1 اين هماني شخصيت  :

 تحقق  هر نوع جاودانگي مستلزم  آن است كه شخص پس ازمرگ،استمرار شخص پيش ازمرگ باشد .

 اين بحث در دو ساحت مطرح مي شود :

1- معرفت شناختي : ملاك فهم وحدت شخص 1A  و 2A چيست ؟

2- وجود شناختي  : ملاك وحدت وجودي 1A  و 2A چيست ؟

 ساحت دوّم  دربحث جاودانگي كار برددارد و موردبررسي قرار مي گيرد ونخستين فيلسوفي  كه مستقيما" به اين بحث پرداخته است جان لاك فيلسوف تجربي مسلك انگليسي است .

اين بحث ارتباط دارد با  :       

1- بحث جاودانگي

2- بحث رابطه نفس و بدن

3- مباحث حقوقي و اخلاقي

 درباب اين هماني شخصيت دو ديدگاه وجوددارد:

  1- نفي اين هماني شخصيت   :  نظزيه هيوم

2- قبول اين هماني شخصيت :برخي مي گويند ملاك اين هماني :

       1- حافظه است .

       2- بدن است .

       3- نفس است.

شخص اعم است  از انسان زيرا ممكن است در كرات يا جهان ديگرموجوداتي رادر نظر بگيريم كه از نظر ساختار بيولوژيكي با انسان تفاوت داشته باشنداما درعين حال همان كاركردها يرواني انسان راداراباشند .

الف - نظريه هيوم درنفي اين هماني شخصيت:

هيوم باحمله به ملاك نفس دراين هماني شخصيت ديدگاه ((ابن سينا مبني بر اينكه انسان درعين غفلت از تمام ادراكات حسي وخيبالي ووهمي خود ،خود را مي يابد)) ونيزديدگاه دكارت ((كه با روش مبتني به شك دستوري تبيين مي كند كه انسان در عين غفلت از ادراكات حسي ،خود را مي يابد)) را مورد انتقاد قرار داده و ادعا مي كند كه من با مراجعه به خود شهودي اينچنين از خود به عنوان موجودي مجرد ندارم ، بلكه هرگاه كه خود را ادراك مي كنم ،از خلال ادراكي جزئي ، مثل درد ، لذت ، سردي ، گرمي و مانند اين ها است لذا معتقد مي شود كه انسان چيزي جز مجموعه اي از ادراكات مختلف نيست كه در حال جريان و حركت است . و تمام ادراكات جزئي متفاوت ، متمايز و جدا از يكديگر هستند . پس من متشكل از افراد متعددي هستم واين هماني شخصيت تحقق ندارد .

پس اين هماني شخصيت يك توهم است .ودر چنين توهمي نقش اساسي با حافظه است . حافظه با ايجاد صورت هاي متخيل ادراكات گذشته ، نسبتي از اين هماني را ميان مدركات فراهم مي آورد .

هيوم نهايتا" در اين زمينه سياست شكاكيت را اتخاذ كرده است .

ب نظريه ي كساني كه اين هماني شخصيت را قبول دارند :

      1 ملاك حافظه :

      اين نظريه با لاك آغاز مي شود. براساس اين ملاك شخص در زمان دوم همان شخص در زمان اول است ، اگر وفقط اگر داراي همان ويژگي هاي ذهني ، يعني خاطرات ، عقايد و ديدگاه هاي شخصي باشد .

از نظر لاك هر انساني شخص نيست و ملاك تمايز شخص از انسان ، آگاهي از انجام كاري در يك زمان و توانايي به ياد آوردن آن در زمان ديگر است و آنچه اين هر دو را پوشش مي دهد شعور است .

اشكالات ديدگاه لاك :

1-اشكال جوزف باتلر : او  مي گويدكلمه ي حا فظه ي  انجام كار در  نظريه لاك دوتفسير دارد:

الف-تفسيرقوي:داشتن حافظه انجام  ((ب)) تو.سط شخص ((الف))مستلزم صحنت تمام حافظهاواست .

