برایت آرزو می کنم...

آرزو می کنم بهار زندگی مهمون خونه ی دلت باشه .وقتی پاییزداره آرزوهای درخت روازش جدا می کنه آرزو می کنم دلت همیشه زنده باشه وزندگی ببخشه.

برات آرزو می کنم اگه چین وشکن گذشت ایّام به سراغت اومد؛ چهره مهربونت رو قشنگتر کنه واز اینکه به سن کمال رسیدی خوشحال باشی و ناراحت نقره ای شدن موهای سیاهت نباشی .

آرزو می کنم بتونی کسانی رو که دوستت دارن به اندازه خودشون دوست داشته باشی وبرای دشمنانت هم دوست خوبی باشی .

آرزو می کنم که به دیگران عشق بورزی یا اگه تنها هستی کسی به یادت باشه.

آرزو می کنم دوستان بدی داشته باشی تابه بهترین دوستت وفادار بمونی .

آرزومی کنم دشمن هم داشته باشی تا گاهی باورهات رو محک بزنی.

آرزو می کنم محتاج هیچ کس نشی ؛دیگران به تو محتاج باشن وتو به اونا مشتاق ؛تادر لحظات سخت زندگیشون ،امتحان پس بدی.

تو نیازمند پول نیستی امّا آرزو می کنم پول زیادی داشته باشی تا فرصت داشته باشی  سالی یکبار با خودت فکر کنی که سلامتیت را برای پول دار شدن به خطرمیندازی یا پول را برای سلامتیت لازم داری؟

از خدا می خوام که گاهی به فکر مادرت هم باشی وموفقیّت هات رو مدیونش بدونی وبه یاد بیاری که بهار بالنده ی زندگیت رو به قیمت پاییزی کردن چهره مادرت به دست آوردی.

آرزو می کنم از اینکه شب شده خوشحال باشی وبا شعف تمام منتظر یه روز قشنگ دیگه باشی .

آرزو می کنم وقتی خورشید از گوشه ی درزهای پنجره خونه تون سرک می کشه ؛پرده ها رو کنار بزنی وبه خورشید سلام کنی واز اینکه یه روز دیگه دنیا داره بهت لبخند می زنه خدا رو شکر کنی .

آرزو می کنم هیچ وقت بین جمع غریب وتنها نباشی ؛هیچ چیز نتونه تورا از قلب آدمای دور وبرت بیرون کنه ؛تو وابسته اونا باشی واونا دلبسته ی تو .

پس به دنیا لبخند بزن وخودت رو تحویل بگیر.

برای خدا هم بنده ی خوبی باش ؛چون هر چی هستی ؛هدیه ی خدا به توست ؛وهر چه خواهی شد هدیه ی تو به خداست خدا از توانتظار کارهای بزرگ تر از حد طاقت نداره بنابراین کارهای کوچیکت رو درست انجام بده ومثل همیشه بی نظیر باش .

تورا در هر جای دنیا که هستی به خدای تنهای مهربان می سپارم.  

باتوهستم ای خدا!

ای وجودبی آغاز وناتمام در موعدی خاص ودربرهه ای از زمان به پیشگاهت آمده ام تالبیک گوی حوّل الا احسن الحال من باشی .به من که نه آغازم اختیاری بود نه پایانم .به دست خویش برمن ببخشای برمن که درمقطعی از زمان وجود یافته ام ودرزمانی نامی خواهم شد برای سنگی سرد .

ای مهربان ،توناجی سقوط های من باش.

سکوت نکن؛ تاسقوط نکنم؛نگذارآتش پشیمانی سراپایم را بسوزد.تومرا دوستانه رهنمون باش تا به دست دشمنی خویش هلاک نگردم .

نگذار در سیاه چاله های گناه تباه شوم ودرورطه طوفان بلا نابود شوم .

من به غفلت از تو جدا مانده ام ؛امّاتو من خدا گم کرده را رها مکن.

کمک کن در این لحظه های غفلت که با شتاب از کنار من رد می شوند غافل از یاد تو نباشم ؛کمک کن تاهمیشه حضور همیشگی ات را در نظرداشته باشم .

به من بفهمان که همیشه در کنارم هستی وهمیشه در کنارم خواهی ماند .

به من بیاموز که در حضور سبزت مرتکب خطایی سیاه نشوم .

کمک کن روسفید بمانم تااز عقوبت گناهی تباه نشوم واز آتش سوزناک غضبت در امان بمانم .

اینجا گام های لرزانی است افتاده در راه توبه .

توفیق توبه ات را به من عنایت کن ویاریم کن که از توبه ،توبه نکنم.

پس مرا خسته وافتاده وتنها مگذار.

همچو یک ذره مرا،زیر این گنبد نیلی مکن ازبند، رها

صحبت از آه ودم است؛

آه ،بی سوز محبت نفس سرد غم است؛

ودم خالی از عشق ،

مرگ دردآلودیست که رسد پیش تر از مرگ وجود،

مبر از خاطر خود یاد مرا؛

همچو یک ذره مرا،زیر این گنبد نیلی مکن از بند،رها.  

مقولات عشر

ماهیت دراولین دسته بندی ،به جوهر وعرض تقسیم می شود؛زیرا ماهیت وقتی در خارج موجود شد ،نحوه ی وجودش از دو حال خارج نیست :

1.وجودش در ضمن موضوعی که در تحقق اش بی نیاز از آن ماهیت است ،نباشد؛خواه اساسا وجودش در ضمن هیچ موضوعی نباشد ،مانندجواهر عقلی که قائم به خود هستند .

یاآنکه وجودش در ضمن یک موضوع باشد،اما موضوعی که برای موجود شدن نیاز به آن ماهیت دارد؛مانندصور عنصری ،که وجودشان در ضمن ماده است،ودر عین حال وجود آن ماده نیز متکی به آن صور می باشد .

2.آنکه وجودشان در ضمن چنین موضوعی باشد ،یعنی موضوعی بی نیاز از آن ماهیت.

مانند ماهیت دوری ونزدیکی بین اجسام ،ونیز مانند نشستن ،ایستادن ،روی آوردن وپشت کردن انسان.

 

وجود این دو قسم تا حدّی ضروری وبدیهی است ؛زیرا اگر کسی وجود جوهر را به فرض انکار کند ،به ناچاراعراض را جوهر دانسته است ،وبنا براین ناآگاهانه وجود جوهررا پذیرفته است.

شماراعراض به «نه»می رسد ،که مقولات واجناس عالی را تشکیل می دهند ،ومفهوم «عرض»خود عرض عام آنها می باشد،نه جنسی که فوق آنها قرار گرفته باشد؛همان طور که مفهوم ماهیت ،عرض عام همه مقولات دهگانه است ،نه جنس آنها.

 

مقولات نه گانه عرض عبارتند از:

کم(چندی)،کیف(چگونگی)،أین(کجایی)،متی(چه گاهی)،وضع(نهاد)،جدّة(داشت)،اضافه،فعل(کنش)وانفعال(اثر پذیری).

 

این عقیده حکمای مشاءدر مورد تعداد مقولات بود،ومدرکشان هم استقراء می باشد.

دربرابر،گروهی با یکی کردن همه مقولات نسبی (7مقوله اخیر)،شمارآنهارا به چهار مقوله تقلیل داده اند .دراین میان شیخ اشراق باافزودن مقوله حرکت بر این چهار مقوله ،شمارآنهارا به پنج مقوله رسانده است.

گفتگو درباره این مقولات وتقسیم هر یک از آنها به انواع مختلفشان بحثی است طولانی؛وما کلام را به ذکر آراءمشائین ،که مشهور بین حکماست ،اختصاص می دهیم ،همراه اشاره به آراء دیگران.

 

*اقسام جوهر

جوهر را در اولین دسته بندی به پنج گروه تقسیم کرده اند: ماده ،صورت،جسم،نفس وعقل.این اقسام ازراه گردآوری جوهرهایی که بابرهان وجودشان اثبات شده ،بدست آمده اند.تعریف هریک از این اقسام چنین است:

*عقل:جوهری است ذاتا وفعلا جدا از ماده .

*نفس:جوهری است که در مقام ذات مجرد از ماده ،اما در مقام فعل وابسته به آن.

*ماده:جوهری است که حامل قوه واستعداد می باشد.

