نام‌هاى ديگر او، «ضريس، سرحوب، المتكوّن و المتكوّز» است.[42] زرتشتيان او را «انگْرَ مَينيو» angra maienyoخوانند. كنيه و القاب ابليس عبارتند از: ابومُرّه (ابوقره) ابوكردوس، ابولبينى (نام دختر وى)[43] نائل، ابوالحسبان، ابوخلاف، ابودجانه.[44]
درباره ريشه لغوى واژه «ابليس» دو ديدگاه وجود دارد: 1. برخى از لغت‌شناسان[45] و مفسّران،[46] ابليس را واژه‌اى عربى بر وزن «افعيل» دانسته‌اند كه از ريشه (ب ـ ل ـ س) اشتقاق يافته است. اين واژه در لغت به معناى يأس، حزن، درماندن، سكوت و حزن ناشى از يأس و ترس، پشيمانى و حيرت آمده و ابليس، بدان روى بدين نام خوانده شده كه از هر خير يا از رحمت الهى مأيوس و پشيمان شد.[47] زبيدى مى‌گويد: «بلس» به معناى كسى است كه خيرى نزد او يافت نشود يا آن كس كه از او شرّ برخيزد.[48]
براساس اين ديدگاه، غير منصرف بودن ابليس به دليل آن است كه در زبان عربى كم‌نظير و به اعلام بيگانه شباهت دارد.[49] 2. بيش‌تر لغت دانان، واژه ابليس را برگرفته از زبان‌هاى بيگانه مى‌دانند و علّت غير منصرف بودن آن را عَلَم و اعجمى بودن ذكر مى‌كنند.[50] برخى از صاحبان اين رأى، از مأخذ اصلى اين واژه و چگونگى انتقال آن به زبان عربى سخن نگفته‌اند. كسانى هم كه به بررسى و كاوش پرداخته‌اند، به نظر يك‌سانى نرسيده‌اند. در اين زمينه، سه احتمال ذكر شده است: بيش‌تر خاورشناسان، چون «گايگر» Geiger، «فون كومر» Vonkremer و «فرنكل» Fraenkel اين واژه را برگرفته از كلمه يونانى «ديابولس» diabolos دانسته‌اند.[51] لفظ «ديابولس» در ترجمه، معادل لغتِ عبرى STN (شيطان) است كه در عهد عتيق به كار رفته است. گفته شده: لغت ديابولس در زبان يونانى‌به معناى نمّام و مفترى است.[52] پژوهش‌گران، انتقال مستقيم آن را از زبان يونانى به عربى بعيد مى‌دانند و با عنايت به آن كه واژه ديابولس در عهد جديد و آثار مفسّران آن، در قالب موجودى شرور و فتنه‌گر، بلكه سركرده سپاهيان شر ظهور يافته، احتمال انتقال اين واژه را از طريق مسيحيان (نه يهوديان) به زبان عربى به واقعيّت نزديك‌تر مى‌دانند. «هوروويتس» Horovitz عقيده دارد كه اين لفظ، نخست به سريانى و از آن به عربى منتقل شده است. برخى انتقال مستقيم آن‌را از زبان يونانى به عربى محتمل دانسته، رواج آن را در ميان مسيحيان عرب زبان كه با كليساى روم شرقى در ارتباط بوده‌اند، مطرح ساخته‌اند؛ ولى «گريم» حدس‌مى‌زندكه‌اين واژه‌ازطريق عربستان جنوبى انتقال يافته و مردم حبشه، واسطه انتقال آن به اعراب دوران صدر اسلام‌هستند.[53]
دو احتمال ديگر درباره مأخذ اصلى واژه ابليس اين كه ابليس يا از مادّه «بالوس» به معناى آميخته و غربال ناشده و يا از مادّه «بالش» به معناى جستوجو، تفتيش و كاوش است. «بلاش» از همين ريشه، پليسِ مخفى داخلى را گويند؛ به جهت آن‌كه ابليس، پليس سرّى داخلى است يا بدان روى كه خالص و صاف نبوده؛ بلكه آميختگى و اختلاط دارد و در معرض آزمون و غربال قرار گرفته، او را به اين نام خوانده‌اند.[54]
