ماهیت دراولین دسته بندی ،به جوهر وعرض تقسیم می شود؛زیرا ماهیت وقتی در خارج موجود شد ،نحوه ی وجودش از دو حال خارج نیست :

1.وجودش در ضمن موضوعی که در تحقق اش بی نیاز از آن ماهیت است ،نباشد؛خواه اساسا وجودش در ضمن هیچ موضوعی نباشد ،مانندجواهر عقلی که قائم به خود هستند .

یاآنکه وجودش در ضمن یک موضوع باشد،اما موضوعی که برای موجود شدن نیاز به آن ماهیت دارد؛مانندصور عنصری ،که وجودشان در ضمن ماده است،ودر عین حال وجود آن ماده نیز متکی به آن صور می باشد .

2.آنکه وجودشان در ضمن چنین موضوعی باشد ،یعنی موضوعی بی نیاز از آن ماهیت.

مانند ماهیت دوری ونزدیکی بین اجسام ،ونیز مانند نشستن ،ایستادن ،روی آوردن وپشت کردن انسان.

 

وجود این دو قسم تا حدّی ضروری وبدیهی است ؛زیرا اگر کسی وجود جوهر را به فرض انکار کند ،به ناچاراعراض را جوهر دانسته است ،وبنا براین ناآگاهانه وجود جوهررا پذیرفته است.

شماراعراض به «نه»می رسد ،که مقولات واجناس عالی را تشکیل می دهند ،ومفهوم «عرض»خود عرض عام آنها می باشد،نه جنسی که فوق آنها قرار گرفته باشد؛همان طور که مفهوم ماهیت ،عرض عام همه مقولات دهگانه است ،نه جنس آنها.

 

مقولات نه گانه عرض عبارتند از:

کم(چندی)،کیف(چگونگی)،أین(کجایی)،متی(چه گاهی)،وضع(نهاد)،جدّة(داشت)،اضافه،فعل(کنش)وانفعال(اثر پذیری).

 

این عقیده حکمای مشاءدر مورد تعداد مقولات بود،ومدرکشان هم استقراء می باشد.

دربرابر،گروهی با یکی کردن همه مقولات نسبی (7مقوله اخیر)،شمارآنهارا به چهار مقوله تقلیل داده اند .دراین میان شیخ اشراق باافزودن مقوله حرکت بر این چهار مقوله ،شمارآنهارا به پنج مقوله رسانده است.

گفتگو درباره این مقولات وتقسیم هر یک از آنها به انواع مختلفشان بحثی است طولانی؛وما کلام را به ذکر آراءمشائین ،که مشهور بین حکماست ،اختصاص می دهیم ،همراه اشاره به آراء دیگران.

 

*اقسام جوهر

جوهر را در اولین دسته بندی به پنج گروه تقسیم کرده اند: ماده ،صورت،جسم،نفس وعقل.این اقسام ازراه گردآوری جوهرهایی که بابرهان وجودشان اثبات شده ،بدست آمده اند.تعریف هریک از این اقسام چنین است:

*عقل:جوهری است ذاتا وفعلا جدا از ماده .

*نفس:جوهری است که در مقام ذات مجرد از ماده ،اما در مقام فعل وابسته به آن.

*ماده:جوهری است که حامل قوه واستعداد می باشد.

*صورت جسمانی:جوهری است که فعلیت ماده از جهت امتداد در جهات سه گانه را[طول وعرض وعمق]تأمین می کند .

*جسم:جوهری است که در جهات سه گانه امتداد دارد.

ورود صورت جسمانی در این اقسام با مسامحه همراه است؛زیرا صورت همان فصل است که به نحو«بشرط لا»اعتبار شده است،وهمانگونه که می دانید فصل های جواهر از مقوله جوهر خارجند،گرچه جوهر برآنها صدق می کند.

نظیر این سخن در مورد نفس هم می آید.

