بیان ارزش واعتبار معلومات که بهتر است ان را ارزش علوم وادراکات بنامیم برای این است که روشن شود ایا ادراکات ما تا چه اندازه حقیقت است ویا مطابق واقع است؟ایا انچه ما بوسیله حس یا عقل خود می فهمیم می توانیم مطمئن باشیم که واقع ونفس الامر نیز همین طور است؟
فلسفه پاره ای از ادراکات رابه عنوان حقایق می شناسدوسعی می کند حقایق رااز اعتباریات ووهمیات تمیز دهد.بدیهی است این سعی هنگامی مفیداست که ذهن انسان خاصیت ادراک کردن واقعیات راهمان طور که هستند داشته باشد واگرذهن همیشه اشیا رابا شکل وکیفیتی که ساخته وپرداخته خود اوست درک کند فلسفه بلا موضوع وسعیش بیهوده است .
مساله تعیین ارزش واعتبار معلومات را از جهتی می توان اساسی ترین مسائل شمرد زیرا راه رئالیسم از ایده الیسم یا سوفیسم وراه فلسفه جزمی (دگماتیسم)که افلاطون وارسطو وپیروانش در یونان قدیم وجمیع حکمای دوره اسلامی ودکارت ولایب نیتس وعده ای دیگر از فلاسفه جدید اروپا پیرو ان بودند از راه فلسفه شکاکان (سپتی سیسم)که به وسیله پیر هون در حدود قرن چهارم قبل از میلاد در یونان تاسیس شد ودر یونان وسپس در حوزه اسکندریه واخیرا در اروپا پیروانی داشته ودارد از همین جا جدا می شود .
با توجه به اینکه محققین وفلاسفه اروپا در چهار قرن اخیر بیشتر همت خویش را مصروف تحقیق در اطراف علم ومسائل مربوط به ان نموده اند وسه مسئله(ارزش معلومات.راه حصول علم.تعیین حدود علم)محور مسائل فلسفی اروپا به شمار می رود وتوجه به اینکه مسائل مربوط به علم در فلسفه اسلامی نیز از بغرنج ترین وپیچیده ترین مسائل است لزوم امعان نظر در این مسائل روشن می شود .
ارزش معلومات
چنانچه اشاره شدبحث در این مساله در اطراف این جهت است که ایا انچه ما با حس یا عقل خود می فهمیم واقع ونفس الامر نیز همین طور است که ما می فهمیم یا نه ؟وبه عبارت دیگر این بحث در اطراف حقیقی بودن ادراکات ومطابقت انها با واقع است .حال ببینیم تعریف حقیقت به اصطلاح فلسفی چیست؟
حقیقت یعنی چه؟
حقیقت به اصطلاح عرف معانی مخصوصی می دهد که در اینجا منظور نیست.اینجا منظور بیان مفهوم فلسفی آن است . فهمیدن تعریف حقیقت به اصطلاح فلسفه اسان است زیرادر اصطلاحات فلسفی معمولا حقیقت هم ردیف صدق است وبه ان قضیه ذهنی گفته می شود که با واقع مطابقت کند اما خطا یا کذب یا غلط به ان قضیه ذهنی گفته می شود که با واقع مطابقت نکند .
در اصطلاحات جدید معمولا به خود واقع ونفس الامر«واقعیت» اطلاق می شودنه حقیقت،وما نیز از همین اصطلاح پیروی می کنیم ولهذا هر وقت واقعیت بگوییم منظور ما خود واقع ونفس الامر است وهر وقت «حقیقت »بگوییم منظور آن ادراکی است که با واقع مطابقت دارد.
فلاسفه ا ز دوره های قدیم،حقیقت یا صدق یا صحیح را به همین معنا که گفته شد تعریف وتفسیر کرده اند یعنی هر وقت که می گفتندفلان مطلب حقیقت است یا صحیح است یا صدق است یعنی با واقع مطابق است واگر می گفتند خطا یا کذب یا غلط است یعنی با واقع مطابقت ندارد.
در منطق وفلسفه قدیم تحت عنوان «مناط صدق وکذب قضایا»مبحثی را طرح می کردندکه روی همین اساس بحث می نمود .
ولی بعضی از دانشمندان جدیددر اثر اشکالاتی که (بیان اشکالات در ضمن نقل کلمات خود آنها خواهد امد )بنا بر این تعریف وارد می آمده وآن اشکالات به عقیده خودآنها لاینحل بوده مناط صدق وحقیقی بودن قضایا را چیز های دیگری غیر از مطابقت با واقع بیان نموده وحقیقت را به نحو های دیگری تعریف کرده اند وبه گمان خود به این وسیله خود را از آن محذورات رهانیده اند .
اینک بیان بعضی از تعریف ها وتفسیرهایی که اخیراً بعضی از دانشمندان کرده اند.
اگوست کنت(august cont)دانشمند معروف فرانسوی ومؤسس فلسفه پوزیتیویسم می گوید:
«حقیقت عبارت است از فکری که تمام اذهان در یک زمان در ان وفاق داشته باشند.»
وی توافق تمام اذهان را در یک زمان علامت حقیقت نمی داندبلکه می گوید معنای حقیقت غیر از این نیست .
فلیسین شاله(felicien challaye )که در باره «حقیقت»عقیده اگوست کنت را اختیار کرده ،در فلسفه علمی فصل «ارزش وحدود علم»می گوید:
«معمولاًدر تعریف حقیقت می گویندمطابقت فکر با موضوع خود ویامطابقت فکر با واقع است،اما این تعریف نه بر حقایق ریاضی که موضوع انها وجود خارجی ندارددرست منطبق می شود ونه بر حقایق نفسانی که وجود آنها کاملاً ذهنی است ونه بر حقایق تاریخی که موضوع آنها بر حسب تعریف از بین رفته است .صادق بودن این تعریف درباره حقایق تجربی هم خالی از اشکال نیست زیرا برای ذهن ،موضوع خارجی جز یک دسته احساس وصور چیزی نیست .»
تا انجا که می گوید:
«بر حسب گفته پر مغز اگوست کنت وصف بارز حقیقت این است که وفاق تمام افکار را در ذهن فرد وتوافق تمام اذهان افراد جامعه انسانی را در یک زمان به حصول می آوردووحدت معنوی ایجاد می کند.»
ویلیام جیمز ((william james روان شناس وفیلسوف معروف امریکایی ویکی از مؤسسین فلسفه پراگماتیسم «حقیقت» را طور دیگری تعریف می کند،وی می گوید:
حقیقت فکری است که در عمل تاثیر نیکو دارد.
این دانشمند جمله «مفید است »وجمله«حقیقت است»را مرادف یکدیگر قرار می دهد،مفید بودن در عمل راعلامت حقیقت نمی داندبلکه می گوید معنای حقیقت غیر از این نیست.
گروهی می گویند :حقیقت یعنی فکری که تجربه آن را تایید کرده است.
این گروه نیز انطباق فکر با تجربه ونتیجه عملی دادن را علامت حقیقت نمی دانند بلکه می گویند معنای حقیقت غیر از این نیست .گروهی دیگر می گویند:
«حقیقت یعنی فکری که در اثر مقابله ومواجهه حواس با ماده خارجی پیدا می شود ،پس اگر فرض کنیم دو نفر در اثر مواجهه ومقابله با یک واقعیت دو نوع ادراک کنند یعنی اعصابشان دو گونه متاثر شود هر دو حقیقت است ؛مثلااگر یک نفر یک رنگ را سبز وشخص دیگر همان رنگ را سرخ دید هردو حقیقت است زیرا هردو کیفیت در اثر تماس حواس با خارج پیدا شده است.»
برخی می گویند:
«حقیقت یعنی آن چیزی که پذیرفتن آن برای ذهن سهل تر وآسان تر باشد؛مثلا اینکه می گوییم"وجود داشتن جهان ِ خارج حقیقت است"یعنی پذیرفتن آن برای ذهن سهل تر وآسان تر است وغیر از این معنایی ندارد.»
پر واضح است که همه این تعریف ها وتفسیر ها به منزله سپر انداختن در برابر اشکالات ایده الیست ها وسوفسطاییان ویک سلسله اشکالات دیگر است که بعضی از آنها را در ضمن گفتار فلیسین شاله وویلیام جیمز نقل کردیم.
نزاع فلسفه وسفسطه یا رئالیسم وایده الیسم نزاع لفظی واصطلاحی نیست که ما بتوانیم با تغییر دادن اصطلاح از محذور ایده الیسم رهایی یابیم.آیا سوفسطاییان غیر از اینکه خاصیت مطابقت با واقع را از ادراکات نفی می کنند حرف دیگری دارند؟آیا می توان مقیاس افکار علمی وفلسفی را از اوهام سفسطی توافق همه اذهان در یک زمان وعدم توافق آنها یا مفید بودن ونبودن یلا مواجهه حس با خارج وعدم مواجهه آن قرار داد؟آیا این نحو اظهار نظرها در تفسیر حقیقت مستلزم نفی ارزش معلومات وغوطه ور شدن در ایده الیسم یا سپتی سیسم نیست؟آشنایان به منطق وفلسفه اسلامی می دانند که اشکالاتی که فلیسین شاله وویلیام جیمز در ضمن گفتار خود به مطابقت افکار با واقع وارد گردندحل شده است وچندان قابل توجه نیست.
علیهذا برای یک فیلسوف رئالیست که از اصول ایده الیستی احتراز دارد ومی خواهد با یک روش واقع بینی سلوک نمایدچاره ای نیست جز آنکه حقیقت را همان طور که قدما تفسیر کرده اند ،تفسیر کندومناط صدق را همان چیزی بداند که قدما می دانستند.
این سلسله مقالات که عهده داربیان روش رئالیسم است به هیچ یک از معانی وتفسیراتی که اخیرا برای حقیقت یا صدق نموده اند ودانسته یا ندانسته به سوی سوفیسم وایده الیسم گام بر داشته اند نظری ندارد بلکه همان معنایی را که قاطبه دانشمندان قدیم وبیشتر دانشمندان جدید منظور داشته اند در نظر گرفته است.
در فلسفه قدیم وجدید مباحث زیادی مربوط به حقیقت به این معنی که تعریف کردیم مطرح می شودوالبته ما دراین مقاله نمی توانیم وارد تمام مباحث مربوط به این مطلب شویم ،فقط قسمتی از آن مباحث را به طور اختصار بیان می کنیم .در اینجا در این چند مبحث گفتگو خواهیم کرد:
1.ایا حقیقت فی الجمله وجود داردیا انکه تمام ادراکات بشر موهوم وباطل وهیچ در هیچ است؟
2.میزان تشخیص حقیقت از خطا چیست؟
3. حقیقت موقت است یا دائمی؟
4.آیا ممکن است یک چیز هم حقیقت باشدهم خطا؟
5.آیاحقیقت قابل تحول وتکامل است؟
6.چرا حقیقت حاصل از تجربه غیر یقینی است؟
7.حقیقت مطلق است یا نسبی؟
************************************
1.آیا حقیقت فی الجمله وجود دارد؟
حقیقی بودن ومطابق واقع بودن ادراکات انسان (فی الجمله )بدیهی است؛یعنی اینکه همه معلومات بشر -علی رغم ادعای ایده الیست ها- صددرصد خطا وموهوم نیست.بر همه هویداست که استدلال بر این مطلب محال وغیر ممکن است.
یک سلسله بدیهیات در در ذهن هر کسی حتی سوفسطاییان موجود است وخود انها در حاقٌ ذهن به انها اعتراف دارند .پس سوفسطایی واقعی-کسی که نسبت به همه چیزمردد یا منکر باشد -یافت نمی شود.
سوفسطاییان وایده الیست ها وقوع خطا رااز حس وعقل دلیل بر مدعای خود قرار داده اند .
جواب:همین پی بردن به خطادلیل بر این است که یک سلسله حقایق مسلمه در نزد ما هست که انها را مقیاس ومعیار قرار داده ایم واز روی انها به خطاهایی پی برده ایم والاپی بردن به خطا معنی نداشت زیرا با یک غلط نمی توان غلط دیگری راتصحیح کرد.
غرض از این بیان تنبیه وتوجه دادن هر کس است به فطریات خود نه استدلال واقامه برهان بر مدعا ،زیرا همچنانکه دانشمندان گفته انداگر کسی منکر جمیع اصول وحقایق مسلمه بشود استدلال واقامه برهان برای محکوم کردن او بی فایده است زیرا هر استدلالی متکی به مقدماتی خواهد بود که بی نیاز از استدلال باشد واگر طرف به هیچ اصلی اذعان نداشته باشد وبرای هر مقدمه دلیل بخواهد ،تا بی نهایت پیش خواهد رفت وقهراَ حصول نتیجه غیر ممکن خواهد بود .
یکی از مادیین در مقام رد سفسطه ایده الیست ها ،برای اثبات وجود عالم خارج ،به فرضیه لاپلاس واینکه زمین از خورشید جدا شده وسالها در حال التهاب بوده وپس از میلیونها سال موجودات زنده واز آن جمله انسان ها واز آن جمله شخص ایده الیست که همه چیز را ذهنی می داند، پدیدآمده اند ؛متمسک شده واین را استدلال قاطعی دررد سفسطه ایده آلیست ها پنداشته اند.
واضح است که این گونه استدلالات در رد کسی که خورشید وزمین وانسان های روی زمین وبالاخره همه جهان را صور ذهنی وبی واقعیت می داند واساسا علم وفلسفه را بی معنی می شمارد چقدر بیهوده است.
در متن این مقاله که کیفیت وقوع خطا بررسی شده منظور اقامه دلیل بر رد مدعای سوفسطاییان نیست بلکه منظور جواب شبهه ای است که در باب کاشفیت علم وخطای قوای ادراکی ایراد نموده اند .
در متن این مقاله بررسی شده است که هیچ علمی بی مکشوف نیست وهیچگاه قوای ادراک کننده در کار خود اشتباه نمی کنند،منشاء وقوع خطاهاواشتباهات چیز دیگری است که شرح داده شده است.
2.میزان تشخیص حقیقت از خطا چیست؟
از یک سلسله حقایق مسلمه که ذهن ما انها را در کمال بداهت وروشنی می یابد بگذریم به مسائل دیگری بر می خوریم که بر ما روشن نیست وبایدانها را از طریق فکری واستدلالی کشف کنیم وهمچنانکه وجود یک سلسله حقایق مسلمه بر ما مسلم است که بشر گاهی در کوششهای علمی واستدلالی خود خطا می کند.پس باید دیدوسیله ای برای تشخیص صحیح از سقیم وحقیقت از خطا هست یا نه ،وآن وسیله چیست ؟
مقیاس ومعیارتشخیص حقیقت از خطا «منطق »نامیده می شود.معروف ترین وشاید قدیمی ترین اسلوب های منطقی همان است که ارسطو موفق به جمع وتدوین انها شده است.
در تحول جدید اروپا منطق ارسطو مورد اعتراض وانتقاد دانشمندان قرار گرفته وبعضی از دانشمندان مانند دکارت
(descartes )وهگل مدعی منطق جدیدی هستند .در این سلسله مقالات یک مقاله مستقل به این مطلب اختصاص داده شده است .در ضمن آن مقاله از اسلوب های منطقی جدید وبه خصوص از اسلوب منطق دیالکتیک بحث وانتقاد کافی خواهد شد.
3.آیا ممکن است یک چیز هم حقیقت باشد هم خطا؟
معمولا هر یک از عبارات حقیقت وخطا،صحیح وغلط یا صدق وکذب رادر مقابل یکدیگر قرار می دهند ومی گویند یک فکراگر حقیقت وصحیح وصادق بود پس ممکن نیست خطا وغلط وکذب باشد،وبالعکس اگر خطا بود ممکن نیست حقیقت بوده باشد.
اخیرا میان دانشمندان جدیداین جمله شایع است که حقایق علمی در عین اینکه حقیقت می باشندممکن است که خطا نیز بوده باشند واین مطلب به دانشمندان ماتر یالیسم دیالکتیک که طبق یکی از اصول منطق (اصل وحدت ضدّین)جمیع اضداد ونقائض را با یکدیگر آشتی داده اندوهمه راباهم قابل اجتماع می دانند فرصتی داده است که بگویند حقیقت وخطا یا صحیح وغلط ویا صدق وکذب چندان اختلافی با یکدیگر ندارند،ممکن است یک چیزهم حقیقت وهم خطا وهم صحیح وهم غلط وبالاخره هم راست وهم دروغ بوده باشد.
اینکه یک فکر از یک حیث ویک جهت محال است هم حقیقت وصحیح باشدوهمخطا وغلط بر هیچ کسی مخفی نیست.آیا خود دانشمندان مادی حاضرند قبول کننداصول فلسفی ومنطقی آنهاهم صحیح است وهم غلط؟
آنچه از دانشمندان درباب اجتماع حقیقت وخطا نقل کردیم درباره تئوری هاوفرضیه های بزرگ علمی است ومنظورشان این است که یک تئوری ویک فرضیه که مشتمل بر چندین مطلب وشامل چندین واحد فکری است ممکن است دارای یک جزءحقیقت ویک جزءخطا بوده باشد .البته این چیزی است که قابل قبول است وربطی به اصل «وحدت ضدّین»ندارد.
4.حقیقت موقت است یا دائمی؟
دقت در این مطلب از بسیاری از اغلاط واشتباهات جلوگیری می کند.
محققین از منطقیین وفلاسفه قدیم یکی از خواص حقیقی بودن مفاهیم ومحتویات فکری را«دوام»می دانستند ومی گفتند:«حقایق دائمی هستند ».
ابوعلی سینا در منطق شفا درباره این مطلب به طور کافی بحث کرده است .
برای عده ای از دانشمندان جدیدوبالاخص مادیین این مطلب تولید اشتباه کرده است وگمان کرده اند مقصود این بوده که موضوع یک فکر حقیقی ومطابق با واقع باید یک امر ثابت وجاویدان باشد واز این راه به حمله پرداخته اند ومدعی شده اند که این عقیده از آنجا برای دانشمندان قدیم پیدا شده است که به اصل تغییر در طبیعت توجه نداشته اندوبا توجه به اصل تغییر در طبیعت باید گفت حقایق موقت اند نه دائمی.
مادیین اعتقادی به دائمی بودن حقایق را از آثار جمود منطق قدیم واز خواص تفکرمتافیزیکی می دانند .بنا براین لازم است درباره این مطلب توضیح بیشتری بدهیم.
پیش از آنکه وارد بحث دوام وتوقیت حقیقت شویم وبرای آنکه دو مطلب رااز یکدیگر تفکیک کرده باشیم ،ببینیم آیا واقع ونفس الامر که مفاهیم ومحتویات فکری وذهنی ما از آنها حکایت می کندموقت است یا دائمی ؟
تردیدی نیست که واقع ونفس الامری که قضیه ذهنی از آن حکایت می کند ممکن است موقت باشد یا دائمی ؛مثلا واقعیت های خاص مادی در عالم خارج موقت است زیرا ماده وروابط اجزا آن دائما در تغییر است .در طبیعت یک چیز در دو لحظه به یک حال باقی نمی ماند .هر واقعیتی برای یک مدت محدود در صحنه طبیعت ظاهر می شود واز بین می رود .این نوع واقعیت ها موقت وزایل شدنی است .
ولی یک نوع واقعیت های مستمر وابدی در خود طبیعت است (قطع نظر از ماوراءالطبیعه )مثل واقعیت حرکت واگر بگوییم ماده در حرکت است از یک امر مستمر ودائمی حکایت کرده ایم .در منطق قدیم در باب قضایا که بحث از دوام وضرورت وغیره می شد مقصود این نوع دوام بود که خاصیت بعضی از واقعیت هاست واین نوع از دوام مربوط به این مطلب نیست .
پس واقعیت های خارج از ذهن ممکن است موقت باشند یا دائمی .حال ببینیم حقایق موقت اند یا دائمی ؟یعنی آیا مطابقت مفاهیم ومحتویات ذهنی با واقع ونفس الامرموقت است یا دائمی؟البته موقتی نمی تواند باشدزیرا هر چند مفاهیم ومحتویات ذهنی ،یک واقع متغیر را که مربوط به یک لحظه خاص از زمان است بیان کند ،مطابقت ان محتوای ذهنی با واقع خود ابدی است ،اختصاصی به یک لحظه معین از زمان ندارد.
وبه عبارت روشن تر انچه مقیّدومحدود به زمان است واقعیت خارجی است نه مطابقت مفهوم ذهنی با ان واقعیت خارجی.
اما حقیقتی که در ذهن ما امده همیشه ودائما صادق است و با واقع خود مطابقت دارد یعنی در همه زمان ها صادق است که ارسطو در قرن چهارم قبل از میلاد شاگرد افلاطون بوده است.
مثال بالا یک حقیقت تاریخی بود مربوط به یک واقعیت مادی متغیر .این بیان درباره جمیع حقایق خواه واقعیت متغیر خواه دائمی ،صادق است.
در منطق قدیم در باب«برهان »که بحث از دوام وضرورت می شد مقصود این نوع از دوام بود که خاصیت حقایق است ومربوط به مطلب ماست ؛واین است مقصود دانشمندان قدیم که می گفتند :«حقایق دائمی اند».
علیهذایک مفهوم ذهنی یا اصلا حقیقت نیست ودروغ وغلط است ویا اگر حقیقی بود واز یک واقع ونفس الامر حکایت کرد همیشه با واقع ونفس الامر خود مطابقت دارد.
از بیان چند نکته در اینجا ناگزیریم :
الف)بیان گذشته مربوط به علوم حقیقی بود ،در اعتباریات ومسائل مربوط به علوم اعتباری جاری نیست ؛مثلا در مسائل اخلاقی وقوانین اجتماعی که مصداق عینی وخارجی ندارند وتابع اعتبار قانون گذاران وغیر هم است ،ممکن است برای یک مدت محدود یک چیز حقیقت اخلاقی یا اجتماعی شناخته شود وبا تغییر شرایط محیط آن حقیقت از بین برود(البته واضح است از لحاظ فلسفی این امور را اساسا نمی توان حقایق دانست ).
از اینجا بی پایگی یک رشته استدلالات دانشمندان مادی که موقت بودن مسائل اخلاقی را دلیل بر موقت بودن حقایق آورده اند روشن می شود .
ب)بحث دوام وتوقیت حقایق مربوط به حقایق یقینی است نه حقایق احتمالی .چنانچه خواهد امد دانشمندان ،تجربه را محصّل یقین نمی دانند وقوانین تجربی را «حقایق احتمالی »وگاهی «یقینی نسبی »می خوانند.
البته حقیقت احتمالی می تواند موقت باشد .مانعی ندارداگر یک فرضیه وتئوری با چندین تجربه تطبیق شد مادامی که خلافش مسلم نگشته ان را یک « قانون علمی»فرض وتلقی کنیم والبته هر وقت فرضیه دیگری پدید آمد که با تجربیات بیشتری تطبیق شد آن را «حقیقت علمی »تلقی خواهیم کرد وبه همین ترتیب ....(هر چند از لحاظ فلسفی امور احتمالی را نیز نمی توان حقایق خواند وما فقط به پیروی از اصطلاح دانشمندان جدید از این تعبیرات استفاده می کنیم).
ج)دانشمندانی که حقیقت را به معنای دیگری غیر از معنای معروف تفسیرکرده اند که قبلا اشاره شدمی توانند حقیقت را موقت بدانند؛مثلا حقیقت به تفسیری که اگوست کنت نموده است (انچه همه اذهان در یک زمان برآن توافق دارند )می تواند موقت باشد زیرا مانعی ندارد در هر زمانی همه اذهان بر یک فکر نظری خاص توافق داشته باشند .
فلیسین شاله که تفسیر اگوست کنت را پذیرفته است پس از عبارتی که سابقا در تفسیر «حقیقت»از وی نقل کردیم اینطور به گفته خود ادامه می دهد :
البته این توافق وبالنتیجه حقیقت به این ترتیب موقت است زیرا همان طور که گفته شد حقیقت محصول علوم است وعلوم دائما در ترقی وسیر تکاملی است وبر خلاف آنچه در سابق تصور می کردند «حقیقت»تامل در یک امر ثابت وجاویدان نیست بلکه آن نیزمانندعدالت اجتماعی نتیجه وثمره کوشش بطیءوبا مرارت بشر است .
انچه از دانشمندان قدیم نقل کردیم که«خاصیت حقیقی بودن دائمی است »
اولادرباره مسائل مربوط به علوم حقیقی بود نه اعتباری .
ثانیا درباره امور یقینی بود نه امور احتمالی .
ثالثا منظور از حقیقی بودن مطابقت با واقع بود نه چیز دیگر از قبیل توافق تمام اذهان وغیره .
5.آیاحقیقت متحول ومتکامل است ؟
از بیانی که در بالا راجع به دائمی بودن حقایق کردیم پاسخ این سوال نیز روشن می شود .
گفتیم اگر یک مفهوم ذهنی با واقعیتی از واقعیت ها منطبق بود همیشه با همان واقعیت خود منطبق است واگر منطبق نبود هیچ وقت منطبق نیست وبه عبارت دیگر اگر راست بود همیشه راست است واگر دروغ بود همیشه دروغ است .محال وممتنع است یک مفهوم ذهنی که از یک واقعیت خاص حکایت می کند نسبت به همان واقعیت در یک زمان راست باشد ودر یک زمان دروغ .
حال می خواهیم بدانیم یک مفهوم وبه اصطلاح منطق یک «قضیه»اگرراست وصحیح وحقیقت بود آیاممکن است به تدریج راست تر وصحیح تر وحقیقت تر شود وبه اصطلاح درجه حقیقی بودنش بالا برود یا خیر؟
اگر ما در این مساله مفهوم فلسفی ان را تغییر تکاملی در نظر بگیریم واز مسامحاتی که دانشمندان در تعبیرات خود در بیان تکامل علوم نموده اند ومنظور خود را به عنوان تکامل حقیقت ادا کرده اند صرف نظر کنیم پاسخ این سوال خیلی ساده است .
این گونه تعبیرات مسامحی دانشمندان برای بعضی تولید اشتباه کرده است وبه ماتریالیست ها فرصتی داده است که تحریفات ومغلطه هایی به وجود آورند .
شما هر یک از حقایق را که در نظر بگیرید خواه جزئی، خواه کلی ،خواه مربوط به امور مادی ،خواه غیر مادی،خواهید دید همیشه ودر همه زمانها به یک نحو ویک منوال صادق است واساسا معنا ندارد که به تدریج صادق تر شود.
مثلا یک حقیقت تاریخی را در نظر می گیریم.آیا ممکن است به تدریج در اثر تکامل علوم ویا هر چیز دیگری این حقایق صحیح تر وصادق تر بشوند ودرجه حقیقی بودن انها بالاتر برود؟البته نه .
یک چیز دیگر ممکن است وآن اینکه اطلاعات ما نسبت به هر یک از موضوعات بالا توسعه پیدا کند وبر معلومات ما افزوده شود ؛یعنی علاوه بر حقیقت اول یک سلسله حقایق دیگر در ذهن ما وارد شد نه اینکه حقیقت اول کمال یافت ودرجه حقیقی بودنش بالارفت .
وهمچنین ممکن است در اثر پیشرفت فیزیک یک سلسله خواص دیگری از فلزات در حین حرارت کشف کنیم ودراثر ترقی ریاضیات احکام دیگری راجع به مثلثات به دست اوریم ودر اثر پیشرفت فلسفه انواع واقسام دور وتسلسل را بشناسیم ،ولی هیچ یک از اینها ربطی به تکامل حقیقت به مفهوم فلسفی آن ندارد ؛یعنی نه این است که آن حقیقت اول که پیش ما بود رشد وکمال یافته وبه تدریج حقیقت تر وصحیح تر وصادق تر شده ودرجه حقیقی بودنش بالا رفته بلکه فقط در اثر کاوشهای علمی ،یک عده حقایق دیگری مربوط به آن موضوع در ذهن ما حاصل شده است .
حال ببینیم منظور دانشمندان از تکامل علوم یا تکامل حقیقت چیست؟
دانشمندان هر وقت دم از تکامل حقیقت بزنند مفهوم فلسفی آن منظور نیست بلکه یکی از دو منظوررا در نظر گرفته اند :
الف)همین معنا که در بالا به آن اشاره شد(توسعه تدریجی معلومات )
تردیدی نیست که علوم رو به توسعه وافزایش است وتحقیقات دانشمندان هرروز فصل جدیدی در هر یک از علوم باز می کند ویا علم جدیدی را در صحنه علوم وارد می کند .از روز اول نه هیچ یک از علوم ونه فلسفه به این توسعه که امروز هست نبوده بلکه به تدریج که از عمر تمدن بشر گذشته در اثر کوشش های دانشمندان بر عده مسائل انها افزوده شده است وبعدا نیز افزوده خواهد شد .
گمان نمی رود در تمام جهان یک دانشمند پیدا شود که منکر این مطلب باشد .البته این نوع از تکامل که می بایستی آن را «توسعه تدریجی»ویا«تکامل عرضی»نامید در فلسفه ودر جمیع شعب علوم جاری است وربطی به تکامل حقیقت به مفهوم فلسفی آن که ماتریالیست ها دستاویز قرار داده اند ندارد .
ب)علوم تجربی یک نوع تحول وتکامل مخصوص به خود پیدا می کندکه می توان آن را «تکامل طولی »نامید ،به این معنی که این علوم فقط روی فرضیه وتئوری کار می کنند وبه حسب سنخ موضوعات خود نمی توانندمانند ریاضیات وفلسفه متکی به اصول برهانی یقینی باشند وچون دلیل وگواهی برصحت این فرضیه ها جز انطباق با تجارب ونتیجه عملی دادن نیست وانطباق با باتجربه ونتیجه عملی دادن دلیل بر حقیقی بودن ویقینی بودن نمی شود وجنبه احتمالی آن فرضیه ها را از بین نمی برد واز طرفی راه دیگری برای به دست اوردن صحت این فرضیه ها در دست نیست ناچار همین قدر که یک فرضیه با تجربیاتی که در دسترس بشر است منطبق شد دانشمندان این امر احتمالی را یک حقیقت علمی فرض وتلقی می کنند وبه عنوان یک قانون علمی می شناسند ودر کتب علمی ودرسی به صورت قانون علمی ذکر می کنند ولی هر وقت فرضیه دیگری که در اجزا فرضیه دیگر ی که در اجزا فرضیه اول اصلاحاتی به عمل اورده بودیا اساسا مباین با اوبودپدیدآمدودر هر صورت با تجربیات بیشترودقیق تری منطبق شد فرضیه اول از صحنه علم خارج شده وفرضیه دوم جای آن رامی گیردوبه همین ترتیب... .
دانشمند طبیعی برای توجیه حوادث طبیعی ،با نیروی حدس در ذهن خودفرضیه ای می سازد،سپس صحت آن را با تجربه ونتیجه عملی آزمایش می کند؛اگر با تجربه های موجود منطبق شد وعملا توانست پدیده های طبیعت را توجیه کند آن را به صورت یک قانون علمی در می آوردوتاوقتی که فرضیه ای جامع تر وکامل تر که با تجربه های بیشتر ودقیق تر منطبق شود وبهتر بتواند پدیده ها وحوادث طبیعت را توجیه کند نیامده است به قوت خود باقی است .وباآمدن فرضیه کامل تر جای خود را به او می دهد وبه همین ترتیب هر ناقصی جای خود را به کامل تر از خود می دهد وعلوم طبیعی به این ترتیب راه تکامل خودرا میپیمایند .
علیهذا علوم تجربی علاوه بر اینکه مانند فلسفه وهمه علوم دارای یک تکامل عرضی -که آن را قبلا توسعه تدریجی نامیدیم -می باشند دارای یک تکامل طولی نیز هستند .
این نوع تکامل نیز ربطی به مساله تکامل حقیقت به اصطلاح فلسفی آن ندارد؛یعنی این طور نیست که یک حقیقت مسلم به تدریج صحیح تر وصادق تر شده باشد وبه اصطلاح ماتریالیست ها درجه حقیقی بودنش بالاتر رفته باشد ،بلکه فرضیه وتجربیات جدید ثابت کردکه فرضیه اول را نمی توان به عنوان حقیقت تلقی کرد،تمام یا بعضی از قسمت های آن را باید کنار گذاشت والبته به تدریج وبه حسب توالی زمان فرضیه ها جامع تر ودقیق تر می شوند ووجود فرضیه پیشین برای پیدایش فرضیه بعد از خود دخیل است یعنی هر چند دانشمند طبیعی با نیروی حدس خود فرضیه می سازد اما تردیدی نیست که سوابق ذهنی وی در تحقق این حدس دخیل است وعلی ایحال این مطلب ربطی به تکامل حقیقت به اصطلاح فلسفی ندارد.
این نوع از تکامل از جنبه احتمالی وغیر یقینی بودن مسائل علوم طبیعی ناشی می شود.
6 .چرا علوم طبیعی یقینی نیست؟
علت یقینی نبودن علومی که صرفا مستند به تجربه هستند این است که فرضیاتی که در علوم ساخته می شود دلیل وگواهی غیر از انطباق با عمل ونتیجه عملی دادن ندارد ونتیجه عملی دادن دلیل بر صحت یک فرضیه ومطابقت آن با واقع نمی شود زیرا ممکن است یک فرضیه صددرصدغلط باشد ولی در عین حال بتوان از آن عملا نتیجه گرفت.
چنانکه هیات بطلمیوس که زمین را مرکز عالم وافلاک وخورشید وهمه ستارگان را متحرک به دور زمین می دانست غلط بود ولی در عین حال از همین فرضیه غلط درباره خسوف وکسوف و...نتیجه عملی می گرفتند .طب قدیم که بر اساس طبایع چهار گانه قضاوت می کردغلط بود ولی در عین حال عملا صدها هزار مریض را شفا داده است.
ممکن است این پرسش برای بعضی پیش اید که چگونه ممکن است یک غلط وموهوم نتیجه صحیح وموجود بدهد ؟
پاسخ:گاهی دو چیز یا بیشتر یک خاصیت دارند وبه یک نحو نتیجه می دهند .حال اگر در موردی یکی از آن دو چیز حضور داشت وما آن دیگری را که موجود نیست در نظر گرفتیم قهرا چون حساب هر دو به یک نتیجه می رسد عملااز حساب خود نتیجه می گیریم .مثلا چه خورشید به دور زمین بگردد ،چه زمین به دور خورشید ،لازمه اش این است که در فلان روز معین ماه بین ایندو حائل شود وکسوف محقق گردد.
برای غیر یقینی بودن علوم تجربی دلیل دیگری هم می توان آورد وآن اینکه علوم تجربی بالاخره منتهی به محسوسات می باشند وحس هم خطا می کند.
ممکن است تعجب کنیداگر بشنوید علوم طبیعی امروز با همه پیشرفت ها وتوسعه وبا آن همه اکتشافات وصنایع عظیم واختراعات فراوان که بر پایه همان اکتشافات بنا شده ،ارزش قطعی ویقینی خودرا از دست داده است وتنها دارای ارزش عملی است.
ولی با بیانی که ذکر شد مبنی بر اینکه قوانین علمی طبیعی معمولا گواهی بر صحت خود ندارند غیر از نتیجه عملی دادن ،ونتیجه دادن هم دلیل بر صحت ومطابقت با واقع نمی شود ،وبا مطالعه آراوعقاید دانشمندان- که مختصری از آن را در ضمن بیان سیر عقاید وآرانقل خواهیم کرد- این تعجب رفع خواهد شد .
در علوم طبیعی جدید فرضیه جاویدانی وجود ندارد.هر فرضیه به طور موقت در عرصه علم ظاهر می شود وصورت قانون علمی به خود میگیرد .وپس از مدتی جای خود را به فرضیه دیگر می دهد .
علم امروز در مسائل طبیعیات یک قانون علمی ثابت ولا یتغیر که تصور هیچ گونه اشتباهی در آن نرود نمی شناسد واعتقاد به چنین قانونی رایک نوع غرور واز خصائص دوره اسکولاستیک (SCHOLASTIC)وقرون وسطایی ها می دانند.در نظر دانشمندان جدیداعتقاد به قطعی بودن ویقینی بودن یک قانون علمی آن طور که قدما تصور می کردند یک عقیده ارتجاعی است .
شاید از قرن نوزدهم به بعد در میان دانشمندان کسی یافت نشود که مانند قدما در طبیعیات اظهار جزم ویقین کند .
دانشمندان جدید هر گاه فرضیه ای ابراز دارند که تجربه های موجود آن را تایید کند ادعای یقین مطلق درباره آن نمی کنند
وبه عنوان حقیقت مسلم آن را عنوان نمی کنند.
اینشتین(EINSTEIN)دانشمند معروف معاصر درباره نظریه مخصوص خود«نسبیت»که جانشین نظریه جاذبه عمومی نیوتون در فیزیک شده است بیش از این نمی گوید که:«تجربه های فعلی آن را تایید کرده است».
اری تنها مادیون هستند که در این مسلیل اظهار قطع ویقین می کنند واین مسایل را حقایق مسلمه تلقی می کنند وبه دانشمندانی که پدید آورنده این فرضیه ها هستند اعتراض دارند که چرا در حقیقی بودن انها تردید دارند .
در اینجا از یاداوری یک نکته نا گزیریم وآن اینکه مسائل علوم تجربی خود بر دو گونه است:
الف)مسائلی که متکی بر فرضیه ها وتئوری هایی است که خود مشهود نیستند وفقط گواهشان انطباق بایک سلسله تجربیات ونتیجه عملی دادن است .این سنخ مسائل بود که ما آن را یقینی نخواندیم.
ب)مسائلی که از یک عده مشهودات خلاصه شده است وبه وجهی میتوان گفت خودشان مشهودند ،یقینی بودن ونبودن این سنخ مسائل تابع مقدار ارزشی است که برای محسوسات قائل باشیم.
7.حقیقت مطلق است یا نسبی؟
عده ای از دانشمندان جدید منکر اطلاق حقایقند وقائل به حقیقت نسبی می باشند .
این جماعت را« نسبیون» یا«رولاتیویست»ومسلک آنها را «نسبیت»یا«رولاتیویسم»می خوانند.
خلاصه ی عقیده این دانشمندان این است :ماهیت اشیاء که علم به آنها تعلق می گیردممکن نیست به طور اطلاق ودست نخورده در قوای ادراکی بشر ظهور کند ومکشوف گردد،بلکه هر ماهیتی که برانسان مکشوف می گردد ،دستگاه ادراکی از یک طرف ،شرایط زمانی ومکانی از طرف دیگر ،در کیفیت ظهور ونمایش شیء ادراک شده برشخص ادراک کننده دخالت دارد ؛واز این جهت است که هر فرد یک چیز را مختلف ادراک می کند بلکه یک نفر در دو حالت یک چیز را دو نحو ادراک می کند .
پس هر فکری در عین اینکه صحیح وحقیقت است ،فقط برای شخص ادراک کننده -آن هم فقط در شرایط زمانی ومکانی معین -حقیقت است اما برای شخص دیگرویا برای خود همان شخص در شرایط دیگر حقیقت چیز دیگری است.
این دسته از تحقیقات علمی جدید بر مدعای خود گواه می آورند زیرا در علوم امروز ثابت شده است که اعصاب انسان با حیوان وهمچنین اعصاب انسان ها نسبت به یکدیگر در کیفیت عمل کردن اختلاف دارند ؛مثلا انسان ها هفت رنگ اصلی وانواع واقسام رنگ های فرعی را درک می کنند اما بعضی حیوانات تمام رنگ ها رابه شکل خاکستری می بینند ،برخی انسان ها کوررنگی دارند .یا اعصاب انسان ها در حالات مختلف دو گونه عمل می کند؛مثلا خوردنی معین در حالت صحت ودر حالت مرض دو طعم دارد ،بوی معین گاهی خوش ومطبوع وگاهی بد ونا مطبوع جلوه می کند .
پس باید گفت:«هرچیزی که بر ما معلوم ومکشوف می گرددکیفیت ظهور ونمایشش بستگی دارد به کیفیت عمل اعصاب ویک سلسله عوامل خارجی ،پس ماهیات اشیاء معلومه به طور اطلاق ودست نخورده بر قوای ادراکی ظهور نمی کنند ،پس حقایق در عین اینکه حقیقت هستند نسبی واضافی می باشند ».
این مسلک هر چند به ادله جدیدی از تحقیقات دانشمندان جدید مجهز شده است ولی از لحاظ نتیجه ومدلول عین مسلک شکاکان است .
پیرهون ،شکاک معروف یونان از جمله ادله ای که اقامه کرد بر مدعای خود،اختلاف کیفیت ادراک انسان وحیوان وانسان ها نسبت به یکدیگر وهر انسانی در حالات مختلف بود ولی با این تفاوت که پیرهون نتیجه گرفت :
«ما نبایدمعتقد باشیم که آنچه ادراک می کنیم حقیقت است بلکه باید تمام ادراکات خود رابا تردید تلقی کنیم ».
ولی نسبیون جدید نتیجه می گیرند :
«آنچه ما ادراک می کنیم حقیقت است ولی نسبی است ؛یعنی حقیقت نسبت به اشخاص مختلف است».
با دقت در این مطلب آشکار می شود که نتیجه گیری نسبیون جدید غلط است واساسا حقیقت نسبی معنی ندارد.ودر هر صورت حقیقت نسبی نا معقول است.
بعضی از دانشمندان مانند برکلی اختلاف ادراکات را دلیل بر عدم وجود خارجی مدرکات دانسته اند وبعضی دیگر از دانشمندان مانند دکارت وجان لاک وپیروان این دواختلاف ادراکات را فقط منحصر به موارد خواص ثانویه اجسام دانسته واین خواص را ذهنی وغیر خارجی می دانند .
ولی مطابق عقیده نسبیون که برای مدرکات وجود خارجی قائل اند نتیجه ادله آنهامدعای شکاکان است که می گویند :«نمی دانیم ادراکات ما حقیقت است یا نیست »نه مدعای خودشان که می گویند «حقیقت است ولی نسبی است »بلکه چنانکه گفته شد حقیقت نسبی اساسا بی معنی است .علی ایّ حال نسبیون جدید در باب «ارزش معلومات »مطلب تازه ای علاوه بر آنچه شکاکان قدیم گفته اند ندارند .
ماتر یالیسم دیالکتیک مدعای نسبیون را در باب حقیقت می پسنددودر عین حال از شکاک بودن احتراز دارد.
براستی اگر ما دخالت اعصاب یا ذهن وبالاخره دستگاه ادراکی خودرادر جمیع معلومات اعم از محسوسات ومعقولات بپذیریم،صریحا باید به مدعای شکاکان اعتراف کنیم وبگوییم ما نباید اطمینان داشته باشیم که آنچه درباره جهان می فهمیم با واقع ونفس الامر مطابق است ،ما باید همه مسائل علوم طبیعی وریاضی وفلسفه را با تردید تلقی کنیم .
ذهن قدرت دارد به ماهیت اشیا به طور اطلاق ودست نخورده نائل شود ویک رشته مسائل است که ذهن می تواند با کمال جزم ویقین واطمینان در آنها فتوا بدهد .
یادآوری چند نکته در اینجا الزامی است :
الف)کلیه دانشمندانی که به یک عنوان خاص از ادراکاتی که مصداق خارجی دارند نفی اطلاق می کنندوبه تاثیر ودخالت اعصاب یا مغز وبالاخره ذهن ودستگاه ادراکی در کیفیت ظهور وانکشاف جمیع اشیاء قائل اند خواه ناخواه جزء شکاکان قرارمی گیرند هر چند خود از شکاک بودن احتراز دارند ؛مانند کانت فیلسوف شهیر آلمانی با آنکه از شکاک بودن بیزاری می جویدوخودرا«نقاد علم وفهم انسان »می خواند بالاخره پس از نقادی های فراوان ،ادله جدیدی (درخصوص طبیعیات )برله شکاکان می آورد.مسلک «کریتی سیسم »وی یک شکل جدید از اشکال مختلف ومتنوع «سپتی سیسم »است؛وهمچنین ماتریالیسم دیالکتیک که نسبی بودن حقیقت رادر جمیع مسائل می پذیرد ،از لحاظ ارزش معلومات ،شکل دیگری از شکل های آن است.
ب)برخی از دانشمندان،حقیقت حاصل از تجربه رااز آن جهت که جنبه احتمالی دارد وموجب یقین نیست «حقیقت نسبی»اصطلاح کرده اند در مقابل حقیقت ریاضی که موجب یقین وقطعیت است وآن را «حقیقت مطلق»اصطلاح
کرده اند.
چنانکه مشروحا گفته شدحقیقت نسبی به این معنی که به معنای حقیقت احتمالی است،دربرخی علوم قابل قبول است.
ج)نظریه نسبی که شرح آن گذشت مربوط به نسبیت حقایق ذهنی بود واین مساله است که در فلسفه مطرح می شود .برخی از دانشمندان فلسفه وریاضی ،واقعیت ها وپدیده های فیزیکی را نسبی می دانند والبته این نسبیت فیزیکی ربطی به نسبیت فلسفی ندارد .