکار یا تردید نماید عملا مورد قبول و پذیرش وی هست.

2- جرج برکلی(George berkli) اسقف انگلیسی (1753-1685 م) مطابق آنچه از شرح حال و نظریات او استفاده میشود وی از اصحاب حس و فلاسفه «امپریست» به شمار میرود ، یعنی منشاء همه علوم را حس و تجربه میداند و به معلومات عقلی و فطری که گروهی ار فلاسفه اروپا قائل بودند قائل نیست.

اودر این نظریه از دانشمندان انگلیسی معاصر خودش جان لاک (john lock) پیروی کرده است. اما در عین حال برای محسولات وجود خارجی قائل نیست و منشاء احساس را تاثیرات خارجی نمیداند و برای اثبات اینکه «احساس» دلیل وجود خارجی محسوسات نیست خطاهای حواس را دلیل میآورد.

برکلی برای خود تصورات ذهنی وجود حقیقی قائل است و از همین راه وجود نفس را اثبات میکند و میگوید ادارک ، ادراک کننده میخواهد و آن «نفس» است.

برکلی میگوید من سوفسطایی نیستم زیرا وجود موجودات را انکار نمیکنم اما معنای وجود داشتن را غیر آن میدانم که دیگران خیال میکنند : من میگویم وجود داشتن یعنی بودن در ادراک شخص ادارک کننده.

برکلی منشاء علم را حس میداند اما منشاء حس را وجود خارجی شیء محسوس نمیداند و به وجود نفس که قوه ادراک کننده است و به وجود خدا قائل است.

3- شوپنهاور (1860-1788 م) دانشمند شهیر آلمانی ، سر دسته بدبینان جهان که زندگی را سراسر رنج و در و دنیا را غمخانه و ماتمکده میداند و دنیا را به انزوا زیست و تا آخر عمر در تجرد باقی ماند.

شوپنهاور بر خلاف دکارت و پیروانش به معلومات و تصورات ناشی از عقل معتقد نیست ، منشاء همه تصورات و مبدا همه علوم را حس میداند و کار عقل را فقط تصرف در فراورده های حواس میداند.

شوپنهاور از این رو ایده آلیست شمرده شد که جمیع معلومات را بی حقیقت میداند و جهانی که به وسیله حس و شعور عقل در یافته میشود که جهان ماده است، آنرا ذهنی و نمایشی محض میداند، بلکه بر خلاف اسقف برکلی که وجود ادراک و قوه ادراک کننده را حقیقی می پنداشت وی وجود آندو را نیز بی حقیقت میداند اما در عین حال یک چیز را حقیقت میداند و آن «اراده» است و میگوید حقیقت جهان اراده است و انسان به حقیقت خود-اراده- بدون وساطت حس و عقل پی میبرد.

بنابراین شوپنهاور هر چند جهان«معلومات» رابی حقیقت میداند و از این جهت ایده آلیست خوانده میشود اما به یک جهان حقیقی قائل است که ماوراء جهان معلومات است و آن جهان به وسیله حس و شعور و عقل دریافته نمیشود و آن جهان اراده است و از این جهت میتوان او را «رئالیست» خواند.

شوپنهاور روی همین مبنای فلسفی در باب زندگی و عشق ، زن و لذت عقاید مخصوصی دارد. میگوید اراده واحد مایه شر و فساد است به اعتقاد او لذت امر عدمی و الم امر وجودی است ،عشق دو جنس مخالف مایه بدبختی است، حقیقتش اراده زندگی است که میخواهد نسل را امتداد بدهد منتها برای آنکه افراد، مصائب و ناملایمات آن را متحمل شوند طبیعت افراد را میفریبد و دلشان را به لذت فریبنده خوش میکند.

اومیگوید فلسفه این که عاشق و معشوق میکوشند حرکات خود را از دید اغیار پنهان بدارند و نگاهها با هزارن احتیاط و نگرانی بین آنها ردو بدل میشود این است که زندگی سراسر بدبختی است و عاشق و معشوق میخواهند این بدبختی را با ادامه نسل ادامه دهند و به این وسیله جنایت فجیعی را مرتکب میشوند و واضح است اگر عشق بین آنها نبود دنیا به پایان میرسید و مصائب جهان نابود میگشت.

شوپنهاور به فلسفه بودا اعتقاد تام داشته و مایه سعادت حقیقی را در ریاضت و خفه کردن اراده زندگی مخصوصا ترک زنان و در نتیجه انقطاع نسل میداند.

