دلایل امام براى پذیرفتن ولیعهدى

امام رضا علیه السلام به این حقیقت توجه داشت كه در صورت امتناع از پذیرش ولایتعهدى نه تنها جان خود، بلكه علویان و دوستدارانشان نیز در معرض خطر واقع مى‏شوند. در این حال اگر بر امام جایز بود كه در آن شرایط، جان خویشتن را به خطر بیافكند، ولى در مورد دوستداران و شیعیان خود و یا سایر علویان هرگز به خود حق نمى‏داد كه جان آنان را نیز به مخاطره بیاندازد، بنابراین ولایتعهدى را پذیرفتند.

افزون بر این، بر امام لازم بود كه جان خویشتن و شیعیان و هواخواهان را از گزندها برهاند . زیرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشیدنشان نیاز بسیار داشت. اینان باید باقى مى‏ماندند تا براى مردم چراغ راه و راهبر و مقتدا در حل مشكلات و هجوم شبهه‏ها باشند .

آرى، مردم به وجود امام و دست پروردگان وى نیاز بسیار داشتند، چه در آن زمان موج فكرى و فرهنگى بیگانه‏اى بر همه جا چیره شده بود كه در قالب بحث‏هاى فلسفى و تردید نسبت به مبادى خدا شناسى، با خود كفر و الحاد به ارمغان مى‏آورد.

حال اگر او با رّد قاطع و همیشگى ولیعهدى، هم خود و هم پیروانش را به دست نابودى مى‏سپرد، این فداكارى كوچكترین تأثیرى در مسیر تلاش براى نیل به این هدف مهم در بر نمى‏داشت.

علاوه بر این، پذیرش مقام ولیعهدى از سوى امام(ع) یك اعتراف ضمنى از سوى عباسیان را نشان مى‏داد، دایر بر این مطلب كه علویان در حكومت سهم شایسته‏اى داشتند.

دیگر از دلایل قبول ولیعهدى از سوى امام آن بود كه مردم اهل بیت را در صحنه سیاست حاضر بیابند و آنان را به دست فراموشى نسپارند، و نیز گمان نكنند كه آنان همانگونه كه شایع شده بود، فقط علما و فقهایى هستند كه در عمل هرگز به كار ملت نمى‏آیند. شاید امام خود نیز به این نكته اشاره مى‏كرد هنگامى كه «ابن عرفه» از وى پرسید:

«اى فرزند رسول خدا، به چه انگیزه‏اى وارد ماجراى ولیعهدى شدى؟»

امام پاسخ داد: «به همان انگیزه‏اى كه جدّم على(ع)، را وادار به ورود در شورا نمود.» (1)

گذشته از همه اینها، امام در ایام ولیعهدى خویش چهره واقعى مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیت و هدف هاى وى در كارهایى كه انجام مى‏داد، هر گونه شبهه و تردیدى را از نظر مردم برداشت.


آیا خود امام رغبتى به این كار داشت؟

مطالبی را که گفتیم هرگز دلیلى بر میل باطنى امام براى پذیرفتن ولیعهدى نمى‏باشد. بلكه همانگونه كه حوادث بعدى اثبات كرد، او مى‏دانست كه هرگز از دسیسه‏هاى مأمون و دار و دسته‏اش در امان نخواهد بود و گذشته از جانش، مقامش نیز تا مرگ مأمون پایدار نخواهد ماند. امام به خوبى درك مى‏كرد كه مأمون به هر وسیله‏اى كه شده در مقام نابودى جسمى یا معنوى وى برخواهد آمد. تازه اگر هم فرض مى‏شد كه مأمون هیچ نیت شومى در دل نداشت، با توجه به سن امام امید زیستن تا پس از مرگ مأمون بسیار ضعیف مى‏نمود. پس این دلایل هیچ كدام براى توجیه پذیرفتن ولیعهدى از سوى امام كافى نبود.


برنامه پیشگیرى امام

اكنون كه امام رضا(ع) در پذیرفتن ولیعهدى از خود اختیارى ندارد، و نمى‏تواند این مقام را وسیله رسیدن به هدف هاى خویش قرار دهد، زیان هاى گرانبارى پیكر امت اسلامى را تهدید مى‏كند و دینشان هم به خطر افتاده است، از سویى هم امام نمى‏تواند ساكت بنشیند و چهره موافق در برابر اقدامات دولتمردان نشان بدهد.. پس باید در برابر مشكلاتى كه در آن زمان وجود دارد برنامه‏اى بریزد. اكنون درباره‏اى این مشكلات سخن خواهیم گفت:

1 ـ انحراف فرمانروایان: كوچكترین مراجعه به تاریخ بر ما روشن مى‏كند كه فرمانروایان آن ایام ـ چه عباسى و چه اموى ـ تا چه حد در زندگى، رفتار و اقداماتشان با مبانى دین اسلام تعارض و ستیز داشتند، همان اسلامى كه به نامش بر مردم حكم مى‏راندند. مردم نیز به موجب «مردم بر دین ملوك خویشند» تحت تأثیر قرار گرفته، اسلام را تقریبا همانگونه كه مى‏فهمیدند كه اجرایش را در متن زندگى خود مشاهده مى‏كردند. پیامد این اوضاع، انحراف روز افزون و گسترده از خط صحیح اسلام بود، كه دیگر مقابله با آن هرگز آسان نبود.