ب-تفسيرضعيف:داشتن حافظه انجام ((ب))توسط شخص((الف))بدين  معناست كه اوادعا مي كند آن رابه  خاطرمي آورد.

اين هماني شخصيت تنهازماني حاصل مي شود كه مقصوداز حافظه تفسيرقوي باشد.

راه نجات ازاشكال:راه تشخيص حافظه واقعي ازحافظهي ظاهري استفاده از ابزارمادي،يعني توجه به بدن است.

اين امردرواقع بيانگركا رايي ملاك بدن است نه ملاك حافظه.

2-اشكال پنلهام:انسان ها،بسياري ازفعاليت هاي خود رافراموش مي كنندوحافظه وحافظه اي ازآن ندارد

راه نجات ازاشكال بازسازي ملاك حافظه است به اين صورت : ((شخص الف همان شخص است كه ب را انجام داده يا شاهد آن بوده است اگر و فقط اگر بتواند آن را به خاطر آورد. ))

اما در اين ملاك باز سازي شده كلمه (( توانستن )) مبهم است .

3 ملاك حافظه ما را بامواردي مواجه مي سازد كه به نظرمي رسددرتعارض با شهودماست.مثلا"اگر  كسي خاطراتي از ناپلئون نقل كند بر اساس اين ملاك بايدحكم كنيم اين شخص واقعا"ناپلئون است درحالي كه مي دانيم ناپلئون سال ها پيش مرده است.

به نظر مي رسددر اين اشكال ميان مسأله معرفتي ووجودشناختي اين هماني شخصيت خلط گرديده است .

2-ملاك بدن :

از سوي طبيعت گرايان به عنوان ملاك اين هماني شخصيت مطرح شده است .

بر اساس اين ملاك شخص در زمان اول همان شخص درزمان دوم است ، اگر و فقط اگر ، همان بدن را داشته باشد .

دلايل پذيرش اين ملاك :

1 بسياري از فعاليتهاي بشر هنگامي حاصل مي شود كه بدني وجود داشته باشد مثل خوردن ، ديدن و...

2 آزمايش خون ، اثر انگشت ، عكس و رشته  DNA مؤيد اين ملاك است .

اشكالات وارد برملاك بدن :

1- ملا صدرا مي گويد: شيئيت شيء به صورت آن است نه به ماده اش  مثل جنايت كاري كه سالها پيش  جنايت كرده و سلول هاي بدنش كاملا" عوض   شده است ولي اين همان شخصي است ممكن است گفته شود كه ملاك بدن به معناي عينيت سلولهاي بدن نيست .

2-براساس ملاك بدن اگر دو چيز كاملا" شبيه به يكديگرباشند بايد آن ها را يكچيز بدانيم حال آنكه اين مسأله خلاف شهود تجربي هر يك از ما است.

3-در داستاني كه جفري اولن ذكر ميكند ثروتمند خواب مي بيند كه گدا شده  وبر عكس  در اينجا حافظه وخاطرات وذهنيت هاي ثروتمند وگدا عوض شده است . كساني كه ملاك اين هماني را بدن مي دانند  بايد حكم كنند گدا همان گدا وثروتمند همان ثروتمند است اما اگر كسي ملاك را حافظه بداند  حكم ميكند كه گدا ثروتمند،وثروتمند گدا شده است .لذا ظاهر جسماني آنها در اينجا اهميتي ندارد.

3- ملاك نفس :

     پس از افلا طون اين ملاك پر طرفدارترين ملاك در باب اين هماني شخصيت  گرديده است .

    بر اساس اين ملاك شخص در زمان  الف  همان شخص درزمان  ب  چرا كه داراي نفس واحدي است.

