کلام پرجاذبه،مهیج وعشق انگیز حسین در عصر تیرگی وظلمت که از طاق مقرنس بغداد عباسی سنگ حادثه وفتنه می باریدکلامی تازه ،سحرآمیز ودگرگون کننده بود.
ًَُحلاج توانست مکنونات عارفانه قلبی خویش را در زمینه وحدت وجود با جمله ای کوتاه ،دلپذیر وروان بیان کند .به طوری که عارف وعامی ،درویش وقلندروعیار ،نیت ومنظورش را به آسانی در می یابندوتحت تاثیر واقع می شوند ،تاثیری که در جهان عرب ،بویژه در عصر ابن داوود ،دادستان جاه طلب بغداد کمتر نظیر دارد!آیا در توجیه عظمت وبزرگواری انسان ،عارفی از این جمله زیباتر سخن گفته است؟
این کلام موجز تا آنجا که شنونده صاحبدل ومشتاق بتواند قادر خواهد بود پرده از رازهای کائنات بردارد و مفهومی ژرف تر ،لطیف تر وقیق تر در تار وپود کلامش کشف می کند .حسین، وارسته و از خود گذشته در لحظاتی که از خود بی خبر بود وفانی در حقیقت یا به عبارتی محو دریای عشق الهی بود ،نکته ای پر معنی را مشتاقانه وایثارگرانه به گوش دور افتادگان از اصل خویش می رسانید .
دادستان خشک اندیش بغداد که غرق اندیشه های خام ورویایی خود بود ،نمی توانست مقام والای عشق ملکوتی شهید بیضای فارس را به آسانی درک یا کلام الهی بخش وی را توجیه نماید .

  الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها
                                               که عشق آسان نمود اول ،ولی افتاد مشکلها

حلاج غرق دریای عشق بودوبلند پروازانه سخن نمی گفت ،هسته اصلی ایدئولوژی وحدت وجودی وی ،کلام سحرآمیز وجادویی "اناالحق" بود .
ابن داوود نمی دانست ویا شاید نمی خواست بداند که چه قدرتی الهام بخش حلاج است ....
او از خودتهی بود وبجز یاد معشوق هیچ نداشت .
در لحظات وآنات تصرف عشق ومحبوب سرود آسمانی خود را برزبان می آورد !گویی دادستان بغداد نمی خواست عارفی را از نظر آرا واندیشه های تازه وجالب که نام وآوازه اش بغداد را به زیر سیطره برده واز نظر معنویت وتبیین عشق نیز توانا تر وغنی تر از اوست تحمل کند !
اناالحق در محافل مختلف بغداد،به عنوان کلامی سرشار از شور وشوق عرفانی وعوالم زیبای عشق وشوریدگی به آسانی راه یافت وشیفتگان ورهروان را به سوی معرفت قلبی وتصفیه باطن وخویشتن شناسی سوق داد ،ابن داوود نمی دانست که عشق آمدنی است ،آموختنی نیست .ستودنی است وملامت بر نمی تابد .
جذبه های عشق جوهر وعصاره اناالحق بود .حسین نمی توانست دست از آیین خویش بردارد ،حسین ابن منصور حلاج در کوچه بازار ها وزندان بغداد سرمستانه فریاد بر می آورد که نعره ی شیر افکنش کاخ ظلم وستم خلیفه مقتدای عباسی را به لرزه درمی آورد با این عبارت شور انگیز که به فارسی چنین است:

                دست در دامن جان خواهم زد
                                                           پای بر فرق جهان خواهم زد
                چون مرا نام ونشان نیست پدید
                                                           دم زبی نام ونشان خواهم زد

آری حلاج در دریای عظمت هستی مطلق غرق شده بود ،شوق وشور مستی وبی خویشی در عشق محبوب دریافتنی وچشیدنی است .
ابن داوود که با اندیشه وایدئولوژی حلاج در زمینه عشق مخالف بود ،به تدریج از پیشرفت نظریه رقیب ،منظومه تعادل روحیش را از دست داد وزیر پرتو انوار حقیقت به تدریج آب می شد ،ولی حلاج سرخوش از وصال مطلوب ومحبوب خویش در زندان سخن می گفت وآماده ایثار وپاک بازی درراه هدف مقدسش بود .
اناالحق، کلامی است که می توان آن را حماسه یک عارف جانباز که حیثیت وشکوه شرافت وفضیلت انسان موءمن وعاشق پاکباز را همراه با آزاد اندیشی در خود گنجانیده است تلقی کرد .هدف وآرزوی حلاج این بود که گسترده ترین ومطرح ترین بحث های دارالعلم بغداد وبصره را در زمینه انسان شناسی وارتباط با حقیقت ودرون بینی ،آن طور که احساس می کرد به شایستگی تعبیر نماید .