2 ـ علماى فرومایه و عقیده جبر: گروهى خود فروخته كه فرمانروایان آنچنانى، «علما» یشان مى‏خواندند، براى مساعدت ایشان مفاهیم و تعالیم اسلامى را به بازى مى‏گرفتند تا بتوانند دین را طبق دلخواه حكمرانان استخدام كنند و خود نیز به پاس این خدمتگزارى به نعمت و ثروتى برسند. این مزدوران حتى عقیده جبر را جزو عقاید اسلامى قرار دادند، عقیده فاسدى كه بى‏مایگى آن بر همگان روشن است. این عقیده براى آن رواج داده شد كه حكمرانان بتوانند آسان تر به استثمار مردم بپردازند و هر كارى كه مى‏كنند قضا و قدر الهى معرفى شود تا كسى به خود جرأت انكار آن را ندهد. در زمان امام(ع) از رواج این عقیده فاسد یك قرن و نیم مى‏گذشت، یعنى از آغاز خلافت معاویه تا زمان مأمون.

3 ـ فرومایگان و عقیده قیام بر ضد ستمگران: همین عالمان خود فروخته بودند كه قیام بر ضد سلاطین جور را از گناهان بزرگ مى‏شمردند و با همین دستاویز، برخى از علماى بزرگ اسلامى را بى‏آبرو ساخته بودند، آنان تحریم قیام و انقلاب را از عقاید دینى مى‏شمردند. (2)


برنامه امام رضا(ع)

در آن فرصت كوتاهى كه نصیب امام (ع) شد و حكمرانان را سرگرم كارهاى خویشتن یافت، وظیفه خود را براى آگاه كردن مردم ایفا نمود. این فرصت همان فاصله زمانى بین در گذشت رشید و قتل امین بود. ولى شاید بتوان گفت كه فرصت مزبور ـ البته به شكلى محدود ـ تا پایان عمر امام ( در سال 203) نیز امتداد یافت. امام با شگرد ویژه خود نفوذ گسترده‏اى بین مردم پیدا كرد و حتى نوشته‏هایش را در شرق و غرب كشور اسلامى منتشر مى‏كردند و خلاصه همه گروه ها شیفته او گردیده بودند.


موضع گیرى‏هایى كه مأمون انتظار نداشت

امام رضا(ع) مواضع گوناگونى براى رو به رو شدن با توطئه‏هاى مأمون اتخاذ مى‏كرد كه مأمون آنها را قبلا به حساب نیاورده بود.


نخستین موضع ‏گیرى

امام تا وقتى كه در مدینه بود از پذیرفتن پیشنهاد مأمون خوددارى كرد و آنقدر سرسختى نشان داد تا بر همگان معلوم بدارد كه مأمون به هیچ قیمتى از او دست بردار نیست. حتى برخى از متون تاریخى به این نكته اشاره كرده‏اند كه دعوت امام از مدینه به مرو با اختیار خود او صورت نگرفت و اجبار محض بود. اتخاذ چنین موضع سرسختانه‏اى براى آن بود كه مأمون بداند كه امام دستخوش نیرنگ وى قرار نمى‏گیرد و به خوبى به توطئه‏ها و هدف هاى پنهانیش آگاهى دارد... تازه با این شیوه امام توانسته بود شك مردم را نیز پیرامون آن رویداد برانگیزد.


موضع ‏گیرى دوم

به رغم آن كه مأمون از امام خواسته بود كه از خانواده‏اش هر كه را مى‏خواهد همراه خویش به مرو بیاورد، ولى امام با خود هیچ كس حتى فرزندش جواد(ع) را هم نیاورد. در حالى كه آن یك سفر كوتاه نبود، سفر مأموریتى بس بزرگ و طولانى بود كه باید امام طبق گفته مأمون رهبرى امت اسلامى را به دست بگیرد. امام حتى مى‏دانست كه از آن سفر برایش بازگشتى وجود ندارد.


موضع گیرى سوم

در ایستگاه نیشاور، امام با نمایاندن چهره محبوب خود براى دهها و بلكه صدها هزار تن از مردم استقبال كننده، روایت زیر را خواند: « كلمه توحید (لا اله الا الله) دژ من است، پس هر كس به دژ من وارد شود از كیفرم مصون مى‏ماند.»

در آن روز حدود بیست هزار نفر این حدیث را به محض شنیدن از زبان امام نوشتند و این رقم با توجه به كم بودن تعداد با سوادان در آن ایام بسیار اعجاب‏انگیز مى‏نماید.

جالب آن كه مى‏بینیم امام در آن شرایط هرگز مسایل فرعى دین و زندگى مردم را عنوان نكرد، نه از نماز و روزه و از این قبیل مطالب چیزى را گفتنى دید و نه مردم را به زهد در دنیا و آخرت اندیشى تشویق كرد، امام حتى از آن موقعیت شگرف براى تبلیغ به نفع شخص خویش نیز سود نجست و با آن كه به یك سفر سیاسى به مرو مى‏رفت، هرگز مسایل سیاسى یا شخصى خویش را با مردم در میان ننهاد. به جاى همه اینها، امام به عنوان رهبر حقیقى مردم توجه همگان را به مسأله اى معطوف نمود كه مهمترین مسأله زندگى حال و آینده ‏شان به شمار مى‏رفت.

آرى، امام در آن شرایط حساس فقط بحث « توحید» را پیش كشید، چرا که توحید پایه هر زندگى با فضیلتى است كه ملت ها به كمك آن از هر نگون ‏بختى و رنجى، رهایى مى‏یابند. اگر انسان توحید را در زندگى خویش گم كند، همه چیز را از كف باخته است.