*صورت جسمانی:جوهری است که فعلیت ماده از جهت امتداد در جهات سه گانه را[طول وعرض وعمق]تأمین می کند .

*جسم:جوهری است که در جهات سه گانه امتداد دارد.

ورود صورت جسمانی در این اقسام با مسامحه همراه است؛زیرا صورت همان فصل است که به نحو«بشرط لا»اعتبار شده است،وهمانگونه که می دانید فصل های جواهر از مقوله جوهر خارجند،گرچه جوهر برآنها صدق می کند.

نظیر این سخن در مورد نفس هم می آید.

 

*جسم

بی شک در جهان خارج ،اقسام گوناگونی هستکه درهمه آنها جسمیت ،به عنوان یک اصل مشترک ،حضوردارد؛وچون جسم،جوهری است که در جهات سه گانه امتداد وکشش دارد،لذاهر جسمی،از آن جهت که جسم است ،در جهات سه گانه مذکور قابل انقسام می باشد.وچون ما با حواس خویش جسم را به صورت یک واحد یکپارچه درک می کنیم ،این سؤال مطرح می شود که آیا در واقع هم جسم ،یک واحد یک پارچه می باشد ،وهمان گونه است که ما آن را احساس می کنیم ؛یا آنکه بر خلاف احساس ما ،مجموعه ای از ذرات با فاصله می باشد؟

ونیز اگر یک واحد متصل است ،آیا اجزایی که قابل انقسام به آنها می باشدمحدودند یا نا محدود؟

در فرض دوم نیز یعنی فرض آنکه جسم متشکل از ذرات بالفعلی باشد که قابل انقسام خارجی نیستند- همان ذراتی که در تجزیه ی خارجی به آنها رسیده ایم- دو احتمال وجود دارد:

یکی آنکه این ذرات ،بدلیل آنکه خودشان اجسامی کوچک ودارای حجم اند،قابل انقسام وهمی وعقلی می باشند.؛واحتمال دوم آنکه بگوییم این ذات هیچ حجمی ندارد،وفقط قابل اشاره حسی هستند ؛ولذا انقسام وهمی وعقلی هم درآنها راه ندارد.

در صورت اخیر نیز دو احتمال وجود دارد:

یکی آنکه این ذرات محدود باشند،ودیگر آنکه نا محدود باشند.هر یک از این احتمالات را گروهی پذیرفته اند؛بنا براین پنج نظر دراین مسأله وجود دارد.

1.جسم در واقع نیز یک واحد متصل است،همانطور که حواس درک می کنند،وقابل انقسام به اجزاءمحدودی می باشند .«این نظر منسوب به شهرستانی است»

2.جسم ؛همانطور که در حواس متصل ویکپارچه می نماید،درواقع هم چنین است؛ونیز می تواند بطور نا محدود به اجزاء کوچک تر تقسیم شود ؛به این معنا که قابلیت انقسام آن در یک حد خاص متوقف نمی شود .تفصیل مطلب آن است که :جسم در ابتدا با برش یا بواسطه دو عرض مختلف [مانند سفیدی وسیاهی]وغیرآن،تقسیم خارجی می شود،تا آنجا که به خاطر کوچک شدنش ،ابزار خارجی نتواند آن را تقسیم کند،که در این صورت توسط «وهم»تقسیم می گردد،تا جایی که به خاطر نهایت کوچکی آن ،وهم نتواند آن را تصور کند.

ودر این صورت مشمول حکم کلی عقلی خواهد بودکه :هرگاه  جسم به چند جزءتقسیم بشود،جزء بدست آمده قابل تقسیم می باشد ،واین روند همین طور ادامه پیدا می کند ؛چرا که همان جزءبدست آمده نیز حجمی دارد؛به دلیل آنکه تقسیم ،حجم را ازبین نمی برد ولذا دو طرف مختلف خواهد داشت.«این رأی منسوب به حکماست».

3.جسم مجموعه ای از ذرات ریز وسخت است که حجم اندکی دارند،ولذاگرچه قابل انقسام خارجی نیستند،ولی انقسام وهمی وعقلی درآنها راه دارد.«این قول منسوب به ذی مقراطیس (دموکریت)است»

4.جسم از ذراتی تشکیل یافته که نه قابل انقسام خارجی هستند،ونه قابل انقسام وهمی وعقلی؛بلکه فقط می توانندمورد اشاره حسی قرار می گیرند.این ذرات محدودندواز یکدیگر فاصله دارند؛وهنگام بریدن یک جسم ،ابزار برش از همان فاصله بین ذرات عبور می کند .«این قول به متکلمین نسبت داده شده است.»

5.جسم از اجزائی که در قول چهارم وصف شد ،تشکیل شده است ؛با این تفاوت که طبق این نظر آن اجزاء نا محدودند.

آنچه دو قول اخیررا ابطال می کند این است که این ذرات غیر قابل تجزیه یا فاقد حجمند ؛که در این صورت محال است از اجتماع آنها یک جسم دارای حجم به وجود آید؛ویا دارای حجمند؛که در این صورت لااقل قابل انقسام وهمی وعقلی خواهند بود،ولو به خاطر نهایت کوچکی ،قابل انقسام خارجی نباشد.

علاوه برآن که این ذرات را غیرمحدود بدانیم ،جسمی که از آنها تشکیل یافته نیز دارای حجم نامحدودی خواهد بود .

نظر دوم نیز قابل قبول نیست زیرا از طرفی ادله ای که با آن خواسته اند اثبات کنند جسم بسیط همانطور که حواس درک می کنندیک واحد جوهری متصل وبدون فاصله است،ادله ای سست وموهون است ؛واز یک طرف دانشمندان علوم طبیعی بعد از آزمایشهای علمی دامنه دار سرانجام پذیرفتند که اجسام از ذرات کوچکی تشکیل یافته اند وهر یک از آن ذرات نیز از ذرات دیگری که گرداگرد یک هسته مرکزی جرم دار قرار گرفته اند ،تألیف شده اند .این مطلب رابایدبه عنوان یک اصل موضوعی از آنان پذیرفت .

نظر اول نیز باطل است زیرا مجموع اشکالات وارد بر نظر دوم ،چهارم وپنجم بر قول اول هم وارد می شود ،زیرا از طرفی جسم را متصل بالفعل دانسته واز طرف دیگر قابلیت انقسام آن را به اجزاءریز محدود میداند یعنی درتقسیم به ذراتی می رسیم که دیگر قابل انقسام نمی باشند .

از آنچه گفته شد نتیجه می گیریم که جسم ،که یک جوهر متصل است ومی توان امتدادهای سه گانه رادرآن فرض کرد بی شک وجود دارد ،امامصداقش همان اجزاءنخستین است که واجد امتداد جرمی بوده ،وانواع مختلف اجسام به آنها تجزیه می گردند ؛واین همان نظر ذی مقراطیس است همراه با کمی اصلاح.

 

*اثبات ماده نخستین وصورت جسمانی

جسم از آن جهت که جسم است یک امر بالفعل ومتحقق می باشد ؛واز آن جهت که یکی از صور نوعی ،همراه تبعاتش می تواند به آن ملحق شود ،یک امر بالقوه واستعداد صرف می باشد .از طرف دیگر جهت فعلیت وتحقق مغایر با جهت قوه واستعداد بوده ؛زیرا قوام فعلیت به وجدان ودارایی ،وقوام قوه به فقدان ونداری می باشد ،نتیجه آنکه جوهری در جسم است که استعداد صور جسمانی بوده ،وبه گونه ای است که هیچ فعلیتی نداردجز استعداد محض،ونحوه وجودش جز این چیز دیگری نیست .وجسمیّت که جنبه فعلیت وتحقق جسم را تامین می کند ،صورت قوام بخش آن می باشد.بنا براین ،روشن می شود که جسم از ماده وصورت جسمانی تشکیل شده ،ودر واقع مجموع مرکب ازآن دو ،همان جسم خواهد بود .

[ماده نخستین وماده دوم]

جوهرمذکور همان ماده ای است که در همه موجودات جسمانی حضور دارد؛وبه آن ماده نخستین وهیولای نخستین می گویند .

