معلم باهوش!!!
کدخدای آن ده که درحاضرجوابی خودشک داشت سه روزمهلت خواست ودراین مدت دستوردادتا درهمه آبادی جستجوکنندکه ازهمه زرنگ ترکیست واورا برای پاسخ دادن به سوالات حاکم ده دیگربیاورند.
مامورین کدخدادرجستجوی خودبه مکتب خانه ده هم رفتندودیدندملای ده روی تشک نشسته ودرحالی که به بچه ها درس می دهدبایک دست ریسمانی را که به اتاق مجاورمتصل است ،می کشدورها می کندبادست دیگرش چوب بلندی را که سرآن به پشت بام می رسیدحرکت می دهد،گاهی هم چیزی ازپهلوی خود برداشته به اطراف پرتاب می کند وضمناباآهنگ الفبافریادمی کشد.
مامورین کدخداازملاپرسیدندفایده این چوب وآن طناب چیست؟
ملاجواب داد:درپشت بام بلغورپهن کرده ایم که خشک شود،این طناب را تکان می دهم تا پرندگان به پشت بام نزدیک نشوند واین طناب هم به گهواره کودکم متصل است گاهی آن راتکان می دهم تاخوابش ببردواین که پرتاب می کنم گویی است که به نخی بسته ام وآن رابرای تنبیه دانش آموزان به کارمی برم.
امافریاد من دو فایده داردیکی آنکه بچه هاراازخواب رفتن وحواس پرتی منع ودیگراینکه مردم کوچه بازارازاین سروصداهامتوجه می شونداینجا مکتب خانه است.
گماشتکان به هوش ملاآفرین گفته واورا لایق ترین فردبرای پاسخ به سوالات مامورده مجاورتشخیص دادندبنابراین اورادرمجلس دهخدا حاضرکردندتاجواب ماموررابدهد.
ماموربادست خوددایره ای روی زمین کشیدملابی درنگ خطی شبیه قطروسط دایره کشیدمامورتخم مرغی رادرکناردایره گذاشت،ملاتخم مرغ را برداشت ویک پیازجای آن گذاشت؛پس ازاین سوال وجواب مامورکه بسیارراضی به نظر می رسید4انگشت دست خودرابه صورت ملانزدیک کرد،ملاهم 2انگشت خودرا درمقابل صورت مامورنگه داشت .
ماموردرحالی که هوش وذکاوت ملاراتحسین میکرد،برخاست تابه آبادی خودبرگردد؛کدخداکه ازاین سوال جوابهاچیزی نفهمیده بود ماموررا نگاهداشت وازاوپرسیدمنظورشما ازاین اشاره هاچه بودشما چه پرسیدیدوملاچه پاسخ داد؟
مامورگفت:من پرسیدم آیازمین گرداست؟ملاجواب دادآری، ولی نصف آن همیشه روز ونصف آن شب.
بعدمن پرسیدم آیامانندتخم مرغ دارای مغزوپوسته است ملای شما گفت:خیرمانندپیازلایه لایه است.
بعدمن به اوگفتم اگردنیا4نفرمثل تو داشت آباد می شدواوپاسخ داد2نفرهم کافی است.
پس ازرفتن مامورکدخدا از ملاپرسید:چگونه توانستی به سوالات به این سختی پاسخ دهی؟
ملاگفت:سوالات خیلی ساده بود،اوباترسیم دایره به من گفت:من روزی یک دانه نان می خورم،من با خطی که وسط دایره کشیدم به او گفتم که من روزی نصف نان می خورم!
او گفت:من نانم راباتخم مرغ می خورم؛من گفتم باپیاز هم قناعت می کنم بعداوبادستش اشاره کردکه خاک بر سرت!،من هم با2انگشت به چشمش اشاره کردم،یعنی تاچشمت کورشود،...