 طرفداران نفس :

1-ديدگاه افلاطوني - ابن سينايي (افلاطوني  - دكارتي ) نفس را به عقل  محدود كرده و حس وخيال رامادي مي دانند .   

2- افلوطيني- صدرايي   (افلوطيني-شيخ اشراقي ) حيطه نفس و فعاليت آنرا وسيع تر مي دانند .

اشكا لات وارد برملاك نفس:

اشكال اول :

1-اگر نفس وجود داشته باشد غير قابل مشاهده است .

2-اگر نفس غير قابل مشاهده باشد نمي دانيم كه هر كسي چه نفسي دارد وچند نفس دارد وآيا نفس او در دو زمان يكي است .

3-پس نمي توانيم فرد را باز شناسي كنيم .

4-اما ما مي توانيم اين هماني فرد رادر طول زمان به نحو صحيح مشخص كنيم.پس نفس ملاك اين هماني شخصيت نيست .

اما ميتوان به مقدمه دوم اين استدلال اشكال وارد كرد كه اولا  يكي بودن بدنها به معناي يكي بودن نفسها است ثانيا از ويژگيهاي فرد مي توانيم به اين هماني نفس وبه تبع آن اين هماني شخصيت حكم كنيم .

 اشكال دوم:

    طرفداران ملاك بدن معتقدند بدون لحاظ بدن حتي نمي توان فردي را تصور كرد وسخن گفتن از شخصيت افراد ناچار  با ويژگي هاي بدني آن ها همراه است و اين خود نشان دهنده آن است كه ملاك نفس  ملاك اين هماني شخصيت نيست .

اين اشكال با توجه به نارسايي هايي كه در ملاك بدن وجود دارد نمي تواند اشكال قوي تلقي شود .

2- نفس وبدن :

 نظريات مربوط به رابطه نفس وبدن :

1-   وحدت گروي:

الف ماده  گروي :

(( 1-  تحويل گروي: الف-  رفتارگروي منطقي فلسفي  ب- اين هماني نوعي   ج- اين هماني مصداقي  د-كاركرد گروي   2- غير تحويل گروي :الف - اين هماني مصداقي   ب-  دو جنبه اي      ج-   پديدار فرعي      3- رازآميز گروي ))                           

  ب - ايدئاليسم   

2-   ثنوي گروي :

 الف –   تأثيروتأثرمتقابل     ب-  فعل موقعي        ج - فعل متوازي                    

                                                                                                                                    

در اين ميان به توضيح ونقد مهمترين نظريه هاي ماده گرايانه مي پردازيم ودر مقابل از ديدگاه تأثير وتأثر متقابل دفاع خواهيم كرد .

الف رفتار گروي منطقي فلسفي: اين نظريه در ميان نظريه هاي ماده گرايان قدمت بيشتري دارد .طرفداران آن تحت تأثير مكتب پوزيتويسم منطقي قرار دارند .ادعاي اصلي اين نظريه اين است كه جملات حاوي الفاظ مربوط به حالات ذهني قابل تحويل به جملاتي هستند كه وضعيت رفتاري فرد را بيان مي كند مثلا" كلمه درد به معناي آه گفتن يا قرص خوردن و است

گيلبرت رايل كه نخستين باراين نظريه را مطرح كرد مي گويد  "نفس مانند موجودي است اسرار آميز است كه در ماشين بدن است همانقدر كه چنين موجودي بي معنااست نفس نيز بي معناست . او مي گويد در اينجااشتباه مقوله رخ داده است مثل كسي كه بخواهد دانشگاه تهران را به او نشان دهيدوشما دانشكده ها و تالارها رابه او نشان دهيد زيرا دانشگاه تهران چيزي جز اينها نيست .انسان هم چيزي وراي رفتار هايي كه از يك ساختار حياتي يا بدن خاص سر مي زند نيست .