حسین حلاج چه می گفت؟

حلاج عاشق پاکباز وشیفته فداکار ونامدار جهان عشق ،قاضی بغداد را کوچک تر از آن می دانست که با اودرباره منشور عشق وافکار ناروا و بی منطق وی مناقشه ومجادله کند وتا آخرین دقایق حیات پر ماجرایش ثابت کرد که رازداری با پویایی وجهش عشق حقیقی هماهنگی ندارد،اگر ابن داوود می گوید چنانچه عاشق صادق پیش از مرگ به هنگام ادای کلمات شهادت ،پرده از راز های رویایی عشق برنگیرد یا به عشق وشیفتگی خویش اعتراف نکند شاهد وشهید است نظریه ای بی اعتبار است .
نمی توان جلوعطر گل سرخ رادر فضا گرفت ،عشق هم معطر وافشا کننده است .
حلاج ومریدش ابن سراج که او هم در دادگاه محکوم به اعدام شد معتقدبودند اقرار وافشای اسرارچشمه آب حیات ،شاهراه شهادت است نه کنمان وراز پوشی آن .
اسرار عشق را باید فاش کرد وگرنه جذبه "وجد "و نهایتا عشقی وجود نخواهد داشت .
حلاج دیدگاهی متفاوت ودقیق از منشور جادویی عشق داشت که به کلام موزون وسحر آسای وی ،ژرفایی ویژه می داد ،ابن داوود خشک اندیش نمی توانست حتی کوچکترین نوع همدلی وهماهنگی در مقوله لطیف عشق الهی با اوداشته باشد .
عطار عروس طبع خویش را به زیور آراسته وآن را به آتش شعله ور واخگر سوزان تشبیه کرده است:

  کس در این وادی به جز آتش مباد، وان که آتش نیست ،عیشش خوش مباد.

تفسیر وتوجیه ابن داوود مطلبی نیست که برای مشتاقان وادی شور و وجد و وصال جالب وشوق انگیز باشد یاحصول مقصود دست دهد ،این عشق پرسوز وگداز وارسته حماسه آفرین بیضای پارس است که هیجان وطوفان می آفریند وندای قدرتمند ومتعال انسان خدایی را تا آنجا که قدرت الهام به وی اجازه می داد تبیین کند !
دادستان ظاهر بین بغداد از پشتیبانی خلیفه برخورداراست،در محافل درباری بر صدر می نشیند ،از تعلقات نفسانی به دور نیست وبیشتر دقائق حیات رادر رویاهای جاه طلبانه سیر می کند .
از فیض کشف وشهود بی بهره است ،مانندحسین حلاج از خویشتن خویش تهی نشده است بدین جهت منشورش درباره عشق ،لطفی ،کششی وحالی ندارد!
او نمی توانست ستاره فروزان عشق را مانند مولانا،عطاروحافظ رصد کند.
این منصور حلاج است که از سر شوق وایثار وفداکاری آوای دل را سر می دهد وتسلیم جاه وجلال زندگی باشکوه وبی ثبات دربار خلیفه نمی شود ،هدف وآرزویش گسستن از تعلقات دنیوی واتصال به محبوب ومعشوق جاویدان وفنا ناپذیر است .
کلام جادوییش هنوز بعد از گذشت سده ها در درون روان وقلب شیفتگان صاحبدل نفوذ دارد وتاثیر جانبخش دارد،اگر چشمه فیض نمی جوشید ،اگر اتصال شهودی وجود نداشت ،نمی توانست مقوله جالب ،تازه ودل انگیز انسان خدایی رابر زبان آورد
این جوشش وپویش از کجا بود ؟
ای کاش ابن داوود می توانست آبشخور احساس شهید عشق را درک کند .
آیا درفرهنگ عرفانی کلامی شور انگیز تر،مفاهیمی دل انگیز تر وآسمانی تر از "اناالحق"موجود است ؟اناالحق یعنی سرمستی از شور حق ،یعنی تسلیم وفنا در عشق حق وبه قول نجم الدین رازی در رساله "عشق وعقل"

عقل،
قهرمان آبادانی دوعالم جسمانی وروحانی است !
وعشق ،
خرمن سوز ،و وجود برانداز  این دو عالم است !
بیشتر خلق آنانند که:
نورعقل ایشان ،بی نور عشق است.