رويکرد برساخت گرا به کج رفتاري که از سال هاي دهه 1960، سلطه اثبات گرايي در اين حوزه را به چالش هاي جدي خوانده نيز بر سه فرضيه مهم استوار است  «نسبيت گرايي »، «ذهن گرايي » و «اختيارگرايي » مشهور شده است . به بيان ديگر، برساخت گرايان مدعي شده اند:

کج رفتاري ، انگي بيش نيست و هيچ ويژگي ذاتي ندارد الا اينکه چنين تصور بشود که دارد. يعني هر رفتاري فقط وقتي کساني فکر کنند نابهنجار است ، کج رفتاري تلقي مي شود. در رأس همه برساخت گرايان ، هاوارد بکر است که مدعي شده «کج رفتاري » رفتاري است که مردم اين انگ (کج رفتاري) را به آن بزنند و «کج رفتار کسي است که اين انگ به او خورده باشد» (بکر، 1963: بنابراين ، کج رفتاري يک فراورده رواني است ، تصوري است که به شکل يک انگ ابراز مي شود. وجود کج رفتاري به انگ بستگي دارد، انگي نباشد، کج رفتاري هم نيست . به بيان ديگر کج رفتاري در جامعه ساخته و پرداخته و به وسيله جامعه و در جامعه تعريف مي شود. در نتيجه ، کج رفتاري به خودي خود واقعيتي ندارد و به همين جهت هم برساخت گرايان به دنبال اين هستند که چرا و چگونه ، رفتاري به وسيله جامعه ، کج رفتاري معرفي مي شود و چه کسي يا کساني اين گونه رفتارها را کج رفتاري مي خوانند.
برساخت گرايان مدعي اند که تعريف کنندگان و انگ زنندگان رفتارها در تعريف هاي خود به متغيرهاي زمان ، مکان و ساير شاخص هاي مداخله گر توجه دارند و به همين دليل ، کار آن ها بر «نسبيت » مبتني است . منظور اينست که واکنش مردم به رفتارهاي افراد، بستگي به عوامل مختلف دارد و متغير است . يک رفتار مفروض به خودي خود و بدون واکنش ديگران ، بي معني است و نمي توان گفت کج رفتاري است يا همنوايي . به تعبيري ، کج رفتاري هم مثل زشتي و زيبايي فقط در چشمان بيننده است .

جامعه شناسان برساخت گرا، کج رفتاري را تجربه اي ذهني و آن به اصطلاح کج رفتار را شخصي که آگاهي ، احساس ، فکر و تأمل دارد مي دانند که بين او به عنوان يک سوژه فعال و اشياء و غير انسان ها (موضوع مطالعات علوم طبيعي ) بعنوان يک ابژه منفعل ، فرسنگ ها فاصله است .

به اين ترتيب ، برساخت گرايان به خلاف اثبات گرايان به رويکردي ذهني و دروني (بجاي عيني و بيروني ) پاي بندند و مدعي اند که براي دستيابي به هدف انسان گرايانه حمايت و توسعه ارزش ، عزت و آزادي انسان به درکي عميق تر و دروني تر از آنچه اثبات گرايان فرض کرده اند، نياز است . پذيرش و بکار بستن رويکرد عيني اثبات گرايان نسبت به کج رفتاري و کج رفتاران ، کناره گرفتن از آنان و نظارت برون گرايانه و مطالعه وجوه بيروني رفتار آن ها براساس پيش فرض هايي کليشه اي است که تنها به جمع آوري حقايقي سطحي در مورد کج رفتاران و هم بسته کردن آنان و رفتارشان با فقر، بي سوادي ، خودانگاره ضعيف و آمال و آرزوهايي اندک و ناچيز مي انجامد. اين حقايق سطحي ممکن است در کار کنترل افراد، اصلاح يا از بين بردن آنان بکار بسته شود، اما در ميزان کارآيي آن در پيش گيري و مهار کج رفتاري ، ترديد بسيار وجود دارد و البته آنچنان که بکر گفته ، اطلاعي هم در مورد اينکه کج رفتاران در دور زندگي و فعاليت هاي يوميه خود چه مي کنند و در مورد خودشان ، جامعه و رفتارهايشان چه فکري مي کنند نيز ارائه نمي دهد (بکر، 1963: 30)


اما آنچنان که ديويد متزا گفته ، هدف رويکرد ذهني (برساخت گرا) که مستلزم نمايش همدردي با کج رفتار است ، درک کردن و شرح دادن ديدگاه سوژه است و تفسير جهان همانگونه که او مي بيند (ماتزا، 1969). به همين جهت برساخت گرايان از روش هايي مانند قوم نگاري ، مشاهده مشارکتي يا مصاحبه هاي عمقي استفاده مي کنند.

(3) جامعه شناسان برساخت گرا براين باورند که کج رفتاري عملي ارادي و تجلي اراده ، خواست و انتخاب انسان است و انسان ها به دليل برخورداري از نعمت اراده آزاد و قابليت انتخاب ، رفتار خود را، خود تعيين مي کنند. از نظر اينان به خلاف آنچه اثبات گرايان تصور کرده اند، انسان نمي تواند روبات و ماشيني بي احساس و بي هدف باشد که به هر تغيير و تحول اتفاقي در محيط داخل و بيرون واکنش نشان دهد. همين که عوامل کنترل اجتماعي که در مصادر قدرت قرار دارند اراده آزاد خود را با کنترل فعال ، هدفمند و عمدي کج رفتاران اعمال مي کنند، نشانه اين است که انسان از اراده آزاد برخوردار است (لمرت ، 1972). به همين جهت است که از نظر برساخت گرايان ، کج رفتاران ، فعالانه در جستجوي معاني مثبتي در اعمال خود هستند و به عنوان مثال ، قاتلان ، خود را به لحاظ اخلاقي برتر از قربانيان خود مي پندراند (کيتز، 1988) و قتل به قاتل احساس خويشتن بر حق پنداري مي دهد که در مقابل مقتولي که ناعادلانه به او توهين و او را تحقير کرده از عزت و شرف خود دفاع کرده است . يا احساس برتري سارقي که خود را در برابر مال باخته «ابلهي » که «خون ديگران را مکيده » بر حق و او را مستحق چنين عقوبتي مي داند. البته چنين تصوراتي است که به درستي از برساخت گرايي نظريه اي غيرعلّي ، توصيفي يا تحليلي ساخته است (تيو، 2001: 11)