سپس همین جوهربا پیوستن به جوهر جسمی ماده ای راتشکیل می دهد که صور نوعیه ی ملحق شونده به جسم را می پذیرد وبه آن ماده دوم گویند.

 

*اثبات صورنوعی

اجسامی که در خارج موجودند،از جهت افعال وآثارشان اختلاف روشنی با هم دارند،این آثار لزوما برخاسته از یک مبداءجوهری است .وآن مبداءرانمی توان ماده نخستین دانست؛چرا که منزلتش فقط پذیرش وانفعال است ،نه تاثیر وفعل از طرف دیگر ،صورت جسمی ،که مشترک بین همه اجسام است ،نیز نمی تواند مبداءآن آثارباشد؛زیرا این آثار گوناگون اند ،ولذا مبادی گوناگونی را نیز می طلبند ؛حال آنکه صورت جسمی یک امر مشترک بین همه اجسام است .

حال اگر مبادی این افعال وآثاررااعراض مختلف در نظر بگیریم ،باید باز در پی مبادی برای همان اعراض برآییم ؛وتا به یک مبداءجوهری نرسیم کار خاتمه نمی یابد ،اما نه صورت جسمی ،زیرا دانستیم صورت ،مشترک بین همه اجسام است .در نتیجه آن مبادی ،جواهر گوناگونی هستند که اجسام را در قالب انواع مختلف در می آورند ،و«صورنوعی»نامیده می شوند.

 

*تکمیل بحث

جوهرهای مادّی در اولین مرحله ،پس از صورت جسمی مشترک ،توسط صور نوعی به وجود آورنده عناصر ،به انواع مختلف تبدیل می شوند ؛وسپس همین عناصر ،ماده صور دیگری می شوند که به آنها ملحق می گردند. دانشمندان علوم طبیعی درزمانهای سابق شمار عناصررا به چهار می رساندند ،وفلاسفه الهی نیزآن را به عنوان یک اصل موضوع از ایشان پذیرفته بودند؛اما اخیرا پژوهندگان تعدادآنها را به صد و اندی رسانده اند .

 

*عدم انفکاک ماده وصورت از یکدیگر

ماده نخستین وصورت همیشه همراه هم بوده ،وهرگز از یکدیگر جدا نمی شوند .

اما اینکه ماده از صورت جدا نمی شود،دلیلش آن است که حقیقت ماده ی نخستین چیزی جز قوّه واستعداد محض نیست؛واز این رو برای تحقق یافتن باید به یک فعلیت جوهری اتکا داشته باشدتا با آن متحد گردد؛زیرا هیچ موجودی بدون فعلیت تحقق پیدا نمی کند ؛واز طرف دیگر تنها صورت است که می تواند چنین نقشی را ایفاءکند وبنا براین بخش اول مدعا ثابت می گردد.

اما اینکه صورتی که شأنیت مقارنت با ماده را دارد،از آن جدا نمی گردد دلیلش آن است که هر نوعی که حس وتجربه به آن دست یافته ،به نحوی مستعد تغییر وقابل تحوّل بوده است .این یک اصل موضوع است که از علوم طبیعی گرفته شده است .واز طرفی هر چه دارای قوّه واستعداد باشد ،از مادّه خالی نخواهد بود .بنا براین بخش دوم مدعا هم ثابت می شود .

 

*هر یک از ماده وصورت محتاج یکدیگرند

بیان اجمالی این مطلب آن است که :ترکیب بین ماده وصورت یک ترکیب حقیقی اتحادی است ،با یک وحدت واقعی ؛وقبلا گذشت که اجزاءمرکب حقیقی محتاج یکدیگرند.

اما بیان تفصیلی مطلب آن است که صورت در تعیّن نوع خویش نیاز به مادّه دارد ؛چرا که تعیّن نوع صورت منوط به یک استعداد قبلی است که مادّه آن را حمل می کند ،مادّه ای که خود مقارن با یک صورت دیگری بوده است ؛وهمین طور(تعیّن آن صورت قبلی هم منوط به یک استعداد قبلی است...).

صورت در تشخص خود نیز محتاج به مادّه است ؛یعنی در وجود خاص به خودش ،از آن جهت که همراه باعوارضی به نام عوارض مشخصه می باشد ؛مانند شکل، وضع،أین،متی،ومانندآن.

ومادّه نیز در اصل پیدایش اش وهمچنین در استدامه ی وجودش محتاج به یک صورت از صورت هایی است که براو وارد می شود ،به نحوی که قوامش برآن صورت می باشد .اما چنین نیست که صورت نسبت به مادّه ، علت تامّه وعلت فاعلی(وجود بخش )به شمار آید ؛زیرا صورت در تعیّن وتشخّص محتاج به مادّه است .حال آنکه علت فاعلی با اتکاءبه وجود فعلیش ایجاد می کند .بنا براین جوهر ایجاد کننده مادّه باید از هر جهت مجرّد از مادّه باشد .پس علت فاعلی عقل مجردی است که مادّه را به وجود آورده ،وآن را به کمک یک سری صور پیاپی ،که در مادّه ایجاد می کند ،نگه می دارد.

بنا براین صورت ،جزیی از علت آن وشرط فعلیت وجودش می باشد .فلاسفه گفته اند :این کار عقل ،یعنی نگهداری مادّه بوسیله صور پیاپی ،نظیر کار کسی است که سقف خانه ای را با ستون های پیاپی نگه می دارد تا فرو نریزد که به طور مستمر ستونی را بر می دارد وستون دیگری را جایگزین آن می سازد.        

براین مطلب اعتراض شده است که :فلاسفه ،هیولای عالم عناصرراواحد عددی می دانند – [به این معناکه هیولا یک فردبیشتر ندارد]-بنابراین اگر یک صورت نامعیّن که وحدت عمومی دارد –[به این معنا که یک مفهوم کلی است با مصادیق فراوان]-شریک علت آن باشد،لازم می آید که واحد عمومی ،علت واحد عددی باشد؛در حالی که وجود واحد بالعدد قوی تر از وجود واحد بالعموم است؛ووجود معلول نمی تواند قوی تر از علت خود باشد.

اگر از این اشکال صرف نظر شود،با اشکال دیگری مواجه می شویم وآن اینکه :بی تردید تبدیل شدن صور به یکدیگر موجب می شود صورت قبلی از بین رفته وصورت بعدی جای آن قرار بگیرد .حال اگر صورت را جزءعلت تامّه مادّه بدانیم با از بین رفتن آن ،مجموعه ای که علت تامّه را تشکیل می داد نیز از بین می رود وبا ازبین رفتن علت تامّه مادّه نیز نابود خواهد شد.بنا براین اگر یک صورت نامعین را شریک علت برای وجود ماده بدانیم ،نفی وجود ماده لازم می آید.

پاسخ این اعتراض آن است که :در بخش قوّه وفعل خواهد آمد که تبدیل صورتها به یکدیگر در جوهرهای مادّی به شکل کون وفساد نیست ،که صورتی نابود شود وصورت دیگر آن به وجود آید ؛بلکه صورت هایی که به یکدیگر تبدیل می شوند همگی با یک وجود سیّال ومتحرّک موجودند ،وجودی که جوهر مادی در آن حرکت می کند ،وهر یک از این صورتها در واقع مرحله ای از مراحل این حرکت جوهری می باشند .ولذا این صور مختلف ،یک موجود واحد یک پارچه اند که وحدتش یک وحدت عددی است ،گرچه این وحدت همراه با ابهامی است که البته با ابهام ذات مادّه تناسب دارد ،مادّه ای که استعداد صرف است .واما اینکه گفتیم «یک صورت مبهم ،که واحد عمومی است ،شریک علت مادّه می باشد.»سخنی بود با توجه به کثرتی که دراثر انقسام ،برصورت عارض می گردد.

 

*اثبات وجود نفس وعقل

نفس- یعنی جوهری که در مقام ذات مجرّد از مادّه ولی در مقام فعل وابسته به آن است – وجود دارد ،زیرا ما در خود چیزی را به نام علم می یابیم ،ودر بخش عاقل ومعقول خواهدآمد که صور علمی مجرد از مادّه اند ووجودشان برای عالم ونزد آن حاضر می باشد .حال اگر نفسی که عالم به آن صور است ،با مبرّا بودن از قوّه وفعلیّت صرف داشتن ،مجرد نباشد ،حضور چیزی نزد او معنا نخواهد داشت .

