شمس من وخدای من
شاید بارهااتفاق شیرین وخواندنی برخورد شمس بامولانا را شنیده باشید .برخوردی که موجب تأثیرات وعامل ایجاد آثار به جای ماندنی وکتابهای خواندنی مولاناست .اما من می خواهم زاویه دید شما را به سمت پنجره دیگری از این برخورد دوست داشتنی ودلخواه بکشانم .
مولانا را اززاویه شمس بنگرید.
درمقالات ،شمس تبریزی را مردی معرفی می کنندبا تنی لاغر وبه ظاهر نحیف ،ولی چالاک وپرطاقت،با نفسی گرم وکلامی نافذ،مردی سخت به خود متکی،اما در عین حال برخود حاکم.
او اعتقاد واعتماد تمام به مواضع اعتقادی وباورهای عرفانی خود دارد،وچنان در بند آداب ورسوم ظاهری نیست.بسیار بلند همت ومنیع الطبع وتو دارودرون نگر است ودر عین حال پرهیجان ونا آرام،تند و پرخاشگر وصریح اللهجه.
مردی که ساعتها می تواند خاموش بنشیند وبه سخنان دیگران گوش بسپارد،اما اگر به سخن درآیدکسی را اجازه چون وچرا نخواهد بخشید.
او علوم رسمی را ارج می نهد،اما آنها را در کشف حقیقت بی فایده می داند .با مراسم وشعائر خانقاه نشینان مانند موی بریدن وخرقه دادن وتعلیم ذکر وچله نشینی میانه خوشی ندارد،اماسلوک درجاده طریقت رانیازمند رهبری ودستگیری پیر می داند .در برابر بیگانه ،تحمل وبردباری ومدارا وادب به خرج می دهد،اما از آشنا جز به تسلیم مطلق راضی نمی شود .
جفاکاری وفزونی طلبی وانتظار وتوقع بی حد ومرز در برابر دوست شیوه خاص اوست .چنین است خطوط اصلی چهره مردی که نفوذ وسلطه سحر آمیز او مولانا را حتی یک لحظه در سی سال آخر عمر او رها نکرد.
شمس علی رغم بلند نظری اش در عرفان،در مسائل عادی زندگی اش نیز بسیارساده نگر بود.
شمس در برابر خصم ،بردبار ومدارا جو بود .او می گفت:«تا بتوانی ،درخصم به مهر،خوش در نگر!چو به مهر درکسی روی،اورا خوش آید،اگرچه دشمن باشد،زیرا که اورا توقع کینه وخشم باشد ازتو »
او اعتقاد داشت تا کسی به اندیشه وخیال بدمحجوب نگردد ،دیگران را بد نمی بیند وکسی را دشمن نمی دارد.
شمس به اشعار سنایی غزنوی عشق می ورزد.در مقالات به مواردی بر می خوریم که دربیان اهمیت دوستی خویش با مولانا سخن می گوید،و بیتی از قصیده های قدسی وراز آلودسنایی را نقل می کند.
اوچنانچه شیوه عارفان است ،به فتوح درونی والهامات غیبی بیش از هر چیز دیگر اهمیت می دهد .
شمس ومولوی
چهل سالگی آستانه تحول شگرف وشگفت است . تحول شگفت مولانا پس از دیدار شمس رخ داد.
توفانی عصیانگر وزیدن گرفت وسجاده نشین با وقار ،در غوغایی سنت شکن ورسوایی انگیز ،بقایای منیت را به بادهای نسیان سپرد،وروح خویش را درباران بی وقفه عشق شستشو دادودرژرفای روح،عمیق ترین دگرگونی را پذیره آمد.آنچه پس از طوفان به جا ماند ،انسانی طراز نو بود ؛انسانی که جان وجهان رابه شیدایی لاهوتی فرا می برد.
شمس از شانزده سال قبل از آشنایی به مولوی توجه داشته است اما مولانا متوجه نبوده است.
«این رمزی است از حال مطلوب که در عالم او را نشان نیست.هر نشان که هست نشان طالب است ،نه نشان مطلوب .همه سخن طالب است .مطلوب شانزده سال در روی دوست می نگردکه طالب بعد از پانزده سال او را اهل سخن یابد.»
شمس سالیان سال صبر کردوبا هیچ کس سخن نگفت؛مترصد ماند تا فرصت برای شکار روحانی فرا رسد ،این کمین وشکار کار سترگی است که تنها از استادان بزرگ بر می آید.
شمس به علت این تاخیر شانزده ساله اشارتی دارد:
«میلم از اول باتو قوی بود.الا می دیدم ،در مطلع سخنت ،که آنوقت قائل نبودی این رموز را .اگر گفتمی ،مقدور نشدی آنوقت،واین ساعات را به زبان بردیمی.»
از زبان شمس نسبت به مولوی می شنویم:
«مرا فرستاده اند که آن بنده نازنین ما میان قوم نا هموار گرفتار است ،دریغ است که اورا به زیان برند.»
مولوی به هنگام دیدارشمس در آستانه بلوغ معنوی بود.چهل سالگی برای او آستانه خبرستانی بود.
یکی از شگفتیهای تاریخ ارتباط حضرت شمس با مولاناست .ستایش های مولانا که همچون جواهراتی باارزش وکمیاب نثار قدوم معنوی شمس می شود ؛شایسته توجه است.
شمس به مولانا آموخت که راه خدا ورای مریدی ومرادی است .مولا نا باید سیلی سلوک بخوردتا باد غرور از دماغش به درآید.
شمس به مولانا گفت:
«آنکس که به صحبت من راه یافت ،علامتش آن است که صحبت دیگران براو سردشود وتلخ،نه چنان سرد شودکه همچنین صحبت می کند،بلکه چنان که نتواند باایشان صحبت کردن.»
شمس می خواست تا تمامی وجود مولانا را مسخر خود گرداند .او می خواست فقیه شهر در حلقه سماع درآیدوچهار تکبیر زند یکسره برهر چه که هست.
تصویر دیگر مولوی درنظر شمس ،تصویر وی پس از آشنایی باشمس است وپس از کشمکش های اولیه ،که تقریبا به صورت کامل دست ارادت به سوی پیر معنوی خویش سپرده وترک خود گفته است ودر انتظار تا ببیند سرانجام ،عشق کیمیا گربا مس وجود او چه خواهدکرد؟
تصویر آخر، مولانای به آرامش رسیده است .مولانایی که عظمت او چشم هر بیننده ای را به خود خیره می کند ؛واتفاقاهرچه بیننده بزرگتر باشد خیرگی اش بیشتراست؛وچه بیننده ای بصیر تر از شمس؟
پیش تختش پیرمردی ،پای کوبان ،مست وار
لیک اودریای علمی ،حاکمی ،فرزانه ای
من زنور پیر ،واله ،پیر در معشوق ،محو
اوچو آیینه یکی رو،من دوسرچون شانه ای
سرفرازی ،شیرگیری،مست عشقی ،فتنه ای
نزد جانان ،هوشیاری،نزد خود دیوانه ای
خشم شکلی،صلح جانی،تلخ رویی،شکّری
من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانه ای
شمع گویم ،یا نگاری،دلبری، جان پروری
محض روحی،سروقدی،کافری جانانه ای
این همه پوشیده گفتی آخر این را سر گشا
از حسودان غم مخور،توشرح ده مردانه ای
شمس حقّ و دین تبریزی، خداوندی کزو
گشت این پس مانده اندر عشق اوپیشانه ای
برداشتی آزاد از کتاب «شمس من وخدای من » تالیف دکترپرویز عباسی داکانی