از ديرباز اعتقاد به وجود شيطان* و نيروهاى شرور در ميان اديان و مذاهب وجود داشته است؛ به همين جهت در متون مقدّس اديان و مذاهب پيشين، از ابليس، ماهيّت، گستره كوشش و راه‌هاى مقابله با او، كنام و فرجام وى سخن گفته شده است كه در بسيارى از موارد، مشابه، بلكه هم‌سان و در برخى موارد متفاوت است. در ميان تيوتن‌ها، الهه Loki عامل انواع شقاوت و بدبختى، مصائب و بلايا و پروردگار شيطان‌ها شناخته مى‌شد.[55] اسلاوها از شيطان با واژه بسو Besu مكروه و ناپسند ياد مى‌كردند.[56] در اوستا از وى با نام انگْرَمَينيو و در پَهْلوى، اَهرِمَن يا اهريمن يا آهِرْمَن به معناى «مينوى ستيهنده و دشمن» و در ادبيات پارسى، گنامينو به معناى «مينوى از ميان برنده و نابود كننده» و با وصف «مايل به از ميان بردن و نابود كردن» ياد شده است.[57] در ميان يهوديان و مسيحيان نيز ابليس، موجودى منفى و منفور شناخته مى‌شود؛ اگرچه در سفر پيدايش، عامل فريب آدم و حوّا و هبوط* آنان از بهشت، «مار» معرّفى شده است؛[58] البتّه عهد جديد به صراحت، ضمن گزارش ماجراى اخراج وى از آسمان‌ها كه به گونه‌اى متفاوت آمده، مار را همان ابليس شناسانده است.[59]
در كتاب مقدّس، ابليس مترادف با شيطان،[60] و فرشته چاه بى‌انتها دانسته شده كه به زبان عبرى، او را «ابدون» و به يونانى «اپوليون» به معناى نابود كننده[61] مى‌خوانند؛ هم‌چنين مكرّر درباره وسوسه و فريب‌هاى وى هشدار داده[62] و از ويژگى‌هاى وى با اين تعابير ياد شده است: رئيس ديوها،[63] رئيس ارواح ناپاك،[64] رئيس نيروهاى پليد،[65] از همان اوّل قاتل بود و از حقيقت نفرت داشت و در وجود او ذره‌اى حقيقت پيدا نمى‌شود، ذاتاً دروغ‌گو، پدر تمام دروغ‌گوها،[66] پدر واقعى كفر پيشگان،[67] و دشمن شما كه چون شيرى گرسنه، غرّان به هر سو مى‌گردد تا طعمه‌اى بيابد و آن را ببلعد.[68] در كتاب مقدّس، ابليس از فرشتگان دانسته‌شده[69] و دامنه قدرتوى به‌گونه‌اى گسترده است كه از او با عنوان فرمان‌رواى اين دنيا،[70] حاكم اين دنياى پر از گناه[71] و موجب جنون[72] و‌صرع[73] ياد شده و به توانايى او از اين‌كه به شكلى حتّى به‌هيأت فرشتگان نور درآيد تا مردم را بفريبد، اشاره شده است.[74] كتاب مقدّس، قساوت قلب را موجب سلطه وى معرفى[75] و به آدميان چنين سفارش كرده‌است: خودرا با تمام سلاح‌هاى خدا مجهز كنيد تا بتوانيد در برابر وسوسه‌ها و نيرنگ‌هاى شيطان بايستيد؛[76] هم‌چنين از بخشش ديگران براى جلوگيرى از بهره‌بردارى شيطان،[77] و ازدواج جهت رهايى از وسوسه* شيطان[78]وعدم پيوند با بى‌ايمانان[79] و تكيه برخداوند و استوارى[80] به صورت راه‌هاى مقابله با وى سخن به ميان آمده است و آتش ابدى را سراى شيطان و ارواح شرير و فرجام وى دانسته است.[81]

