عقل سرخ؛ تاملي بر سير حكمت از فردوسي تا سهروردي
مراد استاد فقيد، دكتر زرينكوب از دو قرن سكوت نبودن يا نماندن نظم و نثر فارسي از آن روزگار است. بديهي است كه مردم با همه گرفتاريها لب به سخن گفتن فرو نبسته بودند، با همه مشقتها زندگي ميكردند و غم و شادي داشتند، مهر ميورزيدند و خون ميخوردند و زندگي خود را مطابق رسم و آيين تازه سامان ميدادند و در آن سكوت به ظاهر طولاني، فرياد فرهنگ گرانسنگ خود را كه اينك مهر تاييد اسلامي بر آن ميخورد به گوش جهان و جهانيان ميرساندند.
در اين دو سده و بويژه از نيمه دوم سده نخست به بعد، آثار ايراني و عربي ترجمه و فرهنگ ايراني به عالم اسلام انتقال يافته است. (اين انتقال زمانها بيش از انتقال فرهنگ يوناني به عالم اسلام و ترجمه آثار يوناني كه از نيمه دوم سده چهارم ادامه مييابد صورت گرفت.) و بزرگمرداني فرهيخته چون ابن مقفع، در اين راه و در اين كار به جان كوشيدند. كتاب هفت جلدي استاد فقيد دكتر محمد محمديملايري تحت عنوان كلي تاريخ و فرهنگ ايران حكايت محققانه انتقال فرهنگ ايران به عالم اسلام است.
سده سوم و چهارم؛ عصر زرين فرهنگ ايراني اسلامي: ايران در آغاز سده سوم از سال 206 قمري استقلال مييابد و حكومتهاي ايراني، نخست طاهريان و سپس صفاريان و سامانيان بر سر كار ميآيند. نقش صفاريان و بويژه نقش سامانيان كه تقريبا سراسر قرن چهارم حكم راندند، نقشي سازنده و تعيينكننده بود.
ايران مستقل شد و ايران مستقل زبان رسمي ملي يافت: زبان فارسي دري و ادبيات ملي پيدا كرد: ادبيات فارسي كه اگر به ديده انصاف نگريستهايد گوهر گرانبهايي است كه نه تنها مايه فخر هر ايراني است كه مايه مباهات هر انساني است كه هنر و ادب و فرهنگ و انسانيت را ارج مينهد.
زبان و ادب فارسي در ماوراءالنهر كه مركز آن بخاراي شريف بود زاده شد و باليده و سپس در سراسر ايران و شبهقاره هند و روم و حتي به بخشهايي از چين و... گسترده و قرنها زبان و فرهنگ اين سرزمينها بود و امروز همچنان داراي اهميت و نقش ويژهيي است كه اگر بدان توجه نكنيم بيش از پيش زيان خواهيم ديد... باري در اين دوران پدر شعر فارسي، رودكي سمرقندي (درگذشته به سال 329 قمري) ظهوركرد و به قول شهريار؛ در نزاع بقاي مليت نخستين قهرمان ميدان بود، رودكي كار پوردستان كرد كه اين هنر كار پوردستان بود، ملت ما رهين منت اوست و منت او را سزد كه منان بود و سپس حكيم فرزانه فردوسي بزرگ (در گذشته بين سالهاي 411 تا 416قمري) به ميدان آمد و به تعبير زندهياد اخوان كاري كرد كارستان و اثري پديد آورد كه بايد بهحق آن را سند حقانيت تاريخ و فرهنگ ايران زمين و ضامن بقاي زبان و ادب و فرهنگ ايران به شمار آورد و سخني گوياتر از سخن بلند خود او در توصيف كارستانش نميتوان جست كه: بسي رنج بردم در اين سال سي/ عجم زنده كردم بدين پارسي. ايران راه فرهنگ خود را باز مييافت، گم كردههاي خود را باز ميجست و هويت خود را بازآفريني ميكرد.
