تفاوت دیدگاههاى ابن عربى با اشاعره

حق آن است كه عرفاى مكتب ابن عربى در مهمترین اصولى كه از ویژگیهاى تفكر اشاعره محسوب مى‏شود، با آنان اختلاف دارند. در اینجا به عنوان نمومه چند مورد از اختلافات ابن عربى را با اشاعره یادآور مى‏شویم:

الف ـ از مهمترین ویژگیهاى تفكر اشعرى ـ كه در واقع زیر بناى بسیارى دیگر از افكار و نظریات ایشان محسوب مى‏شود ـ برداشت آنان از مسأله «حسن و قبح» و اختلافى است كه در این زمینه با معتزله دارند. اشاعره حُسن و قبح را شرعى مى‏دانند

و نه عقلى. ابن عربى بر اختلافات خویش با اشاعره در این باب، تصریح دارد:

«حسن و قبح براى امور حسن و قبیح، ذاتى است. لكن خوبى و بدى بعضى از آنها را با عقل مى‏توان فهمید ... و خوبى و بدى بعضى دیگر تنها از جانب حقى كه همان شرع است فهمیده مى‏شود كه مى‏گوید این خوب است و آن بد. و در واقع این گفته از جانب شرع خبر است نه انشاء و حكم(3)»

و در جاى دیگر مذهب معتزله را در باب حسن و قبح تقویت مى‏كند:

«و این از امورى است كه مذهب معتزله را تقویت مى‏كند كه قبیح فى ذاته قبیح است و حسن فى ذاته حسن است(4)»

ب ـ از دیگر ویژگیهاى مهم مذهب اشاعره اثبات صفات زائد بر ذات براى خداوند است. به سبب همین ویژگى اشاعره خود را «اهل اثبات» مى‏نامیدند تا از معتزله كه چنین صفاتى را نفى مى‏كردند متمایز شوند. ابن عربى در این مورد كاملاً با اشاعره مخالف است:

«مخالف ما مى‏گوید خداى تعالى با علم، مى‏داند و با قدرت، مى‏تواند و با بصر، مى‏بیند ... متكلمان اشعرى اتفاق دارند كه در اینجا امورى زائد بر ذات وجود دارد ... در حالى كه دلیلى قاطع نیافته‏اند(5)»

در جاى دیگر ضمن شعرى چنین مى‏گوید:

«علم خداوند به همه اشیاء علمى است واحد. كثرت در معلوم است نه در ذات خداوند. اشعرى چنین مى‏پندارد كه خداوند در ذات و صفاتش كثرت و تعدد دارد. حقیقت از آنچه اشعرى مى‏گوید ابا دارد(6)»

در فصوص الحكم اشاعره را بدون ذكر نام در این مورد تخطئه مى‏كند:

«كسى كه ذوق این امر (عرفان) را نداشته و در آن گام نگذاشته باشد، جرأت ندارد كه بگوید ذات خدا عین رحمت و عین صفت است و در نتیجه قائل شده است كه آن ذات نه عین صفت است و نه غیر آن»

قیصرى شارح فصوص تصریح دارد كه منظور ابن عربى در اینجا اشاعره است(7).

ج ـ ابن عربى، اشاعره را كه در باب رؤیت خداوند متنظرند تا خداند را در قیامت با چشم خویش مشاهده كنند جاهل مى‏خواند:

«كسى كه حق را از نفس خویش و در نفس خویش نبیند و منتظر باشد تا او را در قیامت با چشم خویش بنگرد، جاهل است(8)»

د ـ ابن عربى در موارد متعدد، مجبور بودن عبد را غر ممكن دانسته و قول به جبر را عین قبول نوعى تفویض در ناحیه خواست و اراده عبد تلقى كرده و آن را رد مى‏كند. وى اشاعره را در قول به جبر «مفترى» مى‏خواند(9). در جاى دیگر آنها را در این زمینه «متخیل» و خیالباف توصیف مى‏كند(10). و در موردى دیگر آنها را به خاطر پذیرفتن این قول به «عدم انصاف» متهم مى‏سازد(11). هـ ـ برداشت اشاعره از حدوث عالم به گونه‏اى است كه به تعطیل فیض از جانب خداوند مى‏انجامد. آنها فلاسفه را به دلیل نپذیرفتن این قول متهم به كفر مى‏كنند چنان كه غزالى در «تهافت الفلاسفه» بر این امر تصریح مى‏ورزد؛ لیكن ابن عربى این قول را توهّم دانسته و خود در حدوث عالم راهى دیگر در پیش مى‏گیرد:

«كسى كه بین خدا و عالم، جدایى فرض كند و در آن تقدم و تأخر وجود ممكن را مفروض بگیرد، توهم باطلى كرده است كه حقیقتى ندارد. لذا روش ما بر استدلال بر حدوث عالم غیر از روشى است كه اشاعره طى كرده‏اند(12)»

على رغم این اختلافات و اختلافات بسیار دیگر، پیوندها و شباهتهاى مهمى بین این دو مكتب وجود دارد كه مهمترین آنها دیدگاه «خدا محورانه» هر دو مكتب و نفى تأثیر و سببیّت از ما سوى الله است. بسیارى از نویسندگان نیز به سبب همین شباهت، بین این دو مكتب تفاوت چندانى قائل نشده‏اند(13). ما ابتدا به پیوندها و شباهتهاى دو دیدگاه و سپس به تفاوتهاى آنها در باب «خدا محورى» اشاره خواهیم كرد.

شباهتها و پیوندهاى اشعریت و عرفان

الف ـ مهمترین عامل پیوند و شباهت این دو مكتب را باید در تعلیمات توحیدى قرآن جستجو كرد. هر دو مكتب در یك منبع شناخت كه قرآن و وحى است، مشتركند. هر دو مكتب براى اثبات دیدگاه «خدا محورانه» خویش به ظواهرى چنگ مى‏زنند كه بر انحصار علیت در خداوند مشعرند و بر این سخن مشهور دلالت مى‏كنند كه «لا مؤثر فى الوجود الاّ الله». به عبارت دیگر مستند هر دو مكتب در این مورد یكى است. اما واحد بودن سند فهم یكسان از آن را ضمانت نخواهد كرد.