     ويتگنشتاين هم در دفاع از اين نظريه "اصطلاح بازي زباني  "را مطرح ميكند . او زبان را هويتي اجتماعي ميداند نه خصوصي يعني پديده هاي ذهني (مثلا" درد ) نميتوانند از وضعيت هاي شخصي اخذ شوند معناي درد آن احساس خاص درانسان نيست ، بلكه معناي درد از قواعد عمومي ودر دسترس همه بدست مي آيد .

     طرفداران اين نظريه درباره اين سوال كه در بسياري از مواقع انسان به امر ي باور دارد حال آنكه رفتار خاص از او صادر نميشود . مي گويند مقصود رفتار در اينجا  "رفتار ممكن " يا "ميل واستعداد" است و همانگونه كه استعداددر امور مادي به معناي وجود امري غير مادي در انسان نيست.

اشكالات اين نظريه:

1)اين نظريه تجربه هاي دروني و صفت ذهني آنرا نا ديده ميگيرد.

2)مي گويند ويتگنشتاين رفتار گروي را پذيرفت چون راه آموزش زبان را پيروي از قواعد عمومي ميدانست اما با دقت درمي يابيم كه اين نظريّه مانع آموختن مفاهيم ذهني مي شود زيرادر مقابل هر باوري ،ميل به بروز بي نهايت رفتار مي تواند وجود داشته باشد و آموختن بي نهايت رفتار از نظر تجربي ممكن نيست .

3) تمام حالات ذهني انسان ، داراي ظهورات رفتار نيستند ، لازمه اين نظريه رفتار گروي اين است كه معتقد شويم  به عدم وجود حالاتي مثل (( خواب ديدن ))

4) گاهي برخي افراد مثل بازيگران تئاتر بدون داشتن حالت ذهني متناظر ، رفتاري را از خود بروز مي دهند كه  متناظر با حالت ذهني آنان نيست .

5) رفتار گرايان در نظريه خود از مسأله عليت غافل بوده اند .

6) كوشش رفتار گرايان در تحويل كلمات اشاره كننده به پديده هاي ذهني به كلمات اشاره كننده به پديده هاي مادي ( رفتار ) مؤفق نبوده است .

ب) اين هماني نوعي: بر اساس اين نظريه كه از سوي عصب شناسان خصوصا" اسمارت مطرح شده است درد بر اثر تحريك مثلا" عصب C خود همان درد است . توجه به تفاوت فيزيك عرفي و علمي و تسري آن به روانشناسي عرفي و علمي پايه اي ديگر براي ارائه ي نظريه ي مذگور است .

اشكالات اين نظريه :

1)  قانون لايب نيتز مي گوييد : اگر دو چيز واقعا" يكي باشند هر صفتي كه يكي از آن دو دارد ديگري نيز لازم است واجد آن باشد .

    حالات ذهني فقط و فقط از منظر اول شخص قابل شناسايي است ولي حالات فيزيكي از منظر هايي مختلف قابل دست رسي و شناسايي هستند . معلوم مي شود كه اين دو داراي رابطه اين هماني نيستند .  

2)     كريپكي مي گويد اسامي خاص دالّ هاي ثابت هستند كه ارتباط ضروري با مدلول خود دارند در مقابل دالّهاي غير ثابت كه ارتباط آن با مدلول خود رابطه اي امكاني و تابع شرايط خاص است .

     وامرضروري امري است كه در تمام جهان هاي ممكن تحقق داشته باشد .

     اگردرد و تحريك عصب C هر دو به يك چيز اشاره كنند لازم مي آيد كه رابطه اين هماني اين دو رابطه اي ضروري باشد . امّا كريپكي مدعي است ضرورتي را در اين هماني مذكور مشاهده نمي كند و در نتيجه اين دو اصلا" رابطه ي اين هماني با يكديگر ندارند . زيرا (( درد)) در بدن هاي مختلف با ساختار هاي مختلف فيزيولوژيكي حاصل مي شود  مثلا" هم مورچه و هم عنكبوت درد را احساس مي كنند واين نشان دهنده ي آن است كه رابطه ي مذكور ، رابطه اي امكاني است و اين به معناي عدم وجود رابطه اين هماني است .