 

*جسم

بی شک در جهان خارج ،اقسام گوناگونی هستکه درهمه آنها جسمیت ،به عنوان یک اصل مشترک ،حضوردارد؛وچون جسم،جوهری است که در جهات سه گانه امتداد وکشش دارد،لذاهر جسمی،از آن جهت که جسم است ،در جهات سه گانه مذکور قابل انقسام می باشد.وچون ما با حواس خویش جسم را به صورت یک واحد یکپارچه درک می کنیم ،این سؤال مطرح می شود که آیا در واقع هم جسم ،یک واحد یک پارچه می باشد ،وهمان گونه است که ما آن را احساس می کنیم ؛یا آنکه بر خلاف احساس ما ،مجموعه ای از ذرات با فاصله می باشد؟

ونیز اگر یک واحد متصل است ،آیا اجزایی که قابل انقسام به آنها می باشدمحدودند یا نا محدود؟

در فرض دوم نیز یعنی فرض آنکه جسم متشکل از ذرات بالفعلی باشد که قابل انقسام خارجی نیستند- همان ذراتی که در تجزیه ی خارجی به آنها رسیده ایم- دو احتمال وجود دارد:

یکی آنکه این ذرات ،بدلیل آنکه خودشان اجسامی کوچک ودارای حجم اند،قابل انقسام وهمی وعقلی می باشند.؛واحتمال دوم آنکه بگوییم این ذات هیچ حجمی ندارد،وفقط قابل اشاره حسی هستند ؛ولذا انقسام وهمی وعقلی هم درآنها راه ندارد.

در صورت اخیر نیز دو احتمال وجود دارد:

یکی آنکه این ذرات محدود باشند،ودیگر آنکه نا محدود باشند.هر یک از این احتمالات را گروهی پذیرفته اند؛بنا براین پنج نظر دراین مسأله وجود دارد.

1.جسم در واقع نیز یک واحد متصل است،همانطور که حواس درک می کنند،وقابل انقسام به اجزاءمحدودی می باشند .«این نظر منسوب به شهرستانی است»

2.جسم ؛همانطور که در حواس متصل ویکپارچه می نماید،درواقع هم چنین است؛ونیز می تواند بطور نا محدود به اجزاء کوچک تر تقسیم شود ؛به این معنا که قابلیت انقسام آن در یک حد خاص متوقف نمی شود .تفصیل مطلب آن است که :جسم در ابتدا با برش یا بواسطه دو عرض مختلف [مانند سفیدی وسیاهی]وغیرآن،تقسیم خارجی می شود،تا آنجا که به خاطر کوچک شدنش ،ابزار خارجی نتواند آن را تقسیم کند،که در این صورت توسط «وهم»تقسیم می گردد،تا جایی که به خاطر نهایت کوچکی آن ،وهم نتواند آن را تصور کند.

ودر این صورت مشمول حکم کلی عقلی خواهد بودکه :هرگاه  جسم به چند جزءتقسیم بشود،جزء بدست آمده قابل تقسیم می باشد ،واین روند همین طور ادامه پیدا می کند ؛چرا که همان جزءبدست آمده نیز حجمی دارد؛به دلیل آنکه تقسیم ،حجم را ازبین نمی برد ولذا دو طرف مختلف خواهد داشت.«این رأی منسوب به حکماست».

3.جسم مجموعه ای از ذرات ریز وسخت است که حجم اندکی دارند،ولذاگرچه قابل انقسام خارجی نیستند،ولی انقسام وهمی وعقلی درآنها راه دارد.«این قول منسوب به ذی مقراطیس (دموکریت)است»

4.جسم از ذراتی تشکیل یافته که نه قابل انقسام خارجی هستند،ونه قابل انقسام وهمی وعقلی؛بلکه فقط می توانندمورد اشاره حسی قرار می گیرند.این ذرات محدودندواز یکدیگر فاصله دارند؛وهنگام بریدن یک جسم ،ابزار برش از همان فاصله بین ذرات عبور می کند .«این قول به متکلمین نسبت داده شده است.»

5.جسم از اجزائی که در قول چهارم وصف شد ،تشکیل شده است ؛با این تفاوت که طبق این نظر آن اجزاء نا محدودند.

