تعريف حركت

هر چند حركت را نمى‏توان تعريف حدّى كرد ولى  اكثر فيلسوفان اسلامى تلاش كرده اند از آن تعريفي ارائه دهند مثلاً علّامه طباطبايى در نهاية الحكمة، ص 178 حركت را به «خروج تدريجى شى‏ء از قوه به فعل » تعريف كرده است .

لوازم حركت

صدر المتالهين در اسفار جلد 6 صفحه 75 مي گويد : هر حركتى به شش چيز نيازمند است وبدون اين شش امر، حركت ممكن نيست آن شش چيز عبارتند از:

1. محرك

 2. متحرك

 3. مبدا

 4. غايت

 5. مسافت

6. زمان.

بعضى فيلسوفان بر آنند كه مبدا و غايت‏براى حركت لازم نيست زيرا ممكن است‏حركتى ازلى و ابدى باشد يعنى هر چند حركت‏بر آن صدق مى‏كند ولى مبدا و منتها ندارد. بنابراين حركت از اين جهت كه محدود است‏به مبدا و غايت نيازمند است.

سابقه بحث حركت جوهري

عقيده مشهور بر آن است كه تا قبل از صدرالمتالهين، فيلسوفى به صورت مستدل حركت جوهرى را مطرح نكرده است. البته در يونان باستان، هراكليت، حركتى را مطرح مى‏كند كه مى‏تواند منطبق با حركت جوهرى باشد. بعضى ديگر مى‏گويند حركت جوهرى در زمان ابن سينا مطرح بوده است وعده‏اى قائل به حركت جوهرى بوده‏اند ولى ابن سينا به دليل ادله‏اى كه عليه آن داشته است، نمى‏توانسته آن را بپذيرد. چنانكه در طبيعيات شفاء ، فصل سوم ازمقاله دوم از فن اول مى‏گويد:  «اما الجوهر فان‏قولنا ان‏فيه حركة هو قول مجازى فان هذه المقولة لا يعرض فيها الحركة .» اما جوهر اگر بگوييم حركت در آن واقع مى‏شود بر سبيل مجاز است و در جوهر حركت واقع نمى‏شود.

به نظر مي آيد هيچ فيلسوفى مانند صدرالمتالهين حركت جوهرى را به صورت مستدل مطرح نكرده است. به هر حال مشهور فيلسوفان بر آن بودند كه حركت فقط در چهار مقوله عرضى يعنى در مقوله كم، كيف، مكان و وضع واقع مى‏شود.

بنابر اين حركت عرضى، حركتى است كه ما به طور محسوس آن را مشاهده مى‏كنيم

و روشنترين نوع حركت عرضى، حركت در مكان است مانند حركت‏يك جسم از يك مكان به مكان ديگركه حركت مكاني ناميده مي شود .  

حركت وضعى يكي ديگر از حركات عرضي است مانند حركت كره به دور محور خود. هر چند مكان كل كره تغيير نمى‏كند ولى نسبت اجزا به همديگر در حال تغيير مى‏باشد.

حركت كيفى نيز نوعي از حركات عرضي به شمار مي رود ، مانند تغيير رنگ و مزه اشياء. با توجه به انواع مقوله كيف اقسام جزيى‏ترى براى حركت كيفى در نظر گرفته‏اند. حركت در كيف نفسانى مانند اين كه هر كسى درخود تغيير تدريجى علاقه و محبت نسبت‏به ديگرى را در خود حس مى‏كند. حركت در كيفيات محسوسه مانند حركت در رنگها.حركت در كيفيات مخصوص به كميات مثل تغيير در شكل يك شى‏ء كه گاهى مستقيم و گاهى منحنى و گاهى به شكل ديگر است.

و نيز از جمله اقسام حركت عرضي ، حركت كمّي است كه مصداق روشن آن ، رشد گياهان و جانوران است. ( براي اطلاعات بيشتر مراجعه كنيد به : اسفار ، جلد 3 صفحه80  و نهاية الحكمة ، علامه طباطبايى، ص 182 و آموزش فلسفه ، محمد تقى مصباح يزدى، ص 296 تا 300)

اثبات حركت جوهرى

صدر المتالهين شيرازي براى اثبات حركت جوهرى در اسفار جلد 3 صفحه 61و 103 دلايلي مي آورد كه فيلسوفان بعد از او هريك به نوعي به تقرير آن دلايل پرداخته اند از جمله كساني كه دلايل وي را در اثبات حركت جوهري تقرير نموده علامه طباطبائي است كه در ذيل تقرير وي از استدلال اول و دوم ملاصدرا در اثبات حركت جوهري ذكر مي شود .