نکته قابل ذکر در این جا این است که  دکارت دانشمند فرانسوی همین که خواست در جمیع معلومات خود تجدید نظر نماید و طرحی نو بریزد همه افکارخود را از محسوسات و معقولات ومنقولات مورد شک و تردید قرار داد.

 با خود گفت: شاید این طور که من حس مینمایم یا فکر میکنم یا به من گفته اند نباشد و همه این ها که من حس میکنم یا فکر میکنم خیال و اندیشه محض باشد چه دلیلی هست که اینطور نیست؟

دانشمندان پس از دکارت به این استدلال او اشکالاتی وارد کرده اند فعلا به ذکر یک اشکال که مناسب مطلب بالاست میپردازیم و آن اینکه اگر انسان این اصل را نیز مورد ترید قراردهد نمیتواند آن نتیجه را بگیرد زیرا با فرض عدم امتناع تناقض میتواند بگوید من می اندیشم و در عین حال اصلا نمی اندیشم  ونیز میتواند بگوید من هستم و در عین حال نیستم حقیقت مطلب این است که اصلا امتناع تناقض پایه جمیع علوم و ادراکات است و اگر از این یک اصل فکری صرف نظر شود هیچ علمی استقرار پیدا نخواهد کرد. از این جهت است که فلاسفه از قدیم گفته اند با انکار این اصل هیچ حقیقتی را نمیتوان اثبات کرد.

و به عبارت دیگر راههایی که بشر به خیال خود برای رسیدن به واقع فرض کرده رسیدن به واقع نیست ، بلکه راه رسیدن به واقع نیست، بلکه وصول به یک رشته اندیشه ها و افکار است.

شباهت ایده آلیسم هر چند از آن جهت که میخواهد بر خلاف بدیهی و حقایق مسلمه نتیجه بگیرد فاقد ارزش است و هر کس میداند مغلطه است و معمولا در پاسخ این شبهات به وضوح و بداهت مطلب قناعت میکنند اما حل علمی و فلسفی این مغلطه ها دقت زیادی لازم دارد و موقوف بر این است که حقیقتا علم(ادراک) و ارزش معلومات داسته شود. پاسخ علمی به شبهه بالا این است که علم دارای خاصه کاشفیت از خارج است، بلکه علم عین کشف از خارج است و ممکن نیست علم باشد و صفت کشف نباشد ، یا علم و کشف باشد واقع مکشوف وجود نداشته باشد و اگر فرض شود واقع مکشوف وجود ندارد.

کاشفیت وجود ندارد و اگر کاشفیت وجود ندارد پس علم وجود ندارد و حال آنکه به اقرار حضم علم وجود دارد.

خطاهای حواس بسیار زیاد است و انواعی دارد و در کتب علمی و فلسفی مسطور است. بعضی از دانشمندان معتقدند انواع خطاهای حواس بالغ بر هشتصد نوع میباشد.

وقوع خطا در برخی موارد نمیشود ما از جمیع معلومات خود حتی از فطریات و حقایق مسلمه اعتماد نموده و منکر جمیع واقیعت های خارج که از راه علم به آنها رسیده ایم بشنویم بلکه خود همین پی بردن به خطا دلیل بر این است که ما یک سلسله حقایق مسلمه داریم مه آنها را مقیاس قرار داده ایم و از روی آنها به این خطاها پی برداه ایم و اگرنه پی بردن به خطا معنی نداشت زیرا با یک غلط،غلط دیگری را نمیتوان تصحیح کرد.

بعلاوه دانشمند ایدآلیست، همه خطاهایی که از حس دیده ، هیچگاه نشده که چشم خود را ببندد و در کوچه و خیابان را برود و یا راه و چاه در نظرش مساوی باشد و هر دو را به عنوان«اندیشه» تلقی نماید.

و نیز با همه خطاهایی که از عقل دیده نشده از استدلال عقلی لب ببندد بلکه خود همین شبهات ایده آلیسم به صورت استدلال عقلی بیان شده است و اگر استدلال عقلی باطل باشد خود این استدلال هم باطل است.

هرمس: (Hermes) تواریخ قدیم جماعتی از حکما و علمای نجوم را نا می برد که به عنوان «هرامسه» خوانده میشوند و دوره آنان را قبل از دوره یونانیان ضبط میکند . معروفترین آنها «هرمس الهرامسه» خوانده مشد. و هرمس به معنای مطلق نام اوست.