بنا براین ،نفس تعقل کننده آدمی ،مجرد از مادّه است ؛واز طرف دیگر نفس آدمی جوهر است ،نه عرض ؛زیرا صورت یک نوع جوهری می باشد،وچنانکه گذشت صورت جوهر لزوما جوهر خواهد بود .

عقل نیز وجود دارد ؛زیرا خواهدآمد که نفس در مرحله عقل هیولایی ،فقط استعداد دریافت صور معقوله را دارد.[ولذا نفس برای آنکه واجد آن صور شود نیازبه چیزی دارد که به آن فعلیت دهد ]وخود نفس که طبق فرض ،بالقوه است ،نمی تواند این نقش را ایفاءکند ،ونه هیچ امر مادّی دیگری.

 بنا براین فعلیت دهنده ی به نفس جوهری است مجرد ومبرّی از قوّه واستعداد ،واین جوهر مجرّد همان عقل است .

ونیز قبلا گفتیم که آنچه با ایجاد مادّه وصورت ونگهداری مادّه بوسیله صورت انواع را به وجود می آورد عقل مجرّد است.پس آنچه در پی آن بودیم ثابت می شود .

براهین دیگری نیز برای اثبات وجود نفس وعقل ذکر شده است که در آینده به برخی از آنها اشاره خواهد شد.

 

*سخنی درخاتمه

یکی از ویژگیهای جوهر آن است که درآن تضاد راه ندارد؛زیرا برای تحقق تضاد باید موضوعی وجود داشته باشد که دو امر متضاد به دنبال هم برآن وارد شوند ؛حال آنکه جوهر موضوع ندارد.

 

*مقوله کم ،تقسیمات وخواص آن

کمّ ،عرضی است که ذاتا قابل تقسیم وهمی می باشد وآن را در اولین دسته بندی ،به متصل ومنفصل تقسیم کرده اند .

کمّ متصل آن است که میان اجزاء مفروضش حدّ مشترکی بتوان یافت .مراد از حدّ مشترک چیزی است که اگر به عنوان آغاز یکی از دو جزءدر نظر گرفته شود ،بتوان آن را آغاز جزء دیگر هم دانست ؛واگر پایان یک جزءاعتبار شود بتوان آن را پایان جزء دیگر هم به شمار آورد ؛مانند نقطه میان دو پاره خط ،وخط میان دو جزءسطح ،وسطح میان دو جزء تعلیمی ،ونیز لحظه که بین دو جزء زمان واقع می شود.

وکمّ منفصل ،کمّی است که چنین حّد مشترکی میان اجزاءآن نتوان در نظر گرفت ؛مانند عدد پنج که اگرآن را به سه ودو تقسیم کنیم ،حدّ مشترکی بین آنها نخواهد بود ؛زیرا اگر حدّ مشترکی وجود داشته باشد ،یا جزئی از آنهاست ،که در این صورت باید عدد پنج ،چهار بشود ؛ویا خارج از آنهاست ،که در این صورت عدد پنج، شش می شود ؛واین هر دو خلاف فرض است .

 

قسم دوم (کمّ منفصل )همان «عدد»است،که در اثر تکرار«یک»پدید می آید ؛گرچه «یک»خودش عدد نیست؛زیراتعریف کمّ برآن منطبق نمی شود .فلاسفه هر یک از مراتب عدد را یک نوع خاص شمرده اند ؛به دلیل آنکه خواص هر مرتبه با خواص سایر مراتب تفاوت دارد .

قسم اول،یعنی کمّ متصل ،به دو قسم قارّ وغیر قارّمنقسم می شود .قارّ آن است که اجزاء مفروضش با هم موجود باشند، مانندخط؛ وغیر قارّبه عکس ،اجزائش با هم موجود نمی شوند .کمّ غیرقارّهمان زمان است که هر جزء مفروضش ،وقتی تحقق می یابد که جزء قبلی سپری شده وجزء بعدی هنوز به وجود نیامده باشد .

*کمّ متصل قارّ بر سه قسم است :

 1.جسم تعلیمی :مقداری است که در جهات سه گانه جسم طبیعی (طول،عرض ،عمق)سریان داشته ،ودر هر سه جهت قابل انقسام می باشد .

2.سطح:پایان جسم تعلیمی است،ودر دو جهت قابل انقسام می باشد .

3.خط:پایان سطح است ،وفقط دریک جهت منقسم می گردد .

کسانی که اعتقاد به خلاء – به معنای فضایی که هیچ موجودی آن را اشغال وپر نکرده است – دارند،در تحقق کمّ متصل قارّدچار شک وتردید شده اند. ولی تمام سخن در اثبات خلاء به این معنا است .

 

*ویژگی های کم

کمیت دارای ویژگی هایی به شرح زیر است :

1.بین هیچ یک از انواع آن تضاد برقرار نیست ؛زیرا هیچ کدامشان موضوع مشترک ندارند؛حال آنکه برای تحقق تضاد،اشتراک در موضوع ضروری است .

2.ذاتا قابل تقسیم وهمی است .

3.دارای چیزی است که شماره گر آن می باشد ؛یعنی چیزی که با حذف مکررش از کمّ آن را نابود می کند .[به عبارت دیگر کمّ قابل قسمت برآن می باشد .]

به این صورت که «یک»به عنوان مبداء کمّ متصل یعنی «عدد»،همه انواع آن را شماره می کند ؛وعلاوه برآن برخی از اعداد شماره گر برخی دیگرند ؛مانند عدد دو که شماره گر «چهار»وعدد سه که شماره گر «نه» می باشند .کمّ متصل نیز قابل انقسام است؛زیرا اجزاء مفروضی دارد که کلّ را شماره می کند .

4.تساوی وعدم تساوی از ویژگی های کمّ اند ،واتصاف سایر امور به آنها بواسطه کمّ می باشد.

5.تناهی(امتدادحدود)وعدم تناهی(امتداد نا محدود)نیز از ویژگی های کمّ اند،واین دو مانند تساوی می باشند.

 

*مقوله کیف

کیف :عرضی است که ذاتا نه قسمت پذیر است ونه نسبت پذیر .وآن را در دسته بندی نخستین به چهار گروه تقسیم کرده اند.

1.کیفیات نفسانی [که همان کیفیات عارض بر نفس می باشد ]

مانند:علم،اراده،ترس،شجاعت ،یأس وامید.

2.کیفیات ویژه کمیات مانند:استقامت ،انحناءوشکل ،که ویژه کمّ متصل اند ؛وهمین طور زوج بودن وفرد بودن ،که از کیفیات مختص به کمّ منفصل اند .

3.کیفیات استعدادی که به آن قوّه [=مقاومت دربرابر عامل مؤثر]ولاقوّه [=عدم مقاومت]نیز گفته می شود؛مانند:آمادگی زیادبرای اثر پذیری – مثل نرم بودن- وآمادگی زیاد برای اثر ناپذیری ،مثل سخت بودن .وبجاست هر نوع استعدا قائم به ماده در مقایسه با قوه جوهری (یعنی ماده)،نظیر جسم تعلیمی(که تحقق بالفعل امتداد در جهات سه گانه است)در مقایسه با جسم طبیعی (که امکان این امتداد درآن است)می باشد.

4.کیفیاتی که توسط حواس ظاهری پنجگانه درک می شوند ،خود بر دو قسم می باشند:

الف:کیفیاتی که زود برطرف می شوند ،مانند سرخی چهره شخص شرمسار،وزردی چهره ی انسان بیمناک ،که انفعالات نامیده می شوند .

ب:کیفیاتی که ثابت اند،مانند زردی طلا وشیرینی عسل ،که انفعالیّات نامیده می شوند.

امروزه دانشمندان علوم طبیعی نسبت به وجود خارجی کیفیات محسوس ،به این صورتی که در حواس منعکس اند،دچار شک وتردید هستند.

*مقولات نسبی

   مقولات نسبی عبارت اند از:أین (کجایی)،متی(چه وقت)،وضع(نهاد)،جده(داشت)،اضافه،فعل(کنش)،وانفعال

(پذیرش).

*أین:هیأتی است که بواسطه انتساب شیء به مکان تحقق پیدا می کند.