ب ـ پیوند و شباهت دیگر این دو مكتب انتقاد مشترك و شدید هر دو از معتزله و تخطئه آنان در قول به «تفویض» و «خلق اعمال» توسط بشر است. از آنجا كه نزاع سخت اشاعره و معتزله باعث شده است كه متكلمان جهان اسلام غالبا در دو اردوگاه كاملاً رو در رو قرار گیرند، طبیعى است كه عرفا و حكماى متأله در اعلام موضع نسبت به این دو اردوگاه، دید خوش بینانه‏ترى در باره اشاعره، نسبت به معتزله، از خود نشان دهند و دیدگاه دسته اول را باطل و نظرات گروه دوّم را باطل‏تر بشمرند!

حضرت امام خمینى «ره» ضمن انتقاد از مرحوم مجلسى كه در مسأله «رزق مقسوم» نظر شیعه را موافق معتزله دانسته‏اند، مى‏گویند:

«باید دانست كه این قضیه نیز یكى از شعب جبر و تفویض است كه مسلك امامیه موافق با هیچ یك از اشاعره و معتزله نیست. بلكه كلام معتزله از اشاعره بى ارج‏تر و ساقط‏تر است و اگر بعضى از متكلمین امامیه ـ رضوان الله تعالى علیهم ـ مایل به آن شده باشند، غفلت از حقیقت حال و مآل نمودند»(14)

و در جاى دیگر باز هم ضمن انتقاد از مرحوم مجلسى مى‏فرمایند:

«مخالفت با اشاعره كه جبرى مسلك هستند، مسلك آنها مخالف با صریح عقل و برهان و وجدان است صحیح است ولى آیات و اخبار وجهى ندارد كه بر مذهب معتزله كه تفویضى هستند و مسلك آنها از مسلك اشاعره باطل‏تر و شناعت و فضاحتش بیشتر است حمل شود(15)»

این است كه مى‏بینیم بزرگان شیعه خطر تفویض را بیش از خطر جبر مى‏دانند(16) و یا ضمن انتقاد شدید از معتزله، فكر اشعرى را به فكر دینى نزدیكتر مى‏یابند(17). همچنین اشاعره را صاحب چشم راست و معتزله را داراى چشم چپ مى‏بینند(18). قول معتزله را صد در صد اشتباه مى‏دانند ولى سخن اشاعره را نود و نه درصد!(19) ج ـ شباهت دیگر هر دو جریان، اعتراض شدید آنان به فلاسفه مشاء و عقل گرائى خشك آنهاست، عرفا آنان را محجوب و اشاعره آنان را كافر مى‏شمرند. اگر توجه كنیم كه اشاعره و عرفا بیشتر به قرآن نظر داشتند و فلاسفه به برهان و بعضا به یونان، این شباهت و این حمله مشترك بیشتر توجیه خواهد شد.

د ـ اگر دو عامل زیرا را به یكدیگر ضمیمه كنیم، یكى دیگر از رازهاى پیوند و شباهت سخنان عرفا با دعاوى اشاعره روشن مى‏شود:

اولاً ـ چنانكه شواهد تاریخى نشان مى‏دهد، با پیدایش نهضت اشعرى و حملات سهمگین اشاعره علیه طرز فكر معتزله و حمایت بعضى از خلفاى عباسى از این نهضت، و نیز با ظهور شخصیتهاى بزرگى چون «غزالى» و «فخر رازى»، فكر اشعرى به اوج اقتدار و غلبه خود رسید و تفكر اعتزال به خاموشى گرایید و جز نامى از آن باقى نماند. چنانكه ابن رشد در اندلس، على رغم قریب العهد بودنش با بزرگان معتزله توفیق نمى‏یابد براى بررسى آراء و عقاید آنان، بر كتب ایشان دست یابد(20) و بدین ترتیب مذهب اشعرى به صورت مذهب رسمى در جهان تسنن در آمد و اصول عقاید آن، اصول دین تلقى شد.

ثانیا ـ بناى عرفا بر تسامح و تصویب است نه بر جدل و تخطئه. لذا در بررسى عقاید، سختگیر نبوده و حتى اگر خطائى هم ببینند در صدد توجیه آن و معذور دانستن صاحب آن رأى بر مى‏آیند. چنانكه ابن عربى توصیه مى‏كند كه:

«در پى رد و انكار هیچ یك از مرمان مباش بلكه سعى كن تا به سبب سعه الهى براى آنها در این امر عذرى بیابى».(21)

با توجه به دو مقدمه فوق شگفت نیست كه عرفا با مذهب اشعرى كه مذهب رسمى و غالب بوده است، مسامحه ورزیده و در مواردى بسیار آن را طورى توجیه كنند كه با دیدگاه عرفانى سازگار افتد. چنانكه ابن عربى پس از ردّ نظر اشاعره در باب زیادت صفات بر ذات مى‏گوید:

«گفتگو و خلاف در این باب به درازا مى‏كشد و شیوه ما بر این روش، یعنى انكار آنان و منازعه با ایشان، استوار نیست»(22)

در جاى دیگر پس از آنكه اقوال مختلف را در باب خلق اعمال ذكر مى‏كند به نقض و ابرام آنها نپرداخته و معتقد است كه «العارف یكفیه الاشاره»:

«من مطلب را تفصیل مى‏دهم ولى حقیقت امر را آنچنان كه هست تعیین نمى‏كنم. زیرا در این كار ضرر و اختلاف مردم نهفته است و با گفته من خلاف از عالم رخت بر نمى‏بندد بنابراین بهتر است كه امر را در همان پرده عموم و ابهام باقى گذارم و مردمان اندیشمند ما (عرفا) آنچه را كه به طور اشاره مى‏گویم ادراك مى‏كنند.»(23)