به واسطه قدمت زمان ،تاریخ صحیح و معتبری از آنان در دست نیست.

در تاریخ الحکماء قفطی و محبوب القلوب اشکوری آمده است: «هرمس الهرامسه در مصر قبل از طوفان نوح تولد یافته و او همان است که عبریان به نام «اخنوخ» و یونانیان به نام «ارمیس» و اعراب به نام «ادریس» میخوانند و همان است که خداوند به وی نعمت های سه گانه (ملک،حکمت،نبوت) عطا فرمود.»

از گفته مورخین چنین بر میآید که هرمس همان ادریس پیامبر است که در کتب آسمانی از او یاد شده است.

اشکوری در محبوب القلوب از تاریخ ابن الجوزی نقل میکند که هرمس اول کسی است که حکمت و علم و نجوم را به الهام الهی استخراج نمود و از ابومعشر بلخی نقل میکند مه هرامسه زیاد بودند وافضل و اعلم از همه سه تن بودن و هرمس در مصر مسکن داشت و اهرام را او بنا نمود.

بلیناس: (Balinass) بلیناس نیز از حکمای قدیم است کتابی به نام «علل» دردست است که منسوب به اوست . میگویند او یکی از هرامسه است .

فیثاغورس: (PYTHAGORAS) در قرن ششم قبل از میلاد تولد یافته و از معاریف حکمای قدیم است عقیده وی در بای اعداد و اینکه عدد اصل وجود است و پیدایش همه امور به وسیله ترکیب های عددی است، معروف است.

او زمین را کروی و متحرک میدانست و گفته است که زمین و همه سیارات و از جمله خورشید و ... گرد یک کانون آتش نامرئی میچرخند او به مشرق زمین سفر کرد و بعضی از آراء خود را دانشمندان مشرق استفاده نموده و پس از مراجعت از سفر به ایتالیا میهجرت نموده و چون علاوه بر عقاید فلسفی ،آراء سیاسی ، اجتماعی و عقاید مذهبی خاصی نیز داشته جمعیتی تشکیل داد و موفقیتی حاصل نشد و در یکی از شورش ها کشته شد.

افلاطون عقاید اشتراکی خود در زمینه ثروت و زن را از امتیازات فیثاغورس اخذ کرده و فلسفه فیثاغورس توسط افلاطون در یونان انتشار یافت.

افلاطون: (Platon) در قرن پنجم قبل از میلاد (346-427 ق.م ) در یونام می زیسته است. او از نسل پادشاهان قدیم یونان بوده و نسبتش از طرف مادر به «صولون» حکیم معروف یونام میرسد . افلاطون پس از تحصیل مقدمات علوم ریاضیات و مقداری فلسفه شاگرد سقراط شد و تا آخر عمر در خدمت استاد بود و ارادتی کامل به او داشت.

مکتب فلسفی افلاطون یکی از معروف ترین مکاتب فلسفی دنیاست و محور عقاید فلسفی افلاطون اعتقاد به «مثل» است.

افلاطون پس از مرگ سقراط به جهانگرید پرداخته و به مصر،قیروان و ایتالیا سفر کرده است . او در فن نویسندگی توانا بود ، و عقاید خاصی در سیاست و طرز اداره اجتماع و تشکیل مدینه فاضله داشته و معتقد بوده است که اداره اجتماع باید به وسیله حکما و خودش برای عملی کردن این منظور به جزیره سیسیل مسافرت کرد ولی نتیجه  نگرفت و در آنجا او را گرفته و به عنوان برده فروختند تا اینکه یکی از دوستانش پیدا شد و او را آزاد کرد افلاطون در آخر کار از عقاید اشتراکی خود صرف نظر کرد و کتاب دیگری نوشت و به بطلان نظریات سابق خود پرداخت.

افلاطون در خارج از شهر آتن باغی داشت که در آنجا به تعلیم علم و حکمت میپرداخت و آن باغ«آکادمیا» نام داشت از اینرو پیروان افلاطون را «آکادمیان» میخوانند.

افلوطین: (Plotin) سر دسته فلاسفه معروفی به نام «افلاطونیان» است او مردی عارف و مرتاض بوده است و سفرهایی ه هند و ایران داشته است. میگویند کتاب معروف «اثولوجیا» که منسوب به ارسطو ست تالیف افلوطین است.