وجود ابليس:

عدّه‌اى، ابليس را همان نيروى درونى غرايز انسان كه او را به سوى شر فرا مى‌خواند دانسته‌اند.[82] تعابير قرآن، ابليس را به صراحت موجودى حقيقى، نه پندارى و نه همان نفس* امّاره معرّفى مى‌كند كه نه به صورت استقلالى، بلكه در حيطه حاكميّت خداوند، آدميان را به شرّ و گناه* فرا مى‌خواند، از اين رو وجود شيطان كه به شر و معصيت فرا مى‌خواند، از اركان نظام عالم انسانى شمرده مى‌شود؛ نظامى كه بر سنّت اختيار جريان داشته، هدف آن سعادت نوع انسان است[83] و از آياتى مانند: «فَقُلنَا يَــَادمُ إِنَّ هَـذَا عَدوٌّ لَكَ و لِزَوجِكَ» (طه/20، 117) استفاده مى‌شود كه خداوند، ابليس را به طور مشخّص و روشن به آدم و حوّا* شناسانده و از آياتى مانند: «هَل أَدلُّكَ عَلَى شَجرةِ الخُلدِ» (طه/ 20، 120)، «وقَاسمَهمَاإِنّـِى‌لَكُمَا لَمِنَ‌النَّـصِحينَ» (اعراف/7،21)[84] كه گفتوگوى آدم و ابليس را گزارش مى‌كند، به دست مى‌آيد كه ابليس مخاطبى آشنا براى آدم بوده است؛ چنان كه پاره‌اى از روايات، از تمثّل و سخن گفتن وى با بسيارى از پيامبران چون آدم، نوح و ابراهيم و...‌.[85] و شنيدن صداى او از سوى امامان معصوم دلالت دارند؛[86] هم چنين به تصريح قرآن، ابليس از ذرّيّه (كهف/18، 50)، حزب (مجادله/ 58‌،19 و لشكريان سواره و پياده نظام (شعراء/26،95؛ اسراء/17،64) برخوردار است.

ماهيّت ابليس:

درباره اين‌كه ماهيت و حقيقت ابليس از جنّ* است يا ملائكه*، دو ديدگاه مهم وجود دارد:

1. ابليس از جن:

حسن بصرى و قتاده در روايت ابن‌زيد،بلخى، رمانى[87] و بسيارى ديگر چون سيّد مرتضى، ابوالفتوح رازى،[88] زمخشرى،[89] قمى،[90] سيد قطب[91] و مغنيه،[92] ابليس را از جن مى‌دانند. شيخ مفيد، شيعه را بر اين رأى دانسته[93] و فخر رازى‌آن‌رابه معتزله نسبت داده است.[94] بسيارى از دارندگان اين رأى، به استناد پاره‌اى از روايات، او را پدر جن (ابوالجنّ) دانسته‌اند؛ در برابرِ حضرت آدم كه ابوالانس است.[95] صاحبان اين رأى، افزون بر برخى روايات،[96] ادلّه ذيل را نيز اقامه كرده‌اند: الف. به تصريح قرآن، ابليس از جنّيان بوده است: «فَسجَدوا إِلاَّ إِبليِس كَانَ مِن‌الجِنِّ فَفَسقَ عَن أَمرِ رَبِّهِ.» (كهف/18، 50) ب. برابر آيات قرآن، انسان از خاك، و‌جن از آتش آفريده شده‌اند (حجر/15، 26 و 27) و طبق روايات، آفرينش ملائك از نور، ريح و روح بوده[97] و ابليس، جنس خود را از آتش معرّفى كرده است: «خَلقتَنِى مِن نَار و خَلقتَهُ مِن طِين» (ص/38،76) بر اين اساس، ابليس از جنيّان است كه از آتش* آفريده شده‌اند. ج. ابليس كه استكبار* ورزيد و از انجام فرمان خداوند سرباز زد نمى‌تواند از ملائك باشد؛ زيرا ملائك معصومند و هرگز در برابر فرمان الهى سرپيچى و گناه نمى‌كنند: «لاَيَعصونَ اللّهَ مَا أَمرَهُم و يَفعلونَ مَا يُؤمَرونَ» (تحريم/66‌، 6) بلكه از جن است كه برخى فرمان‌بردار و برخى منحرفند: «و‌أَنَّا مِنَّاالمُسلِمونَ و مِنَّا القَـسطونَ» (جن/72، 14)، «و‌أَنَّا مِنَّا الصّـلحون وَ مِنَّا دوُنَ ذ لِكَ كُنَّا طَرائِقَ قِدَداً.» (جن/72،11) د. ابليس كه از كافران بود و از امر الهى سرپيچيد نمى‌تواند از ملائك باشد؛ زيرا خداوند فرشتگان را رسولان خويش معرّفى كرده است: «جَاعلِ المَلَـئِكةِ رُسلاً» (فاطر/35،1) و كفر و فسق در ساحت رسولان الهى راه ندارد. هـ‌. ابليس كه به تصريح قرآن، ذريّه و نسل دارد، از جنّ است[98]:«أَفتتَّخِذونَهُ و ذُرِّيّتَهُ أَولِياءَ مِن دوُنِى» (كهف/18،50) زيرا جنيان داراى جنسيّت، آميزش و در نتيجه، توالد و تناسلند: مردانى از آدميان به مردانى از جن پناه مى‌برند: «و‌أَنّهُ كَانَ رِجالٌ مِن‌الإِنسِ يَعوذونَ بِرجال مِن‌الجِنِّ» (جن/72،6) و در وصف زنان بهشتى مى‌فرمايد: دست هيچ انس و جنّى پيش از ايشان به آن‌ها نرسيده است: «لَم‌يَطمِثهُنَّ إِنسٌ قَبلَهم و لاَ جَانٌّ» (الرحمن/55‌، 56 و 74) در حالى كه فرشتگان از جنسيّت و در نتيجه از توالد و تناسل مبرّا هستند:«وجَعَلواالمَلَـئِكةَ الَّذينَ هُم عِبَـدُالرَّحمـنِ إِنَـثاً أَشَهِدوا خَلقَهُم.» (زخرف/43، 19)
براساس اين ديدگاه، شمول فرمان سجده يا استثناى ابليس از ملائك نشان دهنده آن نيست كه وى جزو فرشتگان بوده است، زيرا اين استثنا، يا استثناى منقطع است؛ يعنى استثنايى است كه مستثنا(ابليس) از جنس مستثنا منه (ملائك) نيست كه اين نوع استثنا در كلام عرب متداول بوده و كاربرد فراوانى دارد يا استثنايى متصل است؛ امّا به ادلّه ذيل، در رديف فرشتگان شمرده مى‌شده است: يك. به علّت فزونى تعداد ملائك، لفظ ملائك از باب تغليب بر ابليس نيز اطلاق شده است.[99] دو. از آن جا كه ابليس در معيّت ملائك به عبادت اشتغال داشت، وقتى ملائك كه مقامشان از وى برتر بود، به سجده مأمور شدند، ابليس كه از جنس جن و همراه ايشان بود، به طريق اولى به سجده كردن سزاوارتر است.[100] سه.‌به‌دليل آن‌كه ابليس از نظر فعل، فرشته واز جهت نوع، از جن بوده، امر به فرشتگان، او را نيز در بر مى‌گرفته است.[101] چهار. ضمير جمع در «فسجدوا» به همه مأموران به سجده باز مى‌گردد كه اعمّ از فرشتگان و جنيّان است؛ ولى خداوند به ذكر ملائك كه با همه علوّ شأن، مأمور به تذلُّل و خضوع در برابر آدم بوده‌اند، بسنده كرده است.[102]

2. ابليس از ملائك:

ابن‌عبّاس، ابن‌مسعود، قتاده، سعيد بن‌مسيّب، ابن‌جريح، ابن‌انبارى، ابن‌جرير طبرى، شيخ طوسى، بيضاوى و گروهى ديگر، ابليس را از ملائك دانسته‌اند.[103] آلوسى اين‌رأى را به بيش‌تر صحابه و تابعان نسبت داده‌است.[104]
صاحبان اين ديدگاه، مسؤوليّت ابليس را (پيش از تمرّد) رئيس فرشتگان دنيا، سلطان دنيا، سلطان زمين، و‌خزانه‌دار بهشت[105] شمرده‌اند. صاحبان اين نظر، افزون بر روايات،[106] به ظاهر آياتى مانند: «و‌إِذ قُلنَا لِلملَـئِكةِ اسجُدوا» (بقره/2،34) تمسّك كرده و گفته‌اند: اگر ابليس از ملائك نبود، فرمان الهى شامل او نمى‌شد و مى‌توانست به اين بهانه از سجده سرباز زند؛ هم‌چنين استثناى ابليس از فرشتگان در چند آيه، نشان مى‌دهد كه ابليس از ملائك بوده است؛ در غير اين صورت بايد استثنا را منقطع بدانيم كه مستلزم حمل بر مجاز و بر خلاف ظاهر و نيز مستلزم[107] تخصيص عمومات است كه محذور آن بيش‌تر از آن است كه ابليس را از ملائك بدانيم.[108] صاحبان اين رأى، از آيه «كَانَ مِنَ‌الجِنِّ» (كهف/18، 50) پاسخ‌هايى را گفته‌اند: برخى برآنند كه تفاوت ميان فرشتگان و جنّ، تفاوت نوعى نيست؛ بلكه جنّ، صنفى از ملائك است. شايد بتوان قديم‌ترين مأخذ اين عقيده را روايت ابن‌عبّاس دانست كه مى‌گويد: ابليس از طايفه‌اى از ملائك بوده كه آنان را «الجنّ» مى‌ناميدند و از ميان ملائك، فقط اين گروه، از «نارالسموم» آفريده شده بود و امّا اين كه چگونه ممكن است فرشته‌اى از فرمان الهى سر باز زند، گفته مى‌شود از قرآن فقط عصمت برخى از فرشتگان و نه همه آنان فهميده مى‌شود.[109] علّت نام‌گذارى اين فرشتگان به جنّ، به دليل خزانه‌دارى جنّت يا پنهانى از ديدگان بوده است[110] بر اساس نظر برخى، ابليس ابتدا از ملائك بود؛ امّا پس از نافرمانى، مسخ* و از جنّيان شد.[111] صاحبان اين رأى، آيه «كَانَ مِنَ الجِنِّ» (كهف/18،50) را به معناى «صار من الجن» گرفته‌اند. شايد بتوان كلام زمخشرى را به اين رأى ناظر دانست كه بر اساس آن، جمله«فَاخرُج مِنهَا» را به خروج از آفرينش نخستين معنا كرده است؛ يعنى پس از آن كه سفيد، زيبا و نورانى بود، او را سياه، زشت و ظلمانى گردانيد.[112]
از بررسى مجموع ادلّه و روايات بر مى‌آيد كه ابليس از جن بوده؛ ولى به دليل عبادت فراوان، در جاى‌گاه قدسى ملائك قرار داشته؛ از همين رو امر به سجده او را نيز در بر گرفته است.



[۱] جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌336؛ روض الجنان، ج‌8‌، ص151؛ الميزان، ج‌14، ص‌343.
[۲] الميزان، ج‌7، ص‌321.
[۳] روح‌المعانى، مج‌3، ج‌4، ص‌202.
[۴] اعلام القرآن، ص‌83‌.
[۵] مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌478.
[۶] التفسير الكبير، ج‌7، ص‌68‌.
[۷] الفرقان، ج1، ص306؛ اعلام‌القرآن، ص83‌.
[۸] تاريخ بلعمى، ج‌1، ص‌16؛ روح البيان، ج‌8‌، ص‌59‌؛ البداية و النهايه، ج1، ص69 وبحارالانوار، ج60‌، ص‌241؛ اعلام‌قرآن، ص82‌.
[42] دائرة‌المعارف الشيعيه، ج2، ص‌199.
[43] مجمع‌البحرين، ج‌1، ص‌239؛ روح البيان، ج‌8‌، ص‌59‌.
[44] ابليس فى القرآن و الحديث، ص‌12؛ اعلام قرآن، ص‌78؛ كشف‌الاسرار، ج‌1، ص‌145.
[45] مفردات، ص‌143، «بلس»؛ تاج العروس، ج‌8‌، ص‌209، «بلس»؛ مقاييس، ج‌1، ص‌300، «بلس».
[46] روح‌المعانى، مج1، ج1، ص364؛ جامع‌البيان، مج1، ج1، ص325.
[47] مفردات، ص143؛ مقاييس، ج1، ص‌300؛ العين، ص‌93، «بلس».
[48] تاج العروس، ج‌8‌، ص‌208، «بلس».
[49] جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌326.
[50] مجمع البحرين، ج1، ص239؛ لسان العرب، ج1، ص483، «بلس».
[51] دائرة‌المعارف الاسلاميه، ج‌14، ص‌51‌؛ قاموس كتاب مقدس، ص545‌؛ معجم‌الاهوت، ص‌466.
[52] لسان‌العرب، المصطلحات‌العلميه، ج4، ص69‌؛ اعلام‌قرآن، ص77.
[53] واژه‌هاى دخيل درقرآن، ص102 ـ 104.
[54] التحقيق، ج‌1، ص‌330.
[55] التحقيق، ج‌1، ص‌80‌.
[56] التحقيق، ج‌1، ص‌82‌.
[57] اوستا ـ پيوست‌ها، ص‌934.
[58] كتاب مقدّس، پيدايش 3.
[59] همان، مكاشفه 12: 7 ـ 10.
[60] همان، 12: 10.
[61] همان، 9: 11.
[62] همان، اعمال رسولان، 26: 18.
[63] همان،متى 12: 24.
[64] همان، 9: 34؛ مرقس 4: 22.
[65] همان، افسيسان 2: 2.
[66] و 11. همان: يوحنا 8‌: 43 ـ 45.
 
[68] همان، نامه اول پطرس 5‌: 8‌.
[69] قاموس كتاب مقدّس، ص‌545‌.
[70] كتاب مقدّس، يوحنا 12: 31 ـ 32.
[71] همان: نامه دوم قرنتيان 4: 3 ـ 5‌.
[72] همان، مرقس 5: 1ـ 20.
[73] كتاب مقدس، مرقس 9: 17-27.
[74] همان، نامه دوم قرنتيان 11: 14 ـ 16.
[75] همان، مرقس 4: 15.
[76] همان، افسيسان 6: 11.
[77] همان، نامه دوم قرنتيان 2: 11.
[78] كتاب مقدّس، نامه اول قرنتيان 7: 5‌.
[79] همان، نامه دوم قرنتيان 6‌: 12‌ـ‌15.
[80] كتاب مقدّس، نامه اول پطرس 5‌: 8‌.
[81] كتاب مقدّس، متى 25: 41 و نامه دوم قرنتيان 11: 14.
[82] الميزان، ج‌8‌، ص‌37.
[83] همان، ص‌38.
[84] همان، ج‌1، ص‌131.
[85] كشف‌الاسرار، ج 8، ص 291؛ مكاشفة‌القلوب، ص 70و71؛ جامع‌البيان، مج 12، ج 23، ص 97.
[86] نهج‌البلاغه، خ‌192.
[87] التبيان، ج‌1، ص‌151.
[88] روض‌الجنان، ج‌1، ص‌212.
[89] الكشّاف، ج‌1، ص‌127.
[90] كنز الدقائق، ج 1، ص 351.
[91] فى ظلال، ج‌1، ص‌58‌.
[92] الكاشف، ج‌1، ص‌83‌.
[93] مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌189.
[94] التفسير الكبير، ج‌2، ص‌213.
[95] كشف‌الاسرار، ج‌3، ص‌570‌؛ التبيان، ج‌1، ص‌152.
[96] عيّاشى، ج‌1، ص‌34؛ البرهان، ج‌1، ص‌170؛ بحارالانوار، ج‌11، ص‌144.
[97] التفسير الكبير، ج‌2، ص‌214، الدرالمنثور، ج‌1، ص‌124.
[98] مجمع‌البيان، ج‌1، 189 و 190.
[99] الكشّاف، ج‌1، ص‌127.
[100] الكشّاف، ج3، ص91؛ تفسيرموضوعى، ج6، ص257.
[101] روح البيان، ج‌8‌، ص‌59‌؛ ابن‌كثير، ج‌1، ص‌80‌.
[102] كنزالدقائق، ج‌1، ص‌351.
[103] التبيان، ج‌1، ص‌150؛ بيضاوى، ج‌1، ص‌294؛ جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص321.
[104] روح‌المعانى، مج‌1، ج‌1، ص‌365.
[105] التبيان، ج‌1، ص‌151.
[106] تاريخ بلعمى، ج‌1، ص‌16؛ نهج‌البلاغه، خطبه 192، ص‌386‌ـ‌387؛ جامع‌البيان، مج1، ج1، ص321.
[107] التبيان، ج‌1، ص‌153.
[108] التفسير الكبير، ج 2، ص 215؛ مجمع‌البحرين، ج 1، ص‌239.
[109] التبيان، ج‌1، ص‌152.
[110] جامع‌البيان، مج1، ج1، ص322؛ التبيان، ج1، ص152؛ روح‌المعانى، مج1، ج1، ص365.
[111] روح‌المعانى، مج‌1، ج‌1، ص‌365.
[112] الكشّاف، ج‌4، ص‌107.

به نقل از دائره المعارف قرآن کریم