و به سبب همین تسامح است كه مى‏بینیم در موضعى دیگر و در باب خلق اعمال، قول معتزله را به دلیل عقلى و سخن اشاعره را به دلیل عقلى و شرعى صحیح مى‏داند.24

هـ ـ پیوند دیگرى كه این دو جریان مى‏یابند از طریق شخصیت‏هاى بزرگى است كه از یك سو عارف محسوب مى‏شوند و از دیگر سو، به اشعرى بودن معروفند و در رأس آنان مى‏توان از مولوى و غزالى نام برد. و در همین جاست كه مى‏توان از تحول و یا تكامل مكتب اشعرى به دست این شخصیتها سخن گفت. شهید مطهرى معتقد است كه كلام به وسیله غزالى به عرفان و تصوف نزدیك شده است و مكتب اشعرى در دست او رنگ كلامى خود را كمى باخته و رنگ عرفانى گرفته است.(24) چنان كه دیدیم همین سخن در باره مولوى نیز اظهار شده است. نظر به اهمیتى كه نقش غزالى در این میان دارد در دو قسمت از دیدگاههاى او یاد مى‏كنیم.

1 ـ غزالى و اشعریت ـ اشعرى بودن غزالى قولى است كه جملگى بر آنند. مكتب اشعرى تا حدود زیاید مدیون غزالى است. او بود كه اصول اشاعره را تحكیم و تثبیت كرد و نه تنها در برابر معتزله بلكه در برابر مشائیان نیز قد بر افراشت و در تهافت الفلاسفه خویش به اثبات حقانیت مذهب اشعرى در برابر ایشان پرداخت. همچنین در تمام كتب كلامى خویش از قبیل قواعد العقاید و الاقتصاد فى الاعتقاد به صورت یك اشعرى متصلب جلوه مى‏كند.

2 ـ غزالى و عرفان ـ چنان كه از زندگى و آثار غزالى پیداست و به گزارش خود او در كتاب المنقذ من الضلال، وى به تدریج از كلام رویگردان شده و به عرفان گراییده است و در آثار متأخرش سخن عرفانى فراوان گفته و حتى در مشكاة الانوار طریق عرفان را داراى آستانى بس بلند مى‏شمرد كه بعید است متكلّم با آن دیدگاه كلامیش بتواند بدان دست یابد. و این همان تحول یا تكاملى است كه به قول شهید مطهرى از اشعریت به عرفان صورت گرفته است.

اما اگر چنان كه گذشت، مرادمان از عرفان مكتب محیى الدین ابن عربى باشد، باید گفت كه امثال غزالى، به علت وجود همان رسوبات تفكر كلامى و اشعریت در اندیشه‏شان، در سیر به سوى عرفان، در همان اوائل راه مانده‏اند. ابن عربى على رغم اینكه در كتب خویش براى غزالى حرمت زیادى قائل است و حتى به چند واسطه از او حدیث نقل مى‏كند،(25) امّا او را بیشتر زاهد مى‏بیند تا عارف(26)؛ لذا لسان او را در موارد مختلف از جمله در باب ریا و اخلاص، لسان اهل الله ندانسته و وى را جزء عوام طریقه عرفان مى‏شمرد:

«آنچه عوام این طریقه (عرفان) چون ابو حامد و محاسبى و مانند آن دو بیان مى‏دارند، لسان كسى نیست كه جز خدا نمى‏بیند و ما در این امر تنها با اهل الله (خواص) سخن مى‏گوییم»(27).

در موردى دیگر ذوقى را كه لازمه عرفان ناب است در غزالى نیافته و او را نسبت به مسائل بلند عرفانى از جمله نبوت مطلقه كه غیر از نبوت تشریعیه و باب آن همیشه باز است، جاهل مى‏داند:

«مقام نبوت مطلقه... مقام بزرگى است كه اكثر اشخاص طریقه ما، مانند ابو حامد و امثالش، نسبت به آن جاهلند زیرا ذوق این مطلب كمیاب است».(28)

به هر حال گذر از اشعریت به عرفان مستلزم تحولى است كه در آنجا هم روش كلامى رنگ مى‏بازد، و هم اصول كلامى اشعرى تحوّل و تكامل مى‏یابد و در آنجا دیگر نمى‏توان از عرفان دم زد و در عین حال پایبند اصول اشعریت بود. اعترافات غزالى در المنقذ من الضلال و توصیه هایش در مشكاة الانوار خود دلیل صدق این مدعاست. بنابراین بر خلاف آنچه معروف است، غزالى بین اشعریت و عرفان جمع نكرده، بلكه از اشعریگرى به سوى عرفان سیرى ناقص داشته است.

با توجه به مطلب فوق، جایگاه مولوى نیز در بین اشعریت و عرفان مشخص مى‏شود. اگر تفاوت عمیق عرفان محیى الدین با دیدگاه اشاعره را از یك طرف، و تأثیر شدید مولانا از عرفان ابن عربى را از سوى دیگر، در نظر بگیریم، نیتجه خواهیم گرفت دیدگاه مولیو با اشاعره تفاوت اساسى دارد، و حداقل به تحول بس عمیق او از اشعریت به عرفان اعتراف خواهیم كرد. به تفاوتهاى ابن عربى با اشاعره قبلاً اشاره كردیم. در مورد تأثیر فراوان عرفان ابن عربى بر مولانا نیز استاد مطهرى مى‏گوید:

«مولوى ارتباطش با محیى الدین از طریق معاصر خویش صدر الدین قونوى (بهترین شارح محیى الدین) بوده است. اینكه اصطلاحات محیى الدین در كلمات مولوى آمده است این در واقع عرفان محیى الدین است. اینها همه از محیى الدین به مولوى رسیده است. درست است كه مولوى خودش یك نابغه فوق العاده است... ولى فوق العاده تحت تأثیر عرفان محیى الدین است».(29)