*متی:هیأتی است که در اثر انتساب شیء به زمان وبودنش در آن ،به وجود می آید؛خواه آن شیء در متن زمان واقع باشد،مانند حرکات،ویا در حاشیه زمان،(یعنی لحظه)قرار گرفته باشد،مانند موجوداتی که وجودشان لحظه ای است ،

چون پدیده اتصال،انفصال ومماس شدن دو چیز ونظایرآن ؛

وخواه به گونه ای باشد که بر اجزاء زمان منطبق باشد ،مانند حرکت قطعی ،ویا اینگونه نباشد ،مانند حرکت توسطی.

*وضع:هیأتی است که از نسبت اجزاءیک شیء به یکدیگر،ونسبت مجموع آن اجزاء به خارج پدید می آید؛مانند ایستاده بودن ،که هیأت خاصی برای انسان است ،واز نسبت خاصی که بین خود اعضاء انسان با یکدیگر ونیز بین آنها با خارج برقرار است ،پدید می آید.

*جده:که به ان ملک هم گفته می شود ،هیأتی است که از احاطه ی یک شیء برشیء دیگر به نحوی که احاطه کننده باجابجایی احاطه شده جابجا شود ،پدید می آید ؛خواه این احاطه به طور کامل باشد ،مانند چادر برسر داشتن ؛ویا به طور ناقص باشد مانند پیراهن به تن داشتن .

*اضافه:هیأتی است که از تکرار نسبت بین دو چیز به وجود می آید ،پس نسبت به تنهایی اضافه مقولی را به وجود نمی آورد ؛بلکه آن را نسبت شیء مورد نظر ،از آن جهت که منتسب به چیزی است که آن چیز ،منسوب الیه آن شیء می باشد ،بوجود می آورد مانند پدر،که از آن جهت که پد راین فرزند است ،به او ،از آن جهت که فرزند اوست ،نسبت دارد.

اضافه بر دو قسم است:اضافه ای که دو طرف آن شبیه یکدیگرند (متشابه الاطراف)،مانندبرادری وبرادری[که اگر حسین برادر محمد باشد ،محمد هم برادر حسین است]؛واضافه ای که دو طرف آن مختلف اند ،مانندپدرفرزندی ونیزبالایی وپایینی .

از جمله ویژگیهای اضافه آن است که دو مفهوم متضائف از جهت وجود وعدم ،ونیز قوه وفعل برابرند؛اگر یکی موجود باشد،دیگری نمی تواند معدوم باشد ؛واگر یکی بالفعل باشد ،دیگری نمی تواند بالقوه باشد.

نکته ای که باید دانست آن است که مضاف گاهی بر خود اضافه اطلاق می شود ،مثلا به خود پدری وفرزندی مضاف گفته می شود ،وآن را مضاف حقیقی می نامند؛وگاهی بر معروض اضافه اطلاق می شود ،مانند پدر وفرزند،وبه آن مضاف مشهوری می گویند .

*فعل:عبارت است از هیأت بدست آمده از تأثیر عامل مؤثردرزمان تأثیر،مانند هیأت پدید آمده از گرم کردن ماده گرم کننده درزمان گرم کردن .

*انفعال:هیأتی است که از اثر پذیری شیءمتأثر در حال اثر پذیری به وجود می آید ،مانند:هیأتی که از گرم شدن آب مثلا تا وقتی در حال گرم شدن است ،پدید می آید.قراردادن قید«تدریج»درتعریف مقوله فعل وانفعال ،برای آن است که فعل وانفعال هایی که ابداعی هستند ،از تعریف خارج شوند ،مانند فعل واجب تعالی ،که با بیرون کردن عقل از عدم وآوردنش به وجود ،کاری انجام داده وتأثیری کرده ،[که البته از مقوله فعل نمی باشد ]؛ومانند انفعال واثر پذیری عقل،که از عدم خارج شده ،وتنها به خاطر امکان ذاتیش موجود می گردد،[که البته از مقوله انفعال نخواهد بود.]

 

    

معرفي كتاب

 

 

كتاب

 سيري در انديشه اسلامي

 ( امامت و ولايت )

 منتشر شد .

در تدوين اين كتاب نكات زير مورد توجه بوده است :

1- مسأله امامت و ولايت به عنوان يك بحث كلامي و اعتقادي مورد بررسي قرار گرفته است ، نه به عنوان يك بحث فقهي و يا تاريخي .

2- مطالب به صورت موضوعي تنظيم شده و در هر موضوع اگر فِرَق مختلف اسلامي ديدگاه خاصّي داشته اند ، آن ديدگاه ذكر گرديده و سپس مورد نقد و بررسي قرار گرفته است و در نهايت ديدگاه خاصّ قرآن و معصومين بيان شده است .

3- در اثبات مطالب و نقد و بررسي ديدگاهها سعي شده است كه صرفاً از براهین عقلي استفاده شود امّا از آنجا كه بسياري از آيات قرآن و روايات معصومين (ع) جنبة برهاني و استدلال عقلي دارند لذا در پاره اي از موارد يا به عنوان دليل مستقلّ و يا به عنوان تأييد حكم عقل از آنها استفاده شده است .

4- در تمام موارد آيات قرآن ، با قيد نام سوره و شمارة آيه در مقابل آن و با ترجمة كامل فارسي ذكر شده است .  امّا براي رعايت اختصار در بيشتر موارد از ذكر متن عربي روايات صرف نظر شده است .

5- سعي شده است تا مطالب و مباحث از نظم و ترتيب و ارتباط و هماهنگي منطقي برخوردار باشد و از إطالة كلام و پراكندگوئي و تكرار بي مورد مطالب كه هم موجب خستگي خواننده و هم موجب  انحراف از بحث اصلي مي شود ، حتي المقدور خودداري شده است و مطالب تقريباً با قلمي ساده و روان تقرير شده است .

6- در تهيه و تدوين اين كتاب ، اغلب منابع موجود در اين زمينه با دقت نظر مورد مطالعه و بررسي قرار گرفته است و تلاش گردیده تا مطالب از منابع دست اوّل و اصلي اخذ گردند مگر در موارد نادري كه علي رغم تلاش فراوان ، دسترسي به منبع اصلي امكان پذير نشده است كه در آن موارد نادر به ناچار نقل با واسطه صورت گرفته است .

7- مطالب اين كتاب در سه بخش تنظيم گرديده است . در بخش نخست كه مبحث اصلي كتاب نيز به حساب مي آيد ، مهمترين مسائل كلي امامت مورد تحليل و بررسي قرار گرفته است ، در بخش دوم به صورت مختصر به اثبات امامت خاصّه از ديدگاه شيعة اماميه پرداخته شده است و در آخرين بخش اين رساله نیز به طور فشرده مسألة امامت و رهبري در عصر كنوني كه عصر غيبت امام معصوم(عج) مي باشد تحت عنوان ولايت فقيه مورد بررسی قرار گرفته است .

ناگفته نماند كه مسأله امامت و ولايت بسيار كلي و گسترده است به طوري كه مي تواند حداقل موضوع چند كتاب قرار گيرد لذا ادعا نمي شود كه در اين كتاب ، تحقيقي جامع و كامل و بي عيب و نقص پيرامون مسأله امامت و ولايت انجام گرفته است ، امّا :

آب دريا را اگر نتوان كشيد              هم بقدر تشنگي بايد چشيد

اين نوشتار مي تواند كتاب آموزشي براي دروس :  انديشة اسلامي 2 دانشگاهها و مراكز آموزشي عالي ؛  تاريخ امامت كارشناسي ديني و عربي و جهان بيني اسلامي 4 (امامت و ولايت) كارداني ديني و عربي مراكز تربيت معلّم ، و کتاب كمك آموزشي براي درس : كلام اسلامي 2 كارشناسي ديني و عربي مراكز تربيت معلّم باشد و نيز مي تواند براي دبيران محترم معارف اسلامي دورة متوسطه و پيش دانشگاهي، خصوصاً دبيران پايه سوم جهت دانش افزايي ، مفيد و قابل استفاده باشد . رجاء واثق بر اين است كه خوانندگان گرامي ، خصوصاً اساتيد ارجمند دروس معارف اسلامي دانشگاهها و مراكز تربيت معلّم و دبيران محترم معارف اسلامي و دانشجويان عزيز از ارائه نظرات اصلاحي و راهنمايي هاي ارزشمند خود به هيچ روي دريغ نفرمايند . 