چنانچه ملاحظه فرمودید خود ماتریالیست ها بدون آنکه توجه داشته باشند ،به دائمی بودن بعضی از قضایا (ماده دائما در حال حرکت است) معترفند در منطق قدیم نیز بعضی از قضایا را دائمی میدانستند نه تمام قضایا را.

دکتر ارانی در صفحه 57 ماتریالسم دیالکتیک میگوید: «ایستادن»(جمود) نسبی و محدود ولی حرکت تغییر ، دائمی و بی حد است. نهایت این است که قدما حرکت فلک را مثال می آوردند و مادیین حرکت مطلق ماده را ،تنها اختلاف در بیان مثال است.

دانشمندان ماتریالیست آنجا که میخواهد حقایق دائمی را نفی نمیکنند از دوراه وارد میشوند.(البته خودشان این دورا با هم مخلوط میکنند)

یکی آنکه میگویند چون تمام قضایای ذهنی تصویری از ارتباطات موجود در طبیعت است و آن ارتباطات دائم در حال تغییر است، پس هیچ قضیه دائمی وجود ندارد . در جواب آنها گفته شد که به اعتراف خود ماتریالیست ها در طبیعت( صرف نظر از ماوراءالطبیعه) قضایای دائمی وجود دارد.

دیگر اینکه میگویند « هر مفهومی جزئی از طبیعت و تحت تاثیر تمام اجزاء طبیعت است و همراه سایر اجراء دائما در تکاپو و تغییر و تحول است . پس هیچ مفهوم ثابت و جامد وجود ندارد.»

بنابراین خود تصویری که ما از ارتباطات متغیر داریم نیز متغیر است.

اینجا این اشکال پدید میآید که اگر مفاهیم و تصوراتی که از روابط طبیعت در ذهن پیدا میشود مانند آن روابط متغییر باشند پس هیچ قضیه ای در دو «آن» به یک حال در ذهن باقی نیست. پس ما نسبت به یک لحظه گذرنده از واقیعت خارجی نمیتوانیم در ذهن خود یک تصور باقی داشته باشیم که آن تصور ذهنی یا قضیه درهمه آفات نسبت به حالت آن لحظه خاص صادق باشد.

برای آنکه معنای اطلاق مفاهیم که منطق قدیم به آن قائل بود و معنای نسبیت مفاهیم ماتریالیسم دیاکلتیک به آن قائل است روشن شود لازم است مقدمه ذیل تذکر داده شود.

یکی از مسائل مهمی که در قدیم الایام مورد توجه فلاسفه بوده است مساله «ارزش معلومات»و حقیقی بودت آنهاست ، یعنی آیا اندازه نهایی علوم (ادراکات) از واقعیات چقدر است و آیا ادراکات ما نسبت به اشیاء خارجی چه اندازه به وجود خارجی آنها مطابقت ندارد.

چنانچه گفتیم سوفسطائیان و ایده آلیستها هیچ گونه ارزشی برای معلومات قائل نیستند زیرا بنا به گفته آنها در ماوراء ذهن واقعیتی وجود ندارد که ادراکات با آن واقعیت مطابقت بکند یا نکند واساسا حقیقت و خطا هیچکدام معنی ندارد و اما شکاکان هر چند منکر واقیعت های خارجی نیستند اما برای علوم و ادراکات ارزش قطعی قائل نیستند و میگویند ممکن است اشیاء خارجی  چگونگی خاصی داشته باشند و ما طور دیگری که قوای ادراکی ما اقتضا میکند و متناسب باشد زمانی و مکانی است ادراک نماییم و ما نمیدانیم معلومات ،حقیقت است یا خطا و میزانی که بتوان حقیقت را از خطا تشخیص داد در دست نیست.

پیرهون(Pirron) (370-280 ق.م) موسس مکتب شکاکان ده سبب را یاد آورشده است این علل ده گانه ارزش قطعی معلومات را از بین میبرد.

پس به عقیده «سوفسطایی» حقیقتی (ادراک مطابق با واقع) در کار نیست و به عقیده شکاک نمیدانم علوم ما حقیقت است یا نیست.