لذا نباید تشابه ظاهرى بین سخن اشعرى و قول عارف ما را بفریبد و مانند عده‏اى از محدثان، متكلمان و نویسندگان، عارف بزرگى چون مولوى را در صف اشعریت قرار داده و معتقد شویم كه:

«جلال الدین رومى، از نظر كلامى، اشعرى است یعنى نه به علیت قائل است و نه به حُسن و قُبح ذاتى افعال».(30)

همین اشتباه را قبلاً محدثانى امثال مرحوم مجلسى مرتكب شده‏اند. اینجاست كه باید با استاد جوادى آملى همنوا شد كه:

«جمود اشعرى را كجا مى‏توان با شهود عرفانى عارف رومى سنجید. علت این قضا و داورى ناصواب نا آگاهى نسبت به مفاهیم و معانى بلندى است كه ملاى رومى در مثنوى و دیگر آثار خود اظهار مى‏دارد. اگر معرف شناس حظّى از معرفت عرفانى داشته و تنها از بیرون به نظاره ترتیب الفاظ و استماع آهنگ اشعار آن نپرداخته باشد هرگز به چنین خطائى در قضا گرفتار نمى‏شود».(31)

به هر حال توجه به موضوع بعدى یعنى تحول از اشعریت به عرفان، مطلب را بیشتر روشن خواهد كرد.

تحول از اشعریت به عرفان

جاى تردید نیست كه تفكر اعتزال به هیچ وجه با بینش عرفانى سازگارى ندارد. یعنى حتى در ظاهر نیز با یكدیگر توافق ندارند. اما دعاوى خدامحورانه اشعرى، به شرط آنكه تلطیف و ترقیق شده و عمق و غنا و تكامل یابد، مى‏تواند سر پلى باشد به سوى دعاوى عرفانى. به تعبیر دیگر، دعاوى اشعرى مى‏تواند ظاهرى باشد كه عارف بتواند در پس آن، باطن شهودات عرفانى خود را بازگو كند. بنابراین اگر به ظاهر نظر كنیم بحث از تشابه دعاوى این دو طایفه خواهد بود امّا اگر باطن را مدّ نظر قرار دهیم فاصله این دو طرز فكر را نه به اندازه زمین و آسمان بلكه به اندازه تفاوت وجود و عدم خواهیم یافت:(32)

1 ـ از مهمترین ظواهر مشترك بین این دو طایفه مسأله انحصار علیت در خداوند و یا «لا مؤثر فى الوجود الاّ الله »است. اما اگر مسأله را تحلیل كنیم خواهیم دید كه اوّلاً اشعرى معتقد است كه «لا اله الاّ هو» امّا عارف معتقد است كه «لا موجود فى الوجود الاّ الله» و «لا هو الاّ هو»(33) ثانیا اشعرى هر چند براى اشیاء تأثیر قائل نیست، اما وجود را به آن‏ها نسبت مى‏دهد. حال آن كه عارف نه تنها آنها را مؤثر نمى‏داند بلكه حتى وجود را به آنها نسبت نداده و آنها را غیر از ظهور هیچ نمى‏بیند.(34) مرحوم سید حیدر آملى نیز پس از آنكه اعتراف مى‏كند كه ظاهر كلام اشاعره و عرفا در باب خدامحورى بسیار نزدیك است و چه بسا باعث این توّهم شود كه مراد هر دو طایفه از «لا مؤثر فى الوجود الاّ الله» و یا «لا فاعل الاّ هو» یكى است، عرفا را از نظریه اشاعره منزه كرده و مى‏گوید:

«اشاعره در این گفتار خودشان محجوبند بلكه مشرك به شرك خفى هستند. زیرا ایشان هنوز از غیر بینى، كه عبارت از دیدن وجود خود و سایر موجودات است، و از آن به شرك خفى تعبیر مى‏شود، خلاص نشده‏اند و به مقام توحید وجودى، كه مشاهده وجود حق است بدون اینكه وجود دیگرى با او باشد، نائل نگشته‏اند.»(35)

به تعبیر دیگر از نظر عارف، تنها خداست كه موجود حقیقى است و بقیه، ظهورات و تجلیات اویند. هر چند مظاهر باهم متفاوتند و حتى تشكیك در ظهورات راه دارد ولى سرانجام همه تأثیرها از آن «ظاهر» و وجود حقیقى است بقول مولوى:

ما عدمهائیم هستى‏ها نما تو وجود مطلق و هستى ما

اما اشعرى وجود را به اشیاء نسبت مى‏دهد گر چه اثر را از آنها سلب مى‏كند؛ لذا از نظر عارف و حكیم متأله، به تناقض دچار مى‏شود زیرا كه «ایجاد و تأثیر دائر مدار وجود است»(36) بنابراین چیزى كه تأثیر نداشته باشد نمى‏تواند از وجود برخوردار باشد و بر عكس. «از آنجا كه وجود در انحصار خداوند است، ایجاد و تأثیر هم منحصر به اوست».38

به تعبیر مرحوم آیة الله شیخ محمد تقى آملى هر چند اشعرى و عارف هر دو، از موجودات سلب تأثیر مى‏كنند كه «لا مؤثر فى الوجود الاّ الله»، لیكن سلب عارف سلب موضوعى یعنى توأم با «نفى وجود» است اما سلب اشعرى در ظرف «اثبات وجود» است.(37)

2ـ همین جا به تفاوت مهم دیدگاه عارف و اشعرى در باب جبر مى‏رسیم. چنان كه قبلاً اشاره كردیم، از نظر عارف، جبر غیر ممكن است زیرا در جبر دو طرف، لازم است، جابر و مجبور، در حالى كه در اینجا یكى بیشتر نیست كه ظهور شى‏ء جائى براى غیر نگذاشته است.