رابطه مسأله ولایت با توحید

پس از خواندن حدیث توحید، ناقه امام به راه افتاد، ولى هنوز دیدگان هزاران انسان شیفته، به سوى ایشان بود. همچنانكه مردم غرق در افكار خویش بودند و یا به حدیث توحید مى‏اندیشیدند، ناگهان ناقه ایستاد و امام سر از عمارى - چیزی مانند هودج که بر پشت اسب، شتر و فیل می بندند و بر آن می نشینند و سفر می کنند-  بیرون آورد و كلمات جاویدان دیگرى به زبان آورد، با صداى رسا فرمود: « كلمه توحید شرطى هم دارد، و آن شرط من هستم.»

در اینجا امام یك مسأله بنیادى دیگرى را عنوان كرد، یعنى مسأله «ولایت» كه همبستگى شدیدى با توحید دارد.

آرى، اگر ملتى خواهان زندگى با فضیلتى است پیش از آن كه مسأله رهبرى حكیمانه و دادگرانه برایش حل نشده باشد، هرگز امورش به سامان نخواهد رسید. اگر مردم به ولایت نگروند، جهان صحنه تاخت و تاز ستمگران و طاغوت ها خواهد بود كه براى خویشتن حق قانونگزارى ـ كه مختص خداست قایل شده و با اجراى احكامى غیر از حكم خدا جهان را به وادى بدبختى، نكبت، شقاوت، سرگردانى و بطالت خواهند كشانید.

اگر به راستى رابطه ولایت با توحید را درك كنیم، در خواهیم یافت كه گفته امام « و آن شرط، من هستم» با یك مسأله شخصى، آن هم به نفع خود او، سر و كار نداشت، بلكه مى‏خواست با این بیان یك موضوع اساسى و كلى را خاطر نشان كند، لذا پیش از خواندن حدیث مزبور، سلسله آن را هم ذكر مى‏كند و به ما مى‏فهماند كه این حدیث، كلام خداست كه از زبان پدرش و جدش و دیگر اجدادش تا رسول خدا شنیده شده است. چنین شیوه‏اى در نقل حدیث، از امامان ما بسیار كم سابقه است، مگر در موارد بسیار نادرى مانند اینجا كه امام مى‏خواست مسأله «رهبری امت» را به مبدأ اعلى و خدا پیوسته سازد.

امام در ایستگاه نیشابور از فرصت براى بیان این حقیقت سود جست و در برابر صدها هزار تن خویشتن را به حكم خدا، امام مسلمانان معرفى كرد.

بنابراین، بزرگترین هدف مأمون را با آگاهى بخشیدن به توده‏ها در هم كوبید، چه او مى‏خواست كه با كشاندن امام به مرو از وى اعتراف بگیرد كه آرى، حكومت او و بنى عباس یك حكومت قانونى است.


نكته‏اى بس مهم

امامان ما در هر مسأله‏اى، ممكن بود «تقیه» را روا بدانند، ولى در این مسأله كه خود شایسته رهبرى امت و جانشینى پیامبرند، هرگز تقیه نمى‏كردند، هر چند این مورد بیشتر از همه برایشان خطر و زیان در برداشت.

این خود حاكى از اعتماد و اعتقاد عمیقشان نسبت به حقانیت ادعایشان بود. از باب مثال، امام موسى کاظم علیه السلام را مى‏بینیم كه با جبار ستمگرى چون هارون الرشید برخورد پیدا مى‏كند، ولى بارها و در فرصت هاى گوناگون حق خویش را براى رهبرى به رخش مى‏كشد. (3) رشید خود نیز در برخى جاها به این حقانیت، چنانكه كتب تاریخى نوشته‏اند، اذعان كرده است.

روزى رشید از او پرسید: «آیا تو همانى كه مردم در خفا دست بیعت با تو مى‏فشارند؟»

امام پاسخ داد:« من امام دل ها هستم ولى تو امام بدن ها.» (4)


موضع‏ گیرى چهارم

امام علیه السلام چون به مرو رسید ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن مى‏گفت، نه پیشنهاد خلافت و نه پیشنهاد ولیعهدى، هیچ كدام را نمى‏پذیرفت تا آن كه مأمون با تهدیدهاى مكررى به قصد جانش برخاست.

امام با اینگونه موضع‏گیرى زمینه را طورى چید كه مأمون را رویاروى حقیقت قرار دهد. امام فرمود: «مى‏خواهم كارى كنم كه مردم نگویند على بن موسى به دنیا چسبیده، بلكه این دنیاست كه از پى او روان شده.» با این شگرد به مأمون فهماند كه نیرنگش چندان موفقیت‏آمیز نبوده و در آینده نیز باید دست از توطئه و نقشه ‏ریزى بردارد.


موضع ‏گیرى پنجم

امام رضا علیه السلام به اینها نیز بسنده ننمود، بلكه در هر فرصتى تأكید مى‏كرد كه مأمون او را به اجبار و با تهدید به قتل، به ولیعهدى رسانده است. افزون بر این، مردم را گاه گاه از این موضوع نیز آگاهى مى‏داد كه مأمون به زودى دست به نیرنگ زده، پیمان خود را خواهد شكست. امام به صراحت مى‏فرمود كه به دست كسى جز مأمون كشته نخواهد شد و كسى جز مأمون او را مسموم نخواهد كرد. این موضوع را حتى پیش روى مأمون هم گفته بود. امام تنها به گفتار بسنده نمى‏كرد، بلكه رفتارش در طول مدت ولیعهدى همه از عدم رضایت وى و مجبور بودنش حكایت مى‏كرد.