مسلک های دیگری دیگری در قرون جدید پیدا شده است و همه آنها با اختلافات جزئی که در این مساله دارند نتیجتا با مذهب شکاکان(سپتیسیسم) یکی میشود مانند مسلک انتقادی کانت(گریتی سیسم)(griticism) و مسلک اصالت عمل«پراگماتیسم» (pragmatism) ویلیام جیمز آمریکایی از این دو دسته که بگذریم (سوفسطائیان و شکاکان) به کسانی بر میخوریم که «اصحاب جزم و یقین» خوانده میشوند یعنی برای معلومات ارزش قطعی قائل هستند این گروه معتقد هستند که اگر فکر با اسلوب منطقی صحیحی راهنمایی شود به حقایق غیر قابل تردیدی نائل میشود که با تمام واقع مطابقت دارد.

اما این گروه نیز دو دسته اند: دسته اول پیروان فلسفه اولی(متافیزیک) که افلاطون و ارسطو و پیزوانشان از یونانیان قدیم و همه فلاسفه اسلامی ودکارت (Descartes) و لایب نیتس(Leibniz) و اسپینوزا(Spinoza) و بعضی دیگر از اروپائیان جدید از آن جمله اند این گروه به «حقیقت مطلق» قادلند و معتقدند که واقعیات همانگونه که هستند در فکر ما جلوه گر میشوند بدون آنکه فکر ما از خود تصرفی بکند و رنگ خاصی به او بدهد و چنانچه میدانیم منطق قدیم که فلسفه اولی بر آن استوار است و همچنین اصول منطقی که دکارت تاسیس نموده بر اساس دریافتن حقایق مطلقه است البته بین نظر دکارت و پیروانش فی الجمله اختلاف است.

دسته دوم:«نسبیون» هستند که به حقایق نسبی قائلند پیروان «ماتریالیسم و یالکتیک»عقیده نسبیون راجع به نسبیت حقایق میپذیرند این گروه اخیر خود را پیرو منطق خاصی که اصول آنرا هگل آلمانی بیان نموده است میدانند.

این گروه میگویند: محک انسان برای تشخیص حقیقت ، تجربه و عمل است یعنی هر علمی اگر گواه عملی داشت صحیح و اگر نه غلط است  دلیل بر آنکه علوم طبیعی امروز حقیقت دارد و از طرف دیگر میگویند منشاء علم تاثراتی  است که اعصاب ما از خارج پیدا میکنند به وسیله دیدن و شیندن و غیره.

پس علم و ادراک در عین اینکه حقیقت است بستگی خاصی با نوع ساختمان مادی سلسله عصبی شخص ادراک کننده دارد و تاثیر خاص مغز ادراک کننده دخیل است پس «حقایق» نسبی است یعنی در عین اینکه حقیقت است با طرز ساختمان  مغز هر شخص و شرایط زمانی و مکانی نیز مربوط است.

همانگونه که ملاحظه فرموده اید به عقیده ماتریالیست ها عمل شناختن تاثیر مادی مخصوصی است که سلسه اعصاب بر روی آن پدیده های محسوس عادی می نماید مانند تاثیر خاصی که معده بر روی مواد غذایی می نماید و همان طور که معده ها در عمل هضم با یکدیگر اختلاف دارند سلسه اعصاب نیز مختلفند.

قطع نظر از سایر اشکالاتی که بر این گفته ها وارد است با اندک توجه روشن میشود که موضوع «حقایق نسبی» که مادیون قائلند نتیجتا به مذهب شکاکان منتهی میشود ، چیز تازه ای نیست و آن چیزی که شکاکان را وادار نموده است که ارزش قطعی معلومات را نفی کنند اختلاف ادراکات موجودات ادراک کننده است. پیرهون           ( موسس مکتب شکاکان) یکی از ده سبب که برای نفی ارزش یقینی معلومات دلیل آورده اختلاف ادراکات اشخاص مختلف است.

اینکه ما ابتدائا پیروان مکتب ماتریالیسم و یالکتیک را جزو اصحاب جزم و یقین شمردیم. به حسب ادعای خود آنها بود و الا در حقیقت در مقابل مکتب شک(سپتی سیسم) و مکتب متافیزیک مکتب سومی از لحاظ بیان ارزش معلومات وجود ندارد یا باید از اصول متافیزیک پیروی نمود یا باید تابع «سپی سیسم» شد.

برای آنکه مقصود روشن شود باید این مقدم را در نظرداشت در اصطلاح فلسفی علم بر دو گونه است: علم حضوری و علم حصولی .

علم حضوری یعنی علمی که عین واقعیت معلوم پیش عالم حاضر است و عالم شخصیت معلوم را میابد، مانند علم نفس به ذات خود و حالات وجدانی و ذهنی خود.