این نه جبر است بلكه این جبارى است ذكر جبارى براى زارى است

و معنى جبارى نیز ظهور حق تعالى به اسم «جبّار» است كه مستلزم هلاك همه چیز است به نحوى كه تنها وجه او باقى مى‏ماند «كلّ شى‏ء هالك الاّ وجهه» و این نه تنها در قیامت كه هم اكنون نیز چنین است یعنى اشیاء هم اكنون نیز هالكند.40 این درست نقطه مقابل دیدگاه اشعرى است كه به جبرى سخت دچار شده است. از نظر او، اشیاء موجوداتى هستند كه خود هیچ تأثیرى نداشته و همه افعالشان را دیگرى انجام مى‏دهد و مجبور صرفند.

3- از ظواهر مشترك دیگر بین عارف و اشعرى، مسؤول نبودن خداوند است كه «لا یُسألُ عمّا یَفعل» ولى اشعرى معتقد است كه او پادشاهى مطلق است كه حق دارد در مملكت خویش هر چه را خواست به دلخواه انجام دهد و هیچ كس حق سؤال و چون و چرا در برابر او ندارد. امّا عارف معتقد است كه همه اشیاء براى رسیدن به كمال كار مى‏كنند لذا همیشه سؤال «چرا» براى فعل آنها معقول است حال خدا كه كمال مطلق است به چیزى جز ذات خود توجه ندارد تا سؤال چرا معنا داشته باشد كه «چه را» مى‏جوید. از نظر عارف، در اینجا دیگر سؤال معنى ندارد نه اینكه جاى سؤال هست امّا حق سؤال نداریم. از این روى مى‏توانیم تفاوت عمیق عارف و اشعرى را در موارد زیر بیابیم:

الف - اشعرى معتقد است كه در مورد خدا هیچ وجوبى به هیچ نحوى از انحاء وجود ندارد در حالى كه عارف هر چند معتقد است كه «لا یجب على الله شى‏ء» اما یك نحو ضرورت به نحو «یجب عن الله» در مورد خداوند قائل است. ضرورتى كه از اسماء و صفات خداوند ناشى مى‏شود نه این كه از خارج و از غیر خدا بر او تحمیل مى‏گردد.

ب - اشعرى معتقد است كه فعل خدا «غرضمند» نیست و تعلق اراده‏اش به اشیاء تابع هیچ ضابطه و قانونى نیست و گزاف عمل مى‏كند چرا كه «قدرت مطلق» و پادشاه بى چون و چراست. خواجه‏اى است كه او را غم خدمتكارش نیست. امّا عارف هر چند بالاتر از اشعرى خداوند را وجود مطلق مى‏داند(38) و رابطه خداوند را با اشیاء نه رابطه «علت و معلول» بلكه رابطه «ظاهر و مظهر» دانسته و «علیت» را به «تجلى» مبدل ساخته است،(39) لیكن این «ظهور و تجلى» را ضابطه‏مند مى‏داند.

عارف همه اسماء و صفات فعل را زیر پوشش «حكیم» و «عادل» قرار مى‏دهد و این دو اسم را بر سایر اسماء در مقام فعل، غالب و حاكم مى‏داند و به «نظام اسماء الله» در عالم قائل است.(40) 4ـ یكى دیگر از ظواهر مشترك بین دیدگاه اشاعره و عرفا در باب «عقل» است كه در نزاع با حكماى مشائى، این ظواهر خود را نشان مى‏دهد. اشاعره در بسیارى موارد «حجیّت عقل» را زیر سؤال برده‏اند و عرفا در موارد متعدد پاى استدلالیان را چوبین دانسته‏اند. لیكن بین عقل ستیزى اشعرى و عقل گریزى محدّث از یك طرف، و ناكافى دانستن عقل از سوى عارف، تفاوت بسیار است. یكى دون عقل سخن مى‏گوید و دیگرى فوق عقل سخن گفته و طورى وراى طور عقل را «شهود» مى‏كند. اگر مشاهده مى‏شود كه عارف گاهى به تحقیر عقل مى‏پردازد، از دید انسان به كمال رسیده‏اى سخن مى‏گوید كه از آنان كه در راه مانده‏اند مى‏خواهد كه توقف نكرده بالاتر بیایند و طورى وراى طور عقل را مشاهده كنند. اینكه بزرگان فلسفه چون مرحوم ملاصدرا، شیخ بهائى و حضرت امام خمینى «ره» در اواخر عمر مى‏گویند كه فلسفه دردى را دوا نكرده و مشكل معرفت را چنان كه باید حل نمى‏كند و از «مسجد و مدرسه» بیزار شده و «در میخانه» را جستجو مى‏كنند ناشى از همین دیدگاه است. نه اینكه پس از عمرى فلسفه ورزیدن به اوّل راه برگشته و محدث یا اشعرى شده‏اند.

5ـ از آنچه در باب عقل گفته شد، مطلب در مورد «انكار علیت» توسط اشاعره و عرفا نیز روشن مى‏شود. هر چند هر دو ظاهرا به نفى اسباب و وسائط در كار عالم مى‏پردازند و همه آثار، اعم از خیر و شر را به خداوند نسبت مى‏دهند امّا یكى از سر مكابره با حسّ و عقل سخن مى‏گوید و دیگرى از منظر شهود عرفانى.

آنكه بیند او سبب را عیان كى نهد دل در سببهاى جهان

بنابراین كسى:

«چون ملاى رومى كه قائل به توحید افعالى است هرگز منكر نظام علّى نیست. آن مشهد كه او شاهد است مشاهده محضر علت العلل است و آن كس كه علت العلل را مشاهده كند بى آنكه علل و اسباب را كاذب بخواند خود به علل اسباب سر مى‏سپارد و نه دیگران را به سر سپردن به آنها دعوت مى‏كند زیرا در این شهود، علیت به «تشأن» باز مى‏گردد و تمام موجودهاى امكانى سمت آینه‏هاى گوناگون داشته و در حدّ مجارى فیض قرار دارند.»(41)

از همین جا تفاوت بسیار مهم عارف و اشعرى در نفى علیت آشكار مى‏شود. چون اولاً اشعرى با نفى علیت به جرى عادت ارجاع مى‏دهد در حالى كه عارف با صعود بر علّیت به خرق عادت مى‏پردازد. عارفى كه به حكم «موتوا قبل ان تموتوا» به فنا رسیده و قیامتش بر پا شده و چشمانش باز و روشن بین گشته است هم اكنون بحكم «لا تقطعت بهم الاسباب» قطع اسباب را مشاهده مى‏كند.