آنچه دو قول اخیررا ابطال می کند این است که این ذرات غیر قابل تجزیه یا فاقد حجمند ؛که در این صورت محال است از اجتماع آنها یک جسم دارای حجم به وجود آید؛ویا دارای حجمند؛که در این صورت لااقل قابل انقسام وهمی وعقلی خواهند بود،ولو به خاطر نهایت کوچکی ،قابل انقسام خارجی نباشد.

علاوه برآن که این ذرات را غیرمحدود بدانیم ،جسمی که از آنها تشکیل یافته نیز دارای حجم نامحدودی خواهد بود .

نظر دوم نیز قابل قبول نیست زیرا از طرفی ادله ای که با آن خواسته اند اثبات کنند جسم بسیط همانطور که حواس درک می کنندیک واحد جوهری متصل وبدون فاصله است،ادله ای سست وموهون است ؛واز یک طرف دانشمندان علوم طبیعی بعد از آزمایشهای علمی دامنه دار سرانجام پذیرفتند که اجسام از ذرات کوچکی تشکیل یافته اند وهر یک از آن ذرات نیز از ذرات دیگری که گرداگرد یک هسته مرکزی جرم دار قرار گرفته اند ،تألیف شده اند .این مطلب رابایدبه عنوان یک اصل موضوعی از آنان پذیرفت .

نظر اول نیز باطل است زیرا مجموع اشکالات وارد بر نظر دوم ،چهارم وپنجم بر قول اول هم وارد می شود ،زیرا از طرفی جسم را متصل بالفعل دانسته واز طرف دیگر قابلیت انقسام آن را به اجزاءریز محدود میداند یعنی درتقسیم به ذراتی می رسیم که دیگر قابل انقسام نمی باشند .

از آنچه گفته شد نتیجه می گیریم که جسم ،که یک جوهر متصل است ومی توان امتدادهای سه گانه رادرآن فرض کرد بی شک وجود دارد ،امامصداقش همان اجزاءنخستین است که واجد امتداد جرمی بوده ،وانواع مختلف اجسام به آنها تجزیه می گردند ؛واین همان نظر ذی مقراطیس است همراه با کمی اصلاح.

 

*اثبات ماده نخستین وصورت جسمانی

جسم از آن جهت که جسم است یک امر بالفعل ومتحقق می باشد ؛واز آن جهت که یکی از صور نوعی ،همراه تبعاتش می تواند به آن ملحق شود ،یک امر بالقوه واستعداد صرف می باشد .از طرف دیگر جهت فعلیت وتحقق مغایر با جهت قوه واستعداد بوده ؛زیرا قوام فعلیت به وجدان ودارایی ،وقوام قوه به فقدان ونداری می باشد ،نتیجه آنکه جوهری در جسم است که استعداد صور جسمانی بوده ،وبه گونه ای است که هیچ فعلیتی نداردجز استعداد محض،ونحوه وجودش جز این چیز دیگری نیست .وجسمیّت که جنبه فعلیت وتحقق جسم را تامین می کند ،صورت قوام بخش آن می باشد.بنا براین ،روشن می شود که جسم از ماده وصورت جسمانی تشکیل شده ،ودر واقع مجموع مرکب ازآن دو ،همان جسم خواهد بود .

[ماده نخستین وماده دوم]

جوهرمذکور همان ماده ای است که در همه موجودات جسمانی حضور دارد؛وبه آن ماده نخستین وهیولای نخستین می گویند .

سپس همین جوهربا پیوستن به جوهر جسمی ماده ای راتشکیل می دهد که صور نوعیه ی ملحق شونده به جسم را می پذیرد وبه آن ماده دوم گویند.

 

*اثبات صورنوعی

اجسامی که در خارج موجودند،از جهت افعال وآثارشان اختلاف روشنی با هم دارند،این آثار لزوما برخاسته از یک مبداءجوهری است .وآن مبداءرانمی توان ماده نخستین دانست؛چرا که منزلتش فقط پذیرش وانفعال است ،نه تاثیر وفعل از طرف دیگر ،صورت جسمی ،که مشترک بین همه اجسام است ،نیز نمی تواند مبداءآن آثارباشد؛زیرا این آثار گوناگون اند ،ولذا مبادی گوناگونی را نیز می طلبند ؛حال آنکه صورت جسمی یک امر مشترک بین همه اجسام است .