ج ) اين هماني مصداقي:  اين نظريه شبيه نظريه ي اسپينوزا است با اين تفاوت كه در آن دو صفت فكر و امتداد ، صفات بدني تلقي شده اند كه جوهري مادي است اين نظريه را دونالد ديويد سون در مقاله (( رويدادهاي ذهني )) مطرح ساخت .او معتقد است رويداد ها يي كه در جهان وجود دارند تنها رويدادهاي فيزيكي اند ، امّا اين رويداد ها به گونه اي هستند كه علاوه بر صفات فيزيكي ، واجد صفات ذهني نيز هستند . او بر خلاف اسمارت رابطه ي اين هماني را ميان مصداقي از درد و مصداقي از تحريك بر قرار مي كند مثلا" درد امروز من صفت ذهني يك رويداد  است و درد ديروز من صفت ذهني يك رويداد ديگر است .

    استدلال ديويدسون در صحت ادعاي خود :

مقدمه اول : ميان رويداد هاي ذهني و فيزيكي ، روابط علّي وجود دارد .

مقدمه دوم : روابط علّي مندرج در تحت قوانين قطعي هستند .

مقدمه سوم : قوانين ذهني فيزيكي وجود ندارند .

   نتيجه : رويداد هاي ذهني ، فيزيكي هستند پس وجود ندارند .

اشكالات :

1)  نظريه ي اين هماني نوعي در برگيرنده ي نظريه ي اين هماني مصداقي نيز هست . 

2) مك لافلين مي گويد استفاده ي ديويد سون از مقدمه دوم استفاده ي دوري است .

د ) كار كرد گروي: اين نظريه پيچيده ترين نظريه ماترياليستي در دوره ي معاصر است . اين ديدگاه معتقد است كه حالات ذهني با توجه به روابط علّي خود نسبت به يكديگر و داده هاي حسي و پرداخته هاي رفتاري مشخص مي شوند .

نظريات كاركرد گرايانه به سه شعبه تقسيم مي شوند :

1)     نظرياتي كه حالات ذهني را با عمليات پردازش ذهن توضيح مي دهند .

2)     نظرياتي كه به تحليل كار كردي مفاهيم ذهني پرداخته اند .

3)     نظرياتي كه به تحليل كاركردي معنا پرداخته اند .

 اشكال مهم اين نظريه اين است كه جنبه هاي كيفي حالات ذهني را به دست فراموشي سپرده است .

     ه) مدل كامپيوتري ذهن: اين نظريه بر آمده از كارهايي است كه در حيطه ي هوش مصنوعي انجام شده است .

        هوش مصنوعي دو تفسير دارد :

1)  تفسير قوي : كامپيوتري كه به نحو كامل برنامه ريزي شده باشد ، واقعا" يك ذهن است . ومي تواند مانند انسان مطالب را بفهمد و واجد حالات ذهني باشد .

2)  تفسير ضعيف : ارزش اساسي كامپيوتر در مقام مطالعه ذهن آن است كه در اين مقام ابزاري قدرتمند در اختيار انسان قرار مي دهد .

جان سرل اشكالاتي بر اين ديدگاه وارد كرده است .

و) تأثير وتأثر متقابل نفس و بدن: در اين نظريه ي ثنوي وجود دو جوهر متفاوت يعني جسم و نفس پذيرفته شده است. اين ديدگاه بيان مي كند كه پديده هاي ذهني ناشي از جوهر  مجرد هستند ،در عين حال ميان دو جوهر مجرد و جوهر مادي كنش و واكنش وجود دارد . دكارت و ابن سينا غالبا" به اين تأثير و تأثر اشاره كرده اند .

