فضل ابن شاذان که ازیاران امام رضا(ع)است ازکلبی نقل کرده است که اوگوید:

ابوالخبیری باگروهی برقبرحاتم طایی گذرمی کردند،اوروبه قبرحاتم گفت:من به عرب خواهم گفت که نزد حاتم رفتیم ومارا پذیرایی نکرد.

شب را درهمانجا خوابیدندوچون پاسی از شب گذشت،ابوالخبیری بیدارشددرحالی که شترش روی زمین افتاده بودوحرکت نمی کرد.ابوالخبیری فریاد کشید به نحوی که یارانش بیدارشدند وگفتند:چه شده است؟گفت :هم اکنون درخواب حاتم را دیدم که از قبرش بیرون آمدوباحربه ای که داشت به شترم   زدواشعاری را می خواندکه مضونش این است:البته ما میهمانان خود راازبیم سرزنش باتیغی که دردست داریم خوراک دهیم.

دوستان ابوالخبیری به او گفتند:حاتم از تو پذیرایی کرد،هم درزمان حیات وهم پس از مرگش.

پس از آن شتر رانحرکرده ،گوشت آن را پختند ومشغول خوردن شدند.

فردای آن شب آماده حرکت شدند؛ابوالخبیری که شتر نداشت برشتر یکی از دوستانش سوارشد وبه راه افتادند.

دربین راه به سواری رسیدندکه شتری را یدک می کشید.وقتی نزدیک شد ،دیدند عدی ابن حاتم است.عدی گفت:کدام یک از شما ابوالخبیری است؟ابوالخبیری خود را معرفی کرد.عدی ابن حاتم گفت:دیشب پدرم را در خواب دیدم که حال تو را به من خبر دادوگفت تا تورا برشتری سوارکنم؛این شتر از آن تو می باشد؛برآن سوار شو!!

برگزیده از کتاب رویاهای صادقه اثرعلی نظری منفرد