علم حصولی یعنی علمی که واقعیت معلوم پیش عالم حاضر نیست، فقط مفهوم و تصویری از معلوم پیش عالم حاضر است.

در علم حضوری مطابق تعریف بالا علم و معلوم یکی است یعنی وجود علم  عین وجود معلوم است وانکشاف معلوم پیش عالم به واسطه حضور خود معلوم است در نزد عالم و از این جهت این علم را« حضوری» مینامند.

در علم حصولی آن چیزی که ذهن اولا و با لذات و بلا واسطه می یابد همان مفاهیم و تصاویر ذهنی است ولی این مفاهیم دارای یک خاصیت مخصوصی هستند و آن اینکه آینه و نشان دهنده خارج میباشند به طوری که انسان در مرحله اول خیال میکند که بلا واسطه به خارج نائل شده است .

در مرحله دوم میگوید این مفاهیمی که من تصور میکنم در خارج وجود دارد و در مرحله سوم میگوید منشاء و مبداء پیدایش تصورات ذهنی تاثیرات خارجی است پس هر چند ذهن در مراحل بعدی درک میکند که پیدایش تصورات ذهنی در اثر تاثیرات خارجی است باید دید چه رابطه ای بین مفهوم ذهنی وجود دارد خارجی است که پیش از آنکه نوبت به مرحله سوم برسد در مرحله اول مفاهیم، خارج را ارائه میدهند و در مرحله دوم انسان میگوید عین همین چیزهایی که در تصور من است خارجیت و واقعیت دارند؟ و بالاخره چه خصوصیتی در علم است که شخص عالم را به خراج توجه میدهد.

هر چند هر کس اعم از ایده آلیست یا رئالیست ، تابع هر مسلک و پیرو هر مکتب بوده باشد ، به حسب فطرت خود عملا برای علم کاشفیت تامه از خارج قائل است و تردیدی ندارد که عین آنچه در ذهن است واقعیت خارجی دارد نه چیز دیگر و یک نحوه وحدت وعینیت بین ذهن و خارج هست. اما تشریح فلسفی مطلب یکی از مسائل مهم فلسفه است و مساله ارزش معلومات از این مساله سر چشمه میگیرد.

از مطالب گذشته معلوم شد ایده آلیست ها (سوفسطاییان) از آنجا که منکر واقعیت های خارجی هستند خود را در این مساله از قید هر زحمتی راحت نموده اند و سخنی با آنان نیست.

اما پیروان ماتریالیسم دیالکتیک که خود را در نقطه مقابل ایدا آلیسم معرفی میکنند، در این مساله نظریه ای را انتخاب نموده اند که صد در صد مدعای ایده آلیستها را تایید مینماید.

میگویند: فکر(ادراک) جزئی از طبیعت و مولود سایر اجزا طبیعت است همان طوری که سایر اجزاء طبیعت در اثر فعل و انفعالات طبیعی به وجود میآیند مفاهیم و تصورات هم پدیده هایی است مادی که در اثر فعل و انغعال خارج و مغز پیدا میشوند و رابطه ای بین این مفاهیم و خارج جز رابطه تولیدی وجود ندارد.

اینجا این پرسش پیش میآید که اگر هیچ رابطه ای بین علم و معلوم جز رابطه زایش وجود ندارد پس اولا معنای واقع نمایی علم یعنی چه ؟ و ثانیا هر مفهومی که در ذهن پیدا شود مانند انسان،حیوان،نبات،جمات و .... نمیتوان گفت مصداق خارجی دارد بلکه همین اندازه میتوان گفت منشاء خارجی دارد و با توجه به اینکه تمام اطلاعات ما نسبت به خارج به وسیله مفاهیم است باید بگوییم هیچ یک از مفاهیمی که در ذهن ماست واقعیت خارجی ندارد و این به عینه سخن ایده آلیست هاست و ثالثا اگر علم با لذات واقع نما نیست ما از کجا فهمیدیم که واقعیت خارجی هست و این واقعیت خارجی مولد و منشاء پیدایش این مفاهیم و تصاویر است.

پس ماتریالیسم دیالکتیک در باب ارزش معلومات نظریه ای را انتخاب کرده است که منتهی به مسلک شکاکان میشود و اما در مساله ماهیت علم نظریه ای را انتخاب کرده است که منتهی به مسلک سوفسطاییان میشود که در آینده ای نزدیک به آن خواهیم پرداخت.