وي  استدلال اول را در نهاية الحكمة صفحه 184چنين تقرير مى‏كند:

«من اوضحها ان الحركات العرضية بوجودها سيالة متغيرة وهى معلولة للطبائع والصور النوعية...وعلة المتغير يجب ان تكون متغيرة والا لزم تخلف المعلول بتغيره عن علته وهو محال فالطبائع والصور الجوهرية التى هى الاسباب القريبة للاعراض اللاحقة التى فيها الحركة متغيرة فى وجودها متجددة فى جوهرها وان كان ثابتة بماهيتها قارة فى ذاتها لان الذاتى لا يتغير. »

اولين استدلال صدرا بر دومقدمه مبتنى است:

1. حركات عرضى معلول طبيعت نوعيه و جوهرى آنهاست.

2. علت قريب و طبيعى حركت‏بايد متحرك باشد.

نتيجه اينكه: طبيعت نوعيه و جوهرى كه علت‏حركات عرضى به شمار مى‏رود بايد متحرك باشد.

حال اگر علت قريب و بى‏واسطه معلول متحرك امر ثابتى باشد و يا اگر معلول; متغير باشد و علت ثابت، لازمه آن تخلف معلول از علت‏خود است كه امرى محال است.

ممكن است اشكال شود كه معتقدين به حركت جوهريه هم ناچارند حركت در جوهر را به فاعل مجردى نسبت دهند كه ثابت وغير متحرك است پس چرا استناد حركات عرضيه را به جوهر ثابت كه صور نوعيه باشد صحيح نمى‏دانند. جوابى كه به اين اشكال داده شده است اين است كه اعراض وجود فى نفسه لغيره دارند. وحركت آنها موضوعى را متصف به حركت مى‏كند زيرا كه وجود اعراض مستقل نيست. اما وجود جواهر وجود فى نفسه لنفسه است و ايجاد جوهر همان ايجاد حركت است. يا به تعبيرى اعراض احتياج به علت طبيعى دارند كه بايد متغير باشد ولى جواهر احتياج به علت الهى دارند كه جعل هستى آنها همان جعل حركت است.

و استدلال دوم را در نهاية الحكمة صفحه 185چنين تقرير مى‏كند: «حجة اخرى: الاعراض من مراتب وجود الجواهر لما تقدم ان وجودها فى نفسها عين وجودها لموضوعاتها فتغيرها و تجددها لا يتم الامع تغير موضوعاتها الجوهرية وتجددها فالحركات العرضية دليل حركة الجوهر.»

اين استدلال از دو مقدمه تشكيل مى‏شود: 1. اعراض از مراتب و شانى از شوءون جواهر هستند ووجود مستقلى از موضوعاتشان ندارند، 2. هرگونه تغيير و حركتى كه در شوءون و مراتب يك موجود روى دهد، علامتى است كه در خود آن موجود نيز حركت واقع شده است.

مانند كسى كه رخساره و سيماى او رنگارنگ مى‏شود، اين امر نشانه و علامت تغييرات درونى اوست.

بنابراين حركات عرضى دليل حركت جوهرى مى‏باشد.

نتيجه گيري از حركت جوهري  

حركت جوهرى نتايج زيادى را در پى دارد كه در اينجا فقط به يكى از آنها اشاره مي شود و آن اثبات نياز دائمى و مستمر كل عالم ماده به محرك غير جسمانى است .  

انديشمندان الهى راههاى مختلفى بر اثبات وجود خدا اقامه كرده‏اند. يكى ازاين راهها، برهان حركت مى‏باشد.

فيلسوفان اسلامى اين برهان را از زبان حكيم طبيعى مطرح مى‏كنند و منظور آنان اين است كه برخى از مقدمات اين برهان يعنى مساله حركت از طبيعيات اخذ مى‏شود. اما صدر المتالهين بحث‏حركت را از مباحث الهيات و تقسيمات هستى مى‏دانست وچنين مطرح كرد كه هستى و وجود يا ثابت است و يا سيال و متحرك. از اينرو حركت‏به عنوان نحوه‏اى از وجودمطرح است. و طرح آن نيز به عهده حكيم الهى است.

رسالت اين برهان اين است كه ما را از مرز ماده به ماوراى ماده برساند . اگر ما از اين برهان همين قدر انتظار داشته باشيم، مشاهده مى‏كنيم كه در انجام اين وظيفه كارآمد و موفق مى‏باشد.