موضع ‏گیرى ششم

امام علیه السلام از كوچكترین فرصتى كه به دست مى‏آورد سود جسته این معنا را به دیگران یادآورى مى‏كرد كه مأمون در اعطاى سمت ولیعهدى كار مهمى نكرده جز آن كه در راه برگرداندن حق مسلم امام كه قبلا از دستش به غصب ربوده بود، گام برداشته است. بنابراین امام قانونى نبودن خلافت مأمون را پیوسته به مردم خاطر نشان مى‏ساخت.

نخست در شیوه اخذ بیعت مى‏بینیم كه امام جهل مأمون را نسبت به شیوه رسول خدا كه مدعى جانشینیش بود، بر ملا ساخت. مردم براى بیعت با امام آمده بودند كه امام دست خود را به گونه‏اى نگاه داشت كه پشت دست در برابر صورتش و روى دست رو به مردم قرار مى‏گرفت. مأمون به وى گفت چرا دستت را براى بیعت پیش نمى‏آورى. امام فرمود: تو نمى‏دانى كه رسول خدا به همین شیوه از مردم بیعت مى‏گرفت؟ (5)

دیگر از نكات شایان توجه آن كه در مجلس بیعت، امام به جاى ایراد سخنرانى طولانى، عبارات كوتاه زیر را بر زبان جارى ساخت: « ما به خاطر رسول خدا بر شما حقى داریم و شما نیز به خاطر او بر ما حقى دارید، یعنى هر گاه شما به حق ما توجه کردید، بر ما نیز واجب مى‏شود كه حق شما را منظور بداریم.»

این جملات میان اهل تاریخ و سیره نویسان معروف است و غیر از آن نیز چیزى از امام در آن مجلس نقل نكرده‏اند.

امام حتى از این كه كوچكترین سپاسگزارى از مأمون كند خوددارى كرد و این خود موضع سرسختانه و قاطعى بود كه مى‏خواست ماهیت بیعت را در ذهن مردم خوب جاى دهد و در ضمن موقعیت خویش را نسبت به زمامدارى در همان مجلس حساس بفهماند.


اعتراف مأمون به اولویت خاندان على(ع)

روزى مأمون در مقام آن برآمد كه از امام اعتراف بگیرد به این كه علویان و عباسیان در درجه خویشاوندى با پیامبر با هم یكسانند، تا به گمان خویش ثابت كند كه خلافتش و خلافت پیشینیانش همه بر حق بوده است.

مأمون وامام رضا علیه السلام باهم گردش مى‏كردند. مأمون رو به امام كرده گفت: اى ابوالحسن! من پیش خود اندیشه‏اى دارم كه سرانجام به درست بودن آن پى‏ برده‏ام. آن این كه ما و شما در خویشاوندى با پیامبر یكسان هستیم و بنابراین، اختلاف شیعیان ما همه ناشى از تعصب و سبك‏اندیشى است.

امام فرمود: این سخن تو پاسخى دارد كه اگر بخواهى مى‏گویم و گرنه سكوت بر مى‏گزینم.

مأمون اصرار كرد كه نه، حتما نظر خود را بگویید كه در این باره چگونه مى‏اندیشى؟

امام از او پرسید: بگو ببینیم اگر هم اكنون خداوند پیامبرش محمد(ص) را بر ما ظاهر گرداند و او به خواستگارى دختر تو بیاید، آیا موافقت مى‏كنى؟

مأمون پاسخ داد: سبحان الله چرا موافقت نكنم مگر كسى از رسول خدا روى بر مى‏گرداند!

آنگاه بی درنگ امام افزود: بسیار خوب، حالا بگو ببینم آیا رسول خدا مى‏تواند از دختر من هم خواستگارى كند؟

مأمون در دریایى از سكوت فرو رفت و سپس بى‏ اختیار چنین اعتراف كرد: آرى به خدا سوگند كه شما در خویشاوندى به مراتب به ایشان نزدیكترید تا ما. (6)

موضع‏گیرى هفتم ( مفاد دستخط امام بر سند ولیعهدى)

به نظر می رسد آنچه امام در سند ولیعهدى نوشت، نسبت به موضع‏ گیری هاى دیگرش از همه مؤثرتر و مفیدتر بود. در آن نوشته مى‏بینیم كه در هر سطرى و بلكه در هر كلمه‏اى كه امام با خط خود نوشته، معنایى عمیق نهفته و به وضوح بیانگر برنامه‏اش براى مواجه شدن با توطئه‏هاى مأمون مى‏باشد .

امام با توجه به این نكته كه سند ولیعهدى در سراسر قلمرو اسلامى منتشر مى‏شود، آن را وسیله ابلاغ حقایقى مهم به امت اسلامى قرار داد. از مقاصد و اهداف باطنى مأمون پرده برداشت و بر حقوق علویان پا فشرد و توطئه‏اى را كه براى نابودى آنان انجام مى‏شد، آشكار كرد.