با ظهور رودكي و بويژه فردوسي در سده چهارم، يعني عصر زرين فرهنگ ايراني اسلامي نخست ايران دو گوهر گمگشته خود را بازيافت: گوهر زبان و ادب پارسي و گوهر تاريخ. فردوسي با سرودن شاهنامه هم زبان پارسي را زنده كرد وهم تاريخ ايران را. غير از گوهر زبان و ادب و گوهر تاريخ مردم ايران، يك گوهر گمشده ديگر نيز داشتند كه جستوجوي آن نه فقط بايسته مينمود كه ضرورت داشت و آن گوهر گم شده و فراموش شده، حكمت ايراني بود.
در سده چهارم، فلسفه يوناني چون سايه دانشها گسترش يافت و با ظهور فارابي و بويژه ابنسينا به اوج خود رسيد. آثار فارابي و نجات و شفاي ابنسينا مويد اين مدعاست. اين فلسفه البته نقش ويژه خود را در اعتلاي فرهنگ ايران زمين و در پروردن فكر و انديشه خردورزان و خردمندان اين مرز و بوم ايفا كرد، اما گمشده ايرانيان نبود.
آن گوهر گمشدهيي نبود كه چون در كنار گوهر زبان و ادب فارسي و گوهر تاريخ ايران قرار بگيرد، خزانه هويت ايراني را سرشار كند و كمال هويت ايراني را محقق سازد. آن گوهر گمشده چنان كه گفتيم حكمت ايراني يا حكمت اشراقي ايران بود كه در جريان بازيابي و بازسازي هويت ايراني گريزي جز احياي آن نبود كه فلسفه اصيل ايراني همانا حكمت عرفاني اشراقي مبتني بر وحدت است و چنان بود كه نخستين گامها به سوي حكمت ايراني اشراقي توسط بزرگترين فيلسوف عقلگرا، ابنسينا برداشته شد.
آن هم در دوران طلايي و عصر شكوفايي و نه در روزگار انحطاط. ابنسينا با تاليف كتاب التنبيهات والاشارات و تدوين مقامات العارفين زمينه را براي طراحي حكمت اشراقي يا حكمتالمشرقين فراهم آورد و سپس به طرح حكمتالمشرقين پرداخت.
كتابي كه جز بخشي از منطق آن به دست ما نرسيده است. اينقدر مسلم است كه كاري را كه ابنسينا آغاز كرد با سهروردي به كمال رسيد و صورتي بايسته و نهايي يافت.
آهنگ بازيابي و احياي حكمت اشراقي ايراني از سوي ابنسينا، آن هم در عصر طلايي فرهنگ ايران اين حقيقت را مسلم ميسازد كه با وجود نظر برخي از محققان، عرفان و اشراق، نه محصول دورههاي انحطاط و بحران است، نه انديشهيي واپسگرا و ايستاست كه اگر نيك تامل كنيم مكتبي است پويا و حركتآفرين، انسانپرور و انسانساز.
جلوهيي از اين پويايي را در افلاطون و حكمت او، كه برآمده از حكمت ايراني است و نيز در سهروردي شهيد و حكمت او توانيم ديد و جلوهيي از آن را در ناآراميها و بيقراريهاي مولوي و حافظ و انديشه و هنر آنان شاهد توانيم بود. هيچ خردمندي و هيچ صاحب بصيرتي جهانبيني عرفاني اشراقي را نفي نكرده است.
حتي متفكري چون برتراند راسل كه طرفدار فلسفه تحليلي و اتميسم منطقي است و با عينك تحليل و تجربه و خرد برآمده از علم و تجربه به جهان مينگرد. جهانبيني عرفاني اشراقي را در جنب جهانبيني علمي و جهانبيني فلسفي مورد تاييد قرار ميدهد. اين معنا را در رساله عرفان و منطق نوشته راسل ميتوانيم بيابيم و بخوانيم. مبناي صدور احكام منفي در باب جهانبيني عرفاني اشراقي سوءاستفاده از اين جهانبيني در دورانهاي فترت و انحطاط است.