 

 عنوان كتاب : سيري در انديشة اسلامي (امامت و ولايت )  

مؤلف : حسين شمس

ناشر : نشر روز انديش ( مدير مسئول : رضا قمريان )

آدرس : همدان – اول خيابان مير زاده عشقي – مقابل تالار معلم

تلفن : 8283600-0811  فكس: 8283230-0811

تلفن همراه : 09181111876

 

 

 

 

تندیس واره های خرد

والتربنیامین ؛27سپتامبر1940

دیالکتیک فلسفه وهنر

«موضوع اصلی نقادی فلسفی نمایاندن این نکته است که کارکرد شکل های هنری جز این نیست که محتوای تاریخی را به حقیقت فلسفی تبدیل کند»تعیین این موضوع برای نقادی فلسفی حاکی از همبستگی میان هنر ،ادبیات، فلسفه،وشاید به نوعی تمام شاخه های معرفت بشری است .

اما برای کسی که حداقل در یکی از آثارش به طور آشکاررابطه ونسبت میان فلسفه وهنر را چون «مسئله ای مهم وحل نشده »معرفی می کند این امر حاکی از درگیری چالش برانگیزی است که به سادگی به جواب قانع کننده ای نمی رسد .البته این چیزی جز وضعیت نا مشخص ومتناقض پسا مدرن نیست.تحلیل ونقادی چنین وضعیتی به نوعی با اعضای حلقه فرانکفورت وبالاخص با نام والتر بنیامین پیوند خورده است چنانکه موضوع اصلی نقادی فلسفی به زعم او در وهله اول دیالکتیک میان این شاخه هاست .

والتر بندیکس شونفلیزبنیامین ،درژوئیه 1892در خانواده ای متمول دربرلین به دنیاآمد.اودر1912وارددانشگاه فرایبورک شد ونزدهاینریش ریکرت نوکانتی وسپس در دانشگاه برلین نزد گئورگ زیمل وهمین طور در دانشگاه مونیخ نزد هاینریش ولفلین مورخ وفیلسوف هنر تحصیل کرد.

در همین زمان است که تحت تاثیر راینر ماریا ریلکه شاعر آلمانی وموریتس گیگر فیلسوف پدیدار شناس قرار می گیرد.

از آثار این دوره بنیامین می توان به «رنگین کمان »که کتابی برای کودکان وسرشار از تخیل است ،«نمایش مرئیه وتراژدی »و«اهمیت زبان در مرثیه وتراژدی »اشاره کرد.

در1918موفق به نگارش تزدکتری اش با عنوان«مفهوم نقد هنری دررمانتیسم آلمان»شد چنانکه بررسی نسبت میان فلسفه ایده آلیستی آلمانی مخصوصا نقادی کانت ورماتیسم آلمانی از دغدغه های اصلی اوبود.

در فاصله سالهای 1919تا1933دوران دشواری برای بنیامین بود زیرا رساله دکتری اش راکه به منظور یافتن موقعیت کاری با ثبات ،تحت عنوان «سرچشمه تراژدیک آلمانی»نگاشته بود رد شد واز طرفی تورم اقتصادی ثروت خانوادگی اش را نابود کرد.

در این دوران بود که با هورکهایمر ،آدورنووبرشت تبادل فکری می کرد .سپس مقاله معروف «اثر هنری در دوران تکثیر مکانیکی آن»را نگاشت.

بنیامین در این اثر بامقاله «استیلای امر فراگیر»پل والری هم رأی است.بنیامین با نگاهی از منظر تاریخی وفلسفی به هنر عکاسی ،آن را آغاز گر تکثیر مکانیکی هنرهای دیداری می دانست وسینما را کامل کننده این مسیر می خواند .زیرا به زعم او با اینکه اثر هنری ارزش آیینی خود را از دست می دهد وبه میان توده مردم می رود ودر نهایت منجر به از بین رفتن نخبه انگاری در هنر می شود ،اما تجلی جنبه یگانه وجاودان اثر ،جای خود را به جنبه گذرا وباز تولید شدن آنی می دهدوبدین سان کپی های متعدد فاقدتجلی از یک اثر بزرگ در اختیار همگان قرار می گیرد .تجلی یا آئورا نزد بنیامین مهم ترین ویژگی اثر هنری است که معنایی عمیق از عین اشیاءبه ما می دهدودر این تکثیر خبری از آن تجلی نیست ...

بنیامین درسال 1940در شرایط وخیم مالی وجسمی تصمیم به مهاجرت به آمریکا می گیرد اما نا گزیر وارد دهکده مرزی اسپانیا ،پورت بو،می شودودرنهایت تنگدستی وبیماری در 27سپتامبر 1940خود کشی می کند .    

ترجمه وشرح دعای 45ام صحیفه سجادیه(وداع با ماه رمضان)

 

امام سجاد(ع)دراین دعا از وداع وخداحافظی با ماه رمضان سخن می گوید؛نکته هایی از الطاف خداوندرا مورد توجه قرار داده وبار دیگر از خداوند تقاضای لطف وبخشش می کند .

*در نخستین فراز از دعاچنین عرضه می دارد:

 

بار خداوندا ای کسی که دربرابر احسانش میل ورغبت به پاداش نشان نمی دهد .

وهیچ گاه در مورد عطا وبخشش ،نادم وپشیمان نمی شود .

ای کسی که در برابر عمل بنده اش به مساوات رفتار نمی کند.

نعمت تو بی سابقه وابتدایی است.

عفو وبخششت برآیین تفضّل ،عقوبتت براساس عدالت ،قضاءوفرمانت برتروبهترین است.

اگر عطا کنی وببخشی عطایت رابه منّت آلوده نمی سازی .

واگر منع کنی از روی ستم وتعدّی نیست.

هر که تورا سپاس گویدشکراورا به جا می آوری،درحالی که خود طریقه شکرت را به او الهام کرده ای.

هر کس تورا حمد وستایش کندپاداش می بخشی درحالی که راه ورسم ستایشت را خود به او تعلیم داده ای .

گناهان کسی را می پوشی که اگر می خواستی ،اورا رسوا می ساختی .

ونعمتت را بر کسی می بخشی که اگر می خواستی از او منع می کردی.

در حالی که هر دوی اینها از ناحیه تو سزاوار فضیحت ومنعند.اما تو هرگز چنین نمی کنی ؛ زیرا کارهایت را بر آیین تفضل بنا نموده ای .

وقدرتت را در راه گذشت وبخشش به جریان انداخته ای .

با کسی که از طریق عصیان تو درآمده با حلم روبرو می شوی .

وآن کس که درباره خود قصد ستم نموده مهلت بخشیده ای .

با مدارای خود آنها رامهلت می دهی تا مگر باز گردند.

شتاب وعجله را در کیفر آنان ترک می گویی که راه توبه را بپویند.

تا ازمیان آنان آنکه مستوجب هلاکت شده هلاک نگرددوآنکه بخاطر سوءاستفاده از نعمت تو سزاوار شقاوت گشته بدبخت نشود. مگر اینکه راه بهانه براو کاملا بسته ،وحجت براو تمام شود.

اینها همه پرتویی از عفو وکرم توست -ای خدای کریم-

ومیوه ی منفعتی است از عطوفت وشفقت تو -ای خدای حلیم-

تو آن خدایی هستی که برروی بندگانت دری بسوی عفوت گشوده ونام آن را توبه گذاشته ای.

وبرای هدایت به سوی آن در،دلیلی از وحی خود قرارداده ای تا آن را گم نکنند.

فرموده ای توبه کنید،امید است  پروردگارتان با این کار گناهانتان را ببخشد ،شمارا در باغ هایی از بهشت که نهرها از زیر درختانش جاری است وارد کند،درآن روزی که پیامبر وکسانی را که به او ایمان آورده اند خوار نمی کند ،این در حالی است که نورآنها از پیشاپیش آنها واز سوی راستشان در حرکت است ومی گویند:

پروردگارا! نور ما را کامل کن وما را ببخش که تو بر هر کاری قادری .