امام در این سند، نوشته خود را با جمله‏هایى آغاز مى‏كند كه معمولا تناسبى با موارد مشابه نداشت:« ستایش براى خداوندى است كه هر چه بخواهد همان كند. هرگز چیزى بر فرمانش نتوان افزود و از تنفیذ مقدراتش نتوان سرباز زد...»

آنگاه به جاى آن كه خداى را در برابر این مقامى كه مأمون به او بخشیده سپاس بگوید، با كلماتى ظاهرا بى تناسب با آن مقام، پروردگار را چنین توصیف مى‏كند:« او از خیانت چشم ها و از آنچه در سینه‏ها پنهان است آگاهى دارد.»

امام علیه السلام با انتخاب این جملات مى‏خواست ذهن مردم را به خیانت‏ها و نقشه هاى پنهانى توجه دهد.

امام نوشته(دستخط) خود را چنین دامه مى‏دهد: « و درود خدا بر پیامبرش محمد، خاتم پیامبران، و بر خاندان پاك و مطهرش باد...»

در آن روزها هرگز عادت بر این نبود كه در اسناد رسمى از پى درود بر پیغمبر، كلمه‏ «خاندان پاك و مطهرش» را نیز بیفزایند، اما امام مى‏خواست با آوردن این كلمات به پاكى اصل و دودمان خویش اشاره كند و به مردم بفهماند كه اوست كه به چنین خاندان مقدس و ارجمندى تعلق دارد، نه مأمون.

بعد مى‏نویسند: «... امیرالمؤمنین حقوقى از ما مى‏شناخت كه دیگران بدان آگاه نبودند.»

خوب، این چه حق یا حقوقى بود كه مردم حتى عباسیان به جز مأمون آن را درباره امام نمى‏شناختند؟ آیا مگر ممكن بود كه امت اسلامى منكر آن باشند كه وى فرزند دختر پیغمبر(ص) بود؟!

بنابراین، آیا فرمایش امام اعلانى به همه امت اسلامى نبود كه مأمون چیزى را در اختیارش قرار داده كه حق خود او بوده؟! حقى كه پس از غصب، دوباره به دست اهلش بر مى‏گشت.

آرى، حقى كه مردم آن را نمى‏شناختند «حق اطاعت» بود. البته امام علیه السلام در برابر هیچ كس، حتى مأمون و دولتمردانش، در اظهار این حقیقت تقیه نمى‏كرد كه خلافت پیامبر(ص) به على(ع) و اولاد پاكش مى‏رسید و بر همه مردم واجب است كه از آنان اطاعت كنند.

دیگر از عبارات امام رضا(ع) كه در سند ولیعهدى نوشته، اینست: « و او – مأمون-  ولیعهدى خود و فرمانروایى این قلمرو بزرگ را به من واگذار كرد، البته اگر پس از وى زنده باشم ...»

امام با جمله البته اگر پس از وى زنده باشم؛ بدون شك اشاره به تفاوت فاحش سنى خود با مأمون مى‏كرد و در ضمن مى‏خواست توجه مردم را به غیر طبیعى بودن آن ماجرا و بى میلى خودش جلب كند.

امام نوشته خود را چنین ادامه مى‏دهد:

«هر كس گره‏اى را كه خدا، بستنش را امر كرده بگشاید و ریسمانى كه همو تحكیمش را پسندیده، قطع كند به حریم خداوند تجاوز كرده، چه او با این عمل امام را تحقیر نموده و حرمت اسلام را دریده است...»

امام با این جملات اشاره به حق خود مى‏كند كه مأمون و پدرانش غصب كرده بودند. پس منظور وى از گروه و ریسمانى كه نباید هرگز گسسته شود، خلافت و رهبرى است كه نباید پیوندش را از خاندانى كه خدا مأمور این مهم كرده گسست. سپس امام چنین ادامه مى‏دهد:

«... در گذشته كسى این چنین كرد ولى براى جلوگیرى از پراكندگى در دین و جدایى مسلمین اعتراضى به تصمیم ها نشد و امور تحمیلى به عنوان راه گریز، تحمل گردید... (7)»

در اینجا مى‏بینیم كه گویا امام به مأمون كنایه مى‏زند و به او مى‏فهماند كه باید به اطاعت وى در آید و بر تمرّد و توطئه علیه وى و علویان و شیعان اصرار نورزد. امام با اشاره به گذشته، دور نماى زندگى على(ع) و خلفاى معاصرش را ارائه مى‏دهد كه چگونه او را به ناحق از صحنه سیاست راندند و او نیز براى جلوگیرى از تشتت مسلمانان، بر تصمیم هایشان گردن مى‏نهاد و تحمیل هایشان را نیز تحمل مى‏نمود.

سپس چنین مى‏افزاید:

«... خدا را بر خویشتن گواه مى‏گیرم كه اگر رهبرى مسلمانان را به دستم دهد با همه به ویژه با بنى عباس به مقتضاى اطاعت از خدا و سنت پیامبرش عمل كنم، هرگز خونى را به ناحق نریزم و نه ناموس و ثروتى را از چنگ دارنده‏اش به در آورم، مگر در آنجا كه حدود الهى مرا دستور داده است...»

اینها همه جنبه گوشه زدن به جنایات بنى‏عباس را دارد كه چه نابسامانی هایى در زندگى علویان پدید آوردند و چه جان ها و خانواده هایى كه به دست ایشان تار و مار گردید.

امام تعهد مى‏كند كه به مقتضاى اطاعت از خدا و سنت پیامبر(ص) با همه و به ویژه با عباسیان رفتار كند و این درست همان خطى است كه على(ع) نیز خود را بدان ملزم كرده بود.