ثانیا ـ اشعرى نفى اسباب را با اراده جزافیه خداوند كه تابع هیچ قانونى نیست یكى مى‏بیند در حالى كه عارف معتقد است كه در «وضع اسباب» حكمتى است كه در رفع آنها نیست. پس اگر در جائى به نفى و رفع اسباب معتقد مى‏شود در جائى دیگر به اثبات و وضع آنها مى‏گردد و موضع خویش را بین رفع اسباب و نفى اسباب چنین تعیین مى‏كند:

«بنابراین اثر اسباب از تجرد از آنها قویتر است. زیرا جدا شدن از اسباب خلاف حكمت است و تكیه بر اسباب خلاف علم. پس سزاوار است كه انسان اسباب را اثبات كرده و بر طبق آنها عمل نماید ولى بدانها اعتماد مورزد.»(42)

فرق عارف و اشعرى در همین است كه اشعرى رفع نظام اسباب را لازمه قدرت مى‏داند ولى عارف آن را خلاف حكمت و ناشى از جهل مى‏بیند:

«خداوند اسبابى را قرار داده و بعضى از امور را موقوف بر بعضى دیگر كرده است و هر كس كه فكر كند خداوند سببى را بدون سبب دیگر رفع كرده و برداشته است نه به سبب رفع كننده علم دارد و نه به سبب رفع شده»46 «عالم محقق از این امور و تنبیهات الهى در مى‏یابد كه حكمت در آن چیزى است كه به ظهور پیوسته و این امر دگرگونى نپذیرفته و اسباب هرگز برداشته نمى‏شود».(43)

ابن عربى در فصوص الحكم صریحا اعلام مى‏كند:

«هیچ راهى براى تعطیل اسباب وجود ندارد زیرا اسباب واسطه‏هاى وصول به مسببات هستند».(44)

بنابراین باید گفت كه بین نفى اسباب اشعرى معتقد است و قطع اسبابى كه عارف شهود مى‏كند تفاوتى به اندازه تفاوت سفاهت و حكمت و یا جهل و علم است.

6ـ یكى دیگر از ظواهر مشترك بین اشعرى و عارف عدم بقاى اعراض است كه بصورت «العرض لا ینفى زمانین» بیان مى‏شود و احیانا عارف از آن به «خلق جدید» و یا «عدم تكرار در تجلى» یاد مى‏كند. اشعرى آفرینش مدام را مربوط به اعراض مى‏داند، امّا عارف معتقد است كه به یك معنى كل عالم با همه جواهر و اعراضش در حكم عرضند و هر دم چهره‏اى نو مى‏گیرند و جوهر این عالم همان ظهور حق تعالى است كه در مظاهر گوناگون تجلى مى‏یابد.(45)

دفع یك توهم - تفاوت شهود عرفانى با تخیل عارفانه

از آنجا كه اشعرى مؤثرى غیر از خدا قائل نیست امّا عارف بالاتر رفته وجودى غیر از خدا نمى‏بیند و یا آنكه مثلاً اشعرى عرض را پایدار ندانسته و عارف گامى فراتر رفته و كل عالم ماسوى الله را عرض محسوب كرده و آن را هر لحظه در تجدد مى‏یابد، ممكن است كسى چنین توهم كند كه عرفا همان اصول اشاعره را گرفته و در جهت «خدا محورى» آن را هر چه اغراق آمیزتر توسعه داده‏اند. چنانكه گفته‏اند:

«بعید نیست كه یكى از افكار الهام بخش ابن عربى در قولش به وحدت وجود، دیدگاه اشاعره باشد».(46)

ژیلسون نیز عرفان نظرى «بناونتورا» را ملهم از خدا محورى كلامى مى‏داند:

«شما هر چه امور را بیشتر به لفط خدا نسبت دهید تقواى شما كمتر آسیب مى‏بیند... نظریه‏اى كه كفّه الهى را بچرباند از آن جهت كه فقر ما را نسبت به خداوند بهتر نشان مى‏دهد با خضوع و پارسائى سازگارتر و از نظریه دیگر بى خطرتر است. نتیجه اینكه، حتى اگر این نظریه خطا هم باشد به خضوع و دیانت انسان آسیبى نمى‏زند و بنابراین پذریرفتن آن شایسته و از خطر دور است»

آنگاه در انتقاد از مطلب فوق مى‏گوید:

«اگر با این فرض آغاز كنید كه اندكى دور از مرز ایستادن از خطر دورتر است، در آن صورت در چه نقطه‏اى توقف مى‏كنید و اصلاً چرا توقف مى‏كنید؟ اگر كاستن از تأثیر اختیار نشانه پارسایى باشد پس هر چه بیشتر از آن بكاهیم پارساتر خواهیم بود تا آنجا كه سلب كامل اختیار نشانه عالیترین درجه پارسائى خواهد بود».(47)