بنا براین عذر کسانی که از وارد شدن بدان منزل غفلت می کنند آن هم پس از گشوده بودن در و وجود راهنما ،چه خواهد بود (گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟)

 

*دردومین فراز از این دعا اشاره به الطاف خاص خداوند به بندگانش نموده است می گوید:تو همان کسی هستی که در معامله با خویش به سود بندگانت افزوده ای وخواسته ای آنها در تجارت با تو ربح وسود ببرند .

خواسته ای که به هنگام ورود بر تو کامیاب ورستگار گردندواز ناحیه تو بهره ای افزون یابند.

فرموده ای هر کس عمل نیکی بجا آورد،ده برابر آن خواهد داشت وکسی که عمل بدی انجام دهد فقط به اندازه همان کیفر داده می شود .

ونیز فرموده ای مثل کسانی که اموالشان را در راه خدا انفاق می کنند همانند دانه ای است که هفت خوشه می رویاند ودر هر خوشه صد دانه است وخداوند برای هر کس که بخواهد مضاعف می گرداند .

و فرموده ای :چه کسی حاضر است که به خداوند قرض الحسنه دهد تا خدا آن را برایش چندین برابروبسیار زیاد قرار دهد؟

وهمچنین آیات دیگری نظیر این آیات در قرآن نازل فرموده ای که حسنات را چند برابر می سازی ....

 

*وباز در ادامه شمارش مواهب اضافه می کند «وتو آن کسی هستی که آنها رابا سخن خویش از جهان غیب راهنمایی کرده ای».

وهمچنین «به سوی اموری که بهره آنهادرآن وجود دارد تشویق نموده ای».

که اگر آن اموررا از آنها مستور می داشتی چشمانشان آنها را درک نمی کرد،گوشهایشان آنهارا فرا نمی گرفت واندیشه وافکارشان به آن دسترسی پیدا نمی کرد.

 

لذا فرموده ای :مرا یاد کنید تا شمارا یاد کنم ومرا سپاس گویید وکفران مکنید.

ونیز فرموده ای اگرسپاسگزاری کنیدبرایتان افزون می سازم واگرکفران کنید عذاب من شدید است.

 

فرموده ای مرا بخوانید تا شمارااجابت کنم ،چه آنان که از خواندن من تکبّر می ورزند به زودی با خواری به جهنم وارد خواهند شد.

«دراینجا دعا وخواندن خودراعبادت نامیده ای وترک آن را استکبار،وتهدید کرده ای کیفر ترک آن با خواری وارد جهنم شدن است.»

 

آنها بخاطر نعمتت تورا یاد کردند،وبخاطر فضلت تورا سپاس گفتند ،وطبق امرت دست به دعا برداشتند وتورا خواندند.

بخاطر رسیدن به احسان بیشترت درراه تو صدقه داده اند .

دراین اعمال،نجات آنها از خشم وغضبت ودست یافتن به رضا وخشنودی تو بود .

واگرمخلوقی،دیگری را همین گونه که تو بندگانت را راهنمایی کرده ای دلالت می کرد،موصوف به احسان ونیکی ،متصف به نعمت وامتنان ومورد ستایش به هر لسان وزبانی بود .

بنا براین ستایش مخصوص توست تا آنجا که در ستایشت راهی یافت شود .

تاآنجا که لفظی برای ستودن که توبا آن حمد شوی باقی باشد.

وتا آنجا که معنی ومفهومی که به ستایش منصرف گرددوجود داشته باشد.

 

ای کسی که با احسان وفضل به بندگانش ،ستایش آنهارا جلب کرده وآنان را با نعمت وعطایش فرو پوشیده .چقدر نعمت تو درزندگی ما آشکار است؛وچه نعمت واحسانت برما سرشار وچه اندازه مارابه نیکی واحسانت اختصاص داده ای .

مارابه سوی دینت که برگزیده ای ،وبه آیینت که ازآن خشنودی وبه راهت که آنرا سهل وآسان ساخته ای راهنمایی کرده ای؛

وبه تقرب در پیشگاهت ورسیدن به کرامت وبزرگواریت بینا ساخته ای.

 

*درسومین فرازبه فضائل ماه رمضان پرداخته عرضه می دارد:

 

بار خداوندا ماه رمضان را از جمله آن وظائف ممتاز ،واز فرائض خاص قرار داده ای ماه رمضانی که آن را از میان همه ماهها اختصاص بخشیده ای؛ واز بین تمام زمانها وروزگاران انتخاب فرموده ای .

آن رابرتمام اوقات سال بخاطر نزول قرآن ونور درآن برتری داده ای .

ایمان را در آن مضاعف فرموده ای روزه را درآن واجب وفرض شمرده ودرقیام برای عبادت در این ماه تشویق نموده ای؛

وشب قدری که در این ماه قرار داردواز هزار ماه بهتر است ،تجلیل کرده وبزرگ داشته ای .

آنگاه مارابخاطر این ماه برسایر امت ها مقدم داشته ای .وبه خاطر فضل وارزش این ماه، مارا بر سایر ملت ها برگزیده ای .بنا براین ما طبق فرمانت روز آن را روزه داشتیم .

با کمک تو شب اش را به عبادت بر خاستیم با روزه داشتن وعبادت درآن خود را در معرض رحمت قراردادیم زیرا تو خود ما را در این ماه در معرض رحمتت قرار داده ای .

وآن را وسیله رسیدن به ثواب وپاداش تو گردانیده ایم .

وخوب می دانیم تو نسبت به آنچه در این ماه مورد تشویق به سویت قرار گرفته ،قادری..

ونسبت به آنچه از فضل وبخششت مورد درخواست قرار گیرد جواد وبخشنده ای .

ونسبت به کسی که برای تقرب به تو تلاش کند قریب ونزدیکی .

باید اعلام کنیم این ماه در بین ما همچون مسافری نیک در مقامی ستودنی اقامه گزید .

با ما به خوبی مصاحبت فرمود برترین سودهای جهانیان را به ما عرضه داشت .

سپس در پایان وقت ماموریتش ونهایت مدتش ووفای به ایامش ،از ما جدا شد.

بنابراین با او وداع می کنیم ،وداع کسی که فراقش برما سخت وسنگین است وانصراف او از ما موجب حزن ووحشت ما گردیده برای او برما پیمانی محفوظ ،احترامی رعایت شدنی وحقی انجام دادنی لازم گردیده .

 

 

*در بخش آینده با سلام وخدا حافظی از این ماه بخش مهمی از مزایای این ماه را برمی شمارد ومی گوید:

 

سلام بر تو وخداحافظ ای ماه بزرگ خدا ،وای عید اولیاءودوستان او .

سلام بر تو ای بهترین مصاحب وهمنشین اوقات ،وای بهترین ماه در میان ایام وساعات .

سلام برتو ای ماهی که درآن آرزوها نزدیک واعمال درآن منتشر بود .سلام برتو ای همنشینی که به هنگام وجود ،قدرش گرامی ،به هنگام فقدانش فقدش دردناک ومایه ی امیدی که فراقش موجب الم است .

سلام بر تو ای همدمی که هرگاه روی آورد،انس وسرور به همراه داردوبه هنگامی که منقضی می شود وحشت وتالم باقی می گذارد.

 

سلام بر توای همسایه ای که دلها در مجاورت تو رقت آورد وذنوب وگناهان درآن به کمی گراید.

سلام بر تو ای یاور وناصری که دربرابرشیطان به اعانت می پردازد ،وبرصاحب وهمراهی که راههای احسان ونیکی راآسان می کند .

 

سلام بر تو ای کسی که در دوران تو چه بسیار گناهانی که خداوند آنها را آزاد کرد وچه نیکبخت وسعادتمند است کسی که احترامت را بخاطر تو رعایت کرد.

 

سلام برتوکه چقدرمحو کننده گناهان بودی وچه مستور سازنده ی انواع عیوب .

سلام بر تو که چقدر برمجرمان طولانی وچقدر در سینه های مؤمنان هیبت داشتی .سلام بر تو که هیچ یک از ایّام ،توانایی مسابقه وهمتایی با تورا ندارند.

سلام بر تو ای ماهی که مصاحبت با تو موجب ناراحتی وهمنشینی ات باعث مذمّت نیست .

سلام بر تو به همان اندازه که با برکات بر ما وارد شدی وپلیدی گناهان رااز ما شستشو کردی .

