یک روز در شهر
دیر وقت بود ،خورشید پشت کوههای مغرب پنهان شده بود .
گاو قهوه ای رنگ پوزه ای به زمین مالید وبا صدایی بلند گفت :ما...ما...ما...
یعنی حسنک کجایی ؟من گرسنه ام.
خروس حنایی قوقولی قوقویی کرد وزمین را برای یافتن دانه ای جستجو کرد وباز بلند تر از قبل گفت :قوقولی قوقو ....
یعنی حسنک کجایی ؟من منتظرم بر گردی .
گوسفند سفید پشمالو بع بعی کرد واز این سمت آغل به آن سمت دوید.
او هم غیر مستقیم حسنک را صدا می زد.
هر کدام از حیوانات به نوعی لزوم حضور حسنک را یاد آور شدند.
شب شد ،اما حسنک برنگشت.مدت های زیادی است که حسنک به خانه با صفایشان در روستا سری نزده است .اوبه شهر رفته است ودر انجا لباسهای آنچنانی می پوشد .
او هرروز صبح به جای غذا دادن به حیوانات، جلوی آینه ی قدی به موهایش ژل می زند دست هایش را در پریز برق فرو می کند تا موهایش را سیخ سیخ کند .
دیگر از آن موهای وزوزی خبری نیست ،چون حسنک موهایش را گلت زده است .
دیروز حسنک در یک تماس تلفنی به کبری گفت:دوستت ندارم وتصمیم گرفته ام از تو جدا شوم .
کبری هم این بار بزرگترین تصمیم زندگیش را گرفت وگفت :اصلا مهم نیست
من هم نمی خواهم با تو زندگی کنم.
دعوای کبری وحسنک به جدایی منجر شد.
کبری از روزی که تنها ماند به این فکر می کرد که با مریم برادر زاده عمو حسین خانه ای اجاره کنند.
پتروس پسر عموی کبری از وقتی که خبر ایجاد رخنه در سد را شنیده است مشغول چت کردن است .این بی اعتنایی شهر اورا به زیر آب فرو برد .
کبری ومادرش برای مراسم خاکسپاری پتروس وپدر ومادرش با قطار راهی شهر حادثه دیده شدند،امادر فاصله چند کیلومتری از ایستگاه کوه ریزش کرده بود ،ریز علی خواجوی فرو ریختن سنگها را متوجه شد فکری مثل برق از سرش گذشت ،اما حالی برای کمک کردن نداشت .زمستان بود وسرمای جانکاه ،علاوه براین حال روشن کردن فندکش را هم نداشت.چه رسد به اینکه لباسهایش را آتش بزند .علاوه براین ممکن بود چهره اش تابلو شود وانگشت نمای مردم شهر شود .
براثرسهل انگاری ریز علی قطار به کوه برخورد کردوتمام مسافران دردم جان باختند.ریزعلی از انفجار حاصله دستانش را گرم کرد وبا خونسردی هر چه تمام تر به خانه برگشت.
کوکب خانم ،همسر ریزعلی ،بی صبرانه انتظار همسرش را می کشید تا آب گرم وغذای سرد ونان کپک زده را در سفره جلوی همسرش بکوبد وبه قول خودش کپه ی مرگش را بگزارد.
کوکب خانم دیگر مهمان ناخوانده ندارد، او تخم مرغ وپنیر وشیر وکره ودوغ ندارد،چون پول ندارد.
زیرا ریزعلی دیگر دل ودماغ کار کردن ندارد،به قول خودش مرد هر چه بیشتر کار کند ارزشش را بیشتر از دست میدهد.
چوپان دروغگو هم شغلش را تغییر داده است او قصاب ماهری است ،اما هیچ کس از او گوشت نمی خرد.....زیرا علاوه براینکه کسی قبولش ندارد خودش هم به دیگران اعتماد ندارد.
هیچ کس از چوپان دروغگو ،حسنک،کبری ،پتروس،ریزعلی و....گله ای ندارد، زمانه ،
زمانه ی دیگری است.به خاطر همین در کتابهای ابتدایی دیگر از این دست قصه های قشنگ یافت نمی شود.