به نظر مى‏رسد كه در اینجا فرق پارسائى و معرفت و نیز فرق زاهد و عارف روشن نشده در نتیجه عرفان به صورت خیالبافى‏هاى متكلمى پارسا در اوج پارسائى خویش تلقى گشته است؛ در حالى كه بین آن‏ها تفاوت بسیار است. سخن متكلم تابع انگیزه اوست. انگیزه، او را وا مى‏دارد تا به هر نحو شده از حق دفاع كرده و باطل را دفع نماید. اما سخن عارف از سر شهود است. آنچه را دیده است باز مى‏گوید. پس آنگاه كه دم از توحید و وحدت مؤثر و نفى وجود از ما سوى الله مى‏زند، به هیچ وجه نباید آن را با خیال‏بافى‏هاى شاعرانه و یا خضوع و پارسائى زاهدانه اشتباه كرد. فرق عارفى كه در عرفان نظرى سخن مى‏گوید و متكلم پارسائى كه در كلام سخن مى‏راند این است كه اوّلى تابع شهود است و دوّمى پیرو انگیزه. به عبارت دیگر انگیزه متكلم پارسا او را وا مى‏دارد كه نتائجى را قبول كند و آنگاه این نتائج او را به قبول براهین بكشاند نه اینكه براهین او را به نتائج رسانده باشد.(48) اما عارفى را كه با شهود سر و كار دارد بالاصاله با برهان كارى نیست زیرا: «اهل الله این معانى را با كشف و یقین یافته‏اند نه با ظن و تخمین و آنچه را كه در این باب آورده‏اند كه شباهت با دلیل و برهان دارد، صرفا براى آگاهانیدن برادرانى مستعد هستند آورده شده زیرا دلیل جز خفاء بر این امر نمى‏افزاید و برهان غیر از جفاء در این باب نیست براى اینكه این امر طورى است كه جز كسى كه هدایت یافته باشد بدان نمى‏رسد و جز كسى كه خود را تزكیه كرده و به اهل الله اقتدا كرده باشد آن را عیان نمى‏یابد».(49) پس اگر عارف به ادله نقلى و یا عقلى تمسك مى‏جوید براى آن است كه كسانى را كه مأنوس نیستند و در پس حجاب مانده‏اند، اُنس بخشند(50) و الاّ كسى كه مشاهده مى‏كند حاجت به برهان ندارد. «آنجا كه عیان است چه حاجت به بیان است». ابن عربى نیز در فرق بین روش كلام و عرفان چنین اشاره مى‏كند كه علماى علم كلام این علم را تنها براى ردع دشمن ساخته‏اند بدون اینكه علم به خداى تعالى در جانشان جاى گرفته باشد. لذا طالب عرفان را طریقى دیگر لازم است.(51) او معتقد است كه متكلّم از آن نظر كه متكلم است بهره‏اى از عرفان ندارد.(52) حتى عارف را با زاهد و عابد صرف و مطلق كسى كه در طریق سیر و سلوك افتاده متفاوت دیده و مى‏گوید:

«مرادم از اصحاب ما، صاحبان قلوب و اصحاب شهود مكاشفه است نه عابدان و نه زاهدان و نه حتى مطلق صوفیه مگر اهل حق و تحقیق از ایشان و از همین روست كه در علوم نبوت و ولایت گفته مى‏شود كه طورى است وراى عقل».(53)

از آنچه گفتیم چند نكته استفاده مى‏شود:

الف ـ علم به مؤثریت تامّه خداوند سرّ ربوبى و از اسرار وجود است، و مسأله‏اى نیست كه با خیال و وهم و قیل و قال و جدل كلامى و حتى با عقل و برهان بتوان بدان دست یافت، بلكه راهش همان سیر و سلوك و كشف و شهود است. این گنجى است كه به آسانى نصیب هر كس نمى‏شود. بنابراین، هر گاه عارف ببیند كه «لا مؤثر فى الوجود الا الله» به یكى از اسرار ربوبى و به یكى از بزرگترین نعمتها یعنى حقیقت توحید دست یافته است(54). اكثریت مردم و لو اینكه سالها درس و تدریس داشته باشند در این مورد محجوبند.

«علت نفهمیدن مردم و محجوب بودن آنها از خدا، یكى، عزت اوست. عزت ذات ربوبى مانع است از اینكه كلمه حكمت‏آمیز و كلمه‏اى از كلمات سرّ ربوبى در دست نااهل بیفتد، تا چه رسد به تقرّب كامل و فهم كامل این مسأله.»

تیغ دادن در كف زنگى مست به كه افتد علم را نادان بدست

ب ـ بین عرفان و قیل و قال‏هاى كلامى فرسنگها فاصله است و نمى‏توان عرفان امثال ابن عربى را تكامل یافته كلام اشاعره دانست. بنابراین اگر قبول كنیم كه غزالى با حفظ موضع كلامى خود به عرفان رسیده است، باید گفت كه كلام او مربوط به جنگ و جدالهاى اعتقادى و دفاع از دین و شریعت است ولى عرفانش مربوط به خلوت از اغیار و پرداختن به یار. هیچ یك نتیجه دیگرى نیست ـ لذا در مشكاة الانوار پس از آنكه مختصرى از مسایل عرفانى را بیان مى‏كند مى‏گوید:

«اكنون زبان در مى‏پیچم زیرا كه توان هضم بیش از این مقدار را در تو نمى‏یابم. شاید نتوانى این گفته‏ها را دریابى و همتت از درك كُنه آن ناتوان باشد و تو همیشه سخنى نزدیكتر به فهم و موافق‏تر به بنیه درك خود گزین، هر كه سینه‏اش براى درك این مباحث گنجایش ندارد، این قسم از دانش را رها كند. چه، هر دانشى را مردانى است».(55)

بنابراین ساده اندیشى است كه بپنداریم عرفان نتیجه منطقى شك در تأثیر پدیده‏هاى طبیعى و آن هم نتیجه منطقى تفكر اشعرى است. چنانكه سعید شیخ گفته است:

«رواست این چنین نظر گاهى (نظر اشعرى در باره عدم تأثیر علل طبیعى)، انسان را در خصوص پدیده‏هاى طبیعت به شك اندازد، امّا ممكن است به همان میزان انسان را به یك معنى حادّ عرفانى یعنى حضور در همه اشیا نیز هدایت كند. این نوع شكاكیت و عرفان لزوما همیشه متضاد نیستند ممكن است اوّلى به دوّمى منجر شود و در حقیقت چنان كه گفته‏اند این در مورد غزّالى اتفاق افتاده است».(56)