صدر المتالهين در جلد 6 اسفار ص423  در اين باره مي گويد :

«اما الطبيعيون، فلهم مناهج اخرى ماخوذة من جهة التغير والاستحالة.

احدها، طريقة الحركة نفسها، وهو الاستدلال من الحركات وقد علمت من قبل ان‏المتحرك لا يوجب حركة بل يحتاج الى محرك غيره، والمحركات لا محالة تنتهى الى محرك غير متحرك اصلا دفعا للدور والتسلسل وهو لعدم تغيره وبرائته عن القوة والحدوث، واجب الوجود. »

اما طبيعيون، روشهاى ديگرى دارند كه از جهت تغيير ودگرگونى، اخذ كرده‏اند.

يكى از آنها، استدلال از راه حركت است و قبلا دانستى كه متحرك موجب حركت نمى‏شود. (زيرا محرك، فاعل است و متحرك قابل وفاعل حيثيت وجدان دارد وقابل حيثيت فقدان يعنى محرك حركت مى‏دهد و متحرك حركت ندارد ومى‏خواهد حركت را بپذيرد. به تعبيرى فاقد شى‏ء معطى شى‏ء نمى‏شود) پس متحرك احتياج به محركى غير از خود دارد. آن محرك اگر خود متحرك باشد باز به محرك ديگرى نياز دارد. سلسله محركها بايد به ناگزير به محركى ختم شود كه ديگر خود متحرك نباشد و الا گرفتار دور يا تسلسل مى‏شويم. چون هر دوى اينها باطل است. پس بالضروره به محرك غير متحرك مى‏رسيم.

حاج ملا هادى سبزوارى هم درشرح منظومه، صفحه 147 در اين باره چنين مي گويد : «ان الحركة لابدلها من محرك والمحرك لا محالة ينتهى الى محرك غير متحرك دفعا للدور والتسلسل‏» . حركت‏به ناچار به محرك نيازمند است و محرك به ناگزير بايد به محرك غير متحرك منتهى شود و الا گرفتار دور وتسلسل مى‏شويم.

ملاصدرا  در ادامه مى‏افزايد اين محرك به علت اينكه تغيير و دگرگونى در آن راه ندارد و از قوه و حدوث مبرا مى‏باشد واجب الوجود است.

به اين بيان اشكال شده است كه در برهان حركت ‏به محرك نامتحرك مى‏رسيم نه به واجب الوجود. زيرا نهايت چيزى كه اين برهان اثبات مى‏كند محرك غير متحرك است كه مى‏تواند اين محرك، از مجردات كه غير متحركند، باشد و براى نيل به واجب الوجود بايد از برهان وجوب و امكان  بهره گرفت.

در جواب اين اشكال مى‏توان گفت: اگر محرك نخستين را بر حسب غايت و محبوب نهايى تبيين كنيم غايت و محبوب نهايى كه فعليت محض است و هيچ قوه‏اى در آن نيست چيزى جز واجب الوجود بالذات نخواهد بود. و يا احتمالا ملا صدرا حدوث ذاتى و زمانى را نيز جزء حركات و تغييرات دانسته كه در اين صورت موجودى كه محرك است وهيچ نوع حركتى را هم دارا نيست همان واجب الوجود است.

بنابر اين چنانكه براساس حركت جوهرى اثبات شد كه كل عالم ماده در حالت‏حركت و دگرگونى مى‏باشد، لذا اين حركت ذاتى عالم ماده كه جلوه‏هاى آن را به صورت حركت در اعراض مشاهده مى‏كنيم نيازمند محركى است . اين محرك اگر خود جسم باشد از تغيير درونى در امان نيست و باز نياز به محرك دارد چون سلسله محركها نمى‏تواند تا بى‏نهايت ادامه داشته باشد بنابراين بايد به محرك غير متحرك برسيم كه علت‏حركت است ولى خود متحرك نيست واين محرك ديگر نمى‏تواند واجد قوه و شانيت تغيير ودگرگونى را دارا باشد. از اين رو آن متحرك از سنخ عالم ماده نيست‏بلكه غير مادى مى‏باشد و كمالات مختص به خود را به صورت بالفعل واجد است.

صدرالمتالهين مطرح مى‏كند كه نخستين كسى كه حركت در جوهر را ثابت كرده است‏خداوند حكيم است كه در قرآن فرموده است:

«وترى الجبال تحسبها جامدة وهى تمر مرالسحاب‏» . (نمل/88) «كوهها را مى‏بينى و آنها را جامد و بى‏حركت مى‏پندارى در حالى كه آنها مانند حركت ابرها در حال حركت مى‏باشند» .