پیروى از خط و برنامه على(ع) براى مأمون و عباسیان نیز قابل تحمل نبود و آن را به زیان خود مى‏دیدند.

امام(ع) همچنین این جمله را مى‏افزاید: «... اگر چیزى از پیش خود آوردم، یا در حكم خدا تغییر و دگرگونى در انداختم، شایسته این مقام نبوده خود را مستحق كیفر نموده‏ام و من به خدا پناه مى‏برم از خشم او...»

گفتن این جمله براى مبارزه با عقیده رایج در میان مردم بود كه علماى ناهنجار چنین به ایشان فهمانده بودند كه خلیفه یا هر حكمرانى، مصون از هر گونه كیفر و بازخواستى است، چه او در مقامى برتر از قانون قرار گرفته و دست به هر جرم و انحرافى بیالاید كسى نباید بر او خرده بگیرد تا چه رسد به قیام بر ضد او.

امام علیه السلام با توجه به شیوه مأمون و سایر خلفاى عباسى مى‏خواهد این معنا را به همگان تفیهم كند كه فرمانروا باید پاسدار نظام و قانون باشد نه آن كه ما فوق آن قرار بگیرد. از این رو هرگز نباید از كیفر و بازخواست مصون بماند.

آنگاه براى اعلام عدم رضایت خویش از قبول ولیعهدى و نافرجام بودن آن به صراحت چنین بیان مى‏دارد: «جفر و جامعه (9)خلاف آن را حكایت مى‏كنند...» یعنى بر خلاف ظاهر امر كه حاكى از دستیابى من به حق امامت و خلافت مى‏باشد، من هرگز آن را دریافت نخواهم كرد.

افزون بر این، امام با ذكر این حقیقت مى‏خواهد همگان را به ركن دوم از اركان امامت توجه دهد، كه عبارت است از آگاهى به امور غیبى و علوم ذاتى كه خداوند تنها ایشان را بدین جهت بر دیگران امتیاز بخشیده است.

امام علیه السلام پس از اعلام كراهت و اجبار خویش در قبول ولیعهدى با صراحت كامل مى‏نویسد :«... ولى من دستور امیر المؤمنین (یعنى مأمون)(9)را پذیرفتم و خشنودیش را بدین وسیله جلب كردم...» معناى این عبارت آن است كه اگر امام ولیعهدى را نمى‏پذیرفت به خشم مأمون گرفتار مى‏آمد و همه نیز معناى خشم خلفاى جور را به خوبى مى‏دانستند كه براى ارتكاب جنایت و تجاوز، به هیچ دلیلى نیازمند نبودند. و بالاخره امام(ع) در پایان دستخط خویش در پشت سند ولیعهدى، تنها خداى را بر خویشتن شاهد مى‏گیرد و هرگز مأمون یا افراد دیگر حاضر در آن مجلس را به عنوان شهود بر نمى‏گزیند، چون مى‏دانست كه در دل هایشان نسبت به وى چه مى‏گذشت. اهمیت این نكته آنجا روشن مى‏شود كه مى‏بینیم مأمون با خط خویش سند مزبور را مى‏نویسد آن هم با متنى بسیار طولانى و بعد به امام مى‏گوید: «موافقت خود را با خط خویش بنویس و خدا و حاضرین را نیز شاهد بر خویشتن قرار بده.»

موضع ‏گیرى هشتم

امام علیه السلام براى پذیرفتن مقام ولیعهدى شروطى قایل شد كه طى آنها از مأمون چنین خواسته بود:

«امام هرگز كسى را بر مقامى نگمارد، و نه كسى را عزل و نه رسم و سنتى را نقض كند و نه چیزى از وضع خود را دگرگون سازد، و از دور، مشاور در امر حكومت باشد. (10)

مأمون نیز به تمام این شروط پاسخ مثبت داد، بنابراین مى‏بینیم كه امام بر پاره‏اى از هدف هاى مأمون خط بطلان مى‏كشد، زیرا اتخاذ چنین موضع منفى دلیل گویایى بود بر امور زیر :

الف: متهم ساختن مأمون به برانگیختن شبهه‏ها و ابهام هاى بسیارى در ذهن مردم.

ب: اعتراف نكردن به قانونى بودن سیستم حكومتى وى.

ج: سیستم موجود هرگز نظر امام را به عنوان یك نظام حكومتى تأمین نمى‏كرد.

د: مأمون بر خلاف نقشه‏هایى كه در سر پرورانده بود، دیگر با قبول این شروط نمى‏توانست كارهایى را به دست امام انجام دهد.

ه: امام هرگز حاضر نبود تصمیم هاى قدرت حاكمه را عملى سازد.

و: نهایت پارسایى و زهد امام كه آن را با جعل این شروط به همگان اثبات كرد. آنان كه امام را به خاطر پذیرفتن ولیعهدى به دنیا دوستى متهم مى‏كردند با توجه به این شروط متقاعد گردیدند كه بالاتر از این حد، درجه‏اى براى زهد قابل تصور نیست. امام با این كار، نه تنها پیشنهاد خلافت و ولیعهدى را رد كرد، بلكه پس از اجبار به پذیرفتن ولیعهدى، با قبولاندن این شروط به مأمون خود را عملا از صحنه سیاست به دور نگاه داشت.

موضع‏ گیرى نهم

امام به مناسبت برگزارى دو نماز عید موضعى اتخاذ كرد كه جالب توجه است. در یكى از آنها ماجرا چنین رخ داد:

مأمون از وى درخواست نمود كه با مردم نماز عید بگزارد تا با ایراد سخنرانى وى آرامشى به قلبشان فرو آید و با پى‏ بردن به فضایل امام اطمینان عمیقى نسبت به حكومت بیابند.

امام علیه السلام به مجرد دریافت این پیام، شخصى را نزد مأمون روانه ساخت تا به او بگوید مگر یكى از شروط ما این نبود كه من دخالتى در امر حكومت نداشته باشم، بنابر این مرا از نماز معاف بدار. مأمون پاسخ داد كه من مى‏خواهم امر ولیعهدى در دل مردم و لشكریان، رسوخ یابد تا احساس اطمینان كرده، بدانند خدا چگونه ترا بدان برترى بخشیده است.

امام رضا(ع) دوباره از مأمون خواست تا او را از آن نماز معاف بدارد وقتى اصرار مأمون را دید، شرط كرد كه من به نماز آن چنان خواهم رفت كه رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین على (ع) با مردم به نماز مى‏رفتند.

مأمون پاسخ داد: هر گونه مى‏خواهى برو!

از سوى دیگر، مأمون به فرماندهان و همه مردم دستور داد كه قبل از طلوع آفتاب بر در منزل امام اجتماع كنند. از این رو، تمام كوچه‏ها و خیابان ها مملو از جمعیت شد. از خرد و كلان، كودك و پیر، زن و مرد، با اشتیاق گرد آمدند و همه فرماندهان نیز سوار بر مركب هاى خویش در اطراف خانه امام به انتظار طلوع آفتاب ایستادند.

همین كه آفتاب سر زد، امام علیه السلام از جا بر خاست، خود را شستشو داد و عمامه‏اى سفید بر سر نهاد. آنگاه با معطر ساختن خویش با گام هایى استوار به راه افتاد. امام از كاركنان منزل خویش نیز خواسته بود كه همه همین گونه به راه بیافتند.

همه در حالى كه امام را حلقه وار در بر گرفته بودند، از منزل خارج شدند. امام سر به آسمان برداشت و با صدایى چنان نافذ چهار بار تكبیر گفت كه گویى هوا و دیوارها تكبیرش را پاسخ مى‏گفتند. فرماندهان ارتش و مردم بر در منزل منتظر ایستاده و خود را به بهترین وجهى آراسته بودند. امام با اطرافیانش پا برهنه از منزل خارج شد، لحظه‏اى بر در منزل توقف كرد و این كلمات را بر زبان جارى ساخت: «الله اكبر، الله اكبر على ما هدانا، الله اكبر على ما رزقنا من بهیمة الانعام، والحمدلله على ما ابلانا.»

امام علیه السلام این جملات را با صداى بلند مى‏خواند و مردم نیز هم صدا با ایشان تكبیر مى‏گفتند. شهر مرو یكپارچه غوغا شده بود و مردم تحت تأثیر آن شرایط به گریه افتاده، شهر را زیر پاى خود به لرزه انداخته بودند.

چون فرماندهان ارتش و نظامیان با آن صحنه مواجه شدند، همه بى اختیار از مركب ها به زیر آمده، كفش هاى خویش را هم از پایشان در آوردند.

امام به سوى نماز حركت كرد ولى هر ده قدمى كه به پیش مى‏رفت، مى‏ایستاد و چهار بار تكبیر مى‏گفت. گویى كه در و دیوار شهر و آسمان، همه پاسخش مى‏گفتند.

گزارش این صحنه‏هاى مهیج به گوش مأمون رسید، وزیرش « فضل بن سهل» به او پند داد كه اگر امام به همین شیوه راه خود را تا جایگاه نماز ادامه دهد مردم چنان شیفته‏اش خواهند شد كه دیگر ما تأمین جانى نخواهیم داشت، بنابراین بهتر است او را از نیمه راه برگردانیم .

مأمون نیز همین گونه با امام رفتار كرد، یعنى او را از رسیدن به جایگاه نماز بازداشت و پیشنماز همیشگى را مأمور گزاردن نماز عید نمود.

در آن روز وضع مردم بسیار آشفته شد و صفوفشان در نماز، دیگر نظم نیافت.

موضع‏ گیرى دهم

طرز رفتار و آداب معاشرت عمومى امام(ع) چه پیش از ولیعهدى یا پس از آن به گونه‏اى بود كه پیوسته نقشه‏هاى مأمون را بر هم مى‏زد. هرگز مردم ندیدند كه امام علیه السلام تحت تأثیر زرق و برق شؤون حكومتى قرار گرفته در نحوه سلوكش با مردم اندكى تغییر پدید آید.

این سخنان را از زبان ابراهیم بن عباس، منشى عباسیان بشنوید:

«هرگز كسى را با سخنش نیازرد، هرگز كلام كسى را نیمه كاره قطع نكرد و هیچگاه در برآوردن نیاز كسى به حد توانش كوتاهى نكرد. در برابر كسى كه نزدش مى‏نشست هرگز پاهایش را دراز نمى‏كرد و از روى ادب حتى تكیه هم نمى‏داد. كسى از كاركنان و خدمتگزارانش هرگز از او ناسزا نمى‏شنید و نه هرگز بوى زننده‏اى از بدن وى استشمام مى‏شد. در خندیدن قهقهه سر نمى‏داد و بر سر سفره‏اش خدمتگزاران و حتى دربانان مى‏نشستند...»

بى‏شك اینگونه صفات در محبوبیت امام علیه السلام نقش بزرگى ایفا مى‏كرد، به طورى كه او را در نظر خاص و عام به عنوان شخصیتى پسندیده ‏تر از هر كس دیگر جلوه مى‏داد.

امام علیه السلام مقام حكمرانى را هرگز به عنوان یك مزیّت تلقى نمى‏كرد، بلكه آن را مسئولیتى بزرگ مى‏دانست.

مواضعى را كه ذكر كردیم، براى روشن شدن برنامه‏اى كه امام رضا(ع) براى خنثى كردن نقشه‏ها و توطئه‏هاى مأمون، در پیش گرفته بود، كافى است. از آن پس مأمون دیگر قادر نبود نقشى را كه مى‏خواست از اوضاع جارى در ذهن مردم، متصور سازد. برنامه امام براى شكست و ناكامى مأمون چنان كارى و موفق بود كه عاقبت مأمون به قصد نابودى امام برخاست، تا مگر به این وسیله خود را از چنگال ناملایماتى كه پیوسته برایش پیش مى‏آمد، برهاند.


پی نوشت ها:

1- مناقب آل ابى‏طالب، ج 4، ص 364 / معادن الحكمة، ص 192 / عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 140 / بحار، ج 49، ص 140 و 141 .

2- احمد بن حنبل در رساله «السنة» به این موضوع تصریح كرده كه این البته از عقاید اهل حدیث و سنت است. ابو یعلى در طبقات الحنابلة، ج 1، ص 26 آن را نقل كرده و اشعرى نیز در مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 232 و در الابانة، ص 9 بدان اشاره كرده است.

3- مراجعه شود به الصواعق المحرقة، ینابیع المودة، وفیات الاعیان، بحار، قاموس الرجال و دیگر منابع.

4- الاتحاف بحب الاشراف، ص 55/ الصواعق المحرقة، ص 122.

5- المناقب، ج 4، صص 369 و 364 / بحار، ج 49، ص 144 / علل الشرایع، مقاتل الطالبین، نورالابصار، نزهة الجلیس و عیون اخبارالرضا.

6- كنزالفوائد، كراجكى، ص 166 / الفصول المختارة من العیون و المحاسن، ص 15 و 16/ بحار، ج 49، ص 188 / مسند الامام الرضا، ج 1، ص 100.

7- بسیار محتمل است كه امام به جمله عمر( بیعت با ابوبكر گریز گاهى بود) اشاره كرده ولى آن را چنان تعمیم داده كه شامل بیعت هاى دیگر نیز بشود، چه بیعت با خود عمر، عثمان، معاویه و دیگران نیز همه راه گریزى بودند...

8- جفر و جامعه دو جلد از كتاب هایى است كه رسول خدا(ص) بر امیرالمؤمنین على علیه السلام املا فرموده و او نیز آنها را به خط خود نوشته است.

9- این كه امام رضا(ع) مأمون را «امیرالمؤمنین» مى‏خواند به نظر ما چندان مسأله‏اى را بر نمى‏انگیزد، زیرا مأمون عملا مقام فرمانروایى بر مسلمانان را قبضه كرده بود و به اعتبار همین مقام ظاهرى او، مى‏شد كه واژه امیرالمؤمنین را بر وى اطلاق كرد. ولى آیا مجرد امیرمؤمنان بودن دلیل بر فضیلت كسى مى‏تواند باشد؟ یا آن كه بر عكس، فضیلت هنگامى محقق است كه شخصى این مقام را به حق و شایستگى خدایى قبضه كرده باشد؟

آرى، اشكالى كه از خواندن جمله امام رضا(ع) به ذهن ما متبادر مى‏شود، ناشى از عادتى است كه ما با واژه امیرالمؤمنین پیدا كرده‏ایم، چه ما این لقب را فقط بر حضرت على(ع) اطلاق كرده، حتى آن را بر دیگر امامان معصوم خود هرگز اطلاق نمى‏كنیم. غافل از آن كه در عرف مسلمانان آن روزها هرگز چنین انحصارى براى اطلاق واژه امیرالمؤمنین وجود نداشت . به گفته دیگر، قداستى را كه ما اكنون براى این واژه قائلیم هرگز در ذهن آنان مطرح نبود . آنان به مجرد آن كه قدرت فرمانروایى را در دست كسى مى‏یافتند او را امیر خود و امیر مسلمانان و مؤمنان خطاب مى‏كردند، هر چند مانند خلفاى بنى امیه و دیگران كه از پاكى و تقوا هم بهره‏اى نداشتند.

10- الفصول المهمة، ابن صباغ مالكى، ص 241/ نورالابصار، ص 43 به بعد / عیون اخبارالرضا، ج 1، ص 20 و ج 2 ص 183 / مناقب آل ابى طالب ج 4 ص 363 /علل الشرایع ج 1 ص 238 / اعلام الورى ص 230 / بحار، ج 49، ص 34 و 35 و صفحات دیگر / كشف الغمة، ج 3، ص 69 / ارشاد مفید، ص 310 / امالى صدوق، ص 43 / اصول الكافى، ص 489 / روضة الواعظین، ج 1، ص 268 و 269 / معادن الحكمة، ص 180 / شرح میمیة ابى فراس، ص 165.