حال اگر مبادی این افعال وآثاررااعراض مختلف در نظر بگیریم ،باید باز در پی مبادی برای همان اعراض برآییم ؛وتا به یک مبداءجوهری نرسیم کار خاتمه نمی یابد ،اما نه صورت جسمی ،زیرا دانستیم صورت ،مشترک بین همه اجسام است .در نتیجه آن مبادی ،جواهر گوناگونی هستند که اجسام را در قالب انواع مختلف در می آورند ،و«صورنوعی»نامیده می شوند.

 

*تکمیل بحث

جوهرهای مادّی در اولین مرحله ،پس از صورت جسمی مشترک ،توسط صور نوعی به وجود آورنده عناصر ،به انواع مختلف تبدیل می شوند ؛وسپس همین عناصر ،ماده صور دیگری می شوند که به آنها ملحق می گردند. دانشمندان علوم طبیعی درزمانهای سابق شمار عناصررا به چهار می رساندند ،وفلاسفه الهی نیزآن را به عنوان یک اصل موضوع از ایشان پذیرفته بودند؛اما اخیرا پژوهندگان تعدادآنها را به صد و اندی رسانده اند .

 

*عدم انفکاک ماده وصورت از یکدیگر

ماده نخستین وصورت همیشه همراه هم بوده ،وهرگز از یکدیگر جدا نمی شوند .

اما اینکه ماده از صورت جدا نمی شود،دلیلش آن است که حقیقت ماده ی نخستین چیزی جز قوّه واستعداد محض نیست؛واز این رو برای تحقق یافتن باید به یک فعلیت جوهری اتکا داشته باشدتا با آن متحد گردد؛زیرا هیچ موجودی بدون فعلیت تحقق پیدا نمی کند ؛واز طرف دیگر تنها صورت است که می تواند چنین نقشی را ایفاءکند وبنا براین بخش اول مدعا ثابت می گردد.

اما اینکه صورتی که شأنیت مقارنت با ماده را دارد،از آن جدا نمی گردد دلیلش آن است که هر نوعی که حس وتجربه به آن دست یافته ،به نحوی مستعد تغییر وقابل تحوّل بوده است .این یک اصل موضوع است که از علوم طبیعی گرفته شده است .واز طرفی هر چه دارای قوّه واستعداد باشد ،از مادّه خالی نخواهد بود .بنا براین بخش دوم مدعا هم ثابت می شود .

 

*هر یک از ماده وصورت محتاج یکدیگرند

بیان اجمالی این مطلب آن است که :ترکیب بین ماده وصورت یک ترکیب حقیقی اتحادی است ،با یک وحدت واقعی ؛وقبلا گذشت که اجزاءمرکب حقیقی محتاج یکدیگرند.

اما بیان تفصیلی مطلب آن است که صورت در تعیّن نوع خویش نیاز به مادّه دارد ؛چرا که تعیّن نوع صورت منوط به یک استعداد قبلی است که مادّه آن را حمل می کند ،مادّه ای که خود مقارن با یک صورت دیگری بوده است ؛وهمین طور(تعیّن آن صورت قبلی هم منوط به یک استعداد قبلی است...).

صورت در تشخص خود نیز محتاج به مادّه است ؛یعنی در وجود خاص به خودش ،از آن جهت که همراه باعوارضی به نام عوارض مشخصه می باشد ؛مانند شکل، وضع،أین،متی،ومانندآن.