سخن فوق در صورتى درست است كه عرفان را خیالبافى پارسایانه بدانیم و نه شهود عارفانه. تفاوت معنایى كه اشعرى از «لا مؤثر فى الوجود الاّ الله» اراده مى‏كند و آنچه عارف از این امر مى‏فهمد، و بلكه مى‏بیند، بسیار است. امّا اگر صرفا ظواهر سخنان آنان را در نظر بگیریم، مى‏توان گفت كه با افزودن عناصرى چند به سخنان اشاعره و پالودن عناصر دیگرى از آن، مى‏توان به سخن عرفا نزدیك شد و این همان امرى است كه در مورد غزّالى اتفاق افتاده است.



1ـ سروش، عبد الكریم. فربه‏تر از ایدئولوژى. تهران، انتشارات صراط، 1372، ص 285.

2ـ جوادى آملى، عبد الله. شریعت در آینه معرفت. تهران، نشر فرهنگى رجاء، 1372، ص 256.

3ـ الفتوحات المكیة، تصحیح عثمان یحیى، ج 1، ص 206.

4ـ همان، ج 4، ص 388.

5ـ همان، ج 3، ص 269.

6ـ همان، ج 4، ص 116. و نیز ر. ك: ج 1، ص 193 و 194.

7ـ شرح قیصرى بر فصوص الحكم، انتشارات بیدار، ص 409.

8ـ همان، ص 206.

9ـ فتوحات، ج 4، ص 283.

10ـ همان، ج 1، ص 199.

11ـ همان، ج 3، ص 250.

12ـ همان، ج 1، ص 207.

13ـ براى مثال ر. ك: تعلیقات ابو العلاء عفیفى بر فصوص الحكم، انتشارات الزهرا كه در موارد متعدد قول ابن عربى را با اشاعره یكى دانسته است (از جمله، ج 2، ص 277 و ص 281) و نیز ر. ك: فربه‏تر از ایدئولوژى، عبد الكریم سروش، مقاله علیّت و عدالت نزد مولوى.

14ـ چهل حدیث. تهران، نشر فرهنگى رجاء 1368، ص 472.

15ـ همان، ص 537.

16ـ جوادى آملى، عبد الله. تقریرات درس فصوص الحكم.

17ـ محقق دوانى. رساله خلق اعمال، مجموعه كلمات المحققین. قم، مكتبة المفید، 1402.

18ـ ملا صدرا. رساله جبر و اختیار. در همان مجموعه.

19ـ تقریرات درس شرح الاسماء الحسنى، مرحوم آیت الله شیخ حسنعلى نجابت.

20ـ ر. ك: ابن رشد. الكشف عن مناهج الادله فى عقاید المله، مصر المكتبة المحمودیة، 1388، ص 64.

21ـ فتوحات، ج 3، ص 270.

22ـ همن، ص 269.

23 و 24 ـ همان، ج 10، ص 504. البته در اینجا علاوه بر «تسامح» مسأله «تقیه» نیز مى‏تواند تا حدود زیادى این تشابه را توجیه كند.

24ـ مطهرى، مرتضى. آشنایى با علوم اسلام، ج 2. تهران، انتشارات صدرا، ص 48 و 50.

25ـ فتوحات، ج 1، ص 143.

26ـ همان، ج 4، ص 237.

27ـ همان، ج 8، ص 482.

28ـ همان، ج 11، ص 358.

29ـ شرح مبسوط منظومه، ج 1، ص 236 ـ 237.

30ـ سروش، عبد الكریم. فربه‏تر از ایدئولوژى، ص 285.

31ـ جوادى آملى، عبد الله. شریعت در آینه معرفت، ص 256 ـ 257.

32ـ همان، ص 257.

33ـ ر. ك: غزالى. مشكاة الانوار، تهران انتشارات امیر كبیر، 1364، ص 16، 59 ـ 60.

34ـ همان، ص 55.

35ـ جامع الاسرار و منبع الانوار. تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1366، ص 148.

36 و 38 ـ سبزوارى، ملا هادى، شرح منظومه حكمت، ص 180.

37 و 40ـ درر الفوائد، ج 2. قم، انتشارات اسماعیلیان، ص 61.

38ـ مشكاة الانوار، ص 62.

39ـ همان، ص 63.

40ـ ر. ك: مقالات نگارنده در كیهان اندیشه، شماره 58 و 60.

41ـ جوادى آملى، عبد الله، شریعت در آینه معرفت، ص 258.

42ـ و 46 فتوحات، ج 9، ص 255.

43ـ همان، ج 3، ص 383.

44ـ شرح قیصرى بر فصوص الحكم، ص 466.

45ـ ر. ك: شرح فصوص الحكم، ص 432.

46ـ تعلیقه ابو العلاء عفیفى بر فصوص الحكم. در موارد بسیارى از این تعلیه، مؤلف چنین ادعایى را تكرار كرده است.

47ـ نقد تفكر فلسفى غرب. چاپ سوم، تهران، انتشارات حكمت، ص 58 ـ 60.

48ـ مقدمه قیصرى بر فصوص الحكم، ص 4.

49ـ همان، ص 58.

50ـ فتوحات، ج 1، ص 154.

51ـ همان، ج 4، ص 161.

52ـ همان، ص 162.

53ـ تفسیر آیه شهدا الله (توحید) آیت الله حاج شیخ حسنعلى نجابت «ره» انتشارات حوزه علمیه شهید نجابت شیراز. ص 61.

54ـ مشكاة الانوار، ص 62.

55ـ همان، ص 64.

56ـ تاریخ فلسفه در اسلام، ج 2، ص 39.

منبع:مجله نامه مفید

نویسنده:قاسم کاکایی