در دوران انحطاط و فترت، هرچيز از جمله علم و فلسفه و عرفان و حتي دين ممكن است مورد سوءاستفاده قرار بگيرد، اين نه گناه دين است، نه گناه علم و فلسفه و نه گناه عرفان و شرق...
سده پنجم و ششم؛ عصر تكميل: در سده سوم و بويژه سده چهارم يعني عصر طلايي فرهنگ ايران اسلامي جمله دانشهاي عقلي و نقلي پديد آمد و باليد. اين راهم بگوييم كه سده چهارم دوران حكومت سامانيان ايراني نژاد، عصر آزاديهاي نسبي و به تعبير امروزيها دوران تسامح و تساهل نسبي بود.
روزگاري بود كه در عين توجه به اسلاميت به ايرانيت سازگاري ندارند روزگار سامانيان، دوران سازگاري ايرانيت و اسلاميت و لاجرم به بارآمدن برآيند و نتيجهيي ارجمند و بايسته از اين سازگاري بود: شكوه فرهنگي و رنسانس ايراني اسلامي و من برآنم كه مهمترين دشواري ما گمان اين ناسازگاري است.
گماني كه در بسياري از موارد ما را به بيراهه ميكشاند... باري با غروب سامانيان ايراني نژاد كه خود جاي نسبي تامل و بحث جداگانهيي است و به تعبير دقيقتر با دگر شدن اوضاع واحوال كه به انقراض سامانيان و بركناري كارگزاران فرهيخته ايراني انجاميد، تساهل و تسامح جاي خود را به سختگيريها داد و ايدئولوژي قشري اشعري آرام آرام جايگزين آزاد انديشي فلسفي شد و فضاي باز فرهنگساز زاينده جاي خود را به فضاي بسته فرهنگستيز داد و همچنين بود كه سدههاي پنجم و ششم با دو چهره مثبت و منفي ظاهر شد، چهره منفي يا جنبه منفي اين قرون برآمده از فضايي است كه تصوير شد، فضايي كه ايدئولوژي قشري را بر فكر آزاد فلسفي مسلط كرد و در نهايت در بسياري از سرزمينهاي اسلامي (جز ايران) بنياد فلسفه را بركند و تنگنظريها و تعصبها به جنگهاي فرقهيي و مذهبي انجاميد و همين امور زمينههاي دروني فروپاشي فرهنگ گرانسنگ ما را فراهم آورد و حمله وحشيان مغول در اوايل سده هفتم را چنين مخرب ساخت.
چهره مثبت يا جنبه مثبت اين قرون هم ادامه و استمرار دانشهاي برآمده از سده چهارم بود و گسترش يافتن و تكميل شدن آنها و نيز استمرار سنتهاي فلسفي با همه دشواريهايي كه بر سر راه آن بود، تاثير همين سنت بود كه از سويي ايدئولوژي قشري و خشك اشعري را تعديل كرد و بدان حال و هواي بالنسبه فلسفي بخشيد و انديشمندي جستوجوگر و سنت ستيز چون فخر رازي از آن برآمد و از سويي ديگر به سنت فلسفي سهروردي كه مورد بحث ما است پيوست و سهروردي در سده ششم در عصر تكميل توفيق يافت، مثل هويت ايراني را با طرح نهايي حكمت اشراق تكميل كند: مثل زبان و ادب، تاريخ و حكمت.
به ياد داشته باشيم كه غير از منابعي كه سهروردي در جريان طراحي و تكميل حكمت اشراق، خود يافت، اهم از منابع مكتوب و بسا سنتهايي كه سينه به سينه حفظ شده بود و گذشته از تلاشهايي كه ابنسينا در اين راه ورزيد و سهمي كه اين تفكر بزرگ نيز در احياي حكمت اشراق دارد، از نقش شاهنامه و تاثير فردوسي نيز در اين امر غافل نبايد بود كه حكمت و خرد سهروردي همان حكمت و خرد فردوسي است.
به نقل از فرارو