طرفداران اين نظريه بايد به دو سؤال پاسخ دهند :

1)     آيا نفس به عنوان امري مجرد وجود دارد ؟

2)     رابطه موجود مجرد با موجود مادي چگونه است ؟ ( ايشان روح بخاري را پل ارتباطي نفس وبدن مي دانند .)

اشكالات اين نظريه :

1)     رويداد هاي نفساني و فيزيكي به قدري متفاوت هستند كه هرگز ارتباط علّي ميان آن ها برقرار نخواهد شد .

2)  اگر بدن موجب ايجاد معلول هاي نفساني شود مقداري انرژي از دست مي دهد واگر نفس موجب ايجاد معلول هاي مادي شود مقداري به انرژي كل جهان اضافه مي شود و اين بر خلاف قانون بقاي ماده وانرژي است .

3)  روح بخاري ( غده صنوبري ) يا جسماني است يا غير جسماني . اگر جسماني است چگونه مي تواند با امري كه مجرد است و مكان دار نيست ارتباط برقرار كند و اگر جسماني نيست چگونه مي تواند با مغز كه مادي است در ارتباط باشد .

3- شعور:

        بحث شعور و تبيين چگونگي حصول آن با مسأله جاودانگي ارتباطي محكم دارد . نظرياتي كه شعور را امري مادي تلقي مي كنند در تعارض با نظرياتي هستند كه جاودانگي را بر اساس پذيرش نفس تبيين مي كنند .

        كلمه شعور معادل كلمه consciousness است و از مفاهيم غير قابل تعريف است . لذا برخي به عنوان مترادف كلمه ((تجربه ذهني )) subjective experience و به صورت ((تجربه ))experience را پيشنهاد كرده اند . از كلمه آگاهي (avvareness) نيز به عنوان مترادف استفاده مي شود . گاهي از مثال استفاده مي شود :شعور يعني همان حالتي كه شما صداي دوستتان را مي شنويد .

ديدگاههاي متفاوت در باب شعور :

1)     حذف گروي: در اين ديدگاه وجود هرگونه مفاهيم و حالات ذهني كاملا" انكار مي شود .

2)      تحويل گروي : طرفدارن اين نظريه شعور را به امري مادي فرو كاهش مي دهند .

3)   كمبود مفاهيم علمي : طرفداران اين نظريه مي گويند دليل محكمي وجود ندارد كه شعور را از حيطه ي تبيين هاي طبيعت گرايانه بيرون نهيم و معتقد شويم كه شعور با الفاظ طبيعت گرايانه قابل تبيين نيست .

4)  تقليل گروي : اين ديدگاه در عين پذيرش مادي بودن شعور عدم امكان تبيين مادي شعور را ناشي از آن مي داند كه هيچ گونه تحليل ماتقدم از مفهوم شعور امكان پذير نيست .

5)     راز آميزگروي جديد : بر اساس اين ديدگاه تبيين علمي شعور غير ممكن است .اين ديدگاه خود به دو دسته تقسيم مي شود :

  الف - نظريه حدّ اقلّي (مك گين ) : مي گويند پايه ي شعور امر مادي است ولي فهم اين پايه و تشخيص آن غير ممكن است .

  ب -  نظريه ي حدّ اكثري : (وايت) : شعور پديد اي غير مادي است . لذا راهي براي  تبيين علمي آن وجود ندارد.

تفاوت هاي پديده هاي ذهني و پديده هاي فيزيكي :

1)     دست رسي بي واسطه : علم ما به پديده هاي ذهني كاملا" بي واسطه است .

2)  بازنمايي : گرايش هاي گزاره اي داراي محتوايي هستند كه چيزي بيرون از خود آنها است لذا گرايش هاي گزارهاي به چيزي بيرون از خود راجع مي شوند .

برگرفته از فصل ۲  كتاب جاودانگي تأليف دكتر رضا اكبري