سلام بر تو اما نه اینکه وداع ما از سر خستگی باشد ونه ترک روزه ازروی ملامت .

سلام بر توای ماهی که پیش از ورودش مطلوب ومحبوب است وقبل از پایانش مایه ی حزن واندوه .

سلام بر تو که بسیاری از بدیها بواسطه وجودت از ما برطرف شد وبسیاری از خیرات وخوبی ها بر ما افاضه گردید .

سلام بر تو وبر شب قدری که از هزار ماه بهتر وبرتر است .

سلام بر تو ای ماه که دیروز در دیدارت چه حریص بودیم وفردا برای دیدارت چه مشتاقیم .

سلام برتو وسلام برفضیلتت که از آن محروم گشتیم وبربرکات ایام گذشته ات که از ما منقطع شد .

 

*در چهارمین فراز از این دعا به بخش دیگری از مسائل آن پرداخته عرض می نماید :

 

بار خداوندا ما اهل این ماهیم که ما را به وسیله آن شرافت بخشیدی بالطف ومنتت برانجام اعمال وآداب آن توفیق داده ای.

واین درست در هنگامی است که شقاوتمندان نسبت به زمان آن جاهل وبه خاطر شقاوتشان از فضیلت آن محروم گشتند.

  

اماتو ای خدای بزرگ ولی وسرپرست مایی که به معرفت وآشنایی با فضائل آن مارا برگزیدی ومارابا سنن وآدابش هدایت فرمودی مانیز با توفیق تو –با همه تقصیر-عهده دار صیام وقیام درآن گشتیم .

واندکی از وظائف بسیار آن را به انجام رساندیم .

   بارخداوندا بنابراین ستایش مخصوص توست واین در حالی است که به بد کرداری خود اقرار وبه تضییع اعمال اعتراف داریم.

وبرای تو در قلب های ما پیمان پشیمانی ودرزبان ما صداقت وراستی اعتذار برقرار است .

بنا براین دربرابر تضییع اعمال وتفریطی که در این ماه به ما رسیده اجر ومزدی عنایت کن .

اجر ومزدی که فضیلت مورد علاقه در این ماه را استدراک کنیم .

وبه جای ان از انواع ذخایری که برآن تشویق شده عوض به دست آوریم .

عذر مارادر تقصیرمان نسبت به کوتاهی حق بندگیت بپذیر.

«عمرمارابه ماه رمضان آینده برسان»

چون ما رابه آن رساندی ،در انجام عبادتی که تو شایسته آن هستی اعانت فرما .

مارا به قیام بر طاعتی که سزاوار آن است نائل ساز.

واعمال صالح شایسته ای را که موجب تدارک حق تو در این دو ماه از بین ماههای روزگار است برای ما به جریان انداز .

بار خداوندا هر گونه لغزشی که در این ماه از ما سر زند اعم از کوچک وبزرگ ،یا گناهی که درآن واقع شویم ویا خطایی که از روی عمد مرتکب شویم ،ویا کار ناشایستی که ازروی فراموشی به آن دست زنیم –که در حقیقت به خود ظلم کرده ایم- ویا حرمت دیگری که هتک نموده ایم (برما ببخشای وبرما مستور دار)

 

آری ای خداوند!هر گونه گناهی را که مرتکب شدیم از تو می خواهیم که بر محمد وآلش درود فرست ،مارابا ستر وپوشش خود مستوردار،با عفو وکرمت ماراببخش،مارادر آن ماه نصب العین شماتت کنندگان قرارمده وزبان طاغین وطعنه زنان رابرما مگشا.

 

ومارا از روی رافت ولطفت که پایان ناگرفتنی است وفضلت که کاهش نایافتنی است به کارهایی وادار که موجب ریزش گناهان وکفاره ی اعمالی گردد که در این ماه از ما ناپسند شمرده ای .

 

بار خداوندا برمحمد وآلش درود فرست ومصیبت ما را در فراق این ماه جبران فرما .

 

«روز عید ما یعنی روز فطررا برما مبارک گردان »

آن را از بهترین روزهایی که برما گذشته است قرار ده .

آن را جالب ترین روزها برای عفو ومحو کننده ترین ایام برای گناه مقرر فرما ؛وگناهان آشکار وپنهان ما را بیامرز .

بار خداوندا با بیرون رفتن این ماه مارا نیز از خطاها وگناهانمان بیرون آر .

وبا خارج شدن آن ما را نیز از سیئاتمان بیرون آر.

مارا از خوشبخت ترین اهل این ماه قرار بده .

واز پر نصیب ترین سهام وبهره مند ترین آنها در این ماه گردان .

 

بار پروردگارا!کسی که رعایت کامل این ماه را کرده ،احترامش را آنچنان که باید نگاه داشته ،قیام به پایداری حدود آنچنان که سزاوار است نموده ،نسبت به گناهان درآن حق پرهیزگاری راادا کرده ویا بوسیله قربتی به سوی تو تقرب جسته که موجب رضایت خاطرت فراهم شده ورحمتت را به سوی خود معطوف داشته پاداشت را به او عنایت فرما« وبه همان اندازه به ما هم ببخش .»

 

آری درست همانند پاداشی که به چنین شخصی مرحمت می فرمایی از دارایی وتوانگری خود به ما هم عنایت ،بلکه چند برابر آن را از فضل خود به ما عطا کن .

واین به خاطر آن است که فضل تو هیچ گاه کاستی نمی پذیرد .

ودر خزائن تو نقصان راه پیدا نمی کند بلکه همواره به افزونی می گراید .

ومعادن احسان تو هرگز فانی نمی شود .

وعطا وبخشش تو عطایی است گوارا وشیرین .

 

بار خداوندا بر محمد وآلش درود فرست وبرای ما اجر وپاداشی همانند اجر وپاداش کسی که این ماه را روزه داشته یا تا روز قیامت درآن به عبادت تو پرداخته ثبت فرما .

 

بار خداوندا ما را در این روز فطر –روزی که آن را برای مؤمنان عید وسرور،وبرای اهل ملت خود روز اجتماع وگرد همایی-قرارداده ای به سوی تو باز می گردیم واز هر گونه گناهی که کرده ایم یا عمل بدی که از پیش فرستادیم ویا نیت سوئی که در ذهن خود پرورش دادیم ،توبه می کنیم .

 

توبه کسی که هرگز خیال بازگشت به گناه در درون نمی پرورد وپس ازآن به خطا عود نمی کند .

 

«توبه نصوح وخالص از هر شک وریب»

بنا براین آن را از ما قبول فرما از ماراضی وخشنود باش وبر این توبه ما را ثابت قدم بدار.

بار خداوندا خوف وترس از عقاب وکیفر وعده شده را روزیمان ساز .

وشوق ثواب موعود رانصیبمان ساز تا لذت آنچه را از تو مسالت داریم وشدت اندوه آنچه راکه از آن به تو پناه می بریم دریابیم.

 

مارادر پیشگاه خود از توابین قرار بده ،همانها که محبّت خود را بر ایشان واجب دانسته وباز گشت به طاعتت را از آنان پذیرفته ای ،ای عادل ترین عدل کنندگان .

 

*دراینجا یکباره هدف دعا را متوجه آباء ونیاکان ساخته عرض می دارد:

بار خداوندا از پدران ومادران واهل دین ما همه آنها که در گذشته اند وآنها که تا روز قیامت خواهند آمد درگذر.

بار خداوندا بر محمد پیامبرما وآل او درود فرست همانگونه که بر فرشتگان مقرّبت درود فرستاده ای .

براو وآلش درود فرست همان گونه که براولیاءمرسلت فرستاده ای.

 

براو وآلش درود فرست همان گونه که بر بندگان صالح وشایسته ات درود فرستاده ای .

وبیش از همه آنها براینان درود فرست ای پروردگار جهانیان.

 

صلوات ودرودی که برکت آن به ما برسد ،نفع آن شامل ما گرددو

بخاطرآن دعای ما مستجاب شود ،زیراتو گرامی ترین کسی هستی که مخلوق به سوی او روی می آورند.

کفایت کننده ترین فردی که به او توکّل می شود وبخشنده ترین کسی که از فضل ولطف او مسئلت می گردد.

«وتو بر هر چیز قادری»