ومادّه نیز در اصل پیدایش اش وهمچنین در استدامه ی وجودش محتاج به یک صورت از صورت هایی است که براو وارد می شود ،به نحوی که قوامش برآن صورت می باشد .اما چنین نیست که صورت نسبت به مادّه ، علت تامّه وعلت فاعلی(وجود بخش )به شمار آید ؛زیرا صورت در تعیّن وتشخّص محتاج به مادّه است .حال آنکه علت فاعلی با اتکاءبه وجود فعلیش ایجاد می کند .بنا براین جوهر ایجاد کننده مادّه باید از هر جهت مجرّد از مادّه باشد .پس علت فاعلی عقل مجردی است که مادّه را به وجود آورده ،وآن را به کمک یک سری صور پیاپی ،که در مادّه ایجاد می کند ،نگه می دارد.

بنا براین صورت ،جزیی از علت آن وشرط فعلیت وجودش می باشد .فلاسفه گفته اند :این کار عقل ،یعنی نگهداری مادّه بوسیله صور پیاپی ،نظیر کار کسی است که سقف خانه ای را با ستون های پیاپی نگه می دارد تا فرو نریزد که به طور مستمر ستونی را بر می دارد وستون دیگری را جایگزین آن می سازد.        

براین مطلب اعتراض شده است که :فلاسفه ،هیولای عالم عناصرراواحد عددی می دانند – [به این معناکه هیولا یک فردبیشتر ندارد]-بنابراین اگر یک صورت نامعیّن که وحدت عمومی دارد –[به این معنا که یک مفهوم کلی است با مصادیق فراوان]-شریک علت آن باشد،لازم می آید که واحد عمومی ،علت واحد عددی باشد؛در حالی که وجود واحد بالعدد قوی تر از وجود واحد بالعموم است؛ووجود معلول نمی تواند قوی تر از علت خود باشد.

اگر از این اشکال صرف نظر شود،با اشکال دیگری مواجه می شویم وآن اینکه :بی تردید تبدیل شدن صور به یکدیگر موجب می شود صورت قبلی از بین رفته وصورت بعدی جای آن قرار بگیرد .حال اگر صورت را جزءعلت تامّه مادّه بدانیم با از بین رفتن آن ،مجموعه ای که علت تامّه را تشکیل می داد نیز از بین می رود وبا ازبین رفتن علت تامّه مادّه نیز نابود خواهد شد.بنا براین اگر یک صورت نامعین را شریک علت برای وجود ماده بدانیم ،نفی وجود ماده لازم می آید.

پاسخ این اعتراض آن است که :در بخش قوّه وفعل خواهد آمد که تبدیل صورتها به یکدیگر در جوهرهای مادّی به شکل کون وفساد نیست ،که صورتی نابود شود وصورت دیگر آن به وجود آید ؛بلکه صورت هایی که به یکدیگر تبدیل می شوند همگی با یک وجود سیّال ومتحرّک موجودند ،وجودی که جوهر مادی در آن حرکت می کند ،وهر یک از این صورتها در واقع مرحله ای از مراحل این حرکت جوهری می باشند .ولذا این صور مختلف ،یک موجود واحد یک پارچه اند که وحدتش یک وحدت عددی است ،گرچه این وحدت همراه با ابهامی است که البته با ابهام ذات مادّه تناسب دارد ،مادّه ای که استعداد صرف است .واما اینکه گفتیم «یک صورت مبهم ،که واحد عمومی است ،شریک علت مادّه می باشد.»سخنی بود با توجه به کثرتی که دراثر انقسام ،برصورت عارض می گردد.

 

*اثبات وجود نفس وعقل

نفس- یعنی جوهری که در مقام ذات مجرّد از مادّه ولی در مقام فعل وابسته به آن است – وجود دارد ،زیرا ما در خود چیزی را به نام علم می یابیم ،ودر بخش عاقل ومعقول خواهدآمد که صور علمی مجرد از مادّه اند ووجودشان برای عالم ونزد آن حاضر می باشد .حال اگر نفسی که عالم به آن صور است ،با مبرّا بودن از قوّه وفعلیّت صرف داشتن ،مجرد نباشد ،حضور چیزی نزد او معنا نخواهد داشت .

بنا براین ،نفس تعقل کننده آدمی ،مجرد از مادّه است ؛واز طرف دیگر نفس آدمی جوهر است ،نه عرض ؛زیرا صورت یک نوع جوهری می باشد،وچنانکه گذشت صورت جوهر لزوما جوهر خواهد بود .

عقل نیز وجود دارد ؛زیرا خواهدآمد که نفس در مرحله عقل هیولایی ،فقط استعداد دریافت صور معقوله را دارد.[ولذا نفس برای آنکه واجد آن صور شود نیازبه چیزی دارد که به آن فعلیت دهد ]وخود نفس که طبق فرض ،بالقوه است ،نمی تواند این نقش را ایفاءکند ،ونه هیچ امر مادّی دیگری.

 بنا براین فعلیت دهنده ی به نفس جوهری است مجرد ومبرّی از قوّه واستعداد ،واین جوهر مجرّد همان عقل است .

ونیز قبلا گفتیم که آنچه با ایجاد مادّه وصورت ونگهداری مادّه بوسیله صورت انواع را به وجود می آورد عقل مجرّد است.پس آنچه در پی آن بودیم ثابت می شود .

براهین دیگری نیز برای اثبات وجود نفس وعقل ذکر شده است که در آینده به برخی از آنها اشاره خواهد شد.

 

*سخنی درخاتمه

یکی از ویژگیهای جوهر آن است که درآن تضاد راه ندارد؛زیرا برای تحقق تضاد باید موضوعی وجود داشته باشد که دو امر متضاد به دنبال هم برآن وارد شوند ؛حال آنکه جوهر موضوع ندارد.

 

*مقوله کم ،تقسیمات وخواص آن

کمّ ،عرضی است که ذاتا قابل تقسیم وهمی می باشد وآن را در اولین دسته بندی ،به متصل ومنفصل تقسیم کرده اند .

کمّ متصل آن است که میان اجزاء مفروضش حدّ مشترکی بتوان یافت .مراد از حدّ مشترک چیزی است که اگر به عنوان آغاز یکی از دو جزءدر نظر گرفته شود ،بتوان آن را آغاز جزء دیگر هم دانست ؛واگر پایان یک جزءاعتبار شود بتوان آن را پایان جزء دیگر هم به شمار آورد ؛مانند نقطه میان دو پاره خط ،وخط میان دو جزءسطح ،وسطح میان دو جزء تعلیمی ،ونیز لحظه که بین دو جزء زمان واقع می شود.

وکمّ منفصل ،کمّی است که چنین حّد مشترکی میان اجزاءآن نتوان در نظر گرفت ؛مانند عدد پنج که اگرآن را به سه ودو تقسیم کنیم ،حدّ مشترکی بین آنها نخواهد بود ؛زیرا اگر حدّ مشترکی وجود داشته باشد ،یا جزئی از آنهاست ،که در این صورت باید عدد پنج ،چهار بشود ؛ویا خارج از آنهاست ،که در این صورت عدد پنج، شش می شود ؛واین هر دو خلاف فرض است .

 

قسم دوم (کمّ منفصل )همان «عدد»است،که در اثر تکرار«یک»پدید می آید ؛گرچه «یک»خودش عدد نیست؛زیراتعریف کمّ برآن منطبق نمی شود .فلاسفه هر یک از مراتب عدد را یک نوع خاص شمرده اند ؛به دلیل آنکه خواص هر مرتبه با خواص سایر مراتب تفاوت دارد .

قسم اول،یعنی کمّ متصل ،به دو قسم قارّ وغیر قارّمنقسم می شود .قارّ آن است که اجزاء مفروضش با هم موجود باشند، مانندخط؛ وغیر قارّبه عکس ،اجزائش با هم موجود نمی شوند .کمّ غیرقارّهمان زمان است که هر جزء مفروضش ،وقتی تحقق می یابد که جزء قبلی سپری شده وجزء بعدی هنوز به وجود نیامده باشد .

*کمّ متصل قارّ بر سه قسم است :

 1.جسم تعلیمی :مقداری است که در جهات سه گانه جسم طبیعی (طول،عرض ،عمق)سریان داشته ،ودر هر سه جهت قابل انقسام می باشد .

2.سطح:پایان جسم تعلیمی است،ودر دو جهت قابل انقسام می باشد .

3.خط:پایان سطح است ،وفقط دریک جهت منقسم می گردد .

کسانی که اعتقاد به خلاء – به معنای فضایی که هیچ موجودی آن را اشغال وپر نکرده است – دارند،در تحقق کمّ متصل قارّدچار شک وتردید شده اند. ولی تمام سخن در اثبات خلاء به این معنا است .

 

*ویژگی های کم

کمیت دارای ویژگی هایی به شرح زیر است :

1.بین هیچ یک از انواع آن تضاد برقرار نیست ؛زیرا هیچ کدامشان موضوع مشترک ندارند؛حال آنکه برای تحقق تضاد،اشتراک در موضوع ضروری است .

2.ذاتا قابل تقسیم وهمی است .

3.دارای چیزی است که شماره گر آن می باشد ؛یعنی چیزی که با حذف مکررش از کمّ آن را نابود می کند .[به عبارت دیگر کمّ قابل قسمت برآن می باشد .]

به این صورت که «یک»به عنوان مبداء کمّ متصل یعنی «عدد»،همه انواع آن را شماره می کند ؛وعلاوه برآن برخی از اعداد شماره گر برخی دیگرند ؛مانند عدد دو که شماره گر «چهار»وعدد سه که شماره گر «نه» می باشند .کمّ متصل نیز قابل انقسام است؛زیرا اجزاء مفروضی دارد که کلّ را شماره می کند .

4.تساوی وعدم تساوی از ویژگی های کمّ اند ،واتصاف سایر امور به آنها بواسطه کمّ می باشد.

5.تناهی(امتدادحدود)وعدم تناهی(امتداد نا محدود)نیز از ویژگی های کمّ اند،واین دو مانند تساوی می باشند.

 

*مقوله کیف

کیف :عرضی است که ذاتا نه قسمت پذیر است ونه نسبت پذیر .وآن را در دسته بندی نخستین به چهار گروه تقسیم کرده اند.

1.کیفیات نفسانی [که همان کیفیات عارض بر نفس می باشد ]

مانند:علم،اراده،ترس،شجاعت ،یأس وامید.

2.کیفیات ویژه کمیات مانند:استقامت ،انحناءوشکل ،که ویژه کمّ متصل اند ؛وهمین طور زوج بودن وفرد بودن ،که از کیفیات مختص به کمّ منفصل اند .

3.کیفیات استعدادی که به آن قوّه [=مقاومت دربرابر عامل مؤثر]ولاقوّه [=عدم مقاومت]نیز گفته می شود؛مانند:آمادگی زیادبرای اثر پذیری – مثل نرم بودن- وآمادگی زیاد برای اثر ناپذیری ،مثل سخت بودن .وبجاست هر نوع استعدا قائم به ماده در مقایسه با قوه جوهری (یعنی ماده)،نظیر جسم تعلیمی(که تحقق بالفعل امتداد در جهات سه گانه است)در مقایسه با جسم طبیعی (که امکان این امتداد درآن است)می باشد.

4.کیفیاتی که توسط حواس ظاهری پنجگانه درک می شوند ،خود بر دو قسم می باشند:

الف:کیفیاتی که زود برطرف می شوند ،مانند سرخی چهره شخص شرمسار،وزردی چهره ی انسان بیمناک ،که انفعالات نامیده می شوند .

ب:کیفیاتی که ثابت اند،مانند زردی طلا وشیرینی عسل ،که انفعالیّات نامیده می شوند.

امروزه دانشمندان علوم طبیعی نسبت به وجود خارجی کیفیات محسوس ،به این صورتی که در حواس منعکس اند،دچار شک وتردید هستند.

*مقولات نسبی

   مقولات نسبی عبارت اند از:أین (کجایی)،متی(چه وقت)،وضع(نهاد)،جده(داشت)،اضافه،فعل(کنش)،وانفعال

(پذیرش).

*أین:هیأتی است که بواسطه انتساب شیء به مکان تحقق پیدا می کند.

*متی:هیأتی است که در اثر انتساب شیء به زمان وبودنش در آن ،به وجود می آید؛خواه آن شیء در متن زمان واقع باشد،مانند حرکات،ویا در حاشیه زمان،(یعنی لحظه)قرار گرفته باشد،مانند موجوداتی که وجودشان لحظه ای است ،

چون پدیده اتصال،انفصال ومماس شدن دو چیز ونظایرآن ؛

وخواه به گونه ای باشد که بر اجزاء زمان منطبق باشد ،مانند حرکت قطعی ،ویا اینگونه نباشد ،مانند حرکت توسطی.

*وضع:هیأتی است که از نسبت اجزاءیک شیء به یکدیگر،ونسبت مجموع آن اجزاء به خارج پدید می آید؛مانند ایستاده بودن ،که هیأت خاصی برای انسان است ،واز نسبت خاصی که بین خود اعضاء انسان با یکدیگر ونیز بین آنها با خارج برقرار است ،پدید می آید.

*جده:که به ان ملک هم گفته می شود ،هیأتی است که از احاطه ی یک شیء برشیء دیگر به نحوی که احاطه کننده باجابجایی احاطه شده جابجا شود ،پدید می آید ؛خواه این احاطه به طور کامل باشد ،مانند چادر برسر داشتن ؛ویا به طور ناقص باشد مانند پیراهن به تن داشتن .

*اضافه:هیأتی است که از تکرار نسبت بین دو چیز به وجود می آید ،پس نسبت به تنهایی اضافه مقولی را به وجود نمی آورد ؛بلکه آن را نسبت شیء مورد نظر ،از آن جهت که منتسب به چیزی است که آن چیز ،منسوب الیه آن شیء می باشد ،بوجود می آورد مانند پدر،که از آن جهت که پد راین فرزند است ،به او ،از آن جهت که فرزند اوست ،نسبت دارد.

اضافه بر دو قسم است:اضافه ای که دو طرف آن شبیه یکدیگرند (متشابه الاطراف)،مانندبرادری وبرادری[که اگر حسین برادر محمد باشد ،محمد هم برادر حسین است]؛واضافه ای که دو طرف آن مختلف اند ،مانندپدرفرزندی ونیزبالایی وپایینی .

از جمله ویژگیهای اضافه آن است که دو مفهوم متضائف از جهت وجود وعدم ،ونیز قوه وفعل برابرند؛اگر یکی موجود باشد،دیگری نمی تواند معدوم باشد ؛واگر یکی بالفعل باشد ،دیگری نمی تواند بالقوه باشد.

نکته ای که باید دانست آن است که مضاف گاهی بر خود اضافه اطلاق می شود ،مثلا به خود پدری وفرزندی مضاف گفته می شود ،وآن را مضاف حقیقی می نامند؛وگاهی بر معروض اضافه اطلاق می شود ،مانند پدر وفرزند،وبه آن مضاف مشهوری می گویند .

*فعل:عبارت است از هیأت بدست آمده از تأثیر عامل مؤثردرزمان تأثیر،مانند هیأت پدید آمده از گرم کردن ماده گرم کننده درزمان گرم کردن .

*انفعال:هیأتی است که از اثر پذیری شیءمتأثر در حال اثر پذیری به وجود می آید ،مانند:هیأتی که از گرم شدن آب مثلا تا وقتی در حال گرم شدن است ،پدید می آید.قراردادن قید«تدریج»درتعریف مقوله فعل وانفعال ،برای آن است که فعل وانفعال هایی که ابداعی هستند ،از تعریف خارج شوند ،مانند فعل واجب تعالی ،که با بیرون کردن عقل از عدم وآوردنش به وجود ،کاری انجام داده وتأثیری کرده ،[که البته از مقوله فعل نمی باشد ]؛ومانند انفعال واثر پذیری عقل،که از عدم خارج شده ،وتنها به خاطر امکان ذاتیش موجود می گردد،[که البته از مقوله